♥رمان در همسایگی گودزیلا♥

اندازه متن: خودکار

برای حمایت از ما روی بنر زیر کلیک کنید :

توجه: برای بزرگ کردن متن کتاب روی دکمه +

و برای کوچک کردن متن کتاب روی دکمه -

 

برای خواندن این کتاب به صورت آفلاین(بدون اینترنت) در گوشی

حتما روی گزینه بوک مارک یا ستاره    کلیک کنید.

و در کامپیوتر کلید ترکیبی Ctrl+S را بزنید و روی Save کلیک کنید.

 

نام کتاب : در همسایگی گودزیلا 

نویسنده : آنیلا 

جمع آوری،ویرایش و سانسور شده توسط : دینا دانلود

خواندن رمان های بیشتر در :

http://dinadl.ir

خلاصه :یه دخترشیطون ودیوونه به اسم رهاشایان...یه پسرشیطون به اسم رادوین رستگار...هم کالسی هایی که سایه هم دیگه روباتیرمیزنن...رهابه شدت ازرادوین متنفره واین تنفرباعث میشه که واسه اذیت کردنش نقشه های مختلفی بکشه...البته این وسط رادوینم ساکت نمی شینه و هرکاری می کنه تاحرص رهارودربیاره...این نقشه کشیدناواذیت کردناوحرص دادناباعث میشه که اتفاقای خنده داری بیفته .همه چیز خوبه وزندگی به خوبی می گذره اما به دلیل یه سری ازمشکالت،رها مجبورمیشه ازخانواده اش جدابشه وتویه خونه دیگه زندگی کنه...اماباورودش به خونه جدید ...شخصیت های اصلی همین رها ورادوین هستن ولی خب یه چندتایی هم سیاهی لشکرداره که انشاا... به مرور زمان باهاشون آشنا میشین- .پاشو رها... بلند شو ببینم...چقدر می خوابی دختر؟!پاشو!!...دیرشده !این دیگه کیه کله ی صبحی؟؟؟... انگار فکرم و بلند گفتم چون یارو بایه صدای مسخره ودرحالیکه ادای دخترای لوس و درمیاورد گفت: ارغوان هستم...از آشناییتون خوش بختم وشما؟؟!!(وبعدش دوباره صداش جدی شدو عصبی گفت:) پاشو ببینم...تومن و نمشناسی؟!!!!!!جلسه معارفه راه انداخته واسه من...پاشو...دیرشده !دهه...یه امروز و میخواستیم کالسارو بپیچونیم و نریما...این خانوم اومده مارو باخودش ببره...چشمام و بازکردم و روی تخت نشستم کالفه گفتم- : اه...اری...من حوصله دانشگاه ندارم!بیخیال شو - .یعنی چی حوصله دانشگاه نداری؟ ! -یعنی اینکه حسش نیست!بیخیال شو دیگه ارغوان - .امروز باحسینی کالس داریما - ! خب داشته باشیم - .خب داشته باشیم؟!تومی فهمی داری چی میگی؟دلت میخواد سرمون و ببره بذاره رو سینمون؟ درحالیکه داشتم دوباره خودم و می کردم زیر پتو گفتم:اون هیچ کاری ازدستش برنمیاد .وچشمام و بستم - .رها!!!اذیت نکن دیگه.پاشو - !بیخیال شو!دیشب دیر خوابیدم،خوابم میاد.االنم سرم درد میکنه - !چه غلطی می کردی که دیر خوابیدی؟ !همون طور که چشمام بسته بود و داشتم سعی می کردم بخوابم،باشیطنت گفتم:داشتم باآقامون اس بازی می کردم،نفهمیدم زمان چجوری گذشت!عشقه دیگه ! ارغوان خندید وبه سمتم اومد.پتو رو از روی سرم کنار کشیدوگفت:پاشو س ببینم!خرخودتی...خدا پ کله هیچکی نمیزنه که بیاد بشه آقای تو !چشمام و بازکردم و باشیطنت گفتم:خیلی دلشم بخواد!دختر به این ماهی!مثه پنجه آفتاب می مونم .ارغوان باخنده گفت:توازخودت تعریف نکنی،کی تعریف کنه؟ !خندیدم وگفتم:عزیزم من چه از خودم تعریف کنم،چه نکنم،تعریفی هستم - !اوهو!اعتماد به سقفتون تو طحالم خانوم ! بعداز گفتن این حرف،درحالیکه داشت پتو رو جمع می کرد،گفت:پاشو ببینم!مرده شوره ریختت و ببرن!میدونی ساعت چنده؟! :: !پاشو!پاشو بریم که امروز دخلمون اومده ! دهن بازکردم تا چیزی بگم که باچشم غره عصبی ارغوان روبرو شدم.واسه همینم،سریع ازروی تخت بلند شدم و بعداز شستن دست و صورتم در عرض ایکی ثانیه حاضروآماده بودم !!یه مانتوی قهوه ای پوشیدم بایه شلوار جین قهوه ای سوخته.مقنعه کرم رنگمم سرکردم و یه رژ خیلی مالیم زدم.ایناسرجمع دقیقه ام طول نکشید. روبه ارغوان گفتم:بریم؟؟ !!ارغوان سری تکون دادوگفت:بریم که دیر شد !باهم ازاتاق خارج 3 شدیم.خونه ماجوری بودکه برای بیرون رفت ازخونه باید ازهال می گذشتی واینجوری هرکسی توی هال یاآشپزخونه بود،مارو می دید .مامان و باباو اشکان درحال صبحونه خوردن بودن.مامان تامن و ارغوان و از پشت اپن دید،بایه لبخندمهربون روی لبش روبه ارغوان گفت:باالخره تونستی بیدارش کنی عزیزم؟!بیاین یه چیزی بخورین بعدبرید !ارغوان لبخندی زدوگفت:نه دیگه خاله مریم!دیرمون شده .اشکان درحالی که داشت چاییش و سر می کشید،روبه من گفت:رها،امروز عصر بیام دنبالت یا باارغوان میای؟ !نگاهی بهش انداختم وگفت:بااری میام ...مامان چشم غره توپی بهم رفت وگفت:اری چیه دختر؟!ارغوان اسم به این قشنگی داره،اون وخ توبهش میگی اری؟ ! روبه مامان گفتم:مامان بیخی! کله صبحی دوباره غلط تلفظی نگیر!خانوم بودن باشه برای بعد!خداحافظ .وبعداز گفتن این حرف،خیلی سریع ازدرخونه خارج شدم و به حیاط رفتم تامامان مهلت جیغ و داد کردن پیدا نکنه !ارغوانم خداحافظی کردو باهم ازخونه خارج شدیم .وقتی رسیدیم دانشگاه،یه ربع از کالس گذشته بود. ارغوان باجیغ وداد گفت:خاک توسرت کنن!فاتحه مون خونده اس!میمردی یه ذره زودتر پاشی؟ !بابی قیدی شونه ای باال انداختم وگفتم:بیخی بابا!مثال میخواد چیکارکنه؟ !بی خیال به سمت در کالس رفتم و در زدم...بااجازه حسینی وارد شدیم .استاد بادیدن ما عینکش وروی بینیش جابه جا کرد ومعترض گفت:می دونید ساعت چنده خانوما؟؟ !با پررویی ساعتم و نگاه کردمو گفتم :بله استاد... وهیفده دقیقه صبح به وقت تهران .کالس یهو رفت رو هوا ... استاد باعصبانیت گفت: دیر اومدی تازه زبونتم درازه؟؟ !!ازکوره دررفتم...زبون خودت درازه... مثل این که یادش رفته خودش سه چهارتا جلسه رو نیم ساعت تاخیر داشته... نمیخواستم چیزی بهش بگم اماحسینی رو کرد طرف بچه هاوگفت:می بینین؟؟!!!دانشجوهایی مثه این خانوم فقط بلدن مسخره بازی دربیارن و بس .بااین حرفش رادوین(یه هم کالسی فوق العاده مزخرف ودیوونه که بامنم سره جنگ داره) گفت: بله استاد...متاسفانه همینان که وجهه ی مارم خراب کردن .وبه سمتم برگشت وپوزخندی بهم زد...دیگه نفهمیدم چیکار میکنم.رو کردم به استادوگفتم:آقای حسینی فکر نمی کنید که نیم ساعت تاخیرشما از دیقه تاخیر من بیشتربوده؟؟ !!این ارغوان دیوونه هی نیشگونم می گرفت وازم می خواست که تمومش کنم .حسینی که انتظار این حرف وازمن نداشت گفت: من برای تاخیرم دلیل داشتم - .منم برای تاخیرم دلیل دارم . حسینی که دیگه نمیخواست بحث و ادامه بده،گفت:خانوم شمااسمتون چی بود؟؟ !!من چیزی نگفتم...سکوتم و که دید روی کرد به بچه هاوگفت:اسم این خانوم چیه؟؟! هیچ کس هیچی نگفت...حسابی خر کیف شدم...اصال یه لحظه یه حس غرور بهم دست دادکه چقدهم کالسیام دوسم دارن...داشتم همین جوری بایه لبخند از سر رضایت به تک تک بچه ها نگاه می کردم که چشمم خورد به رادوین...پشت چشمی براش نازک کردم...اونم لبخند شیطونی زد ...درجواب استاد که گفت:هیچ کس هیچی نمیگه؟؟ جواب داد: چرا استاد!!!!خانوم شایان هستن ایشون...خانوم رها شایان .ورو کرد سمت من و 4 دوراز چشم استاد چشمکی بهم زد وباحرکات لبش گفت: - به نفع من ...چشم غره ای بهش رفتم .استاد گفت:می تونید بشنید خانوما اما شما خانوم شایان انتظار نمره نداشته باشین از من آخرترم .پوزخندی زدم گفتم:ازاولشم ازشماانتظاری نمی رفت !کالس دوباره ترکید وحسینی باگفتن ساکت یه سکوت مطلق ایجاد کرد وباسر اشاره داد تا من و ارغوان بریم بشینیم وشروع کرد به درس دادن .سرم به شدت دردمی کرد.طوری که چندباری سرم و روی میز گذاشتم و چشمام و بستم.هرچی فحش بلد بودم تو دلم باره رادوین کردم.پسره ی نفهم!خودشیرین لوس!حاال مثال این اسم م و نمی گفت،سرش و با گیوتین می زدن؟ !تو طول کالس حتی یه نگاهم بهش ننداختم... اما اون همش به من نگاه میکردو پوزخند می زد...حالیت میکنم...صبر کن...چنان آشی برات می پزم که یه وجب روش روغن داشته باشه آقای رستگار!!!!! حاال ببین کی گفتم .بعداز تموم شدن کالس ورفتن حسینی، بی پروا به سمت رادوین رفتم که کنار چندتا از رفقاش(امیروبابک )نشسته بود ...اخم غلیظی کردم و گفتم: کسی از تو نظر خواست که نطق کردی جناب رستگار؟؟ !!امیر و بابک باتعجب من و نگاه می کردن ولی رادوین سعی داشت خودش و مشغول صحبت با بابک نشون بده!!!! آخه احمق اون که داره من و نگاه میکنه!!!! پسره روانی ...باعصبانیتی که توصدام موج میزد گفتم:من دارم باتو حرف میزنما ... چیزی نگفت - .هوی باتوام - - ... ...کری؟؟ !!این بار دستش و نزدیک گوشش برد.بدون اینکه به من نگاه کنه،بالحن مسخره ای به بابک گفت:بابک صدای وزوز میاد!میشنوی توام؟؟ !!دیگه داشتم آتیش می گرفتم... پسره عوضی کثافت... خواستم یه چیزی بگم که ارغوان به سمتم اومدو بالحن ملتمسی گفت:رها تورو خدا... بس کن...بیابریم .ودستم و کشید که از کالس بریم بیرون...منم بدون اینکه مقاومتی کنم دنبالش رفتم. به در کالس که رسیدیم،به سمت رادوین برگشتم و تمام نفرتی و که نسبت بهش داشتم توی چشمام ریختم.جوری که صدام و بشنوه گفتم: این دفعه - به نفع تو ولی آقای رستگار خوب مواظب باش که من مهارت زیادی تو بردن بازیای باخته دارم !!!وبه همراه ارغوان از کالس خارج شدیم - .ارغوان همش تقصیر توئه...اگه توی دیوونه اصرار نمی کردی منم نمیومدم.باحسینی هم دعوام نمیشد.اون پسره بیشعووورم اونجوری نمیزد تو برجکم !!!خیلی اعصابم خورد بود...دلم می خواست برم رادوین و له کنم.پسره احمق...چطور به خودش اجازه داد اونجوری بامن حرف بزنه؟؟!!بیشـــــــــــــــ ــــعور .میکشمت...نه اصال چرا یه دفعه ای بکشمت؟!! زجرکشت می کنم.آره...اینجوری بهتره.تمام موهات و دونه دونه می کنم...ازسقف آویزونت می کنم.ناخنات و باانبر میکشم .درونم به من- آره.حتماهم تومی تونی؟؟؟ من به درونم- چرانتونم؟؟!!!حالیت میکنم آقارادوین صبر کن - .زهی خیال باطل - !!!!!ببینم تو طرفدار منی یاطرفدار رادوین؟؟؟!!!خفه اعصاب مصاب ندارم - .اگه خفه نشم چی میشه؟؟ - !!میزنمتا - .هه...خندیدم من و مسخره میکنه؟؟!!دستم و بردم بزنم تو دهنم که یهو عقلم اومدسر جاش .منم خلما!!هی هی بادرونم دست به یقه میشم.یعنی چی؟؟مردم چی میگن؟؟!! زشته .یکی تواون وضعیت من و میدیدا فکر میکرد متعلق به 5 تیمارستانم اونم توببخش بیماری های حاد!واال .ارغوانم حتما همین فکرو کرده بود چون زل زل نگام می کرد .آخ...سرم...اصال حواسم به این سردرد مسخره نبود. از دست نگاه های خیره ارغوانم داشتم دیوونه میشدم.عصبی نگاش کردم و گفتم: چیه؟؟!!خوشگل ندیدی؟ خوشگ ل دیوونه ندیدم.توبا خودتم درگیریا!!!چراخودت و ارغوان باخنده- خوشگل دیدم .میزنی؟؟ اخم غلیظی کردم و گفتم: این خوددرگیریا از صدقه سری شماس.مگه میشه آدم یه رفیق دیوونه مثه تو داشته باشه وسالم بمونه؟؟ ! ارغوان هیچی نگفت وفقط خندید - .روآب بخندی.هی هرچی من میگم میخنده. پاشو بریم .ارغوان خندش و جمع کردوباتعجب گفت: کجا؟ -خونه پسرشجاع.خونه دیگه گاگول .اخمی کردوباعشوه تکونی به سروگردنش داد وگفت: گاگول خودتی.من میخوام دانشگاه بمونم.خودت پاشو برو.به سالمت !اینم دوسته من دارم؟ کله صبحی جیغ جیغ راه انداخته من و آورده تو این جهنم َدره حاال میگه بروبه سالمت !باکدوم ماشین؟!اشکانم که االن سرکاره.بهش زنگ بزنم میکشتم!ای توروحت ارغوان.االقل میگفتی میخوای من و قال بذاری ونبری،ازاولش یه فکری به حال خودم می کردم . همون طورکه ازش فاصله می گرفتم گفتم: باشه اری جون.دارم برات منگل .ارغوان خنده بلندی کردوچیزی نگفت !آره دیگه،اون نخنده کی بخنده؟ !حتی برنگشتم نگاهش کنم.به راهم ادامه دادم.نمیدونستم به اشکان زنگ بزنم یانه!اشکان تویه شرکت سخت افزارکامپیوتر کار می کرد.مهندس کامپیوتر بود .نگاهی به ساعتم انداختم. بود. ساعت اوج مشغله کاری اشکان!شانسه من دارم؟!خره توی شرک شانسش ازمن بیشتربود واال.االقل اون یکی و پیداکرد خودش وبچسبونه بهش!من چی که سالمه اماهنوزم ول معطلم؟ همین جوری یه ریز، زیر لبی به خودم فحش می دادم.سردردمم که دیوونم کرده بود.سرم داشت ازدرد می ترکید...برای اینکه اعصابم آروم بشه رفتم روی یکی از صندلی های نزدیک به در ورودی دانشگاه نشستم ومشغول جمع کردن افکارم شدم .خب من که پیاده نمی تونم برم.یعنی هیچ رقمه راه نداره.پام درد می گیره بیخیال بابا .خب تاکسی می گیرم؟!نه...خوشم نمیاد هی وایسه این و اون و پیاده کنه.خب دربست بگیر.نه نمیخوام از تاکسی خوشم نمیاد.کرم داری دیگه.مثاالالن داری کالس کسر کجابود؟!!حسش کسر !!نه باباکالس چیه؟!! شان میای؟!!باتاکسی بری،واست شانه؟ نیست باتاکسی برم...اگه باتاکسی برم مجبورم یه مسافتی وپیاده طی کنم!!همون گزینه زنگ زدن به اشکان ازهمه مناسب تر بود. میدونستم باید کلی التماس کنم اما راهی جزاین نداشتم .گوشیم و ازتوی کیفم درآوردم وشماره اشکان و گرفتم.نفس عمیقی کشیدم وسعی کردم لحن آدمای مریض و بگیرمَبل َکم دلش به حالم بسوزه .دیگه داشتم ناامید می شدم که سر هشتمین بوق برداشت - :چیه؟چیکارداری؟ -علیک سالم - . سالم.چیه رها؟کاردارم زودبگو .بالحن لوسی که خودمم تعجب کرده بودم گفتم:اشـــــکـــــــان !!!!!!اشکان درحالیکه سعی می کردجلوی خندش و بگیره وبا لحنی شبیه من گفت:َبعلــــ ـــه؟؟ - !هیچ میدونستی که من چقدر تورو دوس دارم؟ خندیدوگفت: چی ازم میخوای؟ لبخندی زدم.آفرین اشی الحق که دادش خودمی. زود حق 6 مطلب و گرفتی.باریک ا... به تو !خیلی سریع وتند گفتم:بیا دنبالم - .امر دیگه؟ - !نه فقط همین !خندید وبعداز یه سکوت کوتاه گفت - :خب دیگه کاری نداری قطع کن، من کاردارم - .چیه هی میگی کاردارم کاردارم؟!داری که داری داشته باش.خوش به حالت.به جای این که پز کارداشتنت و بهم بدی پاشو بیادنبالم - .رها زبون آدمیزاد حالیته؟!کار دارم - !!اشکان اذیت نکن دیگه - .وایسا بببینم مگه تو قرارنبود باارغوان بیای؟ -چرا ولی یه مشکلی پیش اومد - .چه مشکلی؟ -بعدامیگم بهت.تو جای این حرفا بیا دنبالم - . رها میگم کاردارم.فارسی حرف میزنما !!درحالیکه سعی میکردم صدام و مظلوم کنم گفتم: اشکانی...قربونت برم...الهی من فدات شم...اشکانی بیادیگه. جونه رهاحالم بده.سرم داره میترکه.حالم اصال خوب نیست.دستام یخ کردن.رنگم پریده.چشمام ... اشکان باخنده پریدوسط چاخانام: باشه بابا.بذارم همین جوری پیش بری یه طاعونی چیزی به خودت می چسبونی و به دیارباقی می شتافی - .اشکان میای؟؟ -آره.دارم میام یه ربع دیگه دم دردانشگاتونم .درحالیکه سعی میکردم لبخندگشادم و خفه کنم،جیغ خفیفی کشیدم و ازپست گوشی اشکان و بوس کردم - .وای اشکان عاشقتم !اشکان باخنده- مابیشتر.دارم میام بای - .بای .گوشی وکه قطع کردم یه لبخند اومدروی لبم.قربون دادشم برم که انقدگله.چه دروغاییم گفته بودم!من فقط سرم دردمیکنه.نه صورتم یخ کرده نه رنگم پریده...چه خلم من !پاشدم برم دم در که یه صدایی سرجام میخکوبم کرد- :چه تحویلم می گیری اشکان جون و !!!ای بر خرمگس معرکه لعنت!انقداعصابم خورد بودکه اگه یه ذره دیگه زر زر می کردباخاک یکسانش می کردم .بدون اینکه بهش محل بدم ازجام بلند شدم و به سمت در رفتم.اونم دنبالم میومد.اَه...چقدکنه اس.سعی کردم به اعصابم مسلط بشم.چندتا نفس عمیق کشیدم تاخودم و برای نبردپیش روم آماده کنم!رادوین الکی دنبال من راه نمیفتاد.حتمادوباره می خوادیه کل کل جدید راه بندازه...دلم نمی خواست بهش محل بدم...اگه من بهش ی توجه نکنم اونم خیط میشه ومیره پ کارش!!بااین اعصاب داغون من غیرممکن بودکه بتونم دربرابر رادوین وتیکه هاش ساکت باشم اما اعصابم غلط کرده باهفت جدش !باخنده به من نگاه کردوگفت:چرا خودت وسبک می کنی انقدر ناز یه پسرو می کشی؟ !هیچی نگفتم...فقط داشتم تودلم بهش میخندیدم که چقدراحمقه.خودش شونصدتا نامزد داره فکرکرده منم از اوناشم!!!!!نخیر...ازاین فکرپوزخندی روی لبام نشست .رادوین وقتی دیدهیچی نمیگم نگاه خریدارانه ای بهم کردوگفت: ای...بدم نیستی...ازاین اخالق گندت بگذریم...سره جمع خوبی...فقط یه خورده همچین نافرمی...میدونی چی میگم؟!راستش...باهیکلت حال نمیکنم !این و که گفت آتیش گرفتم.توخره کی باشی که بخوای حال کنی یانه؟؟!پسره ی پررو دیگه شورش ودرآورده...روی پاشنه پام چرخیدم و روم و کردم طرفش. قدش - سانتی ازمن بلندتربود.برای همینم مجبورشدم یه ذره خودم و بکشم باال.بانفرت به چشماش خیره شدم وگفتم:توکی باشی که بخوای باهیکل من حال کنی یانه؟!!مثل اینکه خیلی خودت ودس ت باالگرفتی آقای رادوین خان !! رادوین که به چشمام خیره شده بود سرش و آوردنزدیک صورتم.فاصلمون خیلی کم بود 7 درحد تا انگشت.نفس هاش به صورتم میخورد.اخمی کردوگفت:اونی که باید حال کنه منتظرته خانوم!سخنرانی باشه برای بعد .اولش متوجه نشدم چی میگه.گنگ بهش نگاه کردم که باچشمش به جایی اشاره کرد.رد نگاهش و گرفتم ورسیدم به اشکان که توی ماشینش نشته بودوزل زده بودبه من ورادوین....اوخی داداشیم.لبخندی اومد روی لبم...چه زوداومد!!!!شایدم من زیادی بااین گودزیال حرف زدم ونفهمیدم زمان کی گذشت !!روم و کردم طرف اشکا ن و براش دست تکون دادم واونم برام بوق زد. به سمتش رفتم. خیلی سریع سوار ماشین اشکان شدم - .سالم برداداشی مهندس خودم ! اشکان مشکوک نگام کردوگفت:این پسره کی بود؟چی می گفت؟ -هیچی بابا...این همون رادوینه که بهت گفتم.دیوونه باز داشت چرت می گفت .اشکان که از رگ گردنش معلوم بودغیرتی شده گفت:اذیتت می کنه رها؟؟ یه فکری جرقه زد توذهنم.اگه بهش بگم آره وبره حالش وجابیاره خیلی توپ میشه ها نه؟؟ نه بابا بیخی...من اینجوری بیشتر حال می کنم که فکرکنه اشکان نامزدمه...آره بابا اگه اشکان بره مزه ی قضیه می پره !!!!! لبخندی زدم و به رادوین نگاه کردم.هنوزم سرجاش وایساده بودوباحرص نگام می کرد. از لجش به سمته اشکان برگشتم و رفتم جلوی صورتش.یکی نمی دونست فکر می کرد داریم صحنه + ایجاد می کنیم.منم همین و می خواستم تا لج رادوین و در بیارم! گونه اشکان و بوس کردم و بعداز یه مدت کوتاه رفتم کپیدم سرجام .اشکان که پاک گیج شده بود لبخندی زدو دستش و گذاشت روی جایی که بوسش کرده بودم. متعجب گفت: این االن برای چی بود؟ - !واسه اینکه انقدر خوبی وبه خاطر من از کارت زدی واومدی دنبالم.آخ اشکانی نمی دونی چقدر حالم بده.سرم ...اشکان باخنده پرید وسط حرفم:خوبه خوبه. حاال نمیخواد دیگه فیلم بازی کنی.خرت از پل گذشت رهاخانوم !خندیدم.اونم خندید.اشکان استارت زدوماشین یه دفعه از جا پرید .باصدای آالرم گوشیم از خواب بیدارشدم.زودی خفه اش کردم.وای چقدمن خوابم میاد !هیچ دلم نمیخواست قضایای دیروز تکراربشه.واسه همینم یه تشربه خودم زدم و سریع رفتم دستشویی.دست وصورتم و که شستم یه خورده خوابم پرید .ازاونجایی که باارغوان قهربودم قراربود که امروز اشکان راننده ام باشه.بی حوصله به اتاق اشکان رفتم .اوخی داداشیم.نگاش کن چه ناز خوابیده.آجیت فدات بشه که انقده ماهی.خوش تیپ،خوش هیکل،خوش استیل،خوش قیافه،خوش اخالق،خوش برخورد.خوش به حال سارا...شوهرش همه چی تمومه !!سارا نامزد اشکان بود.دوماهی میشد که نامزد کرده بودن.قراربود یه چندماه دیگه برن سر خونه زندگیشون.وای!نه... اشکان از این خونه بره من ازتنهایی کپک میزنم!سارا بمیری که داداش اشکانم و ازم گرفتی.آخی دلت میاد رها؟!سارا به این ماهی بمیره؟؟!خداییش خیلی دختره خوبیه.اشکانم خوب کسی و گرفته.چقدرم بهم میان.خوشبخت بشن.تازه رهاخره اگه سارا چیزیش بشه که اشکان دق میکنه!!نه نه...من شکر خوردم ایشاا... همیشه عاشق هم باشن.قراره یه وروجک نیم وجبی بهم بگه عمه.اوخی عمه قربون قدوباالت بره !وا!رها توام خلیا!! بچه کجابود؟!باباکله ی اینارومیکنه اگه توی دوران نامزدی بی ناموسی کنن !ازاین فکرخنده ام گرفت.به سمت 8 اشکان رفتم و بیدارش کردم .به اتاقم که برگشتم ساعت بود.خوبه پس وقت دارم. امروز میخوام حسابی خوشگل کنم.جوونیه دیگه!!یه موقع آدم حال می کنه تیپ بزنه !! به سمت کمدم رفتم.یه شلوارجبن یخی پوشیدم بایه مانتوی مشکی کوتاه .مقنعه مشکیم و سرم کردم وروی صندلی میز آرایشم نشستم.اول خط چشم کشیدم و تهش و یه ذره کشیدم تا چشمام کشیده تر نشون بدن.ریملم زدم. رفتم سراغ رژگونه.یه رژ لب مالیمم زدم.کیفم و برداشتم و ازاتاقم اومدم بیرون.هم زمان بامن اشکانم از اتاقش خارج شد.یه شلوار جین قهوه ای سوخته پوشیده بود بایه بلوز مردونه با چهارخونه های قهوه ای وکرم.آستیناشم سه ربع زده بود باال.موهاشم صاف بانیترو برده بود باال.خیلی جذاب شده بود !لبخندی بهش دم.اونم لبخندی زدو همون طورکه نزدیک میشد سوتی زد - . اُاالل... مادمازل شما این رها بی ریخته ی مارو ندیدین کجاس؟ اخمی کردم و گفتم: رها خانوم شما که انقدر خوشگل و باکماالتن .اشکان لبخندی زدوگفت:اون که صدالبته . بعدش دستش و گذاشت پشت کمرم ودرحالیکه به جلو هدایتم می کردگفت:یه خواهر دارم تو دنیاتکه .بهش نگاه کردم و لبخند زدم.اونم یه چشمک برام زد .بااشکان وارد آشپزخونه شدیم.مامان داشت چای می ریخت و باباهم مشغول لقمه گرقتن بود. اشکان باخنده ومسخره بازی گفت:درودبر مامان و بابای گرام .ومنم به تبعیت ازاون با لبخندی روی لبم گفتم:درود !بابا که عین همیشه پایه بود لبخندمهربونی زدوگفت:درودبر خل وچالی بابا !اشکان بالحن التی گفت: خاک زیرپاتیم آقاجون !منم باخنده ودرحالیکه سعی می کردم التی ترین لحن ممکن رو داشته باشم گفتم: خیلی کرتیم باو !مامان چشم غره ای به هردو نفرمون رفت وبه طرف میز اومد. همون طورکه چاییارو روی میز میذاشت گفت: این چه وضع حرف زدنه؟ صدبار بهتون گفتم درست صحبت کنین. رو دهنتون میمونه ها!مگه شماالتین اینجوری صحبت می کنین؟!حااالین اشکان هیچی پسره.توچی رها؟!صدبارگفتم خانوم باش .بیخی مامان، خانوم مانوم چیه اعصاب ندارم !مامان نشست روی صندلی روبروی بابا.من و اشکانم روبروی هم نشستیم.یهو بابا بی هوا گفت:مریم توروخدا ضد حال نباش دیگه !من واشکان و مامان چشمامون شده بود قده سکه تومنی.بابای مام راه افتاده بودا !!بعداز چندثانیه ای که همه توی شوک بودیم.من واشکان وبابا پقی زدیم زیره خنده.اما مامان یه چشم غره توپ به بابارفت وگفت: چشمم روشن مسعود خان.تو هم آره؟!من یه عمره دارم جون می َکنم حرف زدن این بچه هارو درست کنم.درست که نشدن هیچ تو هم شدی لنگه اینا !بابا خنده ای کردومشغول خوردن شد. من واشکانم شروع کردیم .مامان زیرلبی داشت باخودش حرف میزد.همیشه حرص میخوره وخودش و اذیت میکنه.تهشم من نفهمیدم که مامان بااین حرص خوردن کجارو میخواد بگیره؟ اشکان بعداز خوردن چندتا لقمه.از روی صندلی بلندشدو رو به من گفت:بریم رها؟ من که هنوزهیچی نخورده بودم!مامان گفت:کجااشکان؟!توکه هیچی نخوردی .اشکان درحالیکه ایستاده چاییش و سرمی کشید گفت: مامان دیرم شده...بایدزودتربرم .مامان- خب االقل یه ذره صبرکن بذار این بچه یه چیزی بخوره .اشکان نگاهی به من کردوگفت: رها تموم نشد؟ !یه لقمه بزرگ برای 9 خودم گرفتم وازجام بلندشدم.چاییم و سرکشیدم گفتم: چرا.بریم .وبعداز خداحافظی از مامان وبابا ،لقمه به دست به همراه اشکان از خونه خارج شدم .رسیدیم دم در دانشگاه .اشکان یه نگاه بهم کردوگفت: خب دیگه بریز پایین که باس برم .از لحن حرف زدنش خنده ام گرفت.خودشم میخندید. ازماشین پیاده شدم.سرم و ازپنجره کردم تو ماشین وگفتم: اشکان بعداز ظهر میای دنبالم؟ اشکان سری تکون دادوگفت:آره...ساعت همین جا باش .لبخندی زدم و گفتم:باشه پس خداحافظ - !خداحافظ. مواظب خودت باش آبجی کوچیکه .لبخندی زدم و اشکانم راه افتاد. داشتم می رفتم توی دانشگاه که یه ماشین جلوپام ترمز کرد.این دیگه کی بود روانم و اول صبحی مخشوش کرد؟؟ صدای راننده اومد: به به خانوم رهاخانوم !!این دیگه کیه؟!من وازکجا می شناسه؟ ازالستیکای ماشین گرفتم همین جوری اومدم باال. الستیکش که خیلی جیگره.اُه اُه نگاه چه چیزیه.پالکشم که ایران چهل وچهاره.المصب مال خوده تیرونه.اُ چراغارو؟!او اوه چه باکالس.از چراغاش معلومه که ماشین ازاون خفناس.پس راننده ش هم خفنه دیگه !یه خرده باالتر...چه شیشه ی تمیزی.چه لبی داره این رانندهه....چه دماغی...اُه اُه چه عینکی... موهاروداشته باش ...ا؟!!! صبر کن ببینم...این که رادوین گودزیالس! اصاالین پسره سرش به تنش می ارزه که همچین ماشینی سواره؟!چیـــــش پسره ی بی ریخت !!!!!اخم غلیظی کردم و بی توجه بهش وارد دانشگاه شدم.رادوینم برای نگهبان دم در بوقی زدوگفت: چاکر آقا رحمان !انگارخیلی باهم صمیمی بودن چون آقارحمان گفت - :سالم...رادوین خان .وازاین ماسماسکای دم درو که نمیدونم اسمش چیه واسش داد باال.خو چیکارکنم اسمش و بلد نیستم !سعی کردم بهش توجه نکنم وبی خیال به سرعت راه رفتنم اضافه کردم. همین جوری قدم برمیداشتم و می رفتم جلو.رادوین ماشینش و برد توی پارکینگ که یه خورده ازمن جلوتر بودوهنوز بهش نرسیده بودم.خدارو شکر تااین پارک کنه من در رفتم.سعی کردم تندتند برم .همین جوری خوشحال داشتم می رفتم.می خواستم ازجلوی پارکینگ رد بشم که هم زمان بامن رادوینم از پارکینگ خارج شد .اَه...من که انقدر تند راه رفتم.این بی ریخت زشت چجوری انقدر زودماشینش و پارک کردوبه اینجارسید؟ !لبخند مضحکی روی لباش بود.اخمی کردم. داشتم ازجلوش رد می شدم که خودش و کشید کنارمن.حاال داشتیم شونه به شونه هم راه می رفتیم !!!اَه... اَه...االن من و بااین میبیننن شرف مرفم میره کف پام...ایـــــــــش !!سعی کردم تندتر برم که شونه به شونه اش نباشم اما اونم به سرعتش اضافه کرد .صدای مسخره اش توی گوشم پیچید - :ارادت مندیم سرکاره خانوم.آقا اشکان جـــــــون چطورن؟ !پوزخندی زدم.دیوونه اسکل... چرابراش مهمه!؟؟! بذار حالش و بگیرم - :اشکان جان خوبه خوبه .پوزخندی زدوگفت: چراخوب نباشه؟! نامزد خوب!نازکش مجانی خوب!بوس مفتکی خوب !متوقف شدم.به سمتش برگشتم و توی چشماش زل زدم.بالحن خونسردی گفتم - :شمامشکلی دارین؟ !رادوین به چشمام زل زدوگفت: نه... چه مشکلی؟ !پوزخندی زدم و روم و ازش برگردوندم .بالحن توهین آمیزی گفتم - :پس راهت و بکش و برو آقاپسر. دلم نمیخواد کسی من و باتو ببینه . 11 همین جور که دنبالم میومد عصبی گفت: چرا اون وخ؟ - !چون دلم نمیخواد برام حرف درست کنن...اونم باتو .خنده ی هیستریکی کرد وگفت: خیلی دلتم بخواد.کل دخترای دانشگاه ازخداشونه یه دیقه بامن حرف بزنن.ذوق مرگ میشن اگه اینجوری کنارشون راه برم .پوزخندم و پررنگ ترکردم و گفتم: اونا خرن.منم باید خرباشم؟ !لبخندشیطونی زدوگفت: تو که مادرزاد خری !!این چه زری زد؟!االن به من توهین کرد؟!غلط کرد.پسره ی بی شعور !روی پاشنه پام چرخیدم.به چشماش زل زدم.سعی کردم تمام نفرتم و توی چشمام جمع کنم.باصدایی که ازالی دندونای به هم فشرده ام میومد گفتم- : چی گفتی؟ !پررو پررو برگشته میگه: عرض کردم شماکه مادرزادخر تشریف دارین !! عصبی صدام و بردم باال:حرفت و پس بگیر .مثل پسربچه های تخس وشیطون لبخندی زدوابروهاش و بردباالوگفت:نوچ - .!حرفت وپس بگیر.زود...تند...سریع - .نوچ .دیگه داشتم به مرزجنون می رسیدم. جیغ بلندی کشیدم و گفتم: حرفت و پس نمی گیری؟ ! رادوین دوباره ابروانداخت باالوخیلی خونسردگفت:نوچ !عصبی شده بودم...آی حرص می خوردم...چقدراین پسره تخسه!بهش نزدیک تر شدم وکالسورم و که توی دستم بود، به سینه اش کوبوندم .بالحن عصبی دادزدم:باشه...پس بگردتابگردیم جناب رستگار ! رادوین دستی به یقه اش که دراثرضربه من یه خرده نامرتب شده بود کشیدو خیلی خونسرد,باصدای بلندی گفت:ماکه خیلی وقته داریم می گردیم خانوم شایان !انقدراین چندتاجمله آخرمون و بلندگفتیم که کل دانشگاه روی ما زوم کرده بودن.ای توروحت رادوین!!شرفم و بردی.من تودانشگاه یه جفت آبرو بیشترنداشتم که اونم رهسپارکردی رفت؟ !برای اینکه ازاون جو مسخره فرارکنم،پوزخندی زدم وروی پاشنه پام چرخیدم.روم وبرگردوندم وبه سمت کالس به راه افتادم .باحرص قدم برمیداشتم وپاهام و به زمین می کوبیدم.بی حوصله به کالس رفتم.هنوز بیشتربچه ها نیومده بودن.رفتم گوشه کالس روی صندلی های جلونشستم وبه روبروم خیره شدم .من واسکل میکنه؟!غلط کرده.یه حالی ازش بگیرم...صبرکن...آقارادوین توهنوز رها رو نشناختی.فکرکردی من مثل دخترای دیگه ام که برات غش وضعف برم؟!نخیر ...حالت و می گیرم اساسی.فقط بشین ونگاه کن .حااالین همه داری تهدید می کنی چه غلطی میخوای بکنی؟!میخوام حرصش و دربیارم.اون وقت چجوری؟!یه ذره فکرکردم...راست می گیا چجوری؟!آهان این ماشین خوشگله رو دیدی؟!چه الستیکایی داشت المصب! میخوام یه حال اساسی ازش بگیرم تافسش درآد...الستیکش و پنچرمی کنم تا امروز پیاده بره خونه حالش جابیاد...خودشه...تااون باشه که به من توهین نکنه - .به به رها خانوم.قهری االن شما؟ !اَه... ارغوان زدتمام افکارم و قیچی کرد.سعی کردم دوباره به نقشه کشیدنم برسم ومحلش ندادم .ارغوان که دیدچیزی نمیگم اومدوکنارم نشست.دستش و گذاشت روی دستم و مهربون گفت:قهری رهاجونی؟ !هیچی نگفتم.خب داشتم نقشه می کشیدم - ...رها - -... ...قربونت برم من و ببخش - - ... .اگه بدونی امروز بدون تواومدن چقدر ضایع بود...هیچکی نبود دیوونه بازی دربیاره .زکی...این دختره رو باش!من فکرکردم دلش برای خودم تنگ شده.نگوخانوم هوس شوخی وخنده 11 کرده جای من و خالی دیده !استاد اومد سرکالس.برای همینم ارغوان دیگه حرف نزد.تاآخرکالسم حتی نگاهش نکردم .رادوین تو کالس نبود...یعنی اصالهمچین واحدی نداشت.رادوین سال ازمن بزرگتره...سال آخریه.فقط توی همون کالس حسینی همکالسیمه.همون یه دونه کالسم بسمه.کشته من و !آقای سال آخری،سال آخرت و واست می کنم جهنم فقط نگاه کن !کالس که تموم شد.سریع وسایلم و ریختم توکیفم وداشتم ازکالس می زدم بیرون که ارغوان دوباره نطق کرد - :رها...لوس نشو دیگه!بیاباهم بریم کافی شاپ ازدلت دربیارم .همون طور که ازکالس می رفتم بیرون گفتم: نمی تونم بیام!من کاردارم .وخیلی سریع خودم و رسوندم به حیاط دانشگاه .خب من االن باید بدونم که این رادوین گور به گورشده تاکی کالس داره.باید یه جوری برنامه ریزی کنم که هم زمان باتموم شدن کالس اون، بادگیری منم تموم شه .خب ازکی بپرسم؟! از خودش که نمی تونم بپرسم می کشتم...امیرم که خیلی بداخالقه...نمیشه...خب ازکی بپرسم؟!آهان بابک!آره خودشه...این پسره همچین یه نموره ازمن خوشش میاد...بروبابا...به جانه تو...هروقت من و می بینه لبخندملیح میزنه وسالم می کنه...هرکی سالم کردازتوخوشش میاد؟؟خره این ازاون سالمامی کنه!!! خرنیستم که نوع نگاهش عشقوالنه اس... ا؟؟توازکی تاحاال نگاه عشقوالنه شناس شدی؟!شدم که شدم به توچه؟ !خود درگیری منم که تمومی نداره...مردشورم و ببرن ...خب حاالباید بگردم دنبال کشته مرده ام...اوهو چه پسرخاله شدم من !!!!چشمم و توی حیاط چرخوندم تابلکم پیداش کنم ...آهان...یافتمش...آخی...ببین چه نازنشسته روی صندلی...تنهاهم که هست!نگاهی به دوروبرم کردم...کسی نیست...حتی خبری ازحراست دانشگاهم نیست.پس فرصت حسابی جوره !سعی کردم خیلی آروم وخانومی برم سمتش.خداییش خیلی سخت بود...هی دلم می خواست بدوم ولی خب ضایع بود...یه وقت میفتادم زمین تمام برجستگیام صاف میشد،حاال اون هیچی همین یه خاطرخواهم که داشتم می پرید ...خیلی آهسته وبااعمال شاقه رفتم پیشش .تامن ودید یه لبخندملیح زد.دیدی گفتم چشمش من وگرفته؟ !منم یه لبخندملیح زدم و گفتم:سالم آقای صانعی خوبید؟ !درحالیکه هنوز لبخندمی زد گفت: ای...بدک نیستم.شماچطوریدخانوم شایان؟ - !مرسی ممنون...خوبم .درحالیکه به جای خالی روی صندلی اشاره می کردگفت:بفرماییدبشینین .منم ازخداخواسته قبول کردم ونشستم.خب پام دردمی گرفت وایسم!واال .بابک همین جوری بالبخندملیح نگام می کرد.بیچاره کلی ذوق مرگ شده بود که رفتم پیشش نشستم .خب ازکجاشروع کنم؟آهان ...بالحن آروم وخانومی که ازمامانم یاد گرفته بودم،گفتم: چراتنها نشستین؟ -خب راستش من االن کالس ندارم.رادوین وامیر سرکالسن منم منتظر اونام .اوکی...پس رادوین خره سر کالسه...بایدببینم کی کالسش تموم میشه - ...تاکی میخواین اینجامنتظر بمونین؟ -خب تاهروقت که اونابیان دیگه .عقل کل...منظورم اینکه تاچه ساعتی...خاطرخواه من و باش مثه خودم خل وضعه - !یعنی تاچه ساعتی؟ بابک نگاهی به ساعتش کردوگفت:رادوین گفت که کالسشون تا طول میکشه...یک ساعت ونیم دیگه باید منتظرشون باشم .خب 12 پس وقت دارم...حاالکوتا !؟ ازجام بلندشدم و همون طورکه لبخندمی زدم گفتم: خب پس دیگه چیزی به تموم شدن کالسشون نمونده!!!من برم .بابک هم زمان بامن بلندشدوگفت:کجاخانوم شایان؟!تشریف داشتین.حاالیه ساعت ونیمم خیلیه ها!بفرمایین یه چایی،قهوه ای،درخدمتتون باشیم .ناکس و نگاه...چه زود پسرخاله میشه...فکرکرده من خرم...ایـــــش...خیلی خوشم میادازتو و اون رفیق الدنگت؟!همینم مونده پاشم بیام باتو قهوه بخورم...ازاونجایی که من شانس ندارم،حراست دانشگاه مارومی گیره حاالبیاودرستش کن!!!همین االنشم چون کسی نیست تونستم بیام باهات حرف بزنم وگرنه که حراست میومدمارو می برد!!واال .لبخندم وپررنگ ترکردم وگفتم:نه دیگه... مزاحمتون نمیشم.باشه یه وقت دیگه.من کالس دارم باید برم .آره جونه عمه ام کالسم کجابود؟!خب بگو میخوای بری گندبزنی به اون الستیکای نازنین دیگه !بابک هم که هنوزهمون لبخندملیح مسخره اش روی لبش بودگفت: ا؟!اینطوری که خیلی بدشد - ! نه بابا اختیار دارین.این چه حرفیه؟!من دیگه برم دیرم میشه. خداحافظ .بابک هم خداحافظی کردومن سریع جیم شدم .پسره ی پررو فکرکرده من بچه ام که بایه چایی یا قهوه میخواد خرم کنه... مردم میرن بیرون به عشقشون غذامیدن،اون وقت این میخواست بایه قهوه سروته قضیه روهم بیاره.غلط کرده...پسره ی بی ریخت...بره بمیره بااون رفیق دیوونه ی احمقش !دیگه به بابک فکرنکردم وسعی کردم روی نقشه ام تمرکز کنم .به پارکینگ رفتم.کسی اونجا نبود...سگ پرنمی زد...همه سره کالساشون بودن ...به سمت ماشین رادوین رفتم.اوهو چه ماشینی هم هست!معلومه خیلی واسش خرج کرده ...من که اصالنمی تونم این ماشینا رواز هم تشخیصش بدم...یه پراید می شناسم اونم از صدقه سری ماشین ارغوانه...ماشین ماشینه دیگه.حاالیا پرایده یایه چیزی مثل ماشین این بوزینه!چه فرقی داره که اسمش چیه؟ !!ولی هرچی هست عجب جیگریه ها!حیفه این ماشین که زیرپای اون روانیه!آخی بمیرم که به خاطراون باید الستیکات پنچرشه !برای آخرین بار یه دید زدم.کسی نبود .سریع قیچی ابروم و ازتوی کیفم درآوردم.یه نگاه به الستیکا کردم.یه نگاهم به قیچی توی دستم ولبخندخبیثی زدم...ازفکراینکه رادوین امروز بی ماشین می مونه توی دلم کیلوکیلو قند می سابیدن ! پیش به سوی پنچری الستیکا !رفتم سراغ اولین الستیک...بعد دومی...بعدش سومی...ودرآخرهم چهارمی...ردیفه ردیفه...بهترازاین نمیشه !هر: تاچرخش پنچره!!!یوهو !خواستم ازمحل حادثه دورشم که یه چیزی زدبه سرم...باید رادوین و مطمئن کنم کار پنچری فقط وفقط کارخود خوشگلمه ! رژ لبم و درآوردم وروی شیشه جلوی ماشین نوشتم: "اوخی...بمیرم پیاده بهت خوش بگذره.هنوز اولشه!پس بگردتابگردیم " .درسته رژ لبم دارفانی و وداع گفت ولی می ارزید !سریع یه نگاه به دوروبرم کردم...هیشکی نبود...خیلی سریع جیم شدم وبه کالس برگشتم. به ساعت نگاه کردم بود...یه ساعت دیگه قیافه رادوین دیدنیه !اُه...اُه...این زنگ نقشه کشی داشتیم . قبل از اینکه استادبیاد،ارغوان به زورباهام آشتی کرد وقرارشدبعداز کالس بهم ساندویچ بده .من به همون ساندویچ دانشگاه هم راضی بودم...ازبس که بچه قانعی هستم !کالس 13 تموم شده بود ومن روی صندلی همیشگیمون منتظرارغوان نشسته بودم.مثالرفته بودساندویچ بخره...این چقدر ُکنده!!!: ساعته من و عالف کرده .یه نگاه به ساعتم کردم. ونیم بود.اُه...اُه...االناس که سروکله رادوین عصبانی پیدابشه .بعداز پنج دقیقه ارغوان اومد - .کجایی تودختر؟ - !صفش شلوغ بود .باخنده گفتم: نمیخواستی ساندویچ بدی،نمیدادی.چرا از صف مایه میذاری؟ !ارغوان دهن کجی بهم کردوساندویچ وداد دستم - :خوبه خوبه...بلبل زبونی نکن...بگیر بلمبون که نخوری خودم میزنم تورگا !! ساندویچ وازش گرفتم ومشغول خوردن شدم .هنوز لقمه اول ازگلوم پایین نرفته بودکه یه جفت کفش جلوی چشمام ظاهرشدن.وا؟؟!!این کیه؟همین جوری ازپایین گرفتم رفتم باال :چه کفشای قشنگی...اُه االل ببین چه شلوارجین آبی پوشیده...چه پاهای کشیده وبلندی...اوه چه لباس مردونه سیاه سفید قشنگی...چه هیکل قشنگی...چه چهارشونه...اوه اوه چه لبی...چه دماغی...چه سه تیغیم کرده خودش و!چه چشمایی...چرا چشماش انقدرقرمزن؟!چرا انقدر عصبیه؟!چرا اینجوری نگام میکنه؟ !حاال: تا الستیک بود بود دیگه...یه ذره راه برو الغرشی(نه که خیلیم چاقه؟!) خب چاق نباشه برای سالمتیش خوبه....چقدرم تونگران سالمتی اونی !!!!!آخه من چرا انقدر خبیثم؟!!خخخخخخ باصدایی که ارعصبانیت دورگه شده بود دادزد - : دختره احمق چه غلطی کردی؟ !ایش...کوربودی مگه؟!کودن خنگ رفته ماشینش و دیده اومده به من میگه چه غلطی کردی!خره ها!!خنگ سیریش .ارغوان که بادیدن عصبانیت رادوین کپ کرده بود،باتته پته گفت:آقای رستگار...چی...چی شده؟ !رادوین درحالیکه باخشم به من زل زده بود،پوزخندی زدوگفت:نمی دونم.از دوستتون بپرسید . ارغوان نگاه پرسوالش و به من دوخت و باتکون دادن سرش ازم پرسید که باز دوباره چه گندی زدم !اما من به روی مبارک هم نیاوردم وخونسرد،زل زدم به درختا وسبزه های حیاط .رادوین از سکوتم به شدت عصبی شده بود.باصدایی که از عصبانیت دورگه شده بود گفت: کوری؟!من و به این گندگی نمی بینی؟ پرروی روانی...فکرکرده همه مثه خودش کورن.یه لحظه یه فکرشیطانی زد به سرم.موقعیتش جوربودکه حرفای دیروزش و تالفی کنم.برای همینم جوابش و ندادم وخودم و زدم به کوچه علی چپ .رادوین دادزد: باتواَما- - ... !!!هوی...کری؟ - ... !دیگه داشت از زور عصبانیت می مرد .آی من حال می کردم.با دمم گردو می شکوندم.عروسی برپابود تودلم.هنوزم به درختازل زده بودم . رادوین چندتانفس عمیق کشیدتابه خودش مسلط بشه.آی چه حالی می کنم من وقتی این حرص می خوره !!!توحال وهوای خودم بودم که صدای رادوین و شنیدم - :توچه جوری به خودت اجازه دادی که نزدیک ماشین من بشی؟!آخه بیچاره اگه بخوام ازت خسارت بگیرم که باید کل هیکلت وبدی.هیچ می فهمی چیکارکردی؟!من امروز یه جلسه مهم دارم،اگه نرسم می دونی چی میشه؟!آخه این چه کاری بود؟!چرا زدی پنچرکردی اون الستیکارو؟می دونی قیمت هریه الستیکش چقده؟ !پسره احمق روانی...چه دسته باال می گیره ماشینش و!حاال : تا الستیک بود دیگه.همچینم جلسه جلسه می کنه انگار قراره بااین جلسه کل مشکالت دنیارو حل کنه !باباتو خودت خره کی باشی که جلسه ات 14 بخواد مهم باشه؟ !خواستم جوابش و بدم اما بازم سکوت کردم وبه همون درختا خیره شدم.اینجوری هم اون حرص میخورد وهم من انرژی صرف نمی کردم !رادوین عصبی شدوگفت: وقتی باهات حرف می زنم به من نگاه کن .ایش حاال اگه نگاه نکنم چی میشه مثال؟ !دست خودم نبوداما ناخودآگاه بهش زل زدم وفکرم و به زبون آوردم - :اگه نگاه نکنم چی میشه مثال؟ !آی رادوین حرص می خورد.کارد می زدی خونش درنمیومد .. وحشیانه به سمتم خیز برداشت.بااین حرکتش ارغوان ازترس یه جیغ زدوخودش و کنارکشید .منم ترسیده بودم اما سعی کردم جلوی رادوین خودم و خونسرد نشون بدم.رادوین اومد پشت من روی صندلی و خم شد .رادوین همون طور که خم شده بود،زل زدتو چشمام.باصدای آروم اماعصبی گفت:خیلی دوست داری بدونی چی میشه؟ !ترسیده بودم.دیگه نمی تونستم خودم و خونسرد نشون بدم.رادوین بهم نزدیک تر شد.ترسیدم.نکنه بخواد غلطی بکنه؟!نه بابا بخوادهم اینجاکه نمی تونه !بااین که مطمئن بودم کاری ازدستش برنمیاد اما قلبم اومده بودتودهنم.نفس نفس می زدم...قلبم تاالپ تلوپ می خوردبه قفسه سینه ام .رادوین که دید ترسیدم،لبخندخبیثی زدوگفت: نترس...من باتوکاری ندارم!اگرم بخوام کاری کنم میرم دنبال یکی که به ریختم بیاد نه دنبال تو !یه دفعه لبخندش محو شدوعصبی گفت:خودت خواستی رها خانوم. تاقبل از این برام یه بچه کوچولوی فوفول بودی که هیچ کاری باهات نداشتم اما بااین غلطی که کردی فهمیدم تو ارزش هیچی نداری.بهت خندیدم هار شدی، پاچم و گرفتی...بشین...توفقط بشین وتماشاکن...مطمئن باش ساکت نمی شینم ودماراز روزگارت درمیارم.حاالهم برو دعا کن که به جلسه ام برسم وگرنه پدرت و درمیارم.شده ازکاروزندگیم می زنم تا حال تورو بگیرم...پس بهتره مواظب خودت باشی خانوم رها شایان !نگاهی به چهره ی ترسیده ام کردو پوزخندی زد .و بعداز یه نگاه طوالنی که داشت من و سکته می داد رفت .اوف...داشتم جان به جان آفرین تسلیم می کردما !خب آخه روانی دل وجرئتش و نداری چرا زدی به دریا؟!کی گفته من جرئتش و ندارم؟!دارم...خوبشم دارم...هه هه خندیدم...فکرکرده حاال من باید بیام به پاش بیفتم!بره بمیره بابا.تواصال مهم نیستی که...برو کنار بذار باد بیاد !!!درسته تواون لحظه ترسیده بودم ولی آخه رادوین اگرم بخواد نمی تونه غلطی بکنه...مگه شهر هرته؟!مملکت قانون داره...غلط اضافه بکنه چشاش و از کاسه درمیارن !!!با اینکه این حرفا روخودم میزدم امااصال بهشون اعتماد نداشتم...این رادوینی که من می شناسم شده یه تنه جلوی هرچی قانونه وایمیسته تا لج من و دربیاره.ازبس که بیشعوره.آخه مگه من چیکارکردم؟!: تاالستیک بود دیگه!تازشم این چیزا که اصالبرای اون مهم نیست.یک چهارم پوالیی که هرروز باخودش میاره دانشگاه رو بده تاالستیک میخره !!!حاالمن تقریبی یه چیزی گفتم...ولی جان خودم رادوین خیلی خیلی پولداره ... حااالینارو ولش کن...توهم که کم چیزی نیستی واسه خودت!!!رفتی الستیکای یارو رو پنچرکردی اون وقت پررو پررو برمیگردی میگی حاالمگه چی بود؟ !خوشت میومد توهم یه ماشین این شکلی داشتی،میومد الستیکاش و پنچر می کرد؟ !حاال که من یه 15 ماشین اون شکلی ندارم وکسی که پنچرشده آقارادوینه...بیخیال بابا.اصال مگه همین بزمجه نبود که گفت:"بگردتابگردیم"؟؟؟؟خب منم دارم می گردم دیگه!انقدربدم میاد از آدمای بی جنبه.چیش!!!بی ریخت .برای اینکه دیگه به رادوین خره فکرنکنم،گازگنده ای به ساندویچم زدم.بانیش باز برگشتم سمت ارغوان وگفتم:چه ساندویچیم هس !!!ارغوان که حاالداشت بااخم نگام می کرد گفت: بازچه گندی زدی؟ - !به جانه خودم هیچی !!! -رادوین واسه هیچی اینجوری دادوبیداد می کرد؟ -اون خله بابا...مگه من چیکار کردم؟! پنچرشدن : تا الستیک که این حرفارونداره !ارغوان باچشم های گشادشده ودهن باز به من زل زده بود - .چته؟!چراماتت برد یهو؟ -روت و برم بشر! زدی الستیکای یارو رو پنچر کردی،تازه دوقرت ونیمت هم باقیه؟!آخه اون ماشینم کم چیزی نیست...دیگه توحساب کن که الستیکاش دونه ای چند درمیاد!دختر مگه تو کرم داری؟!چجوری دلت اومد بزنی الستیکای اون جنسیس و داغون کنی؟ !ا؟!پس اسمش جنسیس بود!!!چه اسم شیکیم داره !!دوباره بانیش بازگفتم - :اوال این که برای رادوین چیزی نیست!ثانیا تااون باشه پاش وازگلیمش دراز ترنکنه ! ارغوان درحالی که میخندید گفت:این همه رو آخه چجوری تو،تو جمع شده؟ !لبخند مسخره ای تحویلش دادم - : دیگه دیگه...ماهمچین آدمی هستیم !خالصه باکلی خنده وشوخی ساندویچ رو خوردیم ومنم نشستم از دیروز بعداز کالس تا همین امروز موقعی که عملیاتم و به پایان رسوندم و برای ارغوان تعریف کردم...انقدر خندیده بودکه ازچشماش اشک میومد.بیشتراز همه ازاین خنده اش گرفت که رادوین فکر کرد اشکان نامزدمه !به دلیل حسنه شدن روابط هم به اشکان زنگیدم وگفتم که نمیخوادبیاد دنبالم .ساعت : بودو داشتیم باارغوان ازپارکینگ میومدیم بیرون که دوباره این بوزینه رو دیدیم!باامیر وایساده بود کنار ماشین پنچرشده اش وداشت باعصبانیت یه چیزایی می گفت!غلط نکنم داشت به من فحش میداد!ازاین فکر ریزریز خندیدم .این ارغوان بی شعورهم که کال پتروس فداکاره،بدون اجازه من بادیدن قیافه پکر اون دوتا،کنارشون ترمز کرد .بایه لبخند مهربون سالم کرد وگفت:آقای رستگار...آقای خالقی... تشریف بیارید من می رسونمتون !ایش... همینمم مونده که با این بوزینه تویه ماشین باشم.روبه ارغوان بانیش باز گفتم:ارغوان جون آقایون خودشون تشریف می برن،بهتره زودتر راه بیفتیم،هوا تاریک میشه ها !رادوین دهن کجی بهم کرد.ارغوانم نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت که یعنی تویکی خفه شو .امیر ،خیلی جدی گفت:خانوم شایان راست میگن،ما مزاحم شمانمیشم.ممنون .ارغوان لبخند مهربونی زدو گفت:آقا امیر این چه حرفیه؟!مزاحم چیه؟شمامراحمید...یعنی من اونقدر سعادت ندارم که یه بار شمارو بااین رخشم برسونم؟ !اوهو...این چه مهربون شد یهو؟!پس چرا وقتی بامن حرف میزنه عین سگ میمونه؟ امیرکه کلی باحرفای ارغوان خرکیف شده بود،بانیش بازگفت:نه بابا اختیار دارین .رادوین که اعصابش خیلی خورد بود،اخم غلیظی کردو گفت: شما بفرمایید خانوم همتی.مثل اینکه دوستتون هم خیلی مایل نیستن.ماخودمون یه جوری میریم . ارغوان باخنده گفت: آقای رستگار هیچ می دونستید که اخم بهتون اصال نمیاد؟ !این چه 16 مهربون شده؟!واقعا این ارغوانه؟نگاهی بهش کردم تا مطمئن شم یکی دیگه نباشه ! رادوین باهمون اخم گفت:فعال که به یه سری دالیل تصمیم گرفتم همیشه اخم کنم تا بعضیا از مهربونیم سوء استفاده نکنن !اوهو...برو بمیر بابا...چه خودشم تحویل می گیره!!!سوءاستفاده!!تواصال کی باشی که من بخوام ازت سوئ استفاده بکنم؟!!زرشــــک !!!پوزخندی زدم و روبه رادوین اما خطاب به ارغوان گفتم:ارغوان جان، وقتی آقایون میگن نه یعنی نه!درضمن مثل اینکه تصمیم آقای رستگار خیلی جدیه!مابهتره بریم...سرخرکمتر جای بیشتر !امیر یهو زد زیر خنده.چه عجب مایه باردیدیم این برج زهرمار بخنده !!ارغوان چپ چپ نگام کردو رادوین هم باعصبانیت زل زد بهم .چیش...بی ریخت !!ارغوان که ازخجالت سرخ شده بود آروم گفت: ببخشید توروخدا.شرمنده .رادوین پوزخندی زدوگفت:چراشما معذرت خواهی میکنید؟فعال کسی که باید عذر بخواد عین خیالشم نیست !اخمی کردم گفتم: کسی که ازنظر شما باید عذر خواهی کنه،دلیلی برای عذرخواهی نمی بینه !خودت گفتی بگردتابگردیم! به دلیل تپل بودن کارمم - جلوهستم.شما بیفت دنبال نقشه جدید یه وخ نبازی .وخیلی خونسرد ادامه دادم - :توهم خیلی خسیسیا!!:تا الستیک بود دیگه !دوباره صدای خنده امیر بلند شد!!! این چه خوش خنده شده امروز !رادوین داشت حرص می خورد اما سعی می کرد خودش و خونسرد نشون بده که اصال هم درایفای نقشش موفق نبود وتابلو بودکه داره از عصبانیت میترکه .اعصابم خورد شده بود.خب اگه می خوایم بریم،چرا راه نمیفتیم؟ ! بی حوصله روکردم به ارغوان - :ارغوان،اگه راه نمیفتی من زنگ بزنم اشکان بیاد دنبالم .رادوین بااین حرفم پوزخندی زد و رو به ارغوان گفت: ارغوان خانوم بهتره زودتر راه بیفتید،هیچ دلم نمیخواد اشکان جون به زحمت بیفته .اشکان جون رو بایه لحن خاصی گفت.بااین حرفش ارغوان زد زیر خنده .اَی تو روحت...االن می فهمه اشکان نامزدم نیست!ارغوانم که همش در حال گندزدنه ! ارغوان همبن جوری ازخنده ریسه می رفت وامیر و رادوین هم باتعجب بهش نگاه می کردن .بعداز یکی دودیقه که خوب خندید،تک سرفه ای کرد. یهو اخمی کردو طوری جدی شد که من یه لحظه شک کردم اونی که تادو دیقه پیش می خندید ارغوان بود یا نه !ارغوان خیلی جدی باهمون اخمش گفت: خیلی خب،روز خوش آقایون .وراه افتاد !بیچاره امیرو رادوین کپ کرده بودن وهنوزم بادهنای باز به ماشین نگاه می کردن - !هوی چه خبرته؟!ماشین شوورت نیس که اینجوری درش و می بندی - !بروبابا،توهم خودت و کشتی.حاال خوبه یه پراید داریا !ارغوان ازماشین پیاده شدوهمون طورکه درو قفل می کرد،باخنده گفت - :می فهمی داری چی میگی؟!ماشین من پرایده!!سلطان ماشینا!االن کل هیکلت و بفروشی نمی تونی یه پراید بگیری .خنده شیطونی کردم وگفتم: درسته که پراید گرون شده ولی بستگی داره من چجوری وبه کی هیکلم و بفروشم!اگه طرف خوش حساب باشه می تونیم باهم کناربیایم ومن یه پراید بخرم .ارغوان که مطلب و گرفت،دستش و به عالمت سکوت روی لبش گذاشت وباخنده گفت :هیس!یکی بشنوه فکر میکنه توازاوناشی...ساکت باش اینجا دانشگاهه .ومنم خفه خون گرفتم .باهم از در ورودی 17 دانشگاه رد شدیم ومن یه سالم بلند باال به پیرمرد نگهبان که تازه فهمیده بودم اسمش رحمانه کردم - :سالم آقا رحمان ارغوان باتعجب گفت:وایسا ببینم،تواسم این و از کجامی دونی؟!خراب شدی رفت دیگه نه؟!؟ -بروباباخراب چیه؟!از رادوین شنیدم بهش گفت آقارحمان .ارغوان دیگه خفه شدوهیچی نگفت ازپله هاباالرفتیم ودیگه وارد سالن شده بودیم که یهو نفهمیدم چی شد.یه پام گیر کرد الی اون یکی پام وبامخ رفتم توزمین.آخه چرامن انقدر دست وپاچلفتیم؟ !ارغوان که نگرانم شده بود،خم شدوسعی کرد بلندم کنه.یهو حس کردم یه دستی روی بازومه...اولش گفتم دست ارغوانه اما وقتی چشمم بهش افتاد کپ کردم!ارغوان این همه مو نداشت!دستش شبیه دست مرداست!نکنه ... باتعجب سرم و برگردوندم که بادوتا تیله آبی روبه رو شدم ...اُه اُه...اینکه بابکه ! خواستم دستش و پس بزنم اماگفتم زشته می خواسته کمکم کنه!!!حاالدرسته که نباید دستش ومی ذاشت روی بازوم اماخب دیگه کاریه که کرده.منم دیگه االن کاری نمی تونم بکنم...ضایع اس اگه به خوام دستش وپس بزنم وباههاش دعواکنم.بیچاره مثالقصدش انجام کار خیربوده !!باالخره به کمک ارغوان وبابک بلند شدم.همین که سرم و بلند کردم،دوتا دراکوال دیدم که عین بز می خندیدن!دقیقا روبروی ما بودن و روی دوتا از صندلی های داخل سالن کپیده بودن !ایش... رادوین بی شعوره که!ببین کی روهم باخودش همراه کرده!سعید عالی...خوش خنده ترین ومزه پرون ترین پسر دانشگاه که ازنظر من خیلی هم بی مزه اس!ایش !اخم غلیظی کردم وچشم غره ای به هردوشون رفتم.بابک که دید من ناراحت شدم، روبه رادوین گفت: رادوین چرا می خندی؟!ممکنه برای هرکسی اتفاق بیفته دیگه !خخخخخ بیچاره خبر نداشت که افتادن کار هر روزه ی منه!ممکنه برای هرکسی اتفاق بیفته اما نه شوصون بار !!رادوین درحالیکه سعی داشت خنده اش و جمع کنه گفت: جون بابک کر کر خنده بود !ویهو انقدر بلند خندید که خود سعیدهم خفه شد وباتعجب بهش زل زد .درسته من بدجور افتادم ولی انقدرا هم خنده دار نبود که رادوین بخواد اینجوری بخنده !بیخیال رادوین شدم وروکردم به بابک وگفتم:مرسی آقای صانعی!لطف کردین...ببخشید .وبه دستش که هنوزم روی بازوم بود اشاره کردم .لبخند شرمگینی زدو دستش و از روی بازوم برداشت وخجالت زده گفت:شما باید ببخشید.رادوین هم برای شوخی ...وسط حرفش پریدم - :معذرت میخوام ولی آقا رادوین همیشه همین جوری پررو تشریف دارن.شوخی وجدی نداره که !رادوین که انگار صدام و شنیده بود،گفت: یعنی ازتو پررو ترم؟!نگو این حرف و...ناراحت میشما!!خدا تورو ساخته صرفا جهت نمونه تا به بنده هاش نشون بده که عجب قدرتی داره!خدایی قدرتی میخواد جمع کردن این همه روتو یه آدم !بااین حرفش،سعید زدزیر خنده وخودشم که دیگه انقدر خندیده بود داشت جون میداد ! محلش ندادم ودوباره یه تشکر از بابک کردم و به همراه ارغوان به سمت سالن رفتیم .صدای رادوین و شنیدم که بلند بلند می خوند - :رهاخانوم یه دونه،صرفا جهت نمونه !پسره ی پرروی لوس!دلم می خواست برم بزنم تو دهنش ولی به سختی خودم و کنترل کردم که بند به آب ندم .یه هفته ای از پنچری الستیکا گذشته بود وتوی این یه هفته به جز 18 قضیه زمین خوردن من،اتفاق خاص دیگه ای نیفتاده بود .واقعا تعجب کرده بودم!رادوین آدمی نبودکه به همین راحتی پاپس بکشه.من الستیکاش و پنچرکردم،اون وخ اون به یه خنده بسنده کرد؟ !خیلی برام عجیب بود ولی باخودم فکر کردم،گفتم شاید کنار کشیده!اوخی...آخه جوجه کوچولو وقتی اهلش نیستی چرا الکی قمپز درمی کنی؟ - !! رها...رها...بیاشام !صدای سارامن و ازافکارم بیرون کشید وگفتم - :باشه دارم میام . ازاتاقم خارج شدم وبه آشپزخونه رفتم.همه حاضروآماده منتظر من نشسته بودن.اشکان وسارا کنار هم ومامان و باباهم کنارهم دیگه .منم بانیش همیشه بازم ،رفتم و روبروی سارا نشستم .مامان گفت:یه وخ خجالت نکشیا!!مثال تودختر این خونواده ای،اون وخ سارا باید میز شام و بچینه؟ !همون طور که برای کشیدن غذا خم شده بودم،بالبخندی روی لبم گفتم: چه میز شامیم چیده این ساراخانوم!دستش دردنکنه !مامان عصبی گفت:بحث و عوض نکن !واسه خودم که غذا کشیدم،یه قاشق پر رو کردم توی دهنم.بعداز خوردن گفتم: مامان بیخی!حاال یه میز شام بود دیگه ...سارابالبخندی روی لبش گفت:راست میگه مامان،عیبی نداره که !رها خسته بود...امروز رفته بود دانشگاه...منم کاری نکردم !مامان لبخند مهربونی به سارا زدوگفت:قربونت برم حسابی افتادی توزحمت - !این چه حرفیه مامان؟ هوی؟!منم هستما...توروخدا مامان مارو نگاه!همه میگن رابطه عروس ومادرشوهر شکرآبه اون وقت مامان ما و عروسش باهم دل میدن وقلوه می گیرن...همینه دیگه...همه چی تو زندگی منَ َچپکیه...مامانمم به جای اینکه قربون صدقه من بره ناز سارا خانوم و میکشه !حسابی توپم پر بود...داشتم ازحسودی می ترکیدم !از حرصم قاشقم و پراز برنج کردم و گذاشتم تودهنم...قاشق بعدی...بعدی...بعدی...وهمین جوری یه تا قاشق خوردم !!مامان واشکان وسارا باتعجب به من زل زده بودن.اشکان خنده ای کردوگفت:رها...چه خبرته دختر؟!نگرانتم!نترکی یه وخ. کسی نیست جمعت کنه ها !بااین حرفش مامان وساراهم که تااون لحظه توشوک بودن،زدن زیر خنده .تنهاکسی که بهم نمی خندید بابابود...قربون بابای گلم بشم!آخه من چراانقدر بابام و دوست دارم؟ !نگاه محزونم و به بابادوختم و مظلوم گفتم: بابا ببین اذیتم میکنن...خب مگه چیه گشنمه دیگه ! بابا یه لبخند مهربون تحوبلم دادو روکرد به بقیه.اخم ساختگی کردوگفت: دیگه نبینم دخترم و اذیت کنینا!خب مگه چیه گشنشه دیگه .نیشم واشده بود درحد بنز! نمی دونم چرا انقدر بچه شده بودم!شاید به خاطر کودک درونمه که انقده مثه خودم منگله!خخخخخخخ اشکان باخنده گفت: بابا منم پسرتما!!منوچرا تحویل نمی گیری؟ !بابا خنده ای کردوگفت:بسه چرت گفتی اشی...بزن تورگ که ازدهن افتاد !یهو کل آشپزخونه رفت روهوا.مامانم برخالف تصورمن مثه همیشه مسائل تکراری رو خاطر نشان نشد و همراه ماخندید .بابای مارو چه راه افتاده! اشی روهم ازمن یاد گرفته ها !خالصه باکلی شوخی وخنده شام و خوردیم.چقدر من این جمع قشنگ خودمونی رو دوست داشتم...من عاشق تک تک اعصای این خونواده دوست داشتنیم .بعداز شام،سارا از جاش بلند شدتا ظرفارو جمع کنه که مامان به شدت ممانعت کرد و بامهربونی گفت:به خدا اگه بذارم دست به 19 چیزی بزنی سارا جون.کلی کار کردی خسته شدی.برواستراحت کن.رها هست،ظرفارو می شوره !بعدش روبه من با اخم غلیظی گفت:پاشو...پاشو ببینم...هیچ کاری که نکردی،االقل پاشو ظرفارو بشور غذات هضم بشه .قیافه محزون و مسخره ای به خودم گرفتم وبالحن ضایعی گفتم:من بچه سرراهیم نه؟!مامان تومن و ازتو جوب آب پیدا کردی؟ !یهو سارا واشکان وبابا زدن زیر خنده اما مامان هنوزم یه اخم غلیظ روی پیشونیش داشت .آخه به من چه؟!سارا داشت می رفت جمع کنه دیگه.وقتی خودش راضیه مامان ماچرا باید ناراضی باشه؟ !بااخم غلیظی که ناخواسته روی پیشونیم نقش بسته بود،به ظرفای نشسته وکثیف روی میز نگاه کردم.یعنی واقعا من باید این همه ظرف و بشورم؟ناموساً؟ سارا که همیشه دختر بافهم وشعوریه، اومد کنار من ایستادو بایه لبخند مهربون روی لبش گفت: : تا ظرفه که بیشترنیس، چرا قمبرک زدی؟ !بااخم غلیظی که هنوز روی پیشونیم بود،گفتم:توبه این همه ظرف می گی : تا؟ سارا مهربون گفت:من که کمکت کنم میشه : تا!یه جوری باهم می شوریمش دیگه .آخ که من کشته مرده ی مرامتم سارا جونی .مامان اخمی کرد وخواست مخالفت کنه که اشکان بایه لبخند روی لبش، بازوی مامان و گرفت ودرحالیکه به بیرون هدایتش می کرد،گفت:مامان وبابای گرام بیرون باشن که ب و ساب ماامشب عملیات شور ب داریم .بابا باتعجب گفت: توچی میگی این وسط؟!سارا و رها می خوان ظرف بشورن.بیابریم بیرون.مرد که توآشپزخونه نمی مونه ظرف بشوره !!اشکان سرش و انداخت پایین و بالحن مسخره ای گفت:چیکار کنم آق بابا؟!من که مثل شما مردنیستم،من یه زن ذلیل به تمام معنام ! مامان خندیدوگفت:وا؟!چیکار داری بچم و مسعود؟!خودت یادت رفته چجوری ظرف می شستی ساالی اول ازدواج؟ !اشکان خندیدوگفت:شمام آره آق بابا؟ !باباخندیدوگفت:دیگه چی کار کنیم ...همه خندیدن .بعداز اینکه صدای خنده قطع شد،بابا یهو جدی شدوگفت:گذشته از شوخی اشکان جان همه جوره حواست به زنت باشه که دسته گلی مثه سارا پیدا نمیشه .سارا لبخند شرمگینی زدوسرش و انداخت پایین.اوخی چه خجالتی !!اشکان یه نگاه عاشقونه به سارا کردو با لبخندمهربونی که روی لبش بودگفت:ماچاکر سارا خانومم هستیم !اوهو...چه هندونه ای قاچ میکنه این داداش ماواسه نامزدش!خدایا چی می شد منم یکی و داشتم هی هی هندونه بذاره زیر بغلم و قربون صدقم بره؟ !بابا و مامان لبخند مهربونی به اشکان وسارا زدن وازآشپزخونه رفتن بیرون .منم که نقش بوق رو ایفا می کردم در اون صحنه دیگه ! بعداز رفتن مامان و بابا اشکان به سمت سارا رفت که داشت دستکشای ظرف شویی رو دستش می کرد تا ظرف بشوره.دستکشارو ازش گرفت ومهربون به چشماش زل زدوگفت:خانومم امروز خسته شده،شما استراحت کن من می شورم .اوخی...چه داداش رومانتیکی دارم من! خوش به حال سارا !سارا لبخند مهربونی تحویلش دادو باعشق زل زد توی چشماش.باصدای ظریفش گفت :مگه من میذارم شوهرم تنها تنها ظرف بشوره؟ !اشکان یه نگاه پراز محبت ولبریز از تشکر بهش کردو باهم مشغول ظرف شستن شدن !ظرف شستن رمانتیک ندیده بودیم که به لطف آق اشکان وساراخانوم دیدیم!چقدر من امشب 21 صحنه عشقوالنه دیدم،دلم خواست!ای توروحم که یه نامزدم ندارم بیاد باهم عشقوالنه ظرف بشوریم !خنده ای کردم و گفتم:هوی زوج عاشق! هی هی نگاه های عشقوالنه به هم می کنین،بچه زیر سال نشسته اینجاها !سارا بدون اینکه به سمتم برگرده باخنده گفت:چقدرم که تو زیر سالی .اشکان درحالیکه سخت مشغول ظرف شستن بود، خندیدوگفت:این رها خانوم ما عقلش از یه گنجشکم کمتره!رهارو به یه بچه زیر سال نسبت بدیم به اون بچه ساله توهین کردیم .بادلخوری ساختگی،اخمی کردم و گقتم:اشـکـــــــان !!اشکان سرش و به سمتم چرخوند وبا یه لبخند مهربون روی لبش گفت:قربون خواهر خوشگل نازم بشم که وختی ناراحت میشه خوشگل تر میشه .لبخند مهربونی بهش زدم اونم دوباره مشغول ظرف شستن شد .اوخی چه دادشی گلی دارم من...نانازی !بالبخندی که هنوز روی لبم بود،بهشون نزدیک شدم و گفتم:خب حاال که من دارم نقش بوق رو ایفا می کنم اینجا وشما همه زحمتارو عشقوالنه به گردن گرفتین،منم واسه اینکه ازخجالتتون دربیام، یه دهن براتون میخونم!!چطوره؟ !سارا واشکان به عالمت تایید سری تکون دادن. اشکان باخنده گفت:منم برات موسیقی زنده اجرا می کنم. برو که رفتیم !خنده ای کردم و بطری آب کوچیکی که روی اپن بود رو برداشتم وجلوی دهنم گرفتم وشروع کردم به خوندن :پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت برگشتنی یه دختری خوشگل و با محبت همسفر ما شده بود همراهمون میومد به دست و پام افتاده بود این دل بی مروت میگفت برو,بهش بگو آخه دوستش دارم میگفت بگو هرچی میخواد بگه بگه,هرچی میخواد بشه بشه هرچی میخواد بگه بگه هرچی میخواد بشه بشه راز دلم رو گفتم این رو جواب شنفتم( ( (تواین یه تیکه اشکان صدای نازک زنونه ای به خودش گرفت وباناز گفت - :پسرتو چقدر نادونی اومدی زیارت یا كه چش چرونی؟( !ومن ادامه دادم ):قسم به اون زیارتی كه رفتم قسم به اون عبادتی كه كردم قسم به اون قفل و دخیل كه بستم بعده خدا من تو رو میپرستم قسم به اون زیارتی كه رفتم قسم به اون عبادتی كه كردم قسم به اون قفل و دخیلی كه بستم بعده خدا من تو رو میپرستم " آهنگ قدیمی ضایعی که نه اسم خوانندش و می دونم نه اسم خودش و "در طول کنسرت زنده بنده،اشکان هم باهرچی که دستش میومد اعم ازقاشق،چنگال،بشقاب و... آهنگ می زد.منم برای جو دادن به فضا،بین مصراع ها هی می گفتم: دست دست !ساراهم بادستای کفیش دست می زد و مسخره بازی درمیاورد .خالصه انقدر اون شب خندیدیم وچرت وپرت گفتیم که وقتی داشتیم می رفتیم بخوابیم دل درد گرفته بودیم ازخنده - !ارغوان من یه دیقه برم بیرون برمی گردم - . کدوم گوری می خوای بری؟ -دست به آب !ارغوان باتعجب گفت:دست به آب؟!مگه قبل از اینکه بیایم دانشگاه نرفتی؟ - !رفتم اما خب دستشوییه دیگه.زبون آدمیزاد حالیش نیست که بهش بگیم کی بیاد کی نیاد !ارغوان خندیدوگفت:آخه تو خودت زبون آدمیزاد حالیته که دستشوییت بخواد حالیش باشه؟ بهش چشم غره رفتم وگفتم:رو آب بخندی ! ارغوان بعداز اینکه یه دل سیر خندید،روکرد به من و گفت:خره االن حسینی میاد سر کالس!توتا بری وبرگردی،اومده...پوستت و می َکنه بازم دیر کنی .همون طور که به 21 سمت در کالس می رفتم،گفتم:تونمی خواد نگران من باشی. کارم و زود انجام میدم میام.فکر کردی همه مثل خودت الک پشتن؟ !واز کالس خارج شدم و به حالت دو خودم و رسوندم به دستشویی دانشگاه .خوب نگاه کردم ببینم دستشویی زنونه کدومه چون خاطره بد داشتم...یه بار رفته بودیم رستوران،منم خب دستشوییم گرفت،رفتم دستشویی...خالصه باآرامش خاطر کارم و کردم و اومدم بیرون.شالم و درآوردم وداشتم باخیال راحت موهام و مرتب می کردم که یهو متوجه شدم جفت چشم دارن نگام می کنن.برگشتم دیدم همه مردن! یعنی اون لحظه می خواستم بزنم خودم و لت و پار کنم که انقدر خنگم!شرف مرفم رفت کف پام .ازاون به بعدهم هروقت می خوام برم دستشویی عمومی،نگاه می کنم ببینم زنونه اس یانه؟ !بعداز مطمئن شدن از زنونه بودن دستشویی وارد شدم.بعداز کلی گشتن یه دستشویی نیمه تمیزو انتخاب کردم.مرده شور دانشگاه مارو ببرن که همیشه دستشوییش کثیفه .درو ازپشت قفل کردم و راحت وآسوده مشغول انجام کارم شدم .بعداز چند دقیقه که کارم تموم شد،رفتم سمت دستگیره وقفل و باز کردم اما در باز نشد...ای خاک تو سرم حاال چه غلطی کنم؟!به در فشار آوردم،هلش دادم،جیغ جیغ کردم تاشاید کسی صدام و بشنوه وبیاد نجاتم بده! اما مثل اینکه تقدیر ما این بود همیشه سر زنگ حسینی دیر برسیم .بافکر کردن به اینکه دوباره مجبورم متلکای هفته پیش حسینی رو تحمل کنم،اخمام رفت توهم! آخه یعنی چی؟در چرا یهو اینجوری شد؟!خاک توسرمسئوالی دانشگاه ما!یه درو بلد نیستن درست کنن تا آدم از کارو زندگیش نیفته!اَه!!!سنگ قبر مسئوالمون وباگالب بشورم الهی !!ازحرصم یه لگد محکم به در زدم،صدای خیلی بدی ایجاد کرد.هر از چند گاهی جیغ ودادمی کردم - : کمک...من اینجا گیر کردم...کمک !امادریغ از یه آدم!خب آره دیگه کدوم خری این وقت صبح دستشوییش می گیره به جز منه احمق؟ !به ساعتم نگاهی کردم... : بود.لعنت به من...یه ربع از کالس گذشته!االن حسینی چی فکر می کنه درموردم؟!حتما فکر می کنه من از اوناشم!!آره دیگه...فکر میکنه به ننه بابام میگم میام دانشگاه،بعدکالسارو می پیچونم میرم عشق بازی واسه همینه که هیچ وقت به موقع نیمرم س رکالس !!ای تو روحت رها که یه بار نشد آدم باشی!کیفمم توی کالس مونده!ای خاک توسرم...اگه االقل گوشیم و باخودم آورده بودم،به ارغوان زنگ می زدم بیاد نجاتم بده !وای خدا...من چه غلطی بکنم اینجا؟!تا کی باید بمونم این تو؟!خدا کنه یکی پیدا شه که بیاد این در بی صاحاب شده رو باز کنه.اصال به فرضم که یکی پیدا شه ودرو باز کنه،اون وخ تو بری کالس می خوای به حسینی چی بگی؟!می خوای بگی"ببخشید استاد گالب به روتون رفته بودم دست به آب؟!" همینم مونده دیگه...انقدر توکالس ضایع بازی درآوردم که همه فکر می کنن منگلم!اگه همچین چیزیم به حسینی بگم دیگه یقین پیدا می کنن که یه مشکلی دارم. ای خدا من و نکشه!چرا انقدر خلم؟ !خالصه تا ساعت : تو دستشویی بودم و داشتم از عطر دل انگیز فضا لذت می بردم !حالم بد شده بود خفن!آخه ننه اتون خوب،باباتون خوب،اگه درو درست نمی کنین چرا دیگه دستشوییاتون بوی گربه مرده میده؟ !حس کردم صدای پای یه نفرو شنیدم...واسه همینم شروع کردم به جیغ 22 زدن - :کمک...من اینجا گیر کردم!کمکم کنین! کسی اونجا نیست؟ !صدای ظریف دخترونه ای رو شنیدم - :عزیزم گیر کردی؟!تو کدوم دستشویی هستی؟ !با پام یه لگد محکم به در زدم و گفتم:اینجام خبر مرگم !دختر خنده ریزی کردو به سمت در اومد. به درفشار آوردو بعداز کلی جون کندن در باز شد.وای باورم نمشد!!!نجات پیدا کردم!!! داشتم خفه می شدم!!!سریع از اون دستشویی کذایی اومدم بیرون.نفس عمیقی کشیدم وریه هام وپرکردم ازهوای پاک .دختر لبخندی بهم زدوگفت:عزیزم چرا گیر کردی؟ ! بااخمی که روی پیشونیم بود،غرغرکنان گفتم:چه می دونم؟!معلوم نیست کدوم گور به گور شده ای این در بی صاحاب و بسته!مگه دستشویی هم جای شوخیه که اینا کرم می ریزن؟ !دختر ریز خندیدوگفت:حاال عیب نداره خوبیش اینه االن که اومدی بیرون - ! وای دستت طال...داشتم میمیردم!خفه شدم از بوی گند !دختر دوباره خندید.چرا من هرچی می گم این زرت زرت میزنه زیر خنده؟!کجای حرفای من خنده داره؟ !!دختر بالبخندمهربونی که روی لبش بود،گفت:خواهش می کنم عزیزم !وبعدبه کاغذی اشاره کردکه روی در دستشویی چسبیده شده بود وگفت:فکر کنم اون مال توئه !چی مال منه؟!وا!!!مگه آدم به در دستشویی کاغذ می چسبونه؟ !متعجب وگنگ به سمت کاغذ رفتم و از روی در کندمش .باخودکار آبی چیزی روش نوشته شده بود" :دستشویی بهت خوش گذشت؟!تقصیر خودته...خودت گفتی بگرد تا بگردیم!گردش خوبی بود نه؟ "! داشتم از عصبانیت آتیش می گرفتم...رادوین چطور به خودش اجازه داده که همچین کاری بامن بکنه؟!مگه من چیکار کرده بودم؟ بااین کارش حتما این واحدو افتادم...آخه خدایی این انصافه؟!انصافه که من به خاطر : تا الستیک از درس و دانشگاهم عقب بمونم؟ !دلم می خواست رادوین اینجا بودتا میزدم دکوراسیونش و میاوردم پایین...پسره بیشعور احمق عوضی !!!زیرلبی به رادوین فحش می دادم ولعنتش می کردم.االن من چجوری پاشم برم سر کالس؟ !صدای دختره من و ازافکارم بیرون کشید - :این و همون یارو که درو قفل کرده نوشته نه؟ !برای تایید حرفش سری تکون دادم وباعجله از دستشویی خارج شدم.همون طور که می دویدم،برای دختره دستی تکون دادم و گفتم:مرسی ازت!لطف کردی .دختره هم برام دست تکون داد .همین جوری می دویدم و زیر لبی غرغر می کردم ...پسره ی پررو...چطور به خودش اجازه داد اینکارو بامن بکنه؟!نه...مثل اینکه اینجوری نمیشه!!!باید یه حال اساسی ازش بگیرم !!!آخه این بشر چرا انقدر پرروئه؟!خدایا من و ازدست این بکش راحتم کن...نه اصال چرا من و بکشی؟!اون و بکش که یه جماعتی از دستش خالص شن .من باید برم...باید برم سرکالس...به خاطر حال گیری از رادوینم که شده باید برم!حتی اگه حسینی بهم متلک بندازه .انقدر فکرم مشغول بود که نفهمیدم کی به در کالس رسیدم !!!انقدر دویده بودم که نفس نفس میزدم. به دیوار تکیه دادم و چندتا نفس عمیق کشیدم .بعداز چند دقیقه که حالم بهترشد،به سمت در رفتم ودر زدم .بااجازه حسینی دستگیره درو توی دستم گرفتم وبعداز یه نفس عمیق درو باز کردم .حسینی روبروی تخته وایساده بودو داشت درس می داد.سالمی کردم.ارغوان تانگاهش بهم افتاد لبش و به دندون گرفت و نگران زل 23 زدبهم .باچشمام توی کالس گشتم تا رادوین خره رو پیدا کنم.ایـــش!!!دقیقا کنار درنشسته بود!!! درست کنار جایی که من وایساده بودم! درحالیکه یه لبخند شیطون روی لبش بود،باغرور به من نگاه می کرد .خودشیرین همیشه روی صندلیای جلو می شینه تا خودشیرینی کنه ! لوس.دلم می خواست برم دهنش و جر بدم!عوضی!واسه من لبخندم میزنه - !خانوم شایان،شما بازم دیرکردین؟ !بااین حرف حسینی به سمتش برگشتم.لبخندی زدم وگفتم: ببخشید استاد.واقعا معذرت می خوام...راستش من ...حسینی پرید وسط حرفم وگفت: لطفا الکی بهانه نیارید خانوم محترم.هنوز بلبل زبونیای هفته پیشتون تو خاطرم هس !ای تو روحت رها!!نمی شد هفته پیش جلوی دهنت و بگیری تا االن به این فالکت نیفتی؟!فکر کنم از فردا باید عین جوجه اردک بیفتم دنبال این حسینی وازش خواهش کنم که من و ببخشه!!بلکه این واحدو نیفتم!!!انقدر بدم میاد از منت کشی !باصدایی که سعی می کردم مظلوم به نظر برسه،گفتم:ببخشید استاد من هفته پیش حالم اصال خوب نبود !صدای رادوین و شنیدم:توکی حالت خوبه؟!همیشه عین سگ پاچه ملت و می گیری !صداش انقدر آروم بود که فقط منی که کنارش وایساده بودم فهمیدم چه زری می زنه!عوضی بی شعوور من عین سگ پاچه می پرم؟!پررو...دلم می خواد همچین این چهارتااستخوون وبزنم تودهنش که همه دندوناش بریزه توشکمش ولی االن وقتش نیست...نه !!حسینی نگاهی بهم انداخت وگفت:درهرصورت من ...صدای خانوم احمدی،استاد نقشه کشیمون،مانع ادامه نطق جناب حسینی شد(چه ادبی شدم من - :)!ببخشید آقای حسینی، جناب آقای شهریاری فرمودن بریم دفتر ریاست عرض مهمی دارن .حسینی نگاهی به خانوم احمدی انداخت وسری تکون داد.بعد رو کرد به رادوین وگفت:رستگار تو بخون تا من برگردم .وبه همراه خانوم احمدی از کالس خارج شد .حسینی که رفت،رادوین غلط گیرش و به دست گرفت و گذاشت جلوی دهنش ورفت روی صندلیش ایستاد !وا!!!این زده به سرش؟! حسینی گفت یه قسمت از کتاب و بخونه،دیگه روصندلی رفتنش واسه چیه؟!خل دیوونه !!رادوین تک سرفه ای کردو شروع کرد به خوندن :پیرهن صورتی دل من و بردی کشتی تو من و غمم و نخوردی نشون به اون نشون یادته گل سرخی روی موهات نشوندی گفتی من میرم االن زودی برمی گردم گفتی من میام اونوقت باهات همسر می گردم چراغ شام تارم بیا چشم انتظارم چقدر نازت کشیدم تو رفتی از کنارم بیا رحمی به حال زار ما کن بیا این بی وفایی را رها کن تو گفتی آشناییمون خطا بود خطا کردم تو هم امشب خطا کن همین جوری می خوند ومسخره بازی درمیاورد.بچه هاهم باهاش دست می زدن وهمراهیش می کردن.تنها کسی که مات ومبهوت بهش زل زده بود،من بودم !الکردار عجب صدایی داره!!!خدایا نمی شد صدا به این قشنگی رو به یکی دیگه بدی؟!آدم قحط بود؟!چیش !!رادوین همون طور داشت می خوند :پیرهن صورتی دل من و بردی کشتی تو من و غمم و نخوردی نشون به اون نشون یادته گل سرخی روی موهات نشوندی گفتی من میرم االن زودی برمی گردم گفتی من میام اونوقت باهات همسر می گردم -به به به...عروسی راه انداختی رستگار؟ !بااین حرف حسینی،کل کالس خفه خون گرفتن وبه سمتش برگشتن... 24 همه ترسیده بودن ورنگشون پریده بود...تنها کسایی که خیلی خونسرد بودن من و رادوین وسعید عالی بودیم .من که کاری نکرده بودم بخوام بترسم،رادوینم که کال ترسی ازهیچی نداره!! سعیدم که به طورکلی زیاد ازاین ضایع بازیاداشته عادت کرده .رادوین خیلی خونسرد از صندلیش پایین اومد و خیلی ریلکس زل زد به حسینی !!حسینی که از این همه خونسردی رادوین داشت حرص می خورد،عصبی گفت:من کالس و سپردم دست تو!اون وقت تو میای آهنگ می خونی برای بچه ها؟ !رادوین خیلی خونسرد وبی تفاوت گفت:استاد خودتون گفتید بخون .استاد عصبی تراز قبل گفت:منظورمن این بودکه کتاب و بخونی نه این شعر مسخره رو - .جناب حسینی شما باید مشخص می کردین که من باید چی و بخونم!شماکه گفتین بخون،منم فکر کردم منظورتون اینه که بخونم نه اینکه بخونم !وقتی بخونم اول رو گفت،دستش و به صورت میکروفن جلوی دهنش گرفت وادای خوندن درآورد وبرای بخونم دومش هم کتابی دستش گرفت و ادای کتاب خوندن درآورد .بااین حرکتش،بچه ها زدن زیر خنده...منم خنده ام گرفته بود!!خیلی بامزه اَدا در میاورد !حسینی حسابی ازکوره در رفت وبا صدایی که به زور داشت کنترلش می کرد که باال نره،گفت: برو بیرون رادوین .رادوین خونسرد تراز دفعه های قبل گفت:واسه چی؟ - !برای اینکه من میگم - !آخه ...حسینی عصبی پرید وسط حرفش: آخه ماخه نداریم،بیرون !رادوین که دید چاره ای نداره و اگه یه ذره دیگه بمونه،حسینی دکوراسیونش و میاره پایین،به ناچار بلند شدو به سمت در کالس رفت . حسینی ادامه داد - :وشما خانوم شایان به خاطر بی انظباطیتون باید تشریف ببرید بیرون.رادوین توهم به خاطر مسخره بازیت باید بقیه کالس و توحیاط دانشگاه سر کنی!هردوتون هم جلسه بعدی حق پاگذاشتن توکالس و ندارین تا من تکلیفتون رو روشن کنم!حاال هم بیرون !وبعد بی توجه به من و رادوین،به سمت تخته رفت وشروع کرد به درس دادن !این یعنی برید گمشید بیرون اعصابتون و ندارم !من زودتر از رادوین از کالس خارج شدم.بعداز من رادوین اومد بیرون ودرو بست .زیر لبی گفت:اینم خله ها ! تصمیم گرفتم هرچی که دق ودلی دارم ازش،سرش خالی کنم .عصبی گفتم:خل تویی نه اون بیچاره !رادوین اخمی کرد و باصدایی عصبی وتهدیدآمیز گفت:نشنیدم چی گفتی!؟ - من وظیفه ای ندارم هرجمله ام و دوبار برای شما تکرار کنم جناب ناشنواء الدوله . رادوین پوزخندی زدوروی پاشنه پاش چرخید.داشت می رفت به سمت راه پله که باصدای من متوقف شد - :کجامیری؟!وایسا!می خوام باهات حرف بزنم .بالحن مسخره ای که واقعا رو مخم بود،گفت:فکر نمی کنی سختت باشه با ناشنواء الدوله حرف بزنی؟!آخه باید هرجمله ات و دوبار برام تکرار کنی !باصدای محکم وجدی گفتم:نه،سختم نیست !بااین حرفم،رادوین به سمتم برگشت وزل زد تو چشمام وگفت:می شنوم .بانفرت توچشماش نگاه کردم وعصبی گفتم - :وقتی داشتی اون دربی صاحاب شده رو می بستی هیچ به این فکر کردی که من باید چه غلطی کنم؟!هیچ به این فکر کردی که چند ساعت باید اون تو بمونم تاشاید دست بر قضا یکی بیاد من و ازاون توبیاره بیرون؟!هیچ به بوی حال بهم زن اونجا فکر کردی؟!هیچ به حال من فکر 25 کردی؟!هیچ به ...پرید وسط حرفم و عصبی ترازمن گفت - :توچی؟!وقتی داشتی ماشینم و پنچر می کردی،به این فکر کردی که من باید چه غلطی بکنم؟!هیچ به این فکر کردی که چجوری باید برم شرکت؟!هیچ به این فکر کردی که ممکنه یه کار مهم داشته باشم؟!هیچ به این فکر کردی که ممکنه اون کار مهمم یه جلسه باشه؟!هیچ به این فکر کردی که ممکنه به اون جلسه نرسم؟!هیچ به این فکر کردی که اگه به اون جلسه نرسم چی میشه؟!هیچ به این فکرکردی که ممکنه تمام زندگیم به رو هوا؟!هیچ به این فکر کردی که ...دیگه نفسش یاریش نکرد و دست از حرف زدن برداشت.ازم فاصله گرفت وروی یکی از صندلی های توی سالن نشست.بادستاش شقیقه هاش و فشار داد.چندتانفس عمیق کشیدتا آروم بشه.واقعا عصبی بود !ترسیدم پاشه بیاد دهن مهنم و بیاره پایین!واسه همینم دست توی کیفم کردم و از توش یه بطری آب معدنی بیرون آوردم .به رادوین نزدیک شدم وبطری آب و به سمتش گرفتم.باصدای خفه ای که خودمم به زور می شنیدم،گفتم:بیایه ذره بخور!حالت بهتر میشه .بااین حرف من،رادوین چشماش و بازکرد ویه نگاه متعجب به من انداخت.تعجب کرده بوداز اینکه می دید من انقدر مهربون شدم که نگران حالشم!بیچاره خبرنداشت که من لت وپارم کنه !نگران حال خودمم نه اون!می ترسیدم بااون اعصاب داغونش بزنه َ رادوین نگاه متعجبش و ازمن گرفت وبه بطری آب دوخت.دوباره به من نگاه کرد دوبعدبه بطری!انقدر نگاهش بین من وبطری آب جابه جا شدکه کالفه شدم .عصبی گفتم:بیابگیر بخورش دیگه!چرا هی چشمات بین من و بطری رژه میره؟!چرا اینجوری نگاهش می کنی؟! َسم که توش نریختم .رادوین لبخند شیطونی زد وگفت:شاید ریخته باشی!من که نمی دونم !!پوزخندی زدم و گفتم:ما هنوزاول خطیم!من اول باید یه ذره حرصت بدم بعد برم پی ناکار کردنت!بگیر بخورش!فعال نمی خوام بفرستمت به دیارباقی !رادوین لبخندی زدو بطری آب و ازدستم گرفت.به آب توی بطری چشم دوخت.بطری پره پر بود!خودم امروز صبح خریده بودمش .درش وباز کردو بایه حرکت کل آب معدنی رو خورد !این آدمه؟!نه واقعا آدمه؟!خدایا مطمئنی گودزیالیی چیزی نیافریدی؟!چجوری اون همه آب رو خورد؟!اونم بایه حرکت؟ !من یه آب معدنی بگیرم،تو طول روز نصفشم نمی خورم،بقیه اش رو هم می برم خونه بعدکه بیشتر مواقع اشکان ترتیبش و میده !درهرصورت این یه گودزیالی به تمام معناس !رادوین آبش و که خورد،خیلی ریلکس به من که چشمام ازتعجب شده بود قده دوتا سکه تومنی نگاه کردوگفت:چیه؟!چرا اینجوری نگام می کنی؟ ! باانگشت اشاره ام به بطری خالی اشاره کردم و متعجب گفتم:خوردیش؟ !رادوین خونسرد گفت:خب آره دیگه - !همش و؟ !اخمی کردوگفت:تو چقدر خسیسی!یه آب معدنی بود دیگه ! ازحرفش ناراحت شدم.یعنی چی؟!من اصالمنظورم پولش نبودکه ! ناراحت گفتم:منظور من پولش نبود.تعجبم هم ازاین بود که چجوری اون همه آب و یه نفس خوردی !روی پاشنه پام چرخیدم وبه سمت راه پله رفتم. یه چیزی یادم اومد...باید بهش می فهموندم که هنوزم ازش متنفرم تا هوایی نشه وفکرای بی خورد به سرش نزنه! این که خودشیفته هست!!!می ترسم خیال کنه عاشق چشم وابروش شدم که بهش 26 آب دادم !واسه همینم متوقف شدم و به سمتش برگشتم وبدون اینکه بهش نزدیک بشم،گفتم - :قبل ازاینکه برم باید یه چیزی بهت بگم که یه وخ هوای الکی ت َبر نداره.یه وخ فکر نکنی بهت آب دادم عاشق دلباختتم!عصبی بودی،ترسیدم بیای بزنی لهم کنی!برای نجات جون خودم بهت آب دادم!وگرنه تودرحال مردنم باشی من به دادت نمی رسم.درضمن گردش ماهنوز سرجاشه!شما دوتا عملیات پیاده کردی،من یکی!پس یعنی من باید دنبال نقشه جدید باشم.مواظب خودت وماشینت وجلسه های مهمت باش جناب رستگار !این و که گفتم،سریع روم و ازش برگردوندم وبه سمت پله ها رفتم .همون طورکه می رفتم،صدای رادوین رو شنیدم - :خانوم کوچولو،به دلیل تپل بودن کارم - جلو هستم.بیفت دنبال یه نقشه تپل که عقب نمونی !بچه پرروی بی ریخت خودشیفته!دلم می خواست بزنم لهش کنم.باحرص راه می رفتم وپاهام و به زمین می کوبیدم.باید یه نقشه جدید پیدا کنم تا حال این آقا رادوین و بگیرم!خیلی باد کرده...فکر میکنه حاال چه شاهکاری کرده ×××××××× !!دوروزی میشه که دارم به این مخ ناقصم فشار میارم بلکم یه نقشه ای چیزی به ذهنم برسه !اما نه خیر.مثل اینکه خدا تو مخ ما کاه ریخته! هیچ فکری به ذهنم نمی رسه.یعنی بایه پنچری الستیک،قدرتم ته کشید؟!نه...امکان نداره.رها نیستم اگه این پسره رو از رو نبرم.بچه پرروی بی شعور فکر کرده حاال چه شاهکاری کرده!!!تواین دو روز هردفعه من و دید،یه پوزخند مسخره روی لبش بود که کسی جز من معنیش و نمی فهمید!هیچ دلم نمی خواست که جلوی رادوین کم بیارم وازخودم ضعف نشون بدم.دلم نمیخواد فکرکنه که من یه دختر لوسم که فقط ُنطق می کنم وکاری ازدستم برنمیاد.باید حالیش کنم.من و تو دستشویی گیر میندازه؟!غلط کرده.یه حالی ازش بگیرم !بالرزش گوشیم که توی جیب شلوار اسپرتم بود،به خودم اومدم و گوشیم و ازتوی جیبم بیرون آوردم.اسم ارغوان و که روی صفحه گوشیم دیدم،یه لبخند اومد روی لبم و دکمه سبز رنگ و فشار دادم.صدای پرانرژی وجیغ جیغوی ارغوان اومد:سالم به روی عین بوزمجه ات - !سالم به روی عین میمونت - !دلت میاد؟!من که انقدر نانازم !خندیدم و گفتم:بعله دیگه.تواز خودت تعریف نکنی،کی تعریف کنه؟ ! ارغوان خنده ای کردو گفت:چه خبرا منگول جون؟ - !هیچ،جز دوری ز یار ودل تنگی های شبانه !ارغوان باخنده گفت:اوهو...چه ادبی!حاال چرا دل تنگیای شبانه؟!نمیشه ًل با روزانه باشه؟ !خندیدم و بالحن التی مخصوص به خودم گفتم: دَن د نمیشه!من کا روز حال نمیکنم،دل تنگی باس شبونه باشه !ارغوان خنده ای کردو باشیطنت مضاعف ولحنی التی گفت:حرف شوما متین داش.مام کره خودت منحرفیم ولی مشکل یه چیز دیگه اس!یار کجاس که دل تنگیش شبونه -روزانه داشته باشه؟ !بالحن مسخره ای گفتم: عزیزم اون که مشکلی نداره!!! جلوی در خونه ما انقدر یار ریخته که نمیشه جمعشون کرد.هروخ میخوام برم بیرون،جلوی دست و پام و می گیرن!همشونم از دم خوشگل وخوش تیپ!!!منتهی می دونی که شاهزاده سواربراسب سفید من هنوز نیومده...به جاش بایکیشون تا کردم قرار شده بیاد تورو بگیره!ای ...بدک نیست...یه خرده همچین کوتاهه...شکم داره قده بشکه...سیاهم هست...دماغشم خفن توآفسایده !! 27 ارغوان جیغی کشید وگفت:اون که شوهر آینده خودته منگل !خنده ام گرفته بود.ما چقدر خلیما !!تو فضای ضایع بازار خودم غرق بودم که یهو یه چیزی یادم اومد. هه بلندی گفتم...خاک برسرم شد !ارغوان که ُهه من و شنیده بود،نگران گفت:چی شده رها؟ - ! خاک به گورم شد اری - !چی شده؟ - !اشکان ...ارغوان نگران وآشفته پرید وسط حرفم - :اشکان چی؟!مرده؟!مرده،نه؟!آره، مرده...مرده که تواینجوری کپ کردی!آخی بمیرم براش.سارا چیکار کنه حاال؟!ای وای ...دیگه داشت زیادی چرت می گفت.پریدم وسط حرفش:چرت نگو ارغوان!زبونت و گاز بگیر! به فرض محالم زبونم الل،زبونم الل،خدایی نکرده،اشکان مرده باشه من می شینم اینجا باتو درباره شوور آینده زر زر می کنم آخه عقل کل؟ !ارغوان کالفه گفت:گرفتی من و؟! چی شده پس؟ - !من تو رو نگرفتم واال!تو یه بند داری نطق می کنی.من یه اشکان گفتم،تو اشکان و قاطی اموات کردی،واسش ختم گرفتی...ولت می کردم البد می خواستی به دلیل عالقه شدید سارا به اشکان،اون و هم از درد دل تنگی بکشی نه؟ - !چرت نگو رها...بگو چی شده!؟ - !! هیچی بابا...تازه یادم افتاد....هفته دیگه تولد اشکانه - !زکی!گرفتی مارو؟!تولد اشکانم مگه این همه ترس داره؟ - !آخه هیچی براش نگرفتم اری - .خب میری می گیری - .کی اون وخ؟ - !امروز که جایی نمیخوای بری؟ - !نه بابا من کجارو دارم برم؟ - !خیلی خوب.آماده باش...یه نیم ساعت دیگه اونجام.باهم میریم یه چیزی می خریم براش .از سر ذوق جیغی کشیدم و گفتم:واقعا؟- !اوهوم.واقعا !ازپشت گوشی ارغوان و ماچ کردم و گفتم: وای اری عاشقتم.(کال عادت داشتم هی هی ماچ وبوسه بفرستم برای ملت از پشت گوشی - )!خوبه خوبه...من و ماچ نکن...من خودم شوهر دارم - !!!اون وخ کجان این داماد مشنگ؟ !ارغوان خندیدوگفت:نمی دونم واال!به گمونم زدن لت وپارش کردن.وگرنه محال بود انقدر دیر کنه !باخنده گفتم:آره...احتماال خودش و کشتن،باخرشم سوسیس بندری درست کردن !ارغوان خندید وگفت:بسه انقدر من و خندوندی دلقک!!!برو زودتر آماده شو بیا دم درتون - .دلقک خودتی!فعال .می خواستم گوشی و قطع کنم که ارغوان جیغ جیغ کرد - :رها...رها ...کالفه گوشی و دوباره سمت گوشم بردم وگفتم:هان؟ !باخنده گفت:فقط داری میای،دم در حواست به این ُعشاق خاطرخواهت باشه،یه وخ نرن زیر دست وپا !خندیدم و گفتم:کوفت!بروبمیر.توکه دلقک تری!نیم ساعت دیگه دم درم- .باشه دیر نکنی منگول! بای - .بای.منگولم خودتی .بعداز قطع کردن گوشی،به سمت کمد لباسام رفتم و سریع آماده شدم.یه آرایش مالیمم کردم و کیفم و ازروی تخت برداشتم.برای آخرین باریه نگاه به خودم توی آینه کردم.همه چی خوبه...از اتاق خارج شدم .به سمت در ر ورودی خونه رفتم تا بزنم به چاک که صدای مامان سرجام میخکوبم کرد - :خانوم کجا تشریف می برن؟ !باشنیدن صدای مامان قیافه ام مچاله شد...به سمت مامان برگشتم ودر حالیکه سعی می کردم مظلوم ترین لحن ممکن وداشته باشم،گفتم:باارغوان میخوایم بریم بیرون .مامان باشنیدن اسم ًل ارغوان،لبخندی زدوگفت:باشه پس زود برگرد عزیزم . ماما کا ن مثل چشماش به ارغوان اعتماد داشت.مامان مام که همه رو دوست داره اال دختر خودش !!!چشم بلند 28 باالیی گفتم و بعداز خدا حافظی ازخونه زدم بیرون .از حیاط گذشتم و درحیاط و بازکردم.ارغوان هنوز نیومده بود.یه دیققه ای منتظرش موندم.تقصیر خودمه دیگه که انقدر زودحاضر شدم!!!وقتی گفت نیم ساعت دیگه یعنی نیم ساعت دیگه، نه دیقه دیگه !سوار ماشین ارغوان شدم وبانیش باز بهش سالم کردم. بانیش بازتراز خودم جوابم و داد - :سام علیک داش !اینم واسه ما الت شده!تقصیر اشکانه دیگه...انقدر اینجوری حرف زد که هم من هم ارغوان وهم سارا الت شدیم !!!باخنده گفتم:خدا اشکان و نکشه...ببین چیکار کرده که همه التی حرف می زنن !!!ارغوان خنده ای کردوگفت:من قربون دادش اشکان توبرم که انقده ماهه !!!باخنده گفتم:اگه سارا بدونه تو قربون صدقه شوهرش میری ...ارغوان ماشن و روشن کردو به راه افتاد.بعد خیلی جدی گفت:سارا خودش می دونه که من اشکان و از آرتان هم بیشتر دوست دارم!!!خودم بهش گفتم.اشکان یه تیکه جواهره که نصیب سارا شده.همیشه بهش میگم که قدر اشکان و بدونه.اشکان مثه دادشم می مونه...خوده ساراهم می دونه .لبخندی روی لبام نشست وبه روبروم خیره شدم .از وقتی بچه بودیم،رابطه صمیمی با خونواده ارغوان اینا داشتیم.مامان و باباهامون که ازقدیم تاحاالباهم دوست بودن...من و اشکان و ارغوان وآرتان هم شدیم مثل : تا خواهر برادر!!!ارغوان وآرتان اشکان وخیلی دوست دارن...خوده اشکانم چندباری شنیدم که گفت آرتان عین داداش نداشته منه وارغوانم به اندازه رهادوست دارم...البته ازخدا که پنهون نیست،ازشما چه پنهون من زیاد از آرتان خوشم نمیاد...یه جوریه!!خیلی چندشه!!!!راستش...شاید فکرکنین دچار توهم حاد شدم ولی جدیداً آرتان زش خیلی رفته باال...به جانه خودم خیلی هیز شده...یعنی قبالًهم بودا ولی االن ُد هردفعه من و می بینه باچشماش قورتم میده.رومم نمیشه به ارغوان چیزی بگم!!!شایدم من اشتباه میکنم ولی نگاهی که آرتان به من داره اصال شبیه نگاهی که اشکان به ارغوان داره،نیست...نمی دونم شایدم من خل شدم...بیخی بابا.ولش کن!!!من حوصله فکر کردن به این مزخرفات و ندارم .ارغوان همون طور که رانندگی می کرد گفت:خب منگول میخوای برای این داش اشکان ما چی بخری؟ !سردرگم وگنگ گفتم:نمی دونم ...ز !!!نمی دونی؟!یعنی چی که نمی دونی؟!نکنه ماباید تا شب توخیابونای تهران - کی پالس باشیم و دنبال کادوی تولد بگردیم؟!؟؟ بانیش باز گفتم:خوشم میادکه بچه تیزی هستی - !!!مــــــرگ !بعداز گفتن این حرف،به روبروش خیره شدو توفکر فرو رفت ...بعداز مدتی گفت:خب لباس که نمیشه براش بگیریم.زیادی لباس داره...ساعتم که خب ُوس عت نمیرسه قطعا!ببینم چقدری پول داری حاال؟ - !تومن - .خب پس.باید بیخیال ساعت بشیم.ساع ت خوب حداقل تومن هست...خب پس چی بخریم؟ !این وکه گفت دوباره رفت توهپروت.دقیقا دقیقه داشت فکر می کرد ...یهو گل از گلش شکفت.بشکنی زدو باخوشحالی گفت:یافتم!!! ادکلن می گیریم براش !کی ز ...این همه فکر کرد حاال میگه ادکلن بخریم؟ !پوزخندی زدم و گفتم:اری جون خودت تنهایی به این شگرف رسیدی؟!!!!مطمئنی کسی کمکت نکرده؟ - !بروبمیر توام!مگه ادکلن بده؟ - !نه ولی 29 خب گزینه هر آدم ک َوته فکری همین ادکلنه...دلم میخواد کادوی من خاص باشه...می دونی...یه چیزه خاص...یه چیزه ...ارغوان پرید وسط حرفم و گفت:ببند بابا!!! چیز خاص از کجا گیر بیاریم؟!تو خودت خاص هستی،دیگه کادوت الزم نیست خاص باشه که !!!لبخندی زدم.ذوق زده بهش نگاه کردم و گفتم:راست میگی؟ !ارغوان همون طورکه حواسش به رانندگیش بود،گفت:جونه تو!تو جزو آدمای کم توان ذهنی حساب میشی...خب خاصی دیگه...اشکانم که این و می دونه...ازتو انتظاری نداره بابا! یه جوراب بخر قال قضیه رو بکن بره پی کارش !!!بچه پررو من و مسخره میکنه.باحرص روم و ازش برگردوندم و گفتم:لوس بی مزه !چد دقیقه ای،به خیابونا ومردم زل زده بودم وبه ارغوان توجهی نمی کردم اماتمام فکرم مشغول این بودکه برای اشکان چی بخرم؟ ارغوان بدم نمی گفتا!ادکلن درسته که خیلی تکراری شده بودولی هنوزم ازببقیه چیزا بهتروباکالس تربود...همون ادکلن بخرم بهتره...اشکان که لباس نمیخواد...به قول ارغوان وسعمم که نمی رسه ساعت بگیرم.همون ادکلن از همه بهتره .صدای ارغوان من و ازافکارم بیرون کشید که باخنده می گفت:بهت َبرخورد؟!باشه بابا!تو تیزهوش...نخبه...استعداد درخشان...خوب شد؟ !بانیش بازبهش نگاه کردم و گفتم:این وکه من از همون اول می دونستم !ارغوان خندیدوگفت:دیوونه - !!!اری من میگم بریم همون ادکلن و بگیریم - !چی شد؟ یهو نظرت عوض شد خانوم خاص؟ - !خب چاره دیگه ای ندارم...حاال کجا بریم بخریم؟ !ارغوان اشاره ای به داشبرد ماشین کردو گفت:یه کارت ویزیت هست اون تو بده به من .داشبردو باز کردم و کارتی که دیزاین مشکی-سفید داشت رو به ارغوان دادم .نگاهی به آدرس پشتش انداخت و کارت و دادبه من. به کارت نگاه کردم"ادکلن هخامنش"...اوهو...چه اسم خشن ومتمدنی!!!!اصال خونواده داره !همون طور که داشتم کارت و کنکاش می کردم،از ارغوان پرسیدم:تو رفتی اینجا؟!ادکلناش اصله؟!خوبه؟ - !من که نرفتم...کارتش و از دختر خالم گرفتم. میگفت ادکلنای خوبی داره.حاال بریم ببینیم چی میشه ...باارغوان وارد مغازه شدیم.مغازه خالیه خالی بود!به جزخودمغازه داره،کسی نبود!ببین این ارغوان من وکجا آورده!سگ پرنمیرنه!خب معلومه جنساش ُبنجوله که مگس می پرونه دیگه .گذشته از مگس پروندن طرف،مغازه اش درحد بنز خفن بود.یه مغازه شیک بادیزاین مشکی سفید!درست عین دیزاین کارت ویزیتش.توی مغازه پر بود از ادکلنایی که باسلیقه چیده شده بودند.همه چیز شیک وقشنگ بود! بوی خوش یه ادکلن تلخ هوارو پرکرده بود ... یه پسر قدبلند،باپوستی گندمی وچشم وابروهای مشکی،پشت پیشخون مغازه نشسته بود.بادیدن ماازجاش بلندشدولبخندی زدو با احترام گفت:روزبخیر خانوما !اوخی نازبشی پسر!چه باشخصیت وباکماالت !من وارغوان به پسره نزدیک ترشدیم وربروش وایسادیم .ارغوان لبخندی زدوگفت:روزشمام بخیر - .می تونم کمکتون کنم؟ - !راستش ما اومدیم تابرای تولد یکی ازدوستامون یه ادکلنی چیزی بخریم - .البته...فقط جسارت نباشه خانوم،این دوست شما آقاهستن یاخانوم؟ !این بار من جواب دادم - :آقائه !پسره که انگار از لحن غیر رسمی من خنده اش گرفته بود، خنده اش و جمع کردو به سمت 31 یکی از قفسه های چوبی رفت و چندتا ادکلن و باخودش آورد.ادکلنارو گذاشت روی میزو گفت:خب پس بفرمایید تست کنید .یکی یکی ادکلنارو به مامیداد تا بوکنیم ببینیم خوبه یانه!! من که سرم داشت گیج می رفت!!!بوشون بد نبود ولی خب راستش خوبم نبود ... یه لحظه از پسره وارغوان فاصله گرفتم.باتمام وجودم عطر خوشبویی که فضای اتاق و پرکرده بودو توی ریه هام فرستادم.خیلی خوشبو بود.. وایسا بببینم...این بو یه جادیگه هم به مشام من خورده...کجابود؟ !همین طورداشتم فکر می کردم که ببینم چرا این عطر انقدر برام آشناست...ارغوانم داشت بقیه ادکلنارو تست می کرد ...غرق فکربودم که دیدم رادوین ازتویه اتاق اومد بیرون و روبه پسره گفت:شاهین این بولگاری ...چشمش که به من افتاد،ادامه حرفش و خورد .ایــــــش!این اینجا چی می خواد؟!پسره بی ریخت !!!رادوین باتعجب به من زل زده بود. منم تعجب کرده بودم .باالخره به زبون اومد - :تو اینجا چیکارمیکنی؟ !پوزخندی زدم وگفتم:دقیقا این همون سوالی بودکه من ازجناب داشتم !اون پسره که تازه فهمیده بودم اسمش شاهینه،روبه رادوین گفت: شما هم دیگه رو می شناسین؟ !رادوین هون طورکه به من زل زده بود،پوزخندی زدو زیرلبی جواب شاهین و داد - :آره،متاسفانه !خیلی ازدستش عصبانی شده بودم.متاسفانه؟! هه...فکر کرده من خوشبختم ازآشناییش؟! بچه پررو!!!دلم می خواست بزنم لهش کنم امابهتر بود که حداقل جلوی این شاهینه آبروی نداشته ام و حفظ کنم.واسه همینم چندتا نفس عمیق کشیدم تا عصبانیتم فروکش کنه.ریه هام و از عطر مست کننده فضا پرکردم .یه دفعه یه چیزی یادم اومد ...ا!!! این که بوی عطر رادوین خره است!آره...همون عطریه که اون روز زده بود...همون روز که اومد واسه پنچری ماشینش حالم و تیلید کرد !!!لبخند شیطونی زدم و به سمت رادوین رفتم که بامن فاصله داشت.رادوین تعجب کرده بود ازاینکه می دید من دارم میرم سمتش!!!باچشمای گردشده اش به من زل زده بودتا بفهمه چه غلطی می خوام بکنم ...باقدمای بلند خودم و بهش رسوندم.لبخند شیطونی تحویلش دادم و برای اطمینان خاطردماغم و بردم سمت پیرهن مردونه آبی آستین سه ربعی که پوشیده بود !!!رادوین واقعا تعجب کرده بود.البد فکر کرده می خوام ماچش کنم !اوق!من؟!رادوین؟!من رادوین و ماچ کنم؟!ایـــش !عطرش و که بو کردم و مطمئن شدم خودشه،سریع ازش فاصله گرفتم.زیرلبی گفتم:خودشه ... رادوین متعجب گفت:چی خودشه؟ !جوابش و ندادم. به جاش یقه لباسش و گرفتم وکشیدمش به سمت ارغوان وشاهین که باتعجب بهم زل زده بودن...طوری یقه اش و گرفتم که دستم به بدنش نخوره. رادوین چون اون لحظه توشوک بود،عین اردک دنبالم اومد وگرنه درحالت عادی که من نمی تونستم این گودزیالرو نیم سانتم جابه جاکنم !!! رادوین باتعجب به من زل زده بودوچشماش شده بودن قده تا سکه تومنی ! لبخندشیطونم و تجدید کردم و روبه شاهین گفتم:آقاشاهین،ازاین عطرایی که این گودزیال زده می خوام !!!بااین حرفم،شاهین ازخنده ریسه رفت.همون طورکه می خندید، به سمت یه قفسه رفت ویه شیشه ادکلن و ازش بیرون آورد.همون طورکه داشت میومد سمت ماگفت:اینم ازهمون عطرایی که این گودزیال زده ...رادوین چشم غره وحشتناکی بهش 31 رفت ولی شاهین بازم داشت می خندید.ادکلن و به سمتم گرفت تا بوش کنم و مطمئن بشم خودشه.دستم و دراز کردم و ادکلن و از شاهین گرفتم. بوش کردم.گرفتمش جلوی دماغ ارغوان و گفتم:ارغوان خوبه نه؟!به نظرت اشکان خوشش میاد؟ ارغوان عطرو بوکردوگفت:عالیه!!!بوش خیلی خوبه.حتما خوشش میاد .سرگرم صحبت باارغوان بودم که رادوین بی هوا شیشه عطرو ازم قاپید .بالخند بدجنسی که روی لبش بود گفت:این عطر فقط مخصوص خودمه!!! هیچ کسم اجازه نداره ازش استفاده کنه.مخصوصا اگه اون کس اشکان جون باشه !!!اخمی کردم و گفتم:تو بااشکان چرا انقدر بدی؟!اون بیچاره چه هیزم َتری به تو فروخته؟ !اخمم و غلیظ ترکردم و ادامه دادم - :اون و بدش به من !این و که گفتم،به سمتش رفتم تا شیشه رو ازش بگیرم امااز دستم در رفت وازم فاصله گرفت.چند قدم دیگه بهش نزدیک شدم...چند قدم به سمت عقب رفت...من چندقدم اومدم جلو...اونم باز رفت عقب!همین طوری هی من می رفتم جلو واون می رفت عقب!یواش یواش سرعتمون بیشترشد.ای بابا!مگه تام وجریه که هی اون بدو من دنبالش؟!البته بی شباهتم نیست!من ورادوین عین موش وگربه به پروپاچه هم می پیچیم !!!رادوین همون طور عقب عقب می رفت.سرعتش زیاد شده بودومنم ناچاربودم سرعتم و زیاد کنم.ای خدا بکشتت رادوین ...صدای شاهین حواس رادوین و پرت کرد - :رادوین،مسخره بازی درنیار!عطرو بده به خانوم .رادوین می خواست جواب شاهین و بده که من ادکلن و ازش دزدیدم.با این حرکت من، به سمتم خیز برداشت تا شیشه رو ازم بگیره اما من شروع کردم به عقب عقب رفتن!حاال من می رفتم عقب واون میومد جلو...درست شبیه چند دقیقه پیش منتهی برعکس !رادوین همون طور که به سمتم میومد،باحالتی عصبی گفت:بدش به من!دلم نمیخواد توبگیریش.مگه زوره؟!بدش من - !!!نمیخوام...برای چی باید بدمش به تو؟ - !بهت گفتم بدش من- ! نمیخوام - .بهت میگم بده من اون و !ن... - مـــــی...خــــــوام -تو خیلی بی جا میکنی که نمی خوای دختره ی ...به اینجا که رسید،حرفش و خورد.می خواست به من فحش بده؟!غلط کرده !باحرص گفتم:خودت بی جا ...حرفم توی دهنم ماسید!چون رادوین بایه حرکت شیشه عطرو ازم گرفت.خواستم پسش بگیرم.بهش نزدیک شدم ودستم و بردم سمت دستش که یهو رادوین تعادلش و از دست داد و شیشه عطر از دستش افتاد ...از عطر به اون خوش بویی فقط یه عالمه شیشه خورده مونده بود !!!ای بمیری رادوین!دست و پاچلفتی !!!!شاهین خیلی سریع خودش و به شیشه عطر شکسته شده که نه هزار تیکه شده اش رسوند.کنار خورده شیشه ها روی زمین زانو زدو باصدای خفه ای گفت:چیکار کردی رادوین؟ !رادوین اخمی کردوگفت:من کاری نکردم که...تقصیر این بود !وبادستش به من اشاره کرد.دستم و جلوی دهنم مشت کردم و گفتم: ا ا ا...چرا چاخان میکنی؟!خودت االن زدی شکوندیش !!!رادوین دهن کجی بهم کردو نگاهش و دوخت به شاهین که عین این مادر مرده هاباالی سر شیشه خورده ها زانو زده بود .کنارش روی زمین زانو زدوگفت:ببخش شاهین!نمی خواستم اینجوری بشه.اصال می خوای خودم میرم یه دونه دیگش و برات می گیرم .شاهین نگاهش و ازشیشه 32 خورده ها گرفت وبه رادوین دوخت.باناراحتی گفت:اصلش دیگه توایران پیدا نمیشه ! رادوین مثل یه بادکنک خالی شدو سرش و انداخت پایین .ای خاک توسرت کنم که انقدر دست و پاچلفتی هستی!!!نه که خودت نیستی؟!دیگ به دیگ میگه روت سیاه!خخخخ شاهین خیلی ناراحت بود...عذاب وجدان داشتم...حس می کردم شکستن شیشه عطر تقصیر منه...خب تقصر منم بود که اینجوری شد دیگه!!! اگه من نبودم که رادوین اصال کاری به کار این عطره نداشت .منم به تبعیت از شاهین و رادوین کنار شیشه خورده ها وروبروی شاهین زانو زدم.چشمام و به چشمای مشکیش دوختم و بالحن معذرت خواهی گفتم:ببخشید آقاشاهین.تقصیر من بود که اینجوری شد.من اصال نباید دست میذاشتم روی این ادکلن.معذرت می خوام... ببخشید...من ...پرید وسط حرفم وبالبخندی روی لبش گفت:نیازی به عذر خواهی نیست.شماکاری نکردین.درضمن چیز مهمی نبود .ارغوان که تااون لحظه روسایلنت بود،مثل ما زانو زد روی زمین وگفت:ببخشید آقاشاهین .شاهین لبخندش و پررنگ تر کردوگفت:شما برای چی معذرت خواهی می کنید وقتی کاری نکردین؟ !ارغوان جواب لبخندش و بایه لبخند دادوچیزی نگفت .شاهین لبخندشیطونی زد وبه رادوین نگاه کرد.باشطنت ابروش و انداخت باالوگفت:چشمم روشن رادوین!شیطون شدی!!حاال دیگه بی خبر میری نامزد می گیری؟!اونم دختر به این ماهی؟!!؟ وبادستش به من اشاره کرد !این االن چی گفت؟! نامزد؟!من؟!برو بابا!! اصال یه درصد،یه درصد توفکر کن من نامزداین گودزیال باشم! اوق .به رادوین نگاه کردم تا ببینم عکس العملش چیه.اخماش بدجور توهم بود.شده بودبرج زهرمار وقتی دید دارم نگاهش می کنم،یه پوزخند زدوتوهین آمیزگفت:شاهین،تو راجع به من چی فکر کردی؟!یعنی انقدرخرم؟!این دیوونه رو میخوام چیکار؟ !بچه پررو،توچطوری به خودت اجازه میدی انقدر چرت وپرت بگی؟!من دیوونه ام؟ !پوزخندی زدم و عصبی گفتم:آقاشاهین،من این گودزیال رو میخوام چیکار؟! اصال من واین دیوونه چه سنخیتی باهم داریم؟!!(وروبه رادوین ادامه دادم:)زشت بی ریخت !!!به جای شاهین رادوین جواب داد - :تواولین دختری هستی که این حرف و بهم میزنی!من خیلیم خوش تیپم.درضمن توچشمات مشکل داره که آدم به این توپی رو زشت می بینی !پوزخندم و پررنگ تر کردم و توهین آمیز گفتم: من اولین نفریم که این حرف و بهت میزنم،چون بقیه مراعاتت و کردن نگفتن!هه ... توچرا انقدر از خودت راضی هستی؟!خودشیفته بی ریخت - !من خودشیفته نیستم،این یه حقیقت محضه !دستام و به حالت دعا به سمت آسمون که نه سقف،دراز کردم وگفتم:خدایا ببین مابا کیا شدیم هفتاد میلیون وخورده ای...خدایا همه خودشیفته های اسالم وشفاء بده .بعدروکردم به شاهین وگفتم:ازحرف شمام ناراحت شدم.آخه چه وجه تشابهی بین منواین گودزیالی زشت بی ریخت خودشیفته دیدین که فکرکردین من نامزدشم؟ !شاهین چیزی نگفت وسرش و انداخت پایین.کامال مشخص بودکه خنده اش گرفته وسعی داره خندش و جمع کنه !!!عصبی گفتم:فکر نمی کنم حرف خنده داری زده باشم آقای محترم !شاهین سرش و باال آوردوبه من نگاه کرد.دیگه اثری از خنده توی صورتش دیده نمی شد...به جاش یه اخم غلیظ روی 33 پیشونیش بود.خیلی رسمی وجدی گفت:حق باشماست خانوم محترم،معذرت می خوام . وازجاش بلند شدو به همون اتاقی رفت که چند دقیقه پیش رادوین ازش اومده بود بیرون .من وارغوانم دیگه باید می رفتیم...کاری اونجانداشتیم که بمونیم ...روبه ارغوان گفتم:پاشو بریم .واز جام بلند شدم.ارغوانم بلند شد.رادوینم بلندشد.یهو شاهین بایه جارو وخاک انداز،ازاتاق خارج شد.بادیدن ماکه وایستاده بودیم،گفت:تشریف می برید؟ !ارغوان سری تکون دادوگفت:بله،ببخشید تورو خدا باعث دردسر شدیم . وبانگاهش به شیشه خورده ها اشاره کرد.شاهین لبخندی زدوگفت:نه بابا،این به حرفیه؟ !یه دفعه صدای زنگ گوشیم فضای مغازه رو پرکرد.بعداز کلی جون کندن،گوشی و پیدا کردم.اسم اشکان روی صفحه گوشی می درخشید.اوخی!قربون دادشم برم من !!! کمی ازجمع فاصله گرفتم و دکمه سبزرنگ و فشاردادم - :سالم آقااشکان - !سالم رهاخانوم گل گالب!خوبی؟ -خوبم توخوبی؟ - !منم خوبم،رها کجایی؟ - !باارغوان اومدیم بیرون - !بیرون کجاست؟ !نباید می فهمید که اومدم براش کادو بخرم.واسه همینم خیلی خونسرد دروغ گفتم:پاساژ ونک .بااین حرفم،رادوین پوزخندی زد...برو بمیر!زشت بی ریخت!! ارغوان و شاهینم به من نگاه می کردن! وا!!!شایدیه حرف خصوصی باشه!!!عجب زمونه ای شده ها !!اشکان خونسرد تراز من گفت:باشه پس همون جاباشید،من و ساراهم میاییم پیشتون !وحشت زده گفتم:واسه چی؟ - !همین جوری،امشب میخوام ول خرجی کنم بهتون شام بدم ...چه گندی زدم!!! یعنی ماباید االن پاشیم بریم پاساژونک؟!ای خدا .برای اینکه تن به این خواسته ندم،گفتم:نمی خواد زحمت بکشی - .زحمت چیه بابا؟ - !بیخیال خودتون برین - !عمرا اگه بدون توجایی برم!به ساراهم گفتم .آخی،چه داداشی مهربونی!لبخندی زدم و گفتم:قربونت برم من که انقده ماهی .این و که گفتم،رادوین دوباره پوزخند زد! بچه پررو - .ماچاکر شمام هستیم.ده دقیقه دیگه اونجام - .نه...نمیخواد...بیخیال شو اشکان!حسش نیست - !!!یعنی چی حسش نیست؟!برای رستوران رفتنم مگه باید حسش باشه؟!ده دیقه دیگه دم درپاساژم.بای .خواستم بازم مخالف کنم که صدای بوق بوق بلندشد .اَه!قطع کرد.اخمام رفت توهم.من اصال حوصله نداشتم تاپاساژونک برم!کاش راستش و گفته بودم که اومدم براش کادو بخرم ...رادوین،روبه شاهین گفت:نمی دونم ازکی تاحاال اینجا شده پاساژ ونک !!عصبی بهش توپیدم - :به تومربوط نیست خودشیفته !وروبه ارغوان گفتم:گاومون زایید ارغوان!اونم شوصون قلو !ارغوان بهم نزدیک شدوباتعجب گفت:چرا؟ - !شنیدی که!!! اشکان پرسید کجایین،گفتم پاساژونک.گفت همون جا باشید ده دیقه دیگه اونجام،باهم بریم بیرون شام بخوریم- .چه عجب این آقا اشکان شما دست توجیبش کرد!(و درحالیکه اخماش رفته بود توهم ادامه داد:) یعنی االن باید پاشیم بریم پاساژ ونک؟ !به عالمت تایید سری تکون دادم.ارغوان کالفه گفت: ای بمیری تو!خب راستش و می گفتی - !!!بابا اون لحظه اصال توباغ نبودم!تازه من ازکجاباید می دونستم که اشکان میخواد ببرتمون بیرون؟ - !باشه بابا من تسلیم! زودباش بریم که تا ده دیقه دیگه اونجاباشیم .این و که گفت،روکرد به شاهین و رادوین ولبخندی 34 زد.گفت:ببخشید،مادیگه رفع زحمت کنیم .شاهین لبخندی زدوگفت:اختیاردارین.چه زحمتی؟ !من روکردم به شاهین وگفتم:آقاشاهین،دیگه ازاون عطرانمیارین؟ - !نه متاسفانه...اون و خودم از فرانسه آورده بودم.اینجاها پیدا نمیشه .عین الستیکای ماشین رادوین پنچر شدم!حاال من چه گلی به سرم بگیرم؟ !رادوین دوباره پوزخند زد...داشتم ازدست پوزخنداش روانی می شدم ...شاهین ادامه داد - :عطرای دیگه ام هستا!می تونید اونارو امتحان کنید - .آخه من اون عطره رو می خواستم!خیلی خوش بو بود ...شاهین دیگه چیزی نگفت.رادوین هنوزم باهمون پوزخند مسخره اش به من نگاه می کرد.پوزخندش بدجور روی مخم بود !!!پشت چشمی برای رادوین نازک کردم وروبه شاهین گفتم:مرسی آقاشاهین،بازم ببخشید...خداحافظ .شاهینم جواب خداحافظیم و داد اما رادوین نه! اصال من با اون خودشیفته خداحافظی نکرده بودم که بخواد جواب بده !!! بعداز اینکه ارغوانم خداحافظی کرد،ازمغازه خارج شدیم و به سمت ماشین ارغوان رفتیم که کمی اون طرف تر پارک شده بود - .خب خوش گذشت بروبچز؟ !واقعا خیلی خوش گذشته بود.ازبس خندیدیم ومسخره بازی درآوردیم ...من وسارا وارغوان یک صدا گفیتم:خیلی !اشکان لبخندی زدوالتی گفت:خیلی خوب بروبچز!حاال واسه خاطره این که عیشتون و نوش کنم،میریم : تا بستنی مشت میزنیم بر بدن!چطوره؟ !من وارغوان یک صدا وهماهنگ گفتیم:عالیه !چه گروه ُکری شدیم امشب !اشکان به سارا که روی صندلی کنارش نشسته بود، نگاهی کردوگفت:خانومم چی میگه؟ !سارا نگاهی به اشکان کردولبخند زد وباذوق گفت:آخ نمی دونی اشکان چقدر دلم هوس بستنی کرده بود !!!ارغوان خندیدو بامسخره بازی گفت:آخی!هوس کردی؟ !منم خندیدم و حرفش و کامل کردم - :اشکان نکنه خبریه؟ !اشکان باخنده گفت:از کجا می دونی که نیست؟ !سارا بالحن معترضی گفت:اشـــکان - !جونه اشکان؟ - !این چه حرف مزخرفی بود زدی؟ - !مگه دروغ گفتم خانومی؟ دوباره من و ارغوان زدیم زیر خنده ولی سارا هیچی نگفت وسرش و انداخت پایین .معلوم بود خیلی خجالت کشیده !باخنده گفتم:اوه!عروسم انقد خجالتی؟!حاال بگوببینم زن داداش،جوگولی عمه دختره یا پسر؟؟ !ارغوانم خندیداما سارا چیزی نمی گفت .اشکان اخم مصنوعی کردو از تو آینه راننده نگاهی به ماانداخت.گفت:اذیت نکنین خانومم و !ارغوان همون طورکه می خندیدگفت:اشکان جونه من خبریه؟توام آره؟ !اشکان چشمکی زدوشیطون گفت:جونه تو خبریه! ازاون خفناشم هس...فکر کنم تا ماه دیگه نی نی دار بشیم !!!ارغوان شیطون گفت:ای ناقال!همون شب اول نامزدی کارو یه سره کردی رفت؟!یعنی االن این نی نی ما ماهشه؟ !اشکان باخنده گفت:دیگه دیگه،ماهمچین آدمی هستیم !من وارغوان دوباره زدیم زیر خنده.سارا تهدید آمیز گفت: آقا اشکان،من و تو باالخره تنها میشیم دیگه ! اشکان باخنده گفت:آخ که من میمیرم واسه این تنهاییا !این دفعه کل ماشین رفت رو هوا!ساراهم می خندید .اشکان ضبط و روشن کردو روبه من و ارغوان گفت:رها وارغوان خف کار کنید،آهنگ گوش بدیم .وروبه سارا ادامه داد:البته دوراز جون شماها خانومی !سارا خندید.ارغوان باشیطنت روبه ساراگفت:سارا جون امشب خوب مواظب 35 خودت باش!بااین در نوشابه هایی که اشکان واست باز میکنه،فک کنم اگه هنوز کارو یه سره نکرده امشب تمومه ! سارا باخنده گفت:برو بمیر ارغوان !ارغوان دهن بازکردتاچیزی بگه:تو ...اشکان صدای ضبط و زیاد کرد وپرید وسط حرفش:اری خفه ! ودهن ارغوان بسته شد !!!صدای عماد طالب زاده فضای ماشین و پرکرده بود :وقتي كه دستاتو مي گیرم تو دستم وقتي كه مي دوني عاشق تو هستم وقتي كه با چشمات دلو میلرزوني من دیوونت میشم به همین آسوني دستاتو مي گیرم تو پر از احساسي من دوست دارم و تو منو مي شناسي وقتي كه مي خندي واسه تو مي میرم پیش من مي موني با تو جون مي گیرم من عاشقت شدم مي خوام بهت بگم تو دنیاي مني توئي عشق خودم دوست دارم تورو دنیا تو دستمه میدوني جاي تو كوچه ي قلبمه توي چشماي تو عشقو من مي بینم پاي من مي موني من به پات میشینم من دارم هر لحظه به تو دل مي بازم بهترین روزها رو من برات مي سازم این یه حس خوبه اینكه باهم هستیم دست تو تو دستم ما به هم دل بستیم من با تو فهمیدم زندگي شیرینه تو تموم حرفات به دلم میشینه "عاشقت شدم-عماد طالب زاده "تو طول آهنگ،اشکان بادستاش روی فرمون ضرب گرفته بودوآهنگ و زمزمه می کرد.وقتیم که آهنگ تموم شد،یه نگاه عاشقونه به سارا انداخت .ارغوان باخنده روبه ساراگفت:دیدی گفتم خبریه؟!از آهنگشم معلومه که امشب کارت ساخته اس !اشکان شیطون گفت:چیه؟!خودت حسودیت میشه کسی و نداری براش آهنگ عاشقونه بخونی؟ !ارغوان آهی کشیدوبالحن مسخره ای گفت:دست رودلم نذار که خونه !اشکان و ساراخندیدن .من روبه ارغوان گفتم:خاک توسره شوهر ندیده ات !!!ارغوان باخنده گفت:دیگ به دیگ میگه ماکروفر!نه که توخودت - تا شوور داری؟ !خواستم جوابش و بدم که باصدای اشکان دهنم بسته شد - :بروبچز بریزید پایین که بستنی منتظره !وهممون باشوق وذوق ازماشین پیاده شدیم.خیلی وقت بود که بستنی نخورده بودم ! روز بعد ارغوان اومد دنبالم و باهم به دانشگاه رفتیم.طبق معمول باشوخی وخنده واردکالس شدیم.خدارو هزار مرتبه شکر که بارادوین کالس نداشتم!همون یه واحدیم که باهاش داشتم،برای همه عمرم بس بود .بعداز تموم شدن کالس،مشغول جمع کردن وسیله هام بودم که قاروقور شکمم به راه شد !ارغوان باخنده گفت:اُه...اُه...صدای شکمتم که دراومد!!بیابریم سلف یه چیزی بخوریم تا روده بزرگت کوچیکه رو نخورده !من که از خدام بود،کوله ام و انداختم روی شونه ام وگفتم:بریم .باهم دیگه وارد سلف شدیم.ارغوان رفت تا دوتا چایی وکیک بگیره بیاره بزنیم تورگ.منم رفتم رویکی از میزانشستم .ارغوان اومدوچایی وکیکم و گذاشت جلوم ...داشتم از خجالت شکمم درمیومدم که دوباره صدای رادوین رفت رومخم - :خدابد نده خانوم شایان!واقعا متاسفم .وصدای خنده خودش و سعید بلندشد!امیروبابکم فقط نظاره گربودن .اینادیگه ازکجا پیداشون شد؟!چرا رادوین چرت وپرت می گفت؟!خداچی و بد نده؟ !روانی! اَه...یه روز اومدیم خوش باشیما!کالفه نگاهم و ازچایی داغ وکیک خوشمزه گرفتم و دوختم به جناب خودشیفته ! باانگشتش داشت به لباس من اشاره می کرد.اولش متوجه نشدم اما وقتی به لباسم نگاه انداختم،به این پی بردم که رادوین واقعا 36 خله !!!خب مگه چیه؟! ست مشکی زده بودم!شیک ومجلسی!پسره روانی زشت بی ریخت خودشیفته !پشت چشمی براش نازک کردم و توهین آمیزگفتم:جناب رستگار،من اینجا خیار نمی بینم!شما می بینید؟ !رادوین گنگ نگام کردوگفت:چطور؟ - !آخه دیدم زیادی دارین نمک میریزین گفتم شایدخیار دیده باشین !رادوین این بار کم نیاورد وخونسرد گفت:من نیازی به نمک ریختن ندارم،همین جوریشم گوله نمکم !پوزخندی زدم و گفتم:اون که بعله !رادوینم مثل من پوزخندی مهمون لبش کردو به سمت بوفه رفت .منم دوباره مشغول خوردن شدم ...رادوین بعداز چند دقیقه پیداش شد وبه سمت رفیقاش رفت که دقیقا میز کناری ما نشسته بودن!!!یه سینی دستش بود که توش : تاقهوه بود.قهوه هارو به رفقاش دادو خواست بشینه اما ...امیروسعیدوبابک طوری نشسته بودن که تنها انتخاب رادوین این بودکه پشت من بشینه!!!فکرنمی کنم که ازقصد این کارو کرده باشن !رادوین اخمی کردوبه ناچار صندلی رو کمی عقب کشیدونشست . سعید شروع کردبه چرت وپرت گفتن: راستی رادوین اون دختره چی شد؟ !رادوین خیلی خونسرد گفت:کدوم دختره؟ - !نمی دونم اسمش چی بود؟!مریم؟!مرضیه؟ -آهان،مریم و میگی؟!هیچی چی قرار بود بشه؟!رفت پی کارش - !ای بابا،توام که همه رو می پرونی!میذاشتی یه ذره بگذره،یه حالی باهاش بکنی بعد !بابک به سعید توپید - :ببند سعیدا!یه بار دیگه چرت بگی همچین می زنمت بچسبی به دیوار باهات خمیر نونوایی درست کنن .سعید باخنده گفت:اُه اُه...چه خشن !یهو صدای زنگ گوشی یکی بلند شد.زیر چشمی نگاه کردم دیدم گوشی رادوینه !رادوین جواب داد - : جانم؟!...خوبم...توخوبی عشقم؟!دانشگاه،طبق معمول...آره عزیزم...رادوین قربون اون دلت بره...باشه هانی...چشم به روی تخم چشمام!...امروز؟!امروز که نمیشه،کار دارم. فردا خوبه؟!...هر وخ تو بگی عزیزم!آره... عالیه...جای همیشگی...باشه چشم...دیر نکنیا!مواظب خودت باش عشقم...بای هانی .اوق!حالم به هم خورد!چندش!" توخوبی عشقم؟! رادیون قربون اون دلت بره..." این چرا انقدر حال به هم زنه؟ !با صدایی که بشنوه،روبه ارغوان گفتم:اوق،دل و رودمون سره صبحی به هم پیچید!چندش!(ودرحالیکه اداشو درمی آوردم،ادامه دادم:) " رادوین قربون اون دلت بره ."ارغون خندید.صدای خنده بابک وسعیدوامیرم بلند شداما زیرچشمی دیدم که رادوین ازهمون پوزخندای مسخره روی لبش بود .ازروی صندلیم بلندشدم و روبه ارغوان گفتم:بریم ارغوان !!!ارغوان به چایی وکیکم اشاره کردوگفت:کجا؟!توکه چیزی نخوردی - !من دیگه کوفتم ازگلوم پایین نمیره!اوق!آدمم انقدر چندش؟!پاشو...پاشو بریم !ارغوان ازروی صندلیش بلند شد.منم خواستم برم که یه فکری به سرم زد ...! محکم باکفشم کوبوندم به گوشه کفش رادوین!رادوین باصدای خفه ای گفت:آخ !جیگرم حال اومد.روکردم بهش و درحالیکه پوزخند می زدم،گفتم:این واسه اون عطری که زدی شکوندی !بعد دوباره یه لگد دیگه بهش زدم که بازم آخش رفت هوا!این بارگفتم:اینم واسه اون مصیبتی که تودستشویی کشیدم ! صدای خنده سعید بلند شد.چشم غره ای بهش رفتم که باعث شد خفه خون بگیره !دوباره یه لگد دیگه بهش زدم وگفتم:اینم 37 واسه تیکه پرونیای بی موردت !پام و بردم عقب تایه لگد جانانه دیگه به پاش بزنم که پاش و از پام دور کرد...ازجاش بلند شدوبه سمتم برگشت.توچشمام خیره شدو چنان لگدی به گوشه پام زدکه دو دور،دوره خودم چرخیدم !پوزخندی زدوگفت:اینم من زدم واسه الستیکایی که پنچر کردی !!!درحالیکه صورتم ازدرد مچاله شده بود،گفتم:آخ...خیلی نامردی...پام شکست...وای...وای !رادوین چیزی نگفت وفقط باهمون پوزخند مسخره اش بهم زل زد.دلم می خواست بزنم تودهنش ولی راستش دیگه جونی تو بدنم نمونده بود که بخوام صرف زدن رادوین بکنم !بابک ازجاش بلندشدوبه سمت مااومد.نگران روبه من گفت:چی شدین خانوم شایان؟!ببینم پاتون و !بهم نزدیک شدتا پام و نگاه کنه که ازش فاصله گرفتم.اینم زیادی پررو شده بودا !!!آروم گفتم:چیزی نیست!ببخشید .و خیلی سریع به همراه ارغوان ازسلف خارج شدیم .به کالسمون رفتیم و روی صندلیای جلو نشستیم. هنوز استاد نیومده بود.ارغوان داشت باشیدا صحبت می کرد...ایش!!شیدا شمس...یه دختر فوق العاده چندش که من حالم ازش بهم می خوره!ارغوانم باچه کسایی هم صحبت میشه ها !حوصله ام سررفته بود خفن!توکالسم هیشکی و به جز ارغوان و شیدا نمی شناختم!چون این کالس عمومی بود وتایمش کم وفشرده ،فرصت نکردم کسی و بشناسم .ناخواسته مکالمه دوتا دخترو شنیدم که پشت سره من نشسته بودن - :اگه هستی بفهمه ازغصه دق میکنه - !آره بیچاره...چقدرم رادوین و دوست داره !موضوع جالب شد!رادوین خره خودمون و میگن؟!آخه کی اون خودشیفته رو دوست داره؟!چقدر احمقه اون دختره که رادوین و دوست داره - !بیچاره چیه بابا؟!تقصیر خودش بود! من ازهمون اول می دونستم که رادوین به درد اون نمی خوره!فکرم نمی کردم که رادوین بره باهاش رفیق شه.آخه رادوین کجا؟!هستی کجا؟!دختره ی بی ریخت انگارازخرطوم فیل افتاده!!!به درک!!!!!بذار بره بمیره - . آخی!دلت میاد؟ - !چرانمیاد؟!انقدر بدم میاد از این دختره ی تخس زشت بی ریخت عملی !خیلی دلم می خواست بدونم این دختره کیه که بارادوین رفیقه و حاال بدبخت شده!واسه همینم سرم و به سمت اونا چرخوندم و گفتم - :هستی کیه؟ !جفتشون باتعجب به من نگاه می کردن.یکیشون گفت:هستی رو نمی شناسی؟ - !نه - .واقعا؟ - !واقعا . اون یکی رو کردبه من وگفت:چطورممکنه آوازه هستی مرادی به گوشت نخورده باشه؟!بابا همون دختر سال آخریه که همه جاش عملیه،همون که خیلی پولداره!نمی شناسیش؟ !گنگ نگاهش کردم و گفتم:نه !اون یکی دختره گفت:سمیمین و چی؟!اون و می شناسی؟ - !سیمین نویدی؟ - !آره - .آره اون و می شناسم - !خب دیگه!رفیق فاب سیمین،هستیه.همیشه باهم دیگه ان!!!اگه تو سیمین و می شناسی پس هستی رو هم باید بشناسی دیگه ...یه کمی به مخم فشار آوردم.هستی...هستی مرادی...سیمین و زیاد توحیاط دانشگاه می دیدم،اولین بارم ارغوان اون و بهم معرفی کرده بود اماهستی...فکر نمی کنم بشناسمش!یه چند باری سیمین و بایه دختر خیلی بی ریخت دیده بودم ولی فکرنکنم اون هستی باشه!یعنی رادوین انقدر بدسلیقه اس؟ !درحالیکه به حرفم اطمینان نداشتم،گفتم:هستی همون دختره اس که دماغش عملیه؟!همون که پوستش و برنزه 38 کرده؟!همون که لباش پروتزشده اس؟!همون دختره که عین جن می مونه؟ !بااین حرفم جفتشون ازخنده ترکیدن.یکیشون البه الی خنده هاش گفت:آره...همونه - !!!اون دختره رفیق رادوینه؟!رادوین رستگار منظورتونه؟ -اوهوم - !خب شماچرا میگین که اگه هستی بفهمه ازغصه دق میکنه؟!اصال چی و نباید بفهمه؟ - !ببین،یکی دوماه پیش هستی ورادوین باهم رفیق می شن.البته به پیشنهاد هستی!خودم دیدم که به زوربه رادوین شماره داد .باخنده گفتم:مگه دختراهم پیشنهاد میدن؟ - !هستیه دیگه - !خب بقیه اش و بگو - !هیچی دیگه!دیروز فهمیدیم که رادوین بایکی دیگه از بچه هارفیقه !باخنده گفتم:حاال کی هست این َهووی هستی؟ !دختره خندیدوگفت:مونا...مونا غفاری.دانشجوی ترم یک !درحالیکه چشمام ازتعجب گشاد شده بود،گفتم:دانشجوی ترم یک؟ !اون یکی دختره جواب داد - :آره!دختره خیلی داشته باشه سالشه - !ناموساً؟ !دختره باخنده گفت:آره،ناموساً - !حاال چرا رادوین رفته سراغ ترم یکیا؟!نکنه می خواد مهد کودک بزنه؟ !دختره خندیدوگفت:اونش و دیگه نمی دونم...ولی راستش من خودم دختره رو دیدم!خیلی خوشگله...قیافه اش انقدر معصوم ونازه که نگو!خیلی ازهستی سره !گ به آب نمیزنه!پس طرف دخترشاه پریونه؟! ُ باخنده گفتم:می دونستم رادوین بی دار اون یکی دختره گفت:آره...خیلی نازه - !پس واجب شد یه سربرم ببینمش!حتما ...حرفم بااومدن استاد نصفه نیمه موند!منم مجبور شدم،دست از این بحث شیرین بکشم.استاد خیلی سریع درس و شروع کرد. خیلی خوشحال بودم ازاینکه نامزدای رادوین و شناسایی کردم،تودلم عروسی برپابود ...یه آشی برات بپزم رادوین خان که شوصون وجب روغن روش باشه!فقط صبرکن !بادقت سعی کردم به درس گوش بدم تابعد به نقشه جدیدم برسم .کالس که تموم شد،سریع وسایالم و جمع کردم و رو به ارغوان گفتم:اری،موناغفاری می شناسی؟ - !آره،چطور؟ - !جونه ها می شناسی؟ - !آره می شناسمش - .می دونی االن کجا کالس داره؟ - !دقیقا نمی دونم مونا غفاری االن کجا کالس داره اما یه کی و می شناسم که مثه مونا ورودیه جدیده...االنم طبقه سوم بابراتی،زبان عمومی،کالس داره - ...کدوم کالس؟ - !کالسی که کنار دفتر معاونته - ! مطمئنی؟ - !آره...حاال توآمار این دختره رو میخوای چیکار ؟ !کوله ام و روی دوشم انداختم و درحالیکه به سمت درمی رفتم گفتم:بعداً بهت می گم !وبه سرعت از کالس خارج شدم .پله هارو دوتایکی کردم و به طبقه سوم رسیدم وخودم و به کالسی که ارغوان گفته بود،رسوندم.درش بسته بود .یه چند دقیقه ای که گذشت،دربازشدو براتی اومد بیرون و - تاهم شاگرد ترم اولی دیوونه دوروبرش!من نمی دونم چرا این ترم یکیا انقدربه جمع شدن دور استادا عالقه دارن؟ !وارد کالس شدم و از دختری که مشغول جمع کردن وسایلش بود،پرسیدم:ببخشید،مونا غفاری اینجاست؟ !دختره نگاهی بهم کردوبه گوشه ای از کالس اشاره کرد !وا!!!مگه اللی دختر؟!خب اون زبونت و بچرخون بنال دیگه !!!به سمتی رفتم که دختره اشاره کرده بود.به یه دختر رسیدم،باپوست سفید...چشمای درشت آبی...موهای لخت قهوه ای که رگه های طالیی توش دیده می شد...موهای یبی فیس بود!بهش نمی خورد چتری نازش،روی پیشونیش وپوشونده 39 بودن...خیلی ب سالش باشه!! خیلی بامزه وناز بود!!!رادوینم گاهی اوقات یه چیزی می خوره توسرش سلیقه اش خوب میشه ها ...دختره که متوجه سنگینی نگاه من شده بود،نگاهی بهم کردوگفت:ببخشید کاری داشتین؟ !لبخند مهربونی زدم و گفتم:مونا غفاری تویی؟ - !خودم هستم!بفرمایید - .می خواستم یه سوال ازت بپرسم - !چه سوالی؟ - !اگه بپرسم ناراحت نمی شی؟ - !نه،بپرس .لبم و بازبونم تر کردم و گفتم:تو نامزد رادوینی؟ !دختر اخمی کردوگفت:فکر نمی کنم به شما مربوط باشه !لبخند گشادی زدم و گفتم:پس هستی !دختره اخمش و غلیظ ترکردو جدی گفت:نخیر!نیستم .وکوله اش و روی دوشش انداخت واز کالس خارج شد! اوهو...چه عصبی!!!ولی من که فهمیدم نامزدشه !از کالس خارج شدم وبانهات سرعتی که درتوانم بود،به سمت حیاط رفتم.خوب می دونستم که سیمین کجا می شینه.همیشه روی نمیکتی می شینه که کنار حوض وسط دانشگاس...وقتی سیمین اونجاباشه پس حتما هستی هم هست دیگه .به پاتوقشون رفتم.وقتی رسیدم،سیمین وهستی رو دیدم که روی همون نیمکت نشستن.لبخندی روی لبم سبز شدوبه سمتشون رفتم .رفتمو روبروشون وایسادم.زل زدم به هستی ...صد رحمت به جن!این دختره ازجنم بدتر بود!دماغش و عمل کرده بود وداده بود باال...دل وروده دماغش ریخته بود بیرون!!لباش انقدر گنده بودن که من یاد لبای شتر افتادم.چشماش ریز بودن قده دوتا نخود.پوست برنزه اش هم که مال خودش نبود.این دختر اصال هیچ زیبایی از خودش نداره!!!گذشته از عمالیی که رو صورتش پیاده کرده،انقدر آرایش کرده که من حس می کنم،بایه عروسک چینی طرفم که اگه به صورتش دست بزنم،دستم تا آرنج پنککی میشه !!!ناخودآگاه مونا وهستی رو باهم مقایسه کردم.اون کجا واین کجا!!مونا فرشته واین و دیو!البته یه ی دی عمل آرایش کرده !!!هستی که از آنالیز کردن من خسته شده بود،توهین آمیز گفت:فرمایش؟ ! اُه...این خواهر هستی چقدبی اعصابه !باترس آب دهنم و قورت دادم و گفتم:اومدم باهاتون حرف بزنم !هستی نگاهی به سرتاپام کردوتوهین آمیزتراز قبل گفت:تو؟؟!...بامن؟ !دلم می خواست جفت پابرم توشکمش امابه زور خودم و کنترل کردم...به ثمر رسیدن نقشه ام برای من خیلی خیلی مهم تراز لگدی بودکه دلم می خواست به هستی بزنم !!سیمین پوزخندی زدوگفت:تو چه حرفی داری که به هستی بزنی؟ - !حرفایی که می خوام بزنم خیلی مهمن !هستی پوزخندی زدوگفت:هرچقدرم مهم باشن،من حوصله گوش کردن بهشون و ندارم .شیطون نگاهش کردم و گفتم:حتی اگه حرفایی که می خوام بزنم،درمورد رادوین باشه؟ !هستی باشنیدن اسم رادوین،دست وپاش و گم کردوگفت:درمورد رادوین؟ !سری به عالمت تایید تکون دادم.هستی به جای خالی روی نیمکت اشاره کردوگفت:بیابشین !رفتم و روی نیمکت،کنار هستی نشستم.هستی چشمای قده نخودش و به من دوخت و گفت:می شنوم .بهش زل زدم و گفتم:طاقت شنیدن حرفام و داری؟ !هستی باشک وتردید گفت:آره...بگو ...نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم:مونا غفاری رو می شناسی؟ !هستی آب دهنش و قورت داد.گفت:نه...کی هست؟ - !ازدانشجوهای ترم یکیه !هستی پوزخندی زدوگفت:دانشجوی 41 ترم یک؟!خب یه ترم یکی کوچولو چه ربطی به رادوین داره؟ !پوزخندی زدم و گفتم: نامزدت و دست کم گرفتی خانوم!!!همه دخترای این دانشگاه یه جوری به رادوین خان مربوط میشن...حاال یه عده ای هم مثه این موناخانوم وشما، نامزدشن !!!هستی که ازشنیدن این خبر رنگش پریده بود،باتته پته گفت:رادوین...رادوین...بایه...ت رم یکی رفیق شده؟ !سرم و به نشونه تایید تکون دادم .هستی باناباوری وبهت گفت:محاله ... پوزخندی زدم و گفتم:هیچم محال نیست!ازاین آقارادوین شماهرچیزی برمیاد !!!!بااین تیر خالصی من،هستی زد زیر گریه!عین ابر بهار اشک می ریخت.درسته که من ازش خوشم نمیومد ولی اون لحظه واقعا دلم براش سوخت اما یه حسی بهم می گفت که من کار درستی کردم!این دختره باالخره باید یه روز می فهمید که رادوین عجب آدم مزخرفیه دیگه !سیمین هستی رو توی آغوشش گرفته بود وسرش و نوازش می کرد.هق هق گریه هستی باعث شده بودکه داشجوهایی که نزدیک مابودن،باتعجب به مازل بزنن ... سیمین درحالیکه سعی داشت هستی رو آروم کنه،گفت:هستی جونم گریه نکن.من مطمئنم که رادوین به جز توکسی رو نداره.مگه میشه نامزد به این خوشگلی داشته باشه بره سراغ یکی دیگه؟ !می خواستم ازخنده پهن شم وسط زمین !!!من نمی دونم این سیمین چه خوشگلی رو تو صورت این خ ل دیوونه بی اعصاب دیده که بهش میگه خوشگل!دختره عین اوراگوتان میمونه !سیمین همون طور که سر هستی رو نوازش می کرد،روبه من گفت:تو ازکجا این چیزا رو فهمیدی؟ !نباید می گفتم که ازکسی شنیدم.چون ممکن بود بگن،شایعه اس!واسه همین به دروغ گفتم:خودم باچشمای خودم دیدم که رادوین به دختره شماره داد.تازه ازخوده دختره هم پرسیدم،تایید کرد .بااین حرف من،گریه هستی شدت گرفت وباصدای تودماغیش گفت:دیدی خاک برسر شدم سیمین؟!مگه تواین ماه چیکارش کردم که باهام این کاروکرد؟!!از رادوین جان وعشقم وعزیزم کمتربهش نگفتم!!اون همه اذیتم کردبس نبود؟!!!حاالرفته بایکی دیگه رفیق شده؟!!حداقل اگه می رفت دنبال یکی مثه خودم،نمی سوختم...دردم ازاینه که رفته بایه دختر فسقلی رفیق شده !!!و دوباره به هق هق افتاد.سیمین ازتوی کیفش دستمالی درآوردو به سمت هستی گرفت وگفت:بگیر اشکات و پاک کن ببینم!تمام آرایشت بهم ریخت !هستی بابغض گفت:آرایش بخوره توسرم!بدبخت شدم سیمین...می فهمی؟!بدبخت شدم !!!سمین دوباره شروع کردبه دلداری دادن هستی - :دختر،توچرا خودت و اذیت می کنی؟!من فکر نمی کنم رادوین انقدر احمق بوده باشه که بایه دختر ترم یکی رفیق شده باشه.گریه نکن عزیزم...قربون اون چشمای قشنگت برم من...باغصه خوردن که ... پریدم وسط حرفش و گفتم:بااجازه اتون من برم.به هر حال وظیفه ام بود که شمارو مطلع کنم.ببخشید.خداحافظ .ودیگه منتظر جواب اونا نموندم وخیلی سریع ازشون دور شدم.انقد رفتم تا دیگه کامال ازدید رسشون دور شدم...و یهو ازخنده ترکیدم !!!وای خداجون اگه یه ذره دیگه اونجا می موندم،میمیردم!خوب شد زودتر اومدما ...سیمینم بااین اعتمادبه نفس دادنش کشته خودش و!!!چشمای قشنگ؟!بابا اون بیچاره اصال چشم نداره که بخواد قشنگ باشه یا زشت!!!خدایا این شادیارو ازما نگیر .انقدر 41 خندیده بودم که دل درد گرفتم.آخرای خنده ام بود که دوباره صدای رادوین رفت رومخم : -من یکی و می شناختم همین جوری هی خندید،بعد نفله شد ُمرد !به دنبال این حرفش سعید وامیروخودش زدن زیر خنده.بهشون نگاه کردم.درست کنارم،روی چمنانشسته بودن.من چجوری اینارو ندیدم؟!پس یعنی همه خندیدنای من و دیدن؟!خاک برسرم!کاری کردم که این امیر برج زهر مارم بخنده...تنها کسی که به ظاهر نمی خندید،بابک بود که اونم کله اش تا خشتکش رفته بود پایین واز لرزش شونه هاش کامال پیدا بود که داره از خنده می ترکه !!!اخم غلیظی کردم و چشم غره توپی به همشون رفتم.همه خفه شدن جز رادوین!!!سنگ پاقزوینیه که از رو نمیره!!!!همین جوری از خنده می رفت پایین ومی یومد باال ...بهش زل زدم و گفتم:کسایی که تومی شناسی هم مثل خودت یه تختشون کمه...پس هیچ اعتباری بهشون نیست !!!بااین حرفم رادوین خنده اش و قطع کردوخواست جوابم و بده که سعید بایه لبخند ملیح روی لبش گفت:دست شمادرد نکنه دیگه خانوم شایان!پس یعنی منم یه تخته ام کمه؟ !لبخندی زدم و گفتم:البته که نه!!!شما اسثناتشریف دارین !سعید باذوق نیشش و باز کردو دندوناش و به نمایش گذاشت پوزخندی زدم وگفتم:شما استثناعاً - تا تختتون کمه !یهو جمعشون ترکید!!!تنها کسی که نمی خندید،سعید بود! بالب ولوچه آویزون زل زده بود به من!انقدر ازش بدم میومد!پسره شو ت اَلَدنگ !امیر البه الی خنده اش گفت:خوردی؟!حاال هسته اش و تف کن !و خنده اشون شدت گرفت .پوزخندی به سعید زدم و داشتم از کنار رادوین رد می شدم که برام زیر پایی گرفت.منم باهوشیاری تمام از روی پاش پریدم وبه راهم ادامه دادم.صدای رادوین و ازپشت سرم شنیدم - :نه بابا؟!گاگوالم مگه می تونن زیرپایی رد کنن؟!چقدر عجیبه !پوزخندی زدم و همون طورکه می رفتم،بلندگفتم:هیچ چیز عجیب تراز بالیی که قراره امروز سرتوبیاد نیست خودشیفته !!!هه...دیگه صداش درنیومد...معلوم بود مطلب و نگرفته!حقم داره!!!بیچاره توخوابم نمی بینه که نامزداش همدیگرو بشناسن!اُه...اُه...چه شود!!!!فرض کن هستی بره بزن بزن ودعوابا رادوین...وای!کاش منم می تونستم این صحنه های اکشن و ببینم...حیــــــف - !!!کدوم گوری رفته بودی؟ - !حیاط - .حیاط چه غلطی می کردی؟!؟؟ -رفته بودم پیش هستی . ارغوان باتعجب گفت:هستی؟!منظورت هستی مرادیه؟ - !اوهوم - .توبا اون چیکار داشتی؟ - !بشین تابرات تعریف کنم !ارغوان سر جاش نشست و منم براش همه چی و تعریف کردم.برعکس دفعه های قبل که ارغوان ازشنیدن کارایی که می کردم،خنده اش می گرفت،این دفعه اخم غلیظی روی پیشونیش نشست .عصبانی گفت:این چه کاری بود توکردی!؟مسخره بازی بس نیست؟!بچه که نیستی دختر!این کارای مسخره وبچه گونه چیه که می کنی؟!چرا رفتی به هستی گفتی؟!می دونی اگه رادوین بفهمه َدمار ازروزگارت درمیاره؟ !باخونسردی گفتم:رادوین غلط کرده با جدوآبادش که بخواد دمار ازروزگار من دربیاره!!!درضمن تقصیر خودشه،من که دیگه به جز پنچری الستیکاش کار دیگه ای نکرده بودم...خودش من و تودستشویی گیر انداخت وتازه اون عطره رو هم زد شکوند - !الکی این کاری که کردی و توجیه نکن! گند زدی به همه چی .اخمی 42 کردم و گفتم:من به هیچی گند نزدم!فقط دوتا دخترو از شر رادوین خالص کردم.همین !!! -توخیلی بی جا کردی!!!!توکی می خوای بزرگ بشی؟ - !اری دوباره نرو رو فاز مادربزرگی که قاطی می کنما !ارغوان دیگه چیزی نگفت وروش و ازم برگردوند . استاد اومدو کالس تو یه سکوت مطلق فرورفت.منم سعی کردم نه به حرفای ارغوان فکر کنم ونه به رادوین وهستی ومونا!تمام حواسم و متمرکز درس کردم تا ذهنم نره طرف اونا ××××××××××× !!لت ت -خاک توسرت کنن!رادوین و نگاه کن چقدرعصبانیه!االن میاد َ وپار میکنه !اخمی کردم و نگاهم و دوختم به رادوین که به همراه اکیپشون روی همون چمنای دیروزی نشسته بودن.به نظرم اصال هم عصبانی نبود...خیلیم خوشحال بود...نمی دونم شاید من زیادی توهم زدم و دارم خوش بینانه به قضیه نگاه می کنم .پوزخندی زدم وبابی قیدی گفتم:براي من اصال مهم نیست که رادوین میخواد چیکار کنه!!!من می خواستم حالش و بگیرم که گرفتم.االنم حوصله نصیحت ندارم!ساعت چنده؟ !ارغوان کالفه نگاهی به ساعتش کردوگفت:تازه ونیمه - !تقصیر توئه دیگه! کدوم خری صبح راه میفته میاد دانشگاه؟ !ارغوان اشاره ای به حیاط پراز دانشجوکردوگفت:این همه خر !!!لبخندی زدم وگفتم:بریم تا ساعت یه جا بشینیم.حوصله منتظرموندن توکالس و ندارم - .باشه بریم .به همراه ارغوان رفتیم و روی یه نیمکت نشستیم.سعی کردم نیمکتی رو انتخاب کنم که از رادوین دور باشه وچشمم دوباره به قیافه نحسش نیفته.برای اینکه حوصله امون سرنره،شروع کردم به حرف زدن - :اری یه چیزی بگم مسخره ام نمیکنی؟ - !نه بگو - .واقعا بگم؟ - ! آره،بگو .آب دهنم و قورت دادم وگفتم:حس می کنم این بابک صانعیه من و دوست داره !یهو ارغوان از خنده ترکید !اخمی کردم وگفتم:حرف خنده داری زدم؟ !ارغوان البه الی خنده هاش گفت:آره...خیلی باحال بود!یادم باشه به عنوان جوک برتر معرفیش کنم !!!!اخمم و غلیظ ترکردم و گفتم:بروبمیر روانی دیوونه!!!!منه خرو بگو که خواستم باهات دردودل کنم .ارغوان باخنده گفت:خره دردودل باجوک گفتن فرق داره!آخه توهمم انقدر فضایی؟ !ودوباره ازخنده ترکید .اینم که هیچی حالیش نیست بابا!روم و ازش برگردوندم و به حیاط دانشگاه زل زدم .همین جوری داشتم با چشمام کل دانشگاه رو دید می زدم که دیدم رادوین داره میاد سمت ما !یا ابوالفضل!بدبخت شدم رفت.خدایا من همین االن اَلشهدم و می خونم...خدایا من و ببخش واسه همه مسخره بازیایی که درآوردم...واسه همه اذیتایی که کردم!واسه همه اینا رادوین و فاکتور بگیر چون اون حقش بود.بچه ُغرایی که زدم...البته ازتمام پررو !!!ارغوان به رادوین اشاره کردوگفت:دیدی گفتم؟!االن میاد میکشتت!!!!رهاجونی وصیتی چیزی داری بهم بگو به بابک جون برسونم تانفله نشدی .وازخنده ترکید.باآرنجم محکم زدم توی بازوش که باعث شد خفه بشه .اخمی کردم وگفتم:تواَم وخ گیر آوردی برای مسخره بازی؟ !ارغوان هیچی نگفت ولی سرش و انداخت پایین و ریز ریز خندید .رادوین چندقدم بیشتر بامافاصله نداشت...چه تیپیم زده آقای خودشیفته!یه شلوار جین مشکی با تی شرت سفید که روش به انگلیسی نوشته بود"عشق مممنوع!"اوهو!چه تحویل میگیره خودش 43 و!اصال تو عشقت کجا بود که بخواد ممنوع یاآزاد باشه؟!یه کتونی مشکی سفیدهم پاش بودوموهاش و مرتب داده بود باال...خودمونیم این رادوینه هم خوش تیپه ها !!!یه جعبه کادوئی به شکل قلب دستش بود،به رنگ قرمزمشکی...خیلی ناناز بود !!اوخی!نکنه یه نامزد دیگه ام تودانشگاه داره که این و برای اون خریده؟!از رادوین بعید نیست...کجاست این دختر خوش بخت که برم ازچنگال رادوین ظالم نجاتش بدم؟!خخخخخ رادوین همون چند قدم رو هم طی کردو روبروی من وایساد !یه اخم غلیظ روی پیشونیش نقش بسته بود!پس مثل اینکه من توهم زدم واصال هم خوشحال نیست...خب نبایدم خوشحال باشه!!! الکی نیست که دوتا از نامزداش و پروندم !همون طوری بااخم به من نگاه می کرد.االنه که بیاد بزنه لت وپارم کنه!حاالمیخواد دادوبیداد کنه کل دانشگاه روخبردارکنه! حاالما یه غلطی کردیم،توچرا انقدر جدی گرفتی؟!بهتره تادادوبیداد راه ننداخته،خودم دست به کاربشم وازخودم دفاع کنم.تک سرفه ای کردم وشروع کردم به حرف زدن :خودت می دونی که من ازریخت توخوشم نمیاد!!!راستش ازاین دختره هستی هم اصال خوشم نمیاد.مونای بیچاره هم خب گناه داشت...خواستم هم تورو چزونده باشم،هم هستی رو ادب کرده باشم وهم مونارو ازدست تونجات داده باشم...قبول دارم هضم این قضیه برات یه کم سخته ولی بیامنطقی فکر کنیم...ببین این دختره هستی گودزیالدومیه!همه چیزش عملیه.خب یه خرده هم اخالقش سگیه...پس یعنی درواقع تواین وسط چیزی رو ازدست ندادی فقط یه ذره روحیه من و شادکردی واون مونای بدبخت واز شر خودت خالص کردی!ببین تو ...رادوین خنده ای کردو پرید وسط حرفم:بسه دختر...ازنفس افتادی !!!متعجب وگنگ نگاهش کردم.این همون رادوینی بودکه تاچند دقیقه پیش نمیشد با من عسلم خوردش؟!پس چرا االن می خنده ونگران ازنفس افتادن منه؟ !رادوین لبخندی زدوگفت:اگه درهر شرایط دیگه ای نامزدام و می پروندی،زنده ات نمیذاشتم ولی خب این یه مورد استثناس!راستش من نیومدم اینجاکه دادوبیدادکنم وسرت دادبزنم!فقط اومدم این و بهت بدم و برم .وجعبه کادوئی رو به سمتم گرفت .وا!!!این خله؟!چرا به جای این که بزنه لهم کنه،داره به من کادو میده؟ ! نگاه پرسوالم و بهش دوختم.رادوین وقتی فهمید که من خنگ ترازاین حرفام،شروع کردبه توضیح دادن - :راستش هستی به زور خودش و به من قالب کرده بود! ماهه دارم تمام تالشم و میکنم،َد کش کنم اماخب موفق نشدم!هرکاری که به ذهنم رسید انجام دادم!باهاش بداخالقی می کردم،جواب تلفناش و نمیدادم،دیر می رفتم سره قرار یااصال نمی رفتم،سرش داد می زدم!اما خب هیچ کدوم اینا روی هستی تاثیری نداشت!اون پوست کلفت تراز این حرفا بود.خالصه تاهمین دیروز داشتم به زور تحملش می کردم...تااینکه دیروز بهم زنگ زدوهرچی ازدهنش دراومد با َرم کرد.اولش نفهمیدم منظورش چیه!اما وقتی بیشتر جیغ وداد کرد،فهمیدم که بعله! سرکار کار الیه اس!تو هستی رو پروندی.کاری کردی که آروزی ماهه من برآورده بشه!تو ...پرریدم وسط حرفش ومتعجب گفتم:یعنی من به توکمک کردم؟ !رادوین لبخندشیطونی زدوگفت:متاسفانه بله !ازتصور اینکه بااون کارم،به این گودزیال کمک کردم،اخمام رفت 44 توهم !رادوین دوباره کادو روبه سمتم گرفت وگفت:اینم یه هدیه به خاطرکمکت !عصبی گفتم:من اگه یه درصد،فقط یه درصد احتمال میدادم که اینکارم باعث میشه که توخوشحال بشی،الل میشدم و هیچی به هستی نمی گفتم!من بمیرمم به توکمک نمی کنم!کادوتم باشه مال خودت .رادوین شیطون گفت:حاال بگیرش وتوش و نگاه کن!شاید نظرت عوض شد .فضولیم گل کرده بود درحد بنز!دلم می خواست بدونم چی توی اون جعبه اس اماخب غرورمم بهم اجازه نمیدادتا جعبه روازرادوین بگیرم ...باالخره حس فضولیم بر غرورم غلبه کردو جعبه رو ازدست رادوین گرفتم.درش و که بازکردم،چشمام چهارتاشد!باورم نمیشد!یه لبخند روی لبام نشست!وای!همون عطری بود که همیشه رادوین گودزیال می زد!همونی که من میخواستم برای اشکان بخرم!همونی که رادوین شکوندش!همونی که شاهین گفت دیگه توایران پیدانمیشه!وای خداجونم ممنونم!دلم نمیخواست ازرادوین ممنون باشم!واسه همینم ازخداممنونم !روکردم به ارغوان و باذوق گفتم:وای ارغوان!!!نگاه کن...همون عطر خوش بوئه اس .ارغوان جعبه رو ازدستم گرفت وبه عطر نگاه کرد.نگاهش و ازعطر گرفت وبه من دوخت ولبخند زد.لبخندم و پررنگ ترکردم و جعبه رو ازش گرفتم.عطرو باز کردم وبوی خوشش و باتمام وجودم فرستادم توی ریه هام!معرکه بود!انقدر حواسم به عطره پرت شده بودکه اصال یادم رفت رادوین هنوزاونجاوایساده !وا!!!! این چرا هنوز اینجاست؟!خب کادو رو دادی برو دیگه !اخمی کردم وگفتم:شمانمی خواین تشریف ببرن؟!کادوتون و دادین دیگه،تشریف ببرید !رادوین پوخندی زدوگفت:اتفاقا خودمم دلم میخواد برم ولی مثل اینکه شمایه چیزی و فراموش کردین !متعجب گفتم:چی و؟ - !می دونید که تواین دور وزمونه هیچی مجانی نیست!اون عطری هم که االن تودستای شماست ازاین قاعده ُمستثنانیست !متعجب گفتم:مگه نگفتی این یه هدیه اس؟!مگه آدم برای هدیه هم پول میده؟ !رادوین پوزخندی روی لبش نشوندوگفت:درسته که اون یه هدیه اس ولی خب هدیه داریم تاهدیه!من هنوز اونقدرام خل نشدم که همچین چیزی و مفت ومجانی بدم به تو !اخم غلیظی کردم و کیف پولم و از توی کیفم بیرون آوردم و بازش کردم .خدارو شکر همون تومنی که برای کادو اشکان کنار گذاشته بودم، همراهم بود.ولی من آخرش نفهمیدم،اگه این هدیه اس پس پول دادن نمیخواد دیگه!اگرم هدیه نیست که خب رادوین میمرد ازهمون اول مثل بچه آدم بگه هدیه نیست؟ !روبه گودزیال گفتم:چقدرباید بهت بدم؟ !رادوین باهمون پوزخندهمیشگی روی لبش گفت: تومنه ناقابل !چی؟!من تومن دیگه ازکدوم گوری بیارم؟! ای بابا!قیافه ام درهم رفت و پنچر شدم .رادوین توهین آمیزگفت:اگه تمن و ندارین عیبی نداره ها!می تونیم قسطی باهم طی کنیم !بچه پررو من و مسخره میکنه!شیطونه میگه برم بزنم تودهنش حالش جابیاد !حاال چیکار کنم؟!هیچی دیگه باید همین تومن و بهش بدم،بعدا برم ازبابام بقیه اش و بگیرم!ای بابا.حاال این فکر میکنه من چقدر احمق وسوسولم که واسه تومن هم باید دست به دامن بابام شم !همین جوری داشتم فکر می کردم که چی بگم تاضایع نباشه وآبروم نره که صدای ارغوان وشنیدم - :آقای رستگار تو این یه تومنی هست.ببخشید که 45 نقدهمراهمون نیست.اگه زحمتی نیست برید بانک از این حساب تومنتون و بگیرید . گنگ ومتعجب به ارغوان وکارت اعتباری توی دستش نگاه کردم.ارغوان لبخندمهربونی تحویلم دادوکارت اعتباری توی دستش و به سمت رادوین گرفت .رادوین پوزخندی زدوگفت:شماچرا خانوم همتی؟!یکی دیگه میخواد برای اشکان جونش کادو بخره،اون وخ شمادست توجیبتون میکنین؟!؟؟ ارغوان اخم غلیظ و وحشتناکی روی پیشونیش نشوندوعصبانی گفت:فکر نمی کنم به شمامربوط باشه آقای محترم !اونجوری که ارغوان این و گفت،منم ترسیده بودم،چه برسه به اون رادوین نگون بخت !رادوین اخمی کردوگفت:درسته!این مسئله اصال به من مربوط نمیشه !ارغوان درحالیکه هنوزم همون اخم روی پیشونیش بود،گفت:خوبه!پس لطف کنید بریدو پول و ازاین حساب دربیارید .رادوین خیلی جدی ومحکم گفت:فکر نمی کنم به من ربطی داشته باشه که برم پول وازحساب شمادربیارم.یکی دیگه عطرو میخواد،یکی دیگه هم می خواد پولش و حساب کنه، یکی دیگه هم میخواد ازش استفاده کنه!من این وسط نه ت ه پیازم نه سره پیاز.پس اگه زحمتی نسیت،خودتون پول و نقدکنید بیارید تحویل من بدید!بااجازه ! ورفت !ارغوان عصبی کارت اعتباری و توی دستش فشاردادو زیرلب گفت:اینم واسه من ُدم درآورده !لبخندی زدم دست آزادش و توی دستام گرفتم.باصدای آرومی گفتم:رها قربونت بره،چرا الکی خودت و اذیت می کنی؟!من هیچ دلم نمیخواست که اینجوری بشه.لطف کردی،خیلی لطف کردی عزیزم ولی خودت دیدی که این رادوین آدم نیست!امروزم باهم دیگه میریم از مامانم پول می گیریم،میاریم میدیم به این گودزیالی بی شاخ و دم !ارغوان عجوالنه گفت:الزم نکرده!من برگ چغندرم که توبری ازخاله مریم پول بگیری؟بعداز این کالس یه ساعت استراحت داریم.باهم میریم ازخودپرداز پول می گیریم میاریم میدیم به این - !آخه ...وسط حرفم پرید - :آخه ماخه نداریم!االنم پاشو بریم سر کالس !وساعتش و باال آوردوبه من نشون داد.ساعت دقیقا پنج دقیقه به هشت بود . منم دیگه مخالفتی نکردم وبه همراه ارغوان به کالس رفتیم .بعداز کالس به همراه ارغوان رفتیم پول وازحسابش درآوردیم .ارغوانم برد پول وداد به رادوین . قرارشدکه چندروز دیگه هم باهم بریم که برای تولد اشکان لباس بخریم ...هیچی نداشتم که بپوشم!!خاک توسرم کنن که هیچ بویی از سلیقه ونظم و ترتیب دخترونه نبردم !! باخنده گفتم:چه خوشگل شدی عوضی !ازتوی آینه نگاهی به ارغوان انداختم.هم خودش خیلی خوشگل بود وهم باآرایشی که االن داشت خوشگل شده بود!پوست گندمی،چشمای کشیده مشکی وبینی خوش فرم ولب قلوه ای.یه آرایش مالیمم کلی چهره اش و تغییر داده بود !!!پایین موهای لختش و کمی فرکرده بود.موهاش تا شونه اش می رسیدن.موهای قهوه ای سوخته که خیلی چهره اش و معصوم می کرد.تاپ بادمجونی پشت گردنی پوشیده بودکه باهم خریده بودیم. حسابی بهش میومدوهیکل خوش فرمش و به نمایش می گذاشت.شلوار جین مشکی هم پوشیده بود.صندل بادمجونی پاشنه سانتی هم پاش بود.خالصه محشر بود .ارغوان باخنده گفت:هوی!اینجوری نگام میکنی تموم میشما!دیگه چیزی واسه شوورم نمیمونه که !خندیدم و از آینه فاصله گرفتم.به سمت 46 تختم رفتم و همون طورکه صندالی مشکیم و پام می کردم،گفتم:حاالمن یه چیزی گفتم.توچرا جدی گرفتی؟ !ارغوان خنده ای کردو چیزی نگفت.صندلم و که پوشیدم،روبه ارغون گفتم:بریم؟ !ارغوان نگاهی به سرتاپام انداخت وگفت:اُاالل کی میره این همه راه و؟!توام خوشگل شدی عوضی !خندیدم و گفتم:تاچشمات درآد !خنده ارغوان به یه لبخند مهربون تبدیل شدوگفت:ولی خدایی خیلی نازشدیا !لبخندی بهش زدم وباهم ازاتاق من خارج شدیم .به محض اینکه وارد هال شدیم،سارا به سمتمون اومدودست پاچه گفت:میذاشتین یه ساعت دیگه میومدین! االن اشکان میاد،هیچیم آماده نیست !خندیدم وگفتم:خوبه خوبه!ببین چه هول شده! بپا یه وخ ازهول حلیم نیفتی تودیگ !!ارغوانم خندیدوگفت:خره این تودیگ نمیفته که...قراره دیگ رواین بیفته !یهو هرسه تاییمون ازخنده ترکیدیم.سارا البه الی خنده هاش،آروم زد پس کله ارغوان وگفت:مرده شورت و ببرن که انقدر منحرفی !ودوباره صدای خنده مابود که فضارو پرکرده بود ...نگاهی به ساعت انداختم.: بود.دو ساعت دیگه اشکان ازسرکار برمیگرده!خوبه پس وقت داریم .روبه ساراگفتم:کیک و گرفتی ازقنادی؟ ساراسری تکون دادوگفت:آره!تویخچاله . ارغوان گفت:خب پس زود باشین این جینگیل بینگیالتونم بیارید که چیزی نمونده اشی برسه !منظورش ازجینگیل بینگیل،ریسه ها وتزئینات تولد بود.رو به ارغوان گفتم:جینگیل بینگیال تو اتاق منن.زیر تختم .ارغوان سری تکون دادوبه اتاق رفت تا جینگیل بینگیالرو بیاره. ارغوان که رفت نگاهی به ساراانداختم.این چه به خودش رسیده بود امشب!!!بایدم به خودش برسه!ناسالمتی تولد شوور اینه ها ...خیلی خوشگل شده بود.یه پیراهن کوتاه مشکی پوشیده بود واززیر اونم یه ساپورت مشکی کلفت پاش کرده بود.پیراهنش خیلی نازبود !اون پیراهن مشکی بارنگ سفید پوستش تضاد داشت...خیلی بهش میومدو استخون بندی ظریفش و به نمایش می ذاشت وجذابش می کرد...البته ساراهمین جوریشم خوشگل وجذاب بود...چشمای قهوه ای وابروهای خوش فرم،بینی کوچیک وقلمی،لب خوش ترکیب،موهای لخت مشکی ویه هیکل درست ودرمون وخوش فرم!خوش به حال اشکان!!! امشب اینجوری سارارو ببینه دلش میخواد که!خخخخخ صدای آیفن،مانع ادامه هیز بازیای من شد!سارا لبخندی زدوشیطون گفت:آخی!بمیرم که تیرت به سنگ خورد وچشم چرونیات نصفه نیمه موند.پاشو برو درو باز کن ببینم !وخودش به آشپزخونه رفت.منم به سمت آیفن رفتم.یعنی کی می تونست باشه؟!باباومامان که باهم رفته بودن کادوی اشکان و بخرن و قرار بود ساعت ::بیان.بقیه مهموناهم همون ::میومدن!پس این کی بود؟ !به آیفن که رسیدیم،بادیدن قیافه آرتان،یه لحظه شک کردم که درو باز کنم یانه! اما بعدیه نفس عمیق کشیدم ودکمه رو فشاردادم .خداخدا می کردم که ارغوان و سارا دست ازکارشون بکشن و بیان توهال!چون دلم نمی خواست من و آراتان باهم تنها باشیم...خوشم نمیومدهیز بازی دربیاره !صدای زنگ در ورودی من و به خودم آورد.چندتا نفس عمیق کشیدم و تک سرفه ای کردم.به سمت در رفتم و دروبازکردم ...آرتان بایه دست گل رز سفید توی دستش وایساده بودومات ومبهوت به من نگاه می کرد!منم یه نگاهی بهش 47 انداختم.شلوار جین مشکی پوشیده بود،بایه بلوز مردونه قرمز که دکمه هاشو باز گذاشته بود وتی شرت سفیدی هم زیر اون پوشیده بود.یه تیپ کامال اسپرت!آفرین،خوشم اومد!تیپش خیلی توپ بود!انقدر غرق آنالیزش شده بودم که اصال یادم رفت دارم به کی اینجوری نگاه می کنم !خودم و جمع وجور کردم و نگاهم و به چشماش دوختم که هنوزم خیره خیره به من نگاه می کردن...لبخندی زدم وگفتم:سالم...خیلی خوش اومدی !واسه همینم خیلی شیک ومجلسی وبارعایت شئونات اسالمی باهاش احوال پرسی کردم ...آرتان به چشمام خیره شد.لبخندی زدومهربون گفت:دلم خیلی برات تنگ شده بود خانوم کوچولو !ازوقتی که یادم میاد به من می گفت خانوم کوچولو!!!هرچقدرم بهش می گفتم که نگو کوچولو،من بدم میاد،توگوشش فرونمی رفت وبیشتر اذیتم می کرد!خب دوست نداشتم کسی بهم بگه کوچولو...حاال انگارهمش چندسال ازمن بزرگتره؟! سال دیگه!!!منم برای اینکه حرصش و دربیارم و تالفی کنم،بهش می گفتم بابابزرگ .بافکرکردن به این چیزا ناخواسته اخمی روی پیشونیم نشست.آرتان لبخند شیطونی زدو نوک بینیم و باانگشتاش گرفت وکشید...این چه خودمونی شده بود !بعد چشماش و به چشمام دوخت وباخنده گفت:خانوم کوچولو...خانوم کوچولو...خانوم کوچولو ...می خواست حرص من و دربیاره!بامشت به سینه اش کوبیدم و باحرص گفتم:من کوچولو نیستم !آرتان لبخندی زدومشت گره شدم و توی دستش گرفت وزل زد به دستام.همون طورکه به دستام نگاه می کرد،یه اخم روی پیشونیش نقش بست وبالحن عجیب وخاصی گفت:کاش همون خانوم کوچولو می موندی وهیچ وقت بزرگ نمیشدی ...اینم یه چیزیش میشه ها !چرا چرت و پرت میگه؟! خداشفاش بده ...آرتان هنوزم به دستام نگاه می کردوتوفکر فرو رفته بود!برای اینکه سریع ترازاون جو مسخره خالص بشم،دستم و ازتوی دستاش بیرون کشیدم و بایه لبخند روی لبم،گلی رو که هنوزم توی دستش بود،ازش گرفتم.مهربون گفتم:به به به!زحمت کشیدین بابابزرگ !آرتان لبخندی زدوهیچی نگفت.باصدای بلند داد زدم - :اری بیا ببین کی اومده!باالخره آقا آرتان بعداز عمری شرف یاب شدن !ارغوان یه جیغ بنفش کشیدو به حالت دوازاتاق بیرون اومد.جینگیل بینگیالیی که توی دستاش بودن رو روی مبل پرت کردو به سمت آرتان رفت .اخم غلیظی کردو باجیغ جیغ گفت: نمیومدی دیگه!(ودرحالی که به ساعت اشاره می کرد،ادامه داد:)ببین ساعت چنده!خوبه بهت گفتم زود بیا!اگه نمی گفتم که فکر کنم تا شبم نمیومدی !آرتان خنده ای کردوارغوان و تو بغلش کشید.بوسه ای روی موهاش زد و گفت:بسه جیغ جیغ کردی ارغوان!سرم رفت دختر!باالخره که اومدم.این مهمه .ارغوان خودش ازبغل آرتان بیرون کشیدوگفت:خوبه خوبه!خودت لوس نکن.فکر کردی بایه بغل وماچ وبوسه خرمیشم؟!نخیرآقا!!! (ودرحالیکه به جینگیل بینگیالی روی مبل اشاره می کرد،ادامه داد:) به خاطر دیر اومدنت باید همه اینارو خودت یه تنه وصل کنی !آرتان نگاهی به اون همه جینگیل بینگیل کردوبا اخمای درهم گفت:همه اونارو؟ !ارغوان باجدیت گفت:بعله!همشون و ! لخبندخبیثی زدوبه ساعت نگاه کردوگفت:ازاالنم تایم می گیرم!تا دیقه دیگه باید تموم 48 شده باشه !آرتان گردنش کج کردوخواست جواب ارغوان بده که سارا ازآشپزخونه اومد بیرون.با دیدن آرتان لبخندی زدوبهش نردیک شد.بالحن مهربونی گفت:به به!آقا آرتان!شماکجا اینجا کجا؟راه گم کردین؟ آرتان باارغوان دست دادومهربون گفت:به خداسرم خیلی شلوغه سارا! این اشکان نامردم که سالی به دوازده ماه یه زنگ به من نمیزنه!آخه چراشوهر توانقدر بی معرفته؟ !ساراخنده ای کردوگفت:شوهرمن کجاش بی معرفته؟!مر د به اون خوبی!نامردتویی که حاال بعداز عمری اومدی اینجا!اونم به خاطر کیک وتولده دیگه!من که می دونم !آرتان خندیدوگفت:اوه اوه!خیلی تابلوبودم؟خدامی دونه که چندوخته کیک نخوردم ویه تولد درست وحسابی نرفتم !ارغوان اخم مصنوعی کردوگفت:هوی آقاآرتان!!! احوال پرسی بسه...پاشو برو اونارو وصل کن . آرتان خنده ای کردولپ ارغوان و کشید.همون طورکه به سمت جینگیل بینگیال می رفت،گفت:ببین کی شده آقاباالسر ما...ارغوان خانوم !!!ارغوان باخنده گفت:هیــــس!دیگه نشنوم غربزنیا...حواست به کارت باشه،منم نظارت می کنم . ساراخندیدوگفت:حاالچرا آرتان؟ماهستیم دیگه!(وروبه آرتان ادامه داد:) آرتان تو نمیخواد زحمت بکشی!ماخودمون به کارامی رسیم .ارغوان به جای آرتان جواب داد - : نخیر!الزم نکرده.این آقادیر اومده،جریمه اشم اینه که کارکنه!کسی بره سمتش بخواد کمکش کنه،قلم پاش و می شکونم !آرتان همون طورکه یکی ازجینگیل بینگیالرو توی دستش گرفته بودوداشت وصل می کرد،گفت:فرمانده دستورو صادر کردن دیگه!مام مجبوریم اطاعت کنیم .ارغوان گفت:به کارت برس !آرتان زیرلب غرید : -باشه ارغوان خانوم!باالخره من وشماتوخونه هم دیگه رو می بینیم دیگه !ارغوان خندیدوچیزی نگفت.من روکردم به ساراوگفتم - :همه چی آماده اس؟زنگ زدی به رستوران دیگه نه؟ !ساراسری تکون دادوگفت:آره،از صبح زنگ زدم گفتم.تنها چیزی که مونده همین ریسه میسه هاس که آرتان داره زحمتش و میکشه .ارغوان نگاهی به آرتان کردکه داشت بادقت یکی ازریسه هارو وصل می کرد،لبخندی زدوگفت:زحمت چیه؟وظیفشه ! آرتان همون طور که تویه دستش سوزن بودوتودست دیگه اش ریسه گفت - :ازکی تاحاالوظیفه من وتو تعیین می کنی؟ ارغوان چشم غره ای بهش رفت وگفت:چیزی گفتی برادر عزیزترازجانم؟ آرتان ادای آدمای ترسورو درآوردو گفت:من غلط بکنم که چیزی بگم خواهرعزیزترازجانم .این جمله اش و انقدر بامزه گفت که من و وساراوارغوان ازخنده ترکیدیم.بعداز اینکه یه دل سیر خندیدیم،سارابه سمت آرتان رفت ویکی از ریسه هارو برداشت وخواست وصل کنه که ارغوان جیغ زد - :مگه من نگفته بودم آرتان باید تنهایی اونارو وصل کنه؟ سارادرحالیکه جینگیل بینگیل و وصل می کرد،باخونسردی گفت:آرتانه بیچاره که تنهایی نمی تونه این همه رو وصل کنه!تازه کارماباید تایه ربع دیگه تموم بشه...توام بهتره به جای اینکه جیغ جیغ کنی،بیای کمک!!!!(وروبه من ادامه داد:)رها...توام بیاکمک .ارغوان دیگه چیزی نگفت وباهم به سمت جینگیل بینگیالرفتیم تا وصلشون کنیم .آرتان باخنده گفت:خداخیرت بده سارا!مگراینکه تو حریف این جیغ جیغو بشی !ارغوان چشم غره ای بهش رفت وگفت:من جیغ جیغوام؟ ! 49 سارا از آرتان یه سوزن خواسته بود وآرتانم درحالیکه سوزن و می داد به سارا گفت:تو؟!نه بابا!شما که انقدر صداتون مالیم و لطیفه!فقط یه نموره همچین رومخه...وگرنه که صدای شماحرف نداره !ارغوان ازحرص لبش و به دندون گرفت وسعی کرد خودش و بی تفاوت نشون بده.ساراباخنده گفت:خدانکشتت آرتان !آرتان خندیدوچیزی نگفت.من روکردم به آرتان وگفتم:آرتان یه سوزن میدی به من؟ !آرتان یه سوزن و به سمتم گرفت وباخنده گفت:چراکه نه خانوم کوچولو !!!سوزن و ازش گرفتم ومشغول وصل کردن جینگیل بینگیالشدم.ارغوانم دیگه صداش درنیومدوتو سکوت مشغول کمک کردن شد .دقیقه بعد همه چی آماده بود.خونه بااون همه جینگیل بینگیل وبادکنکای رنگی خیلی نازشده بود.البته یکی نمی دونست فکر می کرد،تولد یه بچه یه ساله است نه یه مرد ساله !آرتان درحالیکه به بادکنکای رنگی اشاره می کرد،روبه ساراباخنده گفت:ناسالمتی تولد اشکانه ها!بچه دوساله که نیست خرس گنده!بادکنک و ریسه و...من میگم یه برف شادیم بیار تکمیل بشه دیگه !ساراباخنده گفت:خوب شد گفتیا داشت یادم می رفت برف شادی بیارم .آرتان باتعجب گفت:مگه برف شادیم می خوای بیاری؟بابانکنین این کارارو!چهارتا غریبه بیان ببینن شرفمون میره کف پامونا!!!جانه من می خواین برف شادی بیارید؟ !باخنده گفتم:نه بابا!دیگه هنوز اونقدرام خل نشدیم .آرتان نفس راحتی کشیدو گفت:خدارو شکر !ارغوان دهن بازکردکه چیزی بگه که زنگ دربه صدادراومد.آرتان باخنده گفت:ای بابا !این زنگ درم به صدای خواهر ماآلرژی داره تامیاد حرف بزنه صداش درمیاد .من و ساراخندیدیم ولی ارغوان چشم غره توپی به آرتان رفت وچیزی نگفت.سارا به سمت آیفون رفت ودکمش وفشارداد .ساعت دقیقاشیشه!همه اومدن.مامان بابا،خاله وشوهر خاله ام وآرش وآروین پسرخاله هام،چندتا ازرفیقای صمیمی اشکان،زن عمو وعموی سارا،مامان وبابای ارغوان. همه کنارهم دیگه روی مبل نشستن وازهردری حرف می زنن وصدای خنده هاشون توی فضا پیچیده ...نگاهم بین مهمونا می چرخه ومیرسه به عمو و زن عموی سارا. یه زن ومرد مهربون ودوست داشتنی.سارا بهم گفته بود که مامان و باباش وقتی که سالش بود،تویه تصادف ازدنیا میرن وعمو وزن عموش سرپرستیش و به عهده می گیرن.عمو محمدو زن عمو مهتاب خیلی خوبن...بچه دار نمیشن وسارا رو مثل بچه خودشون می دونن.من که فقط دوسه ماهه می شناسمشون عاشقشون شدم!!!چه برسه به سارا که ساله داره کنار این زوج مهربون زندگی می کنه ...توی افکارخودم غرق بودم که ضربه محکم آرش به بازوم من و ازفکر بیرون کشید.عصبی روکردم به آرش که کنارم نشسته بودوگفتم:چته؟! رم کردی؟ آرش خنده ای کردوگفت:نگفته بودی به زنا ومردای مسن میل داری !گنگ ومتعجب گفتم:چی؟ !آرش باخنده گفت:یادم باشه دیگه نذارم به مامان وبابام نگاه کنی !این چی میگه؟!من؟!میل دارم؟به زناومردای مسن؟!یعنی چی؟ ....نکنه...نکنه این منظورش...وای آرش می کشمت !یه نیشگون محکم ازبازوش گرفتم وگفتم:بگو غلط کردم .آرش خندیدو خیلی خونسردگفت:اوخی!االن مثال داری نیشگون میگیری؟!پس چرامن اصال دردم نمیاد؟ محکم ترفشاردادم و 51 باحرص گفتم:چون تو آدم نیستی گوریلی !آرش چند بارپشت سرهم نوچ نوچ کردو باخنده گفت:چه دختر بی ادبی...کوچولو آدم به بزرگترش که نمیگه گوریل!!!وای وای وای!اگه به خاله نگفتم - ...خفه!خیر سرت : سال ازمن بزرگتری دیگه !!!آرش باخنده گفت:: سال نه : سال : .سال اولش و آروم گفت اما : سال دومش و انقدر بلند گفت که همه حواسا متوجه ماشد !ارغوان روکردبه من وگفت:قضیه این : سال چیه؟ مامان که دید دارم بازوی آرش و نیشگون می گیرم،لبش و گزیدوچشم غره ای بهم رفت.منم به خاطر اینکه بعدا تنبیه نشم،مجبورشدم که بازوی آرش و ول کنم .آرش باخنده روبه مامان گفت:دستتون دردنکنه خاله جون!دیر جنبیده بودین خواهرزاده اتون دستش و ازدست میداد !عصبی بهش پریدم:توکه گفتی دردت نمیاد گوریل !اصال حواسم نبود که چی میگم!ای خاک توسرم.یه دفعه کل هال رفت روهوا ...تنها کسایی که نمی خندیدن من وآرتان ومامان بودیم.آرتان بایه اخم غلیظ روی پیشونیش به من و آرش که کنارهم نشسته بودیم نگاه می کرد ومامان هم اخم غلیظی کرده بودوباحرکات لبش داشت برام خط ونشون می کشید!!!وای خاک توسرم شد!پدرم و درمیاره!بایدم پدرم و دربیاره...فقط جلوی رفیقای اشکان ضایع نشده بودم که خدا شکر اونم میسر شد !برای اینکه گندی وکه زدم جمع کنم،بایه لبخند مصنوعی روی لبم روبه آرش گفتم:آرش جان چرانمیگی که گوریل مخفف چیه!؟ آرش گنگ ومتعجب زل زدبه من ومنم روکردم به جمع وگفتم:گوریل مخفف گل وریحان یگانه ی هللا زاره دیگه !یهو جمع دوباره رفت روهوا !آرش باخنده گفت: ا؟!ازکی تاحاال من انقدر خوب شدم که تو واسم صفت مخفف میذاری؟ !بالبخندمصنوعی گفتم:آرش جان شما همیشه خوبی!می دونی که من چقدرشمارو دوست دارم؟ !آرش دوباره خندیدوگفت:اون که بعله !دوباره همه خندیدند.دهنم و باز کردم تایه چیزی بگم که صدای باز شدن دراومد!یه دفعه همه خنده هاقطع شد وسارا ازجاش بلندشدوبه سمت پنجره رفت وروبه جمع گفت:اشکان اومد ...چراغارو خاموش کردیم ورفتیم پشت دروایسادیم.من و ارغوان وآرش فشفشه گرفته بودیم تودستامون و منتظر بودیم.بعداز چند دقیقه صدای چرخش کلید توی قفل اومد.با باز شدن در سارا چراغ و روشن کردو جوونا شروع کردن به خوندن آهنگ تولد مبارک!بزرگتراهم دست می زدن.من و ارغوان وآرشم مسابقه سوت زدن گذاشته بودیم...من سوت می زدم،ارغوان سوت می زد وبعدشم آرش ...اشکان باقیافه خسته اما ذوق زده اش به جمع نگاه کردو لبخندزد وگفت:نمی دونستم انقدرطرفدار دارم !!!آرش باخنده گفت:ما طرفدار تو نیستیم طرفدار کیکیم !سارا خندید و گفت:من که طرفدار اشکان هستم ...اشکان که انگارتازه سارارو دیده بود،خیره خیره زل زدبهش!دیدی گفتم دلش می خواد؟ !انقدربه سارا نگاه کردکه آرش باخنده گفت:بسه بابا!ساراتموم میشه ها اینجوری نگاهش می کنی !!اشکان باالجبار یه لبخندبه سارا زدو نگاهش و ازش گرفت .به سمت جمع اومدوباهمه سالم علیک کرد.وقتی داشت به آرش دست میداد،آرش یه چیزی زیر گوشش گفت که باعث شد اشکان بلند بلندبخنده...خیلی دلم می خواست بدونم آرش به اشکان چی گفته !!!بعداز اون اشکان به اتاقش رفت تالباسش و عوض 51 کنه.بعداز رفتن اشکان،بزرگترا روی مبل نشستن ودوباره شروع کردن به حرف زدن...من نمی دونم اینا این همه حرف و ازکجا میارن !به سمت آرش رفتم که کنار رفیقای اشکان وایساده بودوداشت باهاشون حرف میزد .لبخندی زدم و به رفیقای اشکان بببخشیدی گفتم.بعدروکردم به آرش وگفتم - :آرش جان چندلحظه میای من باهات یه کاری دارم !آرش خندیدوباقیافه ای که سعی می کردترسیده به نظر برسه،روبه رفیقای اشکان گفت:بدبخت شدم رفت!وقتی رهابایکی کارداشته باشه یعنی طرف دیگه مرحوم شدنش قطعیه .یهو همه رفیقای اشکان زدن زیر خنده.به زورلبخندی زدم و سعی کردم چیزی بهش نگم!خیلی سخت بودولی به زور جلوی خودم وگرفتم.به سمت آشپزخونه رفتم وروبه آرش گفتم:آرش جان من منتظرتم !آرش سری تکون دادوچیزی به رفیقای اشکان گفت که باعث شد،دوباره بخندن!دلم می خواست بزنم این دلقک و ل ه ولَورده کنم امامی دونستم که له و لورده شدن آرش توسط من مساوی با له و لورده شدن من توسط مامان !بعداز چند دقیقه آرش وارد آشپزخونه شد.دحالیکه لبخندی روی لبش بود،گفت:دخترخاله محترمه اَمری داشتن؟ پوزخندی زدم وگفتم:توچرا انقدر امشب مزه می پرونی؟ !آرش باخنده گفت:بده دارم مجلستون و گرم می کنم،یه ذره بخندیم؟ -کسی ازشماخواسته که این کاروکنین؟ - !معلومه که نه!من همیشه بچه خودجوشی بودم !پوزخندم وپررنگ ترکردم وگفتم:ماامشب پسرخالمون ودعوت کرده بودیم،نه یه دلقک خودجوش و !خندیدومثل دزدایی که پلیس می گیرتشون،دستاش و برد باال وگفت:تسلیم بابا!تسلیم!من که حریف زبون تونمیشم !پشت چشمی نازک کردم و بهش زل زدم وگفتم:قول میدی دیگه چرت نگی؟ !آرش باخنده گفت:توکه خودت می دونی چقدر برام سخته چرت گم.می دونی که ...باجیغ وسط حرفش پریدم:آرش !!!!!!! آرش خندیدوگفت:باشه بابا!تمام تالشم و میکنم تادیگه چرت نگم!(ودرحالی که بانگاهش به دستای باالبرده شده اش اشاره می کرد،ادامه داد:)حاال میشه سرکار خانوم فرمان آزاد بدن؟ !اخم غلیظی کردم وگفتم:آزادی !آرش دستاش و پایین آورد وداشت ازآشپزخونه بیرون می رفت که باصدای من سرجاش میخکوب شد - :وایساببینم!من که هنوز کارم باتو تموم نشده !آرش کالفه به سمتم برگشت وگفت:بابا بیخیال من شو جونه خاله!خیر سرمون اومدیم تولد!!! االن کیک و میارن،همش و می خورن دیگه چیزی به من نمیرسه ها !پوزخندی زدم وگفتم:نترس!کیک االن تویخچاله .آرش کالفه گفت:خب،پس زودتر امرتون و بفرماییید که من کاردارم - !اوهو!!!همچین میگی کاردارم که یکی ندونه فکرمیکنه می خوای بری هسته اتم وبشکافی!می خوای بری دلقک بازی دیگه !آرش خندیدوچیزی نگفت. بهش نزدیک شدم وگفتم:ببینم توچی دم گوش اشکان گفتی که اونجوری ازخنده ترکید؟ !آرش باخنده گفت:واسه همین یه ساعته من وازدلقک بازیم انداختی؟!آخه توچرا انقدر فضولی دختر؟ !مظلوم گفتم:خب میخوام بدونم چی بهش گفتی !آرش خندیدودرحالیکه ازآشپزخونه خارج می شد،گفت:نمیشه!حرفامون +بود کوچولو !وازآشپزخونه خارج شد .دلم می خواست بزنم لهش کنم!بچه پررو!اینم شده بودیه پا رادوین توخونه 52 خودمون من وحرص میداد!! اینم گودزیال سومیه دیگه...اولیش رادوینه،دومیش هستیه،سومیشم اینه .ای خدا...اینارو بکش من ازدستشون راحت بشم!من کوچولوام؟!عمه ات کوچولوئه!خوبه همش : سال ازم بزرگتره ها!فکرمیکنه خودش پیرهراته...ایش - !چهارساعته داری چی میگی به آرش؟ !باصدای سارا ازافکارم بیرون اومدم و لبخندی زدم.خیلی آروم گفتم:هیچی !سارا لبخندی زدودرحالی که به سمت یخچال می رفت،گفت:سربه سرآرش نذار!وقتی سر به سرش میذاری،خودت حرص میخوری اونم کلی ازحرص خوردن توعشق میکنه !باحرص گفتم:غلط کرده پسره پرررو !ساراخندیدوکیک و ازتوی یخچال بیرون آرود وروبه من گفت:بیخیاله آرش!ناسالمتی امشب تولده ها!چرا الکی حرص می خوری؟!بیاباهم دیگه این شمعارو بچینیم بعدم بریم پیش بقیه کیک بخوریم .لبخندی زدم وبه سمت سارا رفتم وباکمک هم تاشمع روی کیک چیدیم!بعدازاتمام کار،سارالبخندی زدوبه شمعانگاه کردوگفت:چقد زود سالش شد !باخنده گفتم:مگه توچندوقته اشکان ومی شناسی که میگی چقدرزود؟!همش دو ماهه دیگه !ساراخندیدوشیطون گفت: د َن د!شوماکه خبرنداری من وآقامون چندوقته هم دیگه رو میشناسیم !!!باخنده گفتم:چندوقته؟ - !این ودیگه نمی تونم بهت بگم!(ودرحالیکه کیک وازروی میز برمیداشت،ادامه داد:)بزن بریم که همه کیکن منتظر ! سری تکون دادم وباهم ازآشپزخونه خارج شدیم .اشکان روی مبل نشسته بودو در داشت بایکی ازرفیقاش صحبت می کرد.تامن و دید ازجاش بلندشدوبه سمتم اومد.لبخندی بهم زدوگفت:کجارفتی تو یهو؟ !لبخندی زدم وگفتم:توآشپزخونه بودم .زیر گوشم گفت:نمی دونم چرایهویی دلم برات تنگ شد .خندیدم وگفتم:منم نمی دونم چراهمین جوری یهویی دوستت دارم !همون طور که به کیک نگاه می کرد،روبه ساراگفت:به به به!ببین خانوم ماچه کرده!!!خیلی چاکریمابه خداحاج خانوم . ساراخندیدوگفت:مام مخلصیم حاج آقا !اشکان لبخندی زدو درحالیکه به کیک وجینگیل بینگیالوبادکنکای توی هال اشاره می کرد،گفت:دستت دردنکنه!نمی خواستم انقدر خودت و به زحمت بندازی !سارا لبخندی زدومهربون گفت:زحمت چیه؟!مگه آقای ماسالی چندبارتولدشه؟ !اشکان لبخندی زدوچیزی نگفت.آرش که کنار آروین وبافاصله ازماوایساده بود،باخنده گفت:چقد حرف می زنیدشماها؟!!بسه بابا!! اون کیک و بیارین که دل من بیشتراز این نمی تونه منتظربمونه !ساراکیکی و گذاشت روی میز عسلی.اشکانم روی مبل،پشت کیک،نشست.کم کم همه مهمونادور میز عسلی جمع شدن ودوباره جووناشروع کردن به خوندن"تولدت مبارک ."بعداز خوندن آهنگ،ارغوان که توی دستش یه دوربین فیلم برداری بودوداشت فیلم می گرفت، گفت:اشکان زودتراون شمعاروفوت کن که مردیم ازبس صبرکردم !اشکان لبخندی زدوخم شدتاشمعارو فوت کنه که صدای آرتان متوقفش کرد - :صبرکن !بعد رفت وکناراشکان،پشت مبل،ایستاد وروبه جمع گفت:هیچ به شمعای روی کیک دقت کردین؟ !و شروع کردبه شمردن شمعاتا رسید به بیست وهشتمی!رو به اشکان وباخنده گفت:اشکان خره پیرشدی رفتا! سالت شده بابابزرگه !اشکان خندیدوگفت:نه که توخودت سالته؟ !آرتان باخنده 53 گفت:مهم کودک درونه که کودک درون من تازه هفته بعد به دنیامیاد !بااین حرفش کل مهمونا زدن زیرخنده.آرش البه الی خنده هاش گفت:کودک دورن من وچی میگین که یه ماه دیگه عروسیشه؟ !ودوباره خنده شدت گرفت.اشکان باخنده گفت:مرده شورخودتون وکودک درونتون و ببرن...بذارین من ایناروفوت کنم دیگه !!!آرتان باخنده گفت:فوت کن!فوت کن داش اشکان !اشکان خم شدوهمه شمعارو فوت کرد.همه برای اشکان دست زدند.یکی ازرفیقای اشکان روکردبهش وگفت:اشکان اون کیک و ببر که ازگشنگی مردیم !اشکان دست دراز کردتا چاقورو ازروی میز برداره که آرش زودترچاقو روقاپید !خندید وگفت:فکرکردی کیک بریدن الکی الکیه؟!پس رقص چاقو چی؟ !اشکان باخنده گفت:نکه تومیخوای برقصی؟ !ن آرش خندیدورفت وسط جمع ایستادوگفت:آره دیگه!همه زحمتای تولد توافتاده گرد منه بیچاره !!!اشکان خندیدوچیزی نگفت.آرش روکردبه من وگفت:رهابرو یه آهنگ توپ بذارکه میخوام برقصم .دهن کجی بهش کردم وبه سمت موزیک پلیر رفتم.آهنگ ناری ناری علیرضا روزگارو گذاشتم وصداش و زیادکردم :جومهٔ! اناری داری با ما نامهربونی با ما دل میسوزونی تو که با خنده هات دلو می تپونی ناری ناری ناری ناری ناری ناری ناری ناری آرش می رقصیدوهمراه آهنگ می خوند.مسخره بازی درمیاوردو هی میومد سمت اشکان تاچاقو روبهش بده،اشکان که دستش و دراز می کرد،چاقو رو می برد عقب و دوباره شروع می کردبه رقصیدن.یه قرایی میداد که من توکارش مونده بودم!من بلدنیستم اونجوری برقصم،اون وخ این آرش بی شعوور چه خوب نازوادا درمیاره !یادم باشه بهش بگم یه دوره فشرده رقص برام بذاره...خیلی باحال می رقصه !!!ازدست کارای آرش،انقدرخندیده بودم که دلم دردگرفته بود .ناري ناري ناري یار خوشگل نازي یار خوشگل با ما نامهربوني با ما دل میسوزوني تو که با خنده هات دلو مي تپوني ناري ناري ناري ناري ناري ناري ناري ناري ناري ناري ناري یه گوله اناري ناري با ما نامهربوني ما رو كشتي عیوني ببین با خنده هات دلو میتپوني ناري ناري ناري ناري ناري ناري ناري ناري ناري یار خوشگل نازي یار خوشگل با ما نامهربوني با ما دل میسوزوني تو که با خنده هات دلو مي تپوني ناري ناري ناري ناري ناري ناري ناري ناري آهنگ که تموم شد،همه برای آرش دست زدن.اشکان به سمت آرش رفت تاچاقورو ازش بگیره اما آرش چاقو رو عقب کشیدوگفت:اول شاباش و ردکن بیاد !اشکان باخنده گفت:عین دخترارقصیدی تازه شاباشم می خوای؟ !آرش باشیطنت گفت:شاباش ندی،چاقورو بهت نمیدم !!اشکان خندیدودست توی جیبش کردو ازتوی کیف پولش یه ده هزارتومنی درآوردو دادبه آرش.آرش پول وگرفت وباتعجب گفت:همش همین؟ !اشکان خندیدوگفت:هیپاپ که نرقصیدی!مارمولک بازی درآوردی دیگه - !حاالهیپاپ رقصیدم یاعین مارمولک باالخره رقصیدم دیگه!من انرژی گذاشتم پای رقصیدنم!!!پول می خوام .اشکان دوباره دست توی کیفش کردویه ده هزارتومنی دیگه درآورد.اشکان پول و گرفت وپررو پررو گفت:همش همین؟ !اشکان یه ده هزاری دیگه بهش داد.بازم گفت:فقط همین؟ !اشکان باخنده گفت:پرررو نشو دیگه ازسرتم زیادیه !آرش کیف پول اشکان و ازدستش 54 قاپیدویه تراول پنجاه تومنی ازتوش درآوردو ده هزارتومنیارو گذاشت توش.باخنده گفت:اگه مثله بچه آدم ازاول همون تومن و می دادی،دیگه الزم نبود خودم دست توکیف پولت کنم .دوباره همه زدن زیر خنده.اشکانم خندیدوچاقو وکیف پولش و ازدست آرش گرفت ورفت سرجاش نشست .خیلی سریع کیک و بریدو صدای دست زدن مهمونا بلندشد.من و سارا وارغوان کیک و برداشتیم و بردیم توآشپزخونه تاتقسیمش کنیم . ساراکیک وگذاشت روی میزوشروع کرد به بریدنش .ارغوان باخنده گفت:بچه هاازهمه رقص آرش فیلم گرفتما !باناباوری بهش چشم دوختم وگفتم:جونه من؟ - !جونه تو ! خندیدم وبه سمتش رفتم.ارغوان دوربین و جلوم گرفت وفیلم رو پلی کرد.ازهمه اش فیلم گرفته بود !!!وای خدا...ببین چجوری داره می رقصه !!!من وارغوان ازخنده غش کرده بودیم...سارا که داشت کیکارو دونه دونه توی ظرف میذاشت،روبه ماگفت:شمامثالخیرسرتون اومدین کمکا!نشستین دارین فیلم می بینین؟ !درحالی که داشتم ازخنده می ترکیدم وفیلم می دیدم،گفتم:جونه ساراخیلی باحاله!بیاببین...وای!!!نگاه کن چجوری ق رمیده !!وازخنده ترکیدم.ارغوانم می خندید.خدایی آرش شبیه مارمولک می رقصید.خیلی خنده داربود...قرمیداد...باالوپایی ن می رفت ...من وارغوان هردومون محو تماشای رقصیدن آرش بودیم که یهو سارا دستش وگذاشت لبه کابینت وچشماش وبست...به سرفه افتاده بود ...صدای سرفه اش باعث شدکه چشم از فیلم رقص آرش برداریم...باعجله به سمتش رفتم وزیربغلش وگرفتم...به صورتش خیره شدم.رنگش پریده بود!! باترس گفتم:خوبی سارا؟!چی شدی تویهو دختر؟ !لبخندی بهم زدودوباره سرفه کرد...آروم گفت:خوبم - ...خوبی که ایجوری رنگت پریده؟!!چرا سرفه می کنی؟؟...آخه واسه چی اینجوری شدی؟ - !هیچی نیس - ... هیچی نیس؟! چی چی و هیچی نیس دیوونه؟! بذار برم بگم اشکان بیاد ...داشتم ازکنارش ردمی شدم تابرم پیش اشکان که مچ دستم وگرفت...باالتماس زل زدتوچشمام وگفت:نه تورو خدا رها!!نمی خوام شب به این قشنگی و واسه اشکان خراب کنم - ... آخه اینجوری که نمیشه...توحالت خوب نیس...بذار برم بهش بگم باهم بریم دکتر - !! دکتر چیه؟! من حالم خوبه...فقط یهو سرم گیج رفت - ...پس این سرفه هات واسه چیه دختر؟ !سارا کالفه گفت:سرفه اس دیگه رها!!چقد گیر میدی...من حالم خوبه ...نگران نگاهش کردم وگفتم:مطمئنی؟ !لبخندی زدوسری به عالمت تایید تکون داد ...ارغوان که حاال کنار سارا وایساده بود،لبخندی زدوگفت:پس باید قول بدی که بعداز تولد یه چک آپ بری...شاید مریض شده باشی.شایدم داریم نی نی دار میشم...باشه؟ !ساراخندید... دوباره سرفه کردوگفت:خیلی دیوونه ای به خدا ارغوان!! مگه سرفه وسرگیجه عالئم حاملگیه؟ !ارغوان باخنده گفت:من که تاحاال نی نی دارنشدم شاید باشه !!سارا دوباره خندید... خواست بره سمت کیکا تا بذارتشون توبشقابا که ارغوان مانعش شدوبااخم مصنوعی گفت - :الزم نکرده تو دست بزنی به اینا!! مگه من ورها برگ چغندریم؟! برو بشین خودمون هستیم کارار رو می کنیم ...سارا خواست مخالفت کنه که من گفتم:برو بشین سارا...خواهش می کنم...(وبا شوخی ادامه دادم:)اگه یه تار موازسرتو 55 کم بشه،اشکان مارومیکشه!! نکنه دلت می خواد اشکان کله مادوتاروببره بذاره روسینمون؟ !سارا لبخندی زدو رفت روی صندلی نشست ...من وارغوانم دست به کار شدیم وبقیه کیکارو گذاشتیم توی بشقاب.با دوتا سینی پراز بشقاب کیک ازآشپزخونه خارج شدیم...من ترجیح میدادم که به فامیالی خودمون کیک تعارف کنم تارفیقای اشکان!واسه همینم ازارغوان خواستم تا به اوناکیک تعارف کنه.خم شده بودم وداشتم به زن عمو مهتاب کیک تعارف می کردم که پیشونیمو یوسید وگفت:دستت دردنکنه...ایشاا... عروسیت عزیزم .آرش که شنیده بود،باخنده گفت:عروسی رها؟!کی حاضر میشه بیاداین دیوونه روبگیره زن عمو؟ وبه دنبال این حرفش خودش و آروین و رفیقای اشکان خندیدند.من درحالی که خم شده بودم وبه عمو محمد کیک تعارف می کردم،خطاب به آرش گفتم:وقتی یه دیوونه ای پیدابشه بیاد تورو بگیره،قطعایکیم پیدامیشه بیادمن وبگیره .یه دفعه صدای خنده جمع بلندشد .اشکان خندیدوگفت:خوردی آقاآرش؟!خوشمزه بود؟تاتوباشی دیگه باآبجی ما درنیفتی .آرش خنده ای کردوچیزی نگفت.کیکارو که تعارف کردیم،به همراه ارغوان به آشپزخونه رفتیم وسینی هارو توآشپزخونه گذاشتیم و به هال برگشتیم.ساراهم اومدوکنار اشکان نشست.ارغوان کنار سارانشست.منم مجبورشدم برم وسط آرتان وارغوان بشینم .نگاهم که به آرتان افتاد حس کردم بدجورتو فکره...انگارکه یه چیزی آزارش می داد!به گالی فرش خیره شده بودونه می خندید ونه حرف میزد .بهش خیره شدم وآروم گفتم:توحالت خوبه آرتان؟ ! آرتان باصدای من به خودش اومد.لبخندی زدوبهم نگاه کردوگفت:آره،خوبم - .مطمئنی؟ -آره .بهش لبخندی زدم و سرم و ازش برگردوندم ومشغول کیک خوردن شدم.البد نمی خواست چیزی به من بگه دیگه!زورکه نیست دوست نداره من بدونم چشه! اصال بیخیا ل آرتان بابا !بعداز خوردن کیک،آرش ازجاش بلندشدوگفت:خب،حاال اگه گفتین نوبته چیه؟ !رفیقای اشکان یک صداگفتند:شام !آرش باخنده گفت:نخیر شکموها!!!نوبت خالی شدنه.بریزید بیرون اون هدیه های تپل و !بااین حرف آرش،ارغوان دست ازفیلم گرفتن کشیدوکادوی خودش و آرتان و روی میز عسلی جلوی اشکان گذاشت.کم کم همه کادوهاشون و روی میز عسلی گذاشتندومیز پرشدازکادوهای رنگارنگ !آرش به سمت کادوهارفت وگفت:می خوام بهتون افتخاربدم،خودم کادوهاروبازکنم .وشروع کرد به بازکردن اولین کادو.یکی یکی کادوهاروباز می کرد و اسم کسایی که اوناروآورده بودن و می گفت تااینکه نوبت رسیدبه کادوی بزرگ روی میز که مال مامان و بابابود.آرش خنده ای کردوروبه مامان گفت:چی خریدی واسه این دراکوال خاله جون؟ !مامان لبخندمهربونی به آرش زدوگفت:قربونت برم بازش کن ببین توش چیه دیگه .آرش دستش و دراز کردوکادو رو ازروی میز برداشت وبانازو ادا شروع کردبه بازکردنش.همه منتظروکنجکاو به کادوی درحال بازشدن زل زده بودن.باالخره آقاآرش افتخاردادن وبعداز کلی جون کندن کادو روبازکردن.با باز شدن کادو صدای دست وسوت توی فضای خونه پیچید.آرش کت شلوار دامادی رو ازتوی جاش درآوردو رو به مامانم گفت:خاله جون مثل اینکه خیلی عجله داری ازدست این پسرت خالص شیا !وصدای 56 خنده بلندشد.مامان لبخندی زدوروبه آرش گفت:این چه حرفیه میزنی عزیزم؟داماد شدن اشکان آرزوی منه !آرش باخنده گفت:دمت جیز خاله جون!همون بهترکه دامادشدن اشکان آرزوت باشه نه عروس شدن رها .!نگاه شیطونی به من انداخت وادامه داد:آخه این آرزو هیچ وقت محقق نمیشه!هنوزهیچ کس به اون درجه ازکند ذهنی نرسیده که خودش و گرفتار یه دیو دوسربکنه .وبادستش به من اشاره کرد.دوباره صدای خنده جمع بلند شد.نه!اینجوری نمیشه...مثل اینکه این تنش می خاره!باید جوابش وبدم تاحالش جابیاد !!روکردم به آرش وبالبخندمصنوعی روی لبم گفتم:آرش جان،کاری نکن که قضیه خواستگاری های ُمکرر و بی نتیجه ات و برای همه تعریف کنما !دوباره همه خندیدن.آرش روکردبه جمع وگفت:نه خدایی،شمابگین،این تقصیرمنه که دخترآرزوهام یه چیزی فراتراز اوناییه که میرم خواستگاریشون؟ !آروین باخنده گفت:هموناییم که میری خواستگاریشون بهت جواب رد می دن،وای به حال اون کسی که تازه ازاونای دیگه فراترم باشه .ودوباره صدای خنده فضارو پرکرد.آرش سری تکون دادوباشیطنت روبه آروین گفت:آروین جون من وشما یه موقع باهم تنهامیشیم دیگه !آروینم چیزی نگفت وفقط خندید.اشکان کت وشلوار مشکی خوش دوخت وازروی میز برداشت وروبه مامان وباباگفت:زحمت کشیدین.دست گلتون دردنکنه.(وباخنده ادامه داد:)ولی به قول آرش معلومه که خیلی ازدستم خسته شدین که میخواین زودتر ردم کنین برما ! باباخندیدوگفت:من شک ندارم که تواگرم بری خونه خودت بازم هرروز اینجایی! دیگه ردکردن یاردنکردنت هیچ فرقی نداره.ماله بدبیخ ریش صاحابشه !بااین حرفش هم خودش خندیدوهم بقیه.بعد آرش به سمت کادوی دیگه ای که کنار کادوی مامان اینابود رفت وروبه جمع گفت:این کادو خوشگله ماله کیه؟ سارا دستش و بلند کردوگفت:ماله منه آرش !آرش باشیطنت گفت:اوه اوه اوه!پس کادوی عروس خانوم اینه!حاالچی هس؟ ارغوان خیلی سریع روبه ساراگفت:نگی چیه ها !ورروبه اشکان ادامه داد:شمااگه عاشق باشی،می فهمی زنت برات چی خریده.زود،تند،سریع بگوببینم کادوی عروس خانوم ماچیه!؟ !!اشکان خنده ای کردوگفت:چه ربطی داره؟!مگه هرکی بدونه زنش چی براش خریده،عاشقه؟ -بعله که عاشقه! تفره نرو.زود،تند،سریع بگو توش چیه!؟ اشکان خندیدونگاهی به سارا انداخت وبعدبه کادوش نگاه کرد.دوباره به سارانگاه کردونگاهش روی صورت سارا ثابت موند.چند لحظه ای توفکر بود.بعدروبه ارغوان گفت:ساعته !ارغوان خندیدواشاره ای به کادوی ساراکردوگفت:آقای باهوش کادوی به این بزرگی ساعته؟ اشکان خیلی مطمئن گفت:خودتون بازش کنین توش و ببینین . آرش شروع کردبه باز کردن کادو.یه جعبه تقریبا بزرگ بود به شکل قلب.یه قلب صورتی خیلی نازوخوشگل!آرش اشاره ای به جعبه کردورو به اشکان گفت:آخه دیوونه جعبه به این گندگی ساعته؟ !اشکان لبخندی زدومطمئن ترازقبل گفت:حرف اضافه نزن.بازش کن .آرش درجعبه روباز کردو همه ماباتعجب به ساعت اسپرت ck خیره شده بودیم !اشکان لبخندش و پررنگ ترکردوروبه ارغوان وآرش گفت:دیدین گفتم ساعته!؟ !ارغوان ازتعجب دهنش بازمونده بود.منم تعجب کرده بودم.آخه جعبه به اون 57 بزرگی اصالبهش نمی خورد که توش ساعت باشه !آرش خیلی خونسردگفت:مارواسکل کردی؟!خب آخه مشنگ معلومه که زنت به تومیگه که میخواد چی بخره برات روزتولدت دیگه .اشکان خندیدوگفت:باورت میشه من حتی ازاین جشنیم که امشب گرفتین،بی خبربودم؟!چه برسه به کادویی که سارابرام خریده باشه - !مگه میشه؟!خرخودتی پسرخاله.آخه توچجوری فهمیدی که تواین جعبه ساعته؟!؟ این دفعه ساراهم به کمک اشکان اومدوگفت:من چیزی به اشکان نگفتم...خودش فهمید .آرش سری تکون دادوباخنده گفت:اگه اینجوریه که پس خوش به حالت ساراخانوم!یه شوهر عاشق و دلباخته نصیبت شده .ساراخندید.اشکان دستش و به سمت آرش دراز کردوگفت:بده ببینم اون کادوی خانومم و !آرش ساعت وبه اشکان داد.اشکان ساعت و ازتوی جعبه بیرون آوردودستش کرد.واقعابه دست مردونه اش میومد.اوخی داداشیم!چه ساعت خوشگلیه!چه زن داداش خوش سلیقه ای دارم من !آرش باخنده گفت: زن ذلیل االقل بذار مابریم بعد کادوی زنت وبکن دستت .اشکان خندیدوگفت:دیگه دیگه.مابه طورکلی همچین آدم زن ذلیلی هستیم !اشکان نگاهش و از جمع گرفت وبه سارا دوخت.یه نگاه عاشقونه و رمانتیک .بامهربونی گفت:دست خانوم خوب من دردنکنه .سارا لبخندی زدوگفت:قابلت و نداره .سارا باعشق زل زدتوچشمای اشکان.اشکان محوساراشده بودواصال حواسش به دوروبرش نبود.سارا سرش و انداخت پایین تااشکانم به خودش بیاد.اشکان یه ذره دیگه سارارو نگاه کردو باالجبارنگاهش و ازساراگرفت و دوخت به جعبه کادویی.یه دفعه انگار یه چیزی و توجعبه دید.دست کردوازتوی جعبه یه کارت پستال کوچیک به شکل قلب و بیرون آورد.بازش کردوداشت توش و می خوند که آرش کارت و ازدستش قاپیدوگفت:بده ببینم خانومت چی نوشته برات !اشکان ازجاش بلندشدتا کارت و ازآرش بگیره ولی دیگه دیر شده بود وآرش داشت می خوند" :من ازتمام زمین تنها یک خیابان میخواهم،ازتمام آسمان یک باران وازتمام تو،یک دست که حلقه شود در دستان من "!هدیه ای از آسمان برای روز تولدت رسیدو دیدم هیچ چیزگلم راجز عشق الیق نیست .تولدت "...وآرش دیگه نتونست ادامه بده چون اشکان کارت و ازدستش قاپید.آرش بااعتراض وخنده گفت:ای بابا!خب میذاشتی بقیه اشم بخونم دیگه.تازه داشت قشنگ می شد.همین جوری پیش می رفتیم به ماچ وبوسه ام می رسیدا !!اشکان درحالیکه کارت وتوی جعبه میذاشت،بااخم غلیظی روی پیشونیش گفت:خفه شوآرش.شاید یه چیزی بودکه تونباید می خوندیش!ای بابا ...آرش لپ اشکان وکشیدوگفت:ماچاکر پسرخاله باحیای اخمومونم هستیم !وروبه جمع ادامه داد:خب کادوی بعدی ماله کی بود؟ !ودوباره شروع کردبه بازکردن کادوها .آرش همه کادوهاروبازکردوازقصد کادوی من وگذاشت برای آخر!به جعبه کادوی تنهای روی میزاشاره ای کردوجدی گفت:رها جان احیاناً این مال تونبود؟ !پوفی کشیدم وعصبی گفتم:چرا اتفاقاً !آرش بالحن مسخره ای گفت:ای وای،خاکه عالم! اصال حواسم به تونبود.خیلی ببخشید .می خواستم بزنم تودهنش!بچه پررو میگه اصال حواسم نبود!منم که گوشام مخملیه وباورمی کنم !آرش جعبه کادورو ازروی میز برداشت وبازش 58 کردوادکلن و بیرون آورد.روبه جمع گفت:ملت چه پولدارن!ادکلن اصل می گیرن برای داداششون .روکردبه آروین وگفت:توخجالت نمی کشی؟خیرسرم منم داداش دارم!تواصال روز تولد من و یادت میره.اگرم یادت نره،یه جفت جوراب مردونه کلفت تاروی زانو برام می گیری و قال قضیه رومی َکنی !ودوباره صدای خنده بلندشد.آرش که دوباره مسخره بازیش گل کرده بود،در ادکلن و بارکردومی خواست بزنتش روی لباسش که خیلی ماهرانه ادکلن وازدستش قاپیدم.ادکلن و دادم به اشکان وروبه آرش گفتم:مگه من این و برای توگرفتم؟ !آرش باخنده گفت:توام چقدرخسیسیا! حاالمی خواستم یه ذره ازش بزنم .پوزخندی زدم وگفتم:فکر کردی من تورو نمی شناسم؟امکان داره که تویه عطرمفت گیرت بیاد،بعدیه ذره ازش بزنی؟!برواین حرف وبه یکی بزن که نشناستت.نه من که می دونم باادکلن دوش می گیری .آروین باخنده روبه آرش گفت:خدایی این یه قلم و دیگه راست میگه!صبحاکه میری سرکار همه جای خونه بوی ادکلنت و میده!حااالگه بوش خوب بود یه چیزی!بوی گربه مرده میده .آرش گوش آروین و گرفت وپیچوند وباخنده گفت:توکی می خوای ادب یادبگیری؟!هان؟خیر سرم سال ازت بزرگترما! حاال ادکلن من بوی گربه مرده میده؟!یه بوی گربه مرده ای نشونت بدم ...خاله خندیدوروبه آرش گفت:ول کن بچم و!کشتیش آرش.آروین که چیز بدی نگفت،راست میگه دیگه ادکلنت بوی بدی میده .آرش خنده ای کردو گوش آروین و ول کرد.روبه خاله گفت:دست شمادردنکنه دیگه!ادکلن به اون خوبی کجاش بوی بدمیده؟اصال ...اشکان پرید وسط حرف آرش وگفت:آرش توامشب چیزی زدی؟ آرش گنگ ومتعجب به اشکان نگاه کردوگفت:نه جونه تو!چی زدم؟ اشکان باخنده گفت:آخه دیدم ساعته داری همین جوری یه بند فک می زنی،گفتم شاید چیزی زده باشی!آدم عادی که این همه انرژی نداره !!!وصدای خنده جمع بلند شد.اشکان همون طورکه داشت ادکلن و بومی کرد،روبه من گفت:راضی به زحمت نبودیم.چه ادکلن خوش بویی !لبخندمهربونی زدم وگفتم:قابل تورونداره !اشکان یه جهش زد بعدسرجاش نشست وروبه من گفت:دستت دردنکنه آبجی کوچولو .منم درجوابش یه لبخند زدم .بعداز اون مامان میوه وچای وشیرینی آورد وهمه مشغول خوردن شدند .یهو آرش ازجاش بلندشدو روبه جوونای جمع گفت:پاشیدببینم!چه خبرتونه انقدرمی خورین؟ازسومالی که نیومیدن.یه ذره بیاید وسط قر بدید چیزایی که خوردین هضم بشه .آروینم ازجاش بلند شدوبه سمت اشکان اومد،دستش و کشیدوگفت:پاشو ببینم!مثالتولده ها!عزاکه نیست .اشکان خنده ای کردوازجاش بلندشدوآرتانم باخودش بلندکرد.رفت پیش رفیقاش و اوناروهم بلند کرد.یه آهنگ خارجی خیلی تند گذاشت وصداش و زیاد کردوشروع کردن به رقصیدن.آرش که طبق معمول مارمولکی می رقصید،رفیقای اشکانم ای بدک نبودن!اما این آروین عوضی انقدرقشنگ می رقصید که کفم بریده بود! مردونه وجذاب می رقصید.قشنگ ترازرقص اون،رقص اشکان بود...انقدر قشنگ ومردونه می رقصید که من دلم براش ضعف رفت!!دیگه چه برسه به سارا!آرتانم که کامال مشخص بود سه دپر !خیلی آروم می رقصیدوازمسخره بازی وهیجان خبری نبود !آهنگ که تموم شد،رفیقای اشکان به بهانه 59 نفس کم آوردن سرجاشون نشستن واین شدیه یهونه برای ماکه بریم وسط.آرتانم به بهونه اینکه دیگه حوصله نداره کنار کشید اما اشکان وآروین وآرش هنوزم وسط بودند.اشکان به سمت سارا اومدودستش و گرفت وبلندش کردوباهم رفتن وسط.ارغوان خودش بلندشدودست من وکشیدوبلندم کرد وباهم رفتیم وسط .آرش به سمت ضبط رفت وآهنگ و پلی کرد :گشتم شب بی ستاره، موندم پای تو دوباره، این پا و اون پا نکن قلبت شاید آهنی، تو حرفات ولی با منی، حستو هاشا نکن منو میکشی آخر، دلت دیگه نداره باور، که مال منی من با توام نمیدونی که سخته، اگه یارتو ببینی که بختش، داره وا میشه از رو سرش من تو رو تو کی، واسه کی تب داری!ای وای نفهمه که برنجه، ازت انگاری داره رنج و عذاب و حسد بیشتر از صد بار بهت گفتم دوست دارم بهم خندیدی و گفتی نریز مزه از عشق تو بیزارم شاید من بیشتر از صد بار بهت گفتم دوست دارم بهم خندیدی و گفتی نریز مزه از عشق تو بیزارم من تو رو تو کی، واسه کی تب داری!ای وای نفهمه که برنجه، ازت انگاری داره رنج و عذاب و حسد گشتم شب بی ستاره، موندم پای تو دوباره، این پا و اون پا نکن قلبت شاید آهنی، تو حرفات ولی با منی، حستو هاشا نکن منو میکشی آخر، دلت دیگه نداره باور، که مال منی من با توام نمیدونی که سخته، اگه یارتو ببینی که بختت، داره وا میشه از رو سرش من تو رو تو کی، واسه کی تب داری!ای وای نفهمه که برنجه، ازت انگاری داره رنج و عذاب و حسد بیشتر از صد بار بهت گفتم دوست دارم بهم خندیدی و گفتی نریز مزه از عشق تو بیزارم شاید من بیشتر از صد بار بهت گفتم دوست دارم بهم خندیدی و گفتی نریز مزه از عشق تو بیزارم من تو رو تو کی، واسه کی تب داری!ای وای نفهمه که برنجه، ازت انگاری داره رنج و عذاب و حسد "علیرضاروزگار-من تورو توکی "اشکان باسارا می رقصیدن وتوحال وهوای خودشون بودن.من وارغوانم باهم میرقصیدیم.آرتان وآرشم باهم می رقصیدن اما یه ذره بیشترنگذشته بودکه آرش همون طورکه می رقصید به سمت من اومدواشاره ای به اشکان وساراکردوروبه من گفت:می بینی اینارو؟من اگه االن نامزد داشتم...!!!حیف که تنهام...حاال مادمازل افتخارمیدن؟ ودستش و به سمتم دراز کرد.دستش و پس زدم وهمون جوری که می رقصیدم گفتم:من به هرکی افتخار بدم،به تویکی افتخارنمیدم .آرش لبخندمسخره ای زدوگفت:به درک !وبه سمت ارغوان رفت وبدون اینکه مالحضه منی که داشتم بااری می رقصیدم و بکنه،شروع کردبه رقصیدن باارغوان.منم مجبور شدم که کناره گیری کنم ورفتم و کنار میز عسلی وایسادم.من که رفتم اونجا،آروین بایه لبخند روی لبش اومدسمت من وگفت:بیخیاله آرش! الکی خودت واذیت نکن .نگاهی بهش کردم ولبخندی زدم.آروین سالی ازمن کوچیکتربودو چهره مردونه وجذابی داشت ولی خب بچه بود دیگه! البته هرچی بودازاون آرش نکبت که بهتر وباشعورتر بود !!توفکرای خودم بودم که دست آروین جلوم دراز شد.نگاهی به من کردوگفت:هستی؟ لبخندی زدم ودستم وتوی دستاش گذاشتم وگفتم:هستم .وباهم رفتیم وسط وشروع کردیم به رقصیدن.آروین خیلی باحال می رقصیدولی آرش یه چیز دیگه بود!عین مارمولک می رقصید ومسخره بازی درمیاورد.ارغوانم انقدر ازدست 61 مسخره بازیای اون دیوونه خندیده بودکه سرخ شده بود .آهنگ که تموم شد،یه آهنگ جدیدوتوپ اومدکه من و وادار کرد به رقصیدن ادامه بدم.اشکان و ساراهنوزم توحس بودن!آرش که مسخره بازیش درحدبنز گل کرده بود،هی می رفت ازوسط ساراواشکان رد می شدو واسشون شکلک درمیاورد .من وآروین وارغوان ازرقصیدن دست کشیده بودیم و محو مسخره بازیای آرش شده بودیم.خدایا این بشرچرا انقدردلقکه؟ !خالصه تاآخر آهنگ ،آرش انقدر بین رقص ساراواشکان پارازیت انداخت ومسخره بازی درآورد که ازچشمای مااشک میومد !!!انقدرخندیده بودیم که دل دردگرفته بودیم!باالخره باتموم شدن آهنگ،اشکان وسارا بیخیال رقصیدن شدن وباشوخی وخنده رفتندوتوی جمع بزرگترا روی مبل نشستن .اونا که رفتن،آرش بایه لبخند حاکی ازپیروزی به سمت ما اومدوگفت:بعداز کلی دلقک بازی تونستم اشکان وسارارو بپرونم!!عجب سمجایی ان اینا !وادامه داد:پیست رقص و شیک خالی کردم،فقط وفقط واسه خودمون : تا !بااین حرفش من لبخند گشادی زدم و باذوق گفتم:الحق که همون گوریل خودمی !آرش چیزی نگفت وفقط خندید ودستش و به سمت من دراز کردوباهم رفتیم وسط.آروین وارغوانم اومدن وسط و: تایی شروع کردیم به رقصیدن. - تاآهنگ که رقصیدیم،پاهای من از زور درد زوق زوق می کردن.واسه همینم از رقصیدن دل کندم.به همراه ارغوان رفتیم و کنار اشکان وسارا نشستیم .بعداز رفتن ما رفیقای اشکان اومدن وسط و شروع کردن به رقصیدن.آرش وآروینم که خستگی ناپذیربودن وهمه رو همراهی می کردن !اوناهم چندتاآهنگ رقصیدن و بعد بیخیال شدن وبه نشستن رضایت دادن .بعداز اون هم میز شام و چیدیم وشام خوردیم .بعداز شام،ساعت حول وحوش بودکه همه رفتن البته به جز آرتان وارغوان وخانواده خاله .اشکان رومبل ولوشده بود.آرش هم روی مبل کناری اشکان نشسته بودوباگوشیش سرگرم بود.من وارغوان وآرتان و ساراو آروینم کنارهم نشسته بودیم وحرف می زدیم.البته اوناحرف می زدن ومن حتی گوشم نمی کردم !مامان و باباهم مشغول حرف زدن باخاله اینابودن .نگاهی به آرتان انداختم که سرش و انداخته بودپایین و باانگشتای دستش بازی می کرد.خیلی توفکربود.دلم می خواست برم پیشش و ازش بپرسم که چراانقدرناراحته ولی ...روم نمی شد ودوست نداشتم که آرتان فکرکنه من نگرانشم..خب راستش نگرانشم نیستم ولی حس کنجکاویم داره قلقلکم میده که دلیل ناراحت بودشن وبدونم ...باصدای آروین به خودم اومدم:رها توچی؟ گنگ ومتعجب بهش نگاه کردم وگفتم:من چی؟ آروین خندیدوگفت:هیچی !وباابرو به آرتان اشاره کرد.اخمی بهش کردم و ازجام بلند شدم وبه اتاقم رفتم .این آروینم واسه من دم درآورده!!!یعنی چی که باابروش به آرتان اشاره می کنه؟!همینم مونده که همه فکر کنن من عاشق آرتانم!!!فرضش وبکن...من؟!!عاشق آرتان...هه!!مسخره اس !! سوئی شرتم و برداشتم وهمون طوکه تنم می کردم ازاتاق خارج شدم.مامان بادیدن من گفت:کجامی خوای بری؟ لبخندی زدم وگفتم:میرم یه ذره قدم بزنم .مامان اخمی کردوگفت:نمی شه یه دفعه که مهمون داریم،دست ازاین عادت مسخره برداری؟ لبخندم وپررنگ ترکردم وهمون طورکه به سمت درمی رفتم،گفتم:به جونه خودت راه نداره ! 61 واز خونه خارج شدم.عادت همیشگیم بود.هروقت که دلم می گرفت یاحوصله ام سرمی رفت، میومدم توحیاط وقدم می زدم.خیلی حال می داد.یه حس قشنگ وشیرین بهم دست می دادکه همه دلتنگیام ویادم می رفت.واسه همینم نمی تونستم این عادت به قول مامان مسخره رو ترک کنم.امشبم چون واقعا توجمع بچه هاحوصله ام سررفته بودو حرفی واسه گفتن نداشتم وازهمه مهم تراینکه قیافه ناراحت آرتان اذیتم می کرد،اومدم بیرون . همین جوری داشتم توحیاط راه می رفتم و نفس عمیق می کشیدم که یه صدایی شنیدم : -چه هوای خوبی !این دیگه کیه؟!وای خاک به سرم!نکنه دزده؟نه بابا دزد که نمیاد باآدم درباره هوا صحبت کنه !نفس عمیقی کشیدم و سرم و به سمت صداچرخوندم.یه سایه محو وسیاه ازدور داشت به من نزدیک می شد...ازترس یه قدم به عقب برداشتم که یهو ...نتونستم تعادلم و حفظ کنم.من باهمون کفشای عادیم نمی تونم راه برم چه برسه به این کفشای پاشنه بلند!دیگه داشتم خودم و پهن زمین فرض می کردم که یه دست دورکمرم حلقه شد.من و به سمت خودش کشید ومحکم بغلم کرد .این دیگه کیه؟ ! نگاهی انداختم ودیدم آرتان بادستای قوی ومردونش کمرم ومحکم گرفته !دستش طال!نزدیک بودیه افتادن دیگه به کارنامه درخشان افتادنام اضافه بشه !حاالچرااینجوری من وبغل کرده؟وا!!!خدا شفاء بده !سعی کردم خودم و ازبغلش بکشم بیرون.آرتانم به خودش اومدوحلقه دستاش دورکمرم شل شد.ازبغلش بیرون اومدم وخجالت زده لبخندی زدم وگفتم:ببخشید .آرتان لبخندی بهم زدوگفت:نه بابا!این چه حرفیه؟ به آسمون نگاه کردویه نفس عمیق کشید.همون طورکه به آسمون نگاه می کرد،گفت:هوای خیلی خوبیه!توهمیشه میای اینجاقدم میزنی؟ -نه...هروخ که دلم بگیره ...نگاهش و ازآسمون برداشت ودوخت به چشمای من وگفت:میشه امشب منم باهات قدم بزنم چون دلم امشب بدجوری گرفته .انقدر این جمله اش ومظلوم گفت که دلم براش کباب شد .مهربون گفتم:چرا نمیشه؟ !وشروع کردم به قدم زدن.آرتانم شونه به شونه من قدم می زد.یه نفس عمیق کشیدم وریه هام وپراز هوای تازه وخنک کردم.روبه آرتان گفتم:چرا امشب دلت گرفته؟ !نفس عمیقی کشیدوگفت:نمی دونم...کاره دله دیگه.یه وختایی می گیره که امشبم ازاون وختاس !چیزی نگفتم ولبخند زدم.درکش می کردم...راست می گفت...گاهی اوقات دل آدم می گیره...جوری که حتی خودشم نمی دونه چشه و واسه چی دلش تنگه !!نگاهم و دوختم به ماه.خیلی قشنگ بود.سفیدو پرنور ...آرتان من من کنان گفت:رها...من...من می خوام باهات حرف بزنم .نگاهم وازماه برداشتم و به آرتان دوختم.باتعجب گفتم:چه حرفی؟ !آرتان کالفه دستی الی موهاش بردوگفت:میشه بشینیم؟ وبه تاب کنارباغچه اشاره کرد.سری تکون دادم و باهم روی تاب نشستیم .تاب آروم آروم تکون می خورد وآرتانم شروع کرده بود به حرف زدن - :می دونی رها...من خیلی وقته که می خوام یه چیزی بهت بگم اما...اما روم نمیشه !ازعکس العملت می ترسم...همش می ترسم که نکنه توازمن بدت بیاد یافکر کنی که من...من ...ودیگه نتونست ادامه بده ونگاهش و دوخت به گالی باغچه .بهش نگاه کردم وگفتم:چی می خوای بگی آرتان؟ آرتان نگاهش و ازباغچه برداشت وزل زدبه چشمام.خیره خیره 62 نگاهم می کرد.بعدازچند لحظه نگاهش و ازم دزدیدوازجاش بلند شد.همون طورکه به سمت درحیاط می رفت،گفت:فراموشش کن.به ارغوان بگومن دم درمنتظرشم.خداحافظ . وا!!!!!!! اینم خله ها!مثال می خواست یه چیزی به من بگه.بیخیالش بابا !زیر لب خداحافظی گفتم و رفتم توخونه - .هوی چه خبرته باز؟چرادرماشین و اینجوری می بندی؟ پوفی کشیدم وگفتم:ببخشید سرکار خانوم.دیگه تکرار نمشه .ارغوان خندیدوگفت:حاالچرا قاطی می کنی سرکار خانوم بی اعصاب؟ !ر ماشینش و قفل کرد وباهم وارد حیاط دانشگاه شدیم.ارغوان روبه چیزی نگفتم.اونم د من گفت:تواین دو ساعت می خوای چیکارکنی؟ - مجبورم توحیاط دانشگاه بمونم دیگه !ارغوان سری تکون دادوگفت:باشه پس من رفتم .خندیدم وگفتم:آخه توچرا انقدربه فکردوستتی ارغوان؟یه وخ نگی منه بیچاره تا ساعت اینجاچیکارکنما!!!برو.برو به سالمت .بیخیا ل کالس ارغوان نگاهی به من کردونگران گفت:می خوای بمونم؟اصال نمیرم .حسینی ! اخمی کردم وگفتم:حاال من یه چیزی گفتم.توچراجدی گرفتی؟!!پاشو برو سرکالست.اگه نری حسینی پدرتورو هم درمیاره ها !ارغوان نگران به من نگاه کردوباشک گفت:یعنی میگی برم؟ جدی ومحکم گفتم:آره.برو .ارغوان سری تکون دادوگفت:باشه. پس خیلی مواظب خودت باش .باخنده گفتم:خوبه توام.ادای مامان بزرگارو درنیار .ارغوان خندیدوهمون طورکه به سمت سالن می رفت،گفت:دست تودماغت نکنیا...مثل یه دخترخوب همین جابشین،مامان میره زودبرمی گرده !!منم خندیدم وگفتم:کوفت بگیری ! رفتن ارغوان و باچشمام دنبال کردم.اون که رفت، رو یکی ازصندلی های دانشگاه نشستم.به دلیل گندی که زده بودم،به دستور حسینی این جلسه حق نداشتم پام وبذارم توکالس!!گندم بزنن بااون حاضرجوابیام...معلوم نیس حاال حسینی می خواد بعدکالس چه بالیی سرم بیاره .کالفه گوشیم و درآوردم وبرای ُپرکردن وقتم،شروع کردم به angry birdsبازی کردن...عاشق پرنده هاشم...خیلی نازن !!!یه ذره که بازی کردم،به ساعتم نگاهی انداختم. : بود!اوف!حاال من تا ساعت اینجاچیکار کنم؟ گوشیم وگذاشتم توی کیفم و ازجام بلندشدم.تصمیم گرفتم برم کل دانشگاه ومتر کنم.همین جوری راه می رفتم و همه جارو دید می زدم که یه صدایی شنیدم - :سحردوباره نرو سراون قضیه.بابامن اصال غلط کردم خوبه؟ ا!!!؟؟! این که صدای رادوین خره نگاهی به دور َو است ! بَرم انداختم ورادوین ودیدم...روی یکی ازصندلی های دانشگاه نشسته بودوداشت باگوشیش حرف می زد...البداین سحره که داره باهاش حرف می زنه نامزدشه دیگه!بذار ببینم چی میگن به هم یه ذره بخندم.پشت یکی ازدیوارا قایم شدم وگوش دادم - :ببین سحر...ای بابا یه لحظه حرف نزن به من گوش کن...اَه!!!تویه دیقه می تونی خفه خون بگیری؟من ازت متنفرم سحرمی فهمی؟!!متنفر...توبه من بد کردی سحر!!خیلی بهم بدکردی...چراگریه می کنی؟!سحر!!!یه دیقه گریه نکن...ای خدا،من چه گیری کردم ازدست تو!!!داری اعصابم و خورد می کنیا!...من عوضیم؟!عوضی تویی دختره ی ...ودیگه ادامه ندادو باعصبانیت پوفی کشید .رادوین ساکت بودودختره داشت حرف می زدولی من اصال نمی شنیدم که چی میگه.رادوین 63 ساکت بودوفقط گوش می داد .یه دفعه نفهمیدم دختره بهش چی گفت که رادوین پرید بهش - :ببند دهنت و!ببند ببینم.من عوضیم یاتو؟!هوم؟!تویی که انقدرشعورنداری تابفهمی نباید بایکی دیگه...(به دفعه صداش عصبی شدوباداد گفت:)به جونه مامانم که می دونی چقد واسم عزیزه قشم می خورم،اگه یه باردیگه،فقط یه بار دیگه شماره ات و روگوشیم ببینم کاری می کنم که مرغای هوابه حالت زار زار گریه کنن.همه چی بین ماتموم شده.خیلی وقته که تموم شده .وقطع کرد .گوشیش و روی کالسورش که کنارش بود،پرت کرد وپوفی کشید.صورتش و بادستاش پنهون کرد و زیرلبی یه چیزایی گفت که من نشنیدم .دستاش و ازروی صورتش برداشت وگفت - :بیابیرون بابا!میومدی کنارم می نشستی گوش می کردی که سنگین تربودی !این باکیه؟!بامن که نیس مطمئنم.من خیلی نامحسوس عمل کردم .اگه بامن نیس پس باکیه؟آخه کس دیگه ای اینجانیست که!شایدخل شده داره باخودش حرف می زنه!!! اینم ازعوارض دخترباز ی زیاده ها !!! رادوین ادامه داد - :باتوام خانوم رهاشایان !ا!!؟!؟ این بامنه؟نه بابا؟؟!!!! چجوری من ودید؟ !دیگه خیلی شده بود!واسه همینم ازپشت دیوار بیرون اومدم و روبروش وایسادم.نباید اعتراف می کردم که فالگوش وایساده بودم.واسه همینم تک سرفه ای کردم وگفتم:بامن کاری داشتی که صدام کردی آقای رستگار؟ !رادوین خندید وروبه من گفت:نه.من چه کاری می تونم باتو داشته باشم؟!فقط دیدم داری به حرفای من گوش میدی،گفتم بیای ازنزدیک مستحضر باشی که اذیت نشی .اخمی کردم وگفتم:من اصالبه حرفای تو گوش نمی دادم - .مطمئنی؟ !سری تکون دادم وجدی گفتم:کامالمطمئنم . رادوین پوزخندی زدوگفت:که این طور؟!!...جالبه!!!فقط من نمی دونم اگه تو به حرفای من گوش نمی دادی پس چرا اونجا قایم شده بودی؟ !کمی فکر کردم تایه بهونه درست حسابی گیربیارم.چی بگم بهش؟!نمی دونم...بگم داشتم رد می شدم؟!آخه عقل کل اگه داشتی رد می شدی پس چرادیگه قایم شده بودی؟!پس چی بگم؟ !سکوتم طوالنی شده بود.واسه همینم رادوین خندیدوگفت:نمی خواد زیادی به مخت فشاربیاری تا بهونه بتراشی.به هرحال من دیدم که توداشتی به حرفای من گوش می کرد .اخمی کردم وگفتم:خوب دیدی که دیدی!من چیکارکنم؟خودم وبکشم!؟اصالبه درک که دیدی !رادوین اخمی کردوهیچی نگفت.گوشیش وگرفت دستش و سرگرم شد .ای بابا!اینم که رفت توال ک خودش!حاال من چیکارکنم؟! باباحوصله ام سررفته!!!به جزاین گودزیالم که هیچ کس توحیاط دانشگاه نیست.انگارهمه آب شدن رفتن توزمین وفقط همین دیوونه مونده...سگ پرنمیزنه توحیاط!!!حتی حراست دانشگاهم نیست !!!حوصله ام خیلی سر رفته بود ودرضمن کاری نداشتم که بخوام انجام بدم...به ناچار رفتم وکنارش نشستم.حداقل ازبیکاری که بهتربود !!متعجب به من نگاه کرد.به گوشیش اشاره ای کردم ومظلوم گفتم:داری چیکارمی کنی؟ !رادوین همون طورمتعجب به من زل زده بود.باصدای آرومی گفت:دارم اس میدم .لبخند پت وپهنی زدم وگفتم:به کی؟ !اخمی کردوگفت:به تومربوط نیست !ودوباره مشغول اس دادن شد .بی حوصله پوفی کشیدم و مشغول دید زدن حیاط خالی دانشگاه شدم.رادوینم همچنان داشت اس می 64 داد!!!دلم می خواست همین چهارتااستخوون وتودهنش خورد کنم...خب مگه چی می شه،به منم بگه که به کی اس میده؟ !توحال وهوای خودم بودم که گوشیم زنگ خورد.شماره ناشناس بود.این دیگه کیه؟ دکمه سبز رنگ وفشاردادم - :بله؟ - !سالم - . سالم،بفرمایید؟ -نشناختی؟ عصبی گفتم:باید بشناسم؟ !طرف باخنده ومسخره بازی گفت:اوهو!چه بداخالق .اخمی کردم وگفتم:لطفامزاحم نشیدآقای محترم .وقطع کردم.زیرلبی به مزاحمه فحش دادم:احمق بی شعور !رادوین یه لحظه به من وبعد به گوشی توی دستم نگاه کرد.انگارمی خواست یه چیزی بگه امابعد پشیمون شدونگاهش و ازم دزدید .منم دوباره مشغول دید زدن دانشگاه خالی وسوت وکور شدم.عجب آدمایی پیدامیشنا!!!مزاحمای عالف ...طرف دوباره زنگ زد.دکمه سبزو فشاردادم و عصبی گفتم:زبون آدمیزاد حالیته؟!میگم مزاحم نشو می فهمی؟ !صدای خنده طرف اومد.باعصبانیت گفتم:روآب بخندی !طرف باخنده گفت:اوه اوه.چراآمپرمی سوزونی رها؟!منم آرش !!!ای بابا! اینم من واسکل کرده ها!باعصبانیت توپیدم بهش - :حناق : ساعته بگیری آرش.مرض داری؟ !آرش باخنده گفت:آره.مرض العالج دارم - . کامالمشخصه.حاالچیه؟! چه مرگت شده؟!چرابه من زنگ زدی؟ - !چه مودب - ! بمیرآرش!چیکارداری؟ - !هیچی.زنگ زدم حال دخترخاله ام وبپرسم - .هه هه.خندیدم.توازکی تاحاالنگران حال من شدی؟ - !من همیشه نگران حالتوام .خندیدم وگفتم:اون که بعله!خب چه خبرا؟ -هیچی بابا!سالمتی - .آروین خوبه؟!خاله؟!عمو؟ - آره همه خوبن.بروبچزشماچطورن؟ - !اونام خوبن - .تو االن کجایی؟ - !دانشگاه - . اوهو!پس درحال کسب علم ودانشی؟ - !نه بابا!علم ودانش کیلو چنده؟!استاد ازکالس پرتم کرده بیرون.توحیاط دانشگاه نشستم .آرش باخنده گفت:چراپرتت کرده بیرون؟ - ! قضیه اش مفصله ...آرش سکوت کردوبعدازچندلحظه گفت:رها - ...چیه؟ - !یه چیزی بخوام برام انجام میدی؟ - !تااون یه چیزی چی باشه - !تو اول قول بده انجام بدی - .من تاندونم چی ازم می خوای قولی بهت نمیدم .آرش نفس عمیقی کشیدوگفت:میشه بری یکی و برام خواستگاری کنی؟ !ازخنده ترکیدم!این چی میگه؟!خواستگاری؟!!!!آرش داماد بشه؟ رادوین باتعجب به من نگاه می کرد.دلم و گرفته بودم و غش غش می خندیدم .آرش باناراحتی گفت:کوفت بگیری تو!کجای حرفم خنده دار بود؟ !بریده بریده گفتم:همه جاش!!!!فرضش وبکن...من...برم...خواستگاری...ا ونم برای کی؟!تو؟ !! ودوباره ازخنده ترکیدم.آرش بادلخوری گفت:مگه من چمه؟ !باخنده گفتم:هیچیت نیست.فقط یه خرده خل وضعی.کسی که بخواد زن توبشه،بایدمخش و خرگاز زده باشه ! آرش باناراحتی گفت:بروبمیر توام.منه خرو بگوکه فکر کردم،توبه فکرمی !وقطع کرد . آرش که قطع کرد،ازخنده پهن زمین شدم ...انقدخندیده بودم که ازچشمام اشک میومد.دلم دردگرفته بود!فرضش و بکن!!!آرش داماد بشه.خدایی خیلی خنده داره!این دیوونه نمی تونه دماغ خودش و بکشه باال،چه برسه به اینکه بخواد بشه مرد یه خونواده ...البه الی خنده هام گفتم:وای خدامردم ازخنده !رادوین زل زده بودبه من.باتعجب گفت:میشه بپرسم اون یارو چی گفت که تواینجوری داری زمین وگازمی 65 زنی؟ !تصمیم گرفتم که حرفش و تالفی کنم.البه الی خنده هام،شکلکی براش درآوردم وگفتم:به تومربوط نیست !و ازفکر دامادشدن آرش دوباره ازخنده منفجرشدم .رادوین گنگ ومتعجب به من زل زده بود .خدایی من چرا اندازه یه گاوم نمی فهمم؟نباید اونجوری به آرش می خندیدم.گناه داشت بیچاره!باید ازدلش دربیارم .تک سرفه ای کردم وسعی کردم که دیگه نخندم.دوباره گوشیم ودستم گرفتم وبه آرش زنگ زدم .بیشترازده تا بوق خوردولی آرش برنداشت.دیگه می خواستم قطع کنم که صدای آرش وشنیدم - : چیه؟ - !چطوری پسرخاله؟ - !خوب نیستم - .الهی من بمیرم واسه اون حالت که خوب نیست .این وکه گفتم،رادوین چپ چپ نگاهم کرد.ایش!پسره ی چلغوز!!!به توچه؟!پسرخالمه دوست دارم قربون صدقه اش برم .آرش ناراحت وداغون گفت:الزم نکرده توبرای من بمیری.بعدازعمری یه کار ازت خواستما - !کی بایدبرم؟ آرش باتعجب گفت:کجا؟- !خواستگاری دیگه !باصدایی که خوشحالی وذوق توش موج می زد، گفت:جونه آرش می خوای بری؟ !خندیدم وگفتم:چیه؟!به من نمیادبرم خواستگاری؟ خندیدوگفت:چرانمیاد؟!خیلیم میاد .ودرحالیکه ازخوشحالی داشت بال درمیاورد،ادامه داد - :این هفته کی بیکاری؟ - !من سه شنبه هاخونه ام.سه شنبه خوبه؟ -آره.خیلی خوبه - .حاال این دخترخوش بخت کی هست؟ -یکی ازهمکارامه.توشرکتمون کارمیکنه - .یعنی من باید بیام شرکتتون؟ - !آره - .ساعت چند؟ - !ماتاساعت شرکتیم.هروخ تونستی بیا - !اکی.سه شنبه ساعت اونجام .آرش باذوق گفت:چاکرتم به موال!جبران می کنم رها - .الزم نکرده جبران کنی.اگه قول بدی دیگه اذیتم نکنی من راضیم - .من دیگه غلط بکنم تورو اذیت کنم .ن باخنده گفتم:معلومه خیلی دوستش داری که به خاطرش دست از اذیت کردن م بیچاره برداشتیا !آرش خندیدوگفت:دیگه کاری نداری رها؟ - !نه مواظب خودت باش - .توام مواظب خودت باش.به خاله اینا سالم برسون - .باشه .توام سالم برسون.خداحافظ - .خداحافظ .گوشی و که قطع کردم،یه لبخند روی لبم سبز شد.باالخره این آرش خل وچل مام داره سروسامون می گیره .باصدای رادوین ازافکارم بیرون اومدم - :اون بیچاره چقدربدبخته که توباید براش بری خواستگاری !اخمی کردم وبهش توپیدم:مگه من چمه؟ !خندیدوگفت:هیچی.فقط همچین یه ذره خل وضعی !داشت حرفی و که به آرش زدم به خودم می زد! بچه پرروی خودشیفته ی چلغوز !باجیغ گفتم:من خل وضعم؟ !رادوین سرش و به عالمت تایید تکون داد.هنوزم داشت می خندید.کیفم واز روی صندلی برداشتم وازجام بلند شدم .روبروش ایستادم و گفتم:ببین رادوین خان من نامزدت نیستم که هرچی از دهنت دراومد بهم بگی.من مثل اون بیچاره هادوستت ندارم که ازترس ازدست دادنت،جلوی حرفای مفتت خفه خون بگیرم.هیچ صمیمیتی بین ماوجود نداره که توبه خودت اجازه دادی به من بگی خل وضع.درضمن محض اطالع شما (صدام وبردم باال وجیغ زدم:)خل وضع خودتی واون نامزدای عین گودزیالت !واز جلوش ردشدم و به سمت پله های دانشگاه رفتم . پسره پررو!فکر کرده کیه که بامن اینجوری حرف می زنه؟!غلط کرده.پسره دخترباز خودشیفته عوضی.هرروز یه نامزد می گیره.خاک توسرش کنن.مرده شورش و 66 ببرن.ایشاا... بره زیرتریلی چرخ بمیره من ازدستش راحت شم !باالخره به درکالس رسیدم.به ساعتم یه نگاه انداختم.ساعت یه ربع به بود.تصمیم گرفتم،این یه ربعم بشینم رویکی ازصندلیا و باگوشیم بازی کنم .همین کارم کردم و مشغول بازی کردن شدم.پنج دقیقه بیشتربه تموم شدن کالس نمونده بودکه رادوین و دیدم.با اخمای درهم داشت ازپله ها باال میومد.به سمت من اومد وروی دورترین صندلی ازمن نشست.منم اصالبهش محل ندادم وبه بازی کردنم ادامه دادم.انگارنه انگارکه اصال رادوینیم هست !باصدای بازشدن درکالس به خودم اومدم وگوشیم و پرت کردم توکیفم.مقنعه ام و یه ذره جلوکشیدم وموهام و دادم تو.ازجام بلندشدم.رادوینم بلندشدوبه سمت استادرفت که داشت ازکالس خارج می شد .منم به سمت استاد رفتم وبامودب ترین لحن ممکن سالم کردم.رادوینم سالم کرد.استاد جواب سالممون و و داد و گفت:بیاید بریم دفتر.می خوام باهاتون حرف بزنم .یاقمربنی هاشم!این چی می خوادبگه؟!من بگم غلط کردم،ول کن معامله می شی؟!ای بابا !استادبه سمت دفتربه راه افتاد ومن و رادوینم دنبالش.مثل جوجه اردک پشت سر رادوین و استاد راه می رفتم !باالخره رسیدیم.استاد رفت تو وبادستش به مااشاره کردکه بریم تو.رادوین عین گاو سرش و انداختورفت تو!انگارنه انگار که خانومامقدمن!ببین چه دور و زمونه ای شده ها !منم رفتم توی دفتر.استاد کیف سامسونتش و روی میز گذاشت و به سمت من و رادوین اومد که بافاصله کمی ازدر کنارهم ایستاده بودیم .روبه ماگفت:امروز بیرون کالس،توحیاط خوش گذشت؟ !من سرم وانداختم پایین وچیزی نگفتم.رادوینم که بدجور دپ بود.اونم چیزی نگفت.استاد لبخندی زدوگفت:پس مثل اینکه خوش نگذشته !دستش و گذاشت روی شونه رادوین وروبه من گفت:من اونجوریام که همه بچه هافکرمی کنن استادبدی نیستم.فقط دلم میخواد همه چی طبق نظم وانظباط باشه.شمانباید اون روز دیر می کردین.درضمن نبایدم بامن اونجوری حرف می زدین .من من کنان گفتم:استادمن واقعاباب ت...اون... اون روز متاسفم.سرم خیلی درد می کرد.حالم ...حالم زیاد خوب نبود.نمی خواستم باهاتون اونجوری حرف بزنم...من...راستش ...استاد پرید وسط حرفم - :دیگه مهم نیست.مهم نیست که اون روز چه اتفاقی افتاد.منم سعی می کنم که اونروزو فراموش کنم.ولی شمام نباید دیگه دیرکنین .لبخندی زدم وگفتم:چشم .اونم لبخندزد .باورنمی کردم که این آدمی که روبروم ایستاده،حسینی باشه!پس چراتوکالس انقدر گنددماغه!منه بیچاره روبگوکه چقدر ترسیده بودم وفکر می کردم این واحدوافتادم!نمی شه حسینی همیشه انقدرمهربون ومنطقی باشه؟ !استاد رو به رادوین ادامه داد:توچته امروزپسر؟چراعین الک پشت رفتی توالک خودت؟ رادوین لبخندکم رنگی زدوگفت:هیچی نیست استاد . استادخندیدوگفت:من اگه بعداز تاواحد باتو نفهمم که چته،به دردالی جرز دیوارم نمی خورم.تویه چیزیت هست.چی شده؟ !رادوین لبخندش وپررنگ ترکردوگفت:گفتم که...چیزی نیست استاد!بیخیال !استادلبخندی زد.برای اینکه رادوین و ازاون حال بیرون بیاره،گفت:توخجالت نمی کشی؟! اون چه کاری بودکه اون روز کردی؟!آدم عاقل پامیشه میره باالی صندلی آهنگ پیرهن صورتی می خونه؟ رادوین لبخندی زدوگفت:بده دارم به 67 دانشجوهاتون روحیه میدم تابهتر خر بزنن؟ استادباخنده گفت:البته اگه بزنن !رادوینم خندید.این استاد حسینی چقدرمهربون شده یهو!چرا انقدر صمیمی بارادوین برخوردمیکنه؟خدابده شانس !استاد روی شونه رادوین زدوگفت:دیگه نبینم کنسرت راه بندازیا !رادوین باخنده گفت:می دونین که نمیشه !استادخندیدوگفت:اون که بله !به رادوین نگاه کردوگفت:من نمی دونم تواگه بری،کی می خواد این دانشجوهای ماروبخندونه .رادوین باخنده گفت:دستتون دردنکنه دیگه استاد!ماشدیم دلقک؟ استادخندیدوگفت:شما تاج سرمایی.دلقک چیه رادوین؟ - !چاکر اوستا!خیلی کرتیم - !ما بیشتر !وباشوخی وخنده ازهم خداحافظی کردن!ایناچه صمیمین باهم !منم ازاستادخداحافظی کردم واز دفتراومدم بیرون.رادوین پشت سرمن از دفتر خارج شدو درو بست .من جلوتراز رادوین به سمت کالس می رفتم واونم پشت سرمن میومد.داشتم می رفتم توکالس که یهو یه چیزی پرید توبغلم !ارغوان بود !!!باذوق ماچم کردوگفت:دلم برات تنگ شده بود دیوونه !باخنده گفتم:خوبه خوبه!حااالنگار رفته بودم قندهار!توحیاط همین دانشگاه بودم دیگه !ارغوان خندیدوآروم زدتوسرم.گفت:الحق که همون رها بی احساس خودمونی !باصدای رادوین به خودمون اومدیم:ببخشید خانوما ... نگاهم به رادوین خوردکه جلوی در وایساده بودومی خواست رد بشه.مادقیقا جلوی دروایساده بودیم.ارغوان لبخندی زدوکنار رفت. منم کنار رفتم تا رادوین رد بشه .وارد کالس که شد،کالسورش و به سمت سعید پرت کرد،گوشیش و به سمت امیروخودکارش و به سمت بابک!اونام توهوا گرفتنشون! دهنم ازاین همه سرعت ونبوغ بازمونده بود!عین فیلمای اکشن هندی بود!تنهافرقش این بودکه ایناکامالواقعی بودن .خوبه حاالهمین رادوین خره تاچند دقیقه پیش اخماش توهم بود!!یهو رفیقاش ودید چه کوک شده که حرکت اکشنم می زنه !!سعید باخنده گفت:به به به!ببین کی اومده !رادوین باقدمای بلند فاصله بینشون و طی کرد.گوشیش واز دست بابک که سخت مشغول خوندن یه چیزی بود،گرفت.بابک معترض گفت:ای بابا!داشتم اس اون دختر دماغ عملیه رو می خوندم!بده به من،ببینم این چی گفته !رادوین گوشیش و گذاشت توجیبش و باخنده گفت:نوچ نوچ نوچ!گوشی یه وسیله شخصیه!بی اجازه بهش دست نمی زنن .بابک باخنده گفت:رادوین...مسخره بازی درنیار!!بده بقیشه اش وبخونم دیگه .وگوشی رادوین و ازتوی جیبش درآوردو داد دست سعیدوگفت:بخون یه ذره بخندیم .سعید گوشی و گرفت.صدای نازک زنونه ای به خودش گرفت وشروع کردبه خوندن:کجایی عشقم؟ ! وبایه صدای مردونه ادای رادوین و درآورد:خونه !روبه رادوین ادامه داد:ای خاک توسرت کنن،این بیچاره کلی ذوق ازخودش بروز میده بعدتو یه کلمه یه کلمه جوابش و میدی؟ !بابک معترض گفت: چرت نگو سعید،بقیه اش وبخون خره !وسعید دوباره شروع کرد به ادا درآوردن - :چی کاالمی چنی؟ - !مثه آدم بنال ببینم چی میگی - !عزیزم گفتم چیکارا میکنی؟ -خوابیده بودم که به لطف سرکار خانوم بیدارشدم - .اوخی!خواب بودی عشقم؟ -ببخشید من یه سوال بپرسم؟ -بپرس رادوینم - .تودقیقا کی هستی؟ ! بابک باخنده روبه رادوین گفت:یعنی چی تودقیقا کی هستی؟ !رادوین خندیدوگفت:می 68 دونی که من به بیشتراز هزارنفر شماره دادم!خب یادم میره کی به کیه دیگه .سعید ادامه داد - :مینام دیگه عقشم - .میناکیه؟ - !وا!!!!من و نمی شناسی رادوینی؟ -نه - !منم مینا!همون که چند روز پیش تو رستوران هللا بهم شماره دادی هانی - .آهان،خب چته؟ - !یعنی چی چته؟ -یعنی اینکه چه مرگت شده که من وازخواب بیدارکردی؟ - وا!!! چال اینجولی می حلفی هانی؟من اصلنشم دیجه باهات قهلم - .یادم نمیاد ماباهم دوست بوده باشیم که حاالتو بخوای قهل باشی - !خیلی بدی رادوین - !می دونم.بای . سعید باهیجان روبه رادوین گفت:بعداز این دیگه اس نداد؟ !رادوین گوشیش و ازسعیدگرفت وبی تفاوت گفت:نه .روبه ارغوان،طوری که رادوین بشنوه گفتم:واالمن نمی دونم این دخترای دیوونه ی خل وچل تواین گودزیالچی می بینن که باهاش رفیق می شن!نه تیپ داره،نه قیافه داره،نه اخالق داره !رادوین باتمسخرگفت:تااونجایی که می دونم من هم تیپ دارم،هم قیافه دارم،هم اخالق !اونی که هیچ کدوم اینارو نداره تویی نه من !!!بهش نگاه کردم وگفتم:دوباره دهن من وباز نکنا !باوقاحت تمام گفت:مثال اگه بازکنم،چی میشه؟ !نمی خواستم دوباره باهاش دهن به دهن بشم.می ترسیدم همین یه ذره آبروی نداشته ام هم پیش رفیقاش بره.بعدا به حسابش می رسم .نفس عمیقی کشیدم وبه سمت ارغوان رفتم.روبهش گفتم:بیابریم .ارغوان سری تکون دادوباهم ازکالس خارج شدیم .باصدای آالرم گوشیم،ازخواب بیدار شدم.خیلی سریع آماده شدم.یه مانتوی کوتاه آبی پوشیدم،بایه شلوارلی لوله .موهام و شونه کردم و محکم بستم.به سمت آینه رفتم و پنکک زدم.ریمل،رژگونه ویه رژ صورتی خیلی خیلی کم رنگ.مقنعم وهم سرم کردم.حتی به خودم زحمت ندادم که موهام و بندازم بیرون !کیفم و ازروی تخت برداشتم و ازاتاق خارج شدم.به آشپزخونه رفتم.اشکان وبابارفته بودن سرکار وفقط مامان توآشپزخونه بود.بادیدن من لبخندی زدوگفت:سالم.دخترگلم چطوره؟ مامان ماچرایهویی انقدر مهربون شده؟ لبخندی بهش زدم وگفتم:سالم به مامان خوشگل خودم.خو ب خوبم.مامان عس ل من چطوره؟ -منم خوبم عزیزم.بشین صبحونه بخور . روی صندلی نشستم و مشغول شدم .مامان روبه روی من نشسته بودو زل زده بود بهم.وقتی دید دارم نگاهش می کنم لبخندی زدوگفت:چه قدر زود بزرگ شدی عزیزم . متعجب گفتم:مامان خوبی؟ - !آره عزیزم - .مطمئنی؟ -آره .شونه ای باال انداختم و مشغول خوردن شدم.مامان هنوزم داشت خیره خیره نگاهم می کرد.سابقه نداشت مامان انقدر مهربون بشه.یعنی چی شده؟ شیشه مربارو جلوی من گذاشت ومهربون گفت:مربا بخور عزیزم .متعجب نگاهش کردم.مامان مام ترشی نخوره یه چیزی میشه ها!چقدرمهربون شده !دوباره مشغول خوردن شدم.صدای مامان و شنیدم:خاله ات زنگ زده بود .لبخندی زدم وگفتم:واقعا؟!حالش خوب بود؟!آرش؟آروین؟عمو؟ -آره.همه خوب بودن .سری تکون دادم و یه لقمه بزرگ مربارو کردم تودهنم.مامان بهم خیره شدوگفت:آرش دیروز به تو زنگ زده بود؟ دهنم و بازکردم تایه چیزی بگم که لقمه پرید توگلوم و به سرفه افتادم.مامان بانگرانی فنجون چای و به دستم داد وچندبار پشت سرهم زد پشتم .چایی و سرکشیدم. چشمام از اشک خیش شده بود.چند بار سرفه کردم.حالم 69 بهتر شده بود .یهو گوشیم زنگ خورد. ای باباتو این هیری ویری چه وقت زنگ خوردنه؟ ازتوی کیفم بیرونش آوردم و دکمه سبز رنگ و فشار دادم - :بله؟ !آرش بدون اینکه سالم کنه،گفت:رها خونه ای؟ -آره.چیزی شده؟ مامان متعجب به من زل زده بودوباچشم وابروش ازم می پرسید که کیه - !االن خاله پی شته؟ -آره .آرش بانگرانی گفت:ببین یه وخ به خاله نگی منما - !آخه چرا؟ -بعدا بهت می گم.االن توفقط وانمود کن که من آرش نیستم .نمی دونستم آرش برای چی اینجوری می کنه ولی فهمیدم که یه کاسه ای زیر نیم کاسه مامانه که انقدر مهربون شده ومن باید به آرش کمک کنم .خندیدم وگفتم:خب دیگه چه خبر النازجون؟ -آفرین رها.خاله نفهمه منما - !خیالت راحت - . رها،توکه چیزی درمورد حرفای دیروزم به خاله نگفتی؟ -نه بابا،مگه دیوونه ام؟ - خوبه.ببین اگه خاله ازت چیزی درمورد قضیه خواستگاری واینا پرسید بگو که هیچی نمی دونی.باشه؟ -باشه.چشم.خواهرت خوبه النازجون؟ -ببین قرارمون سرجاشه ها!سه شنبه ساعت شرکت ماباش ولی هیچی به خاله اینانگو - .چشم عزیزم - .رها چیزی نگی به خاله ها!!!!مامان قضیه خواستگاری وفهمیده...بدجور ازدستم آتیشیه...اگه خاله هم بفهمه اوضاع ازاینی هم که هس کیشمیشی ترمیشه - !!آخرش توقضیه روبه من نگفتی الناز - !میگم بهت.فعالتو جلوی خاله ضایع بازی درنیار - . باشه.فعالکاری نداری؟ -دیگه سفارش نکنما رها - !باشه بابا.چقدر تو واسه یه امتحان حرص می زنی.میارم برات کتابارو - .ایول.خیلی کرتم - .من بیشتر.خداحافظ - . خداحافظ .گوشی و که قطع کردم.مامان به من زل زدوگفت:کی بود؟ !لبخندی زدم و درحالیکه لیوان چای و به سمت دهنم می بردم،گفتم:الناز.یکی ازبچه های دانشگاه . چاییم و تاته سرکشیدم و ازجام بلند شدم.مامان نگاهم کردوگفت:دیگه نمی خوری؟ کیفم و روی دوشم انداختم وگفتم:نه،دستت دردنکنه.فعال .داشتم ازآشپزخونه خارج می شدم که مامان بازوم و گرفت.به سمتش برگشتم و متعجب نگاهش کردم .مامان عین این بازجوهاگفت:نگفتی،آرش به تو زنگ نزده؟ !به عالمت نه سری تکون دادم وبرای رد گم کنی گفتم:نه بابا!اون دیوونه برای چی بایدبه من زنگ بزنه؟!خیلی خوشم میاد ازش؟ مامان اخمی کردوگفت:صدباربهت گفتم درمورد آرش اینجوری حرف نزن .همون طورکه به سمت درمی رفتم،گفتم:شمام من وکشتی بااین خواهر زاده چلغوزت!خداحافظ .ودیگه به مامان مهلت حرف زدن ندادم و ازخونه خارج شدم .کتونیم و پوشیدم و به سمت درحیاط رفتم. دروباز کردم وازخونه خارج شدم .همین که من دروبستم،ارغوانم رسید.به سمت ماشینش رفتم و سوار شدم .به دانشگاه که رسیدیم،ازماشین پیاده شدم.ارغوانم ماشین و قفل کردوداشت میومد سمت من که شیدا به حالت دو اومد سمتش!خودش و انداخت توبغل ارغوان وهای های زدزیر گریه .من و ارغوان ازتعجب چشمامون شده بود قده دوتا سکه تومنی!وا!!!!این دختره چشه؟ ارغوان سر شیدارو نوازش کردومهربون گفت:چی شده شیدا؟ !شیدا باصدای تودماغیش گفت:بدبخت شدم ارغوان - .چی شده عزیزم؟ - !شهاب ...ودوباره زد زیر گریه.به سمتش رفتم و گفتم:شهاب چی؟!مرده؟ ارغوان لبش و به دندون گرفت وباچشم وابرو بهم فهموندکه 71 چرت نگو !!شیدا همون طورکه توبغل ارغوان اشک می ریخت،گفت:کاش مرده بود.کاش مرده بود رها !!!!ارغوان بامهربونی گفت:چی شده شیدا جون؟ شیدا باگریه گفت:شهاب بایکی دگیه رفیق شده.دیگه بهم زنگ نمی زنه، جواب تلفنام و نمیده...دیگه دوسم نداره راغوان!!دارم داغون میشم...من بدون شهاب زنده نمی مونم ازغوان!!!نمی تونم بدون شهاب زندگی کنم.ارغوان من ...ودیگه نتونست ادامه بده وبه هق هق افتاد . ارغوان سر شیدارو نوازش کردوگفت:گریه نکن قربونت برم.بیا.بیا بریم صورتت و آب بزن.بشین قشنگ برام تعریف کن که چی شده .شیدا اشکاش و پاک کردوباصدای خفه ای گفت:باشه بریم .ارغوان وشیدا داشتن باهم می رفتن سمت دستشویی.به سمت ارغوان رفتم و دم گوشش گفتم:نمیشد یه امروزو بیخیال این شیداجون بشی؟ !ارغوان اخمی کردوگفت:توبرو سرکالس.من نمیام.حال شیدا اصال خوب نیست.نمی تونم تنهاش بذارم .اخمی کردم وگفتم:چشم پتروس فداکار !وبه سمت سالن رفتم .هیچ ازاین دختره شیدا خوشم نمیومد!بچه پررو...من که ازاول جواب سالمشم به زور می دادم.ارغوان بیخودی پرروش کرده!به ارغوان چه که شهاب جونت تورو ول کرده؟یکی ندونه فکرمی کنه ارغوان دوست صمیمیشه!!!انقدرازدست شیدا ُکفری بودم که اگه گیرش میاوردم می کشتمش !باالخره وارد کالس شدم وخیلی سریع رویکی ازصندلی هانشستم.رادوین ورفیقاش روصندلی های پشتی نشسته بودن.بابک بادیدن من،سری تکون دادو سالم کردومنم جوابش و دادم.یه مدت که گذشت،استاد اومد سرکالس وشروع کردبه درس دادن .بعداز اینکه کالس تموم شد،داشتم وسایلم و جمع می کردم برم پیش ارغوان که گوشیم زنگ خورد.ارغوان بود ...دکمه سبزرنگ و فشاردادم وخیلی سریع گفتم - :چی شده ارغوان؟ -کجایی؟ -توکالسم.تازه کالس تموم شده - .ببین رها من دارم باشیدا میرم بیرون...حالش خوب نیس میریم یه کافی شاپی جایی باهام حرف بزنه خودش وخالی کنه.تونمیخواد منتظر من باشی - .ارغوان!!!!اذیت نکن دیگه.من باکی برگردم خونه؟ -من تااون موقع میام دانشگاه.فقط نمی تونم به کالسام برسم،تو ُنت بردار میام ازت می گیرم می برم کپی می گیرم - .باشه.مواظب خودت باش . -توام!بای - .بای .گوشی و قطع کردم وگذاشتمش توکیفم.حاالمن تاوقتی که ارغوان بیاد تنهایی اینجاچیکارکنم؟!اوه...کلی مونده تا کالس بعدی شروع بشه!!حوصله ام سرمیره بابا...اَه !!!لعنتی !کیفم و گذاشتم روی میز وسرم و هم گذاشتم روی کیفم.تصمیم گرفتم بگیرم یه ذره بخوابم!آره دیگه.من که کاردیگه ای ندارم.تازه کارازاین مفید ترم پیدا نمیشه !!!چشمام وبستم وسعی کردم بخوابم .یواش یواش داشت خوابم می بردکه یهو یکی مزاحم شد - :سالم .می خواستم جفت پابرم تودهن این مزاحم.سالم و درد،سالم ومرض،سالم وکوفت،سالم وحناق : ساعته !بی حوصله وکالفه سرم و ازروی کیفم برداشتم وباچشماییی که ازعصبانیت به خون نشسته بودن، زل زدم به طرف .ا!!!! این که بابکه!ای مرده شورم وببرن.کشته مرده اس من دارم عایا؟ اینم مثل خودم خله!خاک توسرم بااین کشته مرده ام !بابک خجالت زده لبخندی زدوگفت:ببخشید نمی دونستم خوابید.وگرنه بیدارتون نمی کردم .پوفی کشیدم وبه پشتی صندلیم تکیه دادم.کالفه 71 گفتم:حاالکه بیدارم کردی.فرمایش؟ !بااین حرف من لبخندخجالت زده بابک جاش و دادبه لب ولوچه آویزون !حقشه،کشته مرده هم کشته مرده های مردم!این خل وچل دیوونه فقط بلده گند بزنه .بالحن دلخوری گفت:گفتم که من نمی خواستم شماروبیدارکنم.یعنی اصالنمی دونستم که خوابید.راستش ...وسط حرفش پریدم:مهم نیست،حاالکه دیگه بیدارشدم!(باانگشتام چشمام ومالیدم وادامه دادم:)من هروخ خودم ازخواب بیدار میشم،قاطی می کنم!حاالچه برسه به اینکه یکی دیگه من وبیدارکنه!(تک سرفه ای کردم وبرای جمع کردن اوضاع لبخندی زدم وگفتم:)درهرصورت من وببخشید.نمی خواستم باهاتون بدصحبت کنم .بابک هم لبخندی زدوگفت:نه بابااین حرفاچیه!؟ وادامه داد:چنددیقه وقت دارید؟می خوام باهاتون حرف بزنم؟ -درمورده؟ !به صندلی خالی کنارمن اشاره کردوگفت:می تونم بشینم؟ لبخندی زدم وبه جای خالی روی صندلی اشاره کردم.گفتم:البته !بابک کنار من نشست وشروع کردبه حرف زدن - : راستش خانوم شایان...خیلی وقت بود که می خوام یه چیزی روبهتون بگم...اما...اماراستش...روم نمیشد...یعنی ...ای بابا!اینم که تته پته گرفته.این چراداره مثل آرتان حرف می زنه؟!اصالچراجدیداً هرکی به پست من می خوره خیلی وقته که می خوادیه چیزی و بهم بگه اما روش نمیشه؟ !منتظربه بابک زل زدم تاخودش به حرف بیاد. داشت باانگشتای دستش بازی می کرد.سنگینی نگاه من و که حس کرد،سرش وبااآلوردوبهم خیره شد.به چشمام زل زده بودودست ازسرشون برنمی داشت .خجالت کشیدم وسرم و انداختم پایین...اگه یکی ازبچه های کال ماروتواون وضعیت می دید،فاتح ام خونده شده بود!!همینم مونده دیگه که تودانشگاه برام حرف درست کنن !بابک بادیدن عکس العمل من،سرش و پایین انداخت وگفت:راستش دیروز خیلی باخودم کالنجار رفتم که بیام پیشتون یانه.کلی واسه خودم آسمون ریسمون بافتم.کلی حرفایی که می خواستم بهتون بزنم وتمرین کردم اما نمی دونم چرا وقتی میام پیش شما هول می کنم !می خواستم برگردم بگم به من چه که هول می کنی؟!بنال دیگه زرت و! اماخب سعی کردم به اعصاب خودم مسلط باشم.نفس عمیقی کشیدم وگفتم:آقای صانعی اگه امری دارید بفرمایید.این همه مقدمه چینی برای چیه؟ بابک سرش و چندبارتکون دادوگفت:خودمم نمی خوام زیاد مقدمه بچینم اما...(سرش و بااآلورد وبه من نگاه کرد وادامه داد:)گفتن حرفایی که امروز می خوام بهتون بزنم خیلیم برام آسون نیست .نفس عمیقی کشید.چندلحظه سکوت کردو بعدباصدای آرومی گفت:خانوم شایان من به شماعالقه مندم .گنگ ومتعجب بهش زل زدم.باصدایی که خودمم به زور می شنیدم،گفتم:توبه من چی چی مندی؟ !بابک لبخندی زدوبه چشمام خیره شدودوباره تکرار کرد - :من به شما عالقه مندم رهاخانوم .نمی دونم یه لحظه چی شدولی ازتصوراینکه من بخوام بشم زن بابک ازخنده پهن زمین شدم!غش غش می خندیدم وازخنده ریسه می رفتم .بابک باتعجب زل زده بودبه من .خدایا این چی میگه؟!این من ودوست داره؟ای خدا این شادیاروازمانگیر!فرضش و بکن...من...بشم زن این !!!! می دونستم ازم خوشش میادولی نه تا این حدکه بیاد بهم بگه !!ازخنده ریسه می 72 رفتم.انقدر بلندبلندمی خندیدم که همه کسایی که توی کالس بودن،باتعجب زل زده بودن به من!رادوین ورفیقاشم که جای خودشون ودارن!!!جوری بهم زل زده بودن که به عمق فاجعه ی خندیدنم پی بردم!!!همیشه وقتی یه چیز خنده دار می شنوم،باصدای بلندمی خندم!حاالفرقیم نمی کنه که کجاباشم !!بابک بیچاره بالب ولوچه آویزون به من خیره شده بود.البه الی خنده هام گفتم:شوخی می کنی!!؟ بابک اخم غلیظی کردوخیلی جدی گفت:به نظرتوهمچین موضوع مهمی شوخی برداره که من بخوام باهات شوخی کنم؟ !این وکه گفت بدجورخوردت وذوقم!تک سرفه ای کردم وبه خنده افسانه ایم پایان دادم!بهتره بگم گودزیالیی تاافسانه ای!!!خخخخ .بچه های کالسم که دیگه دیدن من جدی شدم روشون و ازمابرگردوندن ومشغول کارخودشون شدن .اخم غلیظی روی پیشونیم نشوندم وخیلی جدی گفتم:خیلی ببخشید آقای صانعی ولی من به شما هیچ عالقه ای ندارم !بابک که بدجورخورده بود توذوقش وازصراحت لهجم تعجب کرده بود،باصدای خفه ای گفت:ولی ...وسط حرفش پریدم - :ولی،اماو اگر نداره که!من ازشماخوشم نمیاد.والسالم نامه تمام .روبه بابک گفتم:بااجازه !خیلی سریع ازجام بلندشدم وازکنار بابک گذشتم وازکالس خارج شدم .ا !! ا !!! ا !!! پسره پررو.خیلی ازش خوشم میاد؟!اومده به من میگه"من به شماعالقه مندم"توبه گوربابات خندیدی که به من عالقه مندی.همینم مونده رفیق رادوین به من عالقه مندباشه!!!ای خاک توسرم...ایش!!!فرضش و بکن...بابک!!!!!اَی!!!!تصورشم وحشتناکه !نه اینکه بابک بد باشه ها!نه...ولی من ازش خوشم نمیاد.مردباید هیکلی باشه.این بیچاره الغره!مثالهیکل امیرخیلی خوبه! ازحق نگذریم هیکل این رادوین گودزیالم محشره !ولی درکل من ازبابک خوشم نمیاد.گذشته ازالغربودنش،همین برای رد کردنش کافیه که رفیق رادوینه!خدایا!!!!نمیشد یه خاطرخواه خوش هیکل تربهم می دادی؟مثالیه ذره ابعادش بزرگتر ازاینی که االن هست بود !داشتم آروم آروم توحیاط دانشگاه قدم می زدم .ی ای وای!!!دیدی چی شد؟!ازبس حواسم پ بابک بودیادم رفت کیفم وبردارم!!!بیخیال وقت استرحت که تموم شدمیرم ورش میدارم ...تمام وقتم وبه قدم زدن توحیاط دانشگاه گذروندم وبعدم برای برداشتن کیفم به کالس برگشتم .وارد کالس که شدم،نگاهم روی بابک ثابت موند .عین این مادرمرده ها گوشه کالس نشسته بود و بااخمای درهم زل زده بودبه زمین !سعیدوامیرورادوینم روبروش نشسته بودن وبرای اینکه ازاون حالت درش بیارن،مسخره بازی درمیاوردن .سعید جوک تعریف می کردو رادوین و امیرم جو می دادن وهی می خندیدن وبرای بابک شکلک درمیاوردن .سعیدبامسخره بازی شروع کردبه خودن :آی جیگیلی جیگیلی جیگیلی جیگیلی اخمات و وا کن آی جیگیلی جیگیلی جیگیلی جیگیلی یه نیگا به ماکن ...بابک باعصبانیت روبه سعیدگفت:سعید حالم خوش نیست می فهمی؟!ببند دهنت و .سعید اخمی کردوگفت:منه خروبگوکه می خواستم ازاین افسردگی درت بیارم!اصالخوبی به تونیومده .بابک عصبی ازجاش بلندشدوگفت:یه کلمه دیگه زر زر کنی،دیگه نمی فهمم چیکارمی کنماسعید !!سعیدهم عصبی ازجاش بلندشدوباداد گفت:بیاببینم چه غلطی می خوای بکنی؟ بااین حرف سعید،بابک به سمتش 73 حمله ورشد.یه دونه محکم خوابوند َدم گوش سعید !سعید وحشیانه به سمت بابک رفت وبه سمت دیوار ُهلش داد.خالصه یه شیرتوشیری بود!هی این می زدهی اون !!! رادوین وامیرم سعی می کردن که این دوتارو ازهم جداکنن.رادوین بابک و گرفته بود وامیر سعیدو .بابک روبه رادوین دادزد - :ولم کن رادوین!ولم کن برم حال این پسره رو سرجاش بیارم .سعید به سمت بابک حمله ورشداماامیر جلوش و گرفت.سعیدبلندتراز بابک دادزد - :بیاببینم چه غلطی می خوای بکنی بزغاله؟ سعیدکه این حرف وزد،بابک آتیشی شد وبه سمتش خیز برداشت.رادوین مانعش شد وروبه سعیدگفت:دهنت و ببند سعید .وروبه بابک ادامه داد:چته تو؟!سگ شدی؟خیرسرمون می خواستیم حال وهوات عوض شه!چراعین سگ پاچه می گیری نفله؟ بابک دادزد:من اگه نخوام ازاین حال وهوابیام بیرون باید کدوم خری و ببینم؟!هان؟ دستای رادوین و باعصبانیت کنار زد.رادوین محمکتراز قبل گرفتش و داد زد:دست به سعید زدی نزدیا بابک !بابک پوزخندی زدوگفت:نترس!(به سعیداشاره کردوادامه داد:)من بااین دیوونه هیچ کاری ندارم.فقط می خوام برم گورم وگم کنم .امیرکه تااون لحظه ساکت بود،گفت:کجامی خوای بری؟ بابک دستای رادوین و پس زدوبه سمت صندلیش رفت.روبه امیرگفت:قبرستون ! وکالسورش و برداشت.داشت ازکنار رادوین ردمی شدکه رادوین بازوش و گرفت.بابک عصبی به سمت رادوین برگشت وگفت:ولم کن عوضی!بذاربه درد خودم بمیرم .رادوین باتعجب به بابک خیره شده بود.انگار می خواست یه چیزی بگه.لباش تکون خوردن اماصدایی ازشون درنیومد!!!کم کم حلقه دستش دور بازوی بابک شل شد .بابکم روش و ازرادوین برگردوند وبه سمت در رفت.تمام بچه هایی که توکالس بودن،باتعجب وناباوری به اون : تا خیره شده بودن.سابقه نداشت ایناکه انقدرباهم خوب بودن،اینجوری به پروپای هم بپیچن !من دقیقا جلوی دروایساده بودم ومات ومبهوت به بابک نگاه می کردم.وقتی بابک به من رسید،نگاه غمگینی بهم انداخت وپوزخندی زد.نگاهم و ازش دزدیدم وازجلوی درکنار رفتم تارد بشه واونم بدون هیچ حرفی از کالس خارج شد .بابک که رفت کالس پراز همهمه شد.البدبچه ها داشتن پیش خودشون و رفیقاشون برای اتفاقای چندلحظه پیش فرضیه مطرح می کردن دیگه !فقط خداکنه من بین این فرضیه ها جایی نداشته باشم!!می ترسم بچه هابفهمن که قضیه ازچه قراره . حاالبیخیال این حرفا...بابک و دیدی؟!الهی!چقدرپکر بود.نمی دونستم انقدرمن و دوست داره!!! ای بابا!!!من متعلق به همه ام .خفه شو رها!!!مگه توازاوناشی که بخوای متعلق به همه باشی؟ !خخخخخ خیلی سریع به سمت صندلیم رفتم وخواستم کیفم وبردارم وبرم سرکالس بعدیم که یهویکی جلوم سبزشد ...نگاهی به کتونیای قرمز مشکی طرف انداختم وفهمیدم که بعله!!!!رادوینه !بی حوصله پوفی کشیدم وسرم و باال آوردم.به چشمای رادوین خیره شدم وگفتم:فرمایش؟ رادوین به چشمام خیره شدوگفت:چی بهش گفتی؟ گنگ ومتعجب نگاهش کردم وگفتم:به کی چی گفتم؟ پوزخندی زدوگفت:فکرمی کنی من خرم؟ پوزخندی زدم وباتمسخرگفتم:فکر نمی کنم یقین دارم که توخری !بااین حرفم،رادوین اخمی کردوعصبی بهم خیره شد.باصدایی که به زور کنترلش می 74 کردتاباالنره،گفت:جدیداً زبونت خیلی دراز شده،باید کوتاهش کنم !عصبی ازجام بلندشدم وروبروش ایستادم.به چشماش خیره شدم وگفتم:من نامزدت نیستم که اینجوری باهام حرف می زنی آقای محترم!بهتره اون دهنت و ببندی و ...رادوین عصبی وسط حرفم پرید وتوهین آمیزگفت:هنوز اون قدر بدبخت نشدم که یه کی مثل توبرام تعیین تکلیف کنه.اختیاردهن من دست خودمه.هروخ که بخوام بازش می کنم وهروخ که بخوام می بندمش!من باهرکس هرجورکه بخوام حرف می زنم.خرفهم شد؟ !عصبی به چشماش خیره شدم وگفتم:نه!خرفهم نشد...متاسفانه من نمی تونم این منطق مسخره تو رو درک کنم.تو حق نداری باهرکس هرجورکه بخوای صحبت کنی.هرکسی برای خودش شخصیت داره.توفکرکردی کی هستی هان؟!توهیچی نیستی!هیچی.فقط یه دانشجوی بدبخت پررویی که یه بیماری العالج داره،اونم اینه که خودشیفته اس وفکر می کنه که آسمون پاره شده وخودش اومده بیرون .رادوین چیزی نمی گفت وفقط به من زل زده بود.به چشمای عسلیش خیره شدم.یه حس عجیبی توچشماش بود.من هیچ وقت نتونستم ازچشمای آدماحرف دلشون وبفهمم ولی حداقل این دفعه تونستم ازچشمای رادوین یه حس عجیب ودرک کنم !چشماش خیلی قشنگ بودن!رنگ چشماش محشربود...گذشته ازاون،چشماش حالت خاصی داشت که جذابیت چهره اش وبیشترمی کرد...حیف این چشمانیست که خدا داده به این گودزیال؟ !مات ومبهوت به چشماش زل زده بودم وداشتم درسته قورتشون می دادم که رادوین اخمی کردوگفت:چیه؟!خوشگل ندیدی؟ دست ازسرچشمای عسلیش برداشتم.پوزخندی زدم وگفتم:چرا.خوشگل زیاد دیدم.خوشگل گودزیالی دخترباز ندیده بودم که به لطف شمادیدم !رادوین لبخندی زدوگفت:پس خودتم قبول داری که خوشگلم؟ پوزخندم وپررنگ ترکردم وگفتم:تو؟!توخوشگلی؟(خنده مصنوعی کردم.)شوخی قشنگی بود!درست برعکس قیافه تو !لبخندرادوین جاش و دادبه یه اخم غلیظ.باعصبانیت روبه من گفت:زبونت زیادی دراز شده ها !!!!ابرویی بااالنداختم ودهنم وبازکردم تایه چیزی بگم که رادوین گفت:نمیخواد جواب بدی.توحرف نزنی من فکرنمی کنم اللیا!!!به سنگ پاقزوین گفتی زکی !!!وبعدباچشمای عسلیش زل زدبه من وگفت:نگفتی؟چی به بابک گفتی که اونجوری دپ شد؟ -هیچی نگفتم بهش - ! توگفتی ومنم باورکردم - !به جونه عمم چیزی بهش نگفتم .رادوین پوزخندی زدوگفت:بیچاره عمت!اگه بدونه تو باقسم سر اسمش چه دروغایی که نمی گی !اخمی کردم وگفتم: دروغ نمی گم. من هیچی به آقای صانعی نگفتم .وبعدهم بی توجه به رادوین،کیفم وبرداشتم وازجلوش ردشدم...خیلی سریع ازکالس خارج شدم...مرده شورم وببرن االن استادنقشه کشی میره سرکالس من بدبخت میشم !!!کالس تموم شده بود ومن مشغول جمع کردن وسایلم بودم که یهو امیر جلوم سبز شد! ا ای بابا! اصال ایناچی می خوان ازجون منه بدبخت؟!اول بابک،بعدرادوین،حاالم این؟ !البد دفعه بعدیم سعید میاد دیگه .این یه دفعه ازکجااومد؟!کالس که تازه تموم شده،اون وقت این باچه سرعتی ازکالس خودشون تاکالس مارو اومده که انقدزود رسیده؟ !امیر لبخندی زدوخیلی آروم سالم کرد.بایه لبخند،جواب سالمش و دادم ومنتظرموندم تاحرفش و بزنه .یه ذره من و 75 من کردوبعد روکردبه من وباخجالت گفت:ارغوان خانوم امروز تشریف نیاوردن؟ پس بگو!آقا دلش واسه ارغوان تنگ شده،اومده آمارش و ازمن بگیره!!!می دونستم که این امیره به ارغوان نظرداره .لبخندم وپررنگ ترکردم وگفتم:چرا.صبح باهم اومدیم دانشگاه ولی خب یه مشکلی براش پیش اومد،مجبورشد بره .امیر که معلوم بودحسابی نگران شده،گفت:اتفاقی که براشون نیفتاده؟ -نه بابا!چه اتفاقی؟نگران نباشین حالش خوبه خوبه .این وکه گفتم،نفس راحتی کشید...وزیرلبی گفت:خداروشکر .اوووف!!!!!من نمی دونستم این انقدر ارغوان و دوست داره!ببین چجوری براش نگران شده بود !!!امیر دستش و توی کیفش کردویه سری جزوه ازش بیرون آورد .یه کم که دقت کردم فهمیدم ایناجزوه های ارغوانن!!!!وا!!!!!جزوه های اری دست این چیکارمیکنه؟ امیرلبخندی زدوگفت:اگه زحمتی نیست،ارغوان خانوم و دیدین اینارو بدین بهشون وازقول من ازشون خیلی خیلی تشکر کنین .لبخندی زدم و جزوه هارو ازش گرفتم وگفتم:چشم.حتما !امیر لبخندی زدوبعداز اینکه ازمن خداحافظی کرد،ازکالس خارج شد .منم وسایلم وجزوه های ارغوان و انداختم توی کیفم و ازکالس خارج شدم .گوشیم و ازتوی کیفم درآوردم وبه ارغوان زنگ زدم .بهم گفت که به دانشگاه برگشتن و باشیدا توحیاط دانشگاه نشستن ومنم برم پیششون .بااین که هیچ میلی به دیدن دوباره شیداجون نداشتم ولی به خاطر ارغوان به سمت حیاط به راه افتادم .باالخره بعدازکلی جون کندن،ارغوان وشیدا رو پیدا کردم که کنارهم روی یکی ازصندلیای حیاط نشسته بودن.شیدا سرش و گذاشته بود روی شونه ارغوان وهای های گریه می کرد !!!ای بابا!این هنوزم داره گریه می کنه؟حاال انگاراین آقاشهاب چه تحفه ای هست که داره خودش و واسه اون می کشه !!!ارغوان و شیدا هوزم متوجه من نشده بودن،چون من پشت سرشون بودم.تک سرفه ای کردم تابلکم به چشمشون بیام !!ارغوان باشنیدن صدای سرفه من به سمتم برگشت ولبخندی زد.لبخند مهربونی تحویلش دادم وروی صندلی کنار شیدا نشستم .بامسخره بازی گفتم:سالم،سالم،سالم!!!خوش گذشت بدون من؟ شیدا همون طورکه گریه می کرد،روبه من گفت:بدون شهاب دیگه هیچ وقت،هیچ جا به من خوش نمی گذره !وگریه اش شدت گرفت .ارغوان دستاش و دور شیدا حلقه کردودر آغوشش گرفت.اینم واسه ما شده پتروس فداکار !!!نه این که آدم بدجنسی باشم ونخوام که به کسی کمک کنما!!!نه .فقط نمی دونم چرا انقدر ازشیدا بدم میاد!!!خیلی چندشه.هیچ دوستی بین من وشیدا نبوده ونیست ونخواهد بود !!یه جوریه.خیلی خودش و دست باال می گیره!!!من که ازاولش اصال بهش رو ندادم و باهاش هم کالم نشدم ولی نصف حرفایی که به ارغوان می زنه درمورد دکوراسیون خونه اشون و ماشین باباش و پرده خونه عمه اشیناو.. هست!!!خیلی ُپ َزکیه.همشم از این نامزدچلغوزش،شهاب،تعریف می کنه .خدایی همچین آدمی چندش نیست؟!من نمی دونم چرا ارغوان انقدر مهربونه!!!اصال درک نمی کنم که چرا خودش و موظف می دونه که به همچین آدم دیوونه ای کمک کنه !!!ارغوان بیش از اندازه مهربون ودلسوزه !!!بعداز اینکه شیدا یه دل سیر توبغل ارغوان گریه کرد،خودش و ازتو بغلش 76 بیرون کشیدو سرش وبه پشتی صندلی تکیه داد .قطره های اشک ازچشماش سر می خوردن و میومدن پایین.همون طورکه به یه نقطه نامعلوم خیره شده بود،شروع کردبه دردودل کردن - :یه هفته پیش بادوستم رفته بودیم بیرون برای خرید.تویکی ازپاساژا شهاب و دیدم.با یه دختر دیگه!!!کنارهم دیگه راه می رفتن وگل می گفتن وگل می شنیدن.دست دختره دور بازوی شهاب حلقه شده بود!!!نمی دونین چی به سرم اومد وقتی این صحنه رو دیدم.داغون شدم...خورد شدم...شهاب من...عشق من...تمام زندگی من...بایکی دیگه ...ودیگه نتونست به حرفش ادامه بده وزد زیر گریه.بلندبلند گریه می کرد .ارغوان ازتوی کیفش دستمال کاغذی درآوردو به سمتش گرفت.شیدا دستمال واز اری گرفت واشکاش و پاک کرد.نفس عمیقی کشیدوادامه داد - :رفتم سمتشون...شهاب و صدا کردم...شهاب تامن و دید یه اخم غلیظ روی پیشونیش نقش بست.دختره اخمی کردوازم پرسید که شهاب و ازکجا می شناسم.روکردم بهش و گفتم که من نامزد شهابم.توقع داشتم که شهاب جلوی دختره پشتم و بگیره وپام وایسه ولی زهی خیال باطل...وقتی دختره چشمای پرسوالش و به شهاب دوخت،شهاب انکار کرد.حتی گفت که من و نمی شناسه!!باورم نمیشد اون شهابی که روبروم وایساده،همونی باشه که یه زمانی بهم می گفت که بدون من نمی تونه زندگی کنه...من...باورم نمی شه که شهاب...بایکی دیگه باشه !!!ودوباره گریه اش شدت گرفت.مدام اشک می ریخت وفین فین می کرد .یه لحظه دلم به حالش سوخت...درسته من دل خوشی ازش ندارم ولی نمی تونم دربرابر گریه هاش بی توجه وخونسردباشم...تصمیم گرفتم که باهاش حرف بزنم وقانعش کنم.آخه اینجوری که نمیشه!پسره انقدربی شعور باشه که شیدارو ول کنه وبره و پررو پررو توروش وایسه بگه"من تورونمی شناسم !!!"همچین آدمی انقدرارزش نداره که شیدابه خاطرش خودش و اذیت کنه .دستم وروی شونه اش گذاشتم و مهربون ترین لحن ممکنی رو که می تونستم باشیدا داشته باشم وبه خودم گرفتم وگفتم:شیدا،عزیزم تونباید انقدرخودت و به خاطر یه آدم آشغال اذیت کنی.اون حتی انقدری ارزش نداره که تویه قطره اشک به خاطرش بریزی.چه برسه به اینکه اینجوری های های گریه کنی .شیدا باصدای تودماغی گفت: رها توچی می دونی؟!توچی می دونی ازعشق من به شهاب؟توچی می دونی؟!هان؟چی می دونی؟!!فکر کردی به همین راحتیه که فراموشش کنم؟فکرکردی خیلی راحته که برای همیشه اسم شهاب وازتو زندگیم خط بزنم؟!فکرکردی خیلی راحته که این همه عشق و تودلم تل انبارکنم و دم نزنم؟نه...اصال راحت نیست...اصال - !می دونم که راحت نیست ولی آخه تاکی می خوای خودت و عذاب بدی؟شهاب رفته،اون یکی دیگه روانتخاب کرده.توباید فراموشش کنی.می دونم خیلی خیلی سخته ولی توباید بتونی فراموشش کنی - .من نمی تونم رها!شهاب فراموش نمیشه - .مطمئن باش اگه بخوای می تونی فراموشش کنی .ارغوان که تااون لحظه ساکت بود،به زبون اومد - :رها راست میگه شیدا.من مطمئنم که اگه سعیت وبکنی می تونی فراموشش کنی .شیدا درحالیکه اشک می ریخت گفت:من هرچقدرم سعی کنم،نمی تونم تنهاعشق زندگیم وازیادببرم .اوق!!!این چرا انقدر چندشه؟تنهاعشق 77 زندگی؟بروبمیربابا! این وبه یکی بگو که نشناستت نه منی که می دونم هر روز بایکی هستی ...!نمی خواستم تواون شرایط اذیتش کنم امانمی دونم چرانتونستم جلوی زبونم وبگیرم.پوزخندی زدم وگفتم:شیداجوون مطمئنی که شهاب تنهاعشق زندگی توئه؟ بااین حرف من،شیدا اخمی کردوگفت:منظورت چیه؟ یکی از پاهام وروی اون یکی انداختم وگفتم:منظور خاصی ندارم.فقط برام جای سوال داره،تویی که هر روزت بایکی می گذره چجوری شهاب و تنهاعشق زندگی خودت می دونی؟ شیدا که اوضاع رو به هم ریخته دید،خیلی سریع بادستمالش اشکاش و پاک کرد.به چشمای من زل زدوعصبی گفت:شهاب تنهاعشق زندگی منه چون من اونای دیگه رو مثل شهاب دوست ندارم.اونابرام فقط یه سرگرمین.مثل یه عروسک !حالم داشت ازحرفاش به هم می خورد.هروقت که اسم رفاقت وسط می یومد،فکر می کردم که اکثراوقات پسرا مقصرن ودخترا گول می خورن ولی درمورد شیدا باید بگم که پسرارو گول می زنه وخودش مقصره!تاحاالدخترعوضی مثل شیدا ندیده بودم.یه آدم چطوری می تونه انقدر بدجنس باشه؟!منه خرو بگوکه دلم براش سوخت وخواستم دل داریش بدم !!!پوزخندی زدم وگفتم:آخی!چه جالب!یه چیز بهت می گم ناراحت نشیاشیداجون،وقتی توبابقیه پسرابه جز شهاب مثل یه عروسک رفتارمی کنی،چجوری انتظارداری که شهابم باتو مثل یه عروسک رفتارنکنه؟!(به چشماش خیره شدم وادامه دادم:)هرچی که عوض داره،گله نداره!!!شهاب تورو دوست نداره وتوبراش مثل یه عروسکی.من مطمئنم که شهاب همون احساسی وبه توداره که توبه بقیه نامزدات داری عزیزم .شیدا اخم غلیظی کرده بودوباعصبانیت به من زل زده بود.یه دفعه عصبی ازجاش بلندشدو روبروی من ایستادودادزد - :هیچ می فهمی چی داری میگی عوضی؟ منم ازجام بلندشدم وروبروش ًل ایستادم.اخمی کردم ودادزدم - : حرف دهنت وبفهم.دوماً مگه دروغ می اوا گم؟!اصالمگه عشق ودوست داشتن زور زورکیم میشه؟!شهاب تورو دوست نداره.چرا این و نمی فهمی؟اگه دوست داشت به پات می نشست ونمی رفت دنبال یکی دیگه.(پوزخندی زدم وادامه دادم:)هرچند من خیلی خیلی برای شهاب خوشحالم چون از دست یه دیوونه روانی خالص شد و خودش و نجات داد.مطمئنم که بدون توخوشبخت میشه .انقدر این حرفام وبلندگفته بودم که تمام کسایی که دوروبر مابودن،زل زده بودن به ما !شیدا خیلی عصبانی بود ولی خب جوابی هم نداشت بده.واسه همینم بادندون،مشغول کندن پوست لبش شد!داشت خودخوری می کرد .روبه ارغوان گفتم:پاشو بریم .ارغوان باتعجب گفت:کجا؟ - !هرجایی به جز اینجا - .من نمیام.توبرو .عصبی بهش توپیدم:یعنی چی من نمیام؟!می خوای اینجا بمونی که چی بشه؟(به شیدا اشاره کردم وگفتم:)می خوای اینجا پیش این بمونی؟ شیدا عصبی گفت:این به درخت می گن .پوزخندی زدم وگفتم:حی ف درخت !شیدا اخم غلیظی کردوپشت چشمی برام نازک کرد .ارغوان باعصبانیت گفت:رها،اگه کمک نمی کنی تااین قضیه حل بشه پس خواهشا خراب ترش نکن.تومی تونی بری .این چی می گه؟!اینم دوسته من دارم؟!به جای اینکه پشت من وایسه،داره ازشیدا جوونش طرفداری می کنه . 78 پوزخندی زدم وگفتم:باباتواصال ننه بروسلی!بیخیال شوارغوان.بیابریم.مگه هراتفاقی که میفته،تومسئول حل کردنشی؟ ارغوان باهمون لحن قبلی گفت:رها خواهش می کنم برو !!!کیفم وازروی صندلی برداشتم وبه سمتش رفتم.کنارش وایسادم وگفتم:اوکی اری جون.دارم برات !وازکنارش رد شدم .تصمیم گرفتم به سمت دستشویی برم وآبی به سروصورتم بزنم.حالم اصال خوب نبود.روز خیلی بدی بود...اون ازاول صبح وگریه های شیدا،اون از بابک وپیشنهادش،اون ازحرفای رادوین،اینم از رفتار ارغوان !!!فکرشم نمی کردم که ارغوان به خاطر آدمی مثل شیدا من و بفروشه !یعنی انقدری ارزش نداشتم که به خاطرم قید این دختره رو بزنه؟!ای خاک توسرمن بااین دوست صممیم .به دستشویی رفتم و یه آبی به صورتم زدم .ازدستشویی بیرون اومدم وبه سمت یکی ازصندلیای نزدیک اونجا رفتم ونشستم .باید به اشکان زنگ می زدم وبهش می گفتم که بیاد دنبالم چون ارغوان خانوم مشغول رسیدگی به شیدا جون و مشکالتشون هستن . گوشیم وازتوی کیفم بیرون آوردم وشماره اشکان وگرفتم.سراولین بوق برداشت - : بله؟ !باخنده گفتم:روگوشیت خوابیدیه بودی که انقدر زودجواب دادی؟ !اشکان خندیدوچیزی نگفت .سعی کردم،لحن مظلوم وملتمسی به خودم بگیرم تا اشکان وراضی کنم که بیاد دنبالم .مظلوم گفتم:اشی !!!!!اشکان خندیدوگفت:جونه رها نمی تونم بیام دنبالت کلی کارریخته رو سرم .باتعجب گفتم:توازکجافهمیدی که من ازت می خوام بیای دنبالم؟ -دیگه دیگه!اگه ما بعده سال شومارو نشناسیم که اشی نیستیم دیگه .مظلوم ترازقبل گفتم:اشی!!!تورو خدا...بیادیگه - .مگه قرار نبود با ارغوان بیای؟ -چرا ولی خب یه مشکلی پیش اومده اون نمی تونه من و بیاره .اشکان خندیدوگفت:پس پیاده برو الغرکن - .اشکـــان - !!!!مگه بدمیگم؟!هر روز داری باماشین میری دانشگاه،یه بارم پیاده برو - .آخه ...اشکان پرید وسط حرفم:اماوآخه نداره.من خیلی کار دارم رها!مواظب خودت باش.(خندیدوادامه داد:)داری پیاده میای،حواست به ماشیناباشه،ازخط عابرپیاده برو،اگه راه خونه رو گم کردی به آقاپلیسه بگو بیارتت خونه!بی مزه هم خودتی.خداحافظ .دهنم و بازکردم تایه چیزی بگم که صدای بوق بوق بلند شد.اَه!!!قطع کرد .بی حوصله گوشیم و توی کیفم پرت کردم و صورتم و بادستام پوشوندم .نمی دونستم باید ازحرفای آخراشکان بخندم یا باید ازحرفای آخر ارغوان گریه کنم !قاطی کرده بودم فجیح!!!!آخه این چه وضعشه؟خیلی روز گندیه!خدا کنه زودتر تموم شه واتفاق بد دیگه ای نیفته !!!توافکار خودم بودم که صدای زنگ گوشیم من به خودم آورد.به گوشی نگاه کردم.ارغوان بود !!!دوست نداشتم جوابش و بدم.واسه همینم بی توجه به زنگ زدن موبایل،به درخت روبروم خیره شدم .ارغوان دست بردار نبودویه بند زنگ می زد!ای بابا!بیخیال دیگه.چه کاریه؟!خب قطع کن اون و دیگه،ترکید !گوشیم انقدر زنگ خورد که وسوسه شدم وتصمیم گرفتم که جواب بدم.علی رغم تمام حرفایی که زدم ودل پرم از ارغوان،دلم براش پرمی کشید !!!گوشی وازتوی کیفم بیرون آوردم ودکمه سبزو فشار داد - :بله؟ - !بله وبال!کدوم گوری هستی تو؟ -فکرنمی کنم برای سرکار الیه مهم باشه - .چرا.اتفاقاخیلی خیلی مهمه - .ا !!!؟!!؟پس اگه انقدر براتون 79 مهمه،چرا جلوی شیدا جون من وسنگ رویخ کردین؟ !ارغوان ملتمس گفت:بیخی بابا!توچقدر گیری.حاالکاریه که شده دیگه - .می تونست نشه.اگه تو پشت من وایمیستادی اینجوری نمی شد - .رها!!!! اذیت نکن دیگه - .من اذیت نکنم یاتو؟!مثل اینکه تواصال حالیت نیست چی کار کردیا - !!می شه بفرمایید چی کار کردم که شماانقدر ازدست من ناراحتید؟ -دیگه چیکارمی خواستی بکنی؟!آبروی نداشته ام وجلوی اون دختره بی شعور پزکی زشت بی ریخت بردی.به توام می گن دوست؟!ای خاک توسرمن کنن با این دوست داشتنم - .باورکن من فقط می خواستم به شیدا کمک کنم.همین - ! بعله!!!اون که صدالبته. فقط من نمی دونم چرا گاهی اوقات روحیه پتروس فداکاری تو وجود شما زنده می شه!!!!ازاین به بعد باید بهت بگیم اری،ننه ی بروسلی دیگه .بااین حرفم یکی ازخنده ترکید.اولش فکر کردم،ارغوانه اما یه ذره که دقت کردم،دیدم صدا ازپشت سرم میاد .سرم و چرخوندم ودیدم ای دل غافل!!!!بدبخت شدم رفت .رادوین وامیر درست پشت سرمن روی چمنانشسته بودن.البته نشسته که نه!!!رادوین ازخنده پهن زمین شده بود وامیرم به صورت نوسانی باالوپایین می رفت !!!!وای خدا!!!!من چرا انقدراحمقم؟!چجوری اینارو ندیدم؟!مگه میشه؟!مگه من کورم که دوتا آدم به این گندگی رو نبینم؟ !اَه!!!!مثل اینکه من اگه یه روز ضایع نشم،روزم شب نمیشه !صدای ارغوان مانع ازفکر کردن به شاهکارم شد - :رها؟!!!رها!!!کوشی تو؟!رها ...گوشی و به سمت گوشم بردم وخیلی آروم گفتم:اری فعال !وقطع کردم .به رادوین وامیر خیره شده بودم وداشتم تودلم به خودم فحش می دادم !سعی کردم مثل همیشه موضع خودم و حفظ کنم و وا ندم...بااینکه همش ضایع می شم ولی بزنم به تخته سنگ پاقزوینم !اخم غلیظی کردم وروبه رادوین گفتم:نیشت و ببند !بااین حرفم،امیر خفه خون گرفت اما رادوین نه تنهاخفه نشد بلکه خنده اش شدت گرفت !عصبی گفتم:توکجای دنیانوشته که توباید به حرف زدن من با نامزدم و دوستم گوش بدی؟ !رادوین البه الی خنده هاش گفت:همون جایی که نوشته توباید به حرف زدن من با نامزدام گوش بدی . وازخنده پهن زمین شد .وا!!!!!روانی.چرا الکی می خنده؟من خیلیم حرف خنده داری نزده بودم !ولی ُپربیراهم نمی گفتا!!!وقتی من به حرف زدنای اون گوش می دم چرا اون نباید به حرف زدنای من گوش بده؟ولی بازم با این حال،تغییر موضع ندادم .رادوین بعداز اینکه یه دل سیر خندید،روبه من گفت:خیلی باحال بود.اشی...اری...اری،ننه بروسلی ... ویهو دوباره از خنده پهن زمین شد .امیرم به سختی داشت خودش و کنترل می کرد تا نخنده !!آب دهنم و قورت دادم و روبه رادوین گفتم:یعنی همش و شنیدی؟ !رادوین سرش. به عالمت تایید تکون داد - .همه اش و؟ -همه ی همش و !وازخنده ترکید . ای خاک توسرمن کنن!!!مگه میشه آدم انقدرکور باشه که دوتاگودزیالرو نبینه؟ !رادوین البه الی خنده هاش گفت:به خداخیلی باحال بود.اری...اشی...اسم مخفف میذاری؟!اری ننه بروسلی؟ !اخمی کردم تاشاید رادوین به خنده اش پایان بده اما ...نخیر!!!مثل اینکه این آقاخیال بستن نیشش و نداره !ازجام بلندشدم وکیفم روی دوشم انداختم.روبه رادوین گفتم:کارت اصالدرست نبودکه به حرفای من گوش دادی !رادوین خنده اش و قطع 81 کردوبه من زل زد.پوزخندی زدوگفت:ببین کی داره کار درست وغلط و به من یاد میده ! جوابی نداشتم که بهش بدم...به عالوه این دفعه دیگه واقعاحوصله کل کل نداشتم !!!ولی سعی کردم که مثل همیشه موضعم و حفظ کنم.واسه همینم به یه اخم غلیظ بسنده کردم وازکنار رادوین گذشتم .ازپشت سرم صدای رادوین وشندیم که می گفت:خدایی خیلی توپ حال اون دختره لوس و گرفتی .باخنده ادامه داد - :حتی حرف زدنت بااری و اون دخترلوسه روهم شنیدم .ودوباره ازخنده ترکید .بی شعوور !!!!یعنی تمام حرفای من وشنیده؟!آخه این کجابودکه من ندیدمش؟ !ای خاک توسرمن کنن!!!!بدبخت شدم رفت!اگه اتفاقا واحمق بازیای امروز من و واسه کسی تعریف کنن،شرفم رفته !!!چه روز گندیه امروز !سعی کردم دیگه به اتفاقای بدی که امروز افتاده،فکر نکنم.واسه همینم ذهنم و خالی کردم وتمام فکرم و متمرکز راه رفتنم کردم تا یه وخ نیفتم زمین !!باید باتاکسی می رفتم خونه .علی رغم میل باطنیم،به سمت درخروجی دانشگاه به راه افتادم .دیگه ازدانشگاه خارج شده بودم که گوشیم زنگ خورد .بعداز کلی جون کندن وکشتی گرفتم باکیفم،تونستم گوشیم و پیدا کنم .نگاهی به صفحه گوشی انداختم.بادیدن اسم ارغوان ناخودآگاه دستم رفت روی دکمه سبزوصدای ارغوان توی گوشم پیچید - :کجایی؟ - !برای تو فرقیم می کنه؟ - !لوس نشو دیگه.کجایی؟ -دم در دانشگاه - .خب پس همونجا که هستی باش.دارم میام دنبالت باهم بریم - .الزم نکرده.خودم دارم می رم .ارغوان جدی وقاطع گفت:همون جاباش،دارم میام.حرف زیادیم نزن.بای .وبعد صدای بوق بوق بلند شد .ازدست ارغوان خیلی حرصم گرفته بود ... توفیلمادیده بودم که وقتی آدمای باکالس حرصشون می گیره،پاشون و می کوبن به اولین چیزی که دستشون میاد .واسه همین منم برای خالی کردن حرصم،با پام یه لگد محکم زدم به ماشینی که کنارم بود .به محض برخورد پام باماشین،آخی ازنهادم بلند شد !درد پام یه طرف،صدای گوش خراش دزدگیر ماشین یه طرف !!!یه صدای داشت که نگو ونپرس ...انگاربه بانک مرکزی دستبرد زده بودم !!!صدای دزدگیره بدجور رومخم بود.پامم حسابی درد گرفته بود .یکی نیست بهم بگه که وقتی جنبه نداری چرا الکی ادای این آدمای شیک وباکالس و درمیاری؟ !توحال وهوای خودم بودم که صدای بوق یه ماشین ازپشت سرم من وبه خودم آورد .باقیافه ای که ازدرد پام،مچاله شده بود،به عقب برگشتم وباراننده چشم توچشم شدم .واین راننده ی خل وچل کسی نبود جز اری که داشت بانیش باز به من نگاه می کرد !!اخمی کردم و به سمت در شاگرد ماشین رفتم . عصبی درو بازکردم و خودم و پرت کردم توماشین .درو محکم بستم و دهنم و باز کردم - :توخجالت نمی کشی؟!مرده شورت و ببرن.اگه بدونی من امروز ازدست تو چی کشیدم!کله صبحی اون دختره ی بی شعور اومده گند زده به احواالت من،بعدشم که خانوم ُنطق کردن،برای من نت بگیر سر کالس!گذشته ارهمه اینا اگه بدونی چه روزی بود امروز!!!بابک اومد یه جور زر زر کرد،رادوین اومد یه جور دیگه زر زر کرد...(یه دفعه نمی دونم چی شده که قیافه امیر اومد توی ذهنم وگفتم:)راستی تو کی جزوه ات و داده بودی به امیر که امروز اومده جزوه هات و به من پس داده؟!چشمم روشن!!!دیگه 81 یواشکی به پسر مردم جزوه می دی؟!اون وخ من اینجابوقم؟نباید یه ندابه من بیچاره بدی؟!ای خاک توسرت کنن.(ویه دفعه قیافه شیدا اومد جلوی چشمم وبدون اینکه به ارغوان اجازه صحبت بدم،دوباره خودم شروع کردم به حرف زدن:)اون چه وضع حرف زدن بود؟!چرا جلوی شیدا اونجوری کردی؟!یعنی من به اندازه اون دختره ی چلغوز ارزش ندارم که به جای من طرفدار اون شدی؟!اگه بدونی چقدر اعصابم از دستت خورد بود!!!!پاشدم رفتم دستشویی تا خیر سرم یه آبی به سروصورتم بزنم.بعدش رفتم رویکی ازصندلیا نشستم وزنگ زدم به اشکان.بعدشم که توزنگ زدی.نگو اون رادوین بی شعور با امیر دقیقاپشت من نشسته بودن وهمه چی و شنیدن!تقصیر توئه دیگه...وگرنه من انقدر گیج نبودم که دوتا گودزیالبه اون گندگی رو نبینم.انقدر بدم میاد ازاون عوضی بی شعور زشت بی ریخت خودشیفته دخترباز !!!در طول صحبتم ارغوان مدام لبش و می گزید وبا ابروهاش به پشت ماشین اشاره می کرد .وا!!!اینم ازدست رفته ها !روبه ارغوان گفتم:چته تو هی ابروت و واسه من نمایش می دی؟!؟!منگول شدی؟!باشه بابا فهمیدم ابرو داری!چرا الکی لبت و گاز می گیری؟!باشه بابا دیدم لب داری.خداشفات بده!چرا هی الکی به پشت ماشین اشاره می کنی؟!مگه این پشت چی هست که ...سرم و به عقب چرخونده بودم وبادیدن چشمای عسلی رادوین،حرفم نصفه نمیه مونده بود ! امیر بایه لبخند به من نگاه می کردو صورت رادوینم قرمز شده بود!!!فکر کنم خیلی خیلی جلو خودش و گرفته بود تانخنده .امیر روبه من گفت:دست شما درد نکنه دیگه رهاخانوم،ماشدیم گودزیال؟ !بااین حرف امیر،رادوین ازخنده ترکید !منی که اصال خجالت مجالت حالیم نیست شرخ شده بودم!!!خیلی افتضاح بود!هرچی ازدهنم دراومد بار امیر ورادوین و... کرده بودم و ازدس ت قضا اونام همه اش و شنیده بودن !همش تقصیر ارغوانه که بهم نگفت اینا اینجان !!اون بیچاره که می خواست بهت بگه.ندیدی چجوری ابروش و برات کج وکوله می کرد؟!توخودت خری که منظورش و نفهمیدی.اصالمن خرچجوری این دوتاروندیدم؟!این دوتاگودزیالکه پشت ماشین نشسته بودن!!!دیگه واقعابه کوربودن خودم اطمینان حاصل کردم !!باصدای آرومی که خودمم به زور می شنیدم روبه امیر گفتم:ببخشید آقای خالقی منظوری نداشتم !رادوین به جای امیر جواب داد - :خوبه منظوری نداشتی که اینجوری حرف زدی!اگه منظور داشتی دیگه چی می گفتی؟ !باحاضرجوابی رادوین انگارکه منم دوباره روحیه کل کل کردنم و به دست آوردم .برعک س آقای خالقی همه حرفایی که به تو زدم، درست و پوزخندی زدم وگفتم:اتفاقا بامنظور بوده !این دفعه امیر ازخنده ترکید .رادوین اخم غلیظی کردو باآرنجش به پهلوی امیر زد.امیرم به زور نیشش و بست وسعی کرد که دیگه نخنده . رادوین باهمون اخم غلیظش به من خیره شده بود.مطمئن بودم که داره تو ذهنش من و دار می زنه و بعدم سنگ قبرم ومی شوره وحلوام و خیرات می کنه .برای ایکنه دیگه جو رو ازاینی که هست ضایع ترنکنم،سرم و چرخوندم و به روبروم خیره شدم .سکوت فضای ماشین و پرکرده بود .ارغوانم وقتی شرایط و اونجوری دید،استارت و زد وبه راه افتاد .ده دقیقه از راه افتادنمون گذشته بود ولی هنوزم سکوت حکم فرمابود .سکوت 82 خیلی بدی بود.واقعا افتضاح بود !!!ارغوان حواسش شیش دونگ به راندگیش بودو از امیرو رادوینم صدایی درنمی یومد.عجیب بود که رادوین بتونه خفه خون بگیره !باالخره امیر سکوت و شکست وخطاب به ارغوان گفت:خیلی زحمت دادیم خانوم همتی .ارغوان لبخندی زدوگفت:نه بابا.این چه حرفیه؟ -اگه ماشین رادوین خراب نمی شد مزاحمتون نمی شدیم - .آقاامیر مزاحم چیه؟!شمامراحمید .ایش!!!!پس ماشین آقارادوین خراب شده!!!به درک که خراب شده تاباشه از این خرابیا !اصال من نمی دونم خرابی ماشین اینا چه ربطی داره به اری؟نمی دونم چرا ارغوان امروز شده ننه بروسلی!اون از کمک کردنش به شیدا،اینم ازکمک کردنش به اینا !دیگه هیچ حرفی زده نشد تاوقتی که رسیدیم به یه کوچه که امیرروبه ارغوان گفت:همین جاس...ممنون میشم نگه دارید .ارغوانم نگه داشت .امیر لبخندی زدوروبه ارغوان گفت :خیلی زحمت دادیم.ببخشید .ارغوان لبخندی زدوگفت:خواهش می کنم آریااالمیر...کاری نکردم که !!امیرم لبخندی زدوگفت:شمالطف دارین.به هرحال ممنون.فعال خداحافظ .روکرد به من و گفت:خداحافظ رهاخانوم .من و ارغوانم بایه لبخند جواب خداحافظیش و دادیم .و امیر ازماشین پیاده شد .رادوینم روبه راغوان گفت:لطف کردین ارغوان خانوم.خداحافظ .ارغوان لبخندی زدوگفت:خواهش می کنم.خداحافظ .عوضی بی شعور حتی یه خداحافظی خشک وخالیم ازمن نکرد!!!نکردکه نکرد...مگه من به خداحافظی اون محتاجم؟ !!رادوین ازماشین پیاده شد و وقتی می خواست درو ببنده،کله اش و کردتوی ماشین وروبه من گفت:دارم برات رها خانوم!حاالمن عوضی بی شعوور زشت بی ریخت خودشیفته دختربازم دیگه!نه؟ !پوزخندی زدم وگفتم:چه خوب همه صفاتت و حفظ کردی خودشیفته !رادوین پوزخندی زدو در ماشین و بست .دلم می خواست،برم و بزنم لهش کنم اما حوصله دردسر نداشتم.امروز به اندازه کافی گند بود،نمی خوام گندترش کنم !!!ارغوان برای امیر ورادوین بوقی زدوبه راه افتاد .منم باهمون اخمی که ازاول داشتم،روم و از اری برگردوندم و به خیابونا وآدما خیره شدم .چند دقیقه ای توسکوت گذشت تا باالخره ارغوان به حرف اومد - :حا ل رهاخانوم اخموی پاچه گیر ما چطوره؟ اخمم وغلیظ ترکردم و گفتم:بده...خیلیم بده - .چرا اون وخ؟ !پوزخندی زدم وگفتم:بااون همه اتفاقی که برام افتاده،انتظار داری خوب باشم؟ !ارغوان لبخندی زدوگفت:الهی من بمیرم واسه توکه اون همه اتفاق بد برات افتاده - !الزم نکرده توبرای من بمیری.همه این آتیشا ازگور توبلندمیشه !!!ارغوان خندیدوگفت:من چی کاره ام؟!؟ به سمت ارغوان برشگتم و بهش زل زدم.باعصبانیت گفتم:توچیکاره ای؟!تقصیر توبود که من اعصابم خورد شدو رفتم دستشویی وروی صندلی ای نشستم که رادوین وامیر پشتش بودن.تقصیرتوبودکه اونا همه حرفای من و شنیدن.تقصیر توبودکه امیرو رادوین سوار ماشینت کردی و به من بدبخت نگفتی.منم دهنم و باز کردم و هرچی دلم خواست بارشون کردم.اینا همش تقصیر توئه.همش !!ارغوان لبخندی زدومهربون گفت:باشه اینا همش تقصیر منه!قبول.حاال حوصله داری باهم بریم تابستنی توپ بزنیم بر بدن؟ !اخمم و غلیظ ترکردم ودرحالیکه روم و از ارغوان برمی گردوندم،گفتم:نه !!ارغوان اخمی 83 کردوگفت:چه کینه ای هستی تودختر!حااالنگار چی شده.لوس !من لوس نبودم،نیستم ونخواهم بود ولی خدایی اون روز اعصابم خیلی خورد بود...حالم اصالخوب نبودو مهم تراز همه اتفاقای خیلی بدی افتاده بود !تاوقتی که به دم درخونه مارسیدیم،من به بیرون خیره شده بودم وارغوانم به روبروش .وقتی رسیدیم،ارغوان روبه من گفت:رسیدیم رهاخانوم اخمو .روبه ارغوان گفتم:دستت درد نکنه.خداحافظ .درماشین و بازکردم وپیاده شدم .می خواستم از ماشین فاصله بگیرم که صدای ارغوان من و دوباره به سمت ماشین برگردوند - :رها خانوم جزوه های من و یادت رفت بهم بدی .لبخندی زدم و جزوه های ارغوان و ازتوی کیفم بیرون آوردم .به ماشین نزدیک شدم وجزوه هارو از پنجره به دست ارغوان دادم .سرم و ازپنجره کردم توی ماشین و لبخند شیطونی زدم وگفتم:دیدی اری خانوم؟!دیدی که این آقاامیر دوست داره؟!دیدی من هی بهت می گفتم،توهی می گفتی نه !ارغوان اخمی کردوگفت:کی گفته که امیر من و دوست داره؟ - ! من - !!بروبابا.اون هیچ احساسی به من نداره .شیطون ترازقبل گفتم:ازکجا انقدر مطمئنی؟ ارغوان خندیدوگفت:مگه تونبودی که تادودیقه پیش اخمات توهم بود؟!چی شدکه یهو انقدر شنگول شدی!؟ باشیطنت گفتم:توجواب من و ندادی،ازکجا می دونی که امیر دوست نداره؟ ارغوان نگاهش و ازم گرفت وبه روبروش خیره شد.اخم غلیظی روی پیشونیش نقش بسته بود .باصدای آرومی گفت:توازکجا مطمئنی که امیر من و دوست داره؟ -ازاونجایی که همش یه جوری نگاهت می کنه،ازاونجایی که همش بهت سالم می کنه،ازاونجایی که ازت جزوه گرفته،ازاونجایی که امروز وقتی دید که نیومدی،نگرانت شده بود،ازاون جایی که وقتی می گفت ارغوان خانوم چشماش برق می زد .ارغوان به من خیره شدوگفت:راست می گی رها؟!نگرانم شده بود؟ !!لبخندی زدم وگفتم:بله که نگرانت شده بود.خیلیم نگرانت شده بود.اونقدری که وقتی بهش گفتم که حالت خوبه،حال اونم ازاین رو به اون رو شد .ارغوان ناباورانه خندیدوگفت:داری دستم می ندازی؟ - !نه به خدا!واسه چی باید دستت بندازم؟ این بار ارغوان چیزی نگفت ودوباره به روبروش خیره شد.برعکس دفعه قبل،این دفعه یه لبخند قشنگ روی لبش بود .لبخندی زدم وگفتم:من مطمئنم که امیر دوست داره.نه تنها اون تورو دوست داره بلکه تواَم عاشق اونی!!!خرخودتی اری جون...من می دونم که دوسش داری !!ارغوان نگاهش و به چشمای من دوخت وگفت:چرت نگو رها!من هیچ احساسی ...وسط حرفش پریدم - :توچرت نگو ارغوان.من مطمئنم که این عشق دوطرفه اس .و درحالیکه ازماشین فاصله می گرفتم،براش دست تکون دادم ودادزدم:خداحافظ خانوم عاشق پیشه !!وبدون اینکه منتظر جواب ارغوان بمونم،به سمت خونه رفتم و زنگ و زدم . وقتی وارد خونه شدم یه راست به اتاقم رفتم وروی تخت ولو شدم.گوشیم وگرفتم دستم وبه ساراخانوم بی معرفت اس دادم...کلی ازش گله کردم که چرانمیادمن ببینمش واونم گفت که سرش شلوغه...وقتیم ازش پرسیدم که رفت دکتریانه؟!!گفت که حالش خوبه ونیازی به دکتررفتن نیست...بازم کلی اصرارکردم ولی گفت نمیره دکتر!!نمی دونم این دیوونه چرابه فکرسالمتی خودش نیست؟!!مثل اینکه بایدیه روزپاشم ببرمش دکتر !!! 84 خالصه بعدازکلی چرت وپرت گفتن اس بازیمون تموم شد...گوشیم وگذاشتم روی میزعسلی کنارتخت وچشمام بستم...پتوروکشیدم روی خودم و توی رخت خوابم غلت زدم...طولی نکشید که خوابم برد .باصدای زنگ گوشیم ازخواب نازنینم بیدار شدم . اَه...توروح آدم مزاحم !!!!!!!!باچشمای نیمه باز دستی بردم وگوشیم وازروی میزبرداشتم .اولش خواستم ریجکت کنم اما بادیدن اسم آرش،ازکارم منصرف شدم ودکمه سببزو فشاردادم.صدای آرش توی گوشم پیچید - :سالم .باصدای خواب آلودوآرومی گفتم:علیک سالم - .خواب بودی؟ -آره - .ببخشید بیدارت کردم - .بیخیال بابا.مهم نیست.خب تعریف کن ببینم چی شده؟ !آرش مکث کوتاهی کردو نفس عمیقی کشید وباصدای پکروناراحتش گفت - :راستش رها...دیروز وقتی ازشرکت برگشتم خونه،طبق معمول همیشه گوشیم و روی مبل پرت کردم ورفتم یه آبی به صورتم بزنم.ازشانسه خوب منم یکی از همکارام که خیلی باهام صمیمیه وهمه چی و راجع به مهسا می دونه ...وسط حرفش پریدم - :مهسا کیه؟ آرش کالفه گفت:رها تورو خدا خنگ بازی درنیار.مهسا دیگه.همون که دوستش دارم،همون که قرار شده بری باهاش حرف بزنی . -آهان.خب می گفتی - .هیچی دیگه اون سیامک دیوونه - ...سیامک کیه؟ آرش اینبار عصبانی دادزد:رهـــا !!!!!بالحن مسخره ای گفتم:جونه رها؟ عصبی ترازقبل گفت:وقت گیرآوردی روانی؟من االن اعصاب ندارم،اون وخ تومسخره بازی درمیاری؟ خنده ای کردم و گفتم:باشه.باشه.ببخشید.بقیش و بگو - .چی می گفتم؟ - !داشتی می گفتی که این یارو سیامکه رفیقت ...آرش وسط حرفم پرید:آره دیگه.وقتی من دستشویی بودم،این سیامک دیوونه بهم اس میده وتواسش میگه که "چی شد راجع به خواستگاری از مهسا بادختر خاله ات حرف زدی؟".نگو مامان منم این اس ام اس رو می خونه.وقتی من ازدستشویی اومدم بیرون،بناکرد به دادوهوار کشیدن که مگه من برگ چغندرم که درمورد خواستگاریت باهام هیچ حرفی نزدی وچرا رهاباید برای توبره خواستگاری وازاین جور چیزا.منم اعصابم بدجور خط خطی بود دادوبیداد کردم.یه چیزی اون گفت،یه چیزی من گفتم.مامانم برگشت گفت که توبی جامی کنی هنوز سنت رقمی نشده می خوای زن بگیری.منم اعصابم خورد شد،ازخونه زدم بیرون .پوفی کشیدم وگفتم: خاک توسرت - .چراخاک توسرمن؟خاک توسر سیامک خر که اس داد - .هم خاک توسر اون هم خاک توسرتو.االن کجایی؟ - !! خونه سیامک - .می خوای چه غلطی کنی بزغاله؟ - اگه می دونستم که زنگ نمی زدم ازتوکمک بخوام - .االن مشکل خاله دقیقاچیه؟ -نمی دونم دقیقا مشکلش چیه ولی بهونه اش سن کم منه - .سن توکمه؟توکه سن پیر خرو داری - !بمیر رها.االن وقت شوخی نیست.بگومن چه گلی به سرم بگیرم؟ اومدم جوابش و بدم که ارغوان زنگ زد .به آرش گفتم:آرش من پشت خطی دارم،بعدا خودم بهت زنگ می زنم - .باشه پس منتظرم - .باشه .وقطع کردم وبه تماس ارغوان جواب دادم .صدای هق هق گریه توگوشم پیچید .ای وای خاک به سرم!!!چه شده؟ !!داشتم ازترس سکته می کردم،باتته پته گفتم:چی...چی شده... ارغوان؟ ارغوان باگریه گفت:باید ببینمت رها . -باشه.کجا؟ -ده دیقه دیگه میام دم درتون - .باشه.منتظرم .وارغوان حتی جواب من 85 و هم ندادوقطع کرد .خیلی نگران اری بودم.تاحاال سابقه نداشت که ارغوان اینجوری پشت تلفن گریه کنه.یعنی چی شده؟ !انقدر هول بودم که اصال نفهمیدم چی پوشیدم !!!! خیلی سریع ازاتاقم خارج شدم و به سمت درورودی رفتم ودرجواب سواالی پی درپی مامان که"کجامیری این وقت شب؟چی شده؟این چه وضعه لباس پوشیدنه؟و..."سکوت کردم .به حالت دو از خونه خارج شدم.خیلی سریع دمپایی پوشیدم که یهو شترق !!!یه رعدوبرق مهیب وپرسرصدا گوشم و کر کرد.بعداز اونم یه بارونی گرفت که نگو ونپرس .یکی نیست به من بگه آخه مگه رغدوبرق صدای شترق میده؟ منم دیگه بابا!!!یه چیزی پروندم.خخخخخخ خفه شو رها.االن اری می رسه .با به یادآوردن ارغوان،باتمام سرعتی که درتوانم بود به سمت درحیاط رفتم و درو باز کردم .ارغوان هنوز نیومده بود.واسه همینم مجبور شدم زیر اون بارون دم در وایسم .درعرض ثانیه موش آب کشیده شدم .صدای جیغ جیغ کردنای مامان و می شنیدم - :رها...ذلیل نشی الهی دختر!بیاتو خونه.دم درچی می خوای؟!خیس شدی.سرما می خوری.رها !!!!!!!! ولی من حتی کوچک ترین توجهی به سرماخوردن وخیس شدن نمی کردم.نگران ارغوان بودم .دوباره صدای یه رعدوبرق دیگه اومدوبارون شدت گرفت.تمام هیکلم خیس شده بود .چند دقیقه ای که منتظر موندم،ارغوان رسید.به سمت ماشینش دویدم که فاصله چندانی باهام نداشت .اونم ازماشین پیاده شدو به سمتم دوید .وقتی بهم رسید،خودش و انداخت تو بغلم و زد زیر گریه .محکم بغلش کرده بودم وبادستام کمرش و نوازش می کردم .آروم گفتم:چی شده ارغوان؟!نصفه جون شدم.تورو خدا بگو چی شده؟ ارغوان البه الی هق هق گریه هاش بریده بریده گفت:امیر...نامه...امروز ...هیچی ازحرفاش سردر نیاوردم .ازبغلم بیرون کشیدمش و به صورتش خیره شدم.قطره های اشکاش بین قطره های بارون گم شده بود .گفتم:امیرچی؟!نامه چیه؟درست حرف بزن ببینم چی میگی؟ !!ارغوان بین اون همه اشک لبخندی زدو دهنش و باز کردویه چیزی گفت ولی من هیچی نفهمیدم .چون درست همون موقع یه رعدوبرق دیگه دل آسمون وپاره کردوصداش باعث شدکه من نشنوم ارغوان چی میگه ...منتظر به چشمای ارغوان خیره شدم وگفتم:چی گفتی؟یه باردیگه بگو .ارغوان لبخندش و پررنگ ترکردوگفت:باالخره گفت - .کی چی وگفت؟ -امیر...بهم گفت که دوستم داره .این و که شنیدم دیگه نفهمیدم چیکار میکنم.ازخوشحالی زیاد جیغ بلندی زدم .باشوروشوق وصف نشدنی ارغوان و محکم بغل کردم.جیغ زدم - :گفت...باالخره گفت .ازبغلم جداش کردم و به چشماش زل زدم .لبخندی زدم واین دفعه بلند تر ازدفعه های قبل جیغ زدم:گفت!!!!!!امیر ...یه دفعه دستشو گذاشت روی دهنم وآروم گفت:چه خبرته دیوونه؟چراجیغ می زنی؟ به زور دستش و از روی دهنم کنار کشیدم وجیغ زدم - :می فهمی چی میگی؟باالخره داری ازترشیدگی درمیای !!صدام و آروم ترکردم وادامه دادم - :دیدی بهت گفتم دوست داره؟بچه خرمی کردی؟(درحالیکه اداشو درمیاوردم:)امیر من و دوست نداره.منم هیچ عالقه ای بهش ندارم .دوباره باصدای خودم گفتم - :من اگه تورنشناسم بایدبرم بمیرم...ازاولش جونت برای امیر می رفت.اگه 86 دوستش نداشتی که االن این جوری ازخوشحالی گریه نمی کردی .ارغوان لبخندی زدوهیچی نگفت .یه دفعه چهره عصبی مامان تو چهار چوب در ظاهر شد وجیغ کشید : -چه غلطی می کنی اون بیرون؟ماآبرو داریم تودرو همسایه.چرا جیغ می زنی؟خل شدی؟مگه من ...یه دفعه انگار تازه ارغوان و دید!!!بقیه حرفش و خوردو یه لبخند اومد روی لبش .به سمتمون اومد وارغوان و بغل کرد.انگار نه انگارکه زیربارون بودیم وداشتیم خیس س می شدیم...هممون فراموش کردیم که تمام تنمون خی خالی شده !! بعداز کلی خوش وبش باارغوان به زور آوردش توخونه و دستور داد که باید شب خونمون بمونه ونمیشه این وقت شب برگرده خونه.گفت که خودشم به مامان ارغوان زنگ می زنه .منم که ازخدام بود.باید همه چی وهمین امشب اززیر زبون اری بیرون می کشیدم .باهم وارد خونه شدیم. بعداز اینکه ارغوان با بابا واشکان سالم وعلیک کرد،مامان به سمت مبل راهنماییش کرد ولی من دست ارغوان و کشیدم و روبه مامان گفتم - :اری نمی شینه.مامیریم تواتاق .ودیگه به مامان مهلت جیغ وداد کردن ندادم و همون طور که ارغوان و می کشیدم،رفتم تواتاقم .ارغوان و روی تخت نشوندم وصندلی میزم و گذاشتم روبروش .روی صندلی نشستم و بانیش بازگفتم:ازاولش همه چی و باید بهم بگی .ارغوان به لباساش اشاره ای کردوگفت:اول باید یه فکری به حال ایناکنیم . خیلی سریع ازجام بلند شدم و به سمت کمدم رفتم.یه دست لباس برای اری آوردم و یه دستم برای خودم .بعداز اینکه لباسای خیسمون و عوض کردیم،ارغوان شروع کرد به تعریف کردن - :همین چند دیقه پیش داشتم البه الی جزوه هام دنبال یه برگه می گشتم که یه نامه پیدا کردم.اولش فکر کردم کار توئه وباز هوس مسخره بازی کردی و توش چرت وپرت نوشتی.ولی وقتی نامه رو بازکردم وخوندمش،داشتم ازذوق سکته می کردم ...پریدم وسط حرفش - :خاک توسر شوهرندیده ات کنن!مگه نامه عشقوالنه ذوق کردن داره؟ ارغوان چپ چپ نگام کردوگفت:نداره؟ !بانیش بازبهش نگاه کردم وگفتم:چرا داره.خب...بقیش و بگو .ارغوان خندیدوادامه داد - :هیچی دیگه.امیر تونامه نوشته بود که خیلی وقته که می خواسته بهم بگه اما روش نمی شده وفکر می کرده که اگه بگه،من ناراحت می شم واینکه می ترسیده که نکنه جوابم منفی باشه...باالخره امروز دلش و به دریا می زنه ونامه رو میذاره الی جزوه هام ...دوباره وسط حرفش پریدم و باجیغ گفتم:راستی تو کی جزوه هات و داده بودی به اون؟ -یه هفته پیش - . پس چرا به من نگفتی؟ -فکر نمی کردم مهم باشه .نیشم و بازکردم و دندونام و به نمایش گذاشتم.باذوق گفتم:همه چیزای مهم از همین جزوه مزوه هاشروع میشن .خالصه ارغوان یه ذره دیگه صحبت کرد وگفت که قراره اگه نظرش مثبت بود،به امیر بگه .به اینجاکه رسید گفتم:که بعدش چی بشه؟ -هیچی دیگه.بعدش قراره باهم رفیق بشیم - . امیر به همین صراحت گفت که باهم رفیق بشید؟ - !!نه.ولی من ازال به الی حرفاش فهمیدم که می گفت آشنابشیم و این چیزا - .بابا توام خودت متنخصصیا تواین موارد !!! -اختیار دارین دست پرورده ایم .خندیدم وگفتم - :حاالکی می خوای بهش جواب بدی؟ - !نمی دونم. اگه به من باشه که دلم می خواد همین فردا برم بهش جواب بدم 87 اماخب ضایع اس.باید یه ذره عشوه خرکی بیام - !!پس چی که باید عشوه خرکی بیای؟!!عشوه شتری هم کمه.دختربه این ماهی و می رش می داره فکر خوایم بدیم بهش!اگه همین جوری یهویی بری بهش بگی باشه،هواَب می کنه چه خبره !!ارغوان خندیدوچیزی نگفت .بعداز یه ذره چرت وپرت گفتن،من قضیه های امروزو تعریف کردم.ارغوان دلش و گرفته بودو فقط می خندید .وقتی به قضیه خواستگاری بابک رسیدم، کلی جیغ وداد کرد که" :خاک توسرت!تو یه دونه بیشتر خواستگار نداری اون وخ اونم پروندی.دیوونه ای به خدا "!!بامسخره بازی گفتم:عزیزم خودت می دونی که خواستگارای من قابل شمارش نیستن!خوشم نمیومد ازش گفتم نه - !!!ازبس که خری...دیگه ببین اون چقدر خره که تورو دوست داره وبه خاطرت بارفیقاش کتک کاری کرده - .عزیزم من خیلی ازاین خاطرخواه هادارم رو نمی کنم که ریا نشه.بابک که چیزی نیست دربرابر اونای دیگه .ارغوان خندیدوگفت:کاش منم اونجا بودم و دعوارو می دیدم - .اگه نمی رفتی پتروس فداکار نمی شدی،دعوا به اون مهیجی رو ازدست نمی دادی .ارغوان بامسخره بازی گفت:پتروس فداکار شدن من و بیخیال.ازدعوا بگو.آقامون که چیزیش نشد؟ !خندیدم وگفتم:نه بابا!اصال امیرم مگه بلده دعوا کنه؟آقای شما همش رو سایلنته.فقط سعیدو گرفته بود تا نره سمت بابک .ارغوان باذوق گفت - : وای!!!!!!چه جنت ل من !!!خندیدم و به چرت وپرت گفتنمون ادامه دادیم .چند دیقه بعد،مامان برامون میوه،چایی وشیرینی آورد .داشتیم حرف می زدیم وتا جایی که درتوانمون بود،می خوردیم که گوشیم زنگ خورد .بادیدن اسم آرش روی صفحه گوشیم،تازه یادم اومد که من قرار بود بهش بزنگم .دکمه سبزو فشار دادم .بعداز کلی معذرت خواهی واسه اینکه زنگ نزدم،آرش درمورد قضیه ی خواستگاری صحبت کرد.قرار شد که من به کسی هیچی نگم وطبق قرار قبلیمون سر همون روز وساعت برم خواستگاری .یه ذره چرت وپرت دیگه گفتیم وقطع کردیم .ارغوان که ازحرفای ماشستش خبردار شده بود،بانیش باز زل زده بود به من .یه دفعه به زبون اومدوگفت:خبریه؟ -چجورم - !!!آرش؟ - - !اوهوم .ارغوان جیغی زدوگفت:تعریف کن ببینم.توقراره بری خواستگاری؟ قضیه رو براش تعریف کردم و اونم گفت که می خواد باهام بیاد .منم ازخدا خواسته قبول کردم چون نیاز داشتم که موقع خواستگاری کردن یکی کنارم باشه ویه جای کارو بگیره تا سوتی ندم .خالصه اون شب،تا حول وحوش ساعت چرت وپرت گفیتیم و خندیدیم .بعدم به زور وجیغ و دادای مامان خوابیدیم .خیر سرمون فردا باید می رفتیم دانشگاه !!یه : روزی از اون شب می گذشت وهنوز ارغوان به امیر جواب نداده بود.البته به زور اصرارای مکرر من !!!اگه دست ارغوان بود که همون اول کاری جواب مثبت می داد.به زور جلوش و گرفتم که نره پیش امیر . حتی تواین : روز،چند بار ارغوان تامرز گفتن رفت اما به خاطر جیغ جیغ کردنای من چیزی به امیر نگفت .این امیر دیوونه هم مارو روانی کرده!هرجاکه میریم هست.اصال انگار علم غیب داره.جدیدا هم خیلی هیز شده!کال نگاهش روی ارغوانه ویه سانت این ور یا اون ور نمیره.باچشماش داره ارغوان و قورت میده .همین چند روز 88 پیش سر کالس حسینی انقدر ضایع ارغوان و نگاه می کرد که حسینی بهش گفت: آقای خالقی شمااگه دست از هیز بازیاتون بردارید وبه درس گوش بدید، ممنون میشم .این و که گفت کالس ترکید.ارغوان بیچاره ازخجالت سرخ شده بود وامیر هم چیزی نگفت . البته ارغوان که بدش نمیاد!!!درسته که مثل امیر ضایع نگاه نمی کنه ودر ظاهر احساسش و بروز نمیده ولی دلش برای امیر پر می کشه .پنجمین روز بود که من به زور جلوی ارغوان و گرفته بودم که نره پیش امیر .اون روز بعداز تموم شدن کالس به سمت پارکینگ رفتیم و سوار ماشین ارغوان شدیم .ارغوان راه افتاد واز دانشگاه خارج شدیم .دیگه ازدانشگاه دور شده بودیم وافتاده بودیم توخیابون اصلی .ارغوان می خواست یه میدون و دور بزنه که یهو تق !!!!!!!من داشتم می رفتم تو شیشه جلوی ماشین وارغوانم بدتراز من !نگو وقتی ارغوان داشته دور می زده،یه ماشین دیگه هم می خواسته دور بزنه ویهو زده ماشین اری رو داغون کرده .ارغوان باعصبانیت از ماشین پیاده شدو رفت جلوی ماشینش ایستاد.منم پیاده شدم و رفتم کنارش .چراغ سمت چپش داغون شده بود.گل گیرای ماشین هم دار فانی رو وداع گفته بودن .ارغوان عصبی و باقیافه درهم به ماشینی زل زد که پرایدش و به اون روز سیاه نشونده بود .خودمونیما ولی ماشینه خیلی توپ بود!!!!!من که چیزی از ماشین سر در نمیارم ولی به گمونم یارو ازاون بچه خر مایه ها بود .یهو در اون ماشین خوشگله باز شدو یه پسر جوون بایه تیپ فوق العاده شیک اومد بیرون .قیافه اش اصال خوب نبود ولی تیپش محشر بود.همه لباساش مارک دار بودن.گذشته ازتیپش هیکلش توحلق بود خفن!!!بازو داشت به کالفتی گردن خر!!!خخخخخخخخخ یه شلوار جین مشکی پوشیده بود بایه تی شرت جذب سفید.عضله های شکمش که تیکه بود کامال مشخص بودن ومن یه لحظه ازش ترسیدم!!!بااون هیکلی که اون داشت اگه تیپش خوب نبود وماشین به اون توپی زیر پاش نبود،با عرازل اوباش اشتباهش می گرفتم .وقتی ازماشینش پیاده شد،طی یه حرکت کامال انتحاری عینک دودی اش واز روی چشماش برداشت وزل زدبه من و ارغوان وبعدهم نیم نگاهی به ماشین اری کرد .وبعد یه لبخند ملیح زدو باقدمای آروم وآهسته به سمت ما اومد.اونجوری که اون راه می رفت،یه لحظه حس شوی لباس به من دست داد!!!!!عین این مانکنا راه می رفت وقر می داد!ایش!!!!!اوق!حالم بهم خورد .باالخره آقای فس الدوله بعداز دیقه به مارسیدن!فاصلمون خیلی کم بود ولی بااون سرعتی که اون داشت،بیشتراز این ازش انتظار نمی رفت !!!ارغوان که معلوم بود دلش می خواد بزنه یارو رو لت وپار کنه،اخمی کردوعصبی گفت:کوری؟ماشین به این گندگی رو ندیدی که زدی بهش؟رانندگی بلدنیستی!؟چرا ازاون ورمیدون ودورزدی؟ !!!از ارغوان بعید بود که بایه پسر غریبه اینجوری حرف بزنه!!!ولی خب بهش حق می دادم .ماشینش اوراق شده بود .پسره لبخندش و پررنگ ترکردو باصدای توحلقش گفت:خانوم شماچقدر بداخالقین !!!ایش!!! مرتیکه داشت باچشماش اری رو قورت می داد .ارغوان اشاره ای به ماشینش کردوعصبی تراز قبل گفت:زدی ماشینم و داغون کردی،بعد انتظار داری خوش اخالقم باشم؟ پسره به ارغوان نزدیک ترشدوزل زدتوچشماش ویه جورخاصی 89 گفت:بداخالقیاتم قشنگه .اونقدر به ارغوان نزدیک شده بودکه کامال توحلقش بود.مدام چشماش روی لب ارغوان رژه می رفت!!!مرتیکه ی هیز .ارغوان خودش و عقب کشید واخم غلیظی کرد امااون عوضی بیشتر بهش نزدیک شد .نزدیک پسره شدم و عصبی گفتم:چشات و درویش کن عوضی !پسره که انگار تازه چشمش به من خورده بود،زل زد بهم و باهمون لبخند حال بهم زنش گفت:جیگرت و خام خام !می خواستم بزنم دهن مهنش و بیارم پایین!پسره آشغال .یه نگاه به دور وبرم کردم تا اگه کسی نیست،بهش مشت ولگد پرت کنم.همه جا خلو ت خلوت بود.آخه ما امروز زود تر تعطیل شده بودیم وساعت تازه بود .بهتر!!!!اگه اینجا شلوغ بودکه ملت دورما جمع می شدن و نمی تونستم لهش کنم .خواستم یه لگد پرت کنم که حرف ارغوان من و ازکارم منصرف کرد : -االن زنگ می زنم پلیس بیاد،تکلیف مارو روشن کنه.یه جیگر خام خامی بهت نشون بدم !!!آره اینجوری بهتر بود!اگه پلیس میومد،نفله شدنش قطعی بود.دیگه هم نیاز نبودکه من برای مشت ولگد پرت کردن،انرژی صرف کنم .پسره لبخند چندش آورش و تکرار کردو به ارغوان نزدیک شد وگفت:چرا به پلیس زنگ بزنی؟ماخودمون می تونیم مشکلمون و حل کنیم.مگه نه؟ !!اوضاع واقعا کیشمیشی بود.پسره خیلی به ارغوان نزدیک شده بود و من داشتم ازترس سکته می کردم...مدام تودلم دعا دعا می کردم که یکی پیدا بشه ومارو از دست غول بیابونی نجات بده .یه دفعه یه مشت مردونه از غیب رسید و یه بادمجون کاشت پای چشم پسره !وصدای طرف اومد - :چه غلطی میکنی مرتیکه؟ !نگاهی به طرف کردم وبادیدن امیر،یه لبخند اومد روی لبم .یه دفعه دست ارغوان دور بازوم حلقه شد..بهش نگاه کردم.ازخوشحالی داشت میمرد.ذوق کرده بود وچسبیده بود به من .پسره دستش و گذاشته بود روی جای مشت امیر .باصدای چندشش گفت:به تو چه مربوط؟ !!دیگه به امیر مهلت جواب دادن نداد و یه دفعه به طرفش حمله کرد .وای خدا!!!!! این غول بی شاخ ودم اگه امیرو بزنه ارغوان عروس نشده،بیوه میشه !!!داشتم ازترس سکته می کردم.ارغوانم رنگش مثل گچ سفید شده بودو زل زده بود به امیر .پسره دستش و برد باال تا امیرو بزنه که یهو امیر بهش زیر پایی زدو شپلق !!!طرف افتاد زمین .خخخخخ خاک توسرت!!!پس اون همه هیکل وعضله باده؟!پهلوون پنبه !!!این آقا امیرم راه افتاده ها!!!نه...مثل اینکه بلده دعوا کنه .پسره ازجاش بلندشدو دوباره به سمت امیر خیز برداشت ومحکم زد توشکمش .معلوم بود که امیر خیلی دردش گرفته ولی سعی کرد به روی خودش نیاره. با سر رفت تو صورت پسره .اصال یه اوضاعی بود!گوشه لب پسره پاره شده بودو خون میومد .یه دفعه همچین وحشی شدو به امیر حمله کرد که امیر بیچاره دیگه نتونست طاقت بیاره ونقش زمین شد .امیر که افتاد ارغوان جیغ زد .پسره به امیر نزدیک وشدو خواست دوباره بزنتش که رادوین مثل سوپر منا وارد شد .ایش!!!!این گودزیال کجابودکه یهوپیداش شد؟ !!رادوین به اون غول بیابونی نزدیک شدو چنان لگدی نثارش کرد که صدای ناله اش تا تا کوچه اون ور تر رفت .پسره دوباره سرپاش وایساد اما این بار امیر که ازجاش بلند شده بود،به سمتش حمله ور شدوتا می خورد زدش .انقدر زدش که بیچاره 91 نقش زمین شد.بعدهم روی صورتش خم شدوتهدید آمیز گفت:محض اطالع شما من نامزدشم !!!این و که گفت،ارغوان ازخوشحالی پس افتاد!!!یکی باید میومد این و جمع می کرد .امیر درحالیکه به سمت ما میومد،روبه پسره دادزد - :میری یا یکی دیگه بزنم؟ پهلوون پنبه دوتا پا داشت، تادیگه هم قرض کردو رفت توی ماشینش وبه ثانیه نکشیده در رفت .رادوین نگاهی به ماشین پهلوون پنبه که دورمیشد، کردوباخنده گفت:دیگه غلط بکنه مزاحم نامزدرفیق مابشه ...امیر لبخندی زدوروبه رادوین گفت:توکه گفتی نمیای؟ !رادوین نگاهی به امیر کردوگفت:ماکه یه داش امیر بیشتر نداریم! از مادر نزاییده کسی که به امیر ما چپ نگاه کنه .ارغوان لبخندی زدو روبه رادوین وامیر گفت:ببخشید توزحمت افتادید .رادوین لبخندی زدوگفت:نه بابا.این حرفاچیه؟وظیفه بود . اما امیر هیچی نگفت.نگاهش و به ارغوان دوخت ویه لبخند قشنگ زد.داشت باچشماش اری رو قورت می داد.ارغوان بدتر!!!یه جوری به امیر زل زده بود که گفتم االن میرن توکارهم .برای عوض کردن جو وگند زدن تو حس عاشقانه اون دوتا،بامسخره بازی گفتم:نوچ نوچ نوچ نوچ!قباحت داره واال!(اشاره ای به خودم و رادوین کردم وگفتم:)نمی بینید این جا جوون مجرد هست؟!همین شماهایید که مارو به راه خالف می کشونید دیگه .یه دفعه همشون زدن زیر خنده.حتی رادوینم می خندید.منم سعی کردم حداقل همین یه بارو به خاطر ارغوان از دشمنیم بارادوین دست بردارم .امیر روبه ارغوان کردوگفت:خوندیش؟ !ارغوان لبخندی زدوگفت:همش و .امیر که ازخوشحالی نزدیک بود پس بیفته به رادوین تکیه داد تا یه وقت نیفته زمین و سه نشه !!!امیر همون طور که به رادوین تکیه داده بود،به ارغوان زل زده بودو بانیش باز نگاهش می کرد .یه لبخند قشنگ روی لب جفتشون بود!!!اوخی!!!اری هم شوور دار شد رفت !!! من و رادوین شروع کردیم به دست زدن .روبه امیر گفتم:آقا امیر همین جوری کشکی کشکیم نمیشه ها!!!باید بهمون شیرینی بدی .امیر لبخندی زدوبایه لحن خاصی گفت: َچـــــشم!!!شیرینی هم می دم .رادوین به ماشین ارغوان اشاره ای کردوگفت:قبل از اینکه بخواین شیرینی بدین،باید یه فکری به حال این بکنین .ارغوان که انگار تازه یاد ماشینش افتاده بود،بااین حرف رادوین قیافش مچاله شد.نگاهش و از امیر برداشت ومغموم وناراحت زل زد به چراغ شکسته ی بنزش !!!زیر لبی گفت:ببین ماشین نازنینم و به چه روزی انداخت !خندیدم وگفت:اوه توام!!!همچین میگی ماشین نازنینم که آدم فکر می کنه المبورگینیه.یه پرایده دیگه .این و که گفتم ارغوان به سمتم خیز برداشت وگفت:چی گفتی؟ !خیلی روی ماشینش حساس بود !!!لبخندی زدم وگفتم:هیچی به جونه خودم...فقط گفتم بهتره یه فکری واسه این رخشت بکنی !دستم و روی کاپوت ماشین گذاشتم وبامسخره بازی گفتم:غصه نخور سلطان.درستت می کنیم !!یهو رادوین وامیر ازخنده ترکیدن .رادوین البه الی خنده هاش روبه ارغوان گفت:نمی خواد نگران ماشینت باشی.خودم درستش می کنم .اوهو!!مگه گودزیالتعمیرکارم هست؟!یعنی می تونه ماشین اری رو درست کنه؟!رادی خره همه فن حریف تشریف داره؟ !!گوشیش و ازتوی جیبش بیرون آوردوبه یکی زنگ شد .وقتی 91 قطع کرد،گفت:به یکی ازدوستام زنگ زدم،مکانیکی داره.گفت تایه ربع دیگه اینجاست.ماشین و می بره تا روز دیگه هم صحیح وسالم تحویلت میده .اوه!!!همچین گفت درستش می کنم فکرکردم خودش می خواد درستش کنه...نگومی خوسات زنگ بزنه تعمیرکاربیاد !!ارغوان لبخندی زدوگفت:دستتون درد نکنه.زحمت ...رادوین لبخندی زدوپرید وسط حرفش - :ای بابا!!خانوم امیر تعارف وخجالت و بذار کنار.امیر مثل داداش منه،توام مثل خواهر نداشته من. (وبه من اشاره ای کردوگفت:)ازاین یادبگیر...ببین چه چایی نخورده پسرخاله اس !ارغوان درجواب رادوین به یه لبخند اکتفا کرد.چون می دونست که اگه بخنده دمار از روزگارش درخواهم آورد !!!من داشتم ازدرون می سوختم.بچه پررو من چایی نخورده پسرخاله ام؟ !اخمی کردم وروبه رادوین گفتم:احترام خودت و نگه دارا!من چایی نخورده پسرخاله ام؟! امروزو به خاطر ارغوان تحملت کردم وگرنه دلم می خواد باهمین دستام خفت کنم .رادوین نگاهی به من کردوپوزخندی زد.ازهمون پوزخندا که بدجور من و می سوزونن !!امیر برای اینکه جو رو عوض کنه،بایه لبخند روی لبش گفت:ای باباشمام!!یه امروز و بیخیال جنگ ودعوا بشین تورو خدا.بریم که شیرینی بخوریم .خیلی اعصابم ازدست رادوین خورد بود.روبه امیر گفتم:زحمت کشیدی مرسی.باشه یه روز دیگه.من باید برم .رادوین باهمون پوزخند مسخره اش گفت:یه وخ تنهانریا!!!!زنگ بزن به اشکان جون برت گردونه خونه.خوبیت نداره دختر نامزد دار این وقت ظهر تنهایی بره خونه .دهن بازکردم که جوابش و بدم اما ارغوان مانع شدوروبه من گفت:بسه دیگه.توهیچ جا نمیری رها.دیگه کم کم باید به هم عادت کنین،قراره هی همدیگرو ببینیم .من و رادوین باهم گفتیم:نه توروخدا .انقدر هماهنگ این حرف و زدیم که امیر وارغوان خنده اشون گرفته بود .منم دیگه به خاطر اینکه روزخوش ارغوان و خراب نکنم،چیزی نگفتم .رفیق رادوین اومدو ماشین اری رو باخودش برد .بعداز رفتن اون یارو،رادوین روبه جمع گفت:پیش به سوی ماشین من .وبادستش به ماشینش اشاره کرد که اون طرف خیابون پارک شده بود .امیر نگاهی به ارغوان کرد وگفت:بفرمایید .ارغوان لبخندی زدوبه زور دست منم کشیدوباخودش به سمت ماشین برد .درحالیکه اعصابم خورد بود،زیرلبی گفتم:پسره چلغوزبی شعور ...ارغوان نگران نگاهم کرد...می ترسیدقاط بزنم روزخوشش وخراب کنم .برای اینکه خیالش و ازبابت خودم راحت کنم،لبخندی زدم وگفتم:درسته خیلی چندشه ولی چه کنیم یه ارغوان خانوم که بیشترنداریم!!به خاطرگل روی رفیق شفیقم تحملش می کنم ...ارغوان لبخندزد.ووووووووووووووووووووووووو ....به ماشین که رسیدیم،امیر زن ذلیل در عقب ماشین و برای ارغوان باز کرد .ارغوان بهش لبخند زدو سوار ماشین شد .منم خواستم سوار بشم که صدای رادوین مانع شد - :توبیا جلو بشین.بذار این دوتاکفتر عاشق کنارهم باشن .اگه به خاطر ارغوان نبود،هیچ وقت قبول نمی کردم که توماشین گودزیال بشینم.اونم صندلی جلو وکنار خودش !!!اما حاضربودم برای خوشحالی ارغوان هرکاری که ازدستم برمیاد بکنم .به ناچار در شاگردو بازکردم و سوار شدم .امیرم،پیش ارغوان،صندلی پشت نشست ورادوین سوار شد وراه افتاد . 92 نگاهی به توی ماشینش انداختم.اینجا از بیرونشم خوشگل تره .همه چی داره.تلویزیون،تلویزیون،تل من واری وامیر پیاده شدیم ورادوینم بعداز پارک کردن ماشین بهمون ملحق شد .باهم وارد کافی شاپ شدیم .غلغله بود!!!انقدر شلوغ بود که جا برای سوزن انداختن نبود،چه برسه به نشستن !!!مرده شور گودزیالرو ببرن.این جام جائه مارو آورده؟ !!یه پسرفشن بایه تیپ معمولی به سمت ما اومد وبارادوین وامیر دست داد.به من و ارغوان هم سالم کرد .لبخندی زدو روبه رادوین گفت:به!!!چه عجب!!آقارادوین...راه گم کردی؟ !رادوین لبخندی زدوگفت:کسری خودت می دونی که چقدر سرم شلوغه.کارای شرکت،پایان نامه دانشگاه ...اون پسره که تازه فهمیدم اسمش کسری ست،وسط حرفش پرید وباخنده گفت: نامزدات .رادوین خندیدوگفت:آره اونارو داشت یادم می رفت .کسری- میگم رادوین توکه انقدر نامزد داری،اگه هرروز بایکیشون بیای اینجا من پولدار میشما !!!رادوین خندیدوگفت:چشم.حتما باخانومای محترمه تشریف میاریم.فعال بذار بریم بشینیم یه چیزی بخوریم تابعد .وچشمکی زدو ادامه داد:اما اینجا خیلی شلوغه.ما میریم همون جای همیشگی .کسری لبخندی زدو ماروبه سمت راه پله راهنمایی کرد .ازراه پله باال رفیتم ورسیدیم به یه فضای کوچیک ودنج.دوتا میز صندلی بیشترنداشت .هیچ کس نبود.اصال انگار این باال جدا از اون پایین بود.اونجا شلوغ،اینجاخلوت .رادوین اشاره ای به صندلی هاکردوبالبخندی روی لبش،روبه امیروارغوان گفت:بفرمایید !!ارغوان وامیر کنار هم نشستن.منم خواستم برم کنار ارغوان بشینم که صدای رادوین دوباره رفت رومخم - :بابا دودیقه این بیچاره هارو تنهابذار باهم اختالت کنن.بیامابریم اونجا بشینیم .وبه اون یکی میز وصندلی که بافاصله ازاین یکی میز بود،اشاره کرد .ارغوان روبه رادوین گفت:نه.نمی خواد.شمام همین جا بشینید دیگه .رادوین همون طورکه ایستاده بود، لبخندی زدوگفت:نفرمایید این حرف و.تجربه نشون داده که دوتاکفتر عاشق اگه تنهاباشن خیلی بیشتر بهشون خوش می گذره .وصدای کسری درجواب رادوین اومد - :توام که ت ه تجربه !!!همه خندیدن . وکسری بالبخندی روی لبش روبه ما گفت:چی میل دارین براتون بیارم؟ امیروارغوان،قهوه فرانسه وکیک سفارش دادن .پاهام خشک شده بود!!!سنگ قبرت وبشورم رادوین!!!خب منم می نشستم دیگه !بعداز اون،کسری روبه من کردوگفت:شماچی میل دارین؟ یه ذره فکرکردم...من که قهوه دوست ندارم،چرت وپرتای دیگه رو هم که نمی شناسم واسمشون و بلد نیستم...حاال .چی بخورم؟ ! آهان.یافتم.بستنی!!!فقط همین؟!نه بابا...چی چی و فقط همین؟مگه اری چند بار قراره واسه عروسیش به من شیرینی بده؟!تادلم بخواد سفارش میدم .روبه کسری گفتم:شما اینجا بستنی دارین؟ !!کسری لبخندی زدوگفت:بستنیم داریم.کدوم نوعش و می خواین؟ - هرکدوم که خوشمزه تره .کسری باخنده گفت:چشم.حتما براتون میارم.امر دیگه ای نیست؟ نیشم و بازکردم وگفتم:چرا نیست؟!بنویسید یادتون نره.یه بستنی از همون خوشمزه هاکه خودتون گفتین،یه آیس پک شکالتی،یه کیک خامه ای که روش باشکالت تزئین شده باشه ...کسری باتعجب به من خیره شده بود.نه فقط کسری بلکه هم 93 امیر هم اری وهم گودزیال !!!لبخندی زدم وادامه دادم - :یه آب پرتقالم می خوام . ارغوان خندیدوگفت:رودل نکنی یه وخ رها؟!مال مفت گیر آوردی؟ لبخندی زدم وگفتم:پس چی که مال مفت گیر آوردم؟!!مگه من قراره چندبار شیرینی عروسی دوستم و بخورم؟ امیرو ارغوان وکسری خندیدن ولی رادوین هنوزم باتعجب به من خیره شده بود .پشت چشمی براش نازک کردم و محلش ندادم .کسری روبه رادوین گفت:توچی می خوری رادوین؟ رادوین باچشمای گشاد شده از تعجبش گفت:یه لیوان آب برای من بیار . کسری باتعجب گفت:آب؟ - !آره.آب .کسری باشه ای گفت ومی خواست بره که من یه چیزی زد به سرم .روبه کسری گفتم:آقاکسری.ببخشید .کسری به سمتم برگشت ودرحالی که سعی داشت خنده اش و جمع کنه،گفت:امردیگه ای داشتین؟ لبخندی زدم وگفتم:بله.اگه میشه.یه دونه چترم برام بیارین .باتعجب گفت:چتر؟ - !آره دیگه ازاین چترا که می ذارن روبستنیا .یهو امیر وارغوان وکسری ازخنده ترکیدن .کسری البه الی خنده هاش باشه ای گفت ورفت پایین .ارغوان باخنده گفت:تواون همه سفارشی و که دادی می خوای بخوری رها؟ - !اوهوم .این بار رادوین که تااون لحظه ساکت بود،گفت:تواز قحطی اومدی ؟ پوزخندی زدم وگفتم:خسیس توقرار نیست پولش و بدی که!!! امیر می خواد بده.درضمن عروسی دوستمه،دلم می خواد هرچی که خواستم سفارش بدم .رادوین پوزخندی زدوچیزی نگفت .امیر لبخندی زدوگفت:خودم همش و حساب می کنم.رادوین و بیخیال.خوب کردی این همه سفارش دادی...نوش جونت !! لبخندی زدم وچیزی نگفتم .بعدازچندلحظه روبه امیروارغوان گفتم - :چون شما امروز به من حال دادین،منم می خوام بهتون حال بدم و تنهاتون بذارم .وبراشون دستی تکون دادم وکیف به دست به سمت میزکناری رفتم و روی صندلی نشستم .رادوینم یه چیزی به امیر گفت واومد روبروی من نشست وچشمای عسلیش ودوختب ه من...زل زد بودبهم ونگاهش یه سانت این ورواون ور نمی شد !!وا؟!!این چرا اینجوری به من نگاه می کنه؟ایش !!!!سعی کردم بهش توجه نکنم وخودم و سرگرم نشون بدم .واسه همینم گوشیم و ازتوی کیفم درآوردم وشروع کردم به بازی کردن .ولی رادوین هنوزم بهم خیره شده بودوچشم ازم برنمی داشت .باالخره صبرم سراومدوکالفه گفتم:چیه خوشگل ندیدی؟ !رادوین پوزخندی زدوگفت:خوشگل که نیستی نگات کنم.فقط دارم فکر می کنم که توبااین همه غذا که می خوری،پس چرا انقدر الغری؟ !پوزخندی زدم وگفتم:به تومربوط نیست گودزیال.حاالم انقدر به من نگاه نکن .وگوشیم و دستم گرفتم ودوباره سرگرم بازی کردن شدم .رادوینم پوزخندی زدونگاهش و ازم گرفت .گوشیش و از جیبش بیرون آورد وشروع کردبه اس دادن .خوش به حالش!هروخ که حوصله اش سربره،می تونه به هرکدوم از نامزداش که خواست، اس بده !!هی!!!روزگار.چرا من یکی و ندارم که بهش اس بدم؟ !دقیقه ای طول کشید تاکسری سفارشامون و بیاره.بااون سفارشای نجومی ای که من داده بودم،تازه سرعتشون خیلی هم باالبود !!! کسری سفارش ارغوان اینارو روی میزشون گذاشت وبه سمت میز ما اومد .تمام سفارشای من وبه همراه لیوان آب رادوین روی میز گذاشت.درحالیکه به چتر روی 94 بستنی اشاره می کرد،لبخندی زد وروبه من گفت:اینم چتری که شما خواسته بودین . لبخندی زدم و ازش تشکر کردم .رادوینم تشکر کردو کسری رفت .بارفتن کسری،رادوین گوشیش و توی جیبش گذاشت ولیوان آبش و دستش گرفت ویه نفس داد باال !باتعجب نگاهش می کردم.مثل اینکه این رادوین خان تو خوردن یه نفس آب استادن !!!رادوین نگاهی به من کردوپوزخندی زد.به سفارشام اشاره کردوگفت:بخوردیگه.االن بسنتیت آب میشه .........................................پوزخندی زدم وشروع کردم به خوردن .اول بستنیم و تانصفه خوردم.بعد رفتم سراغ آیس پکم.اونم یه ذره خوردم و یه ذره آب پرتقال خوردم.کیکمم گذاشتم برای آخر .دوباره شروع کردم به خوردن بستنیم .رادوین باتعجب به من خیره شده بود .بعداز یه مدت که توسکوت گذشت، گفت:نوبت گذاشتی واسه هرکدوم؟!اول بستنی،بعد آیس پک،بعد آب پرتقال والبد آخرازهمه هم کیک دیگه. نه؟ !همون طور که بستنیم و می خوردم،سری به عالمت تایید تکون دادم .بستنیه دیگه داشت تموم می شد که یهو نمی دونم چی شد که گیالس کج شدو هرچی توش بود،ریخت رومانتوم .ای خاک توسر دست وپاچلفتیم کنن!!!!ببین مانتوم و چیکار کردم - !ای خاک توسر دست وپاچلفتیت کنن!!!!ببین مانتوت و چیکار کردی !این کی بود؟!صدای رادوین نبود؟!چرا خودش بود .باتعجب بهش زل زدم .ج ! این فکر من و چجوری خوند؟!چرا مثل من حرف زد؟وای خدایا،بسم ا...، این نه؟ اون و بیخیال .باید برم یه دستشویی جایی مانتوم و بشورم .رادوین اشاره ای به مانتوم کردوگفت: باید بری یه دستشویی جایی مانتوت و بشوری .این دفعه دیگه،لکنت زبون گرفته بودم .باچشمای گرد شده به رادوین زل زدم وتودلم بسم ا... گفتم .جنه از دستش خالص شم .خیلی سریع جیم شدم و رفتم پایین تا اگه واقعا بعداز کلی جون کندن،دستشویی رو پیدا کردم و مثل همیشه برای جلوگیری از ضایع بازی،به زنونه یا مردونه بودن دستشویی دقت کردم . وارد دستشویی زنونه شدم وروبه رو یکی از شیرهای آب ایستادم .ازاین شیرا بودکه دستتو می بردی زیرش آب میومد بیرون .همونطور که مشغول تمیز کردن لباسم بودم،رفتم توفکر...آخه چجوری ممکنه که رادوین،دقیقا حرفایی رو بهم بزنه که خودم به خودم زدم؟!جل الخالق!!!نکنه واقعا جنه؟!نه بابا جن چیه؟توام توهمیا !حاال برحسب تصادف یه چیزی اون گفت ویه چیزی تو گفتی،شبیه هم شد!خداکنه که اینجوری بوده باشه!!!بیخیال این چیزا...چرا رادوین انقدر مهربون شده بود که نگران کثیف شدن مانتو من بودو گفت که برم بشورمش؟!حتمایه کاسه ای زیر نیم کاسه اس !بعداز شستن مانتوم،از دستشویی خارج شدم وازپله هاباال رفتم .به میز نزدیک شدم و ...وای !!!!! چیزی که می دیدم و باور نمی کردم ... !!!رادوین همه آب پرتقالم و خورده بود وحاالم داشت آیس پک می خورد .جیغی کشیدم وگفتم:توبه چه حقی به اونا دست زدی؟ ! رادوین بی توجه به من،ته آیس پک و هم درآرود.تاجایی که صدای خ خ نی دراومد . لیوان خالی و روی میز انداخت و روبه من گفت:خوشمزه بود !عصبانی نزدیک ترشدم و سر جام نشستم .روبه رادوین گفتم:تواگه آب پرتقال و آیس پک می خواستی،خودت سفارش می دادی.چرا مال من و خوردی؟ !نیم نگاهی به امیرو ارغوان انداختم تا االقل 95 اونا به دادم برسن ولی ای دل غافل !!!امیر وارغوان اونقدر حواسشون به حرف زدنشون بود که اصال متوجه قضیه نشده بودن .پوفی کشیدم و روبه رادوین گفتم:نگفتی؟!چرا مال من و خوردی؟ رادوین لبخند شیطونی زدوگفت:چون دوست داشتم - .آخه بی شعوور تودهنی مهنی سرت نمیشه که همین جوری اومدی دهنی من و خوردی؟ !رادوین پوزخندی زدوئگفت:نه بابا!!!این سوسول بازیا چیه؟ البته من خودمم اعتقادی به دهنی ندارم.دهنی هرکسی رو می خورم.فقط به جز پیرمرد پیر زنا !آخه اونا دندون مصنوعی دارن،چندشم میشه .سعی کردم فکرم و روی فاجعه پیش اومده متمرکز کنم.خب رادوین همه چی و خورده وتنها چیزی که برای من باقی گذاشته ،کیکه.پس بهتره تا اونم نخورده،بخورمش !دستم و دراز کردم تا بشقاب کیک و ازروی میز بردارم که دستم بادست رادوین برخورد کرد .اخمی کردم وبه چشماش زل زدم وگفتم:این دیگه مال منه !!!رادوین لبخند شیطونی زدوبشقاب کیک و زودتر از من برداشت.شیطون گفت:زیادم مطمئن نباش .به سمتش خیز برداشتم و گفتم:بدش به من - .نمیدم - - . گفتم بدش - .نمیدم .جیغی زدم وگفتم:بدش به من !دقیقا شده بودعین قضیه ادکلن!!!می ترسیدم این کیکه هم مثل ادکلنه نفله بشه .رادوین سرش و کج کردومظلوم گفت:باشه...باشه...من تسلیم .بیچاره ازجیغی که زدم گرخید !!کیک و گذاشت روی میز . فکر نمی کردم انقدر زود تسلیم بشه.باتعجب بهش نگاه کردم.اونم باقیافه مظلومش به کیک روی میز اشاره کردوگفت:بگیر بخورش دیگه .به سمت بشقاب خیز برداشتم تابرش دارم که یهو رادوین ناغافل کیک و ازتوی ظرف برداشت و یه گاز گنده بهش زد .وبعد گذاشتش سرجاش .لبخند شیطونی زدوگفت:حاالبخورش.فقط حواست باشه ها!!!دهنیه .پوزخندی زدم وگفتم:این سوسول بازیا چیه؟ وکیک و ازتوی بشقاب برداشتم و شروع کردم به خوردن .رادوین باتعجب به من خیره شده بود وچشماش شده بود قده دوتا گوجه !!لبخندشیطونی زدم وگفتم:چقدر خوشمزه اس.اوم !!!ویه گاز گنده به کیک زدم .رادوین لبخندی زدوشیطون گفت:امراً اگه بذارم بقیه اش و بخوری .وبایه حرکت خیلی سریع کیک و ازدستم قاپید .واقعا خیلی سریع این کارو کرد وگرنه من اونقدرام خنگ نبودم که بذارم راحت کیک به اون خوشمزگی رو ازدستم دربیاره ... رادوین با ولع شروع کرد به خوردن کیک وبرای اینکه دل من و بسوزونه هی َبه َبه و َچه َچه می کرد .خیلی تالش کردم که کیک و ازدستش بگیرم ولی همین که من به سمتش خیز برمی داشتم،اون کیک و ازم دور می کرد .اَه!!!لعنت به تو!!!کیکش خوشمزه بود ...بعداز اینکه رادوین ترتیب کیک به اون خوشمزگی رو داد،یهو گوشیش زنگ خورد .گوشیش و ازتوی جیبش بیرون آوردوجواب داد - :الو،سالم چطوری سعید؟خوبم...مرسی...اوضاع چطوره؟!پول و به حساب جوادی واریز کردی؟!...به پروژه سئول سر زدی؟...چجوری پیش می رفت؟مشکلی که نداشتن؟!...باشه حاال من خودم فردا میام رسیدگی می کنم...فقط سعید...امروز یه قرار کاری داشتم بامهندس وزیری،به خانوم مستوفی بگو کنسلش کنه...باشه...دستت درد نکنه...چاکریم...فعال . عین این رئیس شرکتای میلیاردی حرف می زد!!!پروژه سئول دیگه چه صیغه ایه؟!این 96 که هنوز درسش تموم نشده...چجوری شرکت زده وکاروکاسبی راه انداخته؟ !این سواال خیلی فکرم و مشغول کرده بودن.نمی تونستم حس فوضولیم و کنترل کنم .نمی خواستم چیزی ازش برسم ولی انگار اختیار زبونم دست خودم نبود .روبه رادوین گفتم:توشرکت داری؟!شرکت راس راسکی؟ رادوین خندیدوسری تکون دادوگفت:آره.شرکت دارم.یه شرکت راس راسکی - .واقعا؟ - !آره - .آخه چجوری؟توکه هنوز درست تموم نشده !!! رادوین به پشتی صندلیش تکیه دادوگفت:آره.درسم هنوز تموم نشده. واسه همینم مجوز شرکت به اسم بابامه ومن رئیس اونجام - .پس یعنی شرکت مال باباته - .نه.شرکت مال خودمه.خودم خریدمش وتمام کاراش وکردم.بابا فقط برام مجوز گرفته همین - .سعیدم اونجا کارمیکنه؟ - !هم سعید وهم امیر اونجا کارمی کنن .چه باحال!!!کاش منم یه شرکت داشتم همه دوستام و می بردم سرکار .چه خرپولیه این !!!چجوری تونسته ُمپز درمی کنه.مگه میشه بابائه کمکش باپوالی خودش شرکت بخره؟!ولی احتماال داره قُ نکرده باشه؟!امکان نداره!!!احتماال اینم ازهمون بچه پولدارای باباییه !!حاال اینارو بیخیال.االن که فرصت مناسبه وبه همه سواالم جواب میده، بهتره که درمورد اون دختره سحر که اون روز بهش زنگ زده بود،هم بپرسم.می دونم دیگه خیلی پررو بازیه ولی به جون خودم ازاون روز تاحاال دارم از فوضولی می ترکم !!!روکردم بهش و گفتم - : میشه یه سوال دیگه بپرسم؟ !رادوین خیلی خونسردوجدی گفت:نه !بچه پررو!!!خیلی دلتم بخواد من ازت سوال بپرسم .پشت چشمی براش نازک کردم و زیر لبی گفتم:ایش !!!!رادوین نگاهی به من کردوگفت:ایش داری برو دستشویی.(بعد به ساعت روی دیوار اشاره کردوگفت:)ساعت شده.باید بریم.من کاردارم .بعدازجاش بلند شدو رفت سمت امیروارغوان ویه چیزی بهشون گفت .اوناهم خندیدن وازجاشون بلند شدن . منم کیفم و ازروی میز برداشتم و به سمت ارغوان رفتم .روبه امیر گفتم:دستت درد نکنه آقا امیر زحمت کشیدی .امیر لبخندی زدوگفت:خواهش میکنم.قابل شمارو نداشت.شنیدم رادوین همه سفارشات و خورده؟!آره؟ خندیدم وچیزی نگفتم .امیرخنده ای کردوگفت:از دست تو رادوین!!پس بگوچرا واسه خودت آب سفارش دادی!!!می خواستی سفارشای رهاروبخوری ...خالصه بعداز کلی شوخی خنده از پله ها پایین اومدیم.کسری به سمتمون اومدو ماهم ازش تشکر کردیم.به زور وباکلی تعارف باالخره پول سفارشارو ازامیر گرفت .وبعد از کافی شاپ خارج شدیم .به سمت ماشین رادوین رفتیم ومثل دفعه قبل،من و رادوین جلو نشستیم و امیر و ارغوان عقب .رادوین راه افتاد .ازم آدرس خونمون و پرسید.منم بهش گفتم ودیگه هیچ حرفی نزدیم .تنها صدایی که سکوت ماشین و می شکست صحبتا وخنده های بلند امیر و ارغوان بود .منم کاری نداشتم که انجام بدم.حوصله بازی هم نداشتم .واسه همینم سرم و به پنجره ماشین تکیه دادم وبه آدمای توی خیابون،درختا،کوچه ها وماشینا نگاه کردم .وقتی که ماشین رادوین جلوی خونمون توقف کرد،سرم و به عقب برگردوندم و کلی از امیر تشکر کردم .روبه رادوین کردم وبااخم غلیظی گفتم: من اون کیک و ازحلقومت می کشم بیرون.حاال ببین کی گفتم !!امیر و اری خندیدن ولی رادوین فقط پوزخند زد.ازاون دوتا خداحافظی کردم 97 وبی توجه به رادوین پیاده شدم .به سمت در رفتم و زنگ وزدم و رفتم تو.بارفتن من،ماشین رادوینم راه افتاد .باعجله در حیاط وبستم و با قدمای کوتاه وشمرده شمرده به سمت ماشین ارغوان رفتم که جلوی خونمون پارک بود .آخه کفش پاشنه بلند پوشیده بودم،می ترسیدم بیفتم زمین !!!بانیش باز سوارماشین شدم وسالم کردم.ارغوان اخم غلیظی کردوگفت:مگه قرارنبود زود بیای؟ !نیشم وبازتر کردم وگفتم:چرا .اشاره ای به ساعتش کردوگفت:چقدرم که زود اومدی !لپش وکشیدم وباشیطنت گفتم:اری، جونه آقاتون بیخیال دیر اومدن من شو!به این فکر کن که قراره بریم خواستگاری !!!ارغوان اخماش و بازکردولبخندی زد.شیطون ترازمن گفت:حیف که به جونه آقامون قسم خوردی وگرنه می خواستم تا خوده شرکت آرش اینا میرغضب باشم!می دونی که من خیلی روجون آقامون حساسم!!! آخ عشقم ...پریدم وسط حرفش:زر نزن باو!!!راه بیفت ببینم .همونطور زیرلب می غریدم - :دوروز بیشتر نیست که آقادار شده ها!!!حاال اینجا هی هی واسه من عشقم عشقم می کنه.اوق...انقدبدم میاد از این چندش بازیا !!ارغوان خندیدوچیزی نگفت . ماشین و روشن کردوبه راه افتاد .بعداز چند دقیقه روکرد به من وگفت - :هوی توچرا انقده خوشگل کردی؟!نمی خوایم بریم برای تو شوور بگیریم که!می خوایم بریم برای آرش زن بگیریم .خندیدم وبامسخره بازی گفتم - :اوا اری جون!! این چه حرفیه که شما می زنی؟!باالخره این عروس خاله من همین اول کاری باید بفهمه که ما چقدر خونواده دار و شیکیم دیگه .ارغوان خندیدوگفت:بعله!!چقدرم که توشیکی !!خالصه انقدر خندیدیم ومسخره بازی درآوردیم که وقتی من می خواستم از ماشین پیاده بشم،دلم درد گرفته بود !!!منم چه دل بی جنب ای دارما!!!هی هی از خنده زیاد درد می گیره !منتظر اری موندم تاماشین وپارک کنه .وقتی ماشین وپارک کرد،باهم وارد یه ساختمون بزرگ تجاری شدیم که ظاهراً شرکت آرش اینا اونجا بود .داشتیم سوار آسانسور می شدیم که آرش زنگ زد وبعداز کلی سفارش که" خراب نکنینا!!!حواستون باشه بهش چی می گین!مسخره بازی درنیاریا رها!!!!نپرونیش "!!!باالخره رضایت دادو قطع کرد .سوار آسانسور شدیم .طبق حرفای آرش شرکتشون طبقه بیستم بود .ارغوان دکمه بیستم و فشار دادو آسانسور راه افتاد .توی آینه آسانسور یه نگاهی به خودم انداختم.اهو!!!چه تیپی به هم زده بودم من !!پس چی که تیپ زده بودم؟؟!!همین اول کاری باید به زن پسرخاله امون نشون بدم که دختر شیک وتروتمیزی هستم تا فکر نکنه ما از اون خونواده هاشیم!!!واال .یه مانتوی بلند آبی تیره پوشیده بودم.ساپورت پام کرده بودم ویه شال مشکیم سرم بود .برای اولین بار در طول سال زندگی شرافت مندانه،موهام ودرست کرده بودم وآرایش خفن داشتم! یه کفش مشکی پاشنه سانتی هم پوشیده بودم !!!کم نبود که داشتم برای پسرخاله ام می رفتم خواستگاری !!!واال اینا ازمن بعید بود ...مامان وقتی دید من این همه به خودم رسیدم،رفت توشوک !!!فقط دقیقه زل زده بودبهم.اوخی!!!مامانم!!ذوق کرد وقتی یه بار دخترش و خانوم دید .باسقلمه ای که ارغوان به بازوم زد،به خودم اومدم .باخنده گفت:اوه!!چقدر خودت و نگاه می 98 کنی؟!خوشگلی بابا!!بیابریم.رسیدیم .باتعجب به در باز آسانسور نگاه کردم .ما کی رسیده بودیم؟ !چه سرعتی داره این آسانسوره !!!باالخره به زور ارغوان از آسانسور بیرون اومدیم .نگاهی به واحدها کردم وبعداز چند ثانیه چشمم به یه تابلو افتاد که روش نوشته بود" :شرکت تجاری تابان "اوهو!!!اسمت توحلق آرش!!شرکت تابان !!با ارغوان به سمت در شرکت رفتیم ودر زدیم .طولی نکشیدکه یه آقای ُم سن دروبازکرد . ارغوان لبخندی زدوگفت:سالم.ببخشید مزاحم شدیم... باخانوم مقدم کار داشتیم .پیرمرد که ظاهرا آب دارچی بود،لبخندی زدوگفت:سالم.خواهش می کنم.بفرماییدتو !منم لبخندی به پیرمرد زدم وسالم کردم...جواب سالمم ودادولبخندزد .باید خیلی خانومی وشیک راه می رفتم تا ظاهر قضیه حفظ شه .چقدرم سخت بودراه رفتن بااون کفشا !!!بابسم ا... بسم ا... وارد شرکت شدم .ارغوان بعداز من اومد تو ودر و بست .شرکتشون انقدر خلوت بودکه صدای بسته شدن در،توی فضاپیچید وهمه کارمندا به سمت مابرگشتن . چشم چرخوندم تا آرش و بینشون پیداکنم .همین جوری داشتم باچشمام دنبال آرش می گشتم وراه می رفتم که یهو گرومپ !!!افتادم زمین !یه صدای مهیبی درست کردم که نگو ونپرس !!!همه به من زل زده بودن !یکی نیست به من بگه توکه راه رفتن معمولی بلد نیستی،دیگه چرا ازاین کفشا می پوشی آخه؟ !خیر سرم می خواستم آبروی آروش وخونوادمون وجلوی این دختره حفظ کنم !!پام خیلی درد گرفته بود.بد جور خورده بودم زمین .مخصوصا اینکه ساپورت پام بود !!نگاهی به ساپورتم انداختم تاببینم سالمه یانه !!!نه...خدارو شکر سالم بود .باالخره تصمیم گرفتم ازروی زمین بلند شم .همین که سرم وبلند کردم،چشمم خورد به آرش .بادیدن من بادستش محکم کوبوند به پیشونیش که صدای بلندی ایجاد کرد .این دفعه همه نگاه ها روی آرش زوم شد .منم از فرصت استفاده کردم وبه کمک ارغوان ازجام بلند شدم .نگاهی به مانتوم انداختم .یه کم خاکی شده بود.خاکش و تکوندم ونگاهم و به آرش دوختم که بااخم به من خیره شده بود .وقتی متوجه نگاه های سنگین همکاراش شد، لبخندزورکی زدوسعی کرد قضیه رو بپوشونه.گفت - :ای وای!!!پرونده هارو نفرستادم بایگانی .ودر یک چشم به هم زدن جیم شد .بارفتن آرش،همکاراش یه نگاهی به من انداختن وبعداز اطمینان حاصل کردن ازاین که دیگه نمایش مسخره ی من تموم شده،به کارخودشون مشغول شدن .وطولی نکشیدکه اوضاع شرکت مثل قبل از ورود ما،آروم وبی صدا،شد .به همراه ارغون به سمت میز منشی رفیتم تا ازش بپرسیم اون که دل آرش مارو برده، کجاست .من که بعداز ماجرای افتادنم روم نمی شد چیزی بگم وزبونم جلوی همکارای آرش کوتاه شده بود . اری دهن بازکردوگفت:ببخشید می خواستیم خانوم مقدم وببینیم .منشی نگاهی به من انداخت که مثل الک پشت تو الک خودم بودم وسرم پایین بود.لبخندی زدوبه صندلی های توی سالن اشاره کرد.گفت:بفرماییدبشینین تاصداشون کنم .وازجاش بلندشدورفت تویکی ازاتاقا .من وارغوانم رفتیم روی صندلی هانشستیم .بعداز یه مدت کوتاه،منشی همراه بایه دختر ریزه میزه اومد .منشی اشاره ای به ماکردویه چیزی به مهساگفت.بعدبه سمت میزش رفت ومشغول کار خودش شد .مهسا باقدم های آروم وآهسته به سمت ما میومد 99 واین به من اجازه داد تاحسابی آنالیزش کنم .قد متوسطی داشت واستخوون بندیش خیلی ظریف بود .پوست سبزه داشت وابروهای کوتا وکلفت. چشمای قهوه ای تیره .یه دماغ دراز که بااینکه به تنهاییی قشنگ نبود ولی خیلی به صورتش میومد .لب ودهنشم به صورتش میومد .درکل خیلی بامزه بود.زیبا نبود ولی بامزه بود.قربون پسرخاله ام بشم که انقدر سلیقه اش خوبه !!باالخره مهسا به ما رسید ...من وارغوان ازجامون بلند شدیم وبانیشای باز زل زدیم بهش .منم که انگار قضیه گندی که چند دقیقه پیش زده بودم و یادم رفته بود!! شاد و شنگول به مهسا خیره شده بودم .مهساسالم کرد ومام همون طورکه بهش زل زده بودیم،جواب سالمش و دادیم .مهسا لبخندی زدوباصدای نازکش گفت:ببخشید شما بامن کاری داشتین؟ !نیشم و بازترکردم وگفتم:اوهوم !مهسا که انگار از لحن من خنده اش گرفته بود،خندیدوگفت:می تونم بپرسم چه کاری؟ - !یه امر خیر ! مهسا باتعجب گفت:امر خیر؟ - !اوهوم - .ببخشید متوجه حرفتون نمی شم !لبخندی زدم وگفتم:میشه بامابیای کافی شاپی که توهمین ساختمونه تابهتر باهام حرف بزنیم؟ !مهسا اخمی کردوگفت:ببخشید ولی نمی تونم بیام.اگه حرفی دارید همین جابزنید .ارغوان لبخندی زدوگفت:آخه اینجاکه نمیشه. حرفایی که می خوایم بزنیم خصوصیه واینجا جای مناسبی نیست .مهسا باشک تردید سری تکون دادوگفت:باشه ولی به شرطی که زیاد طول نکشه.چون من کاردارم .ارغوان سری تکون دادولبخند زد .بعداز اینکه مهسا پیش منشی رفت وازش خواست تا مرخصی ساعتی براش رد کنه،باهم به کافی شاپ رفتیم . روی یکی ازمیزا نشستیم وبعداز اینکه تا بستنی سفارش دادیم،من شروع کردم - : ببین عزیزم،من و ارغوان اومدیم اینجا تا درمورد یه موضوع مهم باهات صحبت کنیم.راستش نمی دونم چجوری بگم...چجوری باید شروع کنم...خب ...مهسا که حال من ودرک کرد،لبخندی زد و مهربون گفت:نمی خواد مقدمه چینی کنی،راحت حرفت و بزن . اوف!!!!برپدرت صلوات .خب این وازاول می گفتی دیگه ...نیشم و باز کردم وگفتم:پسرخاله ام دوستت داره. می خواد بیاد بگیرتت !!!انقدر این و سریع وراحت گفتم که مهسا رفت توشوک .به چشمای من خیره شده بود وچیزی نمی گفت .اوه!!!مثل اینکه گند زدم!آخه خودش گفت راحت بگو.خب منم راحت گفتم دیگه ...ارغوان برای اینکه گندکاری من و جمع کنه،روبه مهسا گفت - :منظور رها اینه که پسرخاله اش از توخوشش میاد وخیلی وخته که عاشقت شده.نمی دونست چجوری بیاد و بهت بگه واسه همینم رهارو مامور کردتا بهت بگه.آرش ...مهسا چشمای متعجبش و به ارغوان دوخت وپرید وسط حرفش - :آرش؟ !ارغوان لبخند زدوسرش و به عالمت تایید تکون داد - . آرش فاخر؟ !این دفعه من وارد کار شدم - :آره.خودشه .مهسا با ناباوری به من خیره شدوزیرلبی گفت:آرش؟!...پس...پس چرا خودش بهم چیزی نگفت؟ !لبخندی زدم وگفتم - :خب البد روش نشده دیگه .مهسا نگاهش و ازمن گرفت وبه گلدونی که روی میز قرار داشت،دوخت .گارسون بستنی ها رو آورد ورفت .مهسا همونطور به گلدون خیره شده بود .وا!!!این چرا اینجوری به گلدون خیره شده؟ !بعداز چند دقیقه،صبرم سر اومد وگفتم:ای بابا!!چرا داری باچشمات گلدون ومی خوری؟!! یه کالم بگو ختم 111 کالم.دوسش داری یانه؟ !مهسا نگاهش وبه من دوخت .از صراحت کالم من تعجب کرده بود.صراحت کالمم توحلق آرش !!لبخندی زدم وگفتم:نگفتی؟!دوسش داری یانه؟ ! مهسا چیزی نگفت وفقط به من نگاه کرد - .این سکوت تو نشونه رضایته عایا؟ !مهسا لبخندی زدوگفت:راستش باید فکر کنم - .فکر کردن نداره که!!! اگه دوسش داری بگو آره اگرم نه که خب بگو نه!!!با ما راحت باش بابا!!!خجالت وبذارکنار - .آخه...راستش هول شدم...نمی دونم چی باید بگم !لبخند زدم وگفتم:دلت چی میگه؟!هرچی اون میگه روبگو .مهسا یه نگاه به من کرد وبعد به ارغوان .ودوباره به من خیره شدوگفت - : دلمم هول کرده .ارغوان لبخندی زدوگفت:به به!!!پس مبارکه..وقتی دلت هول کرده یعنی دوسش داری دیگه .اما من بی توجه به حرفای اری، به مهسا خیره شدم وگفتم:دوسش داری؟!ازش خوشت میاد؟ !مهسا آروم گفت:من آقای فاخرو به عنون یه همکار خیلی قبول دارم امابه عنوان همسر آینده ...اخمام رفت توهم وگفتم:پس دوسش نداری !مهسا هول شدوخیلی سریع گفت:نه !!لبخندی زدم وگفتم:پس دوسش داری !مهسا لبخندی زدوچیزی نگفت .ارغوان جیغی زدوبه سمت مهسا رفت .همه کسایی که توی کافی شاپ بودن،به مانگاه می کردن .مهسا روبغل کردو گونه اش و بوسید وزیرگوشش گفت:مبارکه عروس خانوم !!!منم رفتم سمت مهسا روبغلش کردم .مهسا خندیدوچیزی نگفت.پس یعنی راضی بود دیگه !!!من وارغوان سرجامون نشستیم واری سفارش شیرینی داد .منم گوشیم وازتوی کیفم بیرون آوردم وخواستم به آرش بزنگم که مهساگفت:به کی زنگ می زنی؟ !لبخندشیطونی زدم وگفتم:به آقاتون !مهسا لبخندی زدوگفت:نمی خوادزنگ بزنی !فکرکردم پشیمون شده !!!اخمام رفت توهم و باناراحتی گفتم:چرا؟ !صدای آرش ازپشت سرم اومد - :چون خودش اینجاست .باخوشحالی ازجام بلندشدم وروبروی آرش ایستادم .لبخندی زدم وگفتم:دیدی باالخره دامادت کردم؟ !آرش لبخندی زدوگفت:دستت طال !!اشاره ای به صندلی کردم وگفتم:بشین آقا داماد !آرش لبخندش و پرنگ کرد وروبروی مهسا نشست وزل زدبهش .ارغوان دستش وگذاشت زیر چونه اش و درحالیکه به مهسا وآرش خیره شده بود،گفت:چه رمانتیک !!!لبخندی زدم وگفتم:متاسفانه ماباید هرچه سریع تر این فضای رمانتیک وترک کینم !ارغوان ومهسا وآرش هماهنگ باهم گفتن:چرا؟ !لبخندی زدم و به آرش ومهسا اشاره کردم وگفتم:برای اینکه دوکفتر عاشق تنها باشن (به اری اشاره کردم وادامه دادم:) وسرخرم نداشته باشن !ارغوان اخمی کردوگفت:من می خوام بمونم .باشیطنت گفتم:باشه بمون ولی این وبدون که اگه بمونی،منم میام پیش تو وامیر می مونم وبه تک تک حرفاتون گوش می کنم .ارغوان باسرعت کیفش و از روی میز برداشت واز جاش بلند شد.به سمت من اومدوهول گفت:نه تورو خدا!کی گفته من می خوام بمونم؟ !من وآرش ومهسا خندیدیم .روبه مهسا وآرش گفتم:خداحافظتون عروس وداماد گل.(روبه آرش ادامه دادم:)فقط شیرینی ما یادت نره ها گوریل !!!آرش خندیدوگفت:ای به چشم !!!ارغوانم خداحافظی کردوباهم ازکافی شاپ خارج شدیم و دوکفتر عاشق و تنهاگذاشتیم .خدایا من که خودم انقدر دست به خیرم خوبه که هم اری رو عروس کردم وهم آرش وداماد،پس 111 چرا خودم عروس نمی شم؟ !ولی همین جوری مجردی بهتره!!!سرخره اضافه می خوام چیکار؟!واال .یه ماهی از رفاقت امیروارغوان می گذره.همه چی خوبه خوبه !!!اونجوریم که از آرش شنیدم،آرش ومریم روزگار خوشی وباهم می گذرونن البته دوراز چشم خاله ایناوخونواده مهسا ویواشکی !!من بدبخت بیچاره هم که مثل همیشه تنهای تنهام !!دوهفته دیگه امتحانای پایان ترم شروع میشه وهمه سخت مشغول خر زدنن.منم اگه خدابخواد یه دستی بردم سمت کتابام!!تعجب و توچشمای مامان و بابام می بینم.نه تنهاتوچشمای اونابلکه توچشمای کتابام هم بهت وشگفتی رو حس می کنم !!!خب بیچاره ها حق دارن دیگه.من فقط آخر ترم یاد درس خوندن میفتم واین یعنی فاجعه - !!!چته تو زل زدی به زمین؟ !باصدای ارغوان از فکر بیرون اومدم.نگاهم و بهش دوختم وگفتم:هیچی !شنبه بود وروز اول هفته...و البته سر کالس حسینی .حسینی طبق معمول تاخیر داشت وبچه هاکالس و به یه کویت درجه یک تبدیل کرده بودن . نگاهی به سرتاسرکالس انداختم .نگاهم افتاد به بابک !!!ای بابا!!!اینم که برج زهرماره همش!آخه مگه آدم قحطی بودکه توعاشق من شدی که بعدش بخوای اینجوری افسرده بشی؟! این همه دختر هست خب.برو دنبال اونا !نمی دونم چرا ولی وقتی بابک و می دیدم که مدام بایه اخم غلیظ روی پیشونیش به یه نقطه مبهم خیره شده وتوفکره،عذاب وجدان می گرفتم .سعی کردم دیگه به بابک فکر نکنم ونگاهم و ازش گرفتم .به سعید وامیر رسیدم که مشغول حرف زدن بودن .پس گودزیالکجاست؟ !قبرستون!!!بهتر باو.اصال نیاد.کیه که بدش بیاد؟ !البته می دونم اگه این و بلند بگم دخترای کالسمون خرخرم و می جوئن !!!عاشق رادوینن. واسش جون میدن!همش بهش زل میزنن و واسش عشوه خرکی میان!ایش!!!مرده شورشون و ببرن!رادوینم آدمه که ایناعاشقشن؟ !صدای سعید من ومتوجه خودش کرد - :بروبچز یه لحظه .وبین اون شلوغی چندباری دادزد تا بچه ها ساکت شدن .سعید لبخندی زدوگفت:راستش بچه هامن و یه سری از رفقا می خوایم یه جشن کوچیک واسه رادوین بگیریم !!یکی از دخترای چندش کالس باهیجان روبه سعید گفت:جشن؟!تولدرادوینه؟ - !!نه.تولدش نیست.نمی دونم می دونید یانه ولی پایان نامه رادوین به عنوان پایان نامه برتر دانشگاه انتخاب شده ...وبچه ها بهش مهلت ندادن که ادامه بده..صدای دست وکف وسوتشون فضای اتاق و پرکرده بود .یکی دیگه از دخترا باعشوه گفت:به افتخارعشقم !!!اوق!!!!چه حال به هم زن!!!عشقت؟!!!چندش !!!خدا باید یه عقلی به شمابده ویه عقلیم به مسئوالی دانشگاه!!!آخه مگه آدم قحطی بودکه پایان نامه رادوین برتر شد؟!ایش!!!فکر کنم پول داده استادارو خریده !!سعید دستش و باالبردوبچه هارو به سکوت دعوت کرد .ادامه داد - :همون طورکه خودتون می دونید دیگه هفته آخره وکالسا تق ولقن! واسه همینم فردا ساعت اول هیچ کدوم از استادا توهیچ ترمی نمیان.فردا زمان خوبیه برای برگزاری جشنمون.فقط ما توی این جشن ...نگاه شیطونی به امیر انداخت وادامه داد:یه ذره کرم ریزیم داریم !!یکی از پسرای کالس گفت:کرم ریزی؟!چجور کرم ریزی ای؟ - ! اونجوری که ماتصمیم گرفتیم،قراره که فردا هممون قبل از اومدن رادوین توی این کالس 112 جمع بشیم وهمه چی و آماده کنیم.اول یه ترقه میذاریم باالی درتاوختی رادوین دروباز کرد بترکه...بعداز اونم وختی رادوین عصبانی شد،به آرامش دعوتش می کنیم و ...امیر به کمکش اومدوگفت:بهش میگیم بشینه رویه صندلی پراز سوزن !!یکی از پسراگفت:اینجوری که دهنش سرویسه !!وصدای خنده بچه هابلند شد .سعید سری تکون دادوباخنده گفت:همینش باحاله !!یکی از دخترا باعشوه گفت:وای!!!نکنین این کارو!!!رادوین گناه داره !وصدای یکی از وسط جمعیت بلند شد - :تو زر نزن باو !!! وکالس رفت روهوا !دختره بدجور ضایع شده بود.حقشه تا اون باشه که زر زر نکنه!!!دم هرکسی که گفت جیز !این برنامه جشنم خیلی توپه ها!!!دمار از روزگار گودزیال درمیاد .سعید راست می گفت،دفترآموزش گفته بودکه اگه دوست دارین یکشنبه نیاین چون هیچ کدوم از استادا نمیان.اولش دلم نمی خواست بیام امابه خاطراین جشن ودیدن سرویس شدن رادوین باید بیام .حاالکه اینادارن موجبات اذیت وآزار رادوین و فراهم می کنن، چرا منم یه حرکت نزنم؟ !یه فکری به سرم زدوازجام بلند شدم .روبه سعیدوامیرگفتم: میشه منم یه کاری بکنم؟ !سعید شیطون نگاهم کردوگفت:چه کاری؟ - !توفقط بگو میشه یانه - !!آره.چرا که نه...هدف ما خندیدنه هرچی بیشتربهتر !!!!لبخندی زدم وسرجام نشستم .چه روزی بشه فردا !!!سعید دهن باز کردتا چیزی بگه که در کالس باز شد ورادوین اومدتو .بااومدن رادوین،همه ساکت شدن !! رادوین که از سکوت بچه هاتعجب کرده بود.خندیدوگفت:منم بابا.حسینی نیست .وبچه هاهم خیلی طبیعی شروع کردن به سروصدا کردن که مثال مافکر کردیم توحسینی هستی و واسه همینم خفه خون گرفته بودیم !!!!رادوین به سمت یکی از صندلیارفت ونشست . امیروسعیدم رفتن پیشش و شروع کردن به چرت وپرت گفتن .چند دقیقه ای که گذشت باالخره استادحسینی اومدوبدون هیچ حرفی شروع کردبه درس دادن !این دم دمای آخرم مارو ول نمی کنن !!!مثالقراره این هفته این ترممون تموم بشه ها !!!روز بعد همراه ارغوان وارد دانشگاه شدیم .من اری رو راهی کالس کردم وخودم رفتم سمت آبدارخونه .خیلی نامحسوس عمل کردم و وارد آبدارخونه شدم .یه لیوان برداشتم که رنگش قرمز بودوحبابای زرد روش داشت وازبیرون که نگاه می کردی معلوم نبوچی توشه!!باآب سرد توی یخچال پرش کردم .بعداز کلی جون کندن،باالخره نمکدون و پیدا کردم ودرش و بازکردم.کل نمک و ریختم توی آب وشروع کردم به هم زدن .حاالمگه حل می شد؟ !یه ذره آب گرم توش ریختم تا بهتر حل بشه .بعد شروع کردم به جستجوبرای یافتن فلفل !!!باالخره اونم پیدا کردم وریختمش توی لیوان .معجون به دست اومده رو هم زدم ونگاه خبیثانه ای بهش کردم !!الهی!!! نامزدات برات بمیرن!!!قراره باخوردن این معجون جان به جان آفرین تسلیم کنی .از آبدارخونه دل کندم و با معجون خوشمزه ام به سمت کالس رفتم .خیلی شیک وارد شدم ورفتم و سرجام نشستم .بچه ها هم ترقه رو روبه راه کرده بودن وهم سوزنای روی صندلی رو !!همه چی حل بود .سعید بچه هارو جمع وجور کرد وفرستادشون برن بشینن .خودش و امیرم کنارمیز استاد ایستادن .وا!!پس بابک کو؟ !چشم چرخوندم تاپیداش کنم ولی مثل اینکه 113 نیومده بود !!!آخه واسه چی نیومده؟ !الهی بمیرم فکرکنم از دردهجران من مجنون شده سربه بیابون گذاشته !!!خخخخخخخخخ چه خودمم تحویل می گیرم !!سعی کردم دیگه به بابک فکر نکنم.واسه همینم،به در خیره شدم تا صحنه جذاب ودیدنی ترسیدن رادوین وازدست ندم .چند دقیقه بعد،رادوین درکمال خونسردی وآرامش دروباز کردویهو تق !!! زهر ترک شده بود .بیشتراز صدای ترقه صدای داد رادوین به گوش رسید !!چنان دادی زدکه صداش گوشم و کر کرده بود...دستش و گذاشته بود روی قلبش و نفس نفس می زد .سعید بالبخند به سمتش اومدوگفت:به!!!سالم داش رادی خودمون !!!رادوین عصبانی بهش خیره شدوگفت:مرض داری؟!زهرم ترکید - .ای وای.ببخشید تورو خدا.نمی دونستم انقدر می ترسی .رادوین عصبی گفت:انتظار داشتی برات تنبک بزنم؟!توخودت بودی نمی ترسیدی؟ امیر به کمک سعیداومدوهمونطور که زیر شونه رادوین و گرفته بود،به سمت صندلی مورد نظر راهنماییش کرد !!بادلسوزی گفت:سعیده دیگه.خره!! هیچی حالیش نیس.هی بهش گفتم نکن این کارو...رادوین گناه داره...ولی مگه گوش کرد؟!گفت بذار یه ذره بترسه بخندیم .بیا...بیا اینجابشین یه ذره حالت جابیاد . این امیر چه خوب دروغ می گه ها !!!رادوین که از لحن دلسوزش مطمئن شده بود کلکی توکارش نیست،به حرفش گوش دادو نشست روی صندلی .چشمتون روز بد نبینه !!!بایه حرکت فنری از جاپریدوشروع کرد به دادوبیدادکردن - :ای توروحتون!!!!مرض دارین؟!ابابا هرچی داشتم و نداشتم که سرویس شد.مرض دارین؟!بی شعورا !!! همه از حرفای رادوین خندشون گرفته بود .خب بیچاره راست می گفت دیگه.هرکس دیگه ای بود سرویس می شد !!حاال نوبت من بودکه وارد عمل بشم . خیلی شیک ومجلسی به سمت رادوین رفتم .سعی کردم قیافه ام تاحد امکان مظلوم باشه .باصدای آرومی گفتم:آخ!!الهی من برات بمیرم رادوینم!!چی شدی تو؟!خیلی دردت گرفت؟!الهی...االن خوبی؟ !رادوین باتعجب به من خیره شده بودوچیزی نمی گفت .نه تنها رادوین،بلکه کل کالس به من زل زده بودن !خب بیچاره ها کپ کرده بودن از اینکه می دیدن منی که سایه رادوین و باتیر می زدم،حاال نگرانش شدم و اینجوری باهاش حرف می زنم .سعی کردم به اوناتوجه نکنم وتمام حواسم و روی نقش بازی کردنم متمرکز کنم .بالحنی که ازمن بعید بود،ادامه دادم - :الهی رهابرات بمیره.ببین چی به روزت آوردن! چرا یهو رفتی توشوک رادوین؟!(معجونم و به سمتش گرفتم وادامه دادم:)بیا...بیا یه ذره از این بخور، حالت جا بیاد...ببین چجوری رنگت پریده...من بمیرم برات الهی !!!رادوین نگاهش و ازمن گرفت وبه لیوان توی دستم دوخت .باصدای خفه ای گفت:نمی خورم .اَه توروحت!!!مگه دست خودته که نخوری؟من این همه نقشه کشیدم که توتهش بگی نمی خورم؟!غلط کردی !!!لبخندی زدم ومهربون گفتم - :چرا عزیزم؟!بخور.تواالن حالت خوب نیست.رنگت عین گچ سفید شده.اگه یه ذره آب بخوری حالت بهتر می شه.آخه واسه چی نمی خوری؟بخور برات خوبه .رادوین به چشمام خیره شدوگفت:اول خودت بخور .متعجب بهش زل زدم وگفتم:اول من بخورم؟ !رادوین شیطون گفت:آره.اول توبخور !!!اُه!!!!گند زدی تونقشه ام!!چی نقشه کشیده بودم، چی 114 شد !!باقیافه ای درهم به معجون توی دستم خیره شدم .اگه نخورمش رادوینم نمی خوره ونقشه ام عملی نمیشه .پس بایدبخورمش!!! اما آخه چجوری؟!من چجوری این زهرماری که درست کردم وبخورم؟!هرکی ندونه خودم می دونم که چقدر بدمزه اس !!! صدای رادوین به گوشم رسید - :چی شد؟!نمی خوری؟ !نگاهم و از معجون گرفتم و به رادوین دوختم .لبخندشیطون روی لبش باعث شدکه جرئتم بیشتربشه .سری تکون دادم و بااطمینان کامل گفتم:چرا.می خورم .سعی کردم خیلی طبیعی نقش بازی کنم.لیوان و سمت دهنم بردم .رادوین باهیجان به من خیره شده بود .خیلی ریلکس یه ذره ازش خوردم .دلم می خواست همش و تف کنم بیرون.مزه خیلی بدی داشت! افتضاح تر از افتضاح بود .اصال قابل توصیف نیست.شور...تند...اَه !!!!بابدبختی تمام، معجون و قورت دادم .لبخندی زدم وبه چشمای متعجب رادوین خیره شدم .مهربون گفتم:دیدی خودمم خوردم عزیزم؟!مگه میشه من به توچیزبد بدم؟ !!!چشمای رادوین شده بود قده چشمای یه گاو !!!لبخندم وپررنگ تر کردم ومعجون و به سمتش گرفتم .رادوین که دیگه خیالش ازبابت اوکی بودن معجون راحت شده بود،لیوان و ازدستم گرفت وطبق عادت همیشگیش یه نفس داد باال !!!ازش فاصله گرفتم تا اگه قراره بریزتش بیرون روی من نریزه !!یهو قیافه رادوین مچاله شدوهمه آب و تف کرد بیرون .کالس رفت رو هوا!!خودمم ازخنده غش کرده بودم.قیافه رادوین خیلی بامزه شده بود.لباسش خیس شده بودواخماش رفته بود توهم !!باچشمای عصبانیش به من خیره شد .زیرلب غرید - : این چی بود؟ !همون طور که به سمت صندلیم می رفتم،گفتم:مخلوط آب ونمک وفلفل!! آخه احمق به من می خوره انقدمهربون باشم؟!اونم باتو؟حقت بود!! تاتو باشی کیک من و یه لقمه چپ نکنی .یهو امیروارغوان ازخنده ترکیدن.آخه فقط اونا ازقضیه کیک خبر داشتن .سعید،به سمت صندلی خودش رفت وبا یه کیک توی دستش برگشت . لبخندشیطونی زدو روبه رادوین گفت:اگه از بحث شیرین اذیت کردنت بگذریم...برتر شدن پایان نامه ات مبارک آق مهندس !!رادوین اخمی کردوگفت:زدی دهن مهن من و سرویس کردی بعدبهم تبریک می گی؟!میمردی مثه بچه آدم یه جشن شیک وباکالس می گرفتی؟!حتماباید نشون بدی که وحشی هستی؟ !!!سعید خندیدوچیزی نگفت .به سمت میز استاد رفت و کیک و گذاشت روش .امیر ازیکی از بچه ها یه شمع گرفت وگذاشت روی کیک .سعید وامیر کنار هم دیگه پشت میز ایستاده بودن وبانیشای باز رادوین و نگاه می کردن .رادوین لبخندی زدوبه سمتشون رفت. بین امیروسعید ایستاد .نگاهی به شمع روی کیک کردوگفت:این االن دقیقا چه صیغه ایه؟!این شمعه اینجاچی میگه؟یکمین، چی چی؟ !سعیدبامسخره بازی گفت:یه دونه شمع برات گذاشتیم چون یه دونه ای.تکی.تودنیا لنگه نداری داش رادی !!!رادوین خندیدوگفت:منم که خرم!!!فکر کردی نمی دونم از خسیس بازیت بود که فقط یه دونه شمع گذاشتی؟ !سعید چشمکی زدو خندید .بچه ها شروع کردن به دست زدن .یکی از دخترای چندش کالسمونم ازاولش داشت از همه چی فیلم می گرفت .رادوین نگاهی به شمع روی کیک کرد و برش داشت. گذاشتش روی میز .سعیدبا اعتراض گفت - :ا !!!چیکار می کنی دیوونه؟!میذاشتی بمونه 115 دیگه !!رادوین نگاهی به بچه ها کردو یه لبخند شیطون زد .یه قدم به عقب رفت وخیلی سریع بادوتا دستش سرامیرو سعیدو کرد توکیک !!!بچه ها ازخنده غش کرده بودن . رادوین یه دونه محکم زد پس کله هرکدومشون و باخنده گفت:تاشماباشین دیگه هوس نکنین من و اذیت کنین .امیروسعیدم باصورتای کیکیشون به رادوین خیره شده بودن و می خندیدن .یهو سعید بایه حرکت خیلی سریع ظرف کیک وبلند کردوکوبوند توصورت رادوین .اصال یه اوضاعی بود!!!همشون کیکی شده بودن .هممون انقدر خندیده بودیم که داشتیم میمردیم .رادوین باشیطنت به سمت سعید رفت وانگشتش و کشید روی صورت کیکی سعید .انگشت کیکیش و توی دهن سعیدفرو کرد وبا اون یکی دستش آروم زدپشتش .بایه لبخند شیطون گفت:عاشق همین دیوونه بازیاتم سعید !!!سعید خندیدوگفت:مخلصیم !یهو یه پارازیت وارد صحنه شد ...یکی از دخترای مفتون وعاشق رادوین !!!باعشوه روبه رادوین گفت:تبریک میگم رادوین.از اولش می دونستم که پایان نامه ات معرکه اس .ویه جعبه کادویی رو به سمت رادوین گرفت !!رادوین باتعجب نگاهی به کادو کردوگفت:این مال منه؟ - !بعله .سعیدباخنده گفت:نمی شه مال من باشه؟ !دختره اخمی کردوروبه سعیدگفت:نه!!مال رادوینه .رادوین لبخندی زدوکادو رو ازش گرفت .وزیرلبی گفت:مرسی .دختره داشت از ذوق پس میفتاد.بانیش باز به رادوین زل زده بود ...یهو یه دختردیگه ام پیداش شد.کادوی توی دستش وبه سمت رادوین گرفت وگفت:تبریک .رادوین لبخندی زدوکادو رو ازش گرفت .اونم داشت پس میفتاد ... گ دیگه اومدن. َ اون دوتاکه رفتن سرجاشون،یه له اصالیه اوضاعی بود!!!روی میز پراز گل وکادو شده بود .المصبا چه کادوهاییم خریده بودن.ازجعبه هاشون معلوم بودکه خیلی گرونن !!!خالصه تایه ربع دخترا داشتن به رادوین کادو می دادن...عکس العمل رادوینم درهمه موارد باالستثنا یه لبخندبودوتشکر .ولی همینشم واسه اون دخترایَندیَدبدید خیلی بود.داشتن ذوق مرگ می شدن ...وقتی دیگه کسی به سمت رادوین نیومدتا بهش کادو بده،سعید باخنده گفت:دیگه کسی نیست؟!مطمئنین تمومه؟ ! بچه هاخندیدن وچیزی نگفتن .مثل اینکه به سالمتی تموم شده بود .اَه اَه اَه!!!حاال انگار مثال چه تحفه ای هست که انقد دوسش دارن و واسش جون میدن !!!آدم قحطی بودایناعاشق رادوین شدن؟ !از ارغوان خداحافظی کردم وبه سمت در رفتم .زنگ درو زدم وباشنیدن صدای سارابه وجد اومدم : -کیه؟ - !به به عروس خانوم.منم باز کن .سارا درو باز کردومن باذوق وارد حیاط شدم .مثل بچه هابه سمت در دویدم و بایه حرکت فنی کفشام و درآوردم .کامال وحشیانه وارد خونه شدم وشروع کردم به جیغ و دادکردن - :سالم.سالم.سالم...خوبی شماساراخانوم؟!دلمون واستون تنگیده بود!!کجا بودین الیزه؟!یه وخ زنگ نزنی با خواهر شوهرت یه حال واحوال کنیا بی معرفت !سارابایه لبخندقشنگ روی لبش به سمتم اومدو من وکشیدتوبغلش .زیرگوشم گفت:چقدرغرغرویی تودختر!!!نمی دونی چقدرکار ریخته بود سرم.خودمم خیلی دوس داشتم بیام ولی خب وقت نشد.دلم برات یه ذره شده بود رها !!گونه اش و بوسیدم وخیره شدم به صورتش...تازه متوجه حالش 116 شدم...رنگش پریده بود...دوباره سرفه کرد...اخمی کردم وگفتم:مگه قرار نبود بری دکتر؟! چرا نرفتی؟هان؟!ببین چجوری شدی تودختر؟؟!صورتت عین گچ سفیده...هی هم که سرفه می کنی ...لبخندی زدوآروم گفت:ای بابا توام!! من خوب خوبم دیوونه...واسه چی برم دکتر؟! این چند روزه زیادکار کردم شاید به خاطر همونه که یکم ضعیف شدم - ...پس سرفه هات وچی میگی؟! اونام به خاطر کاره؟ !!!اخمی کردوزل زدتوچشمام وگفت: هیچی نیس به خدا رها!!! الکی نگرانی ...اخمی کردم وگفتم:مثل اینکه اینجوری نمیشه...باید به اشکان بگم ببرتت دکتر !!اخمش وغلیظ ترکردوگفت:نمی خواد...الزم نکرده...چرا الکی می خوای نگرانش کنی؟! من خوبم !!وبدون اینکه بهم اجازه حرف زدن بده به سمت مبل رفت ونشست...منم پوفی کشیدم وبه اتاقم رفتم .بعداز اینکه لباسام و عوض کردم،به هال رفتم وکنارساراروی مبل نشستم .نگاهی به سرتاسرخونه کردم وگفتم:مامان باباکوشن؟!اشکان کجاست؟ !یهو صدای اشکان ازپشت سرم اومد - :من که اینجاتشریف دارم ولی مامان اینارفتن خونه دوست بابا .باشنیدن صدای اشکان باذوق ازجام پریدم وبه سمتش رفتم .خودم وانداختم توبغلش و گفتم:وای اشی!!!نمی دونی چقدر دلم برات تنگیده بود !!!اشکان باخنده گفت:من نمی دونم اگه ازدواج کنم و ازاین خونه برم، توچی میشی؟!فکرکنم ازدرد دل تنگی بمیری !!نیشم وبازکردم وگفتم:خدانکنه.برای چی بمونم توخونه بمیرم؟!منم میام خونه شما !!اشکان خندیدوهمونطورکه روی مبل،کنارسارا،می نشست گفت:پس یعنی قراره کال توخونه ما الس پ باشی دیگه نه؟ !نیشم وبازترکردم و روبروشون نشستم .باشیطنت گفتم:مشکلش چیه؟!اینجوری خیال مامان اینام راحت تره.شبا مواظبتونم زیاده روی نکنین .اشکان سیبی از توی ظرف میوه ی روی میز برداشت .باشیطنت گفت:اون موقع دیگ ،زن وشوهریم.می تونیم زیاده روی کنیم .خندیدم و گفتم:ازکجامعلوم تا االن زیاده روی نکرده باشین؟!مگه نگفته بودی که عمه شدم؟ !اشکان سیب وبه سمتم پرت کرد تا مثال من وبزنه اما من توهوا قاپیدمش ...ساراواردبحثمون شدوگفت:حاالچه عجله ایه؟مابچه می خوایم چیکار؟؟؟!تو چرا گیر دادی به این قضیه عمه شدن؟ !همون طورکه سیب می خوردم،بانیش بازگفتم:چون بچه دار شدن شما، تامزیت درپی داره.اول اینکه مامان وبابای من نوه دار میشن.دوم اینکه من عمه میشم وسوم اینکه خودتون بیشترازهمه حال می کنین !!!سارا - حال چیه بابا؟!کهنه شوری وبچه نگه داشتن حال داره آخه دیوونه؟ !باشیطنت گفتم:عزیزدلم منظورمن حال قبل بچه دارشدنتونه!!!اون موقع که ... اشکان به سمتم اومدو دستش و گذاشت روی دهنم .یه دونه آروم زدپس کله ام وباخنده گفت:توام راه افتادیا !!!تالش کردم دستش و کنار بزنم وجوابش و بدم اما اشکان خیلی محکم دهنم وگرفته بود. واسه همینم خفه خون گرفتم .اشکان اخم مصنوعی کردوگفت:مثل اینکه باید ادبت کنم .این و که گفت جیغ بلندی زدم وازدستش دررفتم . وقتی اشکان بخواد من وادب کنه یعنی کارم ساخته اس !!!اشکان ازجاش بلندشده بودودنبالم میومد .همونطورکه دنبالم می کرد،باشیطنت گفت:وایسا ببینم بزغاله!!!یه عمه شدنی من به تونشون بدم !!!سرعتم وکم تر کردم وسرم وبه سمتش چرخوندم . 117 مظلوم گفتم:نه توروخدا!!! اصالبه من چه که شمابچه می خواین یانه؟!من غلط بکنم بخوام عمه بشم.اصالمن حرفی از عمه شدن زدم؟ !ساراباخنده گفت:اصال !!اشاره ای به ساراکردم وروبه اشکان گفتم:بیا!!!زنتم تایید کرد .اشکان به سمتم خیز برداشت وتو یه چشم به هم زدن من و بین بازوهاش اسیرکرد .دستش وبرد سمت دلم وشروع کردبه قلقلک دادنم .می دونست که من بدجور قلقلکیم !!!من می خندیدم وجیغ می زدم.هرچی ازش می خواستم که قلقلکم نده،اشکان توجهی نمی کردوبیشتر قلقلک می داد .بعداز کلی جیغ و دادکردن،باالخره اشکان دست از قلقلک دادنم برداشت .خیال کردم ادب کردنش تموم شده.واسه همینم باخیال راحت داشتم می رفتم سمت مبل که ...اشکان بایه حرکت ومن و از روی زمین بلندکرد .یهو برعکسم کرد !!!پاهام و گرفته بودوسرم روی زمین ولو بود !!!باجیغ و داد می گفتم - :ولم کن اشی!!!حاال مگه من چی گفتم؟!بابااصال من غلط کردم،من چیز خوردم،من به گور شوهر نداشته ام خندیدم...اشکان!!!بذارم زمین...همه خونم رفت تومخم!!!سرم داره گیج میره!!!اشی !!!!اشکان درحالیکه می خندید گفت:به یه شرط میذارمت زمین - .چه شرطی؟ - !به شرط اینکه شام امشب و تودرست کنی !!!جیغ زدم وگفتم:عمراً !!! اشکان شونه ای بااالنداخت وگفت:میل خودته!!فقط یادت باشه تواالن کله پایی واگه شام درست نکنی تا وقتی که مامان اینابیان،کله پا می مونی!! حاال خود دانی !!!جیغ زدم وعین بچه هاگفتم:خیلی بدی...بد.بد.بد !!!اشکان خندیدوچیزی نگفت .سارابه سمتمون اومدوروبه اشکان گفت:بچه شدی اشکان؟؟؟بذارش زمین!!! من خودم شام و درست می کنم.رهارو بذار زمین .اشکان همونطور که من و نگه داشته بود،باشیطنت گفت:نخیر!!!!تا این فسقل نگه که می خواد شام درست کنه نمیذارمش پایین .جیغ زدم : -من شام درست نمی کنم !!!باشیطنت گفت:باید درست کنی - .درست نمی کنم - .باید درست کنی - .نمــــی...خـــــوا...م - !!باشه هرجور میل خودته.پس همین جوری بمون . جیغی زدم وگفتم:من غذا درست نمی کنم - .روغنش و کم ریختیا !!!چشم غره ای به اشکان رفتم وگفتم:به تومربوط نیست.من آشپزم نه تو !!اشکان خندیدوبهم نزدیک شد.لپم وکشیدوگفت:مامخلص خانوم آشپزمونم هستیم .ی اخمی کردم وعصبی گفتم:من بااین حرفاخر نمی شم.حاالهم برو پ کارت بذار من غذام و درست کنم .اشکان لبخندی زدوباشه ای گفت .به سمت درآشپزخونه رفت.لحظه آخر،سرش و به سمتم چرخوندو باشیطنت گفت:یادت نره روغنش و بیشتر کنیا !!!واز آشپزخونه خارج شد !!اَه!!!اینم فقط داره باکاراش من وحرص میده !!اصالمن چرا باید غذا درست کنم!؟نه که من خیلیم بلدم آشپزی کنم این وظیفه روگذاشتن به عهده من!!!حیف که اشکان داداشمه و دوسش دارم وگرنه جفت پا می رفتم توشکمش !!!باحرص روغن مایع رو ازروی کابینت برداشتم وخالی کردم توماهی تابه .سوسیس بندریای توی ماهی تابه مثل قایقایی که روی آبن،روی دریایی از روغن شناور شده بودن !!به درک!!!همینه که هست.مگه من چندبارآشپزی کردم که بخوام بلدباشم؟ !!بابی قیدی شونه ای بااالنداختم ونگاهم و دوختم به سوسیسا !!!تو فکر سوسیس وروغن وآشپزی بودم که صدای نگران اشکان به 118 گوشم رسید - :رها...یه لیوان آب قند بیار...زود باش .ترسیده ونگران داد زدم - :آب قند واسه چی؟!حالت بدشده؟ !اشکان جوابم و نداد واین نگرانی من وبیشتر کرد .باعجله به سمت یخچال رفتم و لیوانی رو پرازآب کردم .چندتا حبه قندم توش انداختم وباقاشق شروع کردم به هم زدنش .همون طورکه آب قندوهم میزدم، ازآشپزخونه بیرون اومدم . اشکان توی هال روی زمین نشسته بودوساراهم توبغلش بود .نگران وباعجله خودم وبهشون رسوندم .لیوان آب قندوبه اشکان دادم و رو به ساراگفتم:چی شده سارا؟ ! اشکان درحالی که سعی می کرد،به زور آب قندوبه خوردش بده،بالحن مضطربی گفت:هی بهش می گم انقدبه خودت فشارنیار،هی می گم نمی خواد بری سره کار.کو گوش شنوا؟!آخرش همین میشه دیگه .سارا درحالیکه بادستش لیوان وپس می زد،خودش و ازبغل اشکان جداکرد .باصدای آرومی گفت:من خوبم.هیچیم نیس...یهو سرم گیج رفت افتادم.این چه ربطی داره به کار کردن من؟ !اشکان اخمی کردو لیوان وبه سمت لب سارابرد .مجبورش کردتایه کم ازش بخوره .لیوان وبه سارا دادو زیرلبی گفت:چند روزه که حالت بده...هی سرفه می کنی...سرت گیج میره...رنگت پریده...دلتم که درد می کنه...اون وخ میگی هیچیت نیس؟!...چرا این همه کارمی کنی؟!چرا هم من وهم خودت واذیت می کنی؟!توخیلی خودخواهی سارا ...سارابهش خیره شدوگفت:خودخواه؟!اینکه دارم برای زندگی مشترکمون زحمت می کشم خودخواهیه؟ ! پوزخندی زدوگفت:هه!جالبه .اشکان عصبی از جاش بلندشدوبه سمت پنجره رفت . دستاش و تو جیب شلوارش فروکردوگفت:من ازت خواستم که خودت وبه زحمت بندازی؟!من ازت خواستم که باخودت اینجوری کنی؟!نه.من نخواستم.من هیچ وقت ازت نخواستم که به خودت سختی بدی.من ...و بدون اینکه جمله قبلیش و ادامه بده، آروم گفت:میگم خودخواهی چون به من فکر نمی کنی...وختی توبه فکرسالمتی خودت نیستی،داری من وزجرمیدی...لعنتی تومی دونی اگه یه تار موازسرت کم بشه من چی به سرم میاد؟ !سارابدون اینکه جوابی بده،به لیوان توی دستش خیره شده بود .اشکانم همونجوری جلوی پنجره ایستاده بودو توفکر بود .برای اینکه جو رو عوض کنم،لبخندی زدم وگفتم:زن وشوهر بداخالق بریم که شام بخوریم .بابه یادآوری کلمه شام،جیغی زدم وگفتم:شام!!!!!خاک به سرم.غذام کاه شد !!!وباعجله به سمت آشپزخونه رفتم .اُه!!!!غذام سوخته بود...بدجوریم سوخته ...پس چی؟!می خواستی نسوزه؟این همه مدت ولش کردم رفتم انتظاردارم نسوزه!!!آخه اون همه روغن چجوری انقدر زود سوخت؟!من چه می دونم؟مهم اینه که سوخته دیگه !!عصبی گازو خاموش کردم وزیرلب غریدم:لعنت به تو - !!!لعنت به کی؟ !به سمت صدا برگشتم وبادیدن قیافه سارا،لبخندی زدم - .به این غذای سوخته !اشکان پشت ساراتو : چوب در ظاهرشدوگفت:سوخت؟ !سری تکون دادم .لبخندی زدوگفت:عیبی نداره.خودم می دونستم تو غذا درست کردن بلدنیستی.پیتزا می خورین سفارش بدم؟ !نیشم وبازکردم وباذوق گفتم:آره.واسه من مخلوط .لبخندی زدوگفت:باشه.پس دوتا مخلوط .توام مخلوط می خوری دیگه سارا؟!نه؟ !سارا سری تکون دادوآروم گفت:آره .وکالفه وناراحت از 119 آشپزخونه بیرون رفت.پشت سراون اشکانم رفت بیرون .به خودم اجازه ندادم که دنبالشون برم ...نیاز داشتن که تنها باشن.نیاز داشتن که باهم حرف بزنن و مشکلشون و حل کنن .برای سرگرم کردن خودم وجلوگیری از جیغ جیغ کردنای مامان بعداز اومدنش واسه سیاه شدن ماهیتابه اش وسوزوندن غذا،ماهیتابه وهمه ظرفای کثیف و گذاشتم توی ظرفشویی .شروع کردم به ظرف شستن .ظرف شستن من که تموم شد،صدای زنگ در اومد .به هال رفتم تا درو بازکنم که اشکان زودتر از من رفت . نگاهی به سارا انداختم تابفهمم مشکلشون حل شده یانه !بادیدن لبخند روی لبش،خیالم راحت شدو یه لبخند از سر آرامش اومد روی لبم .بعداز چند دقیقه،اشکان پیتزا هارو آورد .باکلی شوخی وخنده شاممون و خوردیم.انگار نه انگار که تاچند دقیقه پیش اوضاع کیش ومات بود !!مشغول درس خوندن بودم که مامان در اتاقم و باز کرد...نگرانی توصورتش موج میزد...دلواپس گفت - :رها!!! اشکان به تو درباره اینکه بعد کارش جایی میره چیزی نگفت؟ !نگاهم واز روی کتاب برداشتم و به چشمای نگرانش دوختم - .نه. نگفت - .ای وای!!!پس یعنی چی شده بچم؟!کجاست؟نکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟ !!لبخندی زدم وگفتم:مامان من مگه بچه اس که انقدر نگرانشی؟!هرجا باشه باالخره برمی گرده دیگه - .آخه گوشیشم جواب نمیده.ساراهم گوشیش خاموشه - .خب البد شارژشون تموم شده !کالفه نگاهی به من انداخت وگفت:شارژ هردوشون باهم تموم شده؟!دلم خیلی شور میزنه.نکنه ...وبدون اینکه حرفش و ادامه بده، درو بست ورفت .به ساعت نگاه کردم. ساعت ونیمه !!!خب دیرم کرده ولی جای نگرانی نیست!!(چقدر ریلکسم من )!!!احتماال باسارا رفتن عشق وحال دوران نامزدی.البد خواسته واسه دعوایی که یه هفته پیش داشتن از دلش در بیاره وبرش داشتهُب َردت ش یه جای خوب !!آره بابا. حتما باهمن وحالشون خوبه....مامان بی خودی نگرانه .سعی کردم دیگه به اشکان ونگرانیای بی جهت مامان فکر نکنم ودرسم و بخونم ولی انگار دیگه حوصله نداشتم .کار دیگه ای هم نداشتم که بکنم واسه همین گوشیم و برداشتم و به اری زنگ زدم .یه ذره چرت پرت گفیتم وخندیدیم .ارغوان از رابطه اش با امیر گفت.از حرفاشون،از قراراشون،از همه چی .خیلی خوشحال بودم.از اینکه می دیدم بهترین دوستم خوشحاله وبه عشقش رسیده.اغراق نمی کنم.واقعا خوشحال بودم.شاید حرفم کلیشه ای باشه ولی واقیعه .بعدازاینکه با اری حرفیدم و گوشی و قطع کردم.بی حوصله روی تختم دراز کشیدم .به سقف زل زدم ورفتم توفکر . امیروارغوان...آرش ومهسا...اشکان وسارا .الکی الکی یه عالمه عروسی افتادیم !!! باخوشحالی لبخندی زدم وبه این فکر کردم که بعداز مدت ها می تونم تخلیه ی انرژی کنم و برقصم .عروسیای معرکه ای می شدن.عروسی بهترین دوستم،پسرخالم وداداش گلم !!!ذوق زده واسه خودم داشتم حال می کردم که صدای باز شدن در ورودی خونه اومد.بعداز اونم صدای مامان - :کجابودی اشکان؟!می دونی چقدر دلواپست شدیم؟!!عزیز دلم... پسرگلم می خوای بری بیرون ...اشکان باصدای کالفه وخسته اش حرف مامان و قطع کرد - :تورو خدا هیچی نگو مامان.هیچی .بااین حرف اشکان نگران 111 شدم.یعنی چی هیچی نگو؟ یعنی چی شده!؟ باعجله از اتاق خارج شدم.همین که اومدم بیرون با اشکان چشم توچشم شدم .نگاهی گذرا بهم انداخت وبه سمت اتاقش رفت.قیافه اش خیلی پکر بود.نگاهش خسته بود.حالش بد بود.بد که نه داغون بود !!! مامان همون طورکه به سمتش می رفت،گفت:تو که من و نصف جون کردی بچه !!!چی شده؟!تو شرکتتون اتفاقی افتاده؟!باسارا دعوات شده؟اشکان ...حرف مامان بابسته شدن در اتاق اشکان ناتموم موند .صدای چرخش کلید توی قفل در، هممون و مبهوت کرد . بابابه سمت در رفت وآروم گفت:اشکان!!!چرا دروقفل کردی؟ بعدم مامان به سمت دررفت و حرفای قبلیش و تکرار کرد .ولی اشکان درجواب همه حرفاشون فقط گفت - : برید.تورو خدا برید.برید...بذارید تنها باشم...بذارید به درد خودم بمیرم...برید .مامان نگران تراز قبل،درحالیکه اشک توچشماش حلقه زده بود گفت:الهی مامانت برات بمیره.چی شده اشکانم؟ !اشکان بایه صدای خسته گفت:هیچی مامان!هیچی قربونت برم.هیچی عزیزم.فقط برو...فقط برید..فقط بذارید تنها باشم...نپرسید چرا...هیچی نگید...برید .مامان دیگه چیزی نگفت وباچشمای اشکیش به سمت هال رفت وروی یکی از مبال نشست .بابا هم رفت پیشش و سعی کرد دل داریش بده .من اما انگار الل شده بودم.شوکه بودم!!!بی حرکت روبروی دربسته اتاق اشکان وایساده بودم وحتی پلک هم نمی زدم !!اشکان هیچ وقت انقدر ناراحت نبود...هیچ وقت انقدر گرفته نبود...چرا می خواست تنها باشه؟!مگه چی شده؟چرا به هیشکی هیچی نمی گه؟!!چرا صداش انقدرناراحته؟!چرا؟ !این سواال مدام توی ذهنم می چرخید وغذابم می داد .اشکان من...داداشی من...چرا ناراحته؟!چرا!؟ حاضربودم تمام غمای عالم و یه تنه به دوش بکشم فقط اشکان بخنده.داداشم پکر نباشه.جونم واسه اشکان در می رفت .چشمام پراز اشک شد.احساساتی نبودم ولی اشکان فرق داشت .اشکان باتمام دنیا فرق داشت.اشکان باهر کسی فرق داشت.اشکان ...سیل اشکام راه افتادو صورتم و خیس کرد .کنارشون زدم وبه اتاقم رفتم .کالفه به سمت گوشیم رفتم و به سارا زنگ زدم تا شاید جواب سواالم و بده .اما گوشیش خاموش بود.حتی به خونشونم زنگ زدم اما کسی جواب نداد .بی حوصله تراز قبل روی تخت داراز کشیدم و رفتم توفکر .تاموقع شام هم بیرون نرفتم .وقتی مامان برای شام صدام زد،نمی خواستم برم اما دیدم اگه نرم حال مامان وبابا از اینی که هست بدتر میشه .بی حوصله به سمت آشپزخونه رفتم و روی صندلی نشستم .شام و توی سکوت خوردیم.یعنی در اصال هیچ کدوممون چیزی نخوردیم...فقط باغذامون بازی کردیم .مامان برای اشکان شام برد اما دوباره با حرفای قبلیش روبرو شدو گرفته تر از قبل به آشپزخونه برگشت .ازمامان تشکر کردم وبه سمت اتاقم رفتم.اولش خواستم برم پیش اشکان اما پشیمون شدم و به اتاق خودم رفتم.روی تخت دراز کشیدم وبه سقف خیره شدم .اشک توچشمام جمع شد...داداشی مهربون چرا انقد داغونه؟!!یعنی چی شده؟؟چرا حالش بده؟!!چی شده اشکانی؟!!چی داداشی من وانقد ناراحت کرده؟!!چی شده؟؟ اشک ازچشمام جاری شدوگونه هام وخیس کرد...به هق هق افتادم ...نمی دونم کی وچجوری ولی بین اون همه اشک وگریه باالخره 111 خوابم برد ...روز بعد، بابا سرکار نرفت .مامانم از صبح کله سحر بیدار بودو به در بسته اتاق اشکان خیره شده بود .منم که همش تواتاقم بودم .هممون منتظر بودیم که اشکان بیاد بیرون و توضیح بده.اما اشکان نیومد .مامان وبابا نگران شدن وخواستن قفل درو بشکونن که با داد وبیداد اشکان روبروشدن - :ولم کنین.چی کارم دارین؟!میگم برین...تنهام بذارید...ای خدا ...مامان وبابا کلی باهاش حرف زدن اما جوابی از پشت در نیومد .صبحونه که نخورد هیچ، لب به ناهارم نزد !!تا ساعت شب،اشکان بیرون نیومد.شامم نخورد.اعتصاب کرده بود . اشکان با این کارش اعصاب همه رو به هم ریخته بود .حال منم اصال خوب نبود.دلم خیلی گرفته بود....این شدکه بعداز مدت ها به حیاط رفتم .قدم زدن تو حیاط آرامش بخش بود .درحال قدم زدن بودم و داشتم مثل همیشه نفس عمیق می کشیدم تا ذهنم و از فکرای بد دور کنم .همه جا آروم بود.هیچ صدایی نمی یومد.یه کم که راه رفتم،هوا سرد شد.تصمیم گرفتم که به اتاقم برگردم .داشتم باقدمای کوتاه وآروم به سمت در می رفتم که یهو یکی روبروم سبز شد !!!زل زدم به قیافه طرف وتو اون تاریکی اولین چیزی که دیدم برق چشمای اشکان بود !!!باخوشحالی لبخندی زدم وگفتم:اشکان !!!!چیزی نگفت.فقط انگشت اشاره اش و آورد جلوی لبم که یعنی "ساکت شو ."نمی دونستم که چجوری دور از چشم مامان اینا از اتاق بیرون اومده واالن اینجاست...برامم مهم نبود.این برام مهم بودکه بفهمم چرا ناراحته...این جواب همه سواالم بود !!به تاب کنار حیاط اشاره کردو باصدای آروم گفت:میشه بشینی؟ !لبخندی زدم وسری تکون دادم.به سمت تاب رفتم ونشستم .اشکانم کنارم نشست.به چشمام زل زد .نور کمی که از کوچه میومد باعث شد که بتونم صورتش و واضح ببینم .زیر چشماش گود افتاده بودوچشماش قرمز بود!!!انگارگریه کرده بود...اشکان...اشکان گریه کرده؟!باورم نمی شد !!! ناباورانه به چشماش خیره شدم وزیرلب گفتم:گریه کردی اشکان؟ !لبخند تلخی زدوآروم گفت:آره .مهربون گفتم:چرا داداشی؟!چی شده؟ !بایه صدای تلخ وغمگین گفت:بدبخت شدم رها !!!فقط بهش نگاه کردم وچیزی نگفتم تا حرفش و بزنه - .رها...تمام زندگیم داره نابود می شه...دارم همه چیم و ازدست میدم...دارم میمیرم رها...داغونم...داغون !!!نگران بهش خیره شدم وگفتم:چی شده اشکان؟!جون به لب شدم.بگودیگه .یه قطره اشک از چشماش بیرون اومد...خیلی سریع باپشت دست پاکش کردوزیرلب گفت:سارا ...درحالیکه از دیدن اشکش داغون شده بودم،گفتم:سارا چی؟!هان؟!چی اشکان؟!!سارا طوریش شده؟ سری تکون دادوبه سختی بابغض توی گلوش، گفت:آره...سارا سرطان داره....سارا ...دیگه نمی شنیدم چی می گفت...ناخودآگاه اشک از چشمام جاری شد .درعرض چند ثانیه اشک صورتم و خیس کردوبه هق هق افتادم .ناباورانه به چشمای خیس اشکان خیره شدم وباتته پته گفتم:نه...اش...اشکان بگو...بگو که داری دروغ می گی...بگو سارا چیزیش نیس...بگو حالش خوبه...بگو ... اشکان فقط نگاهم کرد.نگاهم کردوهیچی نگفت.هیچی !!!اما من می خواستم بهم بگه حقیقت نداره...دلم می خواست که بفهمم شوخیه...دلم نمی خواست باور کنم که سارا 112 سرطان داره !!!سارا؟! سارا سرطان؟!امکان نداره...من باور نمی کنم .یهو یاد سرفه های مدامش افتادم...شب تولد اشکان وقتی سرش گیج رفت...چقدسرفه می کرد...رنگش پریده بود...اون روز،توخونه خودمون دوباره سرش گیج رفت...سرفه...سرفه...سرفه !!!هیچ فکر نمی کردم که ایناعالئم سرطان باشه!! چقدر بهش گفتیم که بره دکتر؟ !وای خدا ...باچشمای خیسم به اشکان که حاالدیگه تصویرش از پشت پرده اشکام تار بود،نگاه کردم .درحالیکه مثل دیوونه ها می خندیدم،گفتم:نه...سارا خوبه...سارا که چیزیش نیست...سارا خوبه...سارا حالش خوب خوبه...قراره من و عمه کنه...قراره من عمه بشم...قرار بود من عمه بشم ...وبه هق هق افتادم .اشکان من و توآغوشش ..هق هق گریه هام سکوت حیاط و می شکست . شونه های مردونه اشکان تکون می خورد.داشت گریه می کرد .حقم داشت گریه کنه...سارا...عشق زندگیش...نامزدش...سرطان داره...زندگیش داره نابود میشه...نه تنها زندگی اشکان بلکه زندگی هممون !!!روز بعد حول حوش ساعت بودکه اشکان بهم اس داد وازم خواست که بدون این که مامان و بابا بفهمن برم دم در .منم لباس پوشیدم وبه مامان گفتم که می خوام با ارغوان برم بیرون .رفتم دم در. ماشین اشکان جلوی در پارک بود.سوارشدم .نگاهم وبه چشماش دوختم.نگاه غمگینش و بهم انداخت ولبخند تلخی زد .حلقه سارا رو از روی داشبرد ماشین برداشت.به سمتم گرفت وگفت:تموم شد...دیگه همه چی تموم شد .ناباورانه حلقه رو از توی دستش گرفتم ونگاهم ودوختم بهش ...اشکان به روبروش خیره شدودرحالیکه چشماش از اشک خیس شده بود،گفت - :امروز سارا بهم زنگ زد.گفت که می خواد من و ببینه...اولش خیال کردم که حالش خوب نیست و من باید برم تا دلداری بدم.کلی به خودم رسیدم.کلی حرف آماده کردم که بهش بزنم.می خواستم بهش بگم که تاتهش باهاشم.می خواستم بهش بگم که واسه خوبه شدنش حاضرم جونمم بدم.می خواستم بهش بگم که عاشقشم حتی بیشتراز قبل اما ...نگاهش و به چشمام دوخت وگفت:وقتی رفتم پیشش،حتی نذاشت به جز سالم هیچ حرف دیگه ای بزنم.شروع کردبه حرف زدن.گفت که ازم می خواد برم و حتی پشت سرمم نگاه نکنم.گفت ما چندماه بیشتر نیست که نامزد کردیم وخودشم تا چند ماه دیگه بیشتر زنده نیست...دکتر جلوی خودمون گفت که اگه خیلی زنده بمونه ماهه...سارا گفت که ارزشش و نداره واسه چند ماه کل جوونیم و بسوزونم...گفت که برم و فراموشش کنم...گفت که ...دیگه سیل اشکاش مهلتش نداد وصورتش و خیس کرد .دیگه نتونستم در برابر گریه کردنش طاقت بیارم.به سمتش رفتم وبغلش کردم . صدای آرومش و شنیدم - :من بدون سارا میمیرم رها...چرا؟!چرا ازم می خواد که برم و پشت سرمم نگاه نکنم...چجوری دلش میاد اینجوری بگه وختی می دونه از جونمم برام عزیز تره...من ...اخمی کردم وحرفش وقطع کردم:بی خود!!!هیچ کس هیچ جا نمیره.همه کنار هم می مونیم.حال سارام خوب می شه.عشق اگه عشق باشه باید تا هرجایی با آدم باشه نه این که تا َتقی به توقی خورد بره وپشت سرشم نگاه نکنه.راه بیفت ببینم .اشکان خودش و از بغلم بیرون کشید و متعجب گفت:کجا؟ - !خونه سارا 113 اینا.باید باهاش حرف بزنم - .واقعا می خوای باهاش حرف بزنی؟ - !آره.راه بیفت . اشکان باشک وتردید استارت زدوراه افتاد .منم گوشیم و درآوردم وبه سارا زنگ زدم . چندتا بوق که خورد، ریجکت کرد. بار گرفتم، بار، بار...اما سارا جواب نمی داد . عصبی گوشیم و توی کیفم پرت کردم وبه روبروم خیره شدم .این چرا جواب من و نمیده؟!چرا ریجکتم می کنه؟ !صدای اشکان وشنیدم - :سارا تصمیمش و گرفته.توهر چقدرم که بهش زنگ بزنی جواب نمیده.فکرم نمی کنم که حرفات روش اثری داشته باشه ...عصبی وسط حرفش پریدم - :یعنی چی که تصمیمش و گرفته؟!مگه این قضیه فقط به اون ربط داره که خودش تنهایی تصمیم می گیره؟به هممون مربوط میشه...نمیذارم که از سره ندونم کاری زندگیتون و به باد بدید .اشکان لبخندتلخی بهم زدوزیرلبی گفت:خودت و خسته می کنی .حرفش و نشنیده گرفتم وبرای اینکه جو رو عوض کنم، ضبط و روشن کردم :دست من و بگیر نترس از سکوت این قفس من با توام رفیق من حتی تا اخرین نفس به حرمت رفاقتی که بسته پای دلم و به قلب مهربون تو تموم نکن صبر من و یادت میاد روزی رو که عهدمون و بستیم با هم واسه محکم شدنش به پای هم خوردیم قسم حاال میگی تنهام بذار تو نشو اسیر این حصار باور نمیکنم تویی تورو خدا دووم بیار قلب من و نشکن عزیز تیشه به جای پات نزن من پا به پات میام رفیق تا لحظه رها شدن وجود تو برای من دنیاییه همینو بس یادم نرفته اون قسم شریکتم ای هم نفس آخرین نفس-سامان جلیلی اَه!!!این چه آهنگیه؟!جو عوض نشدکه هیچ خراب ترم شد !!نگاهی به اشکان انداختم که باچشمای اشکیش به روبرو خیره شده بود .بازوی سمت چپش و گذاشته بود روی شیشه نیمه باز ماشین وبا دست راستش رانندگی می کرد .برای اینکه حال اشکان و از این بدتر نکنم،دست بردم و ضبط و خاموش کردم .ولی عجب آهنگی بودا!!! خیلی به قضیه اینا می خورد !!!بقیه راه تو سکوت گذشت.من به رفت وآمد آدما وکوچه وخیابونا خیره بودم واشکان به روبروش.معلوم بودکه بدجور توفکره وحالش خرابه !!!لعنت به این زندگی!!!اَه!!لعنت به این تقدیر !!!آخه چرا سارا؟!بین این همه آدم چرا سارا که نامزد اشکانه باید سرطان بگیره؟!آخه چرا زندگی قشنگ وعاشقانه این دوتا باید َپر َپر بشه؟!آخه چرا سارا باید از اشکان بخواد که ولش کنه وبره؟ !چرا؟!چرا؟!چرا؟ !!!اون روز من رفتم وباسارا حرف زدم ولی نتیجه ای نگرفتم.سارا تصمیم خودش وگرفته بودو می خواست که از زندگی اشکان بره بیرون.دقیقا همون حرفایی رو به من زدکه به اشکان زده بود.خیلی اصرار کردم اما گوشش بدهکار نبود.حرف، حرف خودش بود . حال وروز خوبی نداشت.چهره اش خسته بودو چشماش ازبی خوابی وگریه سرخ شده بود.اونم مثل اشکان روزای بدی رو می گذروند ولی حاضرنبودکه دوباره برگرده وکنار اشکان به زندگیش ادامه بده .یه ماهی از این قضیه می گذشت وما هنوز چیزی به مامان وبابا نگفته بودیم .اشکان سعی می کردکه جلوی اوناطبیعی رفتارکنه.هرروز به دروغ به مامان اینا می گفت که میره شرکت اما می رفت پیش سارا والتماسش می کردکه برگرده.ساراهم هربار بارگریه ازش می خواست که بره وهمه چی وتموم کنه .هر روز 114 که می گذشت اشکان داغون تراز روز قبل می شدومامان وبابا نگران تر .کار من واشکان فقط این شده بودکه دروغ بگیم ومامان وبابارو از َسرخودمون باز کنیم.یه ماه تمام بودکه سارا به خونه مانمیومد وحتی زنگم نمی زد.این موضوع مامان اینارو مصمم کرده بودکه رابطه بین اشکان وسارا شکرآبه .مامان وبابا خیلی تالش می کردن که اززیر زبون من واشکان یه چیزی بیرون بکشن ولی ما َنم پس نمی دادیم.حتی مامان چندباری به شرکت سارا اینارفت ولی پیداش نکرد چون استعفاداده بود.هربارم که به خونه اشون می رفت سارا نبودوکسی جوابش و نمیداد...کارش شده بودکه هرروز به سارا زنگ بزنه اما هیچ وقت نتونست باهاش حرف بزنه چون گوشیشم خاموش کرده بود...حتی تلفن خونه اشونم جواب نمی داد ...اوضاع زندگیمون خیلی به هم ریخته بود.من واشکان به معنای واقعی کلمه داغون بودیم.حال مامان وباباهم اگربدتر ازمانبود، بهترنبود.خیلی وقت بودکه صدای خنده های بلندمون توی خونه نمی پیچید .به هربدبختی بود امتحانای پایان ترم و دادم.اصال حوصله درس خوندن نداشتم وبه زور الی کتابام وبازمی کردم.باالخره باهزارتا بدبختی وتقلب تونستم همه درسارو پاس کنم البته به جز یه درس!!این نتیجه واسه من شاهکاربود!!!واسه منی که توی اون وضعیت درس می خوندم خیلی عالی بود .ترم بعدی شروع شده بودومن سعی می کردم که خودم وبادانشگاه رفتن وحرف زدن با ارغوان مشغول کنم تاکمترگیر سواالی مکرر مامان بیفتم .رادوین وسعیدوامیروبابک هم فارغ التحصیل شده بودن.دیگه خبری ازجنگ ودعوانبود وزندگیم یکنواخت ومسخره شده بود.دیگه رادوین ونمی دیدم.فقط گاهی اوقات که امیروارغوان باهم قرار داشتن امیرو می دیدم .حاالمی فهمم که اون گودزیالم اگه هزارتا ضرر واسم داشت یه فایده هم داشت...اونم این بودکه یه ذره مسخره بازی درمیاورد روحیه ام شاد می شد!!!این روزا از یه افسرده دیوونه هیچی کم ندارم !!اصال نمی خندم.باورکردنش سخته...آره...من...رها!!!کسی که اگه یه روز تاحد مرگ نمی خندید روزش شب نمی شد،خیلی وقته که دیگه نمی خنده ×××××××× !!اون روزم مثل همیشه،بابی حوصلگی از ارغوان خداحافظی کردم وازماشینش فاصله گرفتم .به سمت درخونه رفتم وکلیدو انداختم توقفل در.وارد خونه که شدم صدای دادوبیداد بابابه گوشم خورد - :من االن باید بفهمم؟!االن باید بفهمم که عروسم سرطان داره؟!!چرا به ماچیزی نگفتی اشکان؟!چرا؟ !!وای!!!بدبخت شدیم!!!بابا اینافهمیدن !!باعجله به سمت در ورودی رفتم.کفشام و درآوردم وخودم وپرت کردم توخونه .همین که وارد خونه که نه توخونه پرت شدم،چهره عصبانی بابارو دیدم که تقریبا روبروی من ایستاده بودونگاهم میکرد .مامانم باچشمای اشکیش بهم خیره شده بود .چشم چرخوندم تااشکان وپیدا کنم که یهو چشمام از دیدن سارا : تا شد !!!باصورت خیس از اشکش روی یکی از مبال نشسته بود.اشکانم کالفه وبی حوصله پشت سرش ایستاده بود .صدای بابا باعث شد که چشم از سارا بردارم وبه بابانگاه کنم - :رها!!!توام می دونستی؟!چرا هیچی به مانگفتی؟ !!جوابی نداشتم بدم.واسه همینم سکوت کردم .باباعصبی دادزد - :چرا ساکتی رها؟!حرف بزن دیگه.بگو...چرا به ماچیزی نگفتی؟!چرا؟ !!!بازم سکوت کردم . 115 بابا همون طورکه باقدمای بلندش طول وعرض پذیرایی رو متر می کرد،گفت - :من غریبه ام؟!من ومادرتون غریبه ایم که چیزی بهمون نگفتید؟ !اشکان باصدای گرفته اش گفت:نمی خواستیم نگرانتون ...بابا عصبانی ترازدفعه های قبل دادزد - : نگران؟!توازنگرانی یه پدر چی می دونی؟!چه می دونی چه حالی داره که یه ماه تمام نگران وبی خبر باشی وهیچ کس هیچی بهت نگه.توچه می دونی چه حالی داره که احضاریه دادگاه بیاد درخونت.تازه اون وقته که می فهمی بعله...عروست درخواست طالق داده...تازه اون وقته که زنگ می زنی به پسرت وازش می خوای که بیادخونه وبرات توضیح بده...تازه اون وقته که باهزارتا بدبختی عروست و پیدا می کنی ومیاریش خونه تا دلیل درخواست طالقش و توضیح بده...تازه اون وقته که ...دیگه نتونست ادامه بده.نفس نفس می زدو دستش وگذاشته بود روی قلبش .من ومامان باعجله خودمون وبه بابا رسوندیم وکمکش کردیم تا روی یکی ازمبال بشینه .مامان ازم خواست که برای باباآب قندبیارم ومنم به آشپزخونه رفتم .بایه لیوان آب قندبه سمت بابارفتم وبهش کمک کردم تایه ذره ازش بخوره .مامان نگران گفت:مسعود...چرا باخودت اینجوری می کنی؟!نمیگی اگه خدایی نکرده یه بالیی سرت بیاد من ازغصه دق می کنم؟ !بابالبخندی زدوگفت:من حالم خوبه مریم جان.نمی خواد بیخودی نگران باشی .سارا روبه بابا گفت:مطمئننین حالتون خوبه بابا؟ !بابا سری تکون دادوگفت:آره دخترم.خوبم .بعداشاره ای به من که باالی سرش ایستاده بودم کردتا بشینم .منم نشستم.بابااز اشکانم خواست که بشینه .خودشم کنارمامان روی مبل نشست...روبه سارا واشکان گفت:می خوام یه سوال ازتون بپرسم.شمادوتاهمونایی نیستیدکه جونتون واسه هم دیگه درمی رفت؟!شماهمونایی نیستیدکه تاحدمرگ هم دیگرو دوست داشتن؟ !!اشکان بدون اینکه چیزی بگه،عصبی باپاهاش روی زمین ضرب گرفت .ساراهم درسکوت باریشه های شالش بازی می کرد .بابابلندترگفت:جوابی نشنیدم !!!اشکان و سارا نگاهی به هم دیگه کردن وخیلی آروم گفتن:چرا - .خب،پس چرا حاال سارا باید درخواست طالق بده؟ اشکان پوزخندی زدو روبه باباگفت:نمی دونم ازخودش بپرسین .بابا نگاهش و به سارا دوخت وگفت:چرا دخترم؟ !سارا درحالیکه سرش پایین بود، با تته پته گفت:چون...چون نمی خوام اشکان جوونیش و بذاره پای کسی که به زنده موندنش اعتباری نیست...چون دوست ندارم اشکان پای من وعشقی بمونه که قراره...قراره خیلی زود نابودبشه...چون نمی خوام اشکان زندگیش و تباه کنه ...اشکان کالفه وسط حرفش پرید - :لعنتی زندگی من تویی !!!سارا ساکت شدودیگه چیزی نگفت .اشکان که ازسکوت سارا حسابی عصبی شده بود،ازجاش بلند شد.به سمتش رفت .جلوی پاهاش زانو زد.به چشماش خیره شدوگفت:چرا نمی فهمی سارا؟!من دوست دارم...دو........ســـــت...........دارم...می فهمی؟!نمی تونم حتی یه لحظه بدون تو زندگی کنم.اون وخ توازم می خوای که ولت کنم وبرم؟!!اونم االن توی این شرایط که توبیشتر از هروقت دیگه ای بهم نیاز داری؟ !سارا به چشماش زل زدوگفت:به خاطر خودت می گم...من نمی خوام که توزجر بکشی ...اشکان کالفه ازجاش بلند شد.همون طورکه به 116 سمت مبل می رفت،گفت:توداری باکارات زجرم می دی لعنتی...تو !!سرجای قبلیش نشست وصورتش و بادستاش پوشوندو دوباره باپاهاش روی زمین ضرب گرفت . سارا باچشمای پراز اشکش به باباخیره شدوگفت:به خدا دیگه نمی تونم این وضعیت و تحمل کنم بابا!!شما بگید..شمابهم بگیدکه باید چیکار کنم .بابا نگاهش واز سارا گرفت ودوخت به یه نقطه نامعلوم ورفت توفکر ...همه ساکت بودن وجز صدای ضربه های پای اشکان روی زمین،صدای دیگه ای شنیده نمی شد .بعداز چند لحظه باباروبه ساراگفت:یه چیزی می خوام بگم که نباید روحرفم نه بیاری .سارا چشمای منتظرش و به بابادوخت.اشکانم دستاش و از جلوی صورتش برداشت وبه باباخیره شد .بابا نگاهی به هردوشون کرد. ادامه داد - :من می دونم که شمادوتا چقدر هم دیگه رو دوست دارید واین وضعیت که پیش اومده برای هردوتون غیرقابل تحمله.پس باید یه فکری به حال این مشکلی که پیش اومده بکنیم.من ازیکی از دوستام شنیدم که یه بیمارستانی توی لندن هست.اونجاخیلی از بیمارای سرطانی رو معالجه کردن وآدمای زیادی روبه زندگشون برگردوندن.پس اگه اون آدما خوب شدن،ساراهم می تونه خوب بشه .سارا ناامید نگاهش وازبابا گرفت وبه زمین دوخت.آروم گفت:نه باباجون...من خوب نمیشم.سرطان من خیلی وخیمه...سرطان خون اونم ازنوع لوسمی...امکان نداره که معالجه بشه...من مطمئنم .دوباره نگاهش وبه بابادوخت وگفت:تازه ازکجامی خوایم پول بیاریم وبرای خوب شدن من هزینه کنیم؟مطمئناً خرجش خیلی زیاده ...بابالبخندی زدوگفت:هرچی که دارم می فروشم.همه دار وندارم،فدای یه تارموت دخترم .سارا لبخندی زدوگفت:شما خیلی لطف داری بابا جون ولی این همه هزینه کردن تهش هیچی نیست.چه توی بیمارستانای اینجا وچه اونجا!! من خوب نمیشم .اشکان به جای بابا جواب داد - :چرا خوب نمیشی؟!سارا توچرا انقدر ناامیدی؟ - !!به چی امید داشته باشم وقتی مطمئنم که حالم خوب نمیشه؟ !باباگفت:قراربود روی حرفم نه نیاری.مامیریم.همه باهم .وازجاش بلندشدوبدون اینکه به کسی فرصت مخالفت کردن بده،باقدمای محکم واستواربه اتاقش رفت .اون شب وقتی اشکان ساراروبرده بودتابرسونتش مامان صدام کردوازم خواست به آشپزخونه برم.باخودم گفتم البدمی خوادبهم بگه این ظرفاروبشوریافالن سیب زمینی ب َکن...به آشپزخونه رفتم ...وپوست مامان بایه مالقه توی دستش روبروی گازوایساده بودوبه یه نقطه مبهم زل زده بود!!الهی قربون مامانم برم...حتماداره به ساراواشکان فکرمیکنه... برق اشک وتوچشمای قشنگش دیدم.دیگه نتونستم طاقت بیارم واشک مامانم وببینم...به ستمش رفتم وازپشت بغلش کردم...لبخندی زدم ومهربون گفتم:مامان جونم چی شده؟!چرا الکی چشمای خوشگلت واشکی می کنی مامان خانومی!!؟ !دستی به چشماش کشیدوبه سمتم برگشت...لبخندتلخی زدوگفت:چیزی نیست عزیزم...(به صندلی میزناهارخوری اشاره کردوادامه داد:)میشه بشینی؟!می خوام راجع به یه موضوع مهم باهات حرف بزنم .موضوع مهم؟!!!مامان می خواد درموردیه موضوع مهم بامن حرف بزنه؟!چه موضوعی؟ !!!باتعجب بهش خیره شدم وگفتم: چیزی شده!؟ سری به عالمت نه تکون داد...به سمت صندلی رفتم 117 ونشستم.اونم اومدروی صندلی کنارم نشست...دستش وگذاشت روی دستم وشروع کردبه نوازش کردن انگشتام!چشماش دوباره پراشک شد...باحسرت به چشمام خیره شده بود .یعنی چی شده؟!!چراهیچی بهم نمیگه؟!!چرااشک توچشماش جمع شده؟ ! داشتم ازنگرانی سکته می کردم...روبه مامان گفتم:نمی خوای بگی چی شده؟!!دارم ازنگرانی میمیرم مامان ...بایه صدای پربغض گفت:رهاقبل ازحرفام می خوام یه قول ازت بگیرم ...بالحنی که نگرانی توش موج میزد،پرسیدم:چه قولی؟ - !اینکه روحرفم نه نیاری ...یعنی مامان چی می خوادبهم بگه؟!!چرا داره ازم قول میگیره؟ !سری تکون دادم وگفتم:باشه قول میدم روحرفت نه نیارم مامان...فقط توروخدابگوچی شده!!مردم ازنگرانی .نفس عمیقی کشیدوگفت:رهاعزیزم...من توروخیلی دوس دارم!!خیلی بیشترازخیلی...اگه یه روز نبینمت دل تنگت میشم...منم مثل هرمادری عاشق بچه هامم...قربونت برم عزیزم ...واشکش جاری شد...آروم آروم گریه اش شدت گرفت...به هق هق افتاد...زار زارگریه می کرد.. گریه می کردومدام قربون صدقه ام می رفت !! مامان چرااینجوری میکنه؟!!آخه مگه چی شده که اینجوری بغلم کرده وبوسم می کنه؟ !!دیدن اشکش باعث شدتابغض کنم ...مامان خودش وازآغوشم بیرون کشیدوباچشمای خیس ازاشکش زل زدتوچشمام...بی اختیاراشک ازچشماش جاری می شد...درحالیکه لباش می لرزید،آروم گفت:من چجوری می تونم توروتنهابذارم وبرم؟ ! چی؟!!مامان چی داره میگه؟!قراره من وتنهابذاره وکجابره؟ !!حالش خیلی بدبود...به چشمام خیره شده بودواشک می ریخت ...مهربون گفتم:مامانم بگوچی شده!!توروبه خدابگو...چرامی خوای من وتنهابذاری؟!کجامی خوای بری؟؟؟ نفس عمیقی کشیدوباپشت دستش اشکاش وپاک کرد...بالحنی که غم توش موج می زدگفت:رهاعزیزم...تو...تونمی تونی بامابیای لندن !!رسماً هنگ کرده بودم!!یعنی چی؟؟!!برای چی نمی تونم باهاشون برم؟؟تنهایی اینجابمونم که چی بشه؟؟ !باتعجب گفتم:حالت خوبه مامان؟؟!چی داری میگی؟واسه چی من نمی تونم باهاتون بیام؟ - ! قربونت برم عزیزم...اومدن توهیچ چیزی پشتش نداره جزاینکه اعصابت وداغون می کنه...جزاینکه حالت وبدمی کنه...اگه توبامابیای بایدشاهدزجرکشیدن ساراباشی...بایدغصه خوردن اشکان وببینی ودم نزنی!!می فهمی چی میگم؟!من توروبهترازخودت می شناسم عزیزدلم...می دونم دیدن طاقت ناراحتی اشکان ونداری...می شناسمت.خودم بزرگت کردم...می دونم نمی تونی حال بداشکان وببینی...توجونت به جون داداشت بسته اس...چجوری می تونی غم وغصه اش وببینی ودم نزنی؟!هان؟!اگه زجرکشیدنش وببینی داغون میشی !!درحالیکه اشک چشمام وپرکرده بود،بابغض گفتم:یعنی چی مامان؟!!میگی تواین شرایط سخت تنهاتون بذارم؟!من اشکان ودوس دارم...خیلیم دوسش دارم...ازدیدن ناراحتیش داغون میشم ولی...ولی آخه چجوری می تونم تنهایی وبدون شمااینجازندگی کنم؟!من...من باشمامیام،هرجایی که برین !!مامان لبخندتلخی زدوگفت:درکت می کنم قربونت برم ولی توروبه خداتوام من ودرک کن!!سرطان سارا ازیه طرف داره داغونم میکنه وناراحتی 118 اشکان ازیه طرف دیگه...اگه توام بامابیای...اگه عذاب کشیدن داداشت وببینی توام زجرمیکشی!!طاقت زجرکشیدن تویکی ودیگه ندارم!!به خداتاب ندارم...اذیتم نکن رها!!می دونی که چقدحالم بده...حالم وازاین بدترنکن ...اشکم جاری شد...آخه من چجوری بدون خونواده ام زندگی کنم؟!چجوری دوریشون وتحمل کنم؟!اصالکجابمونم وقتی بابااینا این خونه وچیزای دیگه رومی فروشن ومیرن؟ !باچشمای خیس به مامانم زل زدم وگفتم:من نمی تونم بدون شمازندگی کنم...چجوری ازخونواده ای دوربمونم که ازته قلبم عاشقشونم؟!هان؟!درکم کن مامان نمی تونم!!حاضرم باهاتون بیام وسختی بکشم ولی...ولی ازم نخواین که دوریتون وتحمل کنم - !!!مگه قرانبودروی حرفم نه نیاری؟!!به خاطرخودت میگم...قربونت بشم دخترگلم،اکه توبامابیای هیچ فایده ای نداره.فقط وفقط حال خودت بدترمیشه وداغون میشی!!من نمی تونم زجرکشیدن توروبینم!!بی انصاف نباش رها...فقط به خودت فکرنکن ...اشک چشمام وکنارزدم وگفتم:بی انصاف نیستم مامان ولی باورکنین دوری ازشما واسم سخته - ...می دونم عزیزم ولی اگه بامابیای بیشترسختی میکشی...اگه اینجابمونی داغون شدن داداشت ونمی بینی...شیمی دارمانی شدن سارارونمی بینی...گریه های من نمی بینی...غم وغصه روتوچشمای بابات نمی بینی...می فهمی چی می گم رها؟!!اگه توبامابیای فقط وفقط زجرمیکشی...ماکه برای خوش گذرونی نمیریم! قراره روزای سختی وتوغربت داشته باشیم...من نمی خوام دخترم سختی بکشه...اگه اینجابمونی ازهرلحاظ واست بهتره.هم شرایط روحیت بهترمیشه وهم می تونی درست وبخونی ولیسانست وبگیری ...وسط حرفش پریدم - :می فهمی چی میگی مامان؟!گوربابای درس ودانشگاه وکوفت وزهرمار...من نخوام لیسانس بگیرم بایدکی وببینم؟!شمابرام مهمین مامان...من نمی خوام خونواده ام وفدای درسم کنم...تازه مگه قرارنیس همه چی وبفروشین وبرین؟!خب اگه این خونه روبفروشین من کجابایدبمونم؟ !!!باچشمای پرازاشکش بهم خیره شدومهربون گفت:فکراونجاشم کردم...باخاله ات حرف می زنم تابری پیش اونا ...محکم وقاطع گفتم:نه!!من نمیرم خونه خاله !دوست ندارم برم پیش خاله اینا...خوشم نمیاد سربار کسی باشم.نه این که از خاله اینا خوشم نیادا!!نه...اتفاقاخیلیم دوسش دارم.فقط نمی خوام برم بایه سری آدم زندگی کنم وسربارشون بشم .مامان اخمی کردوگفت:یعنی چی؟پس می خوای کجابمونی؟ !دستش وگرفتم توی دستام وبه چشماش خیره شدم...آروم گفتم:من می خوام باشمابیام مامان...هرجاکه برین منم باهاتون میام!!مامان من بدون شمااینجانمی مونم ...پربغض گفت:مگه بهم قول ندادی روی حرفم نه نیاری؟ !!اشک توچشمام حلقه زده بود...راست می گفت.من بهش قول دادم که روحرفش نه نیارم ولی...ولی آخه چجوری می تونم تنهایی اینجابمونم؟!چجوری دوریشون وتحمل کنم؟!چجوری تواین شراطی سخت تنهاشون بذارم؟!من عاشق تک تک اعضای این خونواده ام...جونم به جونشون بسته اس...نمی تونم تنهاشون بذارم...اونم توهمچین شرایطی!!نمی تونم ...اشک ازچشمام جاری شد...باصدایی که ناراحتی وغم توش موج می زد،گفتم:مامان من عاشقش توام...عاشق بابا...اشکان...سارا!!چجوری تنهاتون 119 بذارم وختی دلم پیش شماس؟!من نمی تونم بدون شمازندگی کنم...اذیتم نکن مامان...بذارمنم باهاتون بیام...همه سختیاروبه جون می خرم ولی توروبه خدامن وتنهانذار !!اشک صورتم وخیس کرده بود...مامان من وتوآغوشش کشید...شونه هاش می لرزیدن...داشت گریه می کرد.بادستش سرم ونوازش کرد...ناراحت گفت:مامان قربون اون دلت بشه که انقدمهربونه...فکرمی کنی واسم آسونه که جیگرگوشه ام وبذارم اینجاوبرم؟!نه...آسون نیس...اصاآلسون نیس!!ولی قربون اون اشکات بشم،اینجوری واست بهتره...اینجوری واسه منم بهتره...نمی تونم...به خداتاب ندارم زجرکشیدن تنهادخترم وببینم ودم نزنم!!جون مامان نگونه...نه نیار روحرفم عزیزدلم ... به هق هق افتاده بودم...محکم تربغلش کردم واشک ریختم...خدایا من نمی تونم...نمی تونم این خونواده روتنهابذارم...دلم واسه آغوش مامانم تنگ میشه...واسه مهربونیای بابا...واسه شیطونیای اشکان..واسه لبخندای سارا...دلم واسه همشون تنگ میشه...من بدون اونانمی تونم زندگی کنم...دلم می خواست محکم بگم نه وخودم وخالص کنم ولی نتونستم...دلم نمیومد مامانم وبیشترازاین برنجونم...مامان حالش بده...نمی خوام حالش وبدترکنم...تک تک حرفاش وقبول دارم...اونم مادره و به فکربچه هاشه...می دونم...ولی آخه چجوری دوریشون وتحمل کنم؟!خدایاتوبهم بگوچیکارکنم؟!!!چرا مامانم بایدهمچین چیزی وازم بخواد؟چرابایدازم قول بگیره که برای یه مدت طوالنی ازشون دورباشم؟می دونم به خاطرخودمه ولی من طاقت تنهایی ندارم !!باقدمای آروم وآهسته هال خونه جدیدو متر می کردم...یه آپارتمان کوچیک...نقلی ودنج ...متری بیشتر نبود...ولی همینشم واسه من زیادیه...یه نفرکه بیشترنیستم ...یه هال کوچیک که یه فرش متری پارکتش وپوشونده بودو قسمتی ازپارکت هاهم خالی مونده بودن...یه راهرو که وقتی ورادش می شدید،وسطش دستشویی بود...به تهش که می رسیدید دوتااتاق خواب داشت...که تویکیش حموم بود و تخت بابا اینارو اونجاگذاشته بودیم واون یکیم شده بودانباری...همه وسایل خونه قبلیمون وآورده بودیم...منتهی چون اینجاکوچیک بود بعضیارو با بدبختی تواتاق خواب پونده چ بودیم ودرشم بسته بودیم...یعنی درواقع این اتاق خوابه فقط وفقط انباری بود .یه آشپزخونه فسقلیم توضلع شمالی هال بود ...درکل ازسرمم زیادیه!!!واال ...بعداز اون شب مامان با باباحرف زد...بابااولش قبول نکردولی بعدازاصرارای مکررمامان باالخره رضایت داد...اشکان وقتی فهمیدمامان ازم خواسته نیام خیلی ناراحت شد...ناراحتیش عذابم میداد....کلی باهاش حرف زدم و واسش مسخره بازی درآوردم تایه لبخندروی لبش نشست...پرازبغض بودم،پرازاشک نریخته،پرازغم وغصه ولی اشکم درنمیومد...انگارچشمه اشکم خشک شده بود!!هنوزم راضی نشده بودم که بمونم ولی همه چیزدست به دست هم داده بودتامن بامامان اینانرم...رضایت بابا،استقبال خاله اززندگی کردن من بااونا...دلم نمی خواست برم ولی نمی تونستم روی حرف مامان نه بیارم...دلم نمی خواست بیشترازاین داغونش کنم !!باالخره باباومامان تصمیم گرفتن که من برم خونه خاله ایناولی من مخالفت کردم!!دلم نمی خواست سربارکسی 121 باشم...خاله روخیلی دوس داشتم وعاشق خونواده اش بودم ولی ترجیح می دادم روپای خودم وایسم...به باباگفتم که واسم یه خونه حدابگیره تاتنهایی توش زندگی کنم ولی قبول نکرد...بامامانم حرف زدم ولی فایده ای نداشت!!درنهایت به اشکان متوسل شدم ودالیلم وبراش توضیح دادم...بهش گفتم که توخونه خاله اینااحساس راحتی نمی کنم،گفتم که خونواده خاله رودوس دارم ولی نمی خوام سربارشون بشم وبهشون زحمت بدم...خالصه اشکان وراضی کردم واونم بامامان ایناحرف زد...باالخره باپادرمیونی اشکان،مامان وبابارضایت دادن تامن یه خونه جدید بگیرم وتوش زندگی کنم ولی به شرط وشروطی !!بابایه رفیق داشت که مثل خودش توکارفرش بود...آقای محتشم...ازرفیقای قدیمی بابابود...خداروشکرشانس خرکی من بالخره یه جاجواب داد...این آقای محتشم یه زمین داشت که توش یه ساختمون طبقه می سازه...تویکی ازواحداخودش میشینه وبقیه رومیده اجاره...مثل اینکه یکی ازمستاجراش خونه خریده بودومی خواست اثاث کشی کنه...باباهم وقتی این قضیه رومی فهمه،موضوع خارج رفتن خودشون وتنهایی من وبه آقای محتشم میگه...محتشمم به دلیل رفاقتی که با باباداشته،قبول میکنه که من بیام وتواون واحدخالی زندگی کنم ...خونه خودمحتشم دقیقا توهمین طبقه خونه االن منه!! باباخیلی نگران من بود...می گفت که یه دخترتنهاامنیت نداره وبایدیه کسی باشه تامراقبم باشه...آقای محتشمم گفت که مثل دخترخودش مراقبمه!!راستم می گفت...همین امروز که اولین روزه اومدم اینجا،زنش کلی تحویلم گرفت و واسم غذاآورد...خودشم ازم خواست که هرمشکلی داشتم بهش بگم...مردخیلی خوبیه ...چندروز قبل رفتن بابااینا،خودشون اومدن واثاثارو آوردن اینجا...خونه روهم فروختن...بابا یه مغازه فرش فروشی داشت،اونم فروخت...هرچی داشتن ونداشتن ودالر کردن وباخودشون بردن ...به جزوسایل خونه که االن اینجاس!!بابا گفت که هروقت به پول نیاز داشتم بهش خبربدم تاهرچقدکه می خوام بهم بده ولی من نمی تونم ازاوناپول بگیرم...اونااالن بیشتراز هروقت دیگه ای به پول احتیاج دارن...تصمیم گرفتم که برم یه جایی کارپیداکنم.حااالگه مرتبط بارشته ودرسم باشه که چه بهتر اگرم نبودعیب نداره مهم پولشه...اشکانم ماشینش و داد بهم...چون هم بردنش دنگ وفن داشت وهمین که خودش می گفت اینجوری واسه من بهتره وراحت تر می تونم کارام وانجام بدم .همین دیروز بودکه رفتن ولی انگار صدسال ازنبودنشون می گذره ...دیروز توفرودگاه جلوشون فقط لبخندزدم ومسخره بازی درآوردم...وقتی اشکان بغلم کرد دیگه نتونستم طاقت بیارم وبغضی که توی گلوم بودسربازکرد...تموم اشکایی که توی این مدت نریخته بودم ازچشمام جاری شدو روی گونه هام راه گرفت... اشکانم چشماش اشکی بود...بابا...مامان...سارا...همه گریه می کردن ...باکلی بدبختی جلوی خودم وگرفتم تادیگه گریه نکنم...نمی خواستم حاالکه دارن میرن باگریه واشک برن...اشکام وپاک کردم ولبخندزدم...تاآخرش لبخندزدم...وقتی که مطمئن شدم سوار هواپیماشون شدن،به سمت پنجره سرتاسری فرودگاه رفتم وزل زدم به هواپیما...چشمام پراز اشک شد...هواپیما روی زمین حرکت کرد...اشکم جاری شد...بلند شد...اشک صورتم وخیس 121 کرد...اوج گرفت...به هق هق افتادم...دور شد...دور...خیلی دور...انقدر نگاهش کردم تاشدیه نقطه کوچیک وبعدمحو شد ...باقدمای کوتاه وآروم به سمت آشپزخونه رفتم...رفتم سمت یخچال وچشمم خورد به عکس دسته جمعیمون...زل زدم بهش...خیره خیره نگاهش می کردم ...یادمه این عکس وتابستون همین امسال گرفته بودیم...یه روز همین جوری اشکان گفت - :بشینید حاالکه خانومم به جمع خونواده امون پیوسته یه عکس دسته جمعی بگیریم .ماهم قبول کردیم...مامان وبابا روی مبل نشستن...سارا واشکان پشت اونا وایسادن...منم وسطشون وایسادم...اشکان زبونش وبیرون آورد ومنم واسه اون و سارا شاخ گذاشتم...بعدازگرفتن عکس...بادیدنش انقدخندیدیم که حدنداشت ...نگاهم افتادبه اشکان...بادیدن قیافه اش تواون حالت لبخندی روی لبم نشست...ولی نمی دونم یه دفعه ای چی شدکه چهره اشکان و وقتی دیروز توفرودگاه بودیم به یادآوردم ...توذهنم باچهره توی عکس مقایسه اش کددم...چقد غمگین بود...چقدناراحت بود...چقد داغون بود...چشمام از اشک پرشد...دست بردم وعکس وکه بایه آهنربا به دریخچال چسبیده بود،کندم... گذاشتمش روی سینه ام...چشمام و بستم...نفس عمیق کشیدم...اشکم جاری شد...به دریخچال تکیه دادم وآروم آروم ُسرخوردم واومدم پایین...اشک صورتم خیس کرد...عکس وبیشتربه خودم فشار دادم...به هق هق افتادم...باچشمای بسته فقط گریه می کردم...انقد گریه کردم که نفهمیدم کی وچجوری،جلوی یخچال وباعکسی که درآغوشش گرفته بودم،خوابم برد ...یه هفته ای ازاومدنم به خونه جدید می گذشت...محتشم خیلی بهم می رسیدو زنشم هی زرت زرت واسم غذامیاورد.منم تاجایی که می تونستم می خوردم وخودم وخفه می کردم!خیلی بهم لطف داشتن وکلی خجالتم داده بودن...هرروزبا بابااینا حرف می زدم وازحالشون باخبربودم...ظاهراً که همشون خوب بودن وساراهم تازه درمانش وشروع کرده بود...بابااینایه خونه نقلی وکوچیک توی لندن خریده بودن وتوش زندگی می کردن...بقیه پوالروهم نگه داشته بودن برای درمان سارا .امروز دوشنبه اس ومن سوار برماشین اشکان،دارم ازدانشگاه برمی گردم...قربون خودم برم رانندگیمم مثل خودم شیش می زنه !!هیجده ساله که شدم به اصرار اشکان گواهینامه گرفتم...چندبارم نشستم پشت ماشین اشکان ولی یه بار زدم به یه تیربرق،داشتم سکته می کردم...ازاون به بعدشدکه دیگه حتی تا یه فرسخی رانندگیم نرفتم...االنم اگه مجبورنبودم رانندگی نمی کردم...قبال ارغوان من ومی برد ومیاورد ولی قربونش برم اونم االن سرش باامیرجونش گرمه و وقت نمیکنه حتی به من یه زنگ بزنه!!!ناکس ونیگا...حاالخوبه شوور نکرده ها!!!همش یه بی اف چلغوز داره ...به چراغ قرمز رسیدم وترمز کردم...داشتم توذهنم گندایی که امروز بااین ماشین زدم ومرور می کردم...اول صبح که باکلی بدبختی ماشین وازپارکینگ درآوردم وتازه چندبارم گل گیرش گیر کردبه دیوار وستون وغیره...بعدم که قربون خودم برم باکلی بدبختی توپارکینگ دانشگاه پارک کردم...دانشگاه که تموم شد داشتم ماشین ومیاوردم بیرون که خوردم به یه پرایده...خداروشکر راننده اش نبود.پیاده شدم نگاهش کردم...یه ذره قیافه چراغش 122 چلغوزشده بود فقط همین!!ماشین خودمم چراغش شکست چون حوصله نداشتم که صبرکنم یارو بیاد وبعدم گیس و گیس کشی بشه،گازش وگرفتم وراهی خونه شدم...بعله!!!همچین آدم خبیثی هستم من !!باصدای بوق ماشینا فهمیدم که باید راه بیفتم!!!آخه چراغ سبز شده بود...دوباره راه افتادم ...فقط خداکنه دیگه بااین ماشین بیچاره شاهکار درست نکنم چون امروز به اندازه کافی گند زدم .سرعتم حدود تا بود...درسته خیلیم زیاد نبود ولی واسه من که تازه رانندگی می کردم،ته سرعت محسوب می شد .دیگه تقریبا رسیده بودم به نزدیکای خونه که صدای قاروقور شکمم دراومد...یه نگاه به ساعت کردم...شیشه...من امروز خیلی خسته ام...تازه وقت زیادیم واسه غذادرست کردن ندارم...ازهمه مهمتر من اصالبلد نیستم غذا درست کنم !!!زیرلبی به خودم فحش می دادم - :خاک عالم توسرم کنن...خودم سنگ قبرخودم وبشورم...هی میگی چرا شوور ندارم !!س آخه دختره روانی توکه کوفتم بلد نیستی درست کنی،چجوری می خوای ا َزپ شکم یه مرد خیکی بربیای؟! سالمه خیر سرم...اون وخ یه غذا بلدنیستم درست کنم ...خالصه بعداز کلی فحش وفحش کاری باخودم،ماشین وجلوی یه پیتزا فروشی پارک کردم ورفتم تو.یه پیتزا مخلوط ونوشابه گرفتم وزدم بیرون .سوار ماشین شدم ودوباره به راه افتادم. دوتا چهارراه وکه رد می کردم می رسیدم به خونه .رسیدم سرچهار راه اول...اَه!!!دوباره چراغ قرمز...مرده شوراین چراغارو ببرن !!چون حوصله نداشتم وبوی پیتزاهم توی ماشین پیچیده بودومن وگشنه ترمی کرد،چراغ قرمزورد کردم!! آخه یکی نیس بهم بگه بذار یه روز از رانندگی کردنت بگذره بعد چراغ قرمز رد کن !!!لبخند پیروز مندانه ای زدم که تونستم بااین سابقه کمم تورانندگی،چراغ قرمز رد کنم که یهو ...چشمتون روز بد نبینه خوردم به یه چیزی!!!چنان باکله رفتم توشیشه که اگه کمربندنبسته بودم االن زنده نبودم وشمام درحال خوندن سرگذشتم نبودید !!باترس آب دهنم وقورت دادم وکمربندم وباز کردم.ازماشین پیاده شدم...مثل اینکه این دفعه دیگه برعکس اون پرایده که تودانشگاه بهش زدم،راهی برای فرار ندارم .در ماشین وبستم وباقدمای آهسته ولرزون به سمت ماشینی که بهش زده بودم رفتم ...ازاونجایی که من اسم ماشینارو بلد نیستم ونمی شناسمشون،فقط بانگاه کردن به ماشینه فهمیدم که کارم ساخته است...المصب خیلی خفنه...الستیکای توپ...چراغای باکالس که به لطف من داغون شده ان...شیشه های دودی...رنگ مشکی متالیک !!!خاک عالم توسرم کنن!!!حاال واجب بودکه چراغ قرمزو رد کنم عایا؟!تورو خدا چراغاش ونیگاه کن...شکسته...اگه من کل هیکلمم بفروشم پول چراغای این نمیشه!!!دیگه اصال ماشین خودم برام مهم نبود،فقط داشتم ازترس می لرزیدم که یارو نزنهَشل َوپلَم کنه !!هرچی تالش وتقال کردم که بفهمم راننده زنه یامرد نتونستم...المصب از پشت اون شیشه های دودی هیچی معلوم نبود ...یهو درماشین بازشد...ازترس چشمام وبستم!!!تودلم خداخدا می کردم که راننده اش یه آدم باشخصیت ومتمدن باشه تاباگفتگوی مسالمت آمیز مشکالتمون وحل کنیم !!تصمیم گرفتم قبل ازاینکه یارو دادوبیداد کنه وآبروم وببره ومردم دورمون جمع بشن،خودم دست به 123 کاربشم وازش معذرت بخوام.باچشمای بسته وصدایی که ازته چاه میومد،گفتم - :من واقعا معذرت می خوام...ببخشید...نمی خواستم این جوری بشه...باورکنیدعجله داشتم...من یه دانشجوی بدبخ ت بی چاره ام!!تورو خدا من وببخشید...تازه رانندگی وشروع کردم...هیچ دلم نمی خواست که ماشین شمااینجوری بشه...باور کنید پشیمونم...من واقعا عذر می خوام...من - ...حاالچرا چشمات وبستی؟ !ایش!!! این چرا انقد بی ادبه؟!من کلی ادب به خرج دادم هی بهش گفتم شما...چرا این از ضمیر سوم شخص مفرد استفاده می کنه؟!اصال چرا وسط حرفم می َپره؟!!همینه دیگه میگن پولدارا بی ادبن!!!بچه پررو .ولی خدایی صداش چقدآشنابود!!!یعنی من این یارو رو جای دیگه دیدم؟!دیگه بدتر...نکنه همون پهلوون پنبه ای باشه که زده بودبه ماشین ارغوان؟!!!یا قمربنی هاشم!!! من دست تنهاچجوری ازپس این غول بی شاخ ودم بربیام؟!!فکر کنم بخواد هرچی دق ودلی ازامیر ورادوین داره سرمن خالی کنه !!باترس ولرز چشمام وبازکردم ونگاهم گره خورد به یه جفت چشم عسلی !!!اَه!!!!تو روحت رادی خره...ترسوندی من و...حاالفکر کردم کی هستی...نگو گودزیالی خودمونی !!! لبخندشیطونی بهم زدوگفت:به به...خانوم رهاشایان...ماشین خریدین به سالمتی؟ !اخمی کردم وپشت چشمی براش نازک کردم.گفتم:اوال که به تومربوط نیس...دوماکه توکه ماشینت این شکلی نبود،این ماشین کیه؟ !اونم اخم کردوگفت:اوالکه به تومربوط نیس...دوماکه توخجالت نمی کشی چراغ قرمز و رد کردی،اومدی زدی به این ماشین نازنین،اون وخ دو ق - !زدم که زدم!!! اصال خوب کردم که زدم ... ُرت ونمیتم باقیه؟ خدایی من چقد پرروئما!!! تاهمین چند دقیقه پیش داشتم خودم وخیس می کردم...حاالکه فهمیدم راننده رادوینه دارم قورتش میدم !!!رادوین چشم غره ای بهم رفت وعصبی گفت: ا؟!کجای دنیا رسمه که یکی بزنه به ماشین اون یکی بعد زبونش انقد دراز باشه؟!نکنه یادت رفته که تاهمین چند دیقه پیش به پام افتاده بودی والتماس می کردی؟!!حاالچی شدکه یهو شیر شدی؟ !شونه ای باال انداختم ودرحالیکه به سمت ماشینم می رفتم،بی خیال گفتم:نه.یادم نرفته!! من قبل اینکه قیافه عین گودزیالت وببینم فکر می کردم که یکی دیگه هستی ولی حاالکه تویی واینم ماشین خودته ...به ماشین رسیده بودم...درش وبازکردم وبه سمت رادوین چرخیدم...پوزخندی زدم وحرفم وادامه دادم:به درک !!!سوار ماشین شدم ودرو بستم.بانهایت سرعتی که درتوانم بود،استارت زدم وراه افتادم .ازآینه جلو رادوین و دیدم که به ماشین من خیره شده بود...ازتوی آینه یه زبون واسش درآوردم که باعث شد اخم غلیظی روی پیشونیش بشینه...سرعتم وزیاد کردم وازش فاصله گرفتم .اونم سوار ماشینش شدو راه افتاد...داشت دنبالم میومد !!! وا!!! پسره روانی...حاالدوتا چرا غ بود دیگه ببین چجوری داره دنبالم می کنه !! باسرعت به سمتم میومد...چیزی نمونده بودکه بهم برسه...این باعث شدتاسرعتم وبیشترکنم...پام وگذاشتم روی پدال گاز وفشارش دادم ...توخیابون باسرعت تامی رفتم!!!رادوینم باسرعت پشتم میومد .فقط تودلم خداخدا می کردم که به یه ماشین دیگه نخورم!! ازاین ضرب المثلم می ترسیدم که میگه" تا نشه باز نشه ".ایشاا... که دفعه 124 سومی وجود نداره !!!ازتوآینه نگاهی به رادوین انداختم که هنوزم پشت سرم میومد !! نکنه می خواد دنبالم بیاد،بعدم یه جاگیرم بندازه وخفتم کنه وهرچی دارم وندارم باخودش ببره؟ !برو بابا!!!رادوین بااین همه پولی که داره چه نیازی به داروندار توداره؟!اینم حرفیه...ولی آخه واسه چی دنبالم میاد؟ !دوباره به آینه نگاه کردم...هنوزم داره دنبالم میاد...لعنتی !!!یهو یه فکری به سرم زد...نگاهی به کوچه فرعی کردم که کمی باهام فاصله داشت...باسرعت وارد کوچه شدم...تاتهش رفتم و رسیدم به کوچه خودمون !! ایول به رانندگی خودم!!!هیچی نشده فرعی شناس شدم...روز اول اشکان ازاین فرعیه اومده بود...واسه همینم من یاد گرفتم !!به آینه نگاهی انداختم...خبری ازرادوین نبود !!لبخندپیروزمندانه ای زدم وباذوق گفتم:خیلی کرتیم رهاخانومی !!!خخخخ!! چه قربون صدقه خودمم میرم!! پس چی که قربون صدقه خودم میرم؟!من نرم کی بره؟! شوور ندارم که هی ازچش وچالم تعریف کنه قرونم بره دورم بگرده...این وظیفه االن به عهده خودمه !!به آینه خیره شدم و واسه خودم بوس فرستادم...چشمکی به خودم زدم ...جلوی ساختمون نگه داشتم...هم زمان بامن یه ماشین دیگه هم رسید جلوی ساختمون !!نگاهی به ماشینه انداختم...ای بابا!! چرا امروز هرکی به پست من می خوره ازاون خرپوالس!؟ !!ماشین یارو ُکپ ماشین رادوین بود..همون رنگ...همون شکل !!باخودم گفتم شاید رادوین باشه ولی خودم به این نتیجه رسیدم که نمی تونه رادوین باشه...آخه اونجوری که من بیچاره رو پیچوندم،پروازم می کرد نمی تونست بااین سرعت خودش وبرسونه در خونه من!! تازه اون دیوونه آدرس خونه من وازکجا داره!؟ !لبخندی زدم وتودلم بازم قربون صدقه خودم رفتم که انقد باهوشم و واسه خودم تجزیه تحلیل می کنم!!خخخخخ نگاهی به ماشین یارو کردم...ای بابا!! اینم که خیال راه افتادن نداره...دقیقا نزدیک ماشین من بود ونمی تونستم حرکت کنم...اگه راه می افتاد می رفت توساختمون منم می رفتم خبرمرگم!!چه همسایه های بی شعوری پیدا میشنا!!! اینجا وایسادی چه غلطی می کنی چلغوز برو تودیگه!!!ببین هیچی نشده باهمسایه هام مشکل دارم!!!هم خاک توسرمن هم خاک توسراین دیوونه ها .چندتابوق زدم ولی یارو خم به ابروی مبارک نیاوردویه میلی مترم جابه جانشد .اخمی کردم وشیشه رو دادم پایین...زل زدم به شیشه دودی ماشینه!! ای بابا...این ماشینه هم که شیشه اش دودویه!!!شیشه های رادوینم دودی بودا!! چرا همه چیش شبیه ماشین رادوین؟!نکنه واقعا رادوینه؟! نه بابا...رادوین کجابود !!!زل زدم به شیشه وگفتم:نمی خواید تشریف ببرید؟ !یارو باطمئنینه وناز وادا شیشه ماشینش وداد پایین...عینک دودی ش وازروی چشمش برداشت وزل زد به چشمام...پوزخندزد...باکنایه گفت:نه تورو خدا...اول شمابفرمایید !!چشمام چیزی وکه می دیدن باورنمی کردن!! این...این رادوینه!؟! اینجاچه غلطی می کنه؟!نکنه...نکنه...این همسایه منه؟! وای نه...خدایا نه...نه !!! باچشمای گردشده ودهن بازبهش خیره شده بودم...باترس گفتم:تواینجاچیکارمی کنی؟ ! اخمی کردوگفت:اتفاقاً منم همین سوال وازت داشتم ...اخمی کردم وحق به جانب گفتم:اینجاخونه منه !!این وکه گفتم چشماش شدقده دوتاگوجه فرنگی...خیره خیره 125 نگاهم می کرد !!باتته پته گفت:اینجا...اینجاخونه...خونه توئه؟ !باتته پته گفتم:نگو...نگوکه...اینجاخونه. .خونه توام هس !!اخمش و غلیظ ترکردونگاهش وازم گرفت...خیره شده به درپارکینگ...چندثانیه توهمون حالت بود.زیرلبی یه چیزایی باخودش گفت که من نشنیدم .یهو باعصبانیت داد کشیدوبامشت کوبوند روی فرمون!! دوباره داد زد...عصبانی ترازقبل سرش وگذاشت روی فرمون وساکت شد ...منم نگاهم وازش گرفتم ودوختم به روبروم...به یه نقطه نامعلوم خیره شده بودم ...خدایا چرا رادوین؟!بین این همه آدم که تواین شهربه این بزرگی هستن چرا باید رادوین همسایه من بشه؟!آخه مگه من چه گناهی کردم که باید همسایه این گودزیالباشم؟همون یه روز در هفته کالس تودانشگاهم خیلی واسم زیاد بود...چه برسه به اینکه بخوام هرروز قیافه نحسش وببینم!!!!خدایا...چرا؟ !!نمی دونم چقدگذشت وچه مدت تواون وضعیت بودیم...به هرحال رادوین سکوت وشکست - :نمی خوای بری تو؟ !نگاهم ودوختم به چشماش ودرحالی که هنوزم توشوک بودم،آروم گفتم:چرا ...استارت زدم...باریموت در پارکینگ وبازکرد وراه افتاد...اول خودش رفت تو وبعد من ...باهزارتا بدبختی ودرحالی که همه حواسم به مصیبتی بودکه سرم اومده بود،پارک کردم...ازماشین پیاده شدم وبعدازقفل کردن در ماشین به سمت آسانسور رفتم.رادوین کنار آسانسور وایساده بود...دکمه روفشارداد...هیچ کدوممون حال وحوصله ادامه دعواوکل کل ونداشتیم...واسه همینم درسکوت منتظررسیدن آسانسورشدیم .وقتی آسانسور به پارکینگ رسید،رادوین عین بز درش وبازکرد وخودش رفت تو !!!ای خاک توسرت کنن!!!هنوزم آدم نشدی...اصال حالیش نیست که خانومامقدمن !!اخم غلیظی بهش کردم وعصبی تراز قبل وارد آسانسورشدم...پوزخندی بهم زدودکمه چهارم و فشار داد ... وای!!!! خدایا نه...این دیگه چه مصیبتیه داری سرم میاری؟این ساختمون تاطبقه داره...چرا رادوین باید دقیقا توهمون طبقه ای باشه که من توش زندگی می کنم؟ !وایسا ببینم...نکنه...نکنه این بچه ی آقای محتشمه؟!نه بابا...خوبه خودت میگی محتشم.این دیوونه فامیلیش رستگاره!!چجوری می تونه بچه محتشم باشه؟! ولی آخه توهرطبقه که دوتا خونه بیشترنیس...وقتی یکی از خونه ها مال منه واون یکیم مال آقای محتشم...پس خونه رادوین کجاس؟؟!اینم گرفته من وها !!!اخمم وغلیظ ترکردم وگفتم:گرفتی من و؟!چرا طبقه چهارم وزدی؟ اخمی کردوگفت:یعنی چی؟!خب طبقه چهارم وزدم چون خونه ام طبقه چهارمه ...پوفی کشیدم وکالفه گفتم:باهوش چجوری میشه هم من طبقه چهارم باشم هم تو؟!پس آقای محتشم میادروسرمن میشینه؟ !این وکه گفتم رادوین باناباوری بهم خیره شد...باتته پته گفت:یعنی توام طبقه چهارمی؟ !سرم وبه عالمت تایید تکون دادم ...باعصبانیت دادزد وباپاش محکم کوبید به گوشه آسانسور ...اُه!!! این دیوونه چرا همش واسه خالی کردن حرص وعصبانیتش داد می زنه ومشت ولگدمی پرونه؟ !چشم غره ای بهش رفتم که باعث شد بااخم بهم نگاه کنه ...پوزخندی زدم وروم وازش برگردوندم...مثالفکر کرده یه دونه اخم کنه من به خودم می لرزم میگم ببخشیدغلط کردم بهت چشم غره رفتم؟!ایش !!!باالخره رسیدیم به طبقه چهارم...این بار 126 من جلوتراز رادوین ازآسانسور بیرون اومدم...اونم پشت سرمن اومدبیرون ...آخرشم من نفهمیدم چجوری اینم طبقه چهارمه وقتی به جزمن وخونواده محتشم کس دیگه ای تو این طبقه نیس!!! این رادوین گوربه گور شده کدوم گوری خونه داره؟ !مخم داشت سوت می کشید...واقعاپیچیده بود...خدایی حل کردن این معما بااین روان مخشوش اونم توی این موقعیت که دلم می خواد هرچی دستم میاد وله ولورده کنم کار من نیست!!پس بی خیال فکر کردن شدم .حتی نیم نگاهیم به رادوین ننداختم...درحالیکه باعصبانیت پام وبه زمین می کوبوندم به سمت در خونه ام رفتم ...تانصفه های راه بیشتر نرفته بودم که رادوین صدام کرد - :رها...قبل رفتنت باید یه چیزی وبهت بگم ...کالفه به سمتش برگشتم وباقیافه مچاله ای گفتم:چیه؟ !اخمی کردوآروم وشمرده شمرده گفت:متاسفانه...باید بهت بگم که...من...یعنی آقای محتشم...چجوری بگم...یعنی ...پوفی کشیدم وکالفه ترازقبل گفتم:: تاکلمه می خوای زر زر کنی نمی خوای زایی ب که انقد زور می زنی!!!! زودتر مثل آدم بنال حال وحوصله ندارم !!این وکه گفتم اخمش غلیظ ترشدوباعصبانیت وتندتندگفت:بدبخت شدیم رفت!!این خونه ای که می بینی(به خونه محتشم اشاره کردوادامه داد:)خونه دایی منه...منم خیرسرم خواهر زاده اشم یعنی خواهرزاده آقای محتشم.همونی که رفیق بابای توئه!!همونی که قراربوددرنبودخونواده ات مراقبت باشه...(نفس عمیقی کشیدوصداش وبردباال:)دایی محترم بنده هم طی یه اتفاق خیلی خیلی کاری ومسخره همین دیروز با زن وبچه اش جمع کردورفت آلمان!! دیروز زنگ زدبه من گفت که بیام اینجازندگی کنم که هم به محل کارم نزدیک تره وهم مراقب یه دختر خوب ونجیب وخونواده دار باشم!!!(بانگاهش به من اشاره کردوپوزخندی زد:)فقط من تواین فکرم که داییم توروباکی اشتباه گرفته!!!تو یه دختر دیوونه ُتخس لجبازاسکلی نه یه دختر خوب ونجیب!!!(ودرحالیکه به سمت در خونه اش می رفت،زیرلب غرید:)من چه گناهی کردم که باید لَه ل ه توباشم؟! خدایا آخه من چرا انقدبدبختم؟ !وبه من فرصت حرف زدن ندادوباعصبانیت رفت تو خونه اش وطوری درو به هم کوبیدکه صداش تو کل ساختمون پیچید !!باچشمای گردشده ودهن باز زل زده بودم به در بسته خونه محتشم که حاال خونه رادوین محسوب میشد !!این یه فاجعه اس...یه فاجعه خیلی بزرگ!!!خدایا من نمی تونم پیش این دیوونه زندگی کنم...نمی تونم هروقت هرمشکلی داشتم به این بگم...نمی تونم این وبه عنوان آقای محتشم قبول کنم!!!قرار بود آقای محتشم مراقبم باشه نه این گودزیال!!! خدایا این یعنی ته شانس...ازاقبال خرکی من دقیقا همون کسی که ازش متنفرم ودلم می خواد خرخره اش وبجوئم باید بشه مراقب من درنبود خونواده ام!!!این گودزیال باید بشه مراقب من...همسایه روبرویی من...رادوین...رادوین رستگار باید بشه همسایه من!!! گودزیال داره میشه همسایه من ...باعصبانیت وپرحرص به سمت در خونه رفتم...باهزرتابدبختی درو بازکردم وخودم وانداختم توخونه ...بی حوصله وعصبی کیف وجعبه پیتزارو پرت کردم روی مبل ...همون طورکه به سمت گوشی تلفن می رفتم،مقنعه ومانتوم ودرآوردم .باید مطمئن می شدم که رادوین و واقعا محتشم فرستاده...می دونستم دلیلی نداره رادوین بهم دروغ 127 گفته باشه ولی تودلم خداخدا می کردم همه چی یه شوخی مزخرف بوده باشه واین مصیبت حقیقت نداشته باشه!!هنوزم یه کورسوی امیدی تودلم بودکه می گفت شایدیه اشتباهی شده که بازنگ زدن به محتشم حل میشه ...شماره آقای محتشم وگرفتم ومنتظرموندم...سرپنجمین بوق برداشت - :بله بفرمایید؟ - !سالم آقای محتشم - . سالم...ببشخیدشما؟ -من رهام...دختررفیقتون...آقای شایان...همونی که ...دیگه نذاشت ادامه بدم وپریدوسط حرفم - :تویی رهاجان؟!خوبی دخترم؟چیکارمیکنی؟بهت که سخت نمی گذره؟ اخمی کردم وگفتم:نه همه چی خوبه ...آره جون عمه ات!!چی چی وهمه چی خوبه؟! همه چی بده...خیلیم بده!! چرا روت نمیشه بهش بگی خواهرزاده لندهورش وازاینجاببره؟ صدای آقای محتشم من وبه خودم آورد - :رادوین ودیدی رهاجان؟ ! زیرلب غریدم - :بله!!دیدمشون ...اون کورسوی امیدم بااین حرف محتشم خاموش شدورفت پی کارش !!خندیدوگفت:پسرمطمئنیه دخترم...اگه دست خودم بود تنهات نمیذاشتم ونمی رفتم ولی راستش یه مشکل کاری پیش اومدکه مجبورشدم نقل مکان کنم...اوضاع شرکتمون به هم ریخته واسه همینم مجبورشدم بیام آلمان واسه رسیدگی به کارا !! اوهو!! ایناازدم خونوادگی مهندسن و زرت زرت شرکت ازخودشون بروز میدن؟!خدابده شانس...ماتوکل فک فامیلمون یه نفرونداریم که شرکت داشته باشه !! محتشم ادامه داد - :خودم باپدرت هماهنگ کردم دخترم...اونم مشکلی بااین قضیه نداره...من معلوم نیس کی برگردم...تواین مدت که نیستم می تونی به خواهرزاده ام اعتمادکنی... رادوین مثل پسرخودمه...نجیبه وسربه زیر!! مشکلی داشتی بهش بگو...اگرم باخودم کار داشتی هرساعتی ازشبانه روز باشه درخدمتم .این واقعا داره درمورد رادوین حرف می زنه؟! نجیب وسربه زیر؟! یکی رادوین نجیب وسربزیه ویکیم ناصرالدین شاه قاجار!!! واال...باهم هیچ فرقی ندارن..جفتشون گودزیالودختربازن!!همین جوری دسته به دسته ورنگ و وارنگ دختر ریخته دورشون !!به زور لبخندزدم وبالحنی که سعی می کردم قدردان باشه گفتم:لطف کردین آقای محتشم...راضی به زحمتتون نبودم!! حاال آقارادوینم نباشن من تنهایی ازپس کارام برمیاما - !!نمیشه دخترم...تویه دختر بی سالح وتنهایی تواین شهر دراندشت...نمیشه تنهات بذارم...من دربرابر پدرت مسئولم رهاجان !!مسئولی که گورت وگم کردی رفتی آلمان؟! یعنی دلم می خواد سرت وباگیوتین بزنم!!دایی رادوینی دیگه...بیشترازاین ازت انتظارنمیره...میگن بچه حالل زاده به داییش میره،پس بگو رادوین به تورفته این ریختیه !!!!برخالف زر زرایی که تودلم کردم،چاپلوسانه گفتم:شماخیلی به بابا لطف دارین.ایشاا ...یه وخ ازخجالتتون دربیایم - ...نه دخترم...این حرفاچیه؟!بازم کاری داشتی خبرم کن - ...چشم...بازم ممنون مرسی - ...خواهش می کنم رهاجان...باپدر تماس گرفتی بهش سالم برسون...مراقب خودت باش...خداحافظ - .خداحافظ .گوشی وقطع کردم...عصبی وکالفه پرتش کردم روی مبل وبه سمت جعبه پیتزا رفتم.هروقت خیلی عصبانی میشم سعی می کنم باخوردن عصبانیتم وفروکش کنم ...نوشابه وپیتزا روباکردم گذاشتمشون روی میزعسلی وسط هال...مشغول خوردن شدم...هریه گازی که 128 به پیتزا می زدم یه فحش به رادوین می دادم وباهرقلوپ نوشابه یه فحش به داییش !!!! من موندم بابا چجوری حاضرشده اجازه بده خواهرزاده رفیقش بشه مراقب من ومشکالتم وحل وفسخ کنه!! اونا اون همه شرط وشروط واسم گذاشتن اون وخ به همین راحتی قبول کردن که یه پسرغربه بیاد بشه لَه ل ه من؟! من که باور نمی کنم...نکنه اینادارن دروغ میگن؟ !!دوباره به سمت گوشی تلفن رفتم وبه بابا زنگ زدم...بعداز حال واحوال،ازش درمورد حال سارا پرسیدم که گفت شیمی درمانیش شروع شده وحالش بهتره!! آخ که وقتی اسم شیمی درمانی اومد دلم ریش شد...بافکرکردن به حال سارا توی اون وضعیتم قلبم می لرزید!! خالصه بعداز کلی حرف ازش راجع به رادوین ورفتن آقای محتشم پرسیدم وبدبختانه مطمئن شدم که همه چی راسته !!!!صبح روز بعدباصدای آالرم گوشیم بیدارشدم...یه فحش آبدار به هرچی دانشگاه ودرس وکوفت وزهرماره دادم ورفتم دستشویی...بعداز انجام عملیات مورد نظروشستن دست وصورتم،یه راست رفتم تواتاق وآماده شدم!! انقدخوابم میومدکه چشم بسته لباس می پوشیدم...حوصله آرایشم نداشتم،واسه همین کیف وسوئیچ وبرداشتم وازخونه اومدم بیرون...همین که دروبستم نگاهم روی یه جفت چشم عسلی ثابت موند !!!ای توروحت!!یعنی من هرروزصبح باید ریخت نحس این ومالقت کنم عایا؟ !نگاهی به چهره اش انداختم...اخم کرده بودوباچشمای خواب آلوده اش زل زده بودبه من!! پس اینم مثل من خواب آلوتشریف داره ...اخمی بهش کردم وبه سمت آسانسور رفتم...دکمه روفشاردادم ...رادوین به سمت آسانسوراومدوکنارمن ایستاد...زیرلب گفت:علیک سالم !!چشم غره ای بهش رفتم وگفتم:سالم !!آ رسید،بی معطلی سوارشدم.رادوینم سوارشد. ْسانسورکه خودش دکمه پارکینگ وفشارداد...به آینه آسانسورتیکه دادوچشماش وبست !!وا!!!این االن خوابید؟! مگه آدم می تونه توهمچین جایی بخوابه؟!نه بابامگه خرسه؟!البد فقط چشماش وبسته ...تاوقتی که برسیم رادوین توهمون وضعیت بودومنم باتعجب بهش زل زده بودم !!آسانسورکه وایساد،اومدم بیرون ولی رادوین بازم همون جوری وایساده بود !!خب پیاده شودیگه لندهور!!!نکنه واقعا کپیده؟!!!کدوم خری وایستاده اونم توآسانسورمی خوابه؟ !پوفی کشیدم وگفتم:هوی!!گودزیالی بی ریخت دختربازپاشو ببینم!!مگه توآسانسورم جای خوابیدنه؟ !!هیچ عکس العملی ازخودش بروز ندادوتوهمون حالت موند...مثل اینکه عالوه برخرس بودنش ازاوناییه که اگه زیرگوششون توپم بترکه کپه مرگشون ومیذارن !!این بارجیغ زدم - :پاشو رادی خره !!!بازم همون شکلی کپیده بود...چندباردیگه هم جیغ وداد کردم ولی نخیر!!مثل اینکه ایشون خیال بیدارشدن ندارن...اصالبه درک که بیدارنمیشه!!من وَ َسنَنه؟!مگه من نوکرشم که بیدارش کنم...خواب آخرت بره ایشاا !!!...بی خیال به سمت ماشینم رفتم وسوارشدم...دوباره به آسانسور نگاهی انداختم...هنوزم خوابیده!!یه دفعه درآسانسوربسته شدو حرکت کرد!!خخخخخ...حتمایکی دیگه دکمه اش وزده.چه آبرویی از رادوین بره وقتی یکی ازهمسایه هاتو این حالت بببینتش !!!استارت زدم وازپارکینگ زدم بیرون ... 129 خسته وکالفه در ماشین وبستم وقفلش کردم. رفتم سمت آسانسور.سوارکه شدم،نگاهی به ساعتم انداختم...دقیقا بود!! یعنی حدود ساعت دانشگاه بودم!! خب آخه این چه وضعشه؟!مگه یه آدم چقدکشش داره که اینجوری دارن ازمابیگاری میکشن؟!امروز هرکدوم ازاستادا ساعت به تایم کالس اضافه کردن وحرف زدن به بهونه کالس جبرانی!! کالس جبرانی بخوره توفرق سرتون...من که کالسرهمه کالساتوهپروت بودم...یاچرت می زدم یاحواسم به یه جای دیگه بود !!آسانسور ایستادومن پیاده شدم...همین که اومدم بیرون،چشمم خورد به یه دختر فوق العاده جلف که جلوی در خونه رادوین ایستاده بود!!هنوز یه روز ازاومدنش نگذشته دوس دختراش اینجا ردیف شدن !!اخمی بهش کردم تاشاید ازرو بره وگورش وگم کنه ولی اون اصالحواسش به من نبود وکالفه به در خونه رادوین نگاه می کرد ...انقدخسته بودم که حوصله کل کل ودردسرنداشتم.به سمت درخونه ام رفتم تابرم توکه صدای دختره اومد - :سالم ...به سمتش برگشتم ونگاهش کردم...زیرلبی جواب سالمش ودادم ...سرش وانداخت پایین ودرحالیکه باانگشتای دستش بازی می کرد،گفت - :شماهمسایه رادونید؟ -بله...امری داشتید؟ !سرش وباال آورد وبهم خیره شد...آروم گفت:یه کاری برام می کنی؟ تااومدم بگم چه کاری،یهو یه جعبه کادویی رو انداخت توبغلم وبایه لبخندگشادروی لبش گفت:وای!!!ممنون عزیزم...الهی من قربونت بشم!!هرچی صبرکردم رادوین نیومد...هروخ اومداین وبده بهش بگو سحرداده!!بهش بگو توش یه نامه هم هس بخونتش!!خیلی گلی خانومی!!!بای .وبرام دست تکون داد وبدون اینکه بذاره یه کلمه ازدهنم بیرون بیاد،ازپله هاپایین رفت !!!ای خدا!!!ببین این دختره چلغوز چجوری آدم وتوعمل انجام شده قرار میداده ها!!خیلی ازریخت رادوین خوشم میاد،باید برم بهش کادوهم تقدیم کنم!!وایساببینم...گفت سحر؟!این اسمش سحربود؟!نکنه همونیه که اون روز رادوین پشت تلفن شستش جلوی آفتاب خشکش کرد؟!همونه؟! اصالبه من چه که همونه یانه؟!انقدخسته بودم که حال وحوصله فوضولی نداشتم...پوفی کشیدم و: تافحش به این سحر بی شعوردادم ورفتم توخونه...کادو رو پرت کردم روی مبل ومانتو ومقنعم ودرآوردم...به سمت اتاق خواب رفتم وبی معطلی روی تخت ولو شدم.ازبس خسته بودم به یه دقیقه نکشیدکه خوابم برد !وقتی بیدارشدم ساعت حول وحوش بود...دست وصورتم که شستم صدای قاروقورشکمم بلندشد.به ناچاربه آشپزخونه رفتم ویه نیمرو واسه خودم درست کردم .بعدازاینکه شام خوردم،رفتم روی مبل نشستم وخواستم تلویزیون وروشن کنم که چشمم خوردبه کادوی اون سحره!! ای توروحت!!به کل یادم رفته بود ...کالفه مانتوم وپوشیدم ویه شال آبیم سرم انداختم وکادو رو ازروی مبل برداشتم...ازخونه خارج شدم ودر خونه روهم بازگذاشتم چون کلید نداشتم...به سمت خونه رادوین رفتم .زنگ درو زدم...بعداز چند دقیقه هیکل مردونه رادوین توچهارچوب در ظاهر شد .یه تی شرت سبزساده پوشیده بودبایه شلوار مردونه اسپرت puma اوهو!!مردم چه تیپایی میزنن توخونشون!!من اگه پسربودم یه شلوار کردی می پوشیدم بایه رکابی!!!خونه اس دیگه باو...کی می بینه؟ !انگارکه ازدیدن من 131 تعجب کرده بود...زل زده بودبه کادوی تودستم !!وا!!! پسره خل وچل!!مثال االن فکرکرده که من به دلیل عالقه شدید اومدم بهش کادو بدم؟! زرشک !!!اخمی کردم وگفتم:علیک سالم ...بااین حرفم به خودش اومدونگاهش وازکادو گرفت...نگاهی به من کرد وآروم وباتعجب گفت:سالم... بامن کاری داشتی؟ !وبه کادوی تودستم اشاره کرد...ایش!!!!!چه خودش وتحویل می گیره!!!راس راسکی فکرکرده من اومدم بهش کادوبدم؟!من وبکشنم به این کادونمیدم ...برای اینکه مسخره اش کنم،نیشم وتابناگوش بازکردم وباذوق گفتم:وای!!!آره هانی...معلومه که باهات کارداشتم رادی جونی...اومده بودم ببینمت...اینم واسه توخریدم عشقم!!بیابگیرش ببین خوشت میاد؟ !!رادوین ازیه طرف عین خرکیف کرده بودو ازیه طرف دیگه هم عین بز داشت بهم نگاه می کرد!!بانیش بازوخوشحال وبالحنی که تعجب توش موج میزدگفت:واقعا؟ !اخمی کردم وپوزخندزدم...گفتم:جمع کن باو بذاربادبیاد!!!توام خلیا...من واسه چی بایدبه توکادو بدم؟ !این وکه شنید،نیشش بسته شدو اخمی روی پیشونیش نقش بست ...کادو روگرفتم سمتش وگفتم:امروز داشتم می رفتم خونه ام که یهو یه دختره که جلوی درخونه تو وایساده بود،بهم سالم کرد...گفت که این وبدم بهت...گفت یه چیزی توش هست که باید بخونیش...اسمش سحربود ...اسم طرف وکه شنید اخمش غلیظ ترشد...حتی نذاشت حرفم وادامه بدم...باعصبانیت کادو روازدستم کشیدوپرتش کردتوخونه اش !!باتعجب زل زده بودم بهش!! ایش!!پسره چلغوزبی ادب...مامانش بهش یادنداده که نباید باکادوی ملت اینجوری برخورد کنه؟ !!!عصبی گفت:کار دیگه ای ندارین؟ !یعنی اینکه بروگمشو توخونه ات دختره سمج فوضول !!اخم کردم وگفتم:نه !!اونم اخمش وپررنگ ترکردوگفت:پس می تونید تشریفتون وببرید !!ایش!!!پسره خودشیفته بی ادب!!!روم وازش برگردوندم و خواستم برم سمت خونه که صداش میخکوبم کرد - :فقط قبل رفتنت یه سوال ازت داشتم ...به سمتش برگشتم ومنتظرنگاهش کردم وتاحرفش وبزنه !! عصبی گفت:خیرسرت امروز صبح وختی دیدی من توآسانسورخوابم برده نمی تونستی بیدارم کنی که شرفم جلوی همسایه های جدیدم نره؟ !اخمی کردم وروم وازش برگردوندم...همون جورکه به سمت خونه می رفتم،گفتم - :من وظیفه ای درقبال بیدارکردن توندارم جناب مهندس!!شرفت رفت که رفت به درک!!!می خواستی انقدخرس نباشی که توآسانسورکپه مرگت وبذاری !!ورفتم توخونه ام ودرو طوری به هم کوبیدم که صداش توکل ساختمون پیچید !!یه هفته ای ازقضیه کادوی سحرگذشته بود وتوی این مدت هیچ خبری ازرادوین نبود...روزای بعدی دیگه صبح جلوی درخونه اش ندیدمش...وقتی می رفتم توپارکینگ ماشینش نبودو حتی شباهم وقتی میومدم بازم ماشینش نبود !!!شاید یه جوری برای خودش برنامه ریخته تادیگه من ونبینه...یاشایدم انقدسرش شلوغه وکارداره که مجبوره : ساعته کار کنه...خیرسرش رئیس شرکته!! اصالبه من چه که چرا دیگه نیست؟! ایشاا... رفته باشه زیر تریلی چرخ دیگه نبینمش !!کنترل ودستم گرفتم وکانال وعوض کردم...چه چیزای مزخرفی نشون میدنا!!کرم حلزون ومرض،کرم حلزون وزهرمار،کرم حلزون وکوفت،کرم حلزون وحناق 131 : ساعته !!!چیه هی هی تبلیغ کرم میدن؟!مانخوایم پوستمون روشن وشفاف بشه وهرروز صبح باحیرت بهش دست بکشیم بایدکدوم خری وببینیم؟ !اخمی کردم وتلویزیون وخاموش کردم...شبکه های دیگه هم هیچی ندارن !!حاالچیکارکنم؟ !یه دفعه یاد بابا اینا افتادم !!!گوشی تلفن وبرداشتم وبهشون زنگ زدم...باتک تکشون کلی حرف زدم...مثل اینکه حال سارا بهتر شده وداره شیمی درمانیش وادامه میده...ظاهراً همه چیز خوب بودولی صدای اشکان...صداش انقدناراحت وغمگین بودکه اشکم ودرآورد...درسته می خندیدوظاهراً خوب بودولی مشخص بودکه حالش خوب نیست!! خالصه بعدازکلی حرف زدن قطع کردم ...فکر کنم آخر هرماه باید یه عالمه پول بدم واسه این زنگ زدنام !!اعصابم خیلی بهم ریخته بودوحال بد اشکان،داغونم کرده بود!!برای اینکه ازفکر بیرون بیام وحالم بهتر بشه، دستی بردم ویه مشت تخمه ازروی میزبرداشتم...راه خوبیه!!!بیشتر اوقات جواب میده وفکر آدم ومشغول خودش میکنه ... مشغول تخمه خوردن بودم وسعی داشتم ازفکر اشکان بیام بیرون که یهو ...یه سوسک گنده کنار میزعسلی بودوشاخکاش وتکون میداد !!جیغ بلندی کشیدم وروی مبل ایستادم...سوسکه حرکت کردواومدجلو...دوباره جیغ کشیدم !!ازسوسک چندشم میشه...اَی!!!داره شاخکاش وتکون می ده ...ازمبل پایین پریدم که باعث شدباسرعت بیادسمتم...به حالت دوبه آشپزخونه رفتم وپیفاف وازتوی کابینت بیرون آوردم.خواستم برم توهال تاَدخل ش وبیارم که دیدم اومده توآشپزخونه!!جیغ زدم وعقب عقب رفتم...خاک توسرم کنن که بااین هیکلم ازیه سوسک می ترسم !!وای خدایاحاالچه خاکی توسرم بریزم؟!انقد ترسیده بودم که مخم کارنمی کرد...باالخره عقلم رسید وبه حالت دوازکنارش گذشتم ورفتم توهال.اونم اومد ...جیغ زدم - :نیا جلو!!نیا ...سوسکه بازداشت میومد...رفتم عقب...دوباره جیغ زدم - :به خدا اگه یه قدم دیگه بیای جلو میزنم !!بازم اومدجلو...جیغ بلندی زدم !!!اَه!!اینجوری که نمیشه...باالخره که باید بکشمش!!خیرسرم پیفاف دستمه !!عزم خودم وجزم کردم وپیفاف وبردم سمتش...خواستم پیفاف وفشار بدم که سوسکه حرکت کرد...به عقب رفتم ودوباره جیغ زدم - :نیاجلوعوضی!!میگم نیا جلو...نیا...میزنما!!نیاجلو !!سوسکه سرجاش وایسادوشاخکاش وتکون داد...یه ذره جابه جاشدودوباره اومدجلو !!!زنگ در به صدا دراومد....انقد ترسیده بودم که باصدای زنگ پیفاف ازدستم افتادو دستم وگذاشتم روی قلبم!!ضربان قلبم رفته بودباال...یهو سوسکه رفت زیرمبل !!اَه!! مرده شور هرکی وکه زنگ وزد ببرن!!!حاالمن چجوری این وبکشم؟!نه که چقدم می تونم بکشمش ...دوباره زنگ وزدن!!! عصبی به سمت شال ومانتوم رفتم که روی اون یکی مبله بود ...مانتوم وتنم کردم وشالمم انداختم روی سرم...دوباره زنگ زدن!! اف!!! دارم میام دیگه !! داشتم ازکنار مبلی که سوسکه زیرش بود، رد می شدم که خم شدم و به سوسکه نگاه کردم...بی شعور واسه من شاخکاشم تکون میده!! انگار داشت واسم شکلک درمیاورد...یه جوری زل زده بودبهم که ازصدتافحشم بدتر بود!!! منم خلما این سوسکه که اصالچشماش معلوم نیس...پس چجوری داره من ونکاه می کنه آخه؟ !دوباره زنگ 132 وزدن...کوفت...مرض...زهرمار!!! اگه این یارو زنگ نمی زداالن سوسکه زیرمبل نبود وبه ریش نداشته من نمی خندید ...عصبی به سمت در رفتم تاهرخری که زنگ زنگ زده روبکشم !!!دروبازکردم وچشمم خورد به قیافه رادوین که ترسیده ونگران جلوی من وایساده بود !!وا!! این چرا این ریختیه؟!چرا انقد ترسیده؟جن دیده؟ ترسیده وباتعجب گفت:دزده کجاست؟ !اخمی کردم ومثل خنگاگفتم:دزد؟!دزدکیه؟ اونم اخمی کردوگفت:دزد دیگه...همونی که هی بهش می گفتی نیا جلو...می زنم...نیا !!این چرا انقد خنگه؟! یعنی واقعافکرکرده دزد اومده که من جیغ میزدم؟ !پوفی کشیدم وگفتم:مرده شورت وببرن!!!دزد کجابود دیوونه؟ رتو رو ببرن که : ساعته داری عصبی گفت:برای چی مرده شورمن وببرن؟!مرده شو جیغ می زنی...جوریم دادوبیداد می کردی که هرکس دیگه ای بود فکر می کرد دزد اومده !!شکلکی واسش درآوردم که باعث شداخمش غلیظ تربشه .عصبی ترازقبل گفت:حاالواسه چی جیغ می زدی؟!چی شده؟ اخمی کردو گفتم:هیچی بابا!!سوسک اومده بود توخونه...داشتم می کشتمش که توزنگ زدی وازدستم در رفت!!االنم زیرمبله !!این وکه گفتم رادوین پقی زدزیر خنده !!روآب بخندی گودزیال!!!حرف من کجاش خنده داشت؟ !البه الی خنده هاش گفت:یعنی تو واقعابه خاطر یه سوسک اونقدجیغ وداد می کردی؟ !سرم وبه عالمت آره تکون دادم ...همون جورکه می خندید،روش وازم برگردوند...همون طورکه به سمت خونه اش می رفت،گفت:خیلی خلی رها !!وای!! این داره میره؟! اگه این بره، من چجوری تنهایی سوسکه رو بکشم؟ !مظلوم صداش کردم:رادوین ...به سمتم برگشت وباتعجب بهم خیره شد...آروم گفت:بله!؟ درحالیکه لب ولوچه ام وآویزون کرده بودم وسعیم دراین بودکه قیافم مظلوم باشه گفتم:میشه... میشه بیای این سوکسکه روبکشی؟ !باخنده گفت:یعنی تو نمی تونی بکشیش؟ !اخمی کردم وگفتم:اگه می تونستم که ازتوکمک نمی خواستم !! همون طورکه می خندید به سمتم اومدوگفت:باشه بابا!!کجاس؟ !ازاین که خواهشم وقبول کرده،کلی خرکیف شده بودم !!باذوق گفتم:اینجاس... زیرمبل !!وازجلوی درکنار رفتم وبه مبل اشاره کردم...رادوین اومدتوخونه وبه سمت مبل رفت ...خم شدوزیرش ونگاه کرد...گفت:میشه یه پیفافی دمپایی چیزی بهم بدی؟ !خم شدم وپیفاف واز روی زمین برداشتم وبه دستش دادم ...سرش وخم کردوپیفاف وفشارداد...سخت مشغول نفله کردن سوسکه بود.گفتم:سوسکم سوسکای قدیم!!!قبال یه دمپایی می زدی توسرشون نفله می شدن ولی االن باپیفافم نفله نمیشن هیچ,تازه دنبال آدمم راه میفتن!!!هرجامی رفتم دنبالم میومد...باورت میشه؟!!من عقب عقب می رفتم اون میومد دنبالم !!! گفت:میگم خلی میگی نه!!!مگه سوسکم دنبال رادوین بالحنی که خنده توش موج میزد , آدم می کنه دیوونه؟؟!!خدا کی می خوادیه عنایت ویژه به توداشته باشه بهت یه عقل درست حسابی بده؟ !!ایش!!!بچه پررو...من خلم؟!!!غلط کردی...سوسکه داشت دنبالم میومد!!!شایدم نمیومد...یعنی میومد؟!!!نمی دونم واال!!!نکنه توهم زدم؟؟واقعا؟!!!یعنی همش توهم بود؟؟؟سنگ قبرخودم وبشورم بااین مخ معیوبم که همش درحال توهم زدنه !!!دست ازفکر کردن به توهمات فضایی خودم برداشتم وخیره شدم به رادی خره 133 که کارش تموم شده بود،درپیفاف وبست وبه سمتم اومد ...پیفاف وداد دستم وگفت:یه خاک انداز بیار جمعش کنم ...لبخندگشادی زدم وگفتم:نمی خواد...اون کارو دیگه خودم می کنم ...لبخندی زدوگفت:باشه پس خداحافظ - !!خداحافظ ...به سمت در رفت وبازش کرد...داشت می رفت بیرون که صداش کردم - :رادوین ........................به سمتم برگشت ودر حالیکه انتظار داشت ازش تشکر کنم،گفت:بله؟ !اخمی کردم وگفتم:ازاین به بعد دیگه باکفش نیا توخونه !!وبه کفشش اشاره کردم ...عین الستیک پنچر شدوزیرلب گفت:باشه باباتوام!! فکر کردم می خوای ازم تشکر کنی ...پوزخندی زدم وگفتم:تشکربرای چی؟!وظیفت بود !!وبدون اینکه بهش مهلت حرف زدن بدم،در خونه رو محکم بستم ...ایش!! پسره پررو فکر کرده حاالچون یه سوسک وکشته باید فداش پلو که ُ بشم وقربون صدقه اش برم؟!!خودشیفته لوس!!! حاالیه سوسک کشتی دیگه!!آ هوا نکردی که ازت تشکر کنم. البته هرآدم دیگه ای به جز رادوین بود از تشکر می کردما ولی رادوین نه...وظیفش بود !!!به سمت آشپزخونه رفتم وخاک اندازو از زیر کابینت درآوردم تابرم جنازه سوسک پست فطرتی و که همه چی زیر سراونه، بیارم بیرون !!روی مبل لَم داده بودم وتلویزیون نگاه می کردم...امروز ساعت از دانشگاه برگشتم...خدارو شکر یه امروزو کالس جبرانی نداشتیم !!آخ آخ آخ...من چقدگشنه امه!!صدای قاروقور شکمم که کل خونه رو برداشته ...ازجام بلندشدم وبه سمت آشپزخونه رفتم...حاالچی بخورم؟!قبالکه محتشم اینجابود زنش واسم غذامیاوردولی حاالخودم مجبورم یه کوفتی درست کنم وبخورم...بی حوصله در یخچال وباز کردم...کوفتم نداریم!!حوصله نیمرو خوردنم ندارم...ازبس تخم مرغ رجوجه کاکل زری شده!! خب چی بخورم؟!تن خوردم حس می کنم توشکمم ُپ ماهی؟!نه...سیب زمینی؟نه ...همین جوری داشتم فکر می کردم که یهو زنگ درو زدن...به سمت آیفون رفتم وتوی صفحه اش یه پسره رو دیدم که پیتزا دستش بود...انگارازاین کارگرایی بودکه توپیتزا فروشی کارمی کنن!! به به به...مثل اینکه پیتزامونم خودش ازآسمون رسید !!لبخندگشادی زدم وباذوق گفتم:بفرمایید؟ !یارو گفت:سفارشتون وآوردم خانوم !! ای بابا!!! این روزا کوفتم ازآسمون نمیاد چه برسه به پیتزا!! من چقدخوش خیالم بابا!! حتمایکی ازهمسایه هاسفارش داده،برای اون آوردن واین یاروهم اشتباه زنگ زده ... پوفی کشیدم وگفتم:من چیزی سفارش نداده بودم آقای محترم !!یارو باتعجب گفت:واقعا؟! ببخشید خانوم مگه اونجاخونه آقای رستگار نیست؟ !ا؟!! پس پیتزائه مال رادوینه !!دوباره فکرای شیطانی به سرم هجوم آوردن...لبخندخبیثی زدم وگفتم:چرا آقا...فکرکنم همسرم سفارش داده...بفرمایید باال...طبقه ...: و دکمه آیفون وفشاردادم...شال ومانتوم وسرم کردم وبه سمت در رفتم...حاضروآماده جلوی درایستاده بودم منتظرپیتزا !!آسانسور رسید ویارو ازش پیاده شد...به سمتم اومدوسالم کرد...جواب سالمش ودادم...پیتزا ویه نوشابه وساالدم داد دستم.اوهو!!! رادوین چه به خودش میرسه...پیتزا...نوشابه...فقط حیف که قراره من اینارو بخورم !!لبخندی زدم وگفتم:مرسی...چقدمیشه؟ !لبخندی زدوگفت:همسرتون قبال حساب کردن ... 134 همسرم؟!خخخخخ ...ازش تشکرکردم واونم رفت ...درو بستم وشال ومانتوم ودرآوردم...به سمت آشپزخونه رفتم وپیتزارو گذاشتم روی میز...دستام وشستم وروی صندلی نشستم.درپیتزارو بازکردم وبو کشیدم...به به !!میگن غذا مفت باشه بیشتربه آدم می چسبه ها!! بوش که انقدخوبه پس حتما مزه اشم خوبه ... ُُسس وبازکردم ریختم روی چندتاازپیتزاها...نوشابه رو بازکردم ویه تیکه پیتزابرداشتم...گاز اول وزدم...اوم!!خیلی خوشمزه اس!!!یادم باشه آدرسش وبگیرم بعداً پیتزاخواستم ازاینجابخرم ...انقدخوشمزه بودکه خودم یه تنه تاتیکه اش وخوردم!! داشتم می ترکیدم !!!تاحاالبانوشابه تاتیکه پیتزا نخورده بودم...وای چقدخوردما!! ولی خدایی خیلی خوشمزه بود...دست رادوین درد نکنه که ناخواسته من ویه پیتزا مهمون کرد ... یهو زنگ در به صدا دراومد...انقدسنگین شده بودم که راه رفتنم واسم سخت بود!!باهزارتابدبختی شال ومانتوم وپوشیدم وبه سمت در رفتم .دروکه بازکردم قیافه آقای گودزیالرو مالقات کردم !!!بایه اخم غلیظ روی پیشونیش به من زل زده بود...لبخندی زدم وگفتم:سالم ...زیرلب غرید - :سالم ومرض...سالم وکوفت...سالم وزهرمار !!اخمی کردم وگفتم:بی ادب !!پوزخندی زدوبامسخره بازی گفت:ای وای!! ببخشید...حواسم نبود دارم باتندیس ادب صحبت می کنم !!پوزخندی زدم وگفتم:دراینکه من باادبم که شکی نیس - !!اون که صدالبته...فقط خانوم تندیس ادب،می تونم ازتون بپرسم که خوردن غذای دیگران دورازادبه یانه؟ !!اُه اُه اُه!! پس فهمیده من پیتزاش وخوردم !!لبخندی زدم وگفتم:قطعادورازادبه ...عصبی به سمتم خیزبرداشت وگفت:پس چرا پیتزای من وخوردی؟ !مظلوم گفتم:من خوردم؟!من برای چی باید پیتزای تورو بخورم؟ !اخمش وغلیظ ترکردوگفت:یعنی نخوردی؟ !مطمئن گفتم:معلومه که نه !! پوزخندی زدوگفت:پس واسه چی گوشه لبت ُسسیه؟ !ا؟!گوشه لبم ُسسیه؟!نه بابا!!!؟ ! دستی به لبم کشیدم ودیدم که بعله... ُسسیه...بدجوریم ُسسیه !!اخمی کردم وبازم سعی کردم مثل همیشه وا ندم و موضع خودم وحفظ کنم - :خب یعنی چی؟!هرکی گوشه لبش ُسسی باشه پیتزای تورو خورده؟ !عصبانی گفت:فقط ُسسی شدن لبت نیست...زنگ زدم به رستوران میگم پس غذای من کو؟!چرانمیارینش؟!!! میگن غذاتون ودادیم به خانومتون...میگم من که زن ندارم،غذام وبه کی دادین...میگن دادیمش به همون خانومی که خونه اش طبقه چهارمه!!این ساختمونم که یه طبقه چهارم بیشترنداره،منم که قطعاتغییرجنسیت ندادم یهو خانوم بشم...پس توپیتزای من وخوردی !!اٌه اٌه اٌه!!مثل اینکه همه شواهدوقرائن برعلیه منه!!پس باید جرمم وبپذیرم ...لبخندی زدم وگفتم:حاالیه پیتزابود دیگه رادی!! بیخیال ...اخمی کردوگفت:چی چی وبیخیال...من پیتزام ومی خوام ...وبالفاصله بعدازگفتن این حرف،کفشاش ودرآوردو بادستش من و زدکنارو وارد خونه ام شد !!اخمی کردم وگفتم:تورو خدا رادوین جان...بیاتوپسرم!!غریبی نکنی یه وخ؟ !کالفه وعصبی درحالیکه دنبال پیتزاش می گشت،گفت:کو؟ - !چی کو؟ - !پیتزام !!اشاره ای به شکمم کردم وگفتم:این توئه !! اخمی کردوبه سمت گوشی تلفن رفت...یه شماره گرفت وبعداز چندلحظه،شروع کردبه 135 حرف زدن - :سالم...خسته نباشید...ببخشیدمن یه پیتزای مخلوط می خواستم بانوشابه وساالدفصل...به آدرس ×××××× بله...بله...همین جاحساب می کنیم...ممنون خداحافظ !!اخمی کردم وگفتم:روت وبرم بشر!! زنگ زدی واست پیتزا بیارن؟ !لبخندی زدوروی مبل دونفره ولوشد...بی خیال گفت:آره...تازه پولشم توباید حساب کنی !!پوفی کشیدم وزیرلب گفتم:حتما !!داشتم می رفتم سمت مبل که گفت:حساب می کنی دیگه نه؟ ! اخمی کردم وگفتم:نه !!شیطون خندید وبه سمت کیفم رفت که روی مبل بود...تارفتم کیف وازش بگیرم،کیف پولم ودرآورد ودقیقا تومن پول ازتوش گرفت وگذاشتش سرجاش !! وقتی دیدم دیگه نمی تونم هیچ جوری پول وازچنگش دربیارم،به ناچار روی مبل روبروش نشستم وچشم دوختم بهش !!انقدنگاهش کردم تامعذب بشه وبره گورش وگم کنه ولی معذب که نشدهیچ،کنترل تلویزیون وبرداشت زدشبکه فوتبال نگاه کرد !! اخمی کردم وگفتم:غریبی نکنی یه وخ !!بی توجه به حرفم،همون طورکه چشمش به تلویزیون بود،گفت:اینجاتخمه داری!؟ این چرا انقدپرروئه؟! دست من وازپشت بسته!! البته نه...هنوزکار داره به درجه پررویی من برسه!!خخخخخ پوفی کشیدم وگفتم:نه !! تخمه داشتم ولی نه حوصله داشتم برم بیارم ونه دلم می خواست !!اونم دیگه حرفی نزدوهمه حواسش وجمع فوتبال کرد.منم نگاهی به تلویزیون انداختم...انقد اسم دوتاتیمی که داشتن بازی می کردن سخت بودکه بیخیال خوندنشون شدم!!من تاحاال اسم این تیماروهم نشنیدم اون وخ این نشسته داره بازیشون ونگاه می کنه؟!خدا بهش عقل بده !!یه مدت به همین منوال گذشت که صدای زنگ دراومد...باصدای زنگ رادوین ازجاپریدوبه سمت آیفون رفت...وقتیم یارو اومد باال،حساب کردوپیتزارو ازش گرفت ... یارو که رفت،رو به من کردوبایه لبخندشیطون روی لبش گفت:این دفعه کفش نداشتم!!خداحافظ ...اشاره ای به پاهاش کردو درو بست !!دیوونه اس به خدا!!! همچین میگه کفش نداشتم انگار چه کار مهمی کرده !!گذشته ازدیوونه بودنش پرروهم هست!! بچه پررو اومده توخونه من لم داده باپوالی من واسه خودش پیتزاخریده یه تشکر خشک وخالیم نکرده!!نه که مثالخودت وقتی سوسکه رو کشت ازش تشکرکردی؟!یاوقتی که پیتزاش وخوردی؟!چیزی که عوض داره گله نداره!! اینم حرفیه ×××××××××××××××××××××××××××××× ...تقریبا یه ماه ازرفتن مامان اینامی گذشت...سخت بود...خیلیم سخت بود!! سخت بودهرروز وارد خونه ای بشم که می دونستم کسی توش نیست که منتظرم باشه...سخت بودتک وتنهاتویه خونه زندگی کنم وهیچ جایی نرم...سخت بودهمسایه رادوین باشم وتحملش کنم!!ولی این سختیاروبه خاطرقولی که به مامان دادم تحمل می کردم...بهش گفتم روحرفش نه نمیارم پس بایدسر قولم وایسم ...تواین مدت خاله خیلی هوام وداشت چندباریم اومددیدنم،چندروزیه بارم بهم زنگ میزد...ارغوانم همیشه بهم زنگ میزدولی تاحاالوقت نکرده بودبیادپیشم!! ازبس که سرش باامیرگرمه...توتمام این یه ماه تقریباهرروز یامن به مامان اینازنگ می زدم یاخودشون بهم زنگ می زدن...حال سارا بهتره وداره شیمی درمانی میشه...مامان وباباواشکانم به ظاهرخوبن ولی من می دونم که تودلشون 136 آشوبه!!دیشب مامان بهم زنگ زدوکلی پیشم گریه کرد...می گفت نمی تونه جلوی باباواشکان وسارا گریه کنه چون می دونه حال اونام خوب نیست...چون نمی خوادناراحتشون کنه...می گفت اشکان داغونه،همش توخودشه،زیادغذا نمی خوره وشباکه تواتاقشه آهنگ می ذاره وصداش وتاته زیادمیکنه!! صدای آهنگ وزیادمی کنه که ماصدای گریه کردنش ونشنویم!!می گفت وقتی صبحامیره تختش ومرتب کنه بالشتش خیسه!!می گفت باباهم حالش خوب نیست وهمش توخودشه...ازهمه بیشتربرای سارا نگران بود...می گفت ساراهمش دم ازمرگ ومردن میزنه وخیلی ناامیده... شباصدای هق هق گریه هاش توخونه می پیچه... هردفعه میره پیشش تاآرومش کنه،بهش میگه مامان انقدخودتون وبه خاطرمنی که دیریازودفتنیم اذیت نکنین...اینارومی گفت وگریه می کرد...منم پشت تلفن اشک می ریختم ولی سعی می کردم مامان نفهمه که دارم گریه می کنم ...مزه شوری وتودهنم حس کردم...اشک؟!من دارم گریه می کنم؟کی گریه ام گرفت!؟؟اشکام وپاک کردم وازجام بلندشدم.به سمت اتاقم رفتم ولباس پوشیدم ...باید برم بیرون توحیاط یه ذره قدم بزنم...اینجوری که نمیشه هی بشینم اینجا زار بزنم!درسته سختیاومشکالتم زیادن ولی منم آدمی نیستم که به همین سادگی تسلیم بشم !تنهاچیزی که االن می تونه آرومم کنه قدم زدنه .کلیدوبرداشتم وازخونه زدم بیرون.نگاهی به خونه رادوین انداختم...نه کفشی دم درش بودونه صدایی ازخونه اش بیرون میومد...احتمااالمشبم شرکت مونده وکارمیکنه !!ایشاا.. انقد کارکنه تاجونش ازدماغش بزنه بیرون!! واال...اگه اون بمیره یکی ازصدتابدبختی منم کم میشه !!اخمی کردم وشکلکی برای دربسته خونه رادوین درآوردم!! به سمت آسانسور رفتم وسوارشدم...دکمه روفشار دادم وبعدازچند دقیقه توحیاط بودم ...هیچ کس توحیاط نبود...این ساختمون یه حیاط خیلی بزرگ داشت که توش یه عالمه گل ودرخت کاشته بودن...من ویادخونه خودمون می انداخت!!بایادآوری خونه خودمون لبخندی روی لبم نشست...آروم آروم قدم میزدم ونفس عمیق می کشیدم...سرم وبلندکردم وبه آسمون خیره شدم...چشمم خورد به ماه که تقریباگردوکامل بود...خیلی خوشگل بود!!لبخندی بهش زدم وچشم ازآسمون برداشتم...به سمت آجری رفتم که یه گوشه ازحیاط افتاده بود...روش نشستم وخیره شدم به روبروم...هوا خیلی خوبیه...آسمونم خیلی قشنگه...همه چیزخوبه فقط ای کاش مامان بود...بابا...سارا...اشکان!!کاش همشون پیشم بودن...کاش پیشم بودن وباهم توی این هوای خوب قدم می زدیم...ولی خوبه خودمم می دونم که این آرزو دست نیافتنیه !!چشمام ازاشک پرشده بود...ای بابا...من چرا جدیدا هی زرت زرت گریه ام می گیره؟!دستی به چشمام کشیدم وسعی کردم دیگه گریه نکنم...خیره شدم به آسمون...همون طوربه آسمون وستاره هاخیره بودم که یه صدایی به گوشم خورد...ناخودآگاه چشمام وبستم وهمه حواسم وسپردم به صدا...انگارکه یه آهنگ بود...یه جورساز!! این موقع شب کی سازمیزنه؟! اصالکی تواین ساختمون بلده سازبزنه؟ !صدای ساز خیلی قشنگ بود...لبخندی روی لبم نشست...صداش بهم آرامش می داد.نفس عمیقی کشیدم وبازم گوش کردم...یعنی کیه که 137 داره ساز میزنه؟کمی دقت کردم تاببینم صداازکجامیاد ولی هرکاری کردم نتونستم منبع صدارو تشخیص بدم...صداتقریباآروم بودوانگار کسی که داشت سازمیزدخیلی ازمن فاصله داشت ...بیخیال پیداکردن منبع صداشدم وفقط گوش کردم...خیلی دلنشین وقشنگ بود !!یه مدت که گذشت صداقطع شد.اَه!!! آخه واسه چی قطع شد؟!تازه داشتم می رفتم توحس !!بادسردی اومدکه باعث شدازسرمابه خودم بلرزم...هواسردشده بود ومنم لباس گرم تنم نبودهمینم مونده بودکه مریض بشم تواین هیری ویری!! ازجام بلندشدم وبه سمت آسانسور رفتم...ولی ای کاش می فهمیدم کی سازمیزد ××××××× !! امروزجمعه اس وروز تعطیل ولی من عین این افسرده هاتوخونه نشسته ام وتلویزیون می بینم...کاردیگه ایم ندارم که بکنم...حوصله ام سررفته درحدبنز!!نگاهی به ساعت انداختم...تازه شیش شده!!انگارعقربه هامیلی متری حرکت می کنن...اصالزمان نمیگذره !!خودم باتلویزیون وتخمه خوردن سرگرم کرده بودم که صدای زنگ در اومد !!یعنی کی می تونه باشه؟!! شاهزاده سواربراسب سفید!!زرشک...کی می تونه باشه؟!یارادوینه یایه خردیگه ...ظرف تخمه روگذاشتم روی میزعسلی وبه اتاق رفتم...مانتو وشالم وپوشیدم وبه سمت دررفتم .دروکه بازکردم،چهره خندون ومهربون آرش ودیدم ...لبخندشیطونی زدوگفت: دخترخاله بی معرفت من چطوره؟ !دلم واسه آرش یه ذره شده بود...ازوقتی که توکافی شاپ بامهسا حرف زدیم دیگه ندیده بودمش !!اشک توچشمام جمع شده بود...تاقبل ازدیدن آرش خیلی احساس تنهایی می کردم...دیدن آرش باعث شده بودکه بفهمم اونقدرام که فکرمی کنم تنهانیستم ...نمی دونم چرا ولی یهوتمام اتفاقایی که تواین مدت افتاداومدجلوی چشمم...سرطان سارا،حال بداشکان،ناراحتی بابا،گریه های مامان،رفتنشون،گریه کردنم توبغل اشکان توفرودگاه،تنهابودنم ...اشک ازچشمام جاری شدوروی گونه هام سرخورد ...آرش اخمی کردومهربون گفت:دخترخاله ی من گریه می کنه؟!نبینم اشکت ورها !!امامن هنوزم اشک می ریختم...صورتم ازاشک خیس شده بود .آرش دستش وبه سمتم درازکردولبخندمهربونی زد...آروم گفت:بیابغل آرش ببینم ...این وکه گفت،خودم وانداختم توبغلش.دستاش ودورکمرم حلقه کرد.سرم ونوازش کردوزیرگوشم گفت:گریه چرارها؟!!من اینجام...نبینم یه وخ ازاون چشمای خوشگلت یه اشک بیادا !!بین اون همه اشک یه لبخند نشست روی لبم...چقدخوبه که تواوج بی کسی بفهمی هنوزیکی هوات وداره ...نمی دونم چقدتوآغوشش بودم وگریه کردم ولی وقتی سبک شدم،خودم وازآغوشش بیرون کشیدم...به چشمای خیسم خیره شدوباانگشتاش اشکام وپاک کرد...لبخندمهربونی زدوزدوگفت:دیگه اشکت ونبینما!!!باشه؟ !!لبخندی زدم وزیرلب گفتم:باشه ...شیطون شدولپم وکشید...گفت:انقدزار زدی که یادم رفت بیام تو !!!لبخندم پررنگ ترشدوازجلوی درکنار رفتم تاآرش بیادتو .واردخونه شدومنم دوبستم...روبهش گفتم:توچجوری اومدی تو؟!درپایین وکی واست بازکرد؟ - !درپارکینگتون بازوبود...(درحالیکه بانگاهش خونه رومترمی کرد،ادامه داد:)اینجاراحتی؟!مشکل نداری؟ !به سمت آشپزخونه رفتم وگفتم:نه...همه چی خوبه !!آره جون عمت!!چی چی وهمه چی خوبه؟!!بودن رادوین 138 گودزیالکافیه که همه چی وبدکنه !!به سمت یخچال رفتم ومیوه هاروبیرون آوردم...خداروشکر دیروزرفته بودم یه سری میوه خریده بودم وگرنه االن بایدبه آرش کوفت می دادم !!میوه هاروشستم وتویه ظرف چیدم...دوتاپیش دستی وچاقوهم گذاشتم روی میز...خواستم چایی بذارم که آرش واردآشپزخونه شد.درحالیکه ظرف میوه رو ازروی میزبرمی داشت،گفت:چیکارمی کنی؟ - !می خوام چایی بذارم - !!بی خی باو!!کی چایی می خوره؟!دودیقه اومدیم خودتون وببینیم همش توآشپزخونه بودین ...ظرف میوه روگرفت تویه دستش ودوتاپیش ودستی وچاقوهم تودست دیگه اش ...روبه من گفت:همنیابسه...غریبه نیستم که باو!!!بیابیریم ...وازآشپزخونه خارج شدوروی مبل نشست...منم اومدم بیرون وکنارش نشستم .ظرف میوه وپیش دستیاروگذاشت روی میزوخیره شدبه من !!متعجب نگاهش کردم وگفتم:چیه؟!چرا اینجوری نگام می کنی؟ اخمی کردوگفت:اگه بدونی چقدازدستت ناراحت شدم وختی یه خونه جداگرفتی ونیومدی پیش ما !!لبخندی زدم وگفتم:اینجوری هم واسه من بهتره وهم واسه شما - ...یعنی چی؟!!یعنی االن که تویه آپارتمان فسقلی تنهایی زندگی می کنی برات بهتره؟ !اگه میومدی پیش ماخیلی بهتربود...من بودم...آروین بود...مامان - ...بی خیال دیگه آرش ...اخمش غلیظ ترشدونگاهش وازم گرفت...آروم گفت:باعمومسعودحرف زدم...گفت که هرچقداصرارکردحاضرنشدی بیای پیش ما...خب بهت حق میدم،شایددوس نداری که بامازندگی کنی ...اخمی کردم وگفتم:این چه حرفیه دیوونه؟!داری باحرفات ناراحتم می کنیا !!دوباره بهم خیره شدوگفت:کاش میومدی پیش ما!!مامان خیلی دلواپسته...همش بهم میگه که بیام باهات حرف بزنم وراضیت کنم تابیای پیش ما ... دوست نداشتم این بحث وادامه بدم...لبخندی زدم وگفتم:بی خی آرش باشه؟!حوصله این حرفاروندارم...من اینجاراحت ترم...دلم نمی خوادبیام پیش شماوسربارتون باشم !! عصبی گفت:سربارچیه؟!!تودخترخالمی. ..مثل خواهرنداشته ام دوست دارم دیوونه !! برای اینکه بحث وعوض کنم،خندیدم وگفتم:بیخیال این حرفا...بگو بینم چه خبرازعروس خانوم؟!به توافق رسیدین باالخره؟ !بااین حرفم اخمش غلیظ ترشد...روش وازم گرفت وبایه صدای پرازبغض گفت:ماکه خیلی وقته به توافق رسیدیم البته اگه مامان بذاره ... انقداین حرفش وپرسوزگفت که دلم واسش کباب شد.گفتم:مگه خاله مهسارودیده که مخالفت می کنه؟!من مطمئنم اگه ببینتش عاشقش میشه...مهساخیلی خانومه...توبهش بگوبیادمهساروببینه شاید ...آرش پریدوسط حرفم - :مامان مهسارو دیده...دوهفته ای که ازقراراون روزمن وتو بامهساتوکافی شاپ گذشت،بامامان صحبت کردم تابریم خواستگاری...اولش بهونه آوردکه سرش شلوغه وباشه یه موقع دیگه!!چندروزکه گذشت دوباره بهش گفتم...اونم نه گذاشت نه برداشت گفت توهنوز دهنت بوشیرمیده!!آخه یکی نیس بهش بگه آدم ساله بچه اس؟ !!پوفی کشیدوادمه داد:خالصه بعدازکلی سروکله زدن با مامان وبابا،قرارشدکه بریم خواستگاری ...به اینجاش که رسید،باذوق گفتم:خب؟ !!نگاه پرازغمش وبهم دوخت وگفت:مهسابابا نداره...وضع مالی خونواده اشونم خوب نیست...خودش همه چیزو بهم گفت ولی من 139 حرفی به مامان نزدم...وقتی ازخواستگاری برگشتیم مامان مخالفت کردوگفت اوناوصله تن مانیستن!!حرف آخرش بود...بهم گفت که دیگه حتی حق ندارم اسم مهسارو هم بیارم ...به اینجاش که رسیدسر ش وانداخت پایین...باانگشتای دستش بازی می کرد...پربغض گفت:ولی من دوسش دارم رها!!من عاشق مهسام...عاشق رفتارش...عاشق مهربونیش...عاشق خانوم بودنش...(زیرلب ادامه داد:)عاشق چشماش ...یه لحظه حس کردم برق اشک وتوچشماش دیدم...متعجب بهش خیره شدم ... سرش وبلندکردوزل زدتوچشمام...چشاش پراز اشک شده بود !!باصدایی که ناراحتی وغم توش موج میزدگفت:چیکارکنم؟!رهاتوبهم بگوچیکارکنم؟!من مهسارودوس دارم...حتی نمی تونم یه لحظه به نبودش فکرکنم...رها...من...من عاشقشم!!ولی مامان نمی فهمه...میگه اونابه مانمی خورن...یعنی چی که به مانمی خورن؟!میگه تواول بایدچشمات وبازمی کردی بعدعاشق می شدی!!!(پوزخندی زدوادامه داد:)مگه عاشق شدنم دست خودم بود؟!مگه عشق عقل ودلیل ومنطق سرش میشه که بهش بگم مهسابه دردم نمی خوره؟!!من دوسش دارم...من عاشقشم رها!!من ...به اینجاش که رسید دیگه نتونست ادامه بده واشک ازچشماش جاری شد ...طاقت دیدن اشکاش ونداشتم...طاقت نداشتم ببینم آرش داره اشک میریزه...طاقت نداشتم ناراحتیش وببینم ...درآغوشش گرفتم...توبغلم اشک می ریخت...بی صدااشک می ریخت...شونه هاش مرونه اش به آرومی می لرزیدن!!بیچاره چقد دلش پره...این که میگن مردهیچ وقت گریه نمی کنه یه جمله مزخرفه!!مگه مردادل ندارن؟!هان؟؟مگه مردا آدم نیستن؟!مرداهم آدمن ویه وقتایی دلشون میگیره ...امادیدن گریه یه مرد دل سنگ وهم ذوب میکنه...دیدن گریه اشکان واسم بس نبودکه حاالهم دارم اشکای آرش ومی بینم؟ !!بغض کرده بودم...دلم می خواست گریه کنم ولی االن وقتش نیست!!بایدبه آرش دل داری بدم و آرومش کنم ...آرش وازخودم جدا کردم وتوچشمای اشکیش خیره شدم...لبخندی زدم وگفتم:گریه نکن آرش...هیچ وقت!!بخندپسرخاله...دوباره بشوهمون آرشی که باکاراش لبخند روی لب همه میاورد ...دستم ودراز کردم واشکاش وپاک کردم...لبخندتلخی بهم زدوگفت:هنوزم می خندم رها!!همیشه...جلوی همه...جلوی مامان...بابا...آروین...مهسا!! ولی دلم خیلی پره...دلم گرفته...(زیرلب ادامه داد:)خیلی وقت بودکه همه چی وتودلم ریخته بودم ولی امروز وقتی اومدم پیش تونتونستم جلوی اشکام وبگیرم که نبارن !!وقطره اشکی ازچشماش جاری شدکه خیلی سریع باپشت دست پاکش کرد...هیچ وقت آرش وانقد داغون ندیده بودم!!بسوزه پدرعاشقی ... توچشماش نگاه کردم و مهربون گفتم:می خوای خودم برم باخاله حرف زنم؟ !پوزخندی زدوگفت:چه فرقی می کنه؟!توبری یامن یاهرکس دیگه حرف مامان یکیه !!سرش وانداخت پایین ورفت توفکر...منم بهش خیره شده بودم...کالفه اس...ناراحته...دلش گرفته!!خاله داره نامردی می کنه...مهسادخترخیلی خوبیه...حاالچون بابانداره وپولدارنیست آرش بایددورش وخط بکشه؟!!کاش خاله یه ذره به دل بچشم فکرمی کرد...کاش حالش ودرک می کرد...آرش واقعاحالش بده ...سکوت عمیقی حکم فرماشده 141 بودوهیچ کدوممون هیچی نمی گفتیم که صدای زنگ گوشی آرش سکوت وشکست ... کالفه گوشیش وازتوی جیبش بیرون آورد...بادیدن اسم طرف،لبخندی روی لبش نشست وتک سرفه ای کردتاصداش صاف بشه...جواب داد - :علیک سالم عروس خانوم!!خوبی شما؟!...مرسی منم خوبم...خونه رها ...پس داره بامهساحرف می زنه...به چشماش خیره شدم...یه غم عجیب توچشماش موج میزدولی وقتی داشت بامهساحرف می زد،لبخندروی لبش بود !!ازفکراینکه آرش انقدربه فکرمهسائه که به خاطرش بااین همه غمی که داره بازم لبخندمی زنه،یه لبخنداومدروی لبم ...روبه آرش گفتم:گوشی وبده ببینم ...وبدون اینکه منتظربمونم،گوشیش وازدستش کشیدم وشروع کردم به حرف زدن بامهسا - :سالم به عروس خانوم گل!!چطوری مهساخانومی؟ ! مهساخندیدوگفت:سالم رهاجون...من خوبم .توخوبی؟ - !ای منم بد نیستم...کجایی االن؟ ! -خونه ام چطور؟ !باذوق گفتم:زود آماده شوبیابه این آدرسی که میگم ...وآدرس خونه امون و دادم وبدون اینکه بهش فرصت مخالفت کردم بدم،خداحافظی کردم وقطع کردم . گوشی وبه سمت آرش گرفتم.لبخندی زدوگوشیش وازم گرفت...دوباره شیطون شدوگفت:هوی خانوم بی ریخت الکی واسه خودت مهمونی دعوت می کنی؟!چی می خوای بدی به خانوم من؟ !شیطون گفتم:یه غذایی واستون بپزم که دیگه کارتون به عقدوعروسی نکشه...غذای من وکه بخورین مرگتون حتمیه...اون وخ باقلب هایی آکنده ازمحبت وعشقی جاودان به دیارباقی می شتافید ...آرش خندیدوآروم زدتوسرم...البه الی خنده هاش گفت:مرده شورت وببرن!!خودم غذادرست می کنم بابا ...باتعجب نگاهش کردم وگفتم:تو؟ - !!آره - ...چی می خوای بدی به خوردمون؟!نکشی مارویه وخ؟ !! خنده ای سردادودرحالیکه به سمت آشپزخونه می رفت،گفت:امشب شام املت مخصوص آقاآرش داریم ...ازجام بلندشدم وپشت سرش واردآشپزخونه شدم ...وسایلی وموادی که نیازداشت وروی میز چیدم وخودمم روی اپن نشستم ...آرش بعدازشستن دستاش،روی صندلی نشست وشروع کردبه رنده کردن گوجه ها ...همزمان باغذادرست کردنش آهنگ سنه حیران تتلو روهم می خوندومسخره بازی درمیاورد :اومدم از رشت اومدم، بی برو برگشت اومدم را ه جاّده بسته بود و من از را ه دشت اومدم با یه ماشین و یه ویالی درندشت اومدم ب ّچه تبریز اومدم و با یه ق ر ریز اومدم َس حیران اومدم و دنبا ل جیران اومدم َنه من بی دوشواری پریدم پش ت نیسان اومدم خیلی باحال می خوند...ادا درمیاورد وچاقورومثل میکروفن می گرفت جلوی دهنش ومی خوند...انقدخنده دیده بودم ازدست کاراش که دلم دردگرفته بود !!ب ّچه تهران اومدم و من مر د میدان اومدم ن با یه پیکا اتاق هف ت جوانان اومدم له مث ل زین ن من با ّک الّدی زیدان او ..باصدای زنگ درآرش دست ازآهنگ خوندن برداشت...روبه من گفت:خانومم اومد !! وازآشپزخونه خارج شدوبه سمت آیفون رفت ودکمه اش وزد...در ورودی رو برای مهسا بازکردومنتظرموندتابیادبال ا !!مردم چه خرشانسنا!!یکی مثل من بعداز سال زندگی شرافتمندانه یه بی افم نداره،یکیم مثل این مهساخانوم یکی وپیداکرده که هی واسش ُدال راست میشه وعاشقشه!!خخخخخ توام خلیا!!شوور می خوای چیکار؟!زندگی 141 مجردی خودت وبچسب باو!!واال ...باالخره مهساواردخونه شد.یه دسته گل نازتودستش بود...به ستمش رفتم وبغلش کردم ...گونه اش وبوسیدم وباذوق گفتم:خوش میگذره عروس خانوم!؟شنیدم پسرخاله مارواذیت می کنی ...خندیدوگفت:من آرش واذیت می کنم؟!نه بابا...اون همش من واذیت می کنه !!چشمکی بهش زدم وگفتم:خودم می شناسم پسرخاله م وبابا!!خدابهت صبربده مهساجون ...آرش اخم مصنوعی کردوگفت:بی ادبا!!خوبه خودم اینجاوایسادم دارین درموردم بدمیگینا!!من بچه به این خوبی،آقا،نجیب،باادب ...مهساباخنده گفت:اون که صدالبته !!ودسته گل تودستش وبه سمت من گرفت وگفت:ببخشید دیرخدمت رسیدم رهاجون !!دست گل وازش گرفتم وبوش کردم...لبخندی زدم وگفتم:این چه حرفیه عزیزم؟ !آرش یه دونه زدتوسرم وگفت:بسه دیگه!!چقدواسه هم دیگه نوشابه بازمی کنید !!وازکنارمون گذشت وبه آشپزخونه رفت...مهساخندیدوگفت:داری ازآرش کارمیکشی؟!الهی بمیرم براش !!وبه آشپزخونه رفت .منم یه گلدون وپرازآب کردم ودسته گل وگذاشتم توش بعدم گلدون وگذاشتم روی میزعسلی کنارمبل. ...به آشپزخونه رفتم وکنارمهساروی صندلی نشستم...لبخندشیطونی زدم وگفتم:واالمن بهش گفتم که خودم درست کنم ولی نذاشت ... آرش خندیدوگفت:اونجوری که تومی خواستی درست کنی،من وخانومم وبه کشتن می دادی !!وروبه مهسا ادامه داد - :همین پیش پای توداشتم کنسرت اجرا می کردم...تواومدی نصفه نیمه موند...بقیه اش ومی خونم :از لرستان اومدم و با چندتا مهمان اومدم من قوی هیکل مثه رستم دستان اومدم مرز و بسته بودن و با صدتا داستان ًل وقتایی اومدم آره منَبدم ، منَبدم اَصن از هرجایی بگی اومدم آره مشکل از منه مثا قری اومدم ولی دوست داشتم ، آره دوست داشتم اصف هونی اومدم ، تو این گرونی اومدم گز خریدم من برات و ریختم تو گونی اومدم ب ّچه شیراز اومدم ، از ف لکه ی گاز ّم اومدم نت و ناز اومدم داخ داخ داراخ داخ داخ ، عاشقشم من حال نداشتم که بیام با آخ آخ ز می باخ همین روزا میخرم واسش یه دونه بن داخ داراخ داخ داخ ، عاشقشم من آخ آخ خودش و به قل ب من بدونه ق ّصه انداخت این قسمت آخرش وکه می خوندهی به مهسا اشاره می کردو ادا درمیاورد...من ومهسا انقدخندیدیم که حدنداشت !خالصه آرش بعدازکلی مسخره بازی املت مخصوص آقاآرش ودرست کردومیزشام وچید ... غذاش خیلی خوشمزه شده بود!!خداییش یه کدبانوی به تمام معناس!!!سرمیزشامم انقدچرت وپرت گفت که ما ازخنده روده برشدیم...اصاالنگارنه انگارکه تاقبل ازاینکه مهسازنگ بزنه داشت گریه می کرد!!آرش خیلی قوی بودکه بااون همه غم وغصه بازم لبخندمی زدومی خندید...خاک توسرم کنم که حتی قده یه نخودم به پسرخاله ام نرفتم!!همش تایه ذره مشکالتم زیادمیشه می زنم زیرگریه !!اون شب مهساوآرش تا شب خونه من بودن...خیلی بهمون خوش گذشته بود...کاش آرش ومهساهرشب بیان پیشم ...عصبانی کلیدوانداختم توقفل ودروبازکردم...باپام درومحمکم بستم وکیفم وپرت کردم روی مبل...مقنعه ومانتوم وهم درآوردم وشوشتون کردم روی یه مبل دیگه !روی مبل نشستم وصورتم وبادستام پوشوندم ...امروزمعاون آموزشی دانشگاه اعالم کردکه 142 یواش یواش به فکرپایان نامه لیسانسمون باشیم...مشخص کردکه کدوم استاد،استادراهنمای چه کسایی بشن...ازشانس خرکی بنده هم حسینی شداستادراهنمای من...امروزباهاش کالس داشتیم...کلی برای بچه هایی که بایدپایان نامه تحویل می دادن حرف زدوگفت برای پایان نامه چه کارایی بایدبکنیم و ...کالس که تموم شد،من وصداکردگفت بیاکارت دارم...مونده بودم حسینی بامن چه کاری می تونه داشته باشه...رفتم سمت میزش ومنتظرموندم تاببینم چی می خوادبهم بگه...ازم پرسیدکه درموردموضوع پایان نامه ام فکرکردم یانه !ازقبل روی موضوع پایان نامه فکر کرده بودم...موضوعم وبهش گفتم اونم کلی تشویقم کردکه طرحت خیلی خوبه واین حرفا...بعدبرگشت بهم گفت:امسال تعداد دانشجوهایی که من استادراهنماشونم خیلی زیاده وسرم فوق العاده شلوغه...می ترسم نتونم اونجوری که بایدوشایدکارم وخوب انجام بدم...موضوعیم که توانتخاب کردی خیلی خوبه واگه خوب روش کارکنی پایان نامه عالی ازآب درمیادولی نیازبه دقت وحوصله زیادی داره البته کسی هم بایدباشه تاکمکت کنه...چون خیلیای دیگه ام هستن که من استادراهنماشونم،ممکنه اونقدری وقت نداشته باشم که به خوبی راهنماییت کنم...نظرم اینه که حاالکه بارادوین همسایه شدی،بهتره ازش بخوای تابهت کمک کنه...پایان نامه ای که برای مدرک لیسانسش ارائه دادمحشربود!! اگه رادوین کمکت کنه،قطعاپایان نامه خوبی ارائه میدی...البته این بین منم کنارنمی کشم...هروقت که مشکلی داشتی من درخدمتم...ولی اگه رادوین کمکت کنه هم برای خودت بهتره هم برای من...همسایه ایدوراحت می تونی ازش کمک بخوای ...یعنی اون لحظه دلم می خواست کیفم وبکنم توحلق حیسنی!!مرتیکه بی شعوراینم پیشنهاده به من میده؟!من حاضرم بمیرم ولی ازرادوین کمک نخوام !! اصالحسینی ازکجامی دونست که من بارادوین همسایه شدم!؟اینم سواله تومی پرسی؟!ندیدی اون روزتودفترچقدبارادوین صمیمی بود؟؟خب حتمارادوین بهش گفته دیگه !!آخه حسینی چراداره این کاروبامن میکنه؟!اون که می دونه من ورادوین سایه هم دیگه روباتیرمی زنیم،اون که می دونه ماازهمدیگه متنفریم پس چرا داره من ومجبورمیکنه تابرم وازرادوین کمک بخوام؟ !من اگه بمیرمم حاضرنیستم ازرادوین بخوام تاتوپایان نامه ام کمکم کنه...حاضرم پایان نامه ام قبول نشه و لیسانسم ونگیرم ولی جلوی رادوین سرم وخم نکنم بگم کمک کن !!همینم مونده دیگه هی بزنه توسرم که من دارم توپایان امت کمکت می کنم ...اصالگوربابای پایان نامه ودرس ودانشگاه...چشمم کور دنده ام نرم خودم پایان نامه ام وجفت وجورمیکنم.اگه قبول شدکه هیچی اگرم قبول نشدکه به درک!!گورم وگم می کنم ومیرم لندن پیش بابااینا !!اماآخه دیوونه توهیچ می دونی اگه درست و ول کنی وبری لندن مامانت چه بالیی سرت میاره؟!قطعاهمه موهای سرم ودونه دونه می َکن ه!!خدایاچی کارکنم؟!توبهم بگو !!اگه حسینی اینجابود بادستای خودم خفش می کردم...گوربه گور بشه الهی...خودم سنگ قبرش وبشورم و خرما وحلواخیرات کنم براش !!خیلی ازدست حسینی ُکفری بودم ودلم می خواست سربه تنش نباشه...زیرلب بهش فحش می دادم ولعنتش می کردم!!وقتی 143 عصبانی میشم دلم می خوادبزنم یه چیزی روبشکونم...یهوگلدون شیشه ای روی میزوبرداشتم وباتمام حرصی که ازحسینی داشتم پرتش کردم زمین !!شیشه خورده هاکف حال پخش وپالبودن...........گلدون بیچاره هزارتیکه شده بود !!لبخندپیروزمندانه ای به شیشه خورده هازدم..........نمی دونم چرافکرمی کردم اون شیشه ها حسینین !! زنگ دربه صدادراومدومن وازافکارم بیرون آورد .ازجا بلندشدم وباکلی احتیاط که شیشه هابه پام نخورن، به سمت آیفون رفتم...بادیدن ارغوان توی صفحه آیفون،ازخوشحالی جیغی کشیدم وبدون اینکه باهاش حرف بزنم،دکمه روفشاردادم .به آشپزخونه رفتم وجارو وخاک اندازبه دست به سمت شیشه خورده هارفتم ومشغول جمع کردنشون شدم .یه ذره مونده بودتاهمه شون وجمع کنم که زنگ در زده شد .باخوشحالی به سمت در رفتم وبازش کردم...بادیدن ارغوان لبخندی روی لبم نشست.خودم وپرت کردم توبغلش وگفتم:کدوم گوری بودی اری؟!دلم واست یه ذره شده بود بی معرفت !! خنده ای کردومن وازآغوشش بیرون آورد...شیطون گفت:من که سرم باآقامون شلوغ بودولی به توام که بدنگذشته...(به درخونه رادوین اشاره کردوادامه داد:)همسایه نصیبت شده عین گل !پوزخندی زدم وگفتم:رادوین عین گله؟!بروبابا ...ودستم وگذاشتم پشتش وپرتش کردم توخونه !!ودرخونه روبستم ...ارغوان اخمی کردوگفت:هوی!!!چه خبرته بزمجه؟!مثل آدم تعارف کن خودم میام تودیگه...چراوحشی بازی درمیاری؟ ! خندیدم وبه سمت مبل رفتم ونشستم.ارغوانم اومدکنارمن نشست .بالبخندی روی لبم گفتم:چه خبر؟!!قضیه ازدواجتون به کجارسید؟؟ خیلی سریع وباذوق گفت:هفته دیگه عروسیمونه !!این وکه گفت رفتم توشوک!!عروسیشونه؟!هفته دیگه؟ !بادهن بازوچشمای گردشده زل زده بودم بهش...خندیدوگفت:چته تو؟!چرارفتی توهپروت؟ !دهنم وبستم واخمی کردم...گفتم:دیوونه ای به خدا!!مرض داری چرت وپرت میگی آدم واسکل میکنی؟ - !چرت وپرت چیه رها؟!دارم عروس میشم بزمجه !! پوزخندی زدم وگفتم:زرشک !!لبخندی زدوگفت:باورنمی کنی زنگ بزن ازامیربپرس . این چی میگه؟!نکنه راستی راستی داره شوورمیکنه؟!آخه به این زودی؟پس خواستگاری چی؟!عقد؟ !ارغوان لپم وکشیدوگفت:باورنکردی نه؟ !زل زدم بهش وگفتم:معلومه که نه!!همین جوری کشکی کشکی میخواین عروسی بگیرین؟ !لبخندی زدوگفت:همین جورکشکی کشکیم که نه.دیشب امیرایناخونه مابودن...اومده بودن خوا ...این وکه گفت جیغ بنفشی کشیدم وباذوق گفتم:خواستگاری؟ !سری به عالمت تایید تکون داد...خودم وانداختم توبغلش وشاالپ شاالپ بوسش کردم.الهی قربون اری جونم بشم که داره عروس میشه !!بعدازاینکه کلی بوسش کردم،خودم وازبغلش بیرون کشیدم وگفتم:خب بقیه اش؟ !خندیدوگفت:بقیه نداره که!!اومدن خواستگاری بابااینام ازخونواده امیرخوششون اومد...(ونیشش تابناگوشش بازشدوادامه داد:)هفته دیگه هم که من قراره عروس بشم - !!خب واسه چی انقدزود؟!دیشب اومدن خواستگاری،هفته دیگه عروسیتونه؟ - !راستش به خاطرخونواده امیرایناداریم انقدزودعروسی میگیریم!!باباش ازطرف اداره اش انتقالی گرفته ودوسه هفته دیگه میرن همدان!!واسه 144 همینم میخوادکه قبل رفتنشون خونه زندگی تک پسرش وحاضروآمده کنه وعروسی بگیره وبعدشم برن!!قراره فرداصیغه کنیم که تواین یه هفته که به عروسی موندده راحت باشیم...(وباذوق ادامه داد:)واسه من وامیرکه بدنشد!!وای رها نمی دونی چقدخوشحالم رها!!!دارم ذوق مرگ میشم...فرضش وبکن من وامیرزن وشوهرمیشیم ...بادستم توسرش زدم وگفتم:خاک توسرشوهرندیده ات کنن!!ازاولشم همین جوری خاک برسربودی...نیگاه کن چه ذوقی کرده !!بانیش بازگفت:واسه چی ذوق نکنم؟!شووربه اون خوبی تورکردم...تواین ماه که باهم رفیق بودیم انقدعاشقش شدم که فکرمی کنم حتی نمی تونم یه دیقه بدون اون زندگی کنم...من بدون امیرهیچی نیستم!!من ...دوباره زدم توسرش وپریدم وسط حرفش - :ببندبابا!!من ازاین مزخرفاتی که تومیگی سردرنمیارم !!ارغوان اخم مصنوعی کردوگفت:بس که بی احساسی !! خندیدم وازجام بلندشم...............درحالیکه به سمت آشپزخونه می رفتم،گفتم:احساس وبذار دم کوزه آبش وبخورخانوم!!احساس کیلوچنده؟ !و واردآشپزخونه شدم................ارغوانم پشت سرمن اومدتوآشپزخونه وروی صندلی نشست .مثل اینکه شاهکارم ودیدم بود!!چون درحالیکه به هال اشاره می کرد،گفت:اون چه گندیه زدی؟!گلدون و واسه چی شکوندی؟ !این وکه گفت درد دلم تازه شد!! امروز ارغوان دانشگاه نیومده بودوازهیچی خبرنداشت!اخم غلیظی کردم وگفتم:هیچی باباانقدازدست حسینی حرصی بودم که زدم اون گلدون وشکوندم - !وا!!!توام خلیا!!ازدست حسینی حرصی بودی اون گلدون بیچاره چه گناهی کرده بود؟!حاالواسه چی ازدستش شکاربودی؟!نکنه دوباره ازکالس پرتت کرده بیرون؟؟ -کاش ازکالس پرتم کرده بودبیرون! امروزدفترآموزش اعالم کردکه چه استادایی بایدراهنمای پایان نامه چه کسایی بشن...ازشانس خرکی منم حسینی شداستادراهنمام...امروز باهاش کالس داشتم...کالس که تموم شد،صدام کردکه برم پیشش...رفتم پیشش برگشته بهم میگه من سرم شلوغه ممکنه نتونم به خوبی راهنماییت کنم...پس حاالکه بارادوین همسایه شدی ازاون کمک بخواه ...این وکه گفتم،ارغوان ازخنده پهن زمین شد!!عصبی گفتم:کجای حرف من خنده داشت؟!هان؟؟ درحالیکه به زور سعی داشت،خنده اش وجمع کنه گفت:آخه حسینی که می دونه شماباهم دشمنید پس واسه چی بهت گفته که بری ازرادوین کمک بخوای؟ - !چه می دونم؟!البدکرم داره !ارغوان باخنده گفت:فرضش وبکن...تو بری به رادوین بگی توروخدابیامن وکمک کن !!وازخنده ترکید!!این چراهی می خنده؟!بدبخت شدن منم مگه خنده داره؟ !چشم غره ای بهش رفتم وگفتم:صدسال سیاهم حاضرنیستم برم ازرادوین کمک بخوام - !!پس می خوای چه غلطی کنی؟!چجوری پایان نامه تحویل میدی؟ - !گوربابای پایان نامه!!خودم یه کاریش میکنم...اگه قبول شدکه هیچی...اگرم قبول نشدبیخیال درس ودانشگاهم میشم ومیرم پیش مامان اینا - !اگه درست وتموم نکنی وبری لندن خاله مریم پوستت ومی َکن ه !!اخمی کردم وگفتم:پوستم کنده بشه بهترازاینه که جلوی رادوین سرخم کنم و ازش بخوام کمکم کنه - !رهاتوروخدا ازاین غرور مسخره ات دست بردار!!اگه توازرادوین کمک بخوای 145 هیچ اتفاقی نمیفته فقط پایان نامه ات سریع ترتموم میشه ومیره پی کارش - .این غرورمسخره ای که توازحرف میزنی به من این اجازه رونمیده که ازرادوین کمک بخوام ...ارغوان ازجاش بلندشدوبه سمت یخچال رفت...درش وبازکردوروبه من گفت:هم توغلط می کنی هم اون غرورمسخره ات!!رهاتوروبه خدا این دشمنی مسخره روتمومش کن!تو ورادوین االن همسایه اید...رادوین به جای داییش داره ازتومراقبت میکنه پس دیگه نبایدمثل سابق ازش متنفرباشی .هیچی نگفتم وسرم وانداختم پایین.باانگشتای دستم بازی می کردم...یعنی بایدبرم پیش رادوین وازش کمک بخوام؟!بایدبه این دشمنی خاتمه بدم؟؟اصاالگه من برم پیش رادوین اون چه رفتاری باهام میکنه؟!قبول میکنه به من کمک کنه؟ - !توفریزرت مرغ داری؟ !صدای ارغوان من وبه خودم آورد.بهش نگاه کردم وباتعجب گفتم:مرغ میخوای چیکار؟ !لبخندی زدودرحالیکه توی فریزرومی گشت گفت:می خوام یه غذای َمشت درست کنم تاتوببریش واسه رادوین ...من برای رادوین غذاببرم؟!صدسال سیاه!!!کاردبخوره تواون شکمش . اخمی کردم وعصبانی گفتم:من واسه چی بایدبرای رادوین غذاببرم؟ !لبخندش وپررنگ ترکردودرحالیکه مرغ وازتوی فریزربیرون میاورد،گفت:به خاطرپایان نامه ات...به خاطرخودت...به خاطرخونواده ات...توبایدزودتراین پایان نامه کوفتی وتحویل بدی وبری!!می فهمی؟!!بی احساس نباش رها...دلت واسه مامانت تنگ نشده؟!بابات؟اشکان؟!ازهمه مهمترواسه سارا؟ !بااومدن اسم ساراچشمام پرازاشک شد...چقد دلم واسه همشون تنگ شده!!اشکم جاری شد.پربغض گفتم:توازکجامی دونی دلم واسشون تنگ نشده؟!تنگ شده...خیلیم تنگ شده!!کاش منم باخودشون می بردن!!چرامن وتنهاگذاشتن ورفتن؟!من طاقت تنهایی ندارم...نمی تونم ...ودیگه نتونستم ادامه بدم وزدم زیرگریه!!ارغوان به سمتم اومدومن وکشیدتوبغلش.درحالیکه سرم ونوازش می کرد،مهربون گفت:قربون اون دلت برم که تنگ شده!!گریه نکن رها...اینجوری فقط خودت اذیت میشی!!گریه نکن عزیزم .ومن وازآغوشش بیرون کشیدوبه صورتم خیره شد.اشکام وپاک کردوبایه لبخندروی لبش گفت:به خاطرهمین دل تنگیته که میگم ازرادوین کمکم بخواه!!اگه رادوین کمکت کنه پایان نامه ات وزودترتحویل میدی ومیری!!!حاالم من می خوام یه غذای خوشمزه واسش درست کنم...وختی درست شدتومثل یه لیدی باشخصیت غذارومیبری واسه رادوین ومیگی خودم درستش کردم وبرات آوردم...یه ذره چاپلوسی میکنی وبعدم ازش می خوای که کمکت کنه!!مطمئن باش نه نمیاره...هرمردی بادیدن غذاتسلیم میشه !!دهن بازکردم تاچیزی بگم که انگشت اشاره اش وگذاشت روی لبم. گفت:هیس!!هیچی نگو...مثل یه دخترخوب اینجابشین تاغذاحاضربشه وبعدم برو پیش رادوین!!نه بیاری ناراحت میشم ...ومنتظرجواب من نشدوبه سمت مرغ رفت وشروع کردبه غذادرست کردن - .به به!!ببین چی درست کردم...انقدخوشمزه شده که انگشتاشم باهاش میخوره !!وسینی که توش یه بشقاب برنج وکنارش یه بشقاب مرغ ویه لیوان دوغ ویه کاسه آب مرغ بودوقاشق وچنگال ووبه سمتم گرفت .لبخندی زدم وسینی وازش گرفتم...درحالیکه مرغ 146 وبومی کشیدم،گفتم:اوم!!چه بوی خوبی...کاردبخوره به شکم رادوین که بایدغذابه این خوشمزگی وبخوره!!منم دلم خواست ...خندیدوگفت:باشه شکمو...زیاد درست کردم.برای توام هست !!لبخندم وپررنگ ترکردم وباذوق گفتم:ایول داری اری !!اونم لبخندی زدو دستش وگذاشت پشتم وبایه حرکت ازخونه پرتم کردبیرون...دیوونه!!نزدیک بودسینی غذاازدستم بیفته...اگه دیرجنبیده بودم االن مرغ به این خوشمزگی روی زمین ولوبود!! اخمی کردم وگفتم:چته روانی؟!چراوحشی بازی درمیاری؟؟؟ شیطون خندیدوگفت:حاالدیگه بی حساب شدیم...تاتوباشی که دیگه من وپرت نکنی توخونه!!(باهام بای بای کردوادامه داد:)مواظب خودت باش...نقشت وخوب بازی کن وچاپلوسی وهم فراموش نکن ...ودروبست !!رفیقمم مثل خودم خله!!!لبخندی به دربسته خونه زدم وبه سمت درخونه رادوین رفتم ...نمی دونم چرا استرس داشتم...نکنه رادوین توخونه راهم نده وبگه من کمکت نمی کنم؟!اگه ضایعم کنه چی؟!اگه بگیرتم زیرمشت ولگد؟!بروبابا...اون غلط میکنه من وبزنه!! فوق فوقش میگه نه ومنم شیک ومجلسی میگم باشه ومیام بیرون !!چشمام وبستم ویه نفس عمیق کشیدم تاازاسترسم کم بشه !دستم وبردم سمت زنگ وزنگ وزدم...یه دقیقه بعد رادوین دروبازکرد!!اوه...حاالیکی ندونه فکرمیکنه خونه اش متره که انقد دیردروبازکرده !!بایه لبخندروی لبم خیره شده بودم بهش!یه شلواراسپرت ویه تی شرت پوشیده بود!!مثل دفعه قبل که اومدم کادوی سحروبهش بدم، باکالس وشیک بود .رادوین که ازنگاه های خیره من خسته شده بود،پوفی کشیدوگفت:کاری داشتی؟ !بچه پررو سالم بلدنیس؟!بی ادب ...وقتی دیدم اون سالم نکرد،خودمم ازخیرسالم کردن گذاشتم وبه چشماش خیره شدم ومهربون گفتم:آره ...ازلحنم تعجب کرده بود...متعجب گفت:مطمئنی که بامن کارداری؟ !سرم وبه عالمت تاییدتکون دادم.اخمی کردوگفت:خیلی خوب!!بگو می شنوم .ایش!!ببین چجوری واسه من کالس میذاره ها!!!بچه پررودلم میخواد همچین بزنم تودهنت تادندونات بره توشکمت...اماخب به خاطرپایان نامه امم که شده بایدهرخفتی وبه جون بخرم!!خداهیچ بنده ای ومحتاج گودزیالهانکنه!!بلندبگوآمین . لبخندم وپررنگ ترکردم وباچشمام به سینی توی دستم اشاره کردم وگفتم:واست غذاآوردم !!این دفعه دیگه واقعارفته بودتوشوک!!درحالیکه بادهن بازوچشمای گردشده به غذانگاه می کرد،گفت:این وبرای من آوردی؟ !سری تکون دادم وگفتم:آره.نوش جونت !!نگاهش وازغذابرداشت ودوخت به چشمای من!مشکوک گفت:ازکجامطمئن باشم که مثل اون معجونت چیزی توش نریخته باشی؟ !اخمی کردم وگفتم:هیچی توش نریختم!!دلیلی نداره چیزی توش بریزم...اون دفعه به خاطراین اذیتت کردم که کیکم وخورده بودی ولی االن قصداذیت کردنت وندارم !!اخمی کردوگفت:باورنمی کنم !!غلط کردی که باورنمی کنی!!پسره چلغوز .به زورلبخندی زدم وگفتم:هیچی توش نریختم...به جون خودم وخودت پاک پاکه !!به چشمام خیره شدوچیزی نگفت...منم ازاین سکوتش استفاده کردم وگفتم:نمی خوای تعارف کنی بیام تو؟ !مثل بچه خنگاگفت:بیای تو؟ ! لبخندی زدم وگفتم:آره...اشکالی داره؟ !متعجب ازجلوی درکناررفت وگفت:نه...بیاتو ! 147 منم واردخونه وشدم ورادوین دروبست.باچشمام همه جارو زیرنظرگرفتم...ساخت خونه رادوین باخونه من فرق می کردولی تقریباهمون اندازه بود...دوتااتاق خواب ویه آشپزخونه نقلی وهال...خاک توسرخرش کنن!!انگارتوخونه بمب ترکیده!!کف هال پرکاغذه وروی مبالهم کلی لباس ریخته...یه سری جعبه پیتزا وآشغال ساندویچ هم روی مبال وزمین پخش وپالس...روی اپن آشپزخونه هم پرظرف نشسته اس!!مرده شورت وببرن...کثیف شلخته !!روبه من گفت:ببخشیدکه اینجایه ذره بهم ریخته اس !!یه ذره؟!همش یه ذره؟!!!!شتربابارش اینجاگم میشه اون وقت تومیگی یه ذره بهم ریخته اس؟!گودزیالی کثیف !!لبخندزورکی زدم وگفتم:نه بابا...کجاش بهم ریخته اس؟!خیلیم تمیزه !!جون عمه ام !!به سمت مبالرفت وهمه لباسارو ازروشون برداشت....بایه حرکت پرتشون کردروی زمین وگفت:بیابشین !!پسره کثیف!!!اینم کاره تومیکنی؟!جونت درمیاداون لباسایی که ازروی مبال برداشتی و بذاری سرجاشون!؟؟؟من موندم این رادوین بی شعورچرا بیرون ازخونه و حتی توی خونه اش انقدخوش تیپه وبه خودش میرسه ولی خونه اش عین بازارشامه!!!خب می تونه یه کاری بکنه...این که یه عالمه نامزدداره،هرچندروزیه باربه یکیشون بگه بیادخونه اش وتمیزکنه...اوناهم ازخداخواسته قبول می کنن!!راه حل خوبیه ها - !!نمی شینی؟ !صدای رادوین من وبه خودم آورد...به سمت مبل یه نفره رفتم ونشستم...یه سری برگه ولباس روی میزعسلی وسط هال بود!!کنارشون زدم وسینی غذاروگذاشتم روی میز .روبه رادوین گفتم:ناهارخوردی؟ !باذوق به غذازل زدوگفت:نه اتفاقا!!می خواستم زنگ بزنم واسم پیتزابیارن .اخمی کردم وبه جعبه پیتزاهای روی مبل وزمین اشاره کردم وگفتم:این همه پیتزاخوردی نترکیدی؟ !لبخندی زدودرحالیکه روی برنجش آب مرغ می ریخت،گفت:چرا بابا!!ولی کیه که واسم غذابپزه؟!مجبورم فست فودبخورم !ویه تیکه مرغ ازتوی بشقاب بیرون آوردوگذاشتش روی برنجش وباولع شروع کردبه غذاخوردن!!این ازقحطی چیزی فرارکرده؟!باذوق تندتندغذامی خورد!!!من موندم نفس کم نیاورده بااین سرعت غذامی خوره؟!پسره گودزیالی شکمو!!وقتی داشت غذامی خوردزل زده بودم بهش ...اخمی کردوگفت:تاآخرغذاخوردنم میخوای زل بزنی بهم؟!کوفتم شدباباهرچی خوردم !نگاهم وازش گرفتم وهیچی نگفتم...خب راست می گفت دیگه برای چی نگاهش می کنم؟!شایداگه منم جای رادوین بودم وهمش فست فودمی خوردم،بادیدن یه غذای خونگی انقدذوق می کردم وباولع غذامی خوردم!!بیخیال بابا...نگاهش نمی کنم تاهرچقددل می خوادغذابخوره وخودش وخفه کنه !!درعرض دقیقه تمام محتویات توی سینی نفله شده بودن !!رادوین به پشتی مبل تیکه دادودرحالیکه دستش روی شکمش بود،بارضایت گفت:وای دستت دردنکنه...یه هفته ای میشدکه درست وحسابی غذانخورده بودم!یاهمش ازبیرون غذامی گرفتم یاواسه خودم حاضری درست می کردم...دستت طال!!خیلی خوشمزه بود...برعکس قیافه واخالق وهیکل ودرکل همه چیزت دست پختت حرف نداره...معرکه بود !!دلم می خواست جفت پابرم تودهنش!!گودزیالی بی ریخت...قیافه واخالق وهیکل من بده؟!غلط 148 کردی...مثالخودت خیلی خوبی که به من توهین میکنی؟!بی ادب بی شعوربی شخصیت! ایشاا... هرچی خوردی کوفتت بشه...غذای ارغوان گیر کنه سرگلوت خفه بشی !خیلی ازدستش عصبی بودم!!نفس عمیقی کشیدم تاعصبانیتم وفروکش کنم . رادوین سرش وتکیه دادبه پشتی مبل وچشماش وبست...یه لبخنروی لبش بود!!بچه پرروگرفته اون همه غذارودرعرض چنددقیقه نفله کرده وتازه بعدشم به من توهین کرده،حاالواسه من لبخندژکوندمیزنه !!!باهمون چشمای بسته گفت:چی ازم می خوای؟ ! این ازکجافهمیدکه من ازش یه چیزی می خوام؟!اینم سواله تومی پرسی؟!نه واقعاسواله؟!وقتی کسی که به خونت تشنه اس یهو واست غذامیاره وباهات مهربون میشه،معلومه یه چیزی ازت می خواددیگه !!سکوت من وکه دید،چشماش وبازکردوتیکه اش وازمبل گرفت...به طرفم خم شدوزل زدتوچشمام.گفت:می دونی که می دونم توالکی بامن مهربون نمیشی...مهربون شدن تومی تونه دلیل داشته باشه...ممکنه نقشه باشه که کارامروزتونقشه نیس...امادلیل دوم...ممکنه که توازم یه چیزی بخوای...(مشکوک نگاهم کردوگفت:)چی می خوای؟ !عین کارآگاه های آگاهی حرف میزد...آب دهنم وقورت دادم ونفس عمیقی کشیدم.زل زدم توچشماش ومظلوم گفتم:راستش...راستش من...من ازت می خوام که...یعنی ...اخمی کردوگفت:چرا تته پته می کنی؟!مثل بچه آدم حرفت وبزن...چی می خوای؟ !توچشمای عسلیش خیره شدم...چشمایی که حاالبهم زل زده بودن.نمی دونم چرانمی تونستم حرفم وبزنم...شایددلم نمی خواست غرورم وکناربذارم وازرادوین خواهش کنم یاشایدم ازواکنش رادوین بعدازشنیدن خواهشم می ترسیدم!!اگه بگه نه چی؟!من بایدچی کارکنم؟؟ رادوین که تعللم ودید،آروم گفت:می ترسی حرفت وبزنی؟ !آخ گل گفتی رادی!!اگه یه بارتوکل عمرت یه حرف درست زده باشی همینه !!مثل کروااللسری به عالمت تاییدتکون دادم...لبخندی زدوگفت:نترس...به خاطرغذای خوشمزه ای که بهم دادی کاری باهات ندارم!!حرفت وبزن...راحت باش.توکه خدای روبودی!!همیشه هربالیی که دلت خواسته سرم آوردی!!حاالچی شده ازمن می ترسی؟ !حرفایی که زد باعث شد اخمی روی پیشونیم نقش ببنده...جرئت پیدا کردم وخودمم وجمع وجور کردم...باحرفایی که زد،دوباره شجاعتم وبه دست آوردم وگفتم:االنم ازت نمی ترسم ...پوزخندی زدوگفت:خب پس حرفت وبزن خانوم شجاع !!پوزخندش بدجورروی مخم بود...وقتی پوزخندمی زنه دلم می خوادخرخره اش وبجوئم !!توچشماش خیره شدم ودهنم وبازکردم - :امروزتوی دانشگاه بهمون گفتن یواش یواش به فکرپایان نامه اممون باشیم...استادرهنمای منم شده استادحسینی...راستش...راستش من بایدسریع لیسانسم وبگیرم وبرم پیش خونواده ام...برای گرفتن لیسانسمم بایدپایان نامه ام وتحویل بدم !رادوین سری تکون دادوخونسردگفت:خب این چیزایی که گفتی چه ربطی به من داره؟ !اخمی کردم وگفتم:امروزباحسینی کالس داشتم...بعدازکالس صدام کردتابرم پیشش...وختی رفتم پیشش بهم گفت که...گفت که ...اخمی کردوگفت:گفت که؟ !آب دهنم وقورت دادم وگفتم:گفت که تعداد دانشجوهایی که استادراهنماشونه خیلی زیاده واسه همینم...واسه 149 همینم سرش شلوغه وشایدنتونه به خوبی کمکم کنه...گفت که حاالکه باتوهمسایه شدم، می تونم ازت کمک بخوام !!بااین حرفم رادوین زدزیرخنده!!ای خداکجای حرفایی که من میزنم خنده داره که ارغوان ورادوین می خندن؟ !خنده اش که تموم شد،بی تفاوت گفت:خب توحااالزمن چی می خوای؟ !پوزخندی زدم وگفتم:به نظرت چی می تونم ازت بخوام؟ !!!اخمی کردوپرسید:که کمکت کنم؟ !سری به عالمت تاییدتکون دادم...اخمش غلیظ ترشدوازجاش بلندشد.به سمت پنجره هال رفت وروبروی پنجره پشت به من ایستاد...دستاش وکردتوی جیب شلوارش...گفت:من خودم به اندازه کافی بدبختی دارم!!کارای شرکت...مراقبت ازتو - ...دوس دخترات !!این حرفم وکه شنیدبه سمتم چرخیدوگفت:البته...دوس دخترام وداشت یادم می رفت!!درهرصورت من نمی تونم کمکت کنم...نه اینکه به خاطردشمنی که باهات دارم بگم نه...من وقت سرخاروندن ندارم چه برسه به اینکه بخوام به توکمک کنم !!به درک!!!کمک نمی کنه که نمی کنی...چیکارت کنم؟!به پات بیفتم بگم توروخداکمکم کن؟!گورباباش که کمک نمیکنه...به جهنم...به درک اسفل السافلین !!!ازجام بلندشدم وسینی وازروی میزبرداشتم...اخمی کردم وگفتم:باشه...پس فعال !!وبه سمت دررفتم...بادقت قدم برمی داشتم که نکنه یه وقت پام بره روی برگه های آقای گودزیالی شلخته !!به دررسیدم...دستم وبردم سمت دست گیره وخواستم دروبازکنم که صدای رادوین اومد - :من گفتم نه تونبایدیه خواهش کوچولوبکنی؟ !به سمتش چرخیدم وپوزخندی زدم...گفتم:تااینجاشم کلی غرورم وکنارگذاشتم که اومدم بهت غذادادم وازت خواهش کردم...قبول نمیکنی نکن به درک !! وروم وازش برگردوندم وخواستم دروبازکنم که گفت: باشه قبوله !!وا!!چی قبوله؟!این که توپایان نامه ام کمکم کنه؟!!این که گفت من سرم شلوغه...تواین چنددقیقه چه اتفاقی افتادکه یهونظرش عوض شد؟ !!باتعجب به سمتش برگشتم...لبخندی روی لباش بود.باقدمای بلندفاصله بینمون وطی کردوروبروم وایساد.باچشمای عسلیش زل زدتوچشمام وگفت:قبول می کنم کمکت کنم ولی ...داشتم ازخوشحالی پس میفتادم...دلم می خواست برم شاالپ شاالپ بوسش کنم ولی خب دیگه خیلی ضایع بود !!باذوق وکنجکاوی پرسیدم:ولی چی؟ !لبخندشیطونی زدوگفت:بایدهرشب بیای خونه ام واسم غذادرست کنی...عاشق دستپختت شدم...(وشیطون ادامه داد:)البته فقط دستپختت خودت که غیرقابل تحملی !!فت شم پاشم بیام خونه اش غذادرست کنم؟!!!حاالمگه می خوادچه َ چی؟!!!مگه من ُکل غلطی بکنه که من بایدهرشب بیام واسش شام بپزم؟!!اصالمن چجوری واسش غذادرست کنم؟!من حتی بلدنیستم یه برنج بپزم...اون وقت چجوری می خوام هرشب بیام واسه این گودزیالی شکموی شلخته غذادرست کنم؟!!ای مرده شورت وببرن اری بااین ت ز دادنت!!این دیوونه فکرکرده من غذارو درست کردم - ...چی شد؟!قبول نمی کنی؟ !!!صدای رادوین من وبه خودم آورد...چی بایدبهش بگم!؟بگم نه؟؟بگم من بلدنیستم غذادرست کنم واین مرغم اری پخته؟!!اگه اینجوری بگم که دیگه کمکم نمی کنه!!خب چی بهش بگم؟!بگم قبوله؟!بگم میام برات غذامی پزم؟؟؟؟اگه قبول کنم فرداشب کوفت بهش بدم بخوره؟!!آخه من وچه به غذادرست کردن؟!!اگه قبول 151 کنم چی بریزم توخیکش؟؟بایدراستش وبگم...بایدبگم که غذای امروزومن درست نکردم !رادوین منتظربه من خیره شده بود...به چشماش زل زدم وگفتم:راستش...راستش من...اونقدارییم که توفکرمی کنی دست پختم خوب نیس یعنی اصالبلدنیستم غذادرست کنم...غذای ...رادوین لبخندی زدوپریدوسط حرفم:شکسته نفسی می فرمایین!!غذای امروزت محشربود دختر...اون وخ تومیگی بلدنیستی غذادرست کنی؟!دست پختت حرف نداره !!وبدون اینکه بهم فرصت حرف زدن بده،درخونه روبازکردودستش وگذاشت پشتم...ازخونه پرتم کردبیرون...ازتوی جاکلیدی یه کلیدبیرون آورد وداد دستم. بانیش بازگفت:این کلیدیدکی خونمه...فردابیاواسم غذادرست کن!!خداحافظ .ودروبست .باتعجب وناباوری به دربسته روبروم خیره شده بودم...یعنی الکی الکی شدم کلفت آقارادوین؟!ایش!!کاردبخوره به شکمش ایشاا...!!اصالچرا من بایدبرم واسش غذادرست کنم؟!نه که من چقدم بلدم غذابپزم!!!چه رویی داره این بشر... بچه پررو کلید یدکی خونه اش و داده به من تا واسش خرحمالی کنم!!حتی نذاشت حرفم وبزنم وبهش بگم که غذای امروزو اری درست کرده...ازخونه پرتم کردبیرون!!مرده شورش وببرن...گودزیالی بی ریخت شلخته کثیف شکموی پررو !!نگاهم وازدرگرفتم ودوختم به کلیدتوی دستم ...هیچ وقت به ذهنمم خطورنکرده بودکه ممکنه یه روزرادوین کلیدخونش وبهم بده تابیام واسش کلفتی کنم!!ای خدا...من بااین همه غرور َودک ُوپزم جلوی رادوین،فرداپاشم برم خونه اش واسش غذادرست کنم؟!آخه این انصافه؟ !ازحرص کلیدوتوی دستم فشاردادم وباقیافه مچاله به سمت درخونه خودم رفتم.زنگ دروزدم...به ثانیه نکشیدکه ارغوان دروبازکرد .بانیش باززل زده بودبهم ومنتظربود...سینی توی دستم وبه دستش دادم ...بادستم کنارش زدم و واردخونه شدم.دروبست وپشت سرم اومد.گفت:چی شد؟ !کالفه روی مبل نشستم وگفتم:چی،چی شد؟ !اخمی کردوکنارم روی مبل نشست...سینی وگذاشت روی میزوگفت:رادوین چی گفت؟!قبول کرد؟؟ -آره !!باذوق جیغ خفیفی کشیدوگفت:وای!!!قبول کرد؟؟؟رادوین قبول کرده اون وخ توانقد دپی؟!خاک توسرخرت کنن...دیگه چی می خوای ازاین بهتر؟؟ !پوفی کشیدم وسرم تکیه دادم به پشتی مبل...گفتم:می خواستم صدسال سیاه قبول نکنه...پسره بی شعورشلخته گفت به شرطی کمکت می کنم که هرشب بیای خونه ام فت ُمفت گیرآورده!!بهش گفتم من بلدنیستم غذادرست کنم...برگشته َ واسم غذابپزی... ُکل میگه شکسته نفسی می فرمایید.دست پختت محشره!!زهرمارودست پختت محشره...من که اسکل نیستم شکسته نفسی کنم...وختی میگم بلدنیستم غذابپزم یعنی بلدنیستم...نفله شکموی گودزیال!!تازه آقاکلید یدک خونه اشم داده به من تابه نحواحسنت واسش خرحمالی کنم ...یهوارغوان ازخنده ترکید !!کوفت...زهرمار...روآب بخندی!!تقصیرهمین اری بودکه این جوری شددیگه !!آرنجم وتوی پهلوش فروکردم وعصبی گفتم:مرگ!!مگه بدبخت شدن من خنده داره که توهی می خندی؟!خاک توسرت کنن بااین نقشه کشیدنت.مرده شورت وببرن!!خودم سنگ قبرت وبشورم الهی!!اینم نقشه بودتوکشیدی؟!به این فکرنکردی که ممکنه من وبدبخت تراز اینی که هستم 151 بکنی؟!حاالمنه بیچاره چجوری واسه رادوین غذادرست کنم؟!هان؟ !ارغوان هنوزداشت می خندید!!انقدخندیده بودکه ازچشماش اشک میومد!!دختره روانی...معلوم نیس به چی می خنده.کلفت شدن من گریه داره نه خنده !!دستی به چشماش کشیدواشکش وپاک کرد...درحالیکه سعی می کرد،دیگه نخنده روبه من گفت:منه بیچاره ازکجامی دونستم که رادوین همچین شرطی واست میذاره؟!من که کف دستم وبونکرده بودم توقراره بشی کلفت رادوین !!وزدزیرخنده !!چشم غره ای بهش رفتم که باعث شدخفه شه...لبش وبه دندون گرفته بودتانخنده ولی صورتش قرمزشده بود...ازخنده درحال انفجاربود !!اخمی کردم وگفتم:روآب بخندی - !!!خب حاالچه غلطی می خوای بکنی؟!چه کوفتی می خوای برای رادوین درست کنی؟؟ !عصبی گفتم:کوفت با ُسس اضافه!!چه می دونم؟!!اصالمن واسه چی باید براش غذادرست کنم؟!این گندوتو زدی وخودتم بایدجمعش کنی...اون ازدست پخت توخوشش اومده...پس خودت بایدواسش غذابپزی !!ارغوان لبخندشیطونی زدوگفت: من فرداباآقامون قراردارم...نمی تونم بیام واسه رادوین غذابپزم!!غذادرست کردن واسه رادوین دست خودت ومی بوسه.تازه من این گندونزدم که بخوام جمعش کنم!!خودت خربازی درآوردی وبهش نگفتی غذاروخودت درست نکردی پس خودتم جمعش کن .چشم غره ای بهش رفتم وگفتم:مرده شورت وببرن!!حاالمن چه گلی به سرم بگیرم؟!فرداشب چی بهش بدم کوفت کنه؟ - !اگه بخوای می تونم بهت یادبدم که غذادرست کنی ...سری تکون دادم وگفتم:باشه بابا!!همونم بهم یادبدی غنیمته !!ارغوان لبخندی زدوگفت:خب حاالچی می خوای واسش درست کنی؟ ! -یه چیزآسون !!کمی فکرکردوگفت:ماکارونی خوبه؟ !سری به عالمت تایید تکون دادم وازغوانم شروع کردبه توضیح دادن .خسته وکوفته ازدانشگاه به خونه برگشتم...کلیدوانداختم توقفل و واردخونه شدم...نگاهی به ساعت انداختم.هفت شده!!خاک توگورم شد!!من کی برم واسه رادوین غذابپزم؟ !کیفم وروی مبل انداختم وباعجله به سمت آشپزخونه رفتم...بایدمواداولیه ماکارونی وبرمی داشتم تابرم واسش غذابپزم...دلم نمی خواست برم ازخونه رادوین چیزمیزبردارم!همین جاوسایل وبرمیدارم ومی برم خونه رادوین درست می کنم...اصالمن نمی دونم چه اصراریه که خونه رادوین غذابپزم؟!خب همین جامی پزم وشب که اومدمی برم میدم بهش دیگه!!چه می دونم رادوینه دیگه...خل وچله !!وسایل وگذاشتم تویه پالستیک وگوشی وکلیدخونه خودم وخونه رادوین وبرداشتم وازخونه خارج شدم...به سمت خونه رادوین رفتم وکلیدوانداختم توقفل ودروبازکردم ...چشمم خوردبه بازارشام توی خونه!!!وای خدایا من چجوری تواین َبل َبشو غذا بپزم؟!خاک توسرت کنن رادوین خره!!توکه می دونستی من دارم میام اینجااالقل یه دستی به سروگوش این خونه چلغوزت می کشیدی !! واردخونه شدم ودروپشت سرم بستم...بانهایت دقت قدم برمی داشتم تایه وقت پام نره روی کاغذا ولباسای آقا!!به آشپزخونه رفتم و وسایل تودستم وگذاشتم روی اپن ... آشپزخونه اش انقدکثیف وشلخته پلخته بودکه جاواسه سوزن انداختن نبود!!خب االن من چجوری اینجاغذادرست کنم؟!هان؟!گوربه گوربشی الهی رادوین !!!مجبورم 152 اینجاروتمیزکنم وبعدشروع کنم به غذادرست کردن!!الکی الکی شدیم کلفت آقارادوین !! ازوقت تلف کردن دست کشیدم وشروع کردم به تمیزکردن آشپزخونه!!نمردیم وکلفتم شدیم !!خالصه بعدازیه ساعت خرحمالی آشپزخونه اش شدمثل یه دسته گل!!باچشمم کل آشپزخونه روزیرنظرگرفتم ودستی به عرق پیشونیم کشیدم...وای خدا دارم ازخستگی میمیرم!!خداازت نگذره رادوین که به خاطریه پایان نامه من وبه این فالکت رسوندی !! ازخستگی،به دریخچال تکیه دادم وزل زدم به روبروم...داشتم تودلم به رادوین فحش می دادم که یهوچشمم خوردبه یه قاب عکس روی دیوار هال!!این عکسه یهوازکجاپیداش شد؟!قبالهم بود؟!پس چرادفعه قبل که اومدم ندیدمش؟!!اوهو...ببین چه عکسیم گرفته ازخودش !!اَه اَه اَه!!خدایاچرااین بشرو انقدخودشیفته آفریدی؟ !یه کت کوتاه مشکی پوشیده بودتاباالی زانوش...یه شلوارجین مشکی ساده ویه عینک دودی شیک روی چشمش !!دستاش وکرده بودتوجیب شلوارش وبه افق نگاه می کرد!!لب دریابود...آسمون سرخ بودوخورشیدداشت غروب می کرد...خیلی قشنگ بود!!رادوینم خیره شده بودبه غروب آفتاب وعکس گرفته بود!!عکسش خیلی جیگربود !! جیگره؟عکس این؟!رادوین خره رومیگی؟!بروبابا...اخمی کردم وزبونی برای عکس روی دیواردرآوردم!!!پسره خودشیفته چلغوزبی ریخت!!!به جای اینکه به افق خیره بشی وازخودت عکس بگیری وبعدشم عکست وبزنی به دیوارخونه ات،این بازارشام وجمع وجورکن تامنه بیچاره مجبورنشم واست خرحمالی کنم !!باالخره دست ازنگاه کردن به عکس گودزیال برداشتم ویه قابلمه ازتوی کابینت بیرون آوردم وبه سمت وسایلم رفتم که روی اپن بودن...بادقت واحتیاط شروع کردم به غذادرست کردن !!درقابلمه روبرداشتم ونگاهی به ماکارونی های وارفته وزردرنگ توش انداختم !!اَه حالم به هم خورد!!این چیه من درست کردم؟!ماکارونیه؟!نه بابا ماکارونی غلط کنه این شکلی باشه...اینایه سری کرمن که مریض شدن رنگشون زردشده!!هه هه هه االن فکرکردی خیلی بامزه ای مثال؟!همین کرمای چلغوزومی خوای بدی به رادوین نوش جان کنه؟!پس چی بهش بدم؟!بره بریون؟!برو بابا...همینم ازسرش زیادیه !!صدای چرخش کلیدتوی قفل درمن وبه خودم آورد...درقابلمه رو گذاشتم وبه سمت درچرخیدم...نگاهم افتادتونگاه رادوین.لبخندی روی لبش بود...دروبست وبه سمتم اومد...شیطون گفت:به سالم!!!خانوم کوزت چطورن؟ !به من گفت کوزت؟بی ادب پررو!!به جای دستت دردنکشنه !!اخم غلیظی کردم وگفتم:اوال علیک سالم.دوماکه کوزت خودتی.سوماکه : ساعت تمامه دارم اینجاجون می کنم،به نظرت می تونم خوب باشم؟ !لبخندشیطونی زدودرحالیکه به سمت دستشویی می رفت،گفت:دیگه بایدبه این وضعیت عادت کنی کوزت جون!!هرشب تویی واین خونه وغذادرست کردن برای بنده !! وارد دستشویی شدودروبست !!دلم می خواست جفت پابرم تودهنش!!بی شعور پرروخوبه دیده آشپزخونه اش داره ازتمیزی برق می زنه ها ولی یه تشکرخشک وخالیم ازم نکرد!!!مگه این قابلمه رو روی گازندیدپس چرا نگفت دستت دردنکنه غذادرست کردی؟!اصالیعنی چی که به من میگه کوزت جون؟!کوزت جون تویی واون دوس 153 دخترای عین گودزیالت !!!خیلی ازدستش عصبانی بودم...به سمت ن اُپ رفتم وگوشی وکلیدم وبرداشتم ...به سمت درورودی رفتم تاگورم و گم کنم که آقاازدستشویی بیرون اومدن ونطق کردن - :کجامیری رها؟!مگه نمی مونی بامن شام بخوری؟ !ی زرشک!!من بمونم باتوشام بخورم که چی بشه؟!من ک توام که بیام باهات شام بخورم؟!ننه اتم یادوس دخترت یاعمت؟!اصالگذشته ازاین حرفامن لب به اون کرمای مریض بدحال رنگ پریده نمی زنم!!اَی!!!خودت بخورلذت ببر .دستم وبردم سمت دستگیره دروبازش کردم...یهودست رادوین نشست روی دستم !!!این به چه حقی دستش وگذاشت روی دست من؟ !سرم وبه ستمش چرخوندم که حاالکنارمن وایساده بود...اخمی کردم وچشم غره ای بهش رفتم تادستش وازروی دستم برداره ولی اون بچه پررودستش وکه برنداشت هیچ،همون طورکه دستش روی دستم بود دروبست ودست دیگه اش وگذاشت پشت کمرم!!به سمت آشپزخونه هدایتم کردوگفت:این همه زحمت کشیدی غذادرست کردی اون وخ می خوای شام نخورده بری؟!عمرا اگه بذارم !!ودر یه چشم بهم زدن دستم وکشیدومن وبردتوآشپزخونه!!انقدمحکم دستم وگرفته بودکه زورم بهش نمی رسیددستم وازتودستش بیرون بکشم .من وروی صندلی نشوندوبه سمت یخچال رفت...آب ودوغ وماست وترشی وبیرون آوردوگذاشت روی میز...به سمت قابلمه روی گازرفت ونیشش بازشد...روبه من گفت:به به!!بذارببینم چی پختی !!قطع به یقین بادیدن اون کرمای مریض بدحال رنگ پریده چنان دادی سرم میزنه که روح عمه خانوم بابابزرگ خدابیامرز بابای مامانم بیادجلوی چشمم !!!درحالکه قیافه ام مچاله شده بود،لبخندمصنوعی زدم وگفتم:همچینم خوب نشده ها!!یعنی ...نیشش شل ترشدوگفت:ای بابا!!توچقدشکسته نفسی می کنی!!!من مطمئنم بادیدن این غذاآب ازلب ولوچه ام آویزون میشه ...ودستش وبردسمت درقابلمه تابرش داره !!!جیغ بلندی زدم وگفتم:نه !!!رادوین باچشمای گردشده بهم زل زدوباتجب گفت:چته دیوونه؟!چراجیغ میزنی؟!خل بودی خل ترشدیا !!!اخمی کردم وازجام بلندشدم...به سمتش رفتم وگفتم:وقتی بهت می گم خوب نشده یعنی خوب نشده پس هی نگوشکسته نفسی نکن...من چه شکسته نفسی دارم که باتو بکنم هان؟!می گم بدشده آقاجان...خیلیم بدشده !!لبخندی روی لبش نشست وگفت:ای بابا...انقدخودت ودست کم نگیر!!مرغ دیروزت خیلی خوشمزه بود.مگه میشه غذای امشبت بدمزه باشه؟!حتماخوش مزه اس . ودستش وبردسمت درقابلمه وقبل ازاینکه من بتونم عکس العملی نشون بدم،خیلی سریع درش وبرداشت !!!چشمتون روزبدنبینه...وقتی نگاهش افتادبه اون کرمای مریض بدحال رنگ پریده چشماش شدقددوتاسیب زمینی !!!درحالیکه به ماکارونی زل زده بود،باتعجب گفت:این چیه؟ !ازسرناچاری لبخندی زدم وگفتم:قراربودماکارونی باشه !! نگاهش وازماکارونی برداشت ودوخت به چشمای من...زیرلب غرید - :این چه شباهتی به ماکارونی داره؟ !پوزخندی زدم وعصبانی گفتم:مگه تونبودی هی می گفتی دست پختت معرکه اس ودوسش دارم وبادیدنش دهنم آب میفته؟!خب پس چرااالن داری چرت وپرت میگی؟!گودزیالی بی ریخت این ماکارونیه...ما...کا...رو...نی!!ه شت حرفه...دست 154 پخته منم هست!!حاالم اگه می خوای می تونی بخوریش واگرم نمی خوای خب نخوربه درک اسفل السافلین !!بایه متعجب گفت:من سردرنمیارم...غذای دیروزت به اون خوشمزگی بود ولی ماکارونی امشبت شبیه هرچیزی هست اال ماکارونی!!به نظرت این همه تناقض عجیب نیست؟ !نگاهم وازش گرفتم ...به سمت صندلی رفتم وروش نشستم...عصبی وکالفه نگاهم دوختم به یه نقطه نامعلوم وگفتم:چرا عجیبه...خیلیم عجیبه!!اگه تومی ذاشتی دیروزهمه چی و واست توضیح بدم،االن این جوری نمیشد!!مرغی که دیروز خوردی دست پخت من نبودمال ارغوان بود...من حتی بلدنیستم یه سوسیس درست کنم!دیروزم بهت گفتم که دست پختم خوب نیست وبلدنیستم غذادرست کنم ولی تونذاشتی ادامه حرفم وبزنم ودم ازشکست نفسی واین چرت وپرتا زدی !!به سمت صندلی روبروی من اومدوروش نشست...زل زدتوچشمام وگفت:خب آخه واسه چی غذایی که ارغوان درست کرده بودوبرای من آوردی؟ !توچشماش زل زدم...گفتم:چون ارغوان گفت!!من فکرنمی کردم که کمکم کنی...ارغوانم برای اینکه مثالتو رونرم کنه غذاپخت وبه من گفت بیارمش برای تو!!می گفت مردا بادیدن غذاتسلیم میشن !!!نگاهم وازش گرفتم ودوختم به گلدون روی میز...زیرلب گفتم:من خواستم راستش وبهت بگم ولی خودت نذاشتی!!حاالم اصراری ندارم که کمکم کنی...وختی من نمی تونم غذادرست کنم پس توام کمکم نمی کنی دیگه !!بدون اینکه بهش نگاه کنم ازجام بلندشدم...می خواستم ازخونه اش برم بیرون!دیگه دلیلی برای موندن نداشتم . داشتم ازکنارش ردمی شدم تاازآشپزخونه برم بیرون که بادستاش مچ دستم وگرفت...بدون اینکه بهم نگاه کنه،گفت:معذرت می خوام...معذرت می خوام که نذاشتم حرفت وتموم کنی وراستش وبهم بگی...معذرت می خوام که مجبورت کردم بیای اینجاو این همه خودت وبه زحمت بندازی!!واسه همه چی معذرت می خوام...من واقعامتاسفم . ازجاش بلندشدودرحالیکه مچ دستم تودستاش بود،روبروم وایساد...زل زدتوچشمام...به چشماش خیره شدم...بایه لحن متشکرگفت:مرسی بابت اومدنت...بااینکه بلدنبودی غذادرست کنی اومدی وزحمت کشیدی...ممنون !!لبخندی زدوادامه داد - :حاالم بیامثل دوتاآدم باشخصیت ومتمدن بریم اون غذای مثال ماکارونی توروبخوریم ... لبخندمصنوعی تحویلش دادم وگفتم:من نمی خورم خودت بخور!!من لب به اون کرمای مریض بدحال رنگ پریده نمی زنم !!!بااین حرفم زدزیرخنده وگفت:چی؟!کرمای مریض بدحال رنگ پریده؟ !سری به عالمت آره تکون دادم...دستم وکشیدومن وبه سمت صندلی برد...من ونشوندوگفت:شایدتونخوای لب به اون کرمای مریض بدحال رنگ پریده بزنی ولی من هوس کردم بخورمشون !!ومچ دستم و ول کردوبه سمت قابلمه غذارفت...یه بشقاب پرواسه خودش ریخت وگذاشتش روی میز..این دیوونه چجوری می خواداین همه کرم وبخوره؟!دیگه بیخیال رفتن شده بودم...دلم می خواست ببینم رادوین چجوری اون غذای مثال ماکارونی من ومی خوره...اصالمی تونه بخورتش؟ !!روی صندلی نشست وچنگالش فروکردتوکرما !!بادیدن اون کرما توی چنگال،حس بدی بهم دست دادوقیافه ام مچاله شد...ولی رادوین باذوق وشوق چنگال وکردتودهنش !!باقیافه مچاله 155 ام گفتم:خوردیش؟ !درحالیکه به سختی کرمای تودهنش وقورت می داد وقیافه اش مچاله شده بود،سری به عالمت تایید تکون داد .قورتشون دادوگفت:مزه اش خیلیم بدنیس...فقط یه ذره شوره...یه ذره هم همچین مزه اش به ماکارونی نمی خوره ولی درکل ازتوبیشترازاین انتظارنمیره...درسطح منگولی تواین دست پخت عالی محسوب میشه !!دودقیقه مثل آدم رفتارکرده بودا!!!باخودم فکرمی کردم که مثل این جنت ل منا همه غذاروتاتهش می خوره و حتی به رومم نمیاره که بدمزه اس...بعدازخوردنم بهم میگه فوق العاده بودلیدی !!!زرشک!!!!!توهمات فانتزیم بخوره توسرم...اصالبه قیافه رادوین می خوره که انقدباشخصیت باشه؟!اونم بامن؟ !اخمی کردم وگفتم:خب نخور...کی مبجورت کرده بخوری؟ !گفتم االن برمی گرده میگه نه بابامن می خوام تاتهش وبخورم ومی خواستم شوخی کنم وخیلیم خوشمزه اس واین حرفاولی برخالف همه توهمات من،رادوین به سمت پارچ دست بردویه لیوان آب برای خودش ریخت...طبق عادت همیشگیش یه نفس دادباالوگذاشتش روی میز...لبخندشیطونی زدوگفت:فکرخوبیه!!ارزش خوردن نداره...بیخیال !!وازروی صندلی بلندشدوازآشپزخونه بیرون رفت .یعنی تواون لحظه دلم می خواست میزناهارخوری وازپهنابکنم توحلقش!!پسره چلغوزبی ادب!!غذای من ارزش خوردن نداره؟!توغلط کردی باهفت جدوآبادت!!خودت گفتی بیاواسم غذادرست کن...من که می خواستم بگم غذای دیروزکارمن نبوده ولی خوده بی شعورت نذاشتی !!اخمی روی پیشونیم نشسته بودوبه بشقاب پرازکرم روبروم خیره شده بودم !!گودزیالی بی رخت اگه نمی خوردی واسه چی این همه ماکارونی ریختی توبشقابت؟!مرض داری؟!!خوشت میادمن وحرص بدی؟!دارم برات رادوین خان !!!ازجام بلندشدم وخواستم ازآشپزخونه برم بیرون که چشمم خوردبه چیزمیزای روی میز!!دیدم خیلی ضایعس ایناروهمین جوری بذارم وبرم...آب ودوغ وماشت وترشی وگذاشتم تویخچال وتمام ماکارونی توی بشقاب وقابلمه روخالی کردم توسطل آشغال!!این کرمای بدمزه روکی می خوره؟!!همون بهترکه توآشغالی باشن !!ظرفاوقابلمه روشستم وکلیدخودم ورادوین وگوشیم وازروی اپن برداشتم وازآشپزخونه بیرون اومدم...انقدخسته بودم که داشتم غش می کردم!!خمیازه ای کشیدم وبه سمت رادوین رفتم که روی مبل روبروی تلویزیون نشسته بودوتلویزیون می دید .گفتم:من دیگه دارم میرم...خداحافظ !!نگاهش وازتلویزیون گرفت ودوخت به من...گفت:چه عجله ایه؟!بودی حاال !!دوباره خمیازه ای کشیدم وگفتم:خیلی خوابم میاد...دارم ازخستگی میمیرم !!لبخندی زدوگفت:برای اونم چاره دارم...توبشین روی مبل من میرم دوتاقهوه می ریزم باهم بخوریم ...اخمی کردم وگفتم:آفتاب ازکدوم طرف دراومده مهربون شدی؟!من قهوه دوس ندارم...االنم می خوام برم کپه مرگم وبذارم .روم وازش برگردوندم وخواستم به سمت دربرم که گوشی رادوین زنگ خورد...زیرچشمی رادوین ومی پاییدم...به صفحه گوشیش نگاهی انداخت وبادیدن اسم طرف یه اخم غلیظ روی پیشونیش نشست...جواب دادوگفت - :بله؟!!....مگه صدباربهت نگفتم دیگه به من زنگ نزن؟ !وازجاش بلندشدودرحالیکه صحبت می کردبه طرف اتاق 156 رفت...وارداتاق شدودروبست !!انگارنه انگارکه منه بیچاره اینجام!!مثل بزسرش وانداخت پایین ورفت تواتاقش!!دیگه بی ادبی ازاین بیشتر؟ !اخمی به دربسته اتاقش کردم وخواستم به سمت درورودی برم که صدای دادرادوین بلندشد - :کی ازت خواست که بیای اینجابه من کادوبدی؟!اصالکدوم خری آدرس خونه جدیدمن وبه توداده؟!....سعیدغلط کرده باهفت جدوآبادش!!سحرمن اصالحوصله ات وندارم...من تورونمی خوام!!زوره مگه؟!دیگه نمی خوامت ...به به به!!مثل اینکه سحرخانوم پشت خط تشریف دارن !!!باشنیدن اسم سحرنیشم شل شدوبی اختیاربه سمت دراتاق رادوین رفتم...گوشم وچسبوندم به دروگوش دادم - :سحر...یه دیقه زبون به دهن بگیربذارمنم حرف بزنم...من تورونمی بخشم...برای چی بایدببخشمت؟!هان؟؟؟سحردو باره پابرهنه نرورواعصاب من!!چه زری زدی؟!خفه شو بینم...هرروز وهرشب بهم زنگ می زنی،هی واسطه می فرستی وکادوبهم میدی...که چی بشه؟!من دیگه تورونمی خوام...زورکه نیست!!من ازتوبدم اومده سحر...حالم ازت بهم می خوره...این وبفهم.گریه نکن!! د بهت می گم انقدزارنزن...من ازت متنفرم ...متنفرم!!!می فهمی؟؟من تورودوس ندارم سحر!!دفعه های قبلم که زنگ زدی همه این حرفاروبهت زدم!!...چی؟!من بیام خواستگاری تو؟!دیگه چی؟؟؟امردیگه ای نداری؟من اگه یه روزی ازدواج کنم بایه دخترازدواج می کنم نه یه زنی مثل تو ؟!زنی که بایکی دیگه...(واین جمله اش وادامه ندادوعصبی ترازقبل دادزد:)شریکمی درست،مدیرعامل شرکتمی درست،نصف سهام اون شرکت مال توئه درست،بهت مدیونم درست ولی این وبدون سحراگه یه باردیگه فقط یه باردیگه جلوی راهم سبزبشی،بهم زنگ بزنی یاپیغام پسغام بفرستی قیدآبرو واعتبارم ومی زنم ومی گیرمت زیرمشت ولگد!!...من تابه حال دست روهیچ دختری بلندنکردم ولی اگه بخوای بیشترازاین اذیتم کنی قاطی می کنم!!البته توکه دیگه دخترنیستی ...ورادوین ساکت شد...انگارداشت به حرفای سحرگوش می داد..ولی من. نمی تونستم بشنوم سحرچی داره میگه...چنددقیقه ای رادوین ساکت بودوفقط گوش می دادولی یه دفعه بازآتیشی شدودادزد - :پول؟!پولت ومی خوای؟؟داری منت سرمن میذاری؟؟؟شده شرکت ومی فروشم تاپول توروبدم!!دلم نمی خوادزیردین توباشم...حاالهم بیشترازاین حوصله گوش کردن به چرندیات توروندارم...دیگه ازفردانمی خوادبیای شرکت!!اون شرکت به مدیرعاملی مثل تونیازی نداره...پولتم بهت میدم.فقط یه هفته بهم وقت بده !!ودیگه حرفی نزد...فکرکردم این بارم داره به حرفای سحرگوش میده واسه همینم گوشام وتیزترکردم تاشایدبشنوم سحرچی میگه ولی دیگه هیچ صدایی نمیومد!!وا...یهوچی شدجفتشون خفه خون گرفتن؟ !گوشم وچسبونده بودم به دروتمام تالشم ومی کردم تاشایدیه صدایی بشنوم امادریغ ازیه زمزمه !!یهودراتاق بازشدورادوین توچهارچوب درقرارگرفت!!!هول کردم وسیخ روبروش وایسادم !اخم غلیظی روی پیشونیش بود...سرش وخم کردسمت من وخیره شدتوچشمام...زیرلب گفت:داشتی به حرفام گوش می کردی؟ !تک سرفه ای کردم وگفتم:معلومه که نه !! پوزخندی زدوگفت:کامالمشخص بود !!!وروش وازم برگردوندوبه اتاقش برگشت ولی 157 این باردروبازگذاشت .روی تخت نشست وباانگشتاش شقیقه اش وفشارداد...نفس عمیقی کشیدوچشماش وبست .داشتم ازفوضولی میمردم!!خیلی دلم می خواست بدونم سحرچیکارکرد که رادوین انقدباهاش بده!!ولی مطمئن بودم اگه ازش بپرسم ازوسط نصفم می کنه !!پس خفه خون گرفتم ویه قدم به داخل اتاق برداشتم...نگاهم ودورتادوراتاق چرخوندم وهمه چیزوزیرنظرگرفتم...یه تخت دونفره،یه آینه قدی ویه لپ تاپ روی میز...این اتاق که مال رادوین نیست...احتمااالتاق خواب محتشم وزنش بوده که تخت دونفره داره !!همین جوری داشتم همه جارودیدمی زدم که نگاهم روی گیتاری که روی تخت بود ثابت موند!!گیتار؟!رادوین گیتارداره؟؟این گودزیال گیتارمی زنه؟!نه بابا؟!!نکنه صدای سازی که اون شب توحیاط میومد،مال رادوین خره بود؟!!جانه من؟؟ بی اختیار زبونم تودهنم چرخید - :توبلدی گیتاربزنی؟ !بااین حرفم چشماش وبازکردونگاهش ودوخت به من...بایه صدای خفه گفت:آره ...نیشم تابناگوش بازشدوباذوق به سمت رادوین رفتم!!کنارش روی تخت نشستم ودستم ودرازکردم وگیتاروازروی تخت برداشتم...خیلی گیتارزدن و دوس داشتم ولی هیچ وقت دنبالش نرفته بودم تایادبگیرم...باذوق وشوق سیماش ولمس می کردم وباشنیدن صداشون نیشم شل می شد !!انقدباسیمای گیتار وررفتم که رادوین گفت:بسه بابا...پدراون گیتاربدبخت من ودرآوردی .وتویه چشم به هم زدن گیتاروازم گرفت وگذاشتش کنارخودش ...بچه پرروی خسیس!!حاالمثالچی میشه من یه ذره به سیمای گیتارت دست بزنم؟!ایش !! ناخواسته اخمی روی پیشونیم نقش بسته بود!!به دیوارروبروم خیره شدم ورفتم توفکر ...رادوین چراباسحراونجوری رفتارمی کنه؟!مگه سحرمدیرعامل شرکتش نیست؟!مگه خودش نگفت که نصف سهام اون شرکت مال سحره؟!پس چرا اینجوری سرش دادمی زنه وسحرم هیچی نمی گه؟!یعنی سحرواقعادخترنیست؟!یعنی دورازچشم رادوین که نامزدشه،بایکی دیگه...؟ !!به قیافش نمی خورداین کاره باشه...درسته یه ذره همچین جلف بودولی بهش نمی خورد ازاوناش باشه !!!نگاهم وازدیوارروبروم گرفتم ودوختم به رادوین...کالفه وعصبی زل زده بودبه یه نقطه نامعلوم...بدجورتوفکربود!! خیلی دلم می خواست دلیل سردرگمی رادوین وبدونم وبفهمم سحرکیه وچرا رادوین ازش متنفره ولی می دونستم که اگه ازش بپرسم بهم هیچی نمی گه...این رادوینی که کنارم نشسته همون گودزیالی بی ریخت دختربازشلخته اس که قبالبودوهیچ تغییرم نکرده !!!ازجام بلندشدم وروبه رادوین گفتم:من دیگه میرم...خداحافظ !!هیچی نگفت...هیچی!!حتی ازجاش بلندنشدبدرقه ام کنه!!پسره بی ادب اصالمهمون نوازی بلدنیست...ازساعت تااالن عین کلفت دارم کار میکنم اون وقت حاالکه دارم میرم حتی حاضرنیست بیادتادم درخونه خودش بدرقه ام کنه !!!نگاهی بهش انداختم...هنوزم زل زده بودبه همون نقطه قبلی وتوفکربود!!اصالگمون نکنم شنیده باشه من چی بهش گفتم !!!مرده شورت وببرن که هم َکری هم بی ادب هم شلخته !!! روم وازش برگردوندم وازاتاق خارج شدم...به سمت در رفتم وازخونه اش بیرون اومدم !!!خسته وکالفه به سمت خونه خودم رفتم ودروبازکردم...مانتو و مقنعه ام 158 ودرآرودم وشوتشون کردم روی مبل وگوشی وکلیدارو هم روی میزانداختم...به سمت اتاق رفتم روی تخت ولوشدم...چشمام وبستم وبه ثانیه نکشیدکه خوابم برد ... ×روزبعدخسته وکوفته به خونه خودم رفتم ولباسای دانشگاهم وعوض کردم...یه شلواراسپرت مشکی پوشیدم بایه تونیک توسی...یه شال مشکیم انداختم سرم وگوشی وکلیدخونه خودم وخونه رادوین وبرداشتم واز خونه خارج شدم ...ای توروحت رادوین خره...توکه دیشب دیدی دست پختم چقدافتضاحه...خب همون دیشب بهم می گفتی دیگه نمی خوادبیای واسم غذادرست کنی.منم شیک ومجلسی می گفتم باشه وهمه چی تموم می شد!!نه من هرروزبعدازدانشگاه مثل کلفتامیومدم واست غذادرست کنم ونه تومجبورمی شدی به من کمک کنی !!به سمت خونه رادوین رفتم وکلیدوانداختم توقفل ودروبازکردم...کفشام ودرآوردم و واردخونه شدم...چشمام روی یه جفت چشم عسلی ثابت موند!!منقل به دست جلوی آشپزخونه وایساده بودوبه من نگاه می کرد .این اینجاچه غلطی می کنه؟!مگه قرارنبود االن شرکت باشه ومن بیام واسش غذابپزم؟ ! رادوین لبخندی زدوگفت:سالم برخانوم کوزت !!اخمی کردم وگفتم:علیک سالم ... باچندتاقدم بلندفاصله بینمون وطی کردوروبروم ایستاد...شیطون گفت:من موندم توباچه اعتمادبه نفسی امشبم پاشدی اومدی خونه ام تا واسم غذابپزی !!اخمم غلیظ ترشدوعصبی گفتم:ناراحتی میرم .وروم وازش برگردوندم وخواستم ازخونه خارج بشم که مچ دستم وگرفت ...صداش وازپشت سرم شنیدم - :توچقدزودناراحت میشی دختر!!شوخی کردم...شوخیم سرت نمیشه؟ - !دستم و ول کن ...مچ دستم ومحکم ترفشاردادوگفت:میشه بمونی؟ !این چی گفت؟!بمونم که سنگ قبرتو روباهم بشوریم؟؟؟مگه دیوونه ام خونه توبمونم پسره چلغوز؟؟ به سمتش چرخیدم وباتعجب زل زدم توچشماش !!تعجبم وکه دید دوباره شیطون شدوگفت:چیه؟؟همچین نگام می کنی که انگاربهت پیشنهادرفاقت دادم!!فقط ازت خواستم پیشم بمونی تاباهم شام بخوریم...امروزرفتم جیگرخریدم االنم دارم توبالکن کبابشون می کنم...تنهایی بهم نمی چسبید.توام که توخونه ات تنهایی گفتم بیای باهم بخوریم...(روش و ازم برگردوندودرحالیکه به سمت بالکن می رفت،ادامه داد:)حااالگه نمی خوای اصراری نیست...خودم همش ومی خورم... نوش جونم !!!و واردبالکن شد ...این گفت جیگر؟؟؟وای خدامن خیلی وقته جیگرنخوردم...خب نخوردی که نخوردی!!کاردبخوره به اون شکمت!!!بیخیال جیگرباباآبروی خودت وجلوی این رادوین گودزیالنبر...چی میگی تو؟؟من دلم جیگرمی خواد.حاالبرامم فرقی نمی کنه که رادوین بخوادبهم جیگربده یاهرکس دیگه !!پیش به سوی جیگر !!!!انقدهوس جیگرکرده بودم که برام مهم نبودممکنه آبروی نداشته ام جلوی رادوین بره ورادوین من وضایع کنه...من تواون لحظه فقط دلم جیگرمی خواست !!باقدمای کوتاه به سمت در بالکن رفتم...باد به پرده دربالکن می خوردو اون وبه حرکت درمیاورد...پرده روکنارزدم ونگاهم افتادبه رادوین که توی منقل ذغال ریخته بودوسعی داشت آتیش روشن کنه .نگاهش که به من افتادلبخندی روی لبش نشست...روی منقل خم شدودرحالیکه شعله کوچیکی وکه درست 159 کرده بودو فوت می کرد،گفت:چی شد؟؟توکه می خواستی بری !!هیچی نگفتم...یعنی چیزی نداشتم که بخوام بگم!!به سمت چهارپایه کوچیکی رفتم که توی بالکن بود...بلندش کردم وگذاشتمش کنارمنقل...روش نشستم وخیره شدم به شعله کوچیکی که باتالشای رادوین روبه بزرگ شدن بود !!چنددقیقه ای طول کشیدتارادوین آتیش درست کردوذغااآلماده شدن...روبه من گفت:من برم جیگراروبیارم تاباهم بزنیم بربدن !! وازبالکن خارج شد ...رادوین که رفت،ازجام بلندشدم وبه سمت نرده رفتم...بهش تکیه دادم ونگاهم ودوختم به آسمون.ماه وستاره هاقشنگ ترازهمیشه کنارهم قرارگرفته بودن وزیبایی آسمون ودوچندان می کردن...نگاهم روی ماه ثابت موند...کامله!!قشنگ وپرنور...نمی دونم چی شدکه یادتولداشکان افتادم...شب تولداشکانم ماه کامل بود!!شب قشنگی بود...یادمسخره بازیای آرش ورقصیدنش که افتادم،لبخندی روی لبم نشست...یادچهره خندون اشکان افتادم.چقداون شب شادبود...لبخندروی لبش برای یه لحظه ام محونمی شد ...کی دوباره می تونم داداشم وببینم؟؟دلم واسش تنگ شده...کاش اینجابود...کاش هیچ وقت این اتفاقانمیفتادواشکان ازپیشم نمی رفت...دلم برات تنگ شده داداشی...دلم واسه آغوش گرمت تنگ شده...واسه مهربونیات...واسه لبخندای قشنگت...واسه رهاگفتنت!!حاضرم تمام دنیام وبدم فقط یه باردیگه بیای پیشم وصدام کنی...دلم واسه صدات تنگ شده اشکان!!کاش اینجابودی وصدام می کردی ...اشک توچشمام جمع شده بود...ماه وستاره هاروازپشت پرده اشکم تارمی دیدم ...صدای زنگ گوشیم من وازفکربیرون کشید...دستی به چشمام کشیدم واشکم وپاک کردم...گوشیم وازجیبم بیرون آوردم وبه صفحه اش نگاهی انداختم...شماره آشنانبود...کدشماره اش مال لندن بود !ازفکراینکه بابااینابهم زنگ زدن،لبخندی روی لبم نشست ودکمه سبزوفشاردادم...صدای خسته وناراحت اشکان توی گوشم پیچید - :سالم ...باشنیدن صدای ناراحتش بغض کردم ...باصدایی که ازته چاه میومد،گفتم:سالم داداشی گلم...خوبی اشکانی؟؟ نفس عمیقی کشیدوپربغض گفت:نه...خوب نیستم رها...نیستم...خیلی وخته که دیگه خوب نیستم ...صدای پربغض اشکان باعث شدکه چشمام پراز اشک بشه...گفتم:چراقربونت بشم؟؟مگه رهامرده که داداشش ناراحته؟؟ یه صدای مبهم توی گوشی می پیچید...انگارصدای گریه بود...یه گریه باصدای آروم!!انگاراشکان داشت گریه می کرد ...ازتصوراینکه اشکان داره گریه می کنه،اشکم جاری شد...گفتم:اشکانی داری گریه می کنی آجی؟؟ درحالیکه صداش می لرزیدگفت:خسته ام رها!!حالم بده...دلم برات تنگ شده...کاش بودی...کاش اینجابودی...کاش پیشم بودی ومن وبغل می کردی...دلم واسه آغوشت تنگ شده رها!!دلم یه شونه می خوادکه سرم وبذارم روش وبزنم زیرگریه...رهاچرانیستی؟؟ کجایی رها؟؟ ودیگه نتونست ادامه بده وصدای هق هق گریه اش توی گوشی پیچید ... اشکام بی اَمون می باریدن...باصدای لرزونم گفتم:دل منم برات تنگ شده داداشی...گریه نکن اشکان...توروخداگریه نکن ...نفس عمیقی کشیدوپربغض گفت:رها...حال ساراخوب نیست...شیمی درمانیش وشروع کرده...(هق هق گریه اش به گوشم خورد...)رهانمی 161 دونی چه حالی داشتم وختی بادستای خودم موهای خوشگلش ومی زدم...ساراتموم زندگیه منه!!خداداره زندگی من وازم می گیره!!ناراحتی ساراروکه می بینم داغون میشم رها...دارم ذره ذره جون میدم آبجی کوچولو!!چرا نیستی ببینی داداشت داره میمیره رها؟؟کجایی؟؟رهادارم میمیرم...رهامن دیگه نمی تونم ادامه بدم...اگه ساراچیزیش بشه یه روزم صبرنمی کنم...تیغه ورگ من!!تمومش می کنم این زندگی لعنتی و !!ودیگه ادامه نداد...صدای نفسای بریده بریده اش توی گوشی می پیچید ...صورتم ازاشک خیس شده بود...به هق هق افتاده بودم .بین هق هق گریه هام گفتم:اشکان چی داری میگی؟؟ساراهیچیش نمیشه...قربون اون اشکات برم گریه نکن...مرگ رهاگریه نکن اشکان!!... می دونی که چقددوست دارم!!چجوری دلت میادبگی خودت ومی ُکشی؟؟به خداقسم می خورم اشکان...دارم به خداقسم می خورم توبری منم دیگه اینجانمی مونم...منم میام پیش تو!!طاقت ندارم یه روزبدون توزندگی کنم!!االنم اگه می بینی این همه مدت بدون تو دووم آوردم،فقط به یه چی دل خوش بودم که س رپانگهم داشته...به اینکه توهنوزهستی...به اینکه داری یه جایی دورترازمن نفس میک شی!!اگه این دلخوشی وهم ازم بگیری دیگه دلیلی واسه زنده موندن ندارم ...صدای هق هق گریه هاش داشت دیوونه ام می کرد...صدای خسته اش توی گوشم پیچید - :رها...حالم بده...حالم خیلی بده!!نمی تونم جلوی مامان وباباوساراگریه کنم...این بغض لعنتی وقورت میدم ولبخندمی زنم ولی تاکی؟؟تاکی می تونم همه چی وتوخودم بریزم ودم نزنم؟؟!من خسته ام رها...خسته ام - ...مگه توداداش اشکان من نیستی؟؟هان؟؟مگه توهمون اشکانی نیستی که همیشه بهم می گفت مشکالت هرچقدم بزرگ باشن خداازشون بزرگتره؟؟حرفای خودت یادت رفته؟؟اگه دوباره بخوای گریه کنی باهات قهرمیشما!!گریه نکن داداشی...گریه نکن قربونت برم...خداهست!!مواظبته...داره نگاهت می کنه...ببینش!!بببین داره هق هق گریه ات ومی شنوه...داره اشکات ومی بینه اشکانی!!مردباش...مثل کوه محکم باش...می دونم تحمل کردن این وضعیت سخته ولی تواشکانی...توداداشی منی!!توباهمه فرق داری اشکان...به خاطرسارادووم بیار...به خاطرمامان...به خاطربابا...به خاطرمنی که انقددو ست دارم!!هروخ دلت گرفت من هستم...هروخ خواستی پیش یکی دردودل کنی من هستم داداشی!!رهاکه نمرده...هروخ بغض گلوت وگرفت بهم زنگ بزن...من تاتهش پات وایسادم داداشی !! خالصه یه عالمه حرف زدیم ودردودل کردیم...کلی گریه کردیم...اشکان ازسختیاش گفت...ازحال بدسارا...ازگریه های مامان...ازناراحتی های بابا...ازهمه چی گفت...ولی من هیچی نگفتم...ازتنهاییام واسش نگفتم...ازغصه هام واسش نگفتم...اشکان به اندازه کافی دردداشت...به من زنگ زده بودتادردودل کنه نه اینکه دردودل بشنوه وغصه هاش زیادتربشه !!باالخره ازاشکان خداحافظی کردم وگوشی وقطع کردم ...خیلی گریه کرده بودم ولی هنوزبغض توی گلوم آزارم می داد...عین یه تیغ توی گلوم مونده بود...احساس خفگی می کردم...خدایاکی همه چی درست میشه؟؟کی این تنهاییاتموم میشه؟؟ کی دردا و مشکالت تموم میشه؟؟کی لبخندمی شینه رولبامون؟؟ اشک ازچشمام 161 جاری می شد... به هق هق افتادم...نفس کم آورده بودم...صدای هق هق گریه هام سکوت بالکن ومی شکست...انگاریادم رفته بودتوخونه رادوینم وممکنه صدای گریه کردنم وبشنوه!!شایدم یادم نرفته بود...اصالبرام مهم نبودکه صدای گریه هام وبشنوه یانه!!من همیشه جلوی رادوین مغروربودم وهیچ وقت جلوش گریه نکردم...جلوش ضعیف نبودم ولی این دفعه دیگه نمی تونم قوی باشم...حالم بده!!آره...من ضعیفم...خیلیم ضعیفم!!دلم تنگه...بغض کردم...حالم بده !!بادسردی وزیدکه باعث شدازسرمابه خودم بلرزم...امادیگه سردی هواهم برام مهم نبود...توهمون هوای سردموندم واشک ریختم...به آسمون چشم دوختم...باچشمای اشکیم به ماه خیره شده بودم واشک می ریختم ...نمی دونم چقدگذشت ومن چقدگریه کردم ولی بعدازیه مدت یه کت روی شونه هام جاگرفت...باتعجب سرم وبه عقب چرخوندم وبارادوین چشم توچشم شدم ...لبخندمهربونی بهم زدوکنارم وایساد...به نرده تکیه دادوزل زدبه روبروش ... حتی سعی نکردم اشکم وکناربزنم ودیگه گریه نکنم...سیل اشکام صورتم وخیس کرده بودن وهق هق گریه هام توفضامی پیچید...برام مهم نبودکه رادوین درموردم چه فکری می کنه وممکنه که بعدامسخره ام کنه...هیچی برام مهم نبود...فقط دلم می خواست اشک بریزم وخالی بشم .نگاهم و ازرادوین گرفتم ودوختم به آسمون ...صدای آروم رادوین به گوشم خورد - :تاحاالفکرمی کردم که اشکان دوس پسرته ...بین اون همه اشک یه لبخندروی لبم نشست... رادوین بیچاره تا االن فکرمی کرده که اشکان دوس پسرمه!!! امامن چرا دارم لبخندمی زنم؟!درشرایط عادی اخم می کردم ودادوبیداد راه مینداختم که چرارادوین به حرفام گوش کرده وفال گوش وایساده ولی این باربادفعه های قبل فرق داشت...به این فکرنمی کردم که کسی که کنارمه رادوینه...همونی که ازش متنفرم...همونی که باهاش لجم...رادوین گودزیالی شلخته شکموی دخترباز !!باصدای پربغضی گفتم:اشکان داداشمه...بهترین داداش دنیا - ...خیلی دوسش داری؟؟ -خیلی بیشترازخیلی ...زیرلب گفت:برای چی رفته لندن؟؟دایی چیزی به من نگفت...فقط گفت خونواده ات واسه یه مشکل رفتن خارج...چراتوروباخودشون نبردن؟؟ نفس عمیقی کشیدم ودهن بازکردم...گفتم...ازهمه چی...ازسرفه های سارا،ازعالئم سرطانش،ازاون شبی که اشکان دیراومدخونه،ازاعتصابش،از شبی که باهام حرف زد،ازگریه هاش،ازرفتن خونواده ام...ازهمه چی گفتم...دلیل نرفتنمم براش گفتم ...اشک می ریختم ومی گفتم...نمی دوم چم شده بود...نمی دونم چرااین چیزاروبه رادوین می گفتم...خیلی وقت بودهمه چی وتودلم ریخته بودم...خیلی وقت بودبغضم وقورت داده بودم ولبخندزده بودم...خیلی وقت بودتظاهربه خوب بودن می کردم درحالیکه حالم بدبود...خیلیم بدبود!! این حال بدم باعث شدکه بارادوین دردودل کنم...بارادوین...گودزیالی شکموی دختربازخودشیفته !!بعدازاینکه حرفام وزدم،نگاهم ودوختم به چشمای عسلی رادوین...زیرلب گفتم:نمی دونم چرا این حرفاروبه توزدم...چراباهات دردودل کردم؟؟چراباتو؟؟نمی دونم ...نگاهم وازش گرفتم ودوختم به آسمون...نفس عمیقی کشیدم وباپشت دستم اشکام وپاک کردم...خالی شده بودم...حس خوبی داشتم...بعدازاین 162 همه مدت باالخره یکی پیداشدکه حرفای دلم وبهش بزنم...کی فکرش ومی کردکه یه روزی من بارادوین گودزیالدردودل کنم؟؟ -رها ...صدای رادوین من وبه خودم آورد...نگاهم ودوختم به چشماش ومنتظرموندم تاحرفش وبزنه .لبخندمهربونی روی لبش بود...لبخندی که ازرادوین بعیدبود !!بالحن مهربون وآرامش بخشی گفت:سخته...تنهایی،دلتنگی،ای ن همه غم وغصه روبه دوش کشیدن سخته!!همه ایناسخته...تحمل کردن این همه سختی کارهرکسی نیست ولی توام هرکسی نیستی!!تورهایی...رهاشایان! همون دخترپررو وشیطون وحاضرجوابی که من می شناسم...دختری که هیچ وخ ضعیف نیست...خودت باش رها!!مثل همیشه محکم وقوی!!پای همه مشکالتت وایساوزانونزن ...این رادوینه؟؟نه خدایی این رادی خره اس؟؟جانه من؟؟!!پس چرا انقدفسلفی حرف می زنه؟؟این به من گفت قوی ومحکم؟؟ باتعجب بهش زل زده بودم...لبخندش وپررنگ ترکردوشیطون گفت:چیه؟؟به قیافه من نمی خوره ازاین حرفام بلدباشم؟ !سکوت کردم وچیزی نگفتم ...خنده ای کردوگفت:انقدسرگرم حرف زدن شدیم که یادمون رفت جیگربخوریم!!بریم بزنیمشون َبر بدن ...وچشمکی بهم زدوبه سمت منقل رفت...سیخای جیگرو روی منقل گذاشت وبا بادبزن شروع کردبه بادزدنشون ...منم ازنرده فاصله گرفتم وبه سمت چهارپایه رفتم وروش نشستم...بادسردی وزیدکه باعث شد کت رادوین وبیشتربه خودم بپیچم...دستام وتوی جیب کت فروکردم تاگرم بشم .نگاهی به رادوین انداختم که یه تی شرت تنش بود...گفتم:نمیری یه چیزی بپوشی؟؟سردت نیست؟؟ لبخندکم جونی زدوگفت:نه..هواخوبه !!وچشماش ودوخت به جیگرای روی منقل...بادبزن به دست روی منقل خم شده بودوجیگراروبادمی زد...یه سمتشون که درست شد،سیخاروبرعکس کرد ...توطول این مدت هیچ حرفی نزدیم...یه سکوت طوالنی بینمون حاکم بود ...تااینکه باالخره جیگرادرست شدن...رادوین همه سیخارو توی سینی گذاشت که کنارمنقل بود...یه سیخ جیگروبه سمتم گرفت وگفت:بزن تورگ ببین آق رادوین چه جیگری کباب زده !!جیگروبه دستم دادوبی هیچ حرفی ازبالکن بیرون رفت !!!وا!!!این چرارفت بیرون؟؟این همه جیگرومن می خوام کوفت کنم؟؟تنهایی؟؟اصاالین رادی خره کدوم گوری رفت؟؟ بی حوصله وکالفه چشم دوختم به سیخ توی دستم ویه جیگروازتوی سیخ بیرون کشیدم...گذاشتمش تودهنم.مزه اش فوق العاده اس!!!این رادی خره هم ترشی نخوره یه چیزی میشه ها !!!دستم ودرازکردم سمت سیخ تایه جیگردیگه بردارم که نگاهم روی چشمای رادوین ثابت موند....گیتاربه دست توچهارچوب دروایساده بود . لبخندی بهم زدوبه سمتم اومد...روبروی من روی زمین نشست ...بامسخره بازی گفت:آهنگ درخواستی چی می خوای واست بزنم؟؟ این چی گفت؟؟می خوادواسه من آهنگ بزنه؟؟رادوین؟؟نه بابا؟؟؟!!این چرایه دفعه انقدمهربون شده؟؟ سکوتم وکه دیداخم مصنوعی کردوگفت:آهنگ درخواستی نبود؟؟من وباش دارم ازکی می پرسم!!ازیه منگول مثل توکه نمیشه انتظارداشت آهنگ درخواستی داشته باشه !!بااین حرفش مطمئن شدم رادوینه!!!دودقیقه نمی تونه مثل یه آدم باشخصیت وباادب 163 رفتارکنه...دوباره شدهمون رادی گودزیالی دخترباز !!اخمی بهش کردم که باعث شدیه لبخندشیطون روی لبش بشینه...گیتاروروی پاش گذاشت وجاش وتنظیم کرد...انگشتاش وروی سیماگذاشت وشروع کردبه گیتارزدن...همراه باآهنگم می خوندومسخره بازی درمیاورد :واویال لیلی واویال لیلی واویال لیلی دوست دارم خیلی واویال لیلی دوست دارم خیلی تو لیلی من مجنون تو شادی من دل خون ز خیمه قلبت مکن من و بیرون مبادا یک شب در هو سی باشی مبادا روزی مال کسی باشی واویال لیلی دوست دارم خیلی واویال لیلی دوست دارم خیلی ماشاال الو آه آه انقدبامزه می خوندوادادرمیاوردکه ازخنده روده برشده بودم !!واویال بر من کشتی من و از سر واویال بر تو بخون شبی با من موهات و افشون کن من و پریشون کن موهات و افشون کن من و پریشون کن مبادا یک شب در هو سی باشی مبادا روزی مال کسی باشی واویال لیلی دوست دارم خیلی واویال لیلی دوست دارم خیلی واویاللیلی-شهرام شب پره آهنگ که تموم شد،دستش وبردسمت دهنش ودوسه تاسوتم زد !!خیلی باحال بود!!اصالغیرقابل توصیفه...وقتی داشت آهنگ می خوندلب ولوچه اش وکج وکوله می کرد،چشماش وچپ می کرد،نیشش تابناگوشش بازبود!!وای خدایاقیافه رادوین تواون حالت خیلی بامزه وخنده داربود !!ازبس خندیده بودم دلم دردگرفته بود...اشک ازچشمام جاری شده بود!!دستی به چشمام کشیدم واشکم وپاک کردم...بریده بریده گفتم:وای...خیلی باحالی...وای خدا...رادی خیلی باحالی !!لبخندشیطونی زدوگفت:باحال که هستم...خوش قیافه هم هستم...خوش تیپم هستم...جذابم هستم...خالصه همه چی تمومم!!ایناروخیلیابهم گفتن یه چیزجدیدبگو !!چیش!!!دوباره رفت روی فازخودشیفتگی!!خدایااین بشرچرا انقدخودش ودوس داره؟؟ لبخندروی لبم محوشد...اخمی کردم وزیرلب غریدم - : خودشیفته شلخته کثیف شکموی گودزیال !!خنده ای کردوگفت:آخرشم من نفمیدم تو واسه چی بهم میگی گودزیال!!اصالگودزیالیعنی چی؟؟ -یه آدمی مثل تونمونه کامل گودزیالس !!کجا من شبیه گودزیالس؟؟ ی باخنده گفت:آخه -همه جات!!گودزیالیه موجودخوش قیافه وخوش تیپه که خیلیم خودشیفته اس وباظاهرخوبش دختراروخرمی کنه وبعد(دستام وبه سمتش درازکردم وبلنددادزدم خ پ !!!)می خورتشون !! زدزیرخنده...بین خنده هاش گفت:این و ازخودت درآوردی؟؟ پشت چشمی براش نازک کردم وگفتم:پس چی فکرکردی؟؟محصول انفرادیه!!!خودم بافکروخالقیت خودم ساختمش ...لبخندشیطونی زدوبامسخره بازی گفت:خانوم خالق دیدی باالخره خودتم اعتراف کردی که من خوش قیافه وخوش تیپم؟؟ اخمی کردم وگفتم:من اعتراف کردم؟؟ کی؟؟ !!اخم مصنوعی کردوگفت:خودت االن گفتی گودزیالیه موجودخوش قیافه وخوش تیپه که ...پریدم وسط حرفش - :شمااون خوش قیافه وخوش تیپ وازاول جمله من الک غلط گیربگیر !!لبخندشیطونی زدوگفت:الک غلط گیرم تموم شده - ...خطش بزن !! لبخندش پررنگ ترشدوشیطون گفت:خودکارمم رنگ نمیده !!لبخندشیطونی زدم وگفتم:بروازسحرجون بگیر!!اون حتمابهت میده ...اسم سحرکه اومد،اخمای رادوین رفت توهم...لبخندروی لبش محوشدونگاهش وازم گرفت ودوخت به جیگرای توی 164 سینی ...ای بابا!!حاالمگه من چی گفتم که این انقد دپ شد؟؟این رادوین دیوونه چراهروقت اسم سحرومی شنوه میره توهپروت؟؟؟دیوونه اس بابا !!نگاهم ودوختم به چشماش وزیرلب گفتم:جیگراسردشدن...نمی خوری؟؟ بااین حرفم انگاربه خودش اومد !!بدون اینکه به من نگاه کنه آروم گفت:چرا ...ولی حتی دستش وهم به سمت جیگرای توی سینی نبرد !!بااخمای درهم رفته اش زل زدبه چشمای من .زیرلب گفت:توازسحرچی می دونی؟؟چی می دونی؟؟هان؟؟هیچی نمی دونی...هیچی !!ونگاهش وازم گرفت...کالفه وعصبی ازجاش بلندشدوبه سمت نرده رفت...به نرده تیکه دادوخیره شدبه روبروش...دستاش وتوی جیب شوارش فروکردونفس عمیقی کشید .این چرااین شکلی شد؟؟خب مگه من چی گفتم؟؟یعنی انقدازسحربدش میادکه باشنیدن اسمش اینجوری قاطی می کنه؟؟!!آخه واسه چی ازش متنفره؟؟ این سواالتوسرم رژه می رفتن وحس فوضولیم وتحریک می کردن ولی می دونستم که اگه ازرادوین بپرسم چیزی بهم نمیگه وفقط خودم وضایع می کنم!!اصالبی خیال بابا...به من چه؟ !نگاهم واز رادوین گرفتم ودوختم به سیخ جیگرتوی دستم ...دیگه میلی به خوردن نداشتم!!رادوین این همه زحمت کشیدولی خودش لب به جیگرنزد..منم دیگه اشتهاندارم !!سیخ جیگرو توی سینی گذاشتم وازجام بلندشدم...زل زدم به رادوین که هنوزم تو سکوت خیره خیره به آسمون نگاه می کرد ...بادسردی اومدکه رادوین به خودش لرزید...دلم براش سوخت!!آره دلم واسه رادوین گودزیالسوخت...بیچاره کتش وداده به من اون وقت خودش فقط یه تی شرت تنشه!!گناه داره...هواسرده سرمامی خوره!!درسته من باهاش بدم ولی اون امشب باهام خوب بود...به دردودالم گوش کرد...دردودالیی که خیلی وقت بودتوی دلم َتل انبارشده بودن!!رادوین باآهنگ خوندن ومسخره بازیاش سعی کرده بودمن وبخندونه ودلم وازغم وغصه دورکنه...نمی تونم این مهربونیاش ونادیده بگیرم...گرچه هنوزم همون گودزیالی شکموی شلخته دختربازسابقه !!فاصله بینمون وباقدمای کوتاهی طی کردم وپشتش وایسادم...کت وازتنم درآوردم وانداختمش روی شونه های رادوین !!بااین حرکتم سرش وبه سمتم چرخوند...نگاهش تونگاهم گره خورد ...نگاهم وازش گرفتم وسرم وانداختم پایین... دلم نمی خواست به چشماش زل بزنم وازش معذرت بخوام...غرورم بهم اجازه نمیداد !!درحالیکه باریشه های شالم بازی می کردم،گفتم:ببخشید...من نمی خواستم ناراحتت کنم...نمی دونستم که شنیدن اسمش انقدناراحتت می کنه!!معذرت ...پریدوسط حرفم - :مهم نیس ...سرم وبااآلوردم وبه چشماش خیره شدم...لبخند مهربونی روی لبش نشست ...لبخند زدم...برای اینکه بحث وعوض کنه گفت:راستی کی کارای پایان نامه ات وشروع می کنی؟؟ -نمی دونم..هروخ توبگی - !!ازفرداشب شروع می کنیم - ...باشه...(خمیازه ای کشیدم وادامه دادم:)من دیگه برم ...باتعجب گفت:کجا؟؟(وبه جیگرااشاره کردوادامه داد:)توکه هیچی نخوردی - !!نمی خورم اشتهاندارم!!االنم خیلی خسته ام...دارم میمیرم ازخستگی !! دوباره شیطون شدوگفت:ای بابا!!توچراهمش خسته ای وخوابت میاد؟؟یه بارگفتم دوباره هم بهت میگم...دیگه کم کم بایدبه این وضع عادت کنی...چون 165 حاالحاالهابایدآشپزی کنی کوزت جون !!!اخمی کردم وگفتم:به من نگوکوزت جون!!درضمن امشب یه دستی به سروگوش این بازارشامت بکش تاوختی منه بیچاره میام واست غذادرست کنم جاواسه تکون خوردن داشته باشم !!پوزخندی زدوگفت:همچین میگی میام واست غذادرست کنم که آدم فکرمی کنه می خوای قورمه سبزی بپزی!!ته تهش تالشت وبکنی می تونی یه نیمروی آبکی بدمزه شور درست کنی دیگه ...اخمم وغلیظ ترکردم وعصبی گفتم:ازکجامی دونی نمی خوام قورمه سبزی درست کنم؟؟ چشای رادوین شده بودقدوتاسکه تومنی...باتعجب گفت:جونه من بااین دست پخت توحلقت می خوای قورمه سبزیم درست کنی؟؟بابااعتمادبه سقفت من وکشته - !! معلومه که درست می کنم...حاالببین !!رادوین لبخندشیطونی زدوشونه ای بااالنداخت...گفت:می بینیم !!پشت چشمی واسش نازک کردم وگفتم:قورمه سبزی درست کردن من شرط داره !!خونسردگفت:چه شرطی؟؟ -بایدخونه ات وتمیزکنی !!لبخندی روی لبش نشست وگفت:باشه...پس من خونم وتمیزمی کنم به شرط اینکه توقورمه سبزی بپزی...باشه؟؟ سری تکون دادم وگفتم:باشه ...لبخندروی لبش جاش ودادبه یه پوزخند...گفت:بدشرطی بستی خانوم شایان!!توکه ازپس یه ماکارونی برنمیای،می خوای قورمه سبزی بپزی؟؟ توچشماش خیره شدم ومحکم وقاطع گفتم:می پزم...حاالببین !! وروم وازش برگردوندم وبه سمت دربالکن رفتم...صدای رادوین ازپشت سرم میومدکه مسخره بازی درمیاورد - :فرداشب قراراست اینجانب،رادوین رستگار،دارای مدرک لیسانس معماری،باخوردن غذای به اصطالح قورمه سبزی خانوم رهاشایان،دانشجوی لیسانس رشته معماری،ملقب به سنگ پای قزوین،دارفانی راترک کرده به دیدارمعبودبروم ...یعنی دلم می خواست تمام سیخای جیگروبکنم توحلقش!!پسره بی شعورحس خوشمزگی بهش دست داده!!واسه من مزه می پرونه...گودزیالی بی ریخت...تعادل روانی نداره این بشر!!تادودقیقه پیش لبخندای مهربون وملیح تحویلم می داد،االن زرت زرت پوزخندمی زنه وچرت میگه!!رهانیستم اگه این وسرجاش ننشونم !! آخه دیوونه توکه به قول رادوین ازپس یه ماکارونی برنمیای می خوای قورمه سبزی ق کنی؟؟!!حاالفردامی خوای چه غلطی کنی؟؟هان؟؟کتابُ بپزی؟؟چرا الکی ُمپزدرمی آشپزی که هست...ازروی همون یه قورمه سبزی می پزم تاروی این رادوین بی شعور و کم کنم !!پسره شلخته...این شرط بندی هیچ لطفی به حال من نداشته باشه برای خونه رادوین خالی ازلطف نیست...بعدازشوصون روزیه دستی به سروگوشش کشیده میشه !! خیلی خودم وکنترل کنم که چیزی بهش نگم...ازبالکن خارج شدم وبه سمت درورودی رفتم...دروبازکردم وازخونه بیرون اومدم ودروبستم...یه قورمه سبزی بپزم که دهنت بازبمونه...صبرکن آقای گودزیال...فقط صبرکن !!باچشمای گردشده ودهن بازبه خونه رادوین زل زده بودم...اینجاهمون بازارشام دیشبه؟؟پس چراانقدتمیزه؟رادوین خودش اینجارومرتب کرده؟؟واقعا؟؟!گودزیال ازاین هنراهم داشت ورونمی کرد؟؟ !همه چیز مرتب ومنظم سرجای خودش بود...پارکت های کف هال ازتمیزی برق می زدن...همه چیز تمیزبود!!این رادی خره هم ترشی نخوره یه چیزی میشه ها !!لبخندی 166 روی لبم نشست...دروبستم وبه سمت آشپزخونه رفتم...درسته قبالمن آشپزخونه رو تمیزکرده بودم ولی االنم حسابی تروتمیزومرتب بود...هیچ ظرف کثیفی توی سینک نبود...روی اپنش یه گلدون شیشه ایی گذاشته بودکه گالی رزقرمزتوش بودن !وای من عاشق گل رزم!!به سمت گالرفتم وبوشون کردم...بوی فوق العاده ای داشت...به اپن تکیه دادم ونگاهم ودوختم به روبروم...بانگاهم کل آشپزخونه روزیرنظرگرفتم...رادوین این همه کدبانوبود و رونمی کرد؟؟گل رز وظرفای شسته وخونه به این تمیزی ازرادوین بعیده !!نگاهم خوردبه یخچال...انگاریه برگه ای چیزی روش بود...بازم حس فوضولیم مجبورم کردکه برم سمتش...یه برگه باآهنربابه دریخچال وصل شده بودکه روش نوشته شده بود" :یه سالم وصدتاسالم به خانوم کوزت سنگ پاقزوین فوضول!!حال شما؟؟خوب هستین انشاا...؟؟خونه رومی بینی چقدتمیزشده؟؟شده مثل یه دسته گل!!دیگه دیگه مااینیم...راستی کوزت جون من ساعت خونه ام.وختی اومدم قورمه سبزیت بایدآماده باشه ها !!امضا :رادوین رستگار(ملقب به گودزیالی شلخته شکموی بی ریخت دخترباز )چاکریم ".لبخندی روی لبم نشسته بود...رادوین واقعاخله !!دوباره نوشته روخوندم...به "امضا:رادوین رستگار(ملقب به گودزیالی شلخته شکموی بی ریخت دخترباز)"که رسیدم لبخندروی لبم تبدیل شده به یه خنده بلند...ببین چه خوب همه چیزایی که بهش میگم ویادگرفته!!خدانکشتت رادوین ... بعدازاینکه خنده ام تموم شد،به سمت کابینت رفتم وقابلمه وظرفایی که می خواستم وازش بیرون آوردم...این دفعه همه مواداولیه غذارو ازتوی یخچال رادوین برداشتم!!پس چی؟؟برم ازخونه خودم بیارم؟؟بروبابا...اون قورمه سبزی می خوادمن که نمی خوام!!خودش می خوادپس بایدازوسایل خودش واسش قورمه سبزی بپزم !!وسایل وگذاشتم روی میزناهارخوری وکتاب آشپزی به دست روی صندلی نشستم...یه دور دستورالعمل پختن قورمه سبزی وخوندم ولی ناموساً هیچی نفهمیدم!!یه باردیگه خوندم ولی بازم هیچی دستگیرم نشد!!خب که چی مثالنمک به مقدارالزم؟؟من اگه آشپزبودم ومی دونستم که چقدبایدنمک بریزم که متوسل به کتاب آشپزی نمی شدم!!مرده شورتون وببرن بااین دستورالعمل دادنتون !!!!بعداز بارخوندن دستورالعمل،تصمیم گرفتم که این به مقدارالزما روخودم حدس بزنم...مثالبرای نمک تاریخ تولداشکان وکه مهربودو درنظرگرفتم...به این صورت که ثانیه نمک ریختم،بعدرفتم سراغ تولدخودم... ثانیه زردچوبه وبه همین منوال ادامه دادم وحدس زدم !!ازبس که بچه خالقی هستم واسه خودم روش جدیدبروزمیدم!!الهی قربون خودم برم بااین همه نبوغ استعداد ...خالصه شروع کردم به غذادرست کردن...یه قورمه سبزی بپزم که رادوین انگشتاشم باهاش بخوره ...همزمان باغذادرست کردن این آهنگ خالقانه وابتکاری ازخودم ومی خوندم : یه غذایی من بسازم :ستون :پنجره یه غذایی من بسازم رادی توعمرش نخورده وای که من چقددیوونه ام ق نخورده ُ قورمه من ل این همه سبزی بریزم تارادی َکف ش ُبره ب قربونت بشم الهی فدای رنگ ولعابت یه غذایی من بسازم :ستون :پنجره یه غذایی من بسازم رادی توعمرش نخورده ××××××درقابمله روبرداشتم وبادیدن قورمه 167 سبزی خوشمزه ام نیشم شل شد...چه رنگ ولعابی گرفته قربونش برم!!!بوش آدم ومست می کنه...حتمامزه اشم خیلی خوب شده...تاحاالتستش نکردم...آخه می دونین دلم نمیومدبخورمش!!قورمه سبزی به این خوش رنگی وخوشمزگی درست کردم بعدبخورمش؟؟ انقدذوق کرده بودم که دلم می خواست جیغ بزنم...وای خدا!!من واقعاتونستم قورمه سبزی بپزم؟؟واقعا؟؟جونه رها؟؟!!ایول...ایول به خودم !!من خودم توکف این موندم که وقتی نتونستم یه ماکارونی درست کنم وکرم مریض بدحال تحویل رادوین دادم،چجوری تونستم همچین قورمه سبزی بپزم؟!واقعامن پختمش؟!جونه من؟!ایول دارم به خدا!!چاکر رهاخانوم وکتاب آشپزی...قربون کتاب آشپزی برم من !!بایه لبخندازسرغرور زل زده بودم به قورمه سبزیم وتودلم قربون صدقه اش می رفتم که صدای چرخش کلیدتوی قفل وبعدصدای گودزیاالومد - :مااومدیم !!به ناچارچشم ازقورمه سبزی معرکه ام برداشتم ونگاهم ودوختم به رادوین که داشت به سمتم میومد...لبخندعریضی روی لبش بودوازنگاهش شیطنت می بارید !!فاصله بینمون وطی کردوروبروم وایساد...شیطون گفت:قورمه سبزیت درچه حاله کوزت جون؟؟ این وکه گفت نیشم شل ترشد...انقدبازشده بودکه نمی تونستم جمعش کنم...عین خری که جلوش تی تاب ریخته باشن ذوق کرده بودم !!دست رادوین وگرفتم وکشیدمش سمت گاز...باذوق به قابلمه اشاره کردم وگفتم:ایناهاش...ببینش چقدخوش رنگ شده بچم!!قربونش برم من ایشاا...!!!رنگ ولعابش من وکشته ...رادوین باتعجب به من زل زده بود...بدون اینکه نیم نگاهی به قورمه سبزیم بندازه،گفت:توداری درموردقورمه سبزی حرف می زنی؟؟همچین قربون صدقه اش میری که آدم فکرمی کنه شووری،دوس پسری چیزیه !!اخمی کردم وگفتم:شوور و دوس پسرذوق کردن داره آخه؟؟سرخراضافه ذوق کردن نداره که !!باشیطنت گفت:یعنی می خوای بگی تومثل بقیه دخترا منتظرشاهزاده سواربراسب سفیدنیستی؟؟ -منتظرش که هستم ولی کو؟؟کجاس؟؟ به خودش اشاره کردوگفت:ایناهاش روبروت وایساده !!پوزخندی زدم وگفتم:زرشک!!!توگودزیالیی بیش نیستی...چرا الکی خودت وتحویل می گیری؟؟شاهزاده سواربراسب سفید؟؟هه !!روش ازم برگردوند و درحالیکه به سمت دستشویی می رفت،گفت:سنگ پاقزوین تاتومیزوبچینی،منم لباسام وعوض می کنم وبچه توروباهم بزنیم تورگ !!و وارد دستشویی شدودروبست ...یعنی واقعابایدبچم وبخوریم؟؟نمیشه قورمه سبزی من ونخوریم؟؟گناه داره...دلم نمیادبخورمش!!ولی رادی خره همش ومی خوره...کوفتت بشه که می خوای بچم وبخوری!!ایشاا... سرگلوت گیرکنه خفه شی!!خدازات نگذره گودزیالکه می خوای بچم وبخوری ...آه پرسوزی کشیدم وبه ناچاربه سمت یخچال رفتام وآب ودوغ وماست وغیره روبیرون آوردم...بشقاب وقاشق چنگاالرو هم روی میزچیدم...قورمه سبزی نازنینمم بااحتیاط کامل تویه ظرف خوشگل ریختم وگذاشتمش روی میز...توی یه دیس برنج ریختم وروش وبابرنجایی که بازعفرون زردشون کرده بودم،تزئین کردم...درسته برنجم همچین یه نموره شفته و وارفته شده بودولی درهمین حدم شاهکارکرده بودم!!!چه کدبانویی شدم 168 من!!دیس وگذاشتم روی میزوخیره شدم به قورمه سبزیم!!مامانت برات بمیره که می خوان بخورنت!!الهی ...آه پرسوزدیگه ای کشیدم وباحسرت بهش نگاه کردم - ...همچین آه می کشی که یکی ندونه فک می کنه شوورنداشته ات مرده !رادوین خره بود!!اخمی کردم وروی صندلی نشستم وزل زدم به قورمه سبزیم...روی صندلی روبروی من نشست وخیره شدبهم ...گفت:چی شده رها؟؟چته؟؟ !همون طورکه به بچم خیره شده بودم،گفتم:میشه نخوریش؟؟ باتعجب گفت:چی و نخورم؟؟ نگاهم وازقورمه سبزی برداشتم ودوختم به چشمای رادوین...باالتماس گفتم:بچم و !!وبه بچم که مظلوم روی میزنشسته بود،اشاره کردم !!رادوین باتعجب گفت:رها...همون یه ذره عقلیم که داشتی پرید؟؟چرا چرت میگی؟؟ !باالتماس گفتم:توروخدا بچم ونخور !!کالفه گفت:من دارم ازگشنگی میمیرم!!بچه تورونخورم کی وبخورم؟؟دیوونه غذابرای خوردنه دیگه...می خوای قورمه سبزیت وانقدنگه داری تاکپک بزنه بعدبندازیش آشغالی؟خب چه کاریه من االن می خورمش دیگه !!ودستش وبه سمت دیس بردوبرای خودش برنج ریخت...چندتاقاشقم خورشت ریخت روی برنجش...قاشقش وپرازبرنج کردوبرد سمت دهنش...وای...داره بچم ومی خوره !!با التماس نگاهش کردم وگفتم:نخورش...بچم ونخور رادوین ...این وکه گفتم باحرص قاشقش وانداخت توی بشقابش که صدای گوش خراشی ایجادکرد...اخم غلیظی روی پیشونیش نقش بسته بود...عصبانی گفت:توروخدابس کن رها!!من گشنمه می فهمی؟؟هی بچم بچم می کنی که چی؟؟من گشنمه!!االنم می خوام بچت وبخورم...دیگه هم دلم نمی خوادحرف زیادی بشنوم...افتاد؟ !خیلی عصبانی بود...نزدیک بودخودم وخیس کنم!!منی که هیچ وقت ازرادوین نترسیده بودم،االن داشتم سکته می کردم... تاحاالرادوین وانقدعصبانی ندیده بودم...باخشم زل زده بودبهم ...دادزد - :افتاد؟ !باترس سری تکون دادم وگفتم:آره ... اخمش غلیظ ترشدوبه دیس برنج اشاره کرد...زیرلب گفت:پس بخور ...ونگاهش وازم گرفت ودوخت به بشقابش...دوباره قاشقش وپرازبرنج کردوبردسمت دهنش و...وبچم وخورد!!!بغض کرده بودم...می خواستم بزنم زیرگریه!!قورمه سبزی من وخورد ... قورمه سبزی واسه خوردنه دیگه!!چرا چرت میگم؟؟من چم شده؟؟خل شدم؟!یعنی چی هی بچم بچم می کنی؟؟مگه قورمه سبزیم بچه آدم میشه؟!چرت نگورها!!بکپ غذات وکوفت کن ...بغضم وقورت دادم ودستم وبردم سمت دیس برنج...یه کفگیرواسه خودم برنج ریختم وچندتاقاشقم خورشت روش ریختم...قاشقم وپرازبرنج کردم وبردم سمت دهنم...نگاهی به رادوین انداختم که بااخمای درهم به بشقابش خیره شده بودوداشت تندتندغذامی خورد ...نگاهم وازرادوین گرفتم ودوختم به قاشق توی دستم...بغضم بیشترشد...دوباره بغضم و قورت دادم وقاشق وبه دهنم نزدیک کردم...چشمام وبستم وسریع قاشق وکردم تودهنم !!مزه اش عالی بود...قربون خودم برم من!!من این همه استعداد داشتم و رونکرده بودم؟؟به به!!گوربابای بچه...غذاروبچسب ...غذارومزه مزه کردم وقورتش دادم...فوق العاده بود !!چشمام وبازکردم ودستم وبه سمت برنج درازکردم... تاکفگیردیگه هم واسه خودم برنج ریختم...باذوق - تاقاشق خورشتم روی 169 برنج خالی کردم وشروع کردم به خوردن...تندتندغذامی خوردم وتودلم کلی قربون صدقه خودم می رفتم...کل برنج توی بشقاب وکه خوردم،دست درازکردم تایه چندتاکفگیردیگه هم واسه خودم بریزم که دستم بادست رادوین برخوردکرد...نگاهم ودوختم به چشماش..اخم غلیظی روی پیشونیش بود...زیرلب گفت:که بچت بود...نه؟؟ نیشم تابناگوشم بازشدوباذوق گفتم:گوربابای بچه رادی!!ببین چی درست کردم...محشره !! وکفگیروبه دست گرفتم و واسه خودم برنج ریختم...یه عالمه خورشتم روش خالی کردم وشروع کردم به خوردن...رادوینم واسه خودش برنج ریخت وشروع کردبه خوردن...توطول غذاخوردنمون حتی یه کلمه هم باهم حرف نزدیم...جفتمون سخت مشغول خوردن بودیم !!برنج توی بشقابم که تموم شد،باالخره دست ازخوردن کشیدم وبه پشتی صندلی تکیه دادم...انقدخورده بودم که داشتم می ترکیدم....گفتم:وای...خداچقدخو ردما!دارم می ترکم ...رادوین باخنده گفت:زودعقب کشیدی کوزت جون!!دیگه برنج نداری؟؟من بازم می خوام !!نگاهی به دیس خالی ازبرنج انداختم...این چه زودتموم شد !!انقدسنگین شده بودم که نمی تونستم تکون بخورم...باالخره باکلی بدبختی وجون کندن ازجام بلندشدم وبه سمت قابلمه برنج رفتم وآوردمش دادم به رادوین...اونم باذوق وشوق دوباره شروع کردبه خوردن...وقتی رادوین داشت غذامی خورد،منم خیره شدم به ظرف خورشتی که حاالروبه اتمام بود...من چه اسکل بودما!!قورمه سبزیم مگه بچه آدم میشه؟؟توهم فضایی تااین حد؟!!ای خدا...به کل دیوونه شدم رفت!!خدامن وشفابده - ...وای خیلی توپ بود...دمت جیز رها !!نگاهم وازقورمه سبزی گرفتم ودوختم به رادوین که به پشتی صندلیش تکیه داده بودودستش روی شکمش بود...لبخندشیطونی زدم وگفتم:دیدی واست قورمه سبزی پختم؟؟حال کردی؟؟ لبخندی زدوگفت:اوف چجورم!!خیلی خوشمزه بود...(ودوباره شیطون شدوگفت:)مطمئن باشم که ارغوان کمکت نکرده دیگه نه؟ !ایش!!بچه پررو رونگاه!!این همه جون کندم غذاپختم،حاالداره همه چی ومی زنه به اسم اری !!اخمی کردم وگفتم:توام دلت خوشه ها!!ارغوان االن سرش باامیرگرمه...اون روزم که اومدخونه من و واسه تومرغ درست کرد،اومده بودخبرازدواجش وبهم بده وگرنه انقدسرش باامیرگرمه که وقت سرخاروندن نداره !لبخندش پررنگ ترشدوگفت:واسشون خوشحالم...بهم میان ...اخم منم محوشدوجاش یه لبخندنشست روی لبم...راست می گفت...ارغوان وامیرخیلی بهم میان!! الهی قربون اری خره بشم من...رفیق شفیق خل وچلم داره عروس میشه !!!!گفتم:آره...خوشبخت بشن ایشاا..!!عروسیشون هفته بعده - !!آره...میگم رها هفته بعدباهم بریم تاالر؟ !جانم؟؟!!این رادی خره چایی نخورده پسرخاله شد؟!باهم بریم تاالر؟!دیگه چی؟ - !نه...مزاحمت نمیشم خودم میرم - !!مزاحم چیه بابا؟!هردومون می خوایم بریم عروسی،همسایه هم که هستیم...باهم بریم بهتره. باشه؟ !!راست میگه ها!!جفتمون می خوایم بریم عروسی...به قول رادوین همسایه هم که هستیم...باهم بریم بهتره!!اگه من بارادی نرم مجبورم خودم با اشکان رانندگی کنم...می ترسم بزنم به یه ماشینی وعروسی اری کوفتم بشه...گذشته ازاون اگه بخوام 171 رانندگی کنم،نمی تونم جیغ بزنم ومسخره بازی دربیارم...!!اونجوری خوش نمیگذره ... اصالیه ضرب المثل هست که بنده خودم ساختم که میگه"افتادن دنبال ماشین عروس وجیغ زدن ودرست کردن کارناوال،ازخودعروسی توی تاالربیشترخوش میگذره!!" اگه رادوین بشه راننده ام می تونم هرچی که بخوام مسخره بازی دربیارم ...روبه رادوین گفتم:اوکی...باهم بریم .لبخندی زدوازجاش بلندشد...منم ازجام بلندشدم ودستم درازکردم سمت بشقاباتاجمشون کنم که رادوین گفت:چیکارمی کنی؟ !بشقاباروجمع کردم وگفتم:می خوام ایناروجمع کنم ...وبه سمت ظرفشویی رفتم تابذارمشون توی سینک که رادوین گفت:بیخیال بابا...خودم بعداً جمعشون می کنم.بیابریم توهال !!اومدم بگم نمی خوادوخودم جمعشون می کنم که تویه چشم به هم زدن دستم وگرفت وکشید...من وازآشپزخونه بیرون آوردوبه سمت مبل روبروی تلویزیون رفت...روش نشست ومنم کنارخودش نشوند .دستم خیلی دردگرفته بود...وحشی روانی ازبس محکم دستم وکشید،دردگرفت !!اخمی کردم وگفتم:چته تو؟!چراوحشی بازی درمیاری؟!!دستم وازجاکندی دیوونه !!بی توجه به حرف من،تلویزیون وروشن کردودرحالیکه کاناالروجابه جامی کرد،گفت:برواون وسیله هات وبیاربشینیم :تاکلمه باهم حرف بزنیم ببینم می خوای واسه پایان نامه ات چیکارکنی !!نگاهش به من نبودوبه تلویزیون نگاه می کرد...شکلکی واسش درآوردم تایه ذره ازحرصم وخالی کنم...انگارنه انگارکه بهش گفتم دستم دردگرفته!!بی ادب پررو...نه به خاطرکشیدن دستم ازعذرخواهی کردو نه به خاطرقورمه سبزی خوشمزه ای که بهش دادم،درست حسابی تشکرکرد...دمت جیزم شدتشکر؟!!جونش درمیومداگه یه ذره باادب تروشیک ترتشکرمی کرد؟ !!ازجام بلندشدم وبه سمت اپن رفتم...غروب که اومدم،وسایلم وروی اپن گذاشتم...وسایل وبرداشتم وبه سمت رادوین رفتم...گذاشتمشون روی میزعسلی روبروی رادوین وگفتم:آوردم ... نگاهش وازتلویزیون گرفت ودوخت به وسایلم...نگاهی بهم کردوگفت:خب می شنوم ... پوزخندی زدم وگفتم:خداروشکرکه می شنوی...بروخداروشکرکن که بهت قدرت شنیدن داده !!اخمی کردوگفت:هه هه هه!!شماچقدبامزه این خانوم کوزت...درموردموضوعت ازت توضیح خواستم...نگفتم خوشمزگی کنی که!!بگو...می شنوم !اخم کردم وموضوعم وبراش توضیح دادم...به ذره زر زرکردو چرت وپرت گفت...راهنماییم کردوگفت که واسه یه تحقیق چه چیزایی الزمه..یه چندتاسایت وکتابم بهم معرفی کردکه به موضوعم ربط داشت ...حرفاش که تموم شد،بانیش باز زل زدبهم وگفت:دستت دردنکنه...غذات توپه توپ بود!!مرسی ...چه عجب...آقایه بار یه تشکرازدهنشون بیرون اومد...اومدم تیریپ باکالسی بردارم بگم خواهش می کنم وقابل شمارو نداشت که این رادوین بی شعورمهلت نداد دهنم وبازکنم،یه سی دی گرفت سمتم وباذوق گفت:می دونی این چیه؟ ! خونسردگفتم:دسته بیله!خب سی دیه دیگه عقل کل !!لبخندی زدوگفت:سی دی بودنش که سی دیه..مهم اینه که توی این سی دی چی هس!!یه فیلم ترسناک توپ آمریکاییه!!ازسعیدگرفتم ...این چی گفت؟!فیلم ترسناک؟!بیخیال بابا...من توکل عمرم یه باربیشتریه فیلم ترسناک ندیدم که خب اونم ازنظربقیه زیادترسناک نبود...تایه هفته 171 اشکان ومجبورمی کردم بیادپیشم بخوابه...توهم می زدم فکرمی کردم که یه چیزی توکمدمه!!شبا هم هی خواب روح وجن واین جورچیزارومی دیدم می زدم زیرگریه...همچین آدم ترسوی بی جنبه ای هستم من!!حاالپاشم برم فیلم ترسناک آمریکایی ببینم؟ !رادوین سکوتم وکه دید،شیطون گفت:چی شد؟!می ترسی؟ آب دهنم وقورت دادم وگفتم:نه بابا...ترس چیه؟!من خودم عاشق فیلمای ترسناکم ولی خب می دونی االن خسته ام...خوابم میاد !!آره جون عمم!!من عاشق فیلمای ترسناکم؟!اصالخوابم نمیومدولی دروغ گفتم که سریع گورم وگم کنم ومجبورنشم فیلم ببینم !!پوزخندی زدوگفت:بهونه الکی نیار...تومی ترسی !!اخمی کردم وگفتم:نه نمی ترسم ...پوزخندش پررنگ ترشدوگفت:پس اگه نمی ترسی بشین بامن فیلم ببین . پوزخندش بدجور روی مخم بود!!من ازپوزخندای رادوین متنفرم...وقتی پوزخندمیزنه دلم می خوادبرم کلش وبکوبونم به دیوار !!!پوزخندش باعث شدکه مثل همیشه موضعم وحفظ کنم وباخونسردی بگم:باشه...بذارببینیمش !!لبخندشیطونی روی لب رادوین نشست وگفت:مطمئنی نمی ترسی؟ !باقاطعیت گفتم:معلومه!!ترس چیه بابا؟ !ازجاش بلندشد وبه سمت سی دی پلیررفت...سی دی وگذاشت توش ورفت سمت آشپزخونه... بایه ظرف پرازتخمه به هال برگشت وظرف وگذاشت روی میزعسلی وسط هال...چراغاروهم خاموش کردوروی مبل نشست ...حاالچرا چراغارو خاموش کرده؟!مرض داره؟؟بابا من توهمون فضای روشنم خودم وخیس می کنم حاالچه برسه به این که تو فضای به این تاریکی فیلم ترسناک ببینم !!تیتراژ اول فیلم درحال پخش شدن بود...ناموساً بادیدن تیتراژش ازترس زهرترک شدم !!یه صفحه سیاه بودکه اسمای بازیگراروش نوشته می شد...تواین بینم یه چیزی شبیه روح یاشایدم جنی چیزی ردمی شد...یه آهنگم پخش می شدکه هی یکی توش هوهو می کرد !!بابافیلمه هنوزشروع نشده من اینجوری گرخیدم،وقتی شروع بشه می خوام چه خاکی توسرم کنم؟ !میمردی ُمپزدرنمی کردی که من نمی ترسم وعاشق فیلمای ترسناکم؟!بابامن غلط کردم...من قُ چیزخوردم...من به گوردوس دختررادوین خندیدم...من وچه به فیلم ترسناک،اونم ازنوع آمریکایی؟ !نگاهی به رادوین انداختم که خونسردوبی تفاوت خیره شده بودبه صفحه تلویزیون وتق تق تخمه می شکوند...دستم ودراز کردم سمت ظرف تخمه تاشایدباخوردن تخمه یه ذره ازترسم کم بشه...یه مشت برداشتم وشروع کردم به تخمه خوردن !!یه کوسن روی مبل بود...کوسن وروی روی پام گذاشتم تااگه ترسیدم فشارش بدم یه ذره ازترسم کم بشه ...باالخره تیتراژتموم شدوفیلم شروع شد !!همین اول کاری یه قبرستون ترسناک نشون دادن...دوربین رفت سمت یه قبرکه یه خانوم باشخصیت وباکماالت باالسرش وایساده بودوداشت گریه می کرد!!البته این خانوم باشخصیت وباکماالتی که میگم،روم به دیوار روی شمام به دیوار یه شرتک لی پوشیده بودبایه تاپ دکلته...خالصه همه دل وروده اش ریخته بودبیرون...دوربین همین جوری داشت می رفت جلو واین خانومه روازپشت نشون می داد...ولی ازهمون پشتشم معلوم بودکه آدم شیک وخوش پوشیه!!!یهو دوربین رسیدبه خانومه...خانومه طی یه حرکت انتحاری به 172 سمت عقب برگشت وزل زدبه دوربین...وای!!!قلبم اومدتودهنم...ضربان قلبم رفته بودباال!!!رادی مرده شورت وببرن بااین فیلمت !!!زنه عین جن می مونه...خدااین ونصیب گرگ بیابون نکنه!!!نه به اون تیپت که اونقدشیک بود نه به این قیافت خواهر...چشماش بنفش بود!!الل شم اگه دروغ بگم...صورتش عین گچ سفیدبود.رنگ به رخساره نداشت خواهرمون!!لبشم رنگ لب مرده هابود...صورتش که دیگه نگو ونپرس!!خاکی وکثیف بود...انگاریه قرنی می شدکه آبی به سروصورتش نزده بود !! خب یعنی چی من واقعا درک نمی کنم...توکه اون همه به تیپت رسیدی وشرتک لی وتاپ دکلته پوشیدی،چرا قیافت این ریختیه؟!یه دستی به سروروی خودت بکش خواهرم...صورتت وبشور...آرایش کن...اگه همین جوری بمونی هیشکی نمیادبگیرتتا!! ازمن ترشیده به تویی که هنوزنترشیدی نصحیت !!!یهوخواهرهمچین به دوربین زل زدو چشم غره رفت که خودم وخیس کردم!!فکرکنم ناراحت شدبهش گفتم کسی نمیادبگیرتت !!خب چراناراحت میشی خواهرمن؟!یه نصیحت خواهرانه بود...ناراحت نشوعزیزم ...همین جوری داشتم ازاین خواهرمحترم طلب بخشش ودل جویی می کردم که یهو یه برادری به صحنه اومد...برگشت به خواهرمون گفت - :سالم جنی !!یهو خواهرمون چنان براق شدورفت سمت برادرکه توجام سیخ شدم ...وبعدروش وکردبه برادرودستش وکند!!!!!بله...کند!!!دست برادرعزیزمون وکند !!!!این برادرتاجایی که جایزبود دادوفریادمی کردوبه این جنی خانوم فحشای رکیک می دادکه ازگفتنشون معذورم !!خواهرم انگارازدست برادرعصبانی شد،اون یکی دستشم کند...آب دهنم وقورت دادم ویه تخمه روبردم سمت دهنم تابخورمش که یهوخواهرجنی زدکله برادرم کند!!!خون بودکه فواره می کردا!!!خون ...رسماخودم وقهوه ای کرده بودم !!!خب آخه خواهرمن این بیچاره که چیزی نگفت زدی کله ودوتادستاش وکندی!!فقط بهت سالم کرد ...ودوباره خواهرچنان خشن وعصبی زل زدبه دوربین که یعنی تویکی خفه...به تومربوط نیست !!!ومنم خفه شدم وباترس زل زدم به تلویزیون...برادربیچاره دیگه دادوفریادنمی کردچون کله اش کنده شده بود...خیلی صحنه چندش وترسناک وحال به هم زنی بود!!سر یاروفتاده بودروی زمین وبدنش سیخ وایساده بود!!خون فواره می کرد...همین جوری خون ُشر ُشرازیارومی زد بیرون...من موندم چجوری وقتی نه کله داره نه دست هنوززنده است!!خاک توسرآمریکاییابااین فیلم ساختنشون !!!خواهر روش وکردطرف برداروناخونای بلندوتیزش وفروکردتوی قلب پسره !!!همین جوری خون بودکه ازقلب برادر می زدبیرون !!این صحنه روکه دیدم تخمه ازدستم افتاد...بعدیهو خواهردستش وازقلب برادربیرون آوردوبرادرنقش زمین شد...مرد؟!برادرمرد؟!واقعا؟ !!!به اینجاش که رسید،هرچی جیغ بودکه نزده بودم وجمع کردم وچنان جیغی زدم که کل خونه لرزید !!!ونگاهم ازتلویزیون گرفتم ودوختم به صورت رادوین...نوری که ازتلویزیون میومد،باعث شدتابتونم چشمای گردشده اش وببینم...باتعجب گفت:چته تو؟!مگه چی شده که تواینجوری جیغ می زنی؟ !!! لبخندمصنوعی زدم وگفتم:هیچی...چی قراربودبشه؟!هیچی نیس !!وخیلی خونسرد روم 173 وازش گرفتم وچشم دوختم به صفحه تلویزیون...خیلی هم شیک ومجلسی !! یهوخواهرجنی عین دودشدورفت هوا!!!این روح بود؟!روح بود؟!ای وای...روح بود بعدزد اون برادره روکشت؟!مگه نمیگن روحا نمی تونن به دنیای زنده هابیان؟!پس این خواهرچجوری تونست اون برادره رو نفله کنه؟!مرده شورتون وببرن بااین فیلم ساختنتون !!همون طورکه به تلویزیون خیره شده بودم،دستم ودراز کردم ویه مشت دیگه تخمه برداشتم ومشغول خوردن شدم ...یهواین خانوم بی اعصابه که غیب شده بود،توی یه خیابون ظاهرشد...همین جوری ماشیناردمی شدن واینم خیلی شیک وباکالس وباکلی نازوعشوه ازوسط خیابون ردشد...البته تواون بینم چندتاماشن از روش ردشدنا ولی خب روحه دیگه چیزیش نمیشه !!خالصه این خواهرخیابون و رد کردوبه سمت یه خونه رفت...یه خونه بزرگ ومتروکه...همین که این خواهرجنی رفت سمت در،یهودربازشدویه صدایی اومدکه گفت - :بیاتو !!خواهررفت توخونه ودرم خودبه خودپشت سرش بسته شد...یه یارویی روی یه دونه ازاین صندلی متحرکاکنارشومینه نشسته بودوزل زده بودبه آتیش روبروش...دوربین ازپشت به سمت یارومی رفت وفقط پشت طرف معلوم بود...این خواهرجنی رفت سمتش وگفت:سالم ...یاروبایه صدای خشن وکلفت گفت:سالم...تمومش کردی؟ - !آره ...یهواین یارویی که روی صندلی بود،ازجاش بلندشدوروش وکردسمت دوربین ...بادیدن صورتش چشمام وبستم وجیغ بلندی زدم وکله ام وفروکردم توبالش روی پام !!قیافه یاروغیرقابل توصیف بود...خیلی خیلی خیلی ازخواهرجنی بدتربود...هزارهزاربارازاون زشت ترو وحشتناک تر !!خالصه یه دقیقه ای سرم توبالش بودوفیلم ونمی دیدم...فقط صداهای جیغ دادوفریادمی شنیدم...باالخره تصمیم گرفتم عزمم وجزم کنم وبقیه فیلم وببینم...باترس ولرز سرم وازروی بالش برداشتم وآروم آروم چشمام وبازکردم ...بادیدن تصویروبروم پشت سرهم - تاجیغ کشیدم ...این خواهرجنی توهمون قبرستونه بودو - تا جسدم دوروبرش بودن...همشون کله ودستاشون کنده شده بود...این خواهربی اعصاب زشت بی ریخت چه عالقه ای به کندن کله ودست ملت داره؟ !این چیزا زیادوحشتناک نبود...یه چندتاآدم زشت که رنگ به رخساره نداشتن،باالی سرجنازه هانشسته بودن وداشتن دست وکله اشون ومی خوردن!!!یهویکیشون دستش ودرازکردودست یه مرده روازروی زمین برداشت وگذاشت تودهنش...همین جورخون بودکه ازلب ولوچه اش می ریخت ... باصدای لرزون گفتم:خوردش؟ !رادوین زیرلب گفت:آره ...اومدم به رادوین فحش بدم وبگم که این چه فیلم مزخرفیه که یهوناغافل یه روح دیگه پریدوصحنه... هه!!!انقدیهویی اتفاق افتادکه زهرترک شدم!!خب مثل آدم بیایدتوصحنه دیگه!!ضربان قلبم باالرفته بود...داشتم سکته می کردم !!وبعدازاون،این روحه که یه دفعه پریدتوصحنه و فوق العاده هم زشت بودیه بشکن زدویهو همه قبراشروع کردن به ترک خوردن ومرده هاازتوشون بیرون اومدن...همه هم زشت وبی ریخت بودن...اصالیه اوضاع خرتوخری بود ...من موندم اون خواهرجنی واون برادری که زدنفله اش کردچه ربطی دارن به این مرده هاکه دارن زنده میشن!!؟ !تخمه ام تموم شده بود...دستم ودراز 174 کردم سمت ظرف تایه مشت دیگه بردارم که یهودستم بادست یکی برخوردکرد...نمی دونم چرا فکرکردم خواهرجنیه...جیغ بلندی زدم...رادوین کالفه گفت:منم بابا!!چرا الکی هی جیغ می زنی؟!دیوونه شدی؟ !ویه مشت تخمه برداشت وبی توجه به من خیره شدبه تلویزیون...منم یه مشت برداشتم ونگاهم ودوختم به خواهرجنی ...من که سردرنیاوردم ولی این خواهربی اعصاب ما هی میزدهربرادری که بهش می رسیدومی کشت وبعدم اون آدم زشتایی که باهاش بودن،اون برادرایی که مرده بودن ومی خوردن!!همه جاش ونشون می داد...حتی اون جاهایی که استخون برادرا زیردندون اون آدم زشتاترق توروق می کرد !!خالصه یه دقیقه ای ازفیلم گذشته بودولی من هیچی نفهمیده بودم...به جاش تامی تونستم جیغ می کشیدم...توکل این دقیقه هم من دقیقه اش وچشمام وبسته بودم وسرم وتوبالش فروکرده بودم وجیغ می زدم !!!همین جوری داشتم فیلم ونگاه می کردم که یهوخواهرجنی بایه برادری دعواش شد...نمی دونم سرچی بحث می کردن ولی سرهرچی که بود،جفتشون عصبانی بودن وداشتن هم دیگه روکتک می زدن!!!تواین دعوا،جنی زد یارو رو له ولورده کردوبعدم بستش به سقف!!!یه زنیم این وسط بودکه هی جیغ و دادمی کردوباگریه ازجنی می خواست که کاری باشوهرش نداشته باشه ولی خواهرجنی سگ محلش نمی داد!!!بعدیهویه شعله ای بلندشدواون برادره که به سقف چسبیده بودسوخت!!زنده زنده سوزوندنش!!!زنشم تامی تونست جیغ وفریادوناله می کرد...منم انقدجیغ زده بودم که دیگه هیچ صدایی ازم در نمیومد!!گلوم دردگرفته بود .اون برداره که کامل سوخت ونفله شد،خواهرجنی رفت سمت زنش که روی زمین زانوزده بودوهق هق می کرد...ازجاش بلندش کردوتامی خورد زدش!!اصاالین جنی بیماری روانی داره...زنیکه چلغوز!!چرا الکی ملت وکتک می زنی ومی کشیشون؟ !خالصه انقداون زن رو زدکه بیچاره نقش زمین شد...وخواهر جنیم کنارش روی زمین زانوزد،یهودستاش ودرازکردسمت چشم زنه و...باناخونای تیزش چشم یارورو ازحدقه بیرون کشید...دیگه صدام درنمیومدکه جیغ بزنم...یهویه اره برقی گرفت دستش وطرف و ازوسط دونصف کرد!!!یارونصف شدوروی زمین افتاد...باورتون میشه؟!زنده زنده نصفش کرد !!این صحنه روکه دیدم،چشمام وبستم وسرم وفروکردم توی بالش... خیلی وحشتناک بود...ازترس می لرزیدم!!!من آدم ترسوییم...اون فیلمی که اشکان چندسال پیش برام گذاشت کجا،اینی که االن دیدم کجا...بااینکه اون اصالمثل این ترسناک نبودوت ه ته صحنه اکشنش این بودکه طرف ومی کشتن وخونش می پاشیدروی دوربین،من تایه هفته ازترس خوابم نمی برد !!!قلبم تندتندمی زدوبدنم می لرزید...داشتم ازترس سکته می کردم...صدای جیغ ودادایی هم که ازتلویزیون میومد،ترسم وبیشترمی کرد...دستام وگذاشتم روی گوشم تاصدایی نشنوم...هنوزم صداهایی خفیفی میومدولی ازاون صداهای بلندخیلی بهتربود !!نمی دونم چقدسرم توبالش بودولی یهوصدای جیغ ودادا قطع شد...چی شدیه دفعه؟!نکنه خواهرجنی زدهمه روکشت که دیگه ازهیشکی هیچ صدایی درنمیاد؟!مرده شورخواهرجنی وببرن !!!باتعجب سرم وازبالش بیرون آوردم وچشمام وباز 175 کردم...نورالمپ چشمم وزد...دوباره بستمشون...وا!!این چراغاکی روشن شدن؟!رادوین روشنشون کرد؟!پس چرامن نفهمیدم؟!توکه سرت توبالش بود،چجوری می خواستی بفهمی؟!اینم حرفیه ...آروم آروم چشمام وبازکردم...کم کم چشمام به روشنایی عادت کردن ...رادوین وروبروی خودم دیدم که باتعجب بهم زل زده بود...متعجب گفت:انقدترسناک بود؟ !باترس به تلویزیون خاموش خیره شدم وزیرلب گفتم:تموم شد؟ !رادوین خونسردگفت:آره...ولی توکله ات توبالش بودمتوجه نشدی !!وازجاش بلندشدوظرف تخمه روازروی میز برداشت وبه سمت آشپزخونه رفت...همون طورکه به سمت آشپزخونه می رفت،گفت:مرده شورسعیدوببرن بااین فیلمش!!اینم فیلم بودمادیدیم؟!زنه هی زرت زرت می زدملت می کشت وکله ملشون ومی کند...که چی مثال؟!کجای این ترسناک بود؟ !!!این چی داره میگه؟!فیلمش خیلی وحشتناک بود...من هنوزم دارم ازترس به خودم می لرزم بعداون وقت این میگه کجاش ترسناک بود؟!درسته من خیلی ترسوئم ولی خدایی فیلمش ترسناک بود...هرکس دیگه ای بودمی ترسید...من نمی دونم رادوین چرامیگه ترسناک نبود !!به هال برگشت وکنارمن روی مبل نشست...خمیازه ای کشیدوخواب آلودگفت:من خیلی خوابم میادرها...می خوام بخوام!!نمی خوای بری خونه خودت؟ !آب دهنم وقورت دادم وباترس گفتم:برم خونه خودم؟ !لبخندشیطونی زدوگفت:اگه دلت می خوادبمون...اصراری ندارم بری...فقط بهت بگما،من شباخطرناک میشم !!!ویهودستاش وبه سمتم دراز کردوپخ کرد !!!زهرم ترکید ...دستم وگذاشتم روی قلبم وزیرلب بهش فحش دادم - :عوضی بش شعوراالنم وقت شوخیه؟!ترسوندیم !!!کالفه گفت:ببخشیدبابامعذرت...حاال میشه بری خونه خودت؟!دارم ازخستگی میمیرم !!برم خونه ام؟!یعنی من امشب تنهایی بخوابم؟!!نه...من می ترسم !!!روم نمی شدبه رادوین بگم نمی خوام ازخونت برم بیرون...سرم وانداختم پایین ودرحالیکه باانگشتای دستم بازی می کردم،گفتم:چیزه...من...راستش... خب...خب یعنی ...کالفه ترازقبل گفت:مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی .سرم وبااآلوردم وباترس توچشمای رادوین خیره شدم...باترس گفتم:من...من...من می ترسم !!!پوفی کشیدوگفت:زرشک!!! ازچی می ترسی؟!ازلولو؟!(وبامسخره بازی ادمه داد:)من بالولوحرف می زنم نیادبخورتت...لولو با رهاکوچولوی ماکاری نداشته باش...خوبه؟!بیخیال مامیشی؟!خوابم میادرها...نصف شبی چرت نگوخواهشاً!!بروخونه خودت بذارمنم کپه مرگم وبذارم !!بی ادب پررو...لولوچیه روانی؟!!من ازخواهرجنی می ترسم...ازاون آدم زشتاکه همه برادرارومی خوردن ...آب دهنم وقورت دادم وگفتم:یعنی میگی برم؟!تعارف نمی کنی بمونم؟ !پوزخندی زدوگفت:بیشم بینیم باو!!!تعارف بخوره توسرم...خوابم میادمی خوام بکپم...بروخونه خودت!!افتاد؟ !به ناچارازجام بلندشم وگفتم:باشه پس خداحافظ ...اونم ازجاش بلندشدودستش ودرازکردسمت وسایلم که روی میزعسلی بودن...گرفتشون سمتم وزیرلب گفت:خداحافظ...شب بخیر !وسایلم وازش گرفتم ...شب بخیر؟!به نظرخودت بااین فیلمی که من دیدم شبم بخیرمیشه؟ !!روم وازش برگردوندم وباقدمای لرزون به سمت دررفتم...رادوینم پشت سرم میومدتامثالبدرقه ام 176 کنه ...به درکه رسدیم،یهوبه سمت رادوین برگشتم وبانیش بازگفتم:یه تعارف کوچولوهم بزنی می مونما !!اخمی کردوگفت:بروبابا ...اخمی روی پیشونیم نشست...روم وازش برگردوندم ودستم درازکردم سمت دستگیره...دروبازکردم وبه سمت رادوین برگشتم...گفتم:مطمئنی که نمی خوای بمونم؟ !خونسردگفت:آره...شبت بخیر !!دلم می خواست خرخره اش وبجوئم...پسره بی شعور...فیلم به اون ترسناکی و واسم گذاشته حاالم میگه بروخونه خودت!!!کاش اون فیلم لعنتی ونمی دیدم!!حاالمن چجوری تنهایی توخونه خودم بخوابم؟ !باترس ولرزپام وازخونه بیرون گذاشتم...رادوین هنوزجلوی دروایساده بودومنتظربودتامن برم تو خونه خودم .داشتم کفشام ومی پوشیدم که یهو یه صدای َتقی ازتوی راهرواومد...این وکه شنیدم،جیغ بنفشی کشیدم وبه سمت رادوین رفتم وخودم انداختم توبغلش !!!رادوین باتعجب گفت:رهاتوچته؟!این صداکجاش ترسناک بودکه توجیغ زدی واینجوری به من آویزون شدی؟ !خودم وازبغلش بیرون کشیدم وازش فاصله گرفتم...کفشام وپوشیدم وگفتم:هیچ جاش!!ببخشید...شب بخیر !!باقدمای آروم وآهسته به سمت خونه خودم رفتم...رادوین هنوزجلوی درخونه اش منتظربودتامن برم تو...کلیدوانداختم توقفل ودروبازکردم...به سمت رادوین برگشتم وواسش دست تکون دادم...باهام بای بای کردواشاره کردکه برم تو...لبخندمصنوعی زدم وپام وگذاشتم توخونه خودم...کلیدوازتوی قفل بیرون آوردم ودروبستم ...خونه تاریک تاریک بود...خیلی سریع به سمت کلیدالمپ رفتم وهمه برقای هال و روشن کردم...حتی برق آشپزخونه ودستشویی وحمومم روشن کردم!!شال ومانتوم ودرآوردم وانداختم روی مبل...باترس ولرزنگاهی به دورتادورهال انداختم...فکر می کردم خواهرجنی توخونه امه!!خبری نبود...نفس راحتی کشیدم وبه سمت اتاق خواب رفتم...کلیدبرق کناردربود...روشنش کردم ونگاهی به دورتادوراتاق انداختم...خداروشکراینجام خبری نیست!!!روی تخت درازکشیدم وزل زدم به سقف...یهویاداون صحنه ای افتادم که جنی اون برادره روبست به سقف وآتیشش زد...ترس َو َرم داشت ونگاهم وازسقف دزدیدم...باترس ولرزبه پنجره خیره شدم...یهوحس کردم یکی پشت پنجره اس...جیغ خفیفی کشیدم ورفتم زیرپتو!!خدا ازت نگذره رادوین که من وبه این روز انداختی...زیرپتوبودم وچشمام وهم بسته بودم...ازتوی آشپزخونه صدای َت َرق توروق میومد...این وسایل خونه ام وقت ق می شکونن!!یادصدای ترق توروق استخوونای بردارا افتادم ُ گیرآوردن،واسه من ل نج وقتی اون آدم زشتاداشتن می خوردنشون...قلبم تندتندمی زد...به سختی نفس می کشیدم...زیرپتوهم هواکم بود داشتم خفه می شدم !! سرم وازپتوبیرون آوردم ویهو ...تصویرخواهرجنی وروی دیوار روبروم دیدم...چنان جیغی کشیدم که اون سرش ناپیدا!!!پتوروازروی خودم کنارزدم وبانهایت سرعتی که درتوانم بودازاتاق خارج شدم...دستام ازترس می لرزیدن...قلبم تاالپ تولوپ می خوردبه قفسه سینه ام...ازاتاق بیرون اومدم وداشتم به سمت در می رفتم که یهوپام گیرکردبه پایه مبل وافتادم زمین...حس کردم صدای جیغ ودادازتواتاقم میاد!!داشتم سکته می کردم...باترس ازجام بلندشم وبه سمت در دویدم...همش سرم وبه عقب می چرخوندم 177 تایه وقت خواهرجنی دنبالم نکرده باشه !!یه باردیگه هم روی سرامیک لیزخوردم وافتادم زمین...یهوصدای ترق توروق ازآشپزخونه اومد،صدای جیغاییم که من حس می کردم ازاتاق میاد،داشت زهرترکم می کرد...اشک توچشمام جمع شده بود...خدایامن وازدست این خواهرجنی نجات بده !!ازجام بلندشدم وبه سمت دررفتم...دروبازکردم وبه حالت دوخودم ورسوندم دم درخونه رادوین...دستم گذاشتم روی زنگ وپشت سرهم زنگ زدم...اشک ازچشمام جاری شده بود...باترس ولرزبه دربازخونه خودم نگاه می کردم وهرلحظه اطمینان می دادم که سروکله جنی پیدابشه ...رادوین هنوزدروبازنکرده بود...کدوم گوری هستی گودزیال؟!دروباز کن دیگه ...بامشت به درمی کوبیدم...داشتم ازترس سکته می کردم !!بعدازچند دقیقه رادوین دروبازکرد...موهاش ژولیده بودویه رکابی تنش بود...بایه شلواراسپرت...باچشمای گردشده به من زل زده بود...نگران گفت:چی شده رها؟!چراگریه می کنی؟چرابااین سرووضع اومدی بیرون؟ !!منظورش ازاین سرووضع چیه؟!مگه سرو وضع من چشه؟ !نگاهی به لباسام انداختم...ای خاک توسرت کنن دختره چلغوز!!!این چه لباسیه تنته؟ !یه تاب بندی اسپرت تنم بود بایه شلواراسپرت راحتی ...وقتی داشتم ازخونه میومدم بیرون،انقدترسیده بودم که اصالحواسم به لباسام نبود!!!االنم دیگه واسه عوض کردنشون دیرشده چون رادوین هرآن چه که نبایدمی دید ودید!!!دیگه کاریه که شده ...بیخیال قضیه لباسام شدم ودرحالیکه اشک ازچشمام جاری بود،به خونه ام اشاره کردم وباتته پته گفتم:رادوین...اون تو...یکی هس...من می...می ترسم ...نگران وآشفته درخونه اش وبست،و به سمت درخونه من رفت...منم باقدمای لرزون وآهسته پشت سرش رفتم...بااحتیاط کامل پاش وگذاشت توی خونه...منم واردشدم...باچشماش کل هال وازنظرگذروند...کسی نبود...به سمت آشپزخونه رفت...منم باترس ولرز دنبالش رفتم...اونجاهم کسی نبود...دستشویی وحمومم نگاه کردولی بازم کسی نبود!!به اتاق خواب رفت...درحالیکه بانگاهش همه جارو می گشت،زیرلب غرید - :اسکل کردی من و؟!اینجاکه کسی نیست ...این خواهرجنی گوربه گورشده کجارفته؟!مگه همین جانبود؟!من خودم روی دیواردیدمش ...باترس لبه تخت نشستم وخیره شدم به دیوار روبروم...همون دیواری که تصویر خواهرجنی وروش دیده بودم...هیچی روش نبود...مثل اینکه این خواهرجنی ودارودسته اش تصمیم گرفتن من واسکل کنن...چراوقتی تنهابودم اون همه صدای ترق توروق وجیغ وداد میومد؟!چراحس کردم یکی پشت پنجره اس؟!به پنجره خیره شدم ولی هیچ کسی وندیدم...دوباره نگاهم ودوختم به دیوار روبروم...چراعکس خواهرجنی وروی این دیواردیدم؟!یعنی من خل شدم؟ !! توافکارخودم بودم که رادوین عصبی به سمتم اومدوگفت:چرا توهم فانتزی می زنی؟!هیشکی توخونه ات نیست ...نگاهم وازدیوارگرفتم ودوختم به چشماش...به دیواراشاره کردم وباترس گفتم:چرا بود...باورکن رادوین!!بود...همین جابود ...پوفی کشیدوکالفه گفت:کی همینجابود؟ - !خواهرجنی ...باتعجب گفت:خواهرجنی دیگه خره کیه؟ - !همون زنه که تواون فیلم ترسناکه بود...همون که همه مردارومی کشت وکله 178 هاشون ومی َکند ...این وکه گفتم،رادوین ازخنده ترکید!!!مگه من چیزخنده داری گفتم؟!نه شمابگیدحرف من خنده داربود؟!من یه روح تواتاقم دیدم...روح خواهرجنی!!!داشتم ازترس سکته می کردم اون وقت این گودزیالداره می خنده؟!موضوع به این ترسناکی خنده داره؟ !!!خنده اش که تموم شد،روبه من گفت:خیلی باحال بود...دمت گرم!!حال کردم باشوخیت!!شب بخیر...(وزیرلب ادامه داد:)خدایااین شادیاروازمانگیر ...و به سمت دراتاق رفت ....داره میره؟!می خوادمن وتنهابذاره؟!! اگه دوباره جنی بیادمن چه خاکی توسرم بریزم؟!اگه دوباره یکی وپشت پنجره ببینم سکته می کنم!!!من می ترسم...خیلیم می ترسم ...رادوین به در رسید...روش وکردسمت من وگفت:چراغ وخاموش می کنم بخوابی ...ودستش وبردسمت کلیدبرق وچراغ وخاموش کرد ...همین که چراغ خاموش شد،جیغ زدم:نه ...باتعجب گفت:چی نه؟!چراغ وخاموش نکنم؟؟خب مثل آدم بگوخاموشش نکن...چرا الکی جیغ می زنی؟ !ودست بردسمت کلیدبرق وروشنش کرد...روش وازم برگردوندوخواست ازاتاق بره بیرون که دوباره جیغ زدم:نه ...کالفه به سمتم برگشت واخم غلیظی روی پیشونیش نشست...عصبی گفت:نه ونکمه...چته توهی نه نه می کنی؟!چراغ وخاموش کردم میگی نه...روشنش کردم بازم مگی نه...دیوونه شدی؟ !!باصدایی که ازترس می لرزید،گفتم:نرورادوین...تورو خدانرو...من می ترسم ...بااین حرفم،اخم روی پیشونیش محوشد...باقدمای بلندفاصله بین درتاتخت وطی کرد...جلوی پام،روی زمین زانو زدومهربون گفت:ازچی می ترسی دخترخوب؟!کسی اینجانیس...دیدی که همه جاروگشتم.کسی نیس...الکی می ترسی ...اشک توچشمام جمع شده بود...پربغض گفتم:چرا بود...خودم دیدم...(انگشت اشاره ام وبه سمت به پنجره اتاق گرفتم وگفتم:)من یکی وپشت این پنجره دیدم...(به دیوارروبروم اشاره کردم وادامه دادم:)من خواهرجنی و روی این دیواردیدم...به جون خودم دیدم رادوین...دیدم ...لبخندی روی لبش نشست...بایه لحن آرامش بخش گفت:فکرمی کنی که دیدیشون ...هیشکی اینجانیس . اخمی روی پیشونیم نشست...فکرمی کنه من دروغ میگم؟!مگه مرض دارم چاخان کنم؟!!یاشایدم فکرمی کنه خل شدم...ولی من خودم باهمین دوتاچشمام دیدمشون...یکی پشت پنجره بود...من خواهرجنی وروی دیواردیدم...چراحرفم وباورنمی کنه؟!چرافکرمی کنه دروغ میگم؟!چرافکرمی کنه خل شدم؟!!اشک ازچشمام جاری شد...به درک که باورنمی کنه...صدسال سیاه نمی خوام باورکنه...درسته می ترسم ولی تاهمین جاشم که ازگودزیالی دختربازبی ریخت شلخته شکموکمک خواستم بسه!!!وقتی حرفم وباورنمی کنه واسه چی الکی خودم وسبک کنم وازش بخوام پیشم بمونه؟ !!!روم وازش گرفتم وروی تخت دراز کشیدم...پتوروکشیدم روی سرم ودادزدم:توفکرمی کنی من دروغ میگم؟!نکنه خیال می کنی دیوونه شدم؟!!خودم دیدمشون...باشه.باورنکن...من هرکاری کنم توحرفم وباورنمی کنی...انتظاریم ازت ندارم...بروخونه ات تخت بگیربخواب .اشک بودکه ازچشمام جاری می شد...نمی دونم این اشکا واسه چی بودن!!به خاطرترس؟!یابه خاطراینکه رادوین حرفم وباورنمی 179 کنه؟!نمی دونم ...صورتم ازاشک خیس شده بود...دستی به اشکام کشیدم وپاکشون کردم...به فین فین افتاده بودم ...دیگه هیچ صدایی ازرادوین نیومد...حتمارفته...آره دیگه رفته!!!ازگودزیالی بی شعوری مثل اون مگه بیشترازاینم انتظارمیره؟!! کلی غرورم وکنارگذاشته بودم که ازش خواهش کردم بمونه...اون حتی انقدشعورنداشت که من وتنهانذاره...حداقل صبرمی کردخوابم ببره بعدگورش وگم می کرد...بابای ماروباش،دلش خوشه که دخترش وسپرده به یه پسرنجیب وسربه زیر!!!رادوین بی شعورشلخته شکموی گودزیالی بی ادب!!!به همین سادگی رفت؟!رفت ومن وتنهاگذاشت؟!!!مگه اشکام وندید؟؟مگه ترسم وندید؟؟پس چرا رفت؟؟ اصالبه درک که رفت...اتفاقاخیلیم خوب شدکه رفت!!!حاضرم تاخوده صبح صدبارازترس سکته کنم ولی دوباره ازرادوین خواهش نکنم که پیشم بمونه - !!!رها ...این کی بود؟!!صداش چقدشبیه رادوین بود!!نکنه رادوینه؟!!نه بابا اون که گورش وگم کردرفت خونه اش... اگه رادوین نبودپس کی بود؟!نکنه خواهرجنیه که سعی داره اَدای رادوین ودربیاره؟!یاابوالفضل !!! باترس سرم وزازیرپتوبیرون آوردم...نگاهم تونگاه رادوین گره خورد... لبه ی تخت نشسته بودوخیره شده بوبه من...لبخندمهربونی روی لبش بود...بایه لحن مهربون ومظلوم گفت:قهری؟ !!اخمی کردم وگفتم:ماتاحاالشم دوس نبودیم که بخوایم قهرباشیم ...شیطون شدوگفت:مطمئنی؟ - !کامالمطمئنم ...شونه ای بااالنداخت وگفت:باشه پس خداحافظ ...وتوجاش نیم خیزشدوخواست بلندشه که بادستم مچ دستش وگرفتم...نگاهم به دیوار روبروم بود...دلم نمی خواست زل بزنم توچشماش وازش خواهش کنم بمونه...غرورم بهم اجازه نمی داد ...بدون اینکه نگاهش کنم،گفتم:بمون...نرو...خواهش می کنم .شیطون گفت:وقتی بامن حرف میزنی به چشمام نگاه کن نه به دیوار !!ازسرناچاری نگاهم وازدیوارگرفتم ودوختم به چشماش...لبخندی زدو گفت:حاالشد.توبگیربخواب... قول میدم همین جابمونم وهیچ جانرم !!می خوادپیشم بمونه؟!واقعا؟ !لبخندی روی لبم نشست...زیرلب گفتم:مرسی ...چشمکی بهم زدوگفت:چاکرشوما...شب بخیر ...وازجاش بلندشد...مچ دستش وگرفتم وباترس گفتم:کجامیری؟!مگه نگفتی پیشم می مونی؟ !لبخندی زدوگفت:می مونم بابا.می مونم...اینجاکه نمی تونم بخوابم میرم توهال بخوابم ...لب ولوچه ام آویزون شد...خب اگه این پاشه بره توهال که ممکنه خواهرجنی نصف شب بیادومن ونفله کنه!!!اونجوری که دیگه بود ونبودش فرقی به حالم نمی کنه !!مظلوم گفتم:نروتوهال...همین جابمون.توروخدا...من می ترسم !!لبخندش پررنگ ترشد...دوباره لبه تخت نشست وگفت:باشه...من همین جا می مونم...توبخواب !!مچش و ول کردم...لبخندمهربونی بهش زدم...لبخندم وبالبخندجواب داد ...چشمام وبستم وسعی کردم بخوابم...خیلی تالش کردم ولی خوابم نبرد !!همش فکرمی کردم که خواهرجنی تواتاقمه...درسته رادوین پیشم بودولی بازم می ترسیدم...پاهام ازپتوبیرون بود...همش حس می کردم که اون آدم زشتایی که برادرارومی خوردن،می خوان پاهام وبکشن وبعدم من وبکشن زیرتخت وبخورنم!!!واسه همینم پاهام وتوشکمم جمع کردم وپتورو دورخودم پیچیدم...ولی 181 هنوزم می ترسیدم...دستم وسمتی که احتمال می دادم دست رادوین اونجا باشه دراز کردم...داشتم دنبال دستش می گشتم تابگیرمش که دستی تودستم حلقه شد...دستم ومحکم فشارداد...لبخندی روی لبم نشست...دستش ومحکم تودستم فشاردادم...حاالبیشتراحساس آرامش می کردم...نمی دونم چقدطول کشیدولی باالخره خوابم برد ...یهوازخواب پریدم...نمی دونم چقدخوابیده بودم...اصالواسه چی ازخواب پریدم؟!تشنه ام شده بود...دهنم خشک شده بودوبه شدت احساس تشنگی می کردم...نگاهی به لبه تخت انداختم وجای خالی رادوین لرزه به تنم انداخت...یعنی کجارفته؟!نکنه وقتی من خوابم بردرفت خونه خودش؟!حاالمن چیکارکنم؟؟؟داشتم ازترس سنکوب می کردم ...اتاق خیلی تاریک بود...هیچ نوریم ازهال نمیومد...معلوم بودکه رادوین همه چراغاروخاموش کرده...برای چی چراغاروخاموش کردی آخه؟ ! باترس ازجام بلندشدم وباقدمای آروم ولرزون به سمت دراتاق رفتم...دستم وبه سمت کلیدبرق درازکردم والمپ وروشن کردم...می ترسیدم تواین تاریکی برم توآشپزخونه آب بخورم.باقدمای کوتاه وآهسته،درحالیکه باچشمام دور و برم ونگاه می کردم تاکسی نباشه،به سمت آشپزخونه رفتم...واردآشپزخونه شدم وبه سمت یخچال رفتم...دیگه برق اینجارو روشن نکردم...ازاتاق خواب نورمیومد...دریخچال وبازکردم وبطری آب وبیرون آوردم...دریخچال و وبستم وازتوی جاظرفی یه لیوان آوردم وتوش آب ریختم...لیوان آب وبه سمت دهنم بردم...یه قلوپ بیشترنخورده بودم که یهو یه صدایی ازپشت سرم شنیدم - :اینجاچیکارمی کنی؟ !باشنیدن صدا،اومدم یه هه بگم که یهو آب پریدتوگلوم وبه سرفه افتادم...حاالکی سرفه نکن کی بکن...توهمون حین داشتم به این فکرمی کردم که کی من وصداکرده!!!رادوین که رفت...کس دیگه ایم توخونه ام نبود...پس این کیه که بهم گفت اینجاچیکارمی کنم؟!!نکنه خواهرجنی ودارودسته اشن واومدن کارم ویه سره کنن؟ !داشتم ازترس زهرترک می شدم...باترس ولرزبه سمت صداچرخیدم ودهنم وبازکردم تاجیغ بزنم که بادیدن قیافه رادوین که دستش گذاشته بودروی لبش که یعنی ساکت شو،خفه خون گرفتم ودهنم وبستم...این اینجاچیکارمی کنه؟!مگه نرفته بودخونه خودش؟ !!هنوزم سرفه می کردم...رادوین چندباری پشتم زدتاحالم بهتربشه...چشمام پراشک شده بود...داشتم خفه می شدم...به زور رادوین چندقلوپ آب خوردم تاسرفه ام بندبیاد...باالخره حالم بهترشد...دستی به چشمام کشیدم واشکام وپاک کردم...اخمی کردم وعصبی گفتم:تواینجاچه غلطی می کنی؟ !!اخمی روی پیشونیش نشست وعصبی ترازمن گفت:اومدم آب بخورم...اصالخودت اینجاچه غلطی می کنی؟ !باچشم به لیوان توی دستم اشاره کردم وگفتم:خیرسرم منم اومدم آب بخورم ...چشم غره ای بهم رفت وبطری آب وازدستم کشید...به سمت دهنش بردتابابطری آب بخوره که جیغ بنفشی کشیدم وگفتم:نه.بابطری نخور ...بطری آب وپایین آوردوباتعجب زل زدبهم...لیوان توی دستم وبه سمتش گرفتم وگفتم:بیاتواین بخور ...اخم غلیظی کردوبادستش لیوان وپس زد...گفت:این سوسول بازیاچیه؟!من می خوام بابطری آب بخورم...اونجوری بهم نمی چسبه ...عصبی گفتم:نمی چسبه که نمی چسبه...اصالصدسال سیاه می خوام بهت 181 نچسبه!!توخونه من کسی حق نداره آب وبابطری سربکشه !!!ازدهنی آدمابدم نمیومدولی وقتی لیوان هست چه معنی داره که آدم بابطری آب بخوره؟ !بطری آب ودستم دادودرحالیکه ازآشپزخونه خارج می شد،گفت:باشه...پس من میرم خونه خودم...شب بخیر...خوب بخوابی !!!باعجله به سمتش رفتم وبازوش وگرفتم...به سمتم برگشت وعصبی گفت:ولم کن می خوام برم ...لبخندمصنوعی زدم وگفتم:کجامی خوای بری؟!همین جابمون...(بطری آب وبه سمتش گرفتم وادامه دادم:)بیااینم بگیرسربکش...اصالهرچی ودوس داری سربکش...فقط نرو.باشه؟ !!لبخندشیطونی زدوبطری وازم گرفت...به لبش نزدیکش کردوشیطون گفت:باید فکرکنم ...ایش!!!واسه من طاقچه باالهم میذاره پسره چلغوز !!!آب ویه نفس دادباال!!!البته چون این دفعه توبطری آب می خورد،همش ونخورد...تانصفه خورد!!!گودزالییه برای خودش...من موندم چجوری این همه آب ومی خوره،اونم یه نفس !!!آبش وکه خورد،بطری وانداخت توبغلم وشیطون گفت:من برای موندنم شرط دارم !!دلم می خواست همون بطری توی دستم وبکنم توحلقش!!بی شعورعوضی فهمیده من برای موندش حاضرم هرکاری بکنم هی هی واسه من شرط میذاره!!!اگه بهش محتاج نبودم انقدنازش ونمی کشیدم ولی مجبورم که هرچی میگه قبول کنم ...پوفی کشیدم وگفتم:شرطت چیه؟ !لبخندشیطونی روی لبش نشست وگفت:بایدبذاری بیام کنارتوروی تخت بخوابم .جانم؟!!چی فرمودن ایشون االن؟!!!این گودزیالبیادبامن روی یه تخت بخوابه؟!صدسال سیاه...گفتم هرچی بگه قبول می کنم ولی خداییش این یکی ودیگه نیستم... بیادبامن روی تخت بخوابه که بعدکارای خاک توسری بکنه؟!!حاضرم تاخودصبح بارازترس بمیرم وزنده بشم ولی بارادی گودزیال روی یه تخت نخوابم !!!اخم غلیظی کردم وگفتم:که چی بشه اون وخ؟ ! دستی به گردنش کشیدوگفت:لبه تخت که نشسته ام،مجبور بودم سرم وتکیه بدم به زانوم وبخوابم...نمی دونی چه اوضاعی بود!!گردنم خیلی دردمی کنه...خشک شده!!!من نمی تونم بقیه امشب وهم تواون وضعیت بخوابم !!!پوزخندی زدم وگفتم:نمی تونی که نمی تونی...به درک!!!من باتو رویه تخت بخوام؟!دیگه چی؟ - !!یعنی قبول نمی کنی؟ - ! صدسال سیاه ...شونه ای بااالنداخت وخونسردگفت:باشه...خودت خواستی !!روش وازم برگردوندودرحالیکه ازآشپزخونه خارج می شد،گفت:شب می خوابی خواهرجنی نیادتوخوابت صلوات !!!وازآشپزخونه بیرون رفت...بچه پررومی خوادمن وبترسونه هی چرت وپرت میگه...اگه بمیرمم همچین شرطی وقبول نمی کنم...اصالبره گورش وگم کنه...عوضی بی شعوردخترباز !!!یهوصدای ترق توروقای وسایل خونه بلندشد...ازترس خودم وقهوه ای کردم!!!من شکرخوردم...هنوز رادوین نرفته،صدای ترق توروقا شروع شدن...اگه رادوین بره قطع به یقین خواهرجنی ودارودسته اش میان سراغم !!!باعجله بطری آب وروی میزناهارخوری گذاشتم وبه حالت دوبه سمت درورودی رفتم...رادوین دستش وروی دستگیره گذاشته بودوداشت دروبازمی کرد... به سمتش دویدم وروبروش وایسادم...به درتکیه دادم تا ازبازشدنش جلوگیری کنم...دستم وگذاشتم روی دست رادوین که روی دستگیره بود...باترس 182 گفتم:نرو...توروخدانرو!!!من غلط کردم...هرکاری بگی می کنم فقط نرو !!لبخندشیطونی روی لبش نشست وگفت:مطمئن باشم؟ !سری به عالمت آره تکون دادم...دستم وازروی دستگیره برداشتم واونم دستش وبرداشت...روش وازم برگردوندوبه سمت اتاق خواب رفت...پوفی کشیدم وتکیه ام وازدر برداشتم.پشت سررادوین به طرف اتاق رفتم . مرده شورش وببرن که انقدسودجوئه!!می دونه من می ترسم،داره تامی تونه ازم باج می گیره واذیتم می کنه...بادستم زدم توسرخودم وزیرلب به خودم فحش دادم - :خاک توسرت کنن...بایه پسرغریبه هم تخت نشده بودم که بحمدا... اونم داره حاصل میشه!!!آخه توی روانی ازچی می ترسی؟؟هان؟!خواهرجنی که واقعی نیس...هس؟!خب نیس دیگه...اون چیزاییم که دیدی حتماتوهم بوده...دیگه ازچی می ترسی؟!مرده شورت وببرن که به خاطرترست داری تن به این خواسته میدی !!باالخره وارداتاق شدیم...رادوین به سمت تخت رفت وروش ولوشد ...دستاش وگذاشت زیرسرش وطاق باز درازکشید...زل زدبه سقف ولبخندی ازرسررضایت روی لبش نشست...چراراضی نباشه؟!هرپسردیگه ایم بودراضی می شدکه کناریه دختربخوابه ...داشتم ازعذاب وجدان می ترکیدم...من حاضرنیستم برم روی تختی بخوام که یه پسرم روش خوابیده...حاضرم بمیرم ولی پیش رادوین نخوابم !!!به سمت تخت رفتم وبالش وپتوم وازروش برداشتم...رادوین باتعجب بهم زل زدوگفت:چیکارمی کنی؟ !اخم غلیظی کردم وگفتم:من تاحاالتوعمرم بایه پسرغریبه هم تخت نشدم وازاین به بعدم نخواهم شد ... ودربرابرچشمای گردشده رادوین،بالشم وروی زمین انداختم ودرازکشیدم...پتو روهم کشیدم روم...درسته زمین سفت بودوتنم واذیت می کردولی ازخوابیدن روی تخت،کناررادوین،که بهتربود !!!صدای رادوین و شنیدم - :تودیوونه ای نه؟!!من هیچ کاری باهات ندارم...تازه اگرم بخوام کاری بکنم نمیام دنبال تو!!میرم دنبال یه آدم می گردم که به کالس خودم بخوره...خیلی خودت وتحویل گرفتیاخانوم رهاخانوم !!!دلم می خواست ازجام بلندشم برم باالی سرش تامی خوره بزنمش!!!پسره چلغوزخودشیفته...من به کالسش نمی خورم؟!مثالخودش درچه حدی هست که من نیستم؟!!خودشیفتگی ازسر و روش می باره ...دلم می خواست جوابش وبدم ولی حال وحوصله کل کل دوباره نداشتم...نفس عمیقی کشیدم تاعصبانیتم بخوابه...سعی کردم دیگه به رادوین فکرنکنم ...طاق بازخوابیدم وزل زدم به سقف...یهوصحنه سوختن اون یاروکه جنی چسبوندش به سقف اومدجلوی چشمام...ازترس به خودم لرزیدم...روی پهلوم خوابیدم وچشمام وبستم...دیگه چشمام وبازنکردم...می ترسیدم که بازشون کنم ودوباره چیزای وحشتناک ببینم....بازم صدای ترق توروق ازآشپزخونه میومدولی همین که رادوین گودزیالتواتاق بود،تاحدی بهم آرامش می داد.نفس راحتی کشیدم وسعی کردم بخوابم ... توهمون قبرستونی بودم که اول فیلم نشون داد...مثل فیلمه،خواهرجنی باالی یه قبروایساده بودوگریه می کرد...به سمتش رفتم...به سمتم چرخید...قیافه وحشتناکش لرزه به تنم انداخت...یهواون برادره گفت:سالم جنی ...همه چی عین فیلمه بود...جنی رفت سمتش...دست وکله اش وکند...داشتم ازترس سکته می کردم...انگارهمه چی 183 واقعی بود!!!به سمت جنی رفتم...خون اون مرده پاشید روصورتم...زهرم ترکید...هرکاری می کردم جیغ بزنم نمی تونستم...انگارالل شده بودم!!!جنی اون وکشت واومدسمت من...به عقب رفتم...بهم نزدیک شد...داشتم سنکوب می کردم...صورتم ازاشک خیس شده بود...هرکاری می کردم جیغ بزنم نمی تونستم...جنی هرلحظه بهم نزدیک ترمی شد...عقب رفتم...همین جوری اون میومدجلوومن به عقب می رفتم که یهو...پام خوردبه یه چیزی...سرم وبه عقب چرخوندم و ...جنازه اشکان روی زمین بود!!!داشتم دیوونه می شدم...روی زمین زانوزدم...دیگه خواهرجنی واین مزخرفات واسم معنایی نداشت...صورت اشکان خونی وزخمی بود...خیلی وحشتناک بود...به هق هق افتاده بودم...باالخره صدام ازگلوم بیرون اومدوجیغ زدم ...یهو ازخواب پریدم...دونهای درشت عرق روی پیشونیم نشسته بود...قیافه اشکان اومد جلوی چشمم...جیغ بلندی زدم واشک توچشمام جمع شد...سرم وازروی بالش بلندکردم ونشستم...اشکم جاری شد...ازترس به خودم می لرزیدم...صورتم ازاشک خیس شده بود ...انگارصدای جیغم،رادوین وازخواب بیدارکرده بود...باعجله ازتخت پایین اومدوبه سمتم اومد...کنارم روی زمین نشست وچشمای نگرانش ودوخت به چشمای اشکیم...به هق هق افتاده بودم...زیرلب اسم اشکان وزمزمه می کردم ...رادوین زیرگوشم گفت:چی شده رها؟!خوبی عزیزم؟!چراگریه می کنی؟ !بین هق هق گریه هام گفتم:اشکان...رادوین...اشکان... اشکان - ...اشکان چی عزیزم؟ !زیرلب نالیدم - :خواب دیدم اشکان مرده...داداشی من مرده بود...صورتش...صورتش خونی بود...اشکان...اش ...ودیگه نتونستم ادامه بدم...نفس کم آورده بودم...رادوین به چشمام خیره شد...باانگشتش اشکام وپاک کرد...لبخندمهربونی زدوگفت:خواب دیدی عزیزم...داداش اشکانت حالش خوبه خوبه...هیچیش نشده مطمئن باش !!دوباره چشمام پرازاشک شد...باناله گفتم:می خوام...می خوام باهاش حرف بزنم ...رادوین دست توی جیبش کردوگوشیش وبیرون آورد...به سمتم گرفت ومهربون گفت:بیا...بیاخودت بهش زنگ بزن .بادستای لرزون گوشی وازدست رادوین گرفتم...شماره خونه باباایناروگرفتم ومنتظرموندم...نمیدونستم که حاالتولندن ساعت چنده وبابااینا االن دارن چی کارمی کنن...برامم مهم نبود...مهم اشکان بود...مهم داداشم بود...بایدمطمئن بشم که حالش خوبه !!چندتابوق که خورد،صدای اشکان توی گوشی پیچید - :بله؟ !خداروشکرخودش جواب داد ...پربغض گفتم:اشکان خوبی؟ !ازشنیدن صدام جاخورده بود...نگران پرسید:تویی رها؟!من خوبم...توخوبی؟چراصدات اینجوریه؟!داری گریه می کنی؟ اشک ازچشمام جاری شد...خدایا شکرت که خوبه...اگه یه خاربره توپای اشکان،من میمیرم ...صدام وصاف کردم تااشکان وازاینی که هست نگران ترنکنم...خنده مصنوعی کردم وگفتم:نه بابا گریه چیه؟!دلم واست تنگ شده بود زنگ زدم باهات حرف بزنم - ... من اگه بعد سال خواهرم ونشناسم به دردالی جرز دیوارمی خورم...توگریه کردی.چرا؟ !!اشک صورت خیسم و خیس تر کرده بود....باصدایی که ازته چاه میومد،گفتم:هیچی...هیچی نیس به جون اشکان!!خواب بددیدم...خواب دیدم...خواب دیدم 184 زبونم الل زبونم الل تومردی ...خنده ای کردوگفت:به خدادیوونه ای رها!!!به خاطریه خواب انقدخودت واذیت می کنی؟ - !ببخشید...نگرانت شدم ...مهربون گفت:قربون خواهرگلم بشم که نگران داداشش شده...من خوبم رهاباورکن داداشی...نگران نباش عزیزم ...خندیدومهربون گفت:رهایی می دونستی خیلی وقته بوسم نکردی؟ !بین اون همه اشک لبخندی روی لبم نشست...گفتم:آره ...بامسخره بازی گفت:پس زودباش االن بوسم کن...زود !!!لبخندم پررنگ ترشد...ازپشت گوشی بوسش کردم...صدای بوسه اونم توی گوشی پیچید...خنده ریزی کردوگفت:آخ جیگرم حال اومد!!چاکرآبجی کوچیک خودمون...رهایی دیروقته!!االن فک کنم اونجاساعت صبح باشه ها!!دیگه بروبخواب...دیدی که من خوبم.بروبخواب قربونت برم - !!باشه...سالم من وبه مامان وباباوسارابرسون...مواظب خودت باش...خداحافظ - .توبیشتر...خداحافظ !وقطع کردم...گوشی وبه سمت رادوین گرفتم وزیرلب گفتم:مرسی ...لبخندمهربونی بهم زدوگوشی وازم گرفت وگذاشت توی جیبش .خدایاشکرت...مرسی!!خدایا ممنون که داداش اشکانم خوبه...ممنون ...دوباره یادصحنه ای افتادم که توخواب دیده بودم...صورت خونی وزخمی اشکان....داشتم دیوونه می شدم...اشک توچشمام حلقه زد...طولی نکشیدکه سیل اشک ازچشمام راه گرفت روی گونه هام ریخت ...رادوین با تعجب نگاهم کردومهربون گفت:دیگه چراگریه می کنی رها؟!دیدی که اشکان حالش خوب بود!!دیگه گریه واسه چیه؟ !لبام می لرزیدن...باصدای خفه ای گفتم:اشکان تموم زندگی منه...تموم دلخوشی من...اگه چیزیش بشه من خودم ومی کشم!!رادوین...اشکان همه چیزمنه!!حالش خوب نیس...داره داغون میشه...سرطان سارا داره ازپادرش میاره...ناراحتی اشکان داغونم می کنه !!نمی دونم برای چی اون حرفاروبه رادوین می زدم ولی دلم می خواست خالی بشم ...بعدازمدت هادارم مزه آرامش ومی چشم...اونم کناره رادوین!!!حتی فکرشم نمی کردم که یه روز کنار گودزیاآلروم بشم !!زیرگوشم گفت:می فهمم چی میگی...حست وبه اشکان درک می کنم...خیلی سخته ناراحتی کسی وببینی که عاشقشی ...راست می گفت...حرفاش ومی فهمیدم...باتمام وجودم درکشون می کردم ...رادوین بایه صدای خیلی آروم،زیرلب گفت:خیلی خوبه که این عشق ومیریزی پای داداشت...کسی که می دونی لیاقتش وداره...نه مثل من که تموم احساسم وریختم پای یه بی لیاقت !!!این حرفش وخیلی آروم زد...طوری که من به سختی می شنیدم...فکرکنم نمی خواست من بشنوم که انقدآروم گفت ولی من شنیدم !!باتعجب گفتم:چیزی گفتی؟ !زل زدتو چشمام...دوباره باانگشتاش اشکام وپاک کردولبخندمهربونی بهم زد...گفت:بیخیال...چیزمهمی نبود...دیروقته...بگیربخواب !! لبخندی بهش زدم ودراز کشیدم ...همین که درازکشیدم،نگاهم خوردبه سقف...ازترس به خودم لرزیدم...به خصوص که به ترس این دفعه ام قیافه خون آلودوزخمی اشکانم اضافه شده بود !!به رادوین خیره شدم که داشت پتوم ومرتب می کرد...بالحن مظلوم وملتمسی گفتم:میشه همین جاپیشم بمونی؟ !به چشمام خیره شدویه بارچشماش وبازوبسته کرد...اینجوری بهم گفت که پیشم می مونه !!لبخندی روی لبم نشست...اونم 185 لبخندزد ...کنارم نشست ودستم وگرفت تودستاش...باانگشتاش دستم ونوازش می کرد ...باتعجب گفتم:تو نمی خوابی؟ !مهربون گفت:چرا...توکه خوابت ببره منم می خوابم ...لبخندمهربونی بهش زدم وباآرامش تمام چشمام وروی هم گذاشتم...این دفعه دیگه ازهیچی نمی ترسیدم.نه ازخواهرجنی،نه ازاون آدمای زشت که مردارومی خوردن،نه ازقیافه خون آلوداشکان ونه ازهیچ چیزدیگه...چون مطمئن بودم اشکان خوبه وبودن رادوین درکنارم بهم آرامش می داد...برای اولین باربودکه ازبودن درکناررادوین خوشحال بودم...این رادوینی که حاالکنارم نشسته ،همون گودزیالییه که همیشه ازش متنفربودم...منم همون دخترپررو وحاضرجوابیم که رادوین تاحدمرگ ازم متنفربود...پس چراحااالنقدباهام مهربون شده؟! چرااشکام وپاک کرد؟!چرا؟!یعنی دلش به حالم سوخته؟!دل رادوین به حال من سوخته؟!نمی دونم...نمی دونم...اون حرفی که زدمعنیش چی بود؟!یعنی چی که گفت تموم احساسم وریختم پای یه بی لیاقت!!!؟!!!منظورش ازبی لیاقت کی بود؟!رادوین عاشق کسیه؟!عاشق کی؟!یعنی واقعاممکنه که گودزیالی دختربازعاشق باشه؟!رادوین عاشقه؟ ...!انقدبه این چیزافکرکردم که نفهمیدم کی خوابم برد ...توجام غلت زدم وچشمام وبازکردم...خمیازه ای کشیدم وکش وقوسی به بدنم دادم...ازجام بلندشدم وبه سمت دررفتم...همین جوری داشتم می رفتم سمت دستشویی که نگاهم خوردبه ساعت...وای!!! شده!!!!!!دانشگاهم دیرشد...پوفی کشیدم وبه این فکرکردم که دیگه اگه االنم بخوام برم به چندتاکالس بیشنرنمی رسم...بیخیال بابا !!همون طورکه خمیازه می کشیدم به دستشویی رفتم وآبی به سروصورتم زدم...یه ذره حالم جااومد...ازدستشویی بیرون اومدم وبه آشپزخونه رفتم ...بادیدن میزصبحونه فکم چسبیدبه زمین....کی میزوچیده؟!رادوین؟!!گودزیال ازاین هنرام داره؟ !هرچیزی که دلت بخوادروی میزبود...کره،مربا،پنیر،تخم مرغ،املت،چایی،نون،گردو،آب میوه...رادوین این چیزاروازکجاآورده؟!تویخچال من کوفتم نبود ...همون طوری خیره خیره به میزنگاه می کردم که نگاهم خوردبه کاغذی که چسبیده بودروی میز...به سمتش رفتم وازروی میزکندمش...روش نوشته شده بود : "سالم کوزت جون!!!خوبی؟!ظهرتون بخیرخانوم...چقدمی خوابی!!!امروزصبح وقتی داشتم می رفتم شرکت،عین خرس کپه ات وگذاشته بودی...هرچی صدات کردم بیدارنشدی...بعدبه من بیچاره میگی خرس!!!حاالم که دیگه واسه دانشگاه رفتنت دیرشده...پس بشین توخونه ات وحالش وببر...راستی حال کردی چه میزی واست چیدم؟!چاکرشوما...رهایه چیزدیگه هم بهت بگم...من واسه چندروزی دارم میرم اصفهان...یه ساختمون داریم می سازیم که خودم مجبورم برم شخصاروش نظارت کنم...این چندشب که خونه نیستم،مواظب خودت باش...شب قبل ازعروسی امیروارغوان برمی گردم...خودم باهات هماهنگ می کنم که کی راه بیفتیم بریم تاالر!!راستی این که میگم مواظب خودت باش یه وخ خیاالت برت نداره که خیلی ازریختت خوشم میادا...نه بابا...شومانفله ام بشی واسه ما خیالی نیس...فقط دایی کله من وباگیوتین میزنه...به خاطرخودم می گم مواظب خودت باشی تامن وبدبخت ترازاینی که هستم نکنی...آهان 186 راستی صبح که داشتم میومدم خواهرجنی ودیدم بهت سالم رسوند..گفت امشب قراره باعمولولو وبروبچزبیایم رهارونفله کنیم...نخورنت یه وخ!!!مواظب باش...چه طوماری نوشتم واست...بروحالش وببر !!!امضا :رادوین رستگار(ملقب به گودزیالی شلخته شکموی بی ریخت دخترباز )چاکریم "لبخندی روی لبم نشست...خیلی خلی رادوین !!! هی خواهرجنی خواهرجنی می کنه تامن وبترسونه...اماراستش دیشب که پیشم بود،همه ترسم ازبین رفت...االنم اگه به خواهرجنی واون مزخرفات فکرنکنم،نمی ترسم...گوربابای خواهرجنی،صبحونه روبچسب !!!روی صندلی نشستم وباذوق زل زدم به میزصبحونه...بااشتهاشروع کردم به خوردن ...روبروی آینه آرایشگاه وایساده بودم وخودم وبرانداز می کردم...به به!!بخورم خودم و!!چه تیکه ای شدم ...یه سایه بنفش زده بودم که خیلی چشمام ونازکرده وبود...البته من که نزده بودم آرایشگره زده بود...پنکک ورژ گونه وریمل وغیره هم برام زده بود...رژلبم وگذاشته بودم تاتوی تاالربزنم...آخه اگه بخوام االن بزنم پاک میشه وفقط مایه دردسره !!موهامم فرتقریبادرشتی کرده بود...یه ذره ازموهام وباالی سرم بسته بودوبایه تاجی که روش گالی ریزبنفش داشت تزئین کرده بود......یه ذره ازموهامم ریخته بود دورم...خیلی نازشده بودم...قربون خودم بشم من الهی...موهام خیلی خوشگل شده !!!یه پیراهن کوتاه مشکی تاباالی زانوپوشیده بودم...تاپش پشت گردنی بودوحسابی دل وروده آدم وبه نمایش میذاشت...ازاونجایی که عروسی اری اینامردوزن قاطی ان،یه شال میندازم روی شونه ام...یه ساپورتم پام کرده بودم که یه وقت قضیه بی ناموسی پیش نیادتوعروسی!!!یه کفش بنفش پاشنه سانتیم پام کرده بودم... رنگ سایه ام وتاجم وباکفشم که بنفش بودست کرده بودم .دیشب رادوین خان بعداز روزباالخره برگشتن خونه...اومد دم درخونه ام وبهم گفت :فردا باهم بریم تاالر ...منم بهش گفتم که قراره بااری بیام آرایشگاه...آخه ارغوان ازم خواسته بودکه به عنوان همراه عروس باهاش بیام آرایشگاه...منم ازخداخواسته قبول کردم.هم بااری میومدم هم اینکه همین جاموهام ودرست می کردم وآرایش می کردم ...رادوینم قبول کردوگفت که میاد دم آرایشگاه دنبالم ...ازصبح ساعت اومدیم آرایشگاه...نگاهی به ساعت انداختم...ساعت شده!!!! ساعت تمامه مارواسکل کردن...بیچاره ارغوان وازساعت کردن تویه اتاق!!!خاک توسرامعلوم نیس دارن باهاش چیکارمی کنن!!!هرچیم می گم بذاریدمن برم ببینمش میگن نه عروس ونمیشه دید!!!یعنی دلم می خواست همین آینه قدیشون وازپهنابکنم توحلقشون...خب که چی مثال؟!چرانمی ذارین من رفیقم وببینم؟ !پوفی کشیدم وبی حوصله روی صندلی توی سالن نشستم ...نمی دونم چنددقیقه گذشت ومن چقدمنتظرموندم ولی باالخره دراتاق بازشدوارغوان اومدبیرون...ازجام بلندشدم وبه سمتش رفتم...روبروش وایسادم وزل زدم بهش...لبخندی روی لبم نشست...خیلی نازشده...قربونت برم من که عروس شدی اری جون !!!آرایش صورتش خیلی بهش میومد...موهاش خیلی نازبود...لباسش فوق العاده بود...درکل محشرشده بود!!!ارغوان خودش خوشگله تولباس عروس خوشگل ترم شده ...باذوق بغلش کردم وخواستم 187 ماچش کنم که خانوم آرایشگری که پشت سر اری وایساده بود،چنان چشم غره ای بهم رفت که خودم وازبغلش بیرون کشیدم...زیرلب غرید:آرایشش خراب میشه...لطفامراعات کنیدخانوم !!لبخندمصنوعی زدم وگفتم:ببخشید ...دلم می خواست خفه اش کنم...رفیقمه دوس دارم بپرم توبغلش وشاالپ شاالپ ماچش کنم...به توچه؟ !!ارغوان لبخندی بهم زدوباحرکت لبش گفت:گوربابای آرایش ...وآغوشش و واسم بازکرد...منم باذوق پریدم بغلش وبوسه ای روی گونه اش نشوندم...اون خانوم آرایشگره تاجایی که توان داشت،بهم چشم غره رفت ولی من حتی کوچیک ترین توجهی بهش نکردم وارغوان وبیشتربه خودم فشاردادم ...ازآغوشش بیرون اومدم وزل زدم توچشماش...مهربون گفتم:مبارکه عروس خانوم...به پای هم پیرشین ایشاا ...لبخندمهربونی زدوهیچی نگفت ...آرایشگره پارازیت انداخت وسط حال خوشمون - :تشریف بیاریدشنلتون وتنتون کنید...چیزی نمونده دامادبرسه !!وبه سمت صندلی توی سالن رفت وشنل ارغوان وازروش برداشت...به سمتمون اومدوخواست شنل اری وتنش کنه که بالبخندمصنوعی گفتم:میشه من تنش کنم؟ !!اخم غلیظ کردوچشم غره توپی بهم رفت...شنل وبه سمتم گرفت...شنل وازش گرفتم واونم رفت پی کارش...چندتاعروس دیگه هم توی آرایشگاه بودن که بایدآماده می شدن ...شنل ارغوان وتنش کردم وبه سمت صندلی رفتم تامانتوم وتنم کنم...دستیارای آرایشگره وکسایی که توسالن بودن،مدام ازارغوان ولباسش تعریف می کردن...کفشون بریده بود!!!قربون رفیق خوشگلم بشم من !!!من که لباسم وپوشیدم،زنگ دربه صدادراومد...یکی ازدستیارای آرایشگره دروبازکردوفیلم بردارارغوان اینا اومدتو...دست ارغوان وگرفتم وباشوخی وخنده به سمت دررفتیم...صبح که اومده بودیم،همون اول کاری ازمون پول گرفتن...حتی ازمنم به خاطرآرایش ومویی که می خواستن درست کنن،همون کله صبح پول گرفتن !!!آرایشگاهه تویه ساختمون تجاری بود ...مثل اینکه امیردم در،توراهروی ساختمون،منتظربود... فیلمبرداره به من گفت که وقتی ازآرایشگاه بیرون اومدم،دست ارغوان وبذارم تودست امیر ...ازآرایشگاه بیرون اومدیم ودرپشت سرمون بسته شد...امیربایه کت وشلوارمشکی تقریبابراق ویه دسته گل خوشگل توی دستش جلوی درمنتظربود...یه پیرهن مردونه ساده سفیدم تنش بود...بایه کراوات نازک مشکی...موهاشم درست کرده بود وداده بودباال...خیلی خو شتیپ شده بود!!!البته جای برادری ها!!!من به هرکی چشم داشته باشم به امیربه چشم برادری نگاه می کنم .... داشتم ذوق مرگ می شدم!!!تاحااالنقدبه یه عروس ودامادنزدیک نشده بودم !!!دست تودست ارغوان به سمت امیررفتیم...فیلمبرداره داشت فیلم می گرفت...کلی ذوق کرده بودم که من تواول فیلمشون هستم!!نیشم تابناگوشم بازبود...دست ارغوان وگذاشتم تودست امیر...امیرداشت باچشماش ارغوان ومی خورد...ارغوان خیره خیره نگاهش می کرد...این دیگه هیزبازی نیس...دیگه زن وشوهرشدن !!لبخندی زدم وباذوق گفتم:خیلی به هم میاین !!!جفتشون لبخندمهربونی بهم زدن...ازکادر دوربین کنارفتم وکناردرآرایشگاه وایسادم ...امیردسته گل وبه دست ارغوان دادوکمکش کردکه باهم 188 سوارآسانسوربشن...فیلم برداره داشت فیلم می گرفت...امیروارغوان که سوارآسانسورشدن وآسانسورحرکت کرد،فیلم برداه باسرعت نورازپله هاپایین رفت تاوقتی که ازآسانسورپیاده میشن ازشون فیلم بگیره...امامن درکمال آرامش ومتانت وباعشوه ونازوادا ازپله هاپایین اومدم...راستش اگه دست خودم بود،ازپله ها ُسرمی خوردم ولی اگه بااین کفشا ُسربخورم،کتلت شدنم قطعیه !!هل ک و هل ک ازپله هاپایین اومدم وبه سمت در ورودی ساختمون رفتم...ارغوان وامیرداشتن سوارماشین می شدن!!!یعنی سرعتم توحلق شوورنداشته ام!!!ایناازآسانسورپیاده شدن وفیلمشون وگرفتن ودارن سوارماشین می شن،اون وقت من تازه دارم ازساختمون میام بیرون !!! ازساختمون خارج شدم وباذوق زل زدم به اری اینا...امیر درماشین وبرای ارغوان بازکرده بود...ماشینشون خیلی جیگربود!!!همون ماشین رادوین خره بودکه من زدم پنچرش کردم...اسمش ویادم نیس...جن چی چی؟ !!یادم نمیاد...بیخیال!!!همون جن چی چیه دیگه...جلو وعقب ماشین بایه ردیف ساده ازگالی رزسفیدتزئئین شده بود...رنگ سفیدگالخیلی به رنگ قرمزماشین میومد!!!خیلی نازشده بود...الهی من قربون این عروس ودامادگل بشم که انقدشیکن !!ارغوان سوارماشین شدوامیردروبست...به سمت در راننده رفت وخودشم سوارشد ...ارغوان داشت به من نگاه می کرد...واسش بوس فرستادم وباهاش بای بای کردم...برام دست تکون داد...امیربوقی برام زدوماشین حرکت کرد...فیلمبرداره هم سوارماشینی شدکه چندنفردیگه هم توش بودن ودنبال ماشین عروس به راه افتاد...ارغوان بهم گفته بودکه بعدازآرایشگاه میرن آتلیه وبعدهم میرن یه باغ اطراف تهران تاعکس بگیرن...حول حوش ساعت می رسن...ساعت تا عقدشونه که توهمون تاالرمی گیرن...فامیالی خودمونی برای عقددعوتن ولی بعداز ،مهمونای دیگه هم میان وعروسی شروع میشه - ...سالم ...این کی بود؟ !به سمت صداچرخیدم وازکفشای یاروشروع کردم به باالرفتن...اُه اُه!!!کفشارونگاه!!!!دوتاکفش کالج مشکی...فدای کفشت برادر!!!چه خوش تیپی شوما !!کت وشلوارمشکی براق...به به!!!چه کت وشلوارخوش دوختی تنتونه!!چه پیرهن مردونه سفیدقشنگی...اُه!!چه سه تیغی کردی خودت و...چه قیافه توپی داری برادر...عینک دودیت توحلقم - ...گفتم سالم !!!نگاهم ودوختم به عینک دودیش وگفتم:علیک !!بچه پررو رونگاه کن چقدخونسردزل زده بهم!!گودزیالی بی ریخت توی چهره وتیپ من تغییری نمی بینی عایا؟!گفتم االن مثل این فیلماخیره خیره نگام می کنه وزیرلب میگه چه خوشگل شدی!!زکی...این آقاازبس دخترمختردیده چشماش عادت کرده...توام توهمیا!!!اصالگودزیال چرابایدبه توبگه که خوشگل شدی؟!توبه گفتن اون چه احیتاجی داری؟!خودت خوشگل هستی عزیزم...بعله - !!!بریم؟ !وبه ماشینی اشاره کردکه روبروی ساختمون پارک بود...این رادوین گودزیالکی اومدکه من متوجه نشدم؟!!تواصالتاحاالتوعمرت متوجه چیزی شدی که این بارمتوجه بشی؟ !باتعجب به ماشینه نگاه کردم وگفتم: ا!!!این که رخش اریه ...خندیدوگفت:آره...ماشینامون وعوض کردیم!!جنسیس شد مال اونا...رخشش شد مال من !!لبخندی روی لبم نشست...پس اسم 189 ماشینش جنسیس بود...جنسیس!!اسمش توحلق رادوین ...باذوق به سمت ماشین اری رفتم...درشاگردوبازکردم ونشستم...رادوینم دروبازکردوسوارشد...استارت زدوماشین ازجاپرید ...بانگاهم تمام ماشین وازنظرگذروندم...نیشم تابناگوشم بازبود...خیلی دلم واست تنگ شده بودسلطان!!!خیلی وقت بودندیده بودمت - !!!االن می خوایم کجابریم؟ ! همون طورکه باذوق ماشین ودیدمی زدم،گفتم:به نظرت کجابایدبریم؟!خب میریم تاالردیگه !!به ساعت اشاره ای کردوگفت:ساعت تازه ونیمه!!ساعت عقده...ما ساعت ونیم زودتربریم اونجابگیم چی؟!من بابای دومادم یاتوننه عروس که زودترازهمه پاشیم بریم تاالر؟ !اخمی کردم وگفتم:خب میگی چیکارکنیم؟ !پوفی کشیدودرحالیکه نگاهش به خیابون روبرو بود،گفت:نمی دونم ...زل زدم به روبروم ورفتم توفکر...تواین ساعت ونیمی که مونده چیکارکنیم؟!کجابریم؟!!بریم تاالر؟!اصالراهمون میدن که بریم؟!نمی دونم ...توهمین فکرابودم که بابشکنی که رادوین زدبه خودم اومدم...باتعجب بهش نگاه کردم تابفهمم واسه چی بشکن زده...نیشش تابناگوشش بازبود...باذوق گفت:فهمیدم چیکارکنیم !!!همچین باذوق گفت که یه لحظه فکرکردم قراره بریم کافی شاپی رستورانی چیزی کلی بهمون خوش بگذره...ازاون همه ذوق رادوین،منم ذوق زده شده بودم...باخودم گفتم االن مثل این فیلما برمیداره من و می بره یه پارکی جایی بهم بستنی وکیک و... میده .داشتم ذوق مرگ می شدم...اومدم ازش بپرسم که چه راه حلی به مخ ناقصش خطورکرده که یهو زدبغل خیابون وماشین ازحرکت وایساد !!!متعجب گفتم:چی شد؟!چراوایسادی؟ !!صندلی ماشین وتنظیم کردوهلش دادبه عقب...درحالیکه روی صندلی درازمی کشید،گفت:نگه داشتم تا یه چرت بزنیم...به جونه رهاازاول صبح دنبال کارای امیرم..دسته گل بگیر،بروماشین وببرگل فروشی،بافیلمبردارهماهنگ کن،زنگ بزن تاالرازهمه چی مطمئن شو،کوفت کن،زهرمارکن...دارم ازخستگی میمیرم...خیلی خوابم میاد...توام فک کنم خسته باشی...ازصبح توآرایشگاه بودی. پس بگیریه چرت بزن تاساعت !!!ودربرابرچشمای ازحدقه دراومده من،عینک دودیش وازروی چشمش برداشت وگذاشتش روی داشبرد.آالرم گوشیش وروی ساعت ونیم تنظیم کردوسرش وتکیه دادبه پشتی صندلی...چشماش وبست ودریه چشم به هم زدن کپه مرگش وگذاشت !!!چشمام شده بودقده دوتاپرتقال اونم ازنوع تامسون !!!همچین برگشت باذوق گفت فهمیدم چیکارکنیم که فکرکردم می خوادبرم داره ببرتم کافی شاپی رستورانی پارکی جایی...نگوآقامی خواست بزنه کنار،کپه مرگش وبذاره...مرده شورت وببرن که هیچیت به آدمیزادنرفته!!!آخه خوابیدن این همه ذوق وشوق داره که تواونقدذوق مرگ شده بودی؟!نگاه چه راحتم لم داده روصندلی کپیده!!!یعنی انقدکمبودخواب داشت که درکسری ازثانیه خوابید؟!!واالمنم امروزساعت بیدارشدم،دیشبم ساعت خوابیدم ولی مثل این گودزیال هالک خواب نیستم !!!نگاهی به چشمای بسته ولبخندروی لبش کردم...این دیوونه داره چه خوابی می بینه که اینجوری لبخندروی لباشه؟!!فکرکنم داره خوابه دوس دختراش ومی بینه...اسکله به خدا!!!شایدم داره به ریش نداشته من بدبخت می خنده!!!ببین چه راحت کپه اش وگذاشته...سنگ قبرت وبشورم الهی !!!بی 191 حوصله وکالفه نگاهم وازش گرفتم وسرم وبه پشتی صندلی تکیه دادم... خدایی خیلی خسته بودم!!دیشب تاحاالفقط :ساعت خوابیدم...حداقل یه ساعت بخوابم که توان داشته باشم تاآخرعروسی شادوسرحال باشم...دلم نمی خوادتوعروسی بهترین دوستم چرت بزنم !!نمی دونم کی وچجوری ولی باالخره خوابم برد ...باصدای آالرم گوشی رادوین ازخواب بیدارشدم...گوشیش مدام زنگ می زد...زنگش خیلی رومخ بود!!دست درازکردم وگوشیش وکه روی داشبردبود،برداشتم...آالرم وقطع کردم ونگاهی به رادوین انداختم...عین خرس کپه اش وگذاشته!!!مرده شوربرده درهرشرایطی می خوابه...حاالچه توآسانسورباشه چه توماشین اونم دقیقاروزی که عروسی بهترین رفیقشه !!حاالمن چجوری این وبیدارکنم؟!باجیغ ودادای من مگه بیدارمیشه؟ !!نگاهی به ساعت انداختم...وای شده!!!بدبخت شدیم...دیرشده!!مگه این گودزیالگوشیش وروی ونیم تنظیم نکرد؟!پس چرا االن زنگ زد؟!!نکنه این بیچاره نیم ساعته داره زنگ میزنه وماعین خرس خوابیدیم؟!دیرشد...خاک به گورم !!شروع کردم به جیغ ودادکردن:پاشو...پاشوگودزیال !!!خواب آخرت بری ایشاا !!...خودم باهمین دستام سنگ قبرت وبشورم الهی!!!بلندشو...دیرشده!!پاشو . ..علی رغم تمام جیغ ودادا ونفرین های بنده،آقارادوین حتی به اندازه یه میلی مترم جابه جانشدن...چندباردیگه هم جیغ ودادکردم ولی آقاخیال بیدارشدن نداشتن ...فکرشیطانی وخبیثی توی ذهنم جرقه زد...دستم وبردم سمت ضبط وروشنش کردم...شانس من یه آهنگ شادودوپس دوپسی درحال پخش بود...صداش وتاته زیادکردم ...یهو رادوین ازخواب پرید...شوکه ونگران گفت:چی شده؟!هان؟!صدای چی بود؟ !بیچاره کپ کرده بود...چشماش گرده شده بودورفته بودتوشوک!!حقش بود ...دستم وبه سمت ضبط درازکردم وخاموشش کردم...لبخندشیطونی زدم وگفتم:صدای این بود ...نفس راحتی کشیدودستش والی موهاش فروکرد...کالفه گفت:مرده شورت وببرن!!واسه چی صدای ضبط واونقدزیادکردی؟ !شیطون گفتم:ازاونجایی که هرچی جیغ ودادکردم توی خرس هیچ عکس العملی نشون ندادی،مجبورشدم دست به این کاربزنم...(به ساعت ماشین اشاره ای کردم وادامه دادم:)دیرشده رادی...ساعت شده !!!اخمی کردوچشم غره ای بهم رفت که اون سرش ناپیدا...ولی من اصالنترسیدم وباذوق نیشم وبازترکردم...دستش وبه سمت سوئیچ بردواستارت زدوماشین حرکت کرد ..بیشترازنصف راه ورفته بودیم...ساعت وربعه!!یعنی االن ارغوان اینارسیدن؟!!اگه من به عقد اری نرسم چی؟!اگه دیربرسم وبله گفتن بهترین دوستم ونشنوم چی؟!همش تقصیره رادوینه!!عین خرس کپه اش وگذاشت...گودزیالی بی ریخت خرس شکموی شلخته دخترباز!!!االنم واسه من بامتانت وآروم هل ک و هل ک داره رانندگی می کنه...خب یه ذره تندتربرودیگه رادی !!!اخمی کردم واشاره ای به سرعت سنج ماشنیش کردم که باسرعت تامی رفت...گفتم:نمیشه یه ذره گازبدی؟!دیرشده می فهمی؟ !بدون اینکه حرفی بزنه،اخم روی پیشونیش وغلیظ ترکردوپاش وروی پدال گازفشارداد...باچنان سرعتی رانندگی می کردکه اون سرش ناپیدا!!!داشتم خودم وخیس می کردم...خیلی تندمی رفت!!!هی به دروداشبردمی خوردم 191 وجیغ می زدم ولی رادوین اصالحواسش به من نبود...بین ماشیناالیی می کشیدوچراغ قرمزارو ردمی کرد...ماشیناهمین جوری پشت سرهم بوق می زدن وفحش های رکیک می دادن...ولی تمام حواس رادوین به رانندگیش بود...خداروشکربین راه به ترافیک نخوردیم...اگه ترافیک باشه که کارمون ساخته اس!!!نگاهی به ساعت کردم... وبیست دقیقه اس !!!یهوماشین وایساد...باتعجب به رادوین خیره شدم وگفتم:چی شد؟!چرا وایسادی؟ !اشاره ای به روبروش کردوگفت:اگه یه نگاهی به روبروت بندازی می فهمی !!متعجب سرم وچرخوندم وبادیدن تابلوی روبروم فکم چسبیدبه کف ماشین!!!وای خدا...اینجاکه تاالریه که عروسی اری توشه!!!ماکی رسیدیم اینجا؟!رادوین چجوری تونست انقدسریع رانندگی کنه؟ - !پیاده شوبریم دیگه...دیرشده !!باحرف رادوین،خیلی خونسرد نگاهم وازتابلو گرفتم ودوختم به چشماش... انگاریادم رفته بود دیرشده !!!اشاره ای به ساعتش کردکه وبیست وپنج دقیقه رونشون می داد !!!نگاهم که به ساعت افتاد،جیغ خیفی کشیدم وکیف به دست ازماشین پیاده شدم...رادوینم پیاده شدودرماشین وقفل کرد ...باعجله به سمت درورودی می دویدم...من بااون کفشای عادی که راه میرم،می خورم زمین...حاالچه برسه به این کفشاکه پاشنه اشون سانته!!!ولی افتادنم برام مهم نبود...مهم اری بود...بایدبه عقدش برسم ...بانهایت سرعتی که درتوانم بود، می دویدم ورادوینم وپشت سرم می دوید...توی راه چندباری تامرزافتادن رفتم ولی نیفتادم...چیزی نمونده بودکه به دراصلی برسم...جلوی درچندتاپله بودوبعدازاون دراصلی...داشتم ازروی پله هام ردمی شدم که یهو پای راستم گیرکردبه لبه پله...تعادلم وازدست دادم...دیگه تودلم فاتحه خودم وخونده بودم!!!خاک توسرم کنن که شب عروسی دوستمم دست اززمین خوردن برنمیدارم !!! دیگه خودم ونقش برزمین تصور می کردم که یهودستای رادوین دورکمرم حلقه شدوازافتادنم جلوگیری کرد ...باتعجب زل زدم به دستاش که دورکمرم بود...رادوین...رادوین من وگرفت تانیفتم؟!جونه رها رادوین این کاروکرد؟ !محودستای حلقه شده رادوین دورکمرم بودم که صداش توگوشم پیچید - :دوساعته به چی نگاه می کنی ؟!دیرشده!!بدو ...نگاهم متعجبم ودوختم به چشماش...حلقه دستاش دورکمرم شل شد...اخمی کردو گفت:برودیگه ...راست میگه بایدبرم!!!دیرشده ...باعجله چندتاپله باقی مونده روهم طی کردم وبه دراصلی رسیدم...دروبازکردم وخودم پرت کردم تو !!! بابازشدن در،همه مهمونابه سمت درچرخیدن ونگاهشون روی من قفل شد!!!همه جاساکت بودوهیچ صدایی نمیومد...همه باتعجب زل زده بودن به من.خیلی اوضاع افتضاحی بود!!هیچ کدوم ازاون آدمارم نمی شناختم...حس بدی داشتم که اون همه آدم خیره خیره دارن نگاهم می کنن...خب چیه چرا اینجوری نگام می کنین؟!آدم که نکشتم،دیررسیدم .داشتم دربرابرنگاه های خیره اشون ذوب می شدم که رادوین پشتم قرارگرفت...سرم وبه سمتش چرخوندم...زیرلب گفت:بروتو ...نگاهم وازش گرفتم...واردسالن شدم...رادوینم واردشدو درو پشت سرش بست...مهموناچشم ازم برداشتن وبه کارخودشون مشغول شدن !بانگاهم دنبال عروس خانوم خوشگل خودم 192 گشتم...نگاهم که خوردبهش،دیدم داره بهم چشم غره میره!!کنار امیرنشسته بودوداشت بابادبزن خودش وبادمی زد...خون خونش ومی خورد...اُه اُه!!!این چرامن واینجوری نگاه می کنه؟!!نکنه صیغه عقدوخوندن تموم شده؟!وای!!بدبخت شدم...اری خرخره ام ومی جوئه !!بالب ولوچه آویزون به سمتش رفتم...روبروش وایسادم وباناراحتی گفتم:ببخشید...نمی خواستم دیربیام...همش تقصیره - ...منه !!باشنیدن صدای رادوین به سمتش چرخیدم که پشت سرم وایساده بود...اومدکنارم وروبه امیرگفت:راس میگه تقصیرمنه...خیلی خوابم میومد...گرفتم خوابیدم...بعدچشمام وبازکردم دیدم ساعت شده !!جون عمه دوس دخترت!!!توخودت چشم خودت وبازکردی یامن به زوربازشون کردم؟!اون همه زجرکشیدم تاآقاازخواب بیدارشن،حاالهمه چی وزده به نام خودش...توخودت ازخواب بیدارشدی؟!روت وبرم بشر !!چشم غره توپی بهش رفتم...روکردم به ارغوان وگفتم:صیغه عقدوخوندین؟ !ارغوان اخم غلیظی کردوگفت:نخیر !!لبخندگشادی روی لبم نشست...اووووه...حاالچرااخم می کنی عروس خانوم؟!صیغه عقدوکه هنوز نخوندین !!امیرلبخندی زدوگفت:همین چنددیقه پیش می خواستن بخونن ولی ارغوان گفت تارهانباشه من عقدنمی کنم !!نیشم شل ترشد...یعنی ازاون بیشترنمی تونستم نیشم وبازکنم!!حس می کردم عضالت گونه ام درحال ترکیدنن!!وایساببینم...مگه گونه ام عضله داره؟!واقعا؟ !رهاچراداری چرت میگی؟!به توچه که گونه عضله داره یانه؟!االن مهم ارغوانه نه عضالت گونه !!!باذوق روی زمین زانو زدم وخودم وانداختم توبغلش وشاالپ شاالپ ماچش کردم...زیرگوشش گفتم:بداخالق نباش عروس خانوم!!عروس به این خوشگلی که اخم نمی کنه !!خودم وازبغلش بیرون کشیدم وزل زدم توچشماش...هنوزاخم کرده بود...شکلکی واسش درآوردم وشیطون گفتم:اُه اُه!!!فک نکنم بااین اخالق گندی که داری بیشترازیه هفته توخونه امیردووم بیاریا !!!اخمش محوشدولبخندکم رنگی روی لبش نشست...زل زدتوچشمام وپربغض گفت:رهاخیلی دوست دارم ...وچشماش پرازاشک شد...بی هواخودش وانداخت توبغلم ...ارغوان وتوبغلم فشاردادم وسرش وبوسیدم...امیرورادوین که باالی سرمون بودن باچشمای گردشده وفکای به زمین چسبیده نگاهمون می کردن...بقیه مهمونام باتعجب زل زده بودن به ارغوان که خودش وانداخته بودتوبغل من !!اشک توچشمام حلقه زد...دوباره سرش وبوسیدم وزیرگوشش گفتم:منم دوست دارم اری خره!!حاالگریه ات واسه چیه؟!عروس که شب عروسیش گریه نمی کنه ... ازبغلم بیرون کشیدمش وزل زدم توچشمای اشکیش...لبخندمهربونی بهش زدم وازتوی کیفم دستمال کاغذی درآوردم...اشکاش وپاک کردم وگفتم:دیگه گریه نکنیا!!آفرین ... وپیشونیش وبوسیدم وازجام بلندشدم ...باذوق روبه عاقدگفتم:بخونیدحاج آقا!!بخونید ... عاقده سری تکون دادوروبه بابای ارغوان ومردی که کنارش بود(که احتمال می دادم بابای امیرباشه)گفت:بخونم؟ !اونام موافقت کردن وهمه سکوت کردن ...نگاهم خوردبه عموپرویزکه باهمون مرده که به احتمال زیادبابای امیره،درحال صحبت بود...سری واسش تکون دادم وباحرکات لب باهاش سالم وعلیک کردم...اونم بالبخند روی لبش 193 جوابم وداد ...یهو سعیدوبابک ازالبه الی مهمونا،پیداشون شدواومدن سمت ما...سعیدشادوشنگول به همه سالم کردوشروع کردسربه سرامیرگذاشتن...صدای خنده های امیرورادوین وسعیدسکوت تاالرومی شکست...بابک بارادوین وامیردست دادوبه سمت ارغوان اومد...سالم کردوبهش تبریک گفت...به من که رسید،نگاه غمگینی بهم انداخت وزیرلب سالم کرد...جواب سالمش ودادم.نگاهش وازم گرفت وبه سمت سعیدورفت وکنارش وایساد...خیلی ناراحت بود!!رادوین وسعیدوامیرمی خندیدن وباهم شوخی می کردن ولی بابک فقط نگاهشون می کردوگاهی لبخندکمرنگی روی لبش می نشست...قیافه ناراحت بابک،حالم ودپ کرد...عذاب وجدان داشتم...شایدمن مسبب ناراحتیشم...شایداگه بهش نمی گفتم که ازش خوشم نمیاد،االن انقدداغون نبود...یعنی چی؟!من به بابک دروغ می گفتم وسرنوشت خودم وسیاه می کردم که ناراحتش نکنم؟!گوربابای ناراحتی بابک...اصالبه من چه؟!نمی تونستم ازسردلسوزی آینده خودم وخراب کنم که!!!اصالخوب شدکه راستش وبهش گفتم ...برای اینکه از اون حالت بیرون بیام،به سمت کله قندایی رفتم که باالی سرعروس دامادمی سابنشون...کیفم وگذاشتم روی میزی که کنارم بودوکله قندبه دست باالی سراری اینا وایسادم...دوتادختردیگه ام که من هیچ کدومشون ونمی شناختم،یه پارچه باالی سرعروس ودامادگرفتن...همه مهمونادورمون جمع شدن...رادوین کنارامیروسعیدوبابک وایساده بودوحتی نیم نگاهیم به من نمی کرد!!به درک که به من نگاه نمی کنه...مگه من منتظرنگاه اونم؟!ایش !!نگاهم وازرادوین گرفتم ودوختم به عاقد...تک سرفه ای کردوشروع کردبه خوندن صیغه عقد...منم باذوق شروع کردم به قندسابیدن : نُسَر غَبَعن تی نتی، َف َل ف ّم ال نی ... دوشیزه مکرمه سر کار ِّنکاُحَمنُسَیَس خانوم ارغوان َ همتی آیا بنده وکیلم شمارا با مهریه ی ... به عقد دائم آقای امیر خالقی در بیاورم؟ ذوق زده گفتم:عروس رفته گل بچینه !!این وکه گفتم رادوین زل زدبهم وپوزخندی روی لبش نشست...پوزخندی بهش زدم ونگاهم وازش گرفتم...پسره چلغوز!!!خب مگه من چی گفتم که پوزخندمی زنه؟!گفتم عروس رفته گل بچینه...خب سرهمه سفره عقداهمین ومیگن دیگه ...بیخیال رادوین شدم وزل زدم به ارغوان...لبخندی روی لبش بودونگاهش به قرآنی بودکه روی پاش قرارداشت...امیرم لبخندبرلب،به قرآن خیره شده بود...آخی!!چقدبهم میاین...قربونتون برم من !!عاقد داشت می خوند :سر کار خانوم ارغوان همتی آیا بنده وکیلم شمارا با مهریه ی معلوم به عقد آقای امیر خالقی در بیاورم؟ به اینجاش که رسید،من گفتم:عروس رفته گالب بیاره !!ودوباره نگاه خیره رادوین وپوزخندروی لبش وبی محلی من !!عاقدادامه داد : برای بار سوم میپرسم آیا بنده وکیلم؟ بالبخندگشادی روی لبم گفتم:عروس خانوم زیرلفظی می خواد !!وصدای دست وجیغ وسوت فضای تاالروپرکرد...مامان امیربه سمت ارغوان اومدوسرش وبوسید...اولین باربودکه مامان امیرومی دیدم!!ظاهرا که زن خوب ومهربونی به نظرمی رسید .ازتویه جعبه سرویس طالیی بیرون آورد...دستبندارغوان ودستش کرد...گوشواره روهم گوشش کردوگردنبندش 194 ودورگردنش بست..سرویسش خیلی نازبود !!مامان امیربالبخندی روی لبش گفت:خوش بخت بشی عروس گلم ...ارغوان لبخندزد...مامان امیربوسه ای روی گونه اش نشوندوبه سمت امیررفت...اونم بوسیدوبه جای خودش برگشت ...بعدازرفتن مامان امیر،ارغوان نگاهش وازقرآن گرفت ودوخت به چشمای امیر...لبخندامیرپرنگ ترشد...عاشقونه زل زده بوده به ارغوان...ارغوان لبخندمهربونی بهش زدوگفت:بااجازه پدرومادرم وبزرگترا بله !!صدای دست وجیغ وسوت جمعیت،فضاروپرکرده بود...باالخره امیرم بله رو داد !قندارو روی میزی که کنارم بودگذاشتم...به ارغوان خیره شدم...اری عروس شده؟!ارغوان زن امیرشد؟!دوست من؟!ارغوان من؟!آبجی من؟!دلم واست تنگ میشه اری...می ترسم باازدواج باامیرهمه من وفراموش کنی...دیگه سراغی ازم نگیری...دیگه من ونبینی!!ارغوان دلم واست تنگ میشه...ولی...ولی واست خیلی خوشحالم!!خوشبخت بشی قربونت برم ...اشک توچشمام حلقه زده بود... اشک شوق بود!!همه دست می زدن ولی من باچشمای پرازاشک زل زده بودم به ارغوان...واست خوشحالم عزیزم !!!مامان ارغوان به سمتشون اومدوجعبه های خوشگلی که حلقه نامزدیشون توش بودوگذاشت روی میزعقد...امیردست درازکردوحلقه ارغوان وازجعبه بیرون آورد...دست چپ ارغوان وگرفت تودستش وحلقه رودستش کرد...جفتشون بانگاه های عاشقونه زل زده بودن به هم دیگه...صدای دست وجیغ وسوت توی فضاپیچید...ارغوان حلقه امیروازجعبه بیرون آورد...بالبخندی روی لبش حلقه روکرددست امیرکرد...دوباره صدای جیغ وسوت وهلهله زنافضای سالن وپرکرد ... عاقدبه سمتشون اومدویه سری کاغذبهشون دادتاامضاکنن...امیروارغوان شروع کردن به امضاکردن...زل زدم به اری...لبخندی روی لبش بود...الهی من فدای اون لبخندقشنگت بشم اری جونم!!خوشحالم برات خواهری...قربونت بشه رهاکه عروس شدی ...دستی به چشمام کشیدم واشکم وپاک کردم...شب عروسی ارغوانه...من نبایدگریه کنم...آجی گلم داره عروس میشه .لبخندی روی لبم نشست ...امضاکردن اری ایناکه تموم شد،کادو دادن فامیالشروع شد...امیروارغوان وایساده وبودن ومهمونابه سمتشون میومدن وباماچ وبغل وبوسه بهشون تبریک می گفتن...به سمت کیفم رفتم وادکلن ودستبندی که برای امیر وارغوان خریده بودم وبیرون آوردم...به سمتشون رفتم وروبروی ارغوان وایسادم...زل زدم بهش ولبخندگشادی روی لبم نشست...اونم لبخندزد...خودم وانداختم توبغلش وبوسیدمش...زیرگوشش گفتم:خوشبخت بشی خواهری ...من وازآغوش خودش بیرون کشیدوزل زدتوچشمام...زیرلب گفت:مرسی...(وباشوخی ادامه داد:)توکی عروس میشی که من بیام هی هی ماچت کنم بهت تبریک بگم؟ !لبخندشیطونی زدم وگفتم:کی میادمن وبگیره بابا؟!من تاآخرعمرم بیخ ریش ننه بابامم !!خندید...منم خندیدم...دستبندی که براش خریده بودم وازتوی جعبه اش بیرون آوردم وگفتم:زودتندسریع دستت وبیارجلو ...دستش وجلوآورد...دستبندودستش کردم وگفتم:اینم کادوی خوشگل رهاخانوم به اری خل وچل !!لبخندی زدومن وتوآغوشش کشید...گفت:زحمت کشیدی خواهری...قربونت بشم...خیلی نازه...دست گلت 195 دردنکنه ...گونه اش وبوسیدم وخودم وازبغلش بیرون کشیدم...باشوخی وخنده گفتم:قابلت ونداره عزیزم!این کادوازطرف من ومامان وباباواشکان وساراس...نمی دونی مامان چقددلش می خواست توعروسیت باشه...بهم سفارش کردکه یه عالمه ماچت کنم وبهت تبریک بگم ...چندبارپشت سرهم گونه اش وبوسیدم وگفتم:تبریک عروس خانوم گل !!!ارغوان بغض کردوگفت:کاش خاله مریم وعمومسعودواشکان وسارا اینجابودن...دلم واسشون تنگ شده .اشک توچشمام حلقه زده بود.زیرلب گفتم:منم دلم واسشون تنگ شده ...برای اینکه گریه ارغوان ودرنیارم،لبخندی زدم وباشوخی وخنده گفتم:دیگه بحث واحساسیش نکن اری جون...من دیگه برم...انقدمن وتو زرت زرت هم دیگه روبغل کردیم،همه شاکی شدن!!بقیه هم می خوان بیان به عروس خوشگلمون کادوبدن دیگه...من برم که جا واسه بقیه بازبشه !!لبخندش پررنگ ترشد...چشمکی بهش زدم وازش فاصله گرفتم...به سمت امیررفتم که داشت بایه آقایی روبوسی می کرد...صبرکردم تاخوش بش اون آقاهه تموم بشه...اون که رفت،روبروی امیر وایسادم وبالبخندی روی لبم گفتم:خوشبخت بشین ایشاا...!!!به پای هم پیربشین ... لبخندی بهم زدوگفت:مرسی...ممنون !!شیطون گفتم:ولی خدایی عجب دختری وتورکردیا!!توکل دنیابگردی لنگه ارغوان پیدانمی کنی...ازبس که خانوم وخوشگل وباکماالته !!خندیدوگفت:اون که صدالبته !!!بالبخندی روی لبم،ادکلن وکه تویه جعبه خوشگل بود،به سمتش گرفتم وگفتم:اینم کادوی ناقابل من برای عرض تبریک !!ادکلن وازدستم گرفت ومهربون گفت:چرازحمت کشیدی؟!دستت دردنکنه...ممنون ...لبخندی زدم وگفتم:خواهش می کنم...ناقابله ...لبخندامیرپررنگ ترشدودهن بازکردتاچیزی بگه که یهو بازوی من به وسیله یکی کشیده شد !!!درکسری ازثانیه،یکی بازوم وکشیدومن وازجمعیتی که دورعروس ودامادبودن،بیرون آورد...همچین بازوم وکشیدکه دستم ازجاکنده شد!!!آدمم انقدوحشی؟!کدوم خری این کاروکرده؟ !اخم غلیظی روی پیشونیم نشسته بود...سرم وبلندکردم تاحساب کسی که دستم وازجاکنده روبرسم که چشمم خوردبه یه جفت چشم عسلی ...امااین بار رادوین نبود...چشماهمون چشمابودن ولی یارو زن بود!!!یه زن تقریبا :ساله باپوست سفید...چشمای درشت عسلی که کپ چشمای رادوین بودن!!اصاالنگارچشمای رادوین وکنده بودن گذاشته بودن توصورت این خانومه...ابروهای کمونی وخوشگل...بینی کوچیک وقلمی...لب قلوه ای خوشگلی که حاالیه لبخندروش بود...درکل خانومه خیلی خوشگل ونازبود!!!یه کت ودامن شیک وتروتمیزپوشیده بودوباذوق زل زده بودبه من!!! وا!!!خداعقل بده...این چرا اینجوری به من نگاه میکنه؟!ازهمچین خانوم خوشگل وشیک وخوش تیپی بعیده که انقدوحشی وهیزباشه!!!چرا اینجوری داره من وبانگاهش می خوره؟!نکنه ازاون زنای هیزه؟!!اصالچراچشماش کپ چشمای رادوینه؟!نکنه ازفامیالی رادی گودزیالس؟!وای خدایانه...خودش کم بودکه حاالفامیالشم اضافه شدن؟ !!زنه درحالیکه نیشش تابناگوشش بازبود،باذوق گفت:شمابایدرهاجان باشی درسته؟ !جانم؟!این من و ازکجامی شناسه؟!!چه جانی هم گذاشته کناراسمم...رهاجانت توحلقم !!!اخمم وغلیظ ترکردم 196 وگفتم:بله...من رهام ولی فکرنمی کنم شماروبشناسم ...دستش وبه سمتم درازکردوبالبخندمهربونی روی لبش گفت:من رعنام...مادر رادوین ... چی؟!!!مادررادوین؟!توننه گودزیالیی؟!جان من؟!پس چراانقدجوونی؟!!!خدابده ازاین ننه ها!!!پس بگوچراچشماتون کپ همه...چشماتون باهم مونمیزنه...هم رنگش،هم فرم وحالتش !!!حاالبیخیال این حرفا... ننه رادوین بامن چی کارداره که اونجوری بازوی من وکشیدواالنم بانیش باز زل زده بهم؟!ایناخونوادگی عادت دارن که دست ملت وازجابکنن؟!اینم مثل پسر اسکلش عادت داره ازسیستم کشش دست استفاده کنه!؟؟!؟ !! اخمم محوشدوبه زورلبخندمصنوعی زدم...خب ضایع اس حاالکه فهمیدم این خانوم بسیارزیباوشیک وخوش تیپ وبه غایت وحشی ننه رادوینه،بازم اخم کنم !!دستم وبه سمتش درازکردم وباهاش دست دادم...درحالیکه نهایت سعیم ومی کردم تالحنم مودب باشه گفتم:وای ببخشید!!معذرت می خوام که اولش به جانیاوردم...ازآشناییتون خوشبختم خانوم رستگار !!مهربون گفت:منم خوشبختم عزیز دلم...بامن راحت باش دخترم...بهم بگورعنا !!!زکی!!!!توحداقل سال ازمن بزرگتری،بعداون وقت من بیام بهت بگم رعنا؟! همینم مونده پس فردا رادوین من بیاد خر وبگیره بگه چرامامانم وبااسم کوچیک صدازدی ...لبخندی زدم وگفتم:کاری بامن داشتین که ...خواستم بگم من وکشیدین.دیدم ضایع اس...برگشتم گفتم - :من واحضارکردین؟ !احضارم توحلق رادوین - !!!نه عزیزم...فقط خواستم ببینم این رهاخانومی که رادوین انقدازش تعریف می کنه کیه !!!چی؟!!!!رادوین پیش توازمن تعریف کرده؟؟!ازچ ی من واست تعریف کرده؟!ازپنچرکردن ماشینش؟!از زرت زرت افتادن وکتلت شدنم؟!!ازپرروییم؟!از گودزیال گودزیال گفتنم؟!خدانکشتت رادوین...چراازمن پیش ننه ات تعریف کردی؟ ! درحالیکه تمام سعیم ومی کردم تا ازکوره درنرم،لبخندمصنوعیم وپررنگ تر کردم وگفتم:آقارادوین خیلی به من لطف دارن(جون عمه ام!!)حاالدرموردمن چی بهتون گفتن؟ !خنده ای کردوگفت:بماند !!!وای!!!!!گاوم زایید...اونم نه یه قلو،نه دوقلو،شوصون قلو!!همچین باخنده گفت بماندکه انگار ازهمه گندکاریای منه گوربه گورشده خبرداره...وقتی ننه رادوین من وانقدخوب می شناسه پس یعنی کل فک وفامیلش دورادور بامن آشناهستن دیگه !!دستم وگرفت تودستاش ومن وبه سمت صندلی هایی که برای مهمونابودن،هدایت کرد...من وروی صندلی نشوندوخودشم کنارم نشست..دستش وگذاشت روی دستم ومهربون گفت:خب تعریف کن ببینم...جات توخونه جدیدت خوبه؟!مشکلی نداری؟!رادوین اذیتت نمی کنه؟ !سرم وانداختم پایین ودرحالیکه باانگشتای دستم بازی می کردم،گفتم:آره همه چی خوبه...نه اتفاقا...آقارادوین خیلی به من لطف دارن...خیلی به فکرمن !!جون عمه ی ننه رادوین!!!رادی به تولطف داره؟!به فکرتوئه؟!!زرشک!!!هیشکیم نه رادوین...فکرکن یه درصد - !!!ازمن خجالت می کشی عزیزم؟ !سرم وبااآلرودم وبه چشمای خوش رنگش زل زدم...گفتم:نه - ...پس چرانگاهم نمی کنی وسرت میندازی پایین؟!بامن راحت باش دخترگلم!!اگه رادوین اذیتت می کنه بهم بگوتابرم گوشش وبپیچونم ...خندیدم وچیزی نگفتم...خندید...زیرلب گفت:بهت نمی 197 خوره اونقدی که رادوین تعریف می کنه شیطون باشی!!خیلی ساکتی ...یاقمربنی هاشم!!!رادی خره چی ازمن به ننه اش گفته؟!نکنه همه گندکاریاوحاضرجوابیام وبهش گفته؟!!بچه ننه لوسُنُنر!!!معلومه ازاون پسراییه که همه چی ومی برن صاف میذارن کف دست ننه اشون - !!!اینجوری نگاش نکنین مامان...به وقتش همچین زبون درمیاره وحاضرجوابی می کنه که من ومیذاره توجیب کوچیکش !!اول صداش اومدوبعدتصویرش...باقدمای آروم به سمت مااومدوکنارمامانش نشست...لبخندی زدوگفت:مامان گلم چطوره؟!خوبی خانومی؟ !مامانش خندیدوگفت:خوبم پسرم...قربونت برم الهی !!اوق اوق!!!مادروپسرچه دل وقلوه ای باهم ردوبدل می کنن باهم!!همچین قربون صدقه هم میرن که یکی ندونه فکرمیکنه دوس دختردوس پسرن !!!داشتم باالمیاوردم!!!ا چرا انقد واسه هم دیگه هندونه قاچ می کنن؟!! انقدبدم میادازاین چندش بازیا ...ازجام بلندشدم وروبروی مامانش وایسادم...لبخندی زدم وگفتم:من دیگه میرم رعناجون ...مامانش ازجاش بلندشدوگفت:کجاعزیزم؟!حاال نشسته بودی ...اشاره ای به لباسام کردم وگفتم:من هنوزلباسام وعوض نکردم...اگه اجازه بدین برم لباس بپوشم ... لبخندی زدومن وتوآغوشش کشید...وقتی توآغوشش بودم،نگاهم افتادبه رادوین که باپوزخندی روی لبش،روی صندلی نشسته بودوزل زده بودبه من...پشت چشمی واسش نازک کردم ونگاهم وازش گرفتم ...رعناجون من وازآغوشش بیرون کشیدوبوسه ای روی گونه ام نشوند...منم گونه اش وبوسیدم وگفتم:خداحافظ - ...خداحافظ گلم ...لبخندی زدم وبی توجه به رادوین ازشون فاصله گرفتم...به سمت کیفم رفتم که روی میزکنارسفره عقد قرارداشت...نگاهی به امیروارغوان انداختم...بیچاره هاهنوزمشغول روبوسی واحوال پرسی بودن!!!دهنشون سرویس شدبابابسه !!!کیفم وبرداشتم وباچشمم دنبال اتاقی که لباساروتوش عوض می کنن،گشتم وپیداش کردم...به سمتش رفتم و واردشدم...کسی توش نبود...چون هنوز بیشترمهمونانیومده بودن .کیفم وگذاشتم روی میزی که کنارآینه بودومانتو وشالم ودرآوردم...گذاشتمشون توی کیفم وازتوش شال بنفشی که بارنگ تاج وسایه وکفشم ست بود،بیرون آوردم...شال وانداختم روی دوشم تادل وروده ام نریزه بیرون...رژلب قرمزجیگریم وازتوی کیفم بیرون آوردم وروبروی آینه وایسادم...رژلب وبه لبم مالیدم...وای چه جیگرشدم!!بوس بوس به خودم ...واسه خودم یه بوس فرستادم وزل زده به لبم...المصب چه لبی شده ها!!آدم می خواددرسته بخورتش... هه!!!خاک عالم توسرهیزت کنن...توی گوربه گورشده به لب خودتم رحم نمی کنی؟!!خخخخخ نگاهم وازلبم گرفتم ونگاه کلی به سرتاپام انداختم...همه چی خوبه...لبخندی به تصویرخودم توی آینه زدم و زیپ کیفم بستم وگذاشتمش روی میزوبه سمت درخروجی رفتم ...همین که ازاتاق بیرون اومدم،باآرتان چشم توچشم شدم!!!وای بدبخت شدم...این دوباره می خوادهیزبازی دربیاره؟!!نه توروخدا !!! فاصله زیادی باهم نداشتیم...باقدمای بلندفاصله بینمون وطی کردوروبروم وایساد...آرتانم مثل رادوین یه کت وشلوارمشکی پوشیده بودمنتهی باپیرهن کرم...یه کراوات ساده قهوه ایم زده بود...باکفشای مردونه مشکی...درکل تیپش خوب بود ...زل 198 زدتوچشمام وبالبخندی روی لبش گفت:به!!!سالم خانوم کوچولو ...دوباره به من گفت خانوم کوچولو !!!اخمی کردم و گفتم من خانوم کوچولونیستم ... گفت:می دونم...توخانوم کوچولونیستی!!نیازی به گفتن نیس خوشگل خانوم .یه دفعه چشمم خوردبه رادوین...درفاصله دورترازماتوجمع تادخترجلف وایساده بودوزل زده بودبه من!!!همچین بااخم نگاهم می کردکه انگارآدم کشتم !!پوزخندی بهش زدم ونگاهم وازش گرفتم بعدش بالبخندی روی لبم گفتم:خوبی آرتان؟ !لبخندی زدوگفت: ای بدک نیستم!!توچطوری رها خانومی؟ - !منم بدنیستم ...دستمو گرفت ومن وبه سمت صندلی که روبروی همون اتاقه بود،هدایت کرد...من وروی صندلی نشوندوخودشم کنارم نشست...زل زدتوچشمام وناراحت وغمگین گفت:خیلی ازاتفاقی که برای سارا افتاد متاسفم...شماره اشکان وکه تو داده بودی به ارغوان،ازش گرفتم وبه اشکان زنگ زدم...خیلی پکره!!داره داغون میشه ...ونگاهش وازم گرفت ودوخت به روبروش ...آه پرسوزی کشیدم وپربغض گفتم:آره...حال داداشم خیلی بده...خیلی !!نگاهش ودوخت به چشمام ومهربون گفت:مگه آرتان مرده که اینجوری آه می کشی وبغض می کنی؟!نبینم ناراحتیت ورهاخانومی...انقدخودت واذیت نکن...خیلی نگرانتم ...اوهو!!!چه مهربون شدی تویهو !!!مرده و زنده آرتان چه فرقی به حال من داره؟!!مگه تواین چندماه که من تنهابودم آرتان خان چندباراومدن پیشم یابهم زنگ زدم؟!بروکناربذاربادبیاد بابا....چرا الکی قمپزدرمی کنی و واسه من تیریپ دلسوزی میای؟ !!اخمی کردم ودلخورگفتم:آره...ازسرزدناوا حوال پرسیای مداومت تواین چندماه کامالمشخصه که نگرانمی !!لبخندمهربونی زدوگفت:اخم نکن رهایی...اخم بهت نمیاد!!به جون رهاتواین چندماه سرم خیلی شلوغ بود...خیلی نگرانت بودم ولی وقت نکردم بیام پیشت(ونگاهش وازم گرفت وسرش وانداخت پایین وادامه داد:)جدا ازدرگیربودنم تواین مدت،خودم صالح دونستم که یه مدت پیشت نباشم ونبینمت تابتونم تکلیفم وباخودم وخودت روشن کنم ...مثل بچه خنگاگفتم:چی؟!تکلیف؟!!من وتوچه تکلیفی باهم داریم که تومی خواستی روشنش کنی؟ !سرش وبااآلوردوخیره شدتوچشمام...گفت:دارم میرم رها ...متعجب گفتم:کجا؟ - !پاریس...این مدت دنبال کارای اقامتم بودم...راستش دیگه ازاینجاخسته شدم.می دونی توایران جای پیشرفت نیس...می خوام برم اونجاوادامه تحصیل بدم.می خوام دکترام واونجابگیرم...برای رشته ای مثل مهندسی کامپیوتراینجا زیادکارنیس...می خوام برم اونجاوبعدازگرفتن مدرک دکترام کارکنم ...خاک توسروطن فروشت کنن!!اشکانم مهندسی کامپیوترخونده وتویه شرکت کارمی کرد...چطورواسه اون کارهس واسه تونیس؟!چرت نگوبابا...تودلت هوای فرنگستون کرده.ربطیم به کاروادامه تحصیل واین مزخرفات نداره...انقدبدم میادازآدمایی که واسه خارج رفتنشون بهونه درس وکارو وسط می کشن!!خب مثل آدم بگودلم می خوادبرم خارج...دیگه این چرت وپرتاواسه چیه؟ !برخالف حرفایی که تودلم زدم،چیزی به آرتان نگفتم...آدم نفهم که حرف سرش نمیشه...حاالتوهی بگو،توگوشش نمیره که !!!درحالیکه زل زده بودتوچشمام،آروم وشمرده شمرده گفت:اما...اماقبل ازرفتنم می خوام بهت یه چیزی 199 وبگم...اینجاوتواین شرایط نمی تونم حرفم وبهت بزنم.یه روزآدرست وازارغوان می گیرم ومیام خونه ات وباهات صحبت می کنم...باشه؟ !اینم خله ها!!!شب تولداشکان می خواست یه چیزی وبهم بگه ولی نگفت...حاالم که یه روزمی خوادبیادخونه ام یه چیزی وبهم بگه...خب چراانقدتفره میری؟!مثل آدم زرت وبزن دیگه بابا !!!اخمی کردم وگفتم:نمیشه همین االن بگی؟ !لبخندی زدوگفت:نه نمیشه ...پوفی کشیدم وگفتم:باشه پس منتظرتم ...دهن بازکردتاچیزی بگه که یه پسری به سمتش اومدوصداش کرد - : آرتان یه دیقه میای؟ !روبه پسره گفت:االن میام ...روکرد به من وبایه لبخندمهربون روی لبش گفت:پس میام باهم حرف بزنیم...االن بایدبرم گلم ...ودرکسری ازثانیه به همراه رفیقش غیب شد !!!بعد تو فکر رفتم وزیرلب داشتم به آرتان فحش می دادم که نگاهم بانگاه عصبی رادوین برخوردکردکه داشت باقدمای بلندومحکم به سمتم میومد ...!!باالخره بهم رسیدو روبروم وایساد...ازجام بلندشدم وروبروش وایسادم...زل زدم توچشمای عسلیش که حااالزعصبانیت به خون نشسته بودن !اخم غلیظی روی پیشونیش بودوفکش منقبض شده بود...باصدایی که ازالی دندونای بهم فشرده اش بیرون میومد،گفت:این پسره خرکی بود؟ !پوزخندی زدم وگفتم:خربابای ارغوان !! دادزد:کجای لحن من به شوخی می خوردکه توباشوخی جوابم ودادی؟ !شونه ای باال انداختم وخونسردگفتم:شوخی نکردم...خب این خره،پسرعموپرویز،بابای ارغوان،بود دیگه!!آرتان...داداش بزرگترارغوان - ...اون وخ این آقاآرتان :ساعت داشت به توچی می گفت؟ !اخمی کردم وگفتم:فکرنمی کنم به توربطی داشته باشه !!چنان دادی زدکه چهارستون بدنم لرزید:ربط داره...خیلیم ربط داره!!بابات توروسپرده دست دایی من...دایی منم این مسئولیت وداده به من...می فهمی؟!من مسئولتم؟!بفهم!!!جواب من وبده ...بالحن آرومی گفتم:هیچی نمی گفت...داشت درموردکارودرس ودانشگاه واینجورچیزاحرف می زد ...پوزخندی زدوباصدای بلندی گفت:منم که خرم!!!داشت درموردکارودرس ودانشگاه حرف می زدکه بغلت کردومدام زل زده بودتوچشمات وتهشم ماچت کرد؟!!آره؟ !اوووه!!!این بچه چه دقتی داشته بزنم به تخته...تک تک لحظه هارودیده...اصالبه این ی منه که سرم دادمی زنه وازم چه که تمام مدت داشته من ومی پاییده؟!!رادی گودزیالک توضیح می خواد؟ !اخمی کردم وعصبانی گفتم:بی خودسرمن دادنزن...من نه دوس دخترتم نه خواهرت نه زنت که هری چی دلت خواست بهم بگی ومنم عین بز نگات کنم!!من رهام...رهاشایان!!کسی که خودت خوب می شناسیش...من روپای خودم وایمیستم وکسیم حق نداره بهم بگه چیکارکنم وچیکارنکنم!!به توهیچ ربطی نداره که آرتان داشت بهم چی می گفت...چندماهه همسایه ام شدی،هوابرت داشته؟!فکرکردی حاالچون همسایه امی بایدسرم دادبزنی وهرچی که دلت خواست بگی؟!نخیرآقای رستگار!!توبزرگترمن نیستی که بخوای واسم دادوبیدادراه بندازی وازم توضیح بخوای،من خودم هم بابادادرم هم داداش!!پس تویکی بهتره توکارام دخالت نکنی...درسته مسئولیتم به عهده توئه ولی توهیچ حقی نداری که چکم کنی وازم توضیح بخوای!!پس پاشو بروبه دختربازیت برس وکاری به کارم نداشته باش .وبدون 211 اینکه منتظرجوابش بمونم،ازکنارش ردشدم وبه سمت خاله پروانه،مامان ارغوان، رفتم تاباهاش حال واحوال کنم ...عروسی تقریباتموم شده بود...همه مهموناازتاالربیرون اومده بودن ومنتظربودن تاماشین عروس راه بیفته ودنبالش کارناوال راه بندازن...من میمیرم واسه این قسمت ازعروسی!!خیلی توپه!!!انقد رقصیده بودم که کف پاهام زوق زوق می کردولی به خاطراری هم که شده تاتهش هستم ...باذوق وشوق مانتوم وپوشیدم وشالمم سرم کردم.کیف به دست ازاتاقی که مخصوص تعویض لباس بود،بیرون اومدم...به جزچندنفری که داشتن به امیروارغوان تبریک می گفتن،کس دیگه ای توی تاالرنمونده بود...به سمت ارغوان رفتم وبهش گفتم که دم درمنتظرم تابیان وباهم بریم جیغ ورقص وصفا!!!باخنده وشوخی ازش جداشدم وبه سمت درورودی تاالر رفتم...دروکه بازکردم،نگاهم خورد به رادوین وسعیدکه پایین پله هاوایساده بودن وباهم حرف می زدن ولی بابک نبود !!نگاه رادوین که به من افتاد،اخم غلیظی روی پیشونیش نشست وروش وازم گرفت...انگارازدستم دلخوربود...بدجورقهوه ایش کرده بودم!!!خب تقصیرخودش بود...واسه چی الکی تومسائل شخصی من دخالت می کنه؟!اصالخوب کردم که بهش توپیدم ...نگاهم وازرادوین گرفتم وخواستم ازپله هاپایین برم که چشمم خوردبه آرتان!!!دقیقادرنقظه مقابل و روبروی رادوین وسعید،بارفیقاش کنارپله وایساده بودوحرف میزد...نگاهش که به من افتاد،لبخندمهربونی زدوسری واسم تکون داد... اجبار ازسر لبخندی بهش زدم وسری تکون دادم ...نگاهم وازآرتان گرفتم ودوختم به پله های روبروم...خدایاخودت این پله هارو ختم به خیرکن!!!اگه بیفتم زمین جلوی سعیدورفیقای آرتان خیط میشم...حااآلرتان ورادوین عیبی ندارن،ازخودمونن ولی سعیدو رفیقای آرتان نه !!باترس ولرزقدم اول و برداشتم وازپله اول پایین اومدم...می خواستم ازپله دومم بیام پایین که یهونمی دونم چی شدوپاشنه پام به کجاگیرکردکه تعادلم وازدست دادم وپاهام رفت روهوا...این دفعه دیگه قطع به یقین میفتم زمین وکتلت میشم...هیچ انتظاریم ازکسی نداشتم که َبت َمن بازی دربیاره وبیادنجاتم بده...چشمام وبستم منتظرموندم که باکله بخورم زمین...حداقل اینجوری قیافه های رفیقای آرتان وسعیدونمی بینم که دارن مسخره ام می کنن...خاک توسرخرم کنن که بااون همه دقتی که توپایین اومدن ازپله هابه خرج دادم، بازم دارم پخش زمین میشم...وای خدایا لباسام پاره پوره نشه؟!!ای خاک توگورم کنم ایشاا...!!!خودم سنگ قبرخودم وبشورم ...خدایی دیگه هیچی نمونده بودکه سرم بازمین برخوردکنه که یکی دستمو گرفت ..وای خدایاشکرت...نزدیک بودجلوی همه خیط بشما!!!!خدایاخیلی مخلصم که نذاشتی شب عروسی بهترین رفیقم بالباسای پاره وپوره برم دنبال ماشین عروس!!حااالین آقای بت من کی بود؟ !چشمام وبازکردم ونگاهم روی چشمای عسلی رادوین که ازعصبانیت سرخ شده بود،افتاد...بااخم غلیظی روی پیشونیش کنارسعید وایساده بودوزل زده بودبهم...پس وقتی رادوین جلوم وایساده واونجوری عصبانی بهم خیره شده،شخص مذکورکسی نمی تونه باشه جزآرتان !!!قیافه ام مچاله شد.. خب آقای بت من،من ونجات دادی دیگه بسه!!ولمون کن بذاربریم به 211 کاروزندگیمون برسیم ...به سختی خودم ازش دور کردم ..توچشماش خیره شدم وگفتم:ببخشید ...چشماش خیره خیره نگاهم می کردن...لبخندمحوی زدوحلقه شل وشل ترشد...کاماالزآغوشش بیرون اومدم وبااخم غلیظی روی پیشونیم گفتم:مرسی ...خدایی این مرسی من ازهزارتافحشم بدتربود...حقشه پسره چلغوزهیز!!!این همه به خاطراینکه داداش اریه،مراعات کردم ولی انگارنه انگار!!!هرچی می گذره پرروترو وقیح ترمیشه ...روم وازش برگردوندم ونگاهم به نگاه عصبی رادوین گره خورد... خیلی سریع نگاهش وازم دزدیدوزیرلب غرید:من میرم توماشین...(عصبی به آرتان اشاره کردوادامه داد:)کارت تموم شدبیا !!!ورفت ...سعیدوآرتان ورفیقاش متعجب زل زده بودبهم...خب چیه؟!مگه تقصیرمن بودکه آرتان من وگرفت ونذاشت بیفتم؟!!کاش کمکم نمی کردومیذاشت بیفتم خبرمرگم،مخم بخوره به زمین ضربه مغزی بشم بمیرم!!!واال...اصالخو د آرتان چرا اینجوری نگاهم می کنه؟ !آرتان اخمی کردوبه رادوین که حاالپشتش به مابودوداشت به سمت ماشین می رفت،اشاره کردوگفت:این پسره کی بود؟ !عصبی گفتم:این پسره اسم داره آقاآرتان...اسمشم رادوینه!!خیلیم آقای محترم وباشخصیته ...پوزخندی زدوگفت: ا؟!! اون وخ این آقای محترم وباشخصیت چه نسبتی باتوداره که انقدراحت باهات حرف می زنه؟ !اخمی کردم وعصبی ترازقبل گفتم:رادوین همسایه منه...درنبودخونوادمم مراقبمه...بابام من وسپرده دست اون...گفتم درجریان باشین!!بااجازه !!!وبی توجه به نگاه های عصبی آرتان وچشمای گردشده وفکای به زمین چسبیده سعیدورفیقای آرتان،ازکنارشون گذشتم وبه سمت ماشین رادوین رفتم.کالفه وعصبی پاهام وبه زمین می کوبیدم ...آرتان خیلی بی شعوره...هی هیچی بهش نمی گم هی پرروترمیشه!!اون ازاون نگاه های هیزش،اون ازبغل کردنش،اون ازماچش،اینم ازهمین چنددقیقه پیش که چسبیده بودبهم و ولم نمی کرد!!هرچی مراعات می کنم انگارنه انگار!!نمی دونم چراجلوی آرتان،ازرادوین طرفداری کردم وپشتش وایسادم...شایدبه خاطراینکه ازدست آرتان عصبانی بودم ودلم می خواست بچزونمش یاشایدم به خاطراینکه دیگه مثل سابق از رادوین متنفرنیستم!!نه اینکه ازش خوشم بیاد...نه!! فقط ازش متنفرم نیستم...ازاون شبی که پیشم موندتانترسم تنفرم نسبت بهش ازبین رفت...وقتی اشکام وپاک کرد ،یادم رفت که همون رادوین گودزیالس...وقتی کنارم موندودستم وگرفت تودستش وبیدارموند،حسم بهش تغییرکرد...احساسم نسبت بهش تغییرکرده...نمی دونم...واقعادیگه ازش متنفرنیستم؟!اون چی؟!هنوزازم متنفره؟!!اگه ازم متنفره پس چرا امشب سرم غیرتی شد؟!!رادوینی که حتی کوچکترین اهمیتی به من نمی داد،چرابایدامشب به خاطرحرکات آرتان عصبانی بشه؟!به خاطرمسئولیتی که داییش انداخته گردنش؟!به خاطرحس مسئولیت سرم غیرتی شد؟!نمی دونم ...به ماشین ارغوان رسیده بودم...رادوین پشت فرمون نشسته بودوکالفه وعصبی زل زده بودبه یه نقطه مبهم...توفکربود...اونقدکه متوجه اومدن من نشد !!به سمت درشاگردرفتم وبازش کردم...صدای بازشدن درباعث شدکه رادوین به خودش بیاد...نگاه گذرایی به من انداخت واخم غلیظی روی پیشونیش 212 نشست...سریع نگاهش وازم دزدید...سوارماشین شدم ودروبستم...کیفم وگذاشتم روی پام وزل زدم به قیافه اخمو وعصبانی رادوین ...عذاب وجدان داشتم...پکربودن االن رادوین به خاطر حرفای چندساعت پیشه منه.دلم نمی خواست رادوین،شب عروسی رفیقش انقدناراحت وپکرباشه...رادوین بایدهمیشه خندون وشادوشیطون باشه...گودزیالی دخترباز،همیشه بایدمغروروخودشیفته باشه نه اینجوری ناراحت واخمو...درسته خیلی ازش خوشم نمیاد ولی ازش بدمم نمیاد...نامردیه اگه بخوام خوبیاش ونبینم...مسئولیت مراقبت ازمن ودرنبود خونواده ام قبول کرده،داره توپایان نامه ام کمم می کنه،اون شب که بااشکان حرف زدم ودپ شدم کلی مسخره بازی درآوردتابخندم وحالم عوض بشه،اون شب که ترسیده بودم ازپیشم نرفت وکنارم موند...کنارش آروم گرفتم...باهام حرف زد ودلداریم داد...نمی تونم بی انصاف باشم واین خوبیاش ونبینم!!اون این همه کار واسم کردولی من چه کاری واسش کردم؟!زرت وزرت بهش فحش می دادم واخم َوتخم می کردم...امشبم شستمش وپهنش کردم جلوی آفتاب!!اون االن به خاطرحرفای من ناراحته...پس بایدازش معذرت خواهی کنم ... ارغوان وامیرداشتن سوارماشینشون می شدن تاراه بیفتن وماشینای دیگه هم پشت سرشون بیان...نگاه عصبی وکالفه رادوین روی امیروارغوان ثابت بود...خیره شدم به نیم رخش...بالحن مهربونی گفتم:رادوین من...من ازتو ...بدون اینکه نگاهم کنه،کالفه پریدوسط حرفم:هیچی نگو!!هیچی ...ارغوان وامیرسوارشدن وحرکت کردن...ماشینای جلویی هم راه افتادن ورادوین استارت زد...پشت سرماشینای دیگه ازتاالرخارج شدیم...همه ماشیناف ال شرمی زدن وصدای آهنگشون تاته زیادشده بود...همه شادبودن وجیغ ودادمی کردن ولی من ورادوین بااخمایی درهم زل زده بودیم به روبرومون ...من می خواستم ازش معذرت خواهی کنم ولی خودش نذاشت...حتی نذاشت حرفم تموم بشه!!الحق که همون رادی گودزیالی بی ریخت شکموی شلخته خودشیفته بی ادب سابقی!!! اصال تقصیر منه خره که دلم به حالت سوخت وخواستم ازت معذرت بخوام !!! رادوین دستش وبه سمت ضبط درازکردوروشنش کرد...دونه دونه آهنگارو رد کردتااینکه به یه آهنگ شادرسید...تنهاصدایی که سکوت ماشین ومی شکست،صدای آهنگ بود :خوب ِ من ، می خوامت ، آرزومه بیام تو خوابت عزیزم بخندی ، بشم محو صورت ماهت دوست دارم بمیرم اما اون اشکات و نبینم بردی تو دیگه قلب من ، می خوام اون دستات و بگیرم عشق من باش ، جون من باش نذاری یه روز این دلو تنهاش ای دیوونه ، دوست دارم نمی تونم از تو چشم بردارم عشق من با تو شادم ، آخه نمیری تو از یادم روزی که تو رو دیدم ، دلم و به دل تو دادم حاال من می دونم ، بی تو یه لحظه نمی تونم تا دنیا باشه پا برجا ، به پای عشقت می مونم عشق من باش ، جون من باش نذاری یه روز این دل و تنهاش ای دیوونه ، دوست دارم نمی تونم از تو چشم بردارم برای داشتن تو حتی واسه یه لحظه جونم و ، زندگیم و بدم ، بازم می ارزه دلم می لرزه عشق من باش ، جون من باش نذاری یه روز این دل و تنهاش ای دیوونه ، دوست دارم نمی تونم از تو چشم بردارم عشق من باش ، جون من باش نذاری یه روز این دل و 213 تنهاش ای دیوونه ، دوست دارم نمی تونم از تو چشم بردارم " عشق من باش- بهنام صفوی "انقداین رادوین بی شعور،گنددماغ بازی درآوردکه اصالبهم خوش نگذشت!!همش اخم کرده بودوبه یه نقطه مبهم خیره شده بود...مرده شورت وببرن ایشاا...!!!پسره چلغوزمعلوم نیس چه مرگشه!!خب من که خواستم ازت معذرت خواهی کنم،خودت نذاشتی!!دیگه دردت چیه؟ !همه ماشینایه جاوایسادن وشروع کردن به رقصیدن. ولی من ورادوین حتی ازماشینم پیاده نشدیم وفقط زل زدیم به رقص وشادی کردن بقیه !!تمام مدت دپ بودیم وحرف نمی زدیم...اصالخوش نگذشت...باالخره همه مهمونارفتن وفقط ماموندیم...من ورادوین جلوی درخونه جدید ارغوان وامیروایساده بودیم...هیچ کس دیگه ای نبود ...امیر ورادوین کنارهم وایساده بودن وگرم صحبت بودن...من وارغوانم کنارهم وایساده بودیم...زل زدم به قیافه خوشگل ارغوان.لبخندشیطونی زدم وطوری که امیرنشنوه،گفتم:حواست به امشب باشه ها!!خیلی نازشدی...خوشگلی زیادم خطرناکه ها!!انقدخوشگل شدی که من موندم امیرچجوری تاالن صبرکرده!!مواظب خودت باش ...ارغوان خندیدوگفت:نترس باباحواسم هس !! خندیدم وگفتم:توام این کاره ایا اری جون !!لبخندزد...کم کم لبخندش محوشدوجاش ودادبه حلقه اشکی توی چشماش...خیره خیره به من زل زده بودواشک توچشماش جمع شده بود...پربغض گفت:دلم واست تنگ میشه رها !!وخودش وانداخت توبغلم...اشک توچشمام جمع شده بود...درسته که خونه ارغوان زیاد ازمن دور نبود وبازم می تونستیم هم دیگه رو ببینیم ولی نمی دونم چرا حس می کردم دلم واسش تنگ میشه...دلم واسه خل وچل بازیای مجردیمون تنگ میشه ...ارغوان وبه خودم فشاردادم واشک ریختم ...زیرگوشش گفتم:منم دلم واست تنگ میشه ...باهق هق گریه گفت:رهاقول بده...قول بده که نری حاجی حاجی مکه ها!!بیابهم سربزن...من وتنهانذاری ...اشک ازچشمام جاری بود...پربغض گفتم:من قول میدم ولی توام بایدقول بدی ...خودش ازبغلم بیرون کشیدوزل زدتوچشمای خیسم...انگشت کوچیکه دستم وبه سمتش درازکردم...انگشت کوچیکش ودورانگشتم حلقه کردوبهم قول داد...ازبچگی این نشونه قول دادنمون بود !!ارغوان نگاهش ودوخت به انشگتامون که درهم حلقه شده بودن ولبخند قشنگی زد...نگاهش وازانگشتامون گرفت ودوخت به چشمام...زیرلب گفت:دوست دارم خواهری ...گریه امونم وبریده بود...خداروشکراین ریمل ورژ گونه وغیره ضدآب بودن وگرنه تمام آرایشمون بهم می ریخت ...بغض کردم وگفتم:عاشقتم اری ...لبخندزد...بین اون همه اشک،لبخندی روی لبم نشست...حلقه انگشتامون شل وشل ترشدودرنهایت بازشد ...امیربه سمتمون اومدولبخندشیطونی زد...روبه من گفت:چراهی امشب اشک خانوم من ودرمیاری؟ !!لبخندی زدم وگفتم:من اشک خانومت ودرمیارم یااون اشک من و؟ !امیرخندید...نگاهش ازمن گرفت ودوخت به چشمای اشکی ارغوان...لبخندمهربونی زدوگفت:چراگریه می کنی خانومی؟!بس نیس این همه چشمای خوشگلت و اشکی کردی؟ !ارغوان دستی به چشماش کشیدواشکاش وپاک کرد...لبخندمهربونی به امیرزدوچیزی نگفت ...رادوین روبه من گفت:بریم رها؟ ! 214 امیرباتعجب گفت:کجا؟!بیاین بریم باالیه چیزی بخورین بعدبرین .رادوین خندیدودرحالیکه امیروبغل کرده بود،گفت:بیخیال داداش!!شب اول عروسی بیایم توخونتون بگیم چی؟!باشه یه موقع دیگه ...جلوی امیرلبخندمی زدومی خندیدولی وقتی بامن تنهامی شد،اون روی سگش باالمیومد!!!همش اخم کرده بودوکالفه وعصبانی بود . امیرلبخندی زدوگفت:مرسی رادوین...امروزخیلی زحمتت دادم .رادوین لبخندی زدوگفت:اختیارداری داش امیر!!وظیفه بود .ارغوان روکردبه من وگفت:رهایی امروزخیلی زحمت کشیدی...مرسی خواهری !!بغلش کردم وگونه اش وبوسیدم...لبخندی زدم وگفتم:این حرفاچیه دیوونه؟!وظیفه ام بود .امیرسوئیچ ماشین عروس وبه سمت رادوین گرفت و گفت:رادی بیاسوئیچ ماشینت وببرباماشین خودت برگردخونه...دستت دردنکنه داداش...لطف کردی !!رادوین بادست سوئیچ وپس زدوگفت:نمی خوادبابا...امیرچراتوامشب انقدتعارفی شدی؟!بابامنما...رادوین...من وتوکه باهم این حرفارو نداریم.تاهروخ که دلتون خواست ماشین پیشتون بمونه...منم تازه دارم باسلطان رفیق میشم .همه خندیدیم...خالصه باشوخی وخنده خداحافظی کردیم ومن ورادوین به سمت سلطان رفتیم ...دروبازکردم وسوارشدم...رادوینم سوارشد...ارغون وامیرجلوی درساختمونشون وایساده بودن وبه مانگاه می کردن...باارغوان بای بای کردم...واسم دست تکون داد...رادوین استارت زدوبرای امیراینابوقی زدوماشین ازجاپرید ...تاوقتی که برسیم خونه،رادوین هیچ حرفی نزد...دریغ ازیه کلمه...تمام مدت من به خیابونای خلوت وتاریک چشم دوخته بودم ورادوینم کالفه وعصبی زل زده بود به روبروش ... رسیدیم دم درخونه...رادوین باریموت درپارکینگ وبازکردوماشین ارغوان وپارک کرد...ازماشین پیاده شدم وبه سمت آسانسوررفتم ودکمه اش وزدم...رادوینم بعدازقفل کردن درماشین به سمتم اومدوکنارم وایساد...آسانسور رسیدومن سوارشدم...رادوینم سوارشدودکمه طبقه چهارم وزد...اخم غلیظی روی پیشونیش بودوتکیه دادبه وبودبه آینه آسانسور...حتی نیم نگاهیم به من نمی انداخت.منم اخم کرده بودم وبه کف آسانسورخیره شده بودم ...باالخره آسانسوروایساد،رادوین به سمت دراشاره کردتا من اول پیاده بشم !!!این رادوینه؟!همون رادوین گودزیال؟!این که به اصل مقدم بودن خانوماهیچ اعتقادی نداشت...حاالچی شده که میگه من اول برم؟ !!باتعجب زل زدم بهش...هیچ عکس العملی نشون نداد...حتی به من نگاهم نمی کرد!!بااخم زل زده بودبه روبروش !!!بی توجهی اون،باعث شدکه تعجبم جاش وبده به یه اخم غلیظ روی پیشونیم...نگاهم وازش گرفتم وکالفه ازآسانسورپیاده شدم...زیرلب گفتم - : خداحافظ...شب بخیر !!رادوینم زیرلبی باهام خداحافظی کرد...عصبی وبی حوصله به سمت دررفتم...کلیدوانداختم توقفل وخواستم دروبازکنم که رادوین صدام کرد - :رها ... باذوق به سمتش برگشتم...گفتم االن می خوادازم معذرت خواهی کنه که عروسی وکوفتم کرده وهمش میرغضب بوده!!نگاهم ودوختم به چشماش ومنتظرموندم تامعذرت خواهی کردنش وبشنوم ...زل زدتوچشمام وگفت:دیگه نمی خوادبیای برام شام بپزی...ممنون به خاطرزحمتی که اون دوشب کشیدی.شب بخیر !!وکلیدوانداخت توی قفل 215 ودروبازکرد...واردخونه اش شدودروبه هم کوبید ...یه هفته ای ازشب عروسی ارغوان گذشته بودوتواین یه هفته من حتی یه بارم رادوین وندیده بودم!!صبحاکه می رفتم دانشگاه ماشینش توپارکینگ نبودو وقتیم برمی گشتم بازم نبود...انگاریه جوری برنامه ریزی کرده بودتانگاهش به نگاهم نخوره...انگارنمی خواست دیگه من وببینه...ولی آخه برای چی؟!به خاطرحرفایی که شب عروسی اری بهش زدم؟!من که می خواستم ازش معذرت بخوام ولی خودش نذاشت...یعنی انقدکینه ایه که به خاطرحرفای من داره ازم دوری می کنه؟ !تواین یه هفته،کارایی وکه رادوین گفته بودبرای پایان نامه ام انجام دادم...یه سری مطلب ازسایتاوکتابایی که معرفی کرده بود،جمع وجورکردم...باحسینی مشورت کردم واونم یه سری منبع کتاب وسایت بهم معرفی کرد و راهنماییم کرد...چیزی نمونده که این ترمم تموم بشه...این ترمم که تموم بشه،میرم دنبال کار...درکنار کارکردن،درسم وهم می خونم وبه پایان نامه امم می رسم . برای پایان نامه ام یه سری نقشه کشیدم ولی ازدرست بودنشون مطمئن نیستم...بایداین نقشه هاروبه رادوین نشون بدم...اماراستش می ترسم برم پیشش!!اگه بازم عصبانی واخموباشه وسگ محلم نده چی؟! تواین یه هفته به هرطریقی سعی کرده که من ونبینه،اون وقت من خودم پاشم برم دم درخونه اش؟؟ برای فرداشب ارغوان اینارودعوت کردم خونه ام...می خوام پاگشاشون کنم.دلم می خواد رادوینم دعوت کنم...اگه رادوین بیادبیشترخوش می گذره...اونجوری امیرم تویه جمع زنونه احساس تنهایی نمی کنه ولی اگه نیادچی؟!اصاالگه بیادواخم َوتخم کنه وگندبزنه به حال خوشمون چی؟ !!پوفی کشیدم وازروی مبل بلندشدم...به سمت مانتوم رفتم که روی مبل ولو بود...مانتوم وپوشیدم ویه شال قرمزم سرم انداختم وبه همراه نقشه هاو وسایل نقشه کشی وغیره به سمت درخونه رفتم...نمیشه من هی اینجابشینم وفکرکنم وتهشم به هیچ نتیجه ای نرسم که!!!رادوین به من قول داده که توپایان نامه ام کمکم کنه پس درهرموقعیتی بایدپای قولش وایسه...منم به راهنمایی وکمکش نیازدارم پس به خاطرپایان نامه منم که شده،رادوین بایدمن وببینه!!!من بایدبه پایان نامه ام برسم...من باید برم پیش رادوین !!محکم وقاطع دروبازکردم وکلیدوازتوی جاکلیدی برداشتم...دروبستم به سمت خونه رادوین رفتم وزنگ دروزدم ...چنددقیقه بعد،هیکل مردونه ررادوین توچهارچوب درظاهرشد...طبق معمول شیک وباکالس روبروم وایساده بود...مثل همیشه خوش تیپ... بانیش باز زل زده بودم بهش.نگاهش که به من افتاد،اخمی روی پیشونیش نشست...پسره بی شعورهروقت من ومی بینه اخم می کنه!!خب چته تو؟!هان؟!!خب بگومنم درجریان باشم...ازحرفایی که بهت زدم دلگیری؟!خب من که خواستم ازت معذرت خواهی کنم خودت نذاشتی !!اخم اون باعث شدکه نیشم بسته بشه...زیرلب گفتم:سالم ...بی رمق وکالفه گفت:علیک !!باچشمم به کاغذاو وسایلی که دستم بوداشاره کردم وگفتم:یه سری نقشه کشیدم واسه پایان نامه ام اومدم پیشت تاایراداش وبگیری ...باهمون اخم روی پیشونیش،ازجلوی درکناررفت...درحالیکه به داخل خونه اشاره می کرد،گفت:باشه...بیاتو .کفشام ودرآوردم 216 و واردخونه شدم...بادیدن خونه فکم چسبیدبه زمین !!اینجادوباره شد بازارشام؟!اونشب که من اومدم واسش قورمه سبزی پختم که خیلی تمیزبود!!پس چرااالن انقدبه هم ریخته اس ؟!مرده شورش وببرن که هیچ بویی ازتمیزی نبرده...شلخته دخترباز !!!مثل دفعه اولی که به خونه اش اومده بودم،همه جابه هم ریخته بود...یه سری کاغذکف هال بود،لباساش روی مبالپخش وپالبودن وجعبه های پیتزاوآشغال ساندویچ روی زمین ولو بودن...به من گفت که دیگه واسش غذانپزم که هی بره فست فودببنده به خیکش؟!!پسره چلغوزه ونگاه...اصاالنقدپیتزا و ساندویچ بخورتابترکی ...کالفه به سمت مبل رفت وروی همون لباساش نشست !!!دفعه پیش االقل لباساروازروی مبل برداشت ولی حاال زرتی اومدنشست روی لباساش !!اشاره ای به مبل کنارش کردوگفت:بیابشین دیگه ...به سمت مبل رفتم ولباساروازروش برداشتم وگذاشتمشون روی میز !!روی مبل نشستم وزل زدم به اخمای درهم رادوین...پوفی کشیدوگفت:چیه؟!چرااونجوری نگام می کنی؟!!(دستش ودرازکردونقشه هاروازم گرفت وادامه داد:)بده ببینم چی کشیدی ... وبادقت شروع کردبه بررسی کردن نقشه ها...نگاهش وازنقشه ها گرفت ودوخت به من...مشکالت و ایرادام وبهم گفت وبرام درستشون کرد...درموردپایان نامه ام ازم سوال پرسیدکه چجوری پیش میره ومنم براش توضیح دادم...بازم راهنماییم کردتاچه کارای دیگه بایدبکنم...توضیحاتش که تموم شد،نقشه هاروگذاشت روی میز.نگاهش وازم گرفت وشروع کردبه بازی کردن باانگشتای دستش ...بایه لحن مهربون ومظلوم گفتم:رادوین ...بهم نگاه کردوباهمون اخم غلیظی که ازاول روی پیشونیش بود،گفت:بله؟ !نیشم وتابناگوشم بازکردم وباذوق گفتم:من فرداشب ارغوان وامیرودعوت کردم تاپاگشاشون کنم...میشه توام بیای؟ !خونسردگفت:نه...حوصله مهمونی ندارم...ببخشید !لب لوچه ام آویزون شد...باالتماس زل زدم توچشماش ومظلوم گفتم:توروخدارادی...بیادیگه!! توبیای بیشترخوش می گذره ...پوزخندی زدوگفت:مثل اینکه یادت رفته من همون گودزیالی شکموی شلخته دختربازسابقم...اگه من بیام،مهمونی زهرمارت میشه ...اخمی کردم وگفتم:لوس نشودیگه...کی گفته اگه توبیای مهمونی زهرمارم میشه؟!اتفاقاخیلیم بهم خوش می گذره ..اخمم محوشدولبخندی روی لبم نشست...مظلوم گفتم:میای دیگه نه؟!بیا دیگه...جونه رها ...نگاهش وازم گرفت وزیرلب گفت:باشه میام ...دلم می خواست بپرم توبغلش وشاالپ شاالپ ماچش کنم ولی خب هم ضایع بود وهم رادوین اعصاب نداشت می زدکتلتم می کرد !!نیشم شل شده بودوباذوق زل زده بودم به رادوین ...وسایلم وبرداشتم وازجام بلندشدم...روبروی رادوین وایسادم وبانیش بازخیره شدم بهش...باذوق گفتم:خیلی کرتیم داش رادی...فرداشب می بینمت!!مخلصیم ...وباهاش بای بای کردم ودر برابرچشمای ازحدقه دراومده اش،به سمت در ورودی رفتم وازخونه اش بیرون اومدم ... کنارارغوان روی مبل نشسته بودم وخیره شده بودم به تلویزیون ...ساعت از گذشته ورادوین هنوزنیومده!!!ارغوان وامیرساعت اومدن و ساعته تمامه که منتظررادوینیم ...من وامیروارغوان روی مبل نشسته بودیم وخودمون وباخوردن میوه 217 وتلویزیون دیدن سرگرم کرده بودیم ...امیرنگاهی به ساعت کردوگفت:پس این رادی کدوم گوریه؟!چرانمیاد؟ !پوفی کشیدم وگفتم:نمی دونم واال...دیشب خودم رفتم پیشش و ازش خواستم بیاد...اونم قبول کرد...نمی دونم چرانیومده !!امیرگوشیش واز جیبش بیرون آوردوشماره گرفت...گوشیش وگذاشت کنارگوشش وبعدازچندتابوق،طرف برداشت وامیرگفت - :کجایی تورادوین؟!...چی؟!...دم دری؟ !ویهو زنگ دربه صدا دراومد...لبخندی روی لبم نشست...پس باالخره رادوین خان تشریف فرماشدن !!!ازجام بلندشدم وبه سمت در رفتم...دروبازکردم وبارادوین چشم توچشم شدم ...یه سوئی شرت کاله دارقرمزتنش بودکه زیراونم یه تی شرت ساده مشکی پوشیده بود...یه شلوارلی پوشیده بودباکتونیای قرمزمشکی...تیپش خفن دخترکش بود!!!همینه دیگه...اینجوری تیپ میزنه که دخترا کشته مرده اشن!!!یه دسته گل خوشگلم دستش بود...ولی اخم غلیظی روی پیشونیش نقش بسته بود !!اَه!!!سنگ قبرت وبشورم الهی...چراهمش عین میرغضب اخم می کنی؟!برج زهرماری به خدا !!لبخندی زدم وگفتم:به به رادی گودزیال...حال شما؟!خوبیدانشاا...؟!! نمیومدید دیگه...ساعت شده - !! سالم...ببخشید...نمی خواستم دیربیام.کارای شرکت طول کشید !!مهربون گفتم:قهری االن شماباما؟ !پوزخندی زدودسته گل وداد دستم...توچشمام خیره شدوگفت:ماازاولشم دوست نبودیم که حاالمن بخوام قهرباشم ...وبادستش من وازجلوی درکنار زد و واردخونه شد ...یعنی تواون لحظه دلم می خواست همین دسته گلش وبکنم توحلقش!!اون همه ذوق وسلیقه واحترام به خرج دادم باهاش خوب حرف زدم بعداون خیلی شیک ومجلسی من وقهوه ای کرد!!!بابااصالخوبی به این دیوونه نیومده... روزه اخالقم باهاش خوب شده هوابرش داشته فکرمیکنه خبریه!!جنبه نداری باهات مهربون باشم...یه ذره تحویلت گرفتم روت زیادشده,واسه من کالس میای!!!جون به جونت کنن همون گودزیالی سابقی...میرغضب برج زهرمار !!!باحرص دروبستم وبه سمت آشپزخونه رفتم...کالفه وعصبی گلدونی ازتوی کابینت بیرون آوردم وتوش آب ریختم...گذاشتمش روی اپن ودسته گل آقای میرغضب وتوی گلدون گذاشتم...به سمت کابینت رفتم وظرفای شام وازتوش بیرون آوردم...باحرص ظرفارو روی میزچیدم ورفتم سراغ برنج که روی گازبود...امشب واسه شام،ازبیرون کباب گرفتم وبرنجم خودم پختم...درقابلمه روبازکردم...یه ذره برنجش وارفته ولی درکل خوبه...برنج وتوی دیس ریختم وکالفه وبی حوصله،روش وبابرنجی که قبالخودم با زعفرون زردش کرده بودم،تزئین کردم ...دیس وگذاشتم روی میز...به سمت اپن رفتم وکباباروازتوی ظرف پالستیکی بیرون آوردم...دونه دونه گذاشتمشون تویه دیس....داشتم باحرص وعصبی گوجه هاولیموترش ومیذاشتم توی دیس وزیرلبی به رادوین فحش می دادم که صدای ارغوان من وبه خودم آورد - :رهاخوبی؟ !گوجه هاروتوی دیس چیدم ودرحالیکه دیس ومی ذاشتم روی میز،روبه ارغوان گفتم:آره ...روم ازش برگردوندم وخواستم برم سمت یخچال که مچ دستم وگرفت...به سمتش برگشتم وتوچشماش خیره شدم...نگران گفت:اتفاقی افتاده رها؟!چراانقدعصبانی ای؟ !اخمی کردم وگفتم:نه بابااتفاق چیه؟!یه 218 ذره سرم دردمی کنه همین ...چاخان!!!سردرد کجابودبابا؟!!!این تنهادروغی بودکه تواون مدت کم به ذهنم رسید...نمی تونستم راستش وبه ارغوان بگم .مچم وازدستش بیرون کشیدم وبه سمت یخچال رفتم وآب ودوغ وبقیه مخلفات وبیرون آوردم...به کمک ارغوان میزوچیدیم ...ارغوان روبه امیرورادوین که روی مبل نشسته بودن وباهم حرف می زدن،گفت:امیر...رادوین...شام حاضره !!رادوین وامیرباشوخی وخنده به سمت آشپزخونه اومدن...نیش رادوین تابناگوشش بازبودومی گفت ومی خندید...واردآشپزخونه شدن...نگاه رادوین که به من افتاد،لبخندش محوشدویه اخم نشست روی پیشونیش ...پسره بی شعورچلغوز وقتی بارفیقش حرف می زنه،نیشش بازه ومی خنده ولی وقتی نگاهش میفته به من اخم می کنه ...اخم غلیظی بهش کردم ونگاهم وازش گرفتم .رادوین وامیرکنارهم ومن وارغوان کنارهم دیگه روی صندلی نشستیم.رادوین روبروی من بودوامیر روبروی ارغوان .لبخندی زدم وروبه امیروارغوان گفتم:ازاونجایی که من اصالدست پختم خوب نیس،امشب ازبیرون غذاگرفتم البته باعرض معذرت !!امیرلبخندمهربونی زدودرحالیکه برای ارغوان برنج می ریخت،گفت:اختیاردارین...دست پخت رفیق خانوم من مگه میشه بدباشه؟ !رادوین پوزخندی زدوگفت:برعکس ارغوان دست پخت رهابدجورتوآفسایده...یه شب یه ماکارونی به من دادکه شبیه هرچی بودجزماکارونی ...ارغوان وامیرخندیدن ولی من چشم غره ای به رادوین رفتم واونم اخم کرد...پسره بی شعور ماکارونی بدمزه من ویادشه اما قورمه سبزی به اون خوشمزگی ویادش نیس...دلم می خواد کله اش وبکوبم به دیوار!!دارم ازدستش دیوونه میشم .باالخره باشوخی وخنده شاممون وخوردیم...رادوین وقتی باامیروارغوان حرف می زد،می خندیدولبخندروی لبش بودولی وقتی نگاهش میفتادبه من اخم می کرد...منم اصالنگاهش نمی کردم وسگ محلش نمی دادم !!بعدازشام،امیرو رادوین ظرفارو جمع کردن ومن وارغوانم شستیمشون .کارمون که تموم شد،به هال رفتیم وروی مبل نشستیم .امیرورادوین مدتی بودکه به هال اومده بود ومشغول حرف زدن بودن وصدای خنده هاشون توی فضامی پیچید...ارغوان نگاهش به تلویزیون بودومن باحرص خیره شده بودم به رادوین...پسره چلغوزبی شعور!!نگاش کن چجوری قهقهه می زنه ومی خنده...چراهروقت نگاهش به من میفته اخم می کنه؟!ازدستم ناراحته؟!به خاطرحرفای اون شبم؟!چرااینجوری می کنه؟!چراباهام سرده؟؟چرادیگه لبخندنمی زنه؟ !توچت شده رها؟!هان؟!!چرا انتظار داری رادوین بهت لبخندبزنه وباهات مهربون باشه؟!تو ورادوین سایه هم وباتیرمی زدین...توازش متنفربودی وهرکاری می کردی تالجش ودربیاری...لبخندزدن یانزدنشم واست مهم نبود...حاالچی شده؟!چراعکس العمالش واست مهمه؟!!چرادیگه ازش متنفرنیستی؟!چرا مثل سابق ازحرص خوردنش لذت نمی بری؟!توچت شده رها؟ - ! رها ...باصدای ارغوان،نگاهم وازرادوین گرفتم ودوختم به اری...گفتم:بله؟ - !تو ورادوین باهم دعواکردین؟ !اخمام رفت توهم...گفتم:نه...چطور؟ - !مطمئنی اتفاقی نیفتاده؟!پس چرارادوین هروخ نگاهش به نگاهت میفته اخم می کنه؟!چراباهات 219 سرسنگینه؟ !چی بهش می گفتم؟!می گفتم به خاطرداداش تورادوین باهام سردشده؟!می گفتم به خاطرآرتان رادوین ازدستم ناراحته؟!نمی تونم این چیزارو به ارغوان بگم...نمی تونم...دلم نمی خوادناراحتش کنم...اگه ازآرتان بدبگم،ممکنه ازدستم دلخوربشه .ازسر ناچاری لبخندی زدم وگفتم:رادوین همیشه بامن همین جوری بوده...من ورادوین همیشه باهم سرناسازگاری داشتیم ودعوا می کردیم.این که چیزعجیبی نیس .ارغوان باشک پرسید:مطمئنی؟ !چشمام ویه باربازوبسته کردم که یعنی آره - .ارغوان...رها...یه دیقه به من گوش کنید ...باصدای امیر،من وارغوان بهش نگاه کردیم تاببینیم چی می خوادبگه ...لبخندی زدوبی مقدمه گفت:میاین بریم شمال؟ !ما سه تارفتیم توشوک...این چی میگه؟!شمال؟!!همه باهم؟!نه بابا.اگه رادوین بیادمن نمیام...دوباره می خواداخم َوتخم کنه میرعضب بشه مسافرت وکوفتم کنه .ارغوان باذوق گفت:وای آره...من خیلی وقته شمال نرفتم .بانیش باز روکردبه من وگفت:نظرتوچیه رها؟!میای؟ !لبخندی زدم وگفتم:نه عزیزم...حسش نیس !!امیراخمی کردوگفت:یعنی چی که حسش نیس؟!مگه شمال رفتنم حس می خواد؟؟ من- جونه امیرحال وحوصله شمال رفتن ندارم ...ارغوان- رهای دیوونه اگه بیای بریم شمال،حال وهوات عوض میشه.یه ذره می خندیم روحیمون شادمیشه ...نگاهم ودوختم به رادوین واخم غلیظی روی پیشونیم نشست...گفتم:بیخیال شو اری...بعضیامی خوان بیان و هی زرت وزرت اخم کنن وگنددماغ بازی دربیارن،همه مسافرت کوفتم میشه...بیخیال !!رادوین پوزخندی زدوروبه امیرگفت:رهاراست میگه.تازه منم توشرکت کلی کاردارم.تواین یه هفته بایدبرم شیراز واسه نظارت رویه ساختمون ...امیراخمی کردوگفت:چرت نگورادی!!کدوم ساختمون؟!شیرازچیه؟!!چرا دروغ میگی؟!مااصاالالن توشیراز پروژه درحال ساخت داریم؟ !رادوین که بدجورضایع شده بود،اخمی کردوگفت:خب حاالدرسته شیرازنمیرم ولی به جاش کلی کاردارم...بایدبرم سرپروژه سئول...باآقای مفتون قرارکاری دارم،آخرماهه وبایدحقوق کارمنداروبه حسابشون واریزکنم... سرم خیلی شلوغه امیر...بیخیال !!امیرلبخندی زدوگفت:فکراونجاشم کردم...به سعیدمیگم که بره سراغ کارای پروژه سئول...قرارت وباآقای مفتونم میذاریم واسه هفته بعد،باسعیدهماهنگ می کنم تاازحساب شرکت برای کارمنداپول واریزکنه...خوبه؟ !رادوین که دیگه بهونه ای برای مخالفت کردن نداشت،به ناچارسرش وانداخت پایین وچیزی نگفت ...امیرروکردبه من وگفت:توام میای دیگه رها نه؟ !من-نه امیر...گفتم که دل ودماغ مسافرت رفتن ندارم تازه این ترممونم تموم شده،دوهفته فرجه داریم وبعدازاون امتحانای پایان ترم شروع میشه بایدبشینم درس بخونم ...ارغوان اخمی کردوگفت:نه که توچقدم درس می خونی؟!من اگه تورونشناسم بایدبرم بمیرم.توالی کتابم بازنمیکنی چه برسه به اینکه بخوای درس بخونی !! امیرخندیدوگفت:ارغوان راست میگه...توکه نمی خوای درس بخونی.بامابیابریم شمال تاهم حال وهوات عوض بشه وهم انرژی بگیری که بتونی امتحاناتت وخوب بدی !! چندروزبیشترنمی مونیم.بیابریم خوش میگذره !!دهن بازکردم تابگم نه ونمی تونم بیام که یهوارغوان دستش وگذاشت روی دهنم وبه جای من گفت:رهاغلط می کنه 211 نیاد...میاد!!پیش به سوی شمال !!!وباامیرزدن قدش ...من باتعجب خیره شده بودم به امیروارغوان...خدا دروتخته رو خوب به هم جور کرده!!زن وشوهر جفتشون خل وچل ودیوونه وزورگوئن!!!حاالواقعا من بایدپاشم بااینابرم شمال؟!منه بیچاره که الم تاکام حرف نزدم...اری بی شعوربه جای من تصمیم گرفت وموافقت کرد!!مرده شورت وببرن ارغوان!!حاالمن چجوری توکل سفر این گودزیالی بی ریخت اخموی میرغضب وتحمل کنم؟!بابابیخیال شین جونه ننه هاتون...من چه گناهی کردم که بایدهمسفراین رادوین دیوونه بشم؟! نگاهم ودوختم به اخم غلیظ روی پیشونی رادوین...باحرص زل زده بودبه امیروارغوان...احتمااالونم مثل من داشت تودلش به امیراینافحش می داد. خدایامن تواین سال زندگی شرافتمندانه ام چه خبطی کردم که حاالبایدبشم همسفر یه آدم عنق واخمو ومیرغضب مثل رادوین؟!یعنی می خوادکل سفروکوفتم کنه؟!خب این چه مسافرت رفتنیه؟!نریم که سنگین تریم ...توماشین رادوین روی صندلی شاگردنشسته بودم وزل زده بودم به روبروم... دیشب به مامان اینازنگ زدم وگفتم که اگه اجازه بدن می خوام باامیروارغوان ورادوین برم شمال...اونام کلی ذوق کردن وگفتن برو،حال وهوات عوض میشه!!قبل ازاینکه زنگ بزنم باخودم گفتم اگه بابابفهمه که رادوینم می خوادبامابیاد،تیریپ غیرت برمی داره که نه ونمی خوادبری وپسرغریبه هست وازاین حرفا ولی برعکس وقتی بهش گفتم رادوینم هست،کلی ذوق کردوگفت خب پس وقتی رادوین جان هست خیالم ازبابت توراحته!!یعنی مامان وبابای من به رادوینی که تاحاالیه بارم ندیدنش،بیشترازمنی که ساله دخترشونم اعتماد دارن!! ازاون شبی که ارغوان وامیرخونه مابودن،ارغوان هرروز باربهم زنگ میزدوسفارش می کردکه حتمابایدبرم...درنتیجه این سفریه اجباره ازطرف ارغوان وامیروخونواده ام که به من تحمیل شده.مجبورم اطاعت کنم وتن به این مسافرت کذایی بدم. نگاهی به ساعت انداختم... صبح بود!!امروزبابدبختی بیدارشدم...خواب وآلودوبی حوصله ساکم وبستم وجلوی درخونه ام منتظرموندم تارادوین بیاد.اون که اومدباهم سوارماشین شدیم واالنم داریم میریم دنبال ارغوان اینا.به پیشنهاد رادوین قرارشده بودکه دیگه ارغوان سلطان ونیاره وهمه باهمین جنسیس این گودزیال بریم. نگاهم ودوختم به رادوین...بااخمایی درهم به خیابون روبروش زل زده بودوحتی نیم نگاهیم به من نمی انداخت...این می خوادتاآخرسفرهمین جوری میرغضب باشه؟!ازوقتی دم درخونه اش دیدمش وبعدسوارماشین شدیم تااالن،به جزسالم حرف دیگه ای نزده!!باباحوصله ام سررفت ازبس به روبروم زل زدم... پوفی کشیدم وروبه رادوین گفتم:تومی خوای تاآخرسفرهمین جوری بدُ ُعنق باشی؟! بدون اینکه به من نگاه کنه گفت:آره...البته فقط باتو!!! اخم کردم وگفتم:آخه واسه چی؟!!مگه من چیکارت کردم؟!هان؟! پوزخندی زدوگفت:دیگه چیکارمی خواستی بکنی؟! - رادوین...من ازت معذرت می خوام...ببخشید.می دونم باهات بد حرف زدم ولی باورکن اعصابم خوردبود.توام دیگه داری زیاده روی می کنی.نزدیک دوهفته اس که باهام قهری... - من باهات قهرنیستم... - چرا هستی!!!تمام رفتاروحرکاتت نشون میده که باهام قهری... اگه قهرنیستی چراهروخ نگاهت میفته بهم 211 اخم می کنی؟!چراباهام حرف نمی زنی؟!چرا؟!به خاطرحرفای اون شبم؟!به خاطرکارایی که آرتان اون شب کرد؟! - آره...به خاطرحرفات...به خاطراینکه گذاشتی اون پسره عوضی هرغلطی که دلش می خوادبکنه!!چرارها؟!چرا؟!!چرا هیچی به آرتان نگفتی؟!چراوقتی بوست کردچیزی بهش نگفتی؟!چراوقتی روی پله هابغلت کردهیچی بهش نگفتی؟!!! اخم کردم ونگاهم وازش گرفتم...سرم وانداختم پایین ودرحالیکه باانگشتای دستم بازی می کردم،گفتم:چی بهش می گفتم؟!اصال چی می تونستم بهش بگم؟؟اگه هرکس دیگه ای به جزآرتان بود،پدرش ودرمیاوردم ولی...ولی من نمی تونم به آرتان چیزی بگم...اون داداش ارغوانه.می ترسم اغوان ازدستم دلخوربشه...ازطرف دیگه این رفتارای آرتان واسه من تازگی نداره.خیلی وقته که این جوریه...دلیل این رفتاراوحرکاتش ونمی فهمم.نمی دونم چرا اینجوری می کنه... پوزخندی زدوعصبی گفت:واقعانمی دونی چرا اینجوری می کنه!؟تومن وخرفرض کردی؟!آره؟!!هرآدم خری رفتارای آرتان وببینه،می فهمه که بهت عالقه داره... اخمم غلیظ ترشد...توچشماش زل زدم وگفتم:آرتان غلط کرده با جدوآبادش!!عالقه اش بخوره توسرش...من اون ومی خوام چیکار؟!! - شایدتواون ونخوای ولی اون تورو می خواد!! عصبی گفتم:اون شکرخورده که من ومی خواد...اصالچرااین بحث وپیش کشیدی؟!!چراداری ازعالقه آرتان به من حرف می زنی؟!!چراواست مهمه؟!چراواست مهمه که آرتان من ومی خوادوبهم عالقه داره؟؟چرا؟!چراوقتی رفتاراوحرکاتش ودیدی عصبانی شدی؟!!توکه همیشه می خواستی سربه تن من نباشه...حاالچی شده که سرم غیرتی میشی؟! این بارنگاهش سر شدم؟!االنم مثل سابق ودوخت به چشمام...باعصبانیت گفت:کی گفته من توغیرتی می خوام سربه تنت نباشه...من دربرابرتواحساس مسئولیت می کنم فقط همین!!وگرنه تو هنوزم واسم همون رهای لج بازویه دنده وفوضول سابقی. ونگاهش وازم گرفت وزل زدبه روبروش... احساس مسئولیت؟!یعنی اون شب فقط به خاطراحساس مسئولیت عصبانی شد؟!یعنی هنوزم ازم متنفره؟؟پس چرامن دیگه ازش متنفرنیستم؟چرابی تفاوت بودنش واسم مهمه وقتی اون هنوزم می خواد سربه تنم نباشه؟!چرا؟!وقتی اون هنوزم ازمن بدش میادپس چرامن احساسم بهش تغییرکرده؟؟چرادوست دارم باهام حرف بزنه؟؟چراوقتی بهم اخم می کنه اعصابم به هم می ریزه؟!چرارفتاروحرکاتش واسم مهم شده؟؟چرا؟؟ نگاهم وازش گرفتم ودوختم به روبروم...خیلی کالفه بودم. بی اختیار زبونم تودهنم چرخید: رادوین...توهنوزم ازمن متنفری؟! - هیچ وقت نبودم ...این چی گفت؟!گفت هیچ وقت ازمن متنفرنبوده؟!رادوین ازمن متنفرنبوده؟!هیچ وقت؟ !!باتعجب بهش خیره شدم...هنوزم اخم کرده بودوبه روبروش خیره شده بود ...ازفکراینکه همین میرغضب اخموی گند دماغ و همون گودزیالی سابق،هیچ وقت ازم متنفرنبوده وحاالم نیست لبخندی روی لبم نشست...دیگه واسم مهم نبودکه اخم روی پیشونیشه وباهام سرده.مهم این بودکه من از زبون خودش شنیدم که ازم متنفرنیست .بقیه راه درسکوت سپری شد...باالخره رسدیدم دم درخونه اری اینا.ارغوان وامیرجلوی درمنتظربودن.من ورادوین ازماشین پیاده شدیم 212 وبه سمتشون رفتیم.بعدازسالم احوال پرسی وروبوسی،رادوین وامیرچمدون و وسایل ارغوان ایناروتوی صندوق عقب گذاشتن وهمه باهم سوارماشین شدیم.ارغوان وامیرپشت نشستن ومن ورادوین جلو.این بارهیچ کس مجبورم نکردکه جلوبشینم...به اجبار رادوین کنارش ننشستم.خودم دلم می خواست که کنارش باشم!!کنارکسی که دیگه ازش متنفرنیستم...کنارکسی که هیچ وقت ازم متنفرنبوده...کنار رادوین گودزیالی شلخته شکموی بی ریخت خودشیفته دخترباز!! رادوین استارت زدوماشین حرکت کرد ...صدای خنده هامون فضای ماشین وپرکرده وبود...امیرچرت وپرت می گفت وماازخنده روده برشده بودیم.هیچ وقت فکرنمی کردم که امیرجدی وبداخالقی که همیشه توی دانشگاه اخم روی پیشونیش بود،انقدباحال وشوخ باشه!! تقریبانزدیکای جاده چالوس بودیم که امیرروبه رادوین گفت:رادی یه دهن واسمون بخون...دلم واسه صدات تنگ شده! رادوین لبخندی زدوگفت:باشه ولی چی بخونم؟! ارغوان-هرچی دلت می خوادبخون... رادوین ازتوی آینه جلوی ماشین،نگاهی به امیرانداخت و شیطون گفت:لب کارون وبریم؟! امیرباذوق گفت:آخ که من میمیرم واسه لب کارون...بریم داداش...بریم!! رادوین ضبط ماشین وروشن کردوبعدازجابه جاکردن چندتاآهنگ،یه آهنگ وانتخاب کرد...باآهنگ شروع کردبه خوندن :لب کارون چه گلبارون میشه وقتی که میشینند دلدارون تو قایقها دور از غمها میخونند نغمه خوش روی کارون هرروز و تنگه غروب تو شهرما صفا داره لب شط پای نخلها رادوین روی فرمون ضرب گرفته بودواَدا درمیاورد وآهنگ می خوند...امیرم باهاش همراهی می کردو مدام بشکن می زد ومسخره بازی درمیاورد...انقدباحال وخنده دار می خوندن که من وارغوان ازخنده روده برشده بودیم!! چه خوب و قشنگه لب کارون چه گلبارون لب کارون چه گلبارون میشه وقتی که میشینند دلدارون تو قایقها دور از غمها میخونند نغمه خوش روی کارون هرروز و تنگه غروب تو شهرما صفا داره لب شط پای نخلها چه خوب و قشنگه لب کارون میشه وقتی که میشینند دلدارون تو قایقها دور از غمها میخونند نغمه خوش روی کارون لب کارون چه گلبارون میشه وقتی که میشینند دلدارون بعدازکلی شوخی وخنده ومسخره بازی،باالخره رسیدیم...یکی ازدوستای رادوین ازقبل برامون یه ویالکنار دریاکرایه کرده بودتا راحت باشیم.به ویال که رسیدیم،رادوین نگه داشت.باکمک هم دیگه چمدونا و وسایل وازصندوق عقب بیرون آوردیم وبه سمت ویالرفتیم. وارد ویالکه شدیم،فکامون چسبیدبه زمین!! اینجاازخونه رادی خره هم کثیف تروشلخته تره...روی میزا و وسایل خونه یه عالمه خاک نشسته بودوهمه جاکثیف بود...کف زمین پرآشغال بود....کنارپنجره هاوروی سقفم تارعنکبوت بسته شده بود!!انگار یه قرن بودکه کسی اینجانیومده بود...مثل خونه های متروکه بود!! رادوین زیرلب غرید:مرده شورت وببرن بااین ویالکرایه کردنت...اینجاکجاس این رفیق دیوونه ما کرایه کرده؟! ارغوان به سمت آشپزخونه رفت ونگاهی به دوروبرش انداخت...کالفه گفت:کی حال داره اینجاروجمع کنه؟!وای توروخداببین چقدکثیفه .امیرخندیدوگفت:این رفیق توام بااین خونه کرایه کردنش چشم بازارو کورکرده ها!!ولی چاره چیه بایداینجاروتمیزکنیم...همین 213 هم غنیمته!! رادوین اخمی کردوگفت:خاک توسرت کنن بهروز!!نیگاه کن توروخدا...(انگشتش وبه سمت میزبردوکشیدروی گردوغباری که روش نشسته بودوادامه داد:)روی هرکدوم ازاینانیم کیلوخاک نشسته امیر!!خیلی طول می کشه بخوایم اینجاروتمیزکنیم...بذارزنگ بزنم به بهروز بهش بگم یه جای دیگه واسمون کرایه کنه. وگوشیش وازجیبش بیرون آورد وخواست شماره رفیقش وبگیره که امیرگوشیش وازدستش گرفت...لبخندی زدوگفت:دیوونه نشورادی خره!!درسته کثیف َودرب وداغونه ولی به جاش لب دریاس...اینش خیلی مهمه!!!خودمون همه جار َوتروتمیزمی کنیم وهمین جامی مونیم...خیلیم بدنیس !!ارغوانم گفت:امیرراس میگه...دیگه نمی خوادبه رفیقت زحمت بدی!!همین جاروتمیزمی کنیم ومی مونیم...مشکلش چیه؟! اخم رادوین محوشد...روبه من گفت:رهانظرتوچیه؟! کلی خرکیف شده بودم که رادوین نظرمن وپرسیده...باذوق به سمت مبلی رفتم که توی هال بود...گردوخاکش وازروش تکوندم و نشستم.بانیش باز روبه رادوین گفتم:منم باامیروارغوان موافقم...اگه تمیزش کنیم خوب میشه. رادوین پوفی کشیدوروی مبل،کنارمن نشست...گفت:باشه پس باید یه دستی به سروگوش این خونه بکشیم! ارغوان لبخندی زدسری به عالمت تاییدتکون دادوگفت:پس پاشید ازهمین االن شروع کنیم.(روبه من ادامه گفت:) رهاتوبیا بامن بریم آشپزخونه روتمیزکنیم...(روبه رادوین وامیرادامه داد:)شمادوتام هال واتاقاروتمیزکنید... ازجام بلندشدم وبه سمت آشپزخونه رفتم وباکمک ارغوان شروع کردیم به تمیزکردن آشپزخونه...امیرورادوینم شروع کردن به تمیزکاری. کف آشپزخونه روبه کمک هم تمیزکردیم.ارغوان رفت سراغ کابینتا ومنم به سمت یخچال رفتم تاتوش وآب بگیرم وتمیزش کنم...دریخچال وکه بازکردم،اخمام رفت توهم...روبه ارغوان گفتم:اری این توکه کوفتم نیس...ازیخچال منم خالی تره!!! خدایی هیچی تویخچال نبود...وقتی میگم هیچی یعنی هیچیا!!دریغ ازیه بطری آب... ارغوان کالفه دستی به پیشونیش کشیدوعرقش وپاک کرد...روبه رادوین وامیرگفت:تویخچال هیچی نیس...چیکارکنیم؟ ! امیردرحالیکه داشت به کمک رادوین میزعسلی وجابه جامی کرد،گفت:خب بایدبریم یه چیزی بخریم بریزیم توش دیگه...هتل ستاره که نیومدیم یخچالش و واسمون پرکنن . ارغوان پوفی کشید وگفت:ماکه هممون داریم اینجاروتمیزمی کنیم...کی بره خرید کنه؟ ! اصالحوصله کارکردن نداشتم... خونه ازکار در حدمرگ متنفرم!!مخصوصاازتمیزکردن آشپزخونه...خریدکردن خونه ازکار کردن بهتره. لبخندی زدم وشیطون گفتم:من میرم...البته اگه سختت نیس تنهایی اینجاروتمیزکنی. ارغوان لپم وکشیدوگفت:الحق که همون رهای تنبل خودمونی.باشه توبرو...ولی پیاده می خوای بری؟! وای راست میگه!!پیاده برم؟!!اون جوری که جونم درمیاد...کتلت میشم بابا!!! رادوین به آشپزخونه اومدوروبروی من وایساد...سوئیچ ماشینش وگرفت سمتم وگفت:بیاباماشین من برو... باتعجب زل زدم به سوئیچ توی دستش...این چی گفت؟!گفت که من باجنسیس برم خریدکنم؟!جونه رها؟!!! نگاهم وازسوئیچ گرفتم ودوختم به چشمای رادوین...نیشم تابناگوشم بازبود.باذوق گفتم:یعنی راس راسکی می خوای ماشینت وبدی به من 214 تاباهاش رانندگی کنم؟! اخمی کردو سوئیچ و وداددستم...گفت:آره...فقط حواست باشه نزنیش به درودیوار!! چشمکی زدم وگفتم:خیالت تخت!!!نمیذارم یه خش روش بیفته. باهمون اخم روی پیشونیش گفت:خداکنه...پول داری؟! درحالیکه ازآشپزخونه بیرون میومدم،گفتم:آره.خداحافظ. وباهمه بای بای کردم وازخونه خارج شدم. به حالت دوبه سمت جنسیس رادوین رفتم...داشتم ذوق مرگ می شدم!!!باورم نمی شدیه روزبتونم سوارهمچین جیگری بشم وخودم رانندگی کنم...روبروی ماشین وایسادم وبانیش باز زل زدم بهش.دستام وازهم بازکردم وروی کاپوت پهن شدم!!!کاپوت ماشین وبغل کردم وماچش کردم...خریدم وکه کردم،میرم کل شهروبااین جیگرمی گردم...وای خیلی حال میده!!! باذوق به سمت در راننده رفتم وبازش کردم...سوارشدم... خواستم استارت بزنم که یهویه چیزی پریدتوماشین !!رادوین خونسردوبی تفاوت کنارم روی صندلی شاگردنشسته بودوزل زده بودبهم ...باتعجب گفتم:تودیگه واسه چی اومدی؟!خودم داشتم می رفتم... پوزخندی زدوگفت:هرچقدسعی کردم نتونستم توروبااین ماشین نازنین تنهابذارم!!نه که رانندگیتم خوب نیس گفتم اگه خودم باهات باشم احتمال اینکه ماشین وبزنی به درودیوارکمتره .پشت چشمی براش نازک کردم وگفتم:بس که خسیسی!!توکه خیلی پولداری...این خراب شدیکی دیگه می خری!!! اخمی کردونگاهش وازم گرفت...زیرلب غرید:راه میفتی یانه؟! دلم می خواست جفت پابرم تودهنش!!پسره چلغوزخسیس...خب مگه چی می شد اگه می ذاشت خودم تنهایی رانندگی کنم؟!سنگ قبرت وبشورم الهی...گندزدی به همه نقشه هام...حاالدیگه نمی تونم برم توشهرباجنسیس دوربزنم!! اخمی کردم ونگاهم وازش گرفتم.استارت زدم وماشین حرکت کرد. فرمونش خیلی نرم بود...روی صندلیش که می نشستی فکرمی کردی روی تخت خوابی!!بانیش بازرانندگی می کردم و واسه خودم ذوق می کردم...مرده شور رادوین وببرن که تمام این مدت باهمچین ماشین نازنینی رانندگی می کرده!!المصب اصالتکون نمی خوره...آدم توپراید ارغوان که می شینه هی هی دچارلرزش میشه وبندری می زنه ولی این جیگراصالتکون نمی خوره...انگارنه انگارکه ماشین داره حرکت می کنه!!! درطول مسیر،این رادوین بی شعور برای اینکه حرص من ودربیاره هی می گفت که فالشربزن،برودنده ،بیشترگازبده،اینجارو دور بزن،فرمون وتاته بپیچون وازاین جورمزخرفات!!!یعنی دلم می خواست خرخره اش وبجوئم...خب چلغوز وقتی خودم بلدم رانندگی کنم،دیگه چه نیازی به فرمایشات جنابعالی دارم؟!!مثالمی خواست بهم بفهمونه که خیلی ازرانندگی سرشه ومن هیچی بلدنیستم!! خداییش رانندگی منم خوبه!!البته تعریف ازخودنباشه ها!!! درسته اون روزای اول هی می زدم به درودیواروتصادف می کردم ولی بعددیگه حرفه ای شدم!!االنم خیلی خوب دارم با این جنسیس جیگررانندگی می کنم ولی نمی دونم چرارادی خره هی چرت وپرت میگه!! به یه میدون رسیده بودیم که باید دورش می زدم...رادوین بااخمی که ازاول روی پیشونیش بود،بالحن مغروری گفت:میدون ودوربزن. بااین حرفش کاسه صبرم لبریز شدو ازکوره دررفتم...درحالیکه داشتم میدون ودورمی دزم،باعصبانیت گفتم:خودم می دونم که 215 بایدمیدون ودوربزنم!!انقدنرو رو مخ من...هی این ودوربزن،اون و ردکن،این وبپیچ،دنده عوض کن راه انداختی که چی مثال؟!...خیرسرم خودم گواهینامه دارم می دونم بایدچه گلی به سرم بگیرم...حاالخوبه یه ماشین بهم دادیا!!!خیلی نگرانشی می زنم کنارخودت بیابشین!!! درجواب دادو بیدادام،رادوین هیچی نگفت وسکوت کرد... خوب حالش وگرفتم...حقشه!!!الکی داشت زر زرمی کرد.باالخره که بایدجوابش ومی دادم!!! دیگه خفه خون گرفت وهیچ حرفی نزدولی اخم غلیظی روی پیشونیش بود. جلوی یه فروشگاه بزرگ ازاینایی که همه چی توش داره،نگه داشتم...رادوین ازماشین پیاده شدوروبه من گفت:توماشین وپارک کن،من بیرون منتظرتم. ودوربست...منم بادق ت تمام، ماشین وپارک کردم وپیاده شدم...باذوق زل زدم به سوئیچ وباریموتش درا رو قفل کردم... رادوین جلوی در فروشگاه منتظرمن بود...دستاش وتوی جیبش فروکرده بودوبه هرجاوکسی نگاه می کردبه جزمن!!! به سمتش رفتم وباهم واردفروشگاه شدیم.باذوق به سمت چرخ دستیایی رفتم که کناردرفروشگاه بود...خیلی حال میده باایناتوی فروشگاه قدم بزنی وهی زرت زرت توش چیزمیزبریزی!! یکی ازچرخ دستیاروانتخاب کردم وچرخ دستی به دست توی فروشگاه راه افتادم...بین قفسه های اجناس راه می رفتم وهرچی که دستم میومدومی رخیتم توی چرخ دستیم!!ازماکارونی وکنسرو ونوشابه گرفته تاچیپس وپفک ولواشک...حتی شامپو ودستمال کاغذی ومسواک هم برداشتم!!اصالحواسم به رادوین نبود..اصاالین دیوونه کدوم گوریه؟!!به من چه که کجاست؟!!گوربابای رادوین!!چرخ دستی وخریدو بچسب!! همین جوری باذوق بین قفسه هاراه می رفتم وهرچی که ازش خوشم میومدومی ریختم توی چرخ...بعداز دقیقه چرخ دستی ُپرشده ُپر بود و دیگه جانبودکه چیزدیگه ای توش بریزم...ناچار به سمت صندوق رفتم تااین چیزایی که خریدم و بذارم اونجاوبعد دوباره بیام بقیه چیزاروبخرم!! روبروی صندوق وایسادم وروبه یه دختر جوون صندوق داری که باتعجب زل زده بودبه چرخ دستی پرازخریدم،گفتم:ببخشیدمیشه من ایناروبذارم اینجاتابرم بقیه چیزایی که نیازدارم وبردارم؟! بیچاره دختره باچشمای گردشده وکف به زمین چسبیده گفت:مهمونی دارین به سالمتی؟!این همه جنس وبرای مهموناتون خریدین دیگه نه؟! لبخندی زدم وگفتم:نه مهمونی چیه عزیزم؟!اینارو واسه مصرف خودم گرفتم. ودربرابرنگاه متعجبش،به سمتی رفتم که چرخ دستیا اونجابودن تایه چرخ دستی دیگه بردارم وبقیه چیزایی که می خوام وبخرم...داشتم یه چرخ دستی وازبین بقیه چرخ دستیابیرون می کشیدم که نگاهم خوردبه رادوین...دقیقاروبروی من،کناریه دخترجلف وخیکی وچاق وایساده بودوداشت باهاش حرف می زد...یعنی درواقع دختره داشت باعشوه ونازو ادا حرف می زدورادوینم باقیافه ای مچاله به حرفاش گوش می داد...هنوزمتوجه من نشده بود!!همینه دیگه کدوم پسری زمانی که داره بایه دخترالس می زنه حواسش به دورواطرافش هست؟!!پسره ی دختربازونگاه!!توفروشگاه هم دست ازاین کارابرنمی داره...البته ازحق نگذریم،قیافه رادوین اصالبه پسرایی نمی خوردکه دارن بایه دخترالس می زنن!!قیافه اش مچاله شده بودواخم غلیظی روی پیشونیش 216 نشسته بود...انگارخیلیم ازاین الس زدنه راضی نبود!!اصالبه من چه که رادی خره راضی هست یانه؟!!گوربابای رادوین...من برم به خریدم برسم. چشم غره ای بهش رفتم وخواستم چرخ دستی به دست به سمت قفسه هابرم که یهو نگاه رادوین متوجه من شد...اخمش محوشدوباذوق به من اشاره کردو روبه دختره یه چیزی گفت...به حالت دوبه سمتم اومدوکنارم وایساد...وا!!این دیوونه چراهمچین می کنه!؟؟خل بودخل ترشده؟!! اون دخترجلفه هم به سمت من اومدوروبروم وایساد...پشت چشمی برام نازک کردوومنم بهش چشم غره رفتم!!دختره چلغوزجلف...بادقت مشغول بررسی کردنش شدم...خیلی چاق ٌوبشکه بود!!داشت می ترکید...قیافه اشم که بدجورتوآفساید به سرمی برد...من موندم این دختره باچه اعتمادبه نفسی به رادوین چسبیده!!! دختره درحالیکه دست وکله اش باعشوه تکون می داد،بایه لحن لوسی روبه رادوین گفت:معرفی نمی کنی عزیزم؟!ایشون کی باشن؟؟ اوق!!حالم به هم خورد...این چرا اینجوری حرف می زنه؟!مثل آدم زربزن دیگه این همه نازو ادا واسه چیه؟! رادوین لبخندی زدوبه من اشاره کردوروبه دختره گفت:ایشون همسرم هستن...رهاجان .وبانگاه عاشقونه اش زل زدتوچشمام !!جانم؟!من کی همسرشماشدم که خودم خبرندارم؟ !!حاالدوس دخترم نه،نامزدم نه،یه دفعه ای شدیم همسرش؟؟!!زرشک...مثل اینکه این رادوین دیوونه به کل باالخونه اش واجاره داده .باتعجب زل زدم بهش تابفهمم چه مرگشه که داره چاخان میگه...امارادوین چلغوزبایه لبخندملیح روی لبش وچشمای خمار زل زده بودبه من !! دختره دستش وبه سمتم درازکردوبالحنی که کامالمشخص بودناراحته،گفت:سالم رهاجون.خوشبتم ازآشناییت .اون رهاجونی که این گفت ازصدتافحشم بدتربود !!!باهاش دست دادم ولبخندمصنوعی زدم...بالحنی که سعی می کردم مهربون باشه،گفتم:منم همین طور .اصالحوصله نداشته ام که بپرسم اسمش چیه وخرکیه...واسه همینم بیخیال پرسیدن اسمش شدم .رادوین روبه من گفت:خریدات وکردی خانومم؟ !نگاهی به لبخندروی لبش انداختم وگفتم:نه هنوز ...چرخ دستی وازدستم گرفت ودستش وگذاشت پشت کمرم...درحالیکه به سمت قفسه هاهدایتم می کرد،گفت:بیاعزیزم...بریم چیزایی که می خوای وبخریم .و روبه اون دختره ادامه داد:ببخشید...فعال !!باهم به سمت قفسه هارفتیم...دست رادوین هنوزروی کمرم بود.یه ذره که از دختره دور شدیم,دستش وکنار زدم واخم غلیظی روی پیشونیم نشست.زل زدم توچشماش وگفتم:توچته؟!هان؟!!من همسرتوئم؟؟من غلط بکنم همسرآدم چلغوزی مثل توباشم .رادوین باترس سرش وبرگردوندوبه اون دخترجلفه نگاه کردکه داشت باچشماش ماروقورت می داد...روش وکردسمت من ومظلوم گفت:جونه رادوین ضایع بازی درنیار!!اگه این دختره بفهمه که توزن من نیستی دوباره بهم می چسبه...تواون مدت که توداشتی خریدمی کردی،عین زیگیل چسبیده بودبهم وهی چرت وپرت می گفت.توروخدا نذار دوباره گیرش بیفتم.نگاهش که می کنما می خوام باالبیارم !!!بااین یه جمله آخرش که به شدت موافق بودم...خیلی چندش وحال به هم زن بود !!روم وبرگردوندم وبه دختره نگاهی انداختم...لبخندمصنوعی تحویلش دادم و روبه رادوین گفتم:چه کساییم به تومی 217 چسبن...دختره عین پرتقال تامسونی می مونه که ازروی نردبون افتاده قیافه اش چلغوز شده...خیلی چندشه !!!بااین حرفم رادوین ازخنده ترکید.البه الی خنده هاش گفت:پرتقال تامسون وخوب اومدی !! ُرپر شده بود...رادوین درحالیکه چرخ دستی به چند دقیقه بعد،چرخ دستی دوم هم ُپ دست به سمت صندوق می رفت، باقیافه ای مچاله روبه من گفت:این آت وآشغاالچیه توخریدی؟!(لپ لپ وازتوی چرخ دستی بیرون آوردوگفت:)بچه ای مگه؟!لپ لپ و می خوای چیکار؟!(به پودرلباسشویی اشاره کردوگفت:)چراپودرخریدی؟!مگه ماچندروزاینجاییم که تومی خوای لباسم بشوری؟!(به پفکاوچیپساوآبمیوه هااشاره کردوادامه داد:)تو همه اینارو چجوری می خوای بخوری؟!خرسی مگه؟؟؟ پشت چشمی براش نازک کردم وگفتم:حرف نباشه...ایناوسایل موردنیازمنن - !!!آخه توبه لپ لپ چه نیازی داری دیوونه؟ !دهن بازکردم تاجوابش وبدم که دخترصندوق دار و روبروی خودم دیدم... ا!!!!مثل اینکه رسیدیم به صندوق !! رادوین کالفه وبی حوصله توی صف وایسادتاپول خریدا رو حساب کنه.مدام به چرخ دستی پرازوسیله نگاه می کردوبه من چشم غره می رفت.بیچاره هنوزخبرنداره که یه چرخ دستی دیگه هم درکاره !!ازشانس خرکی ما،اون دخترجلفه هم خریدکرده بودودقیقا اومد پشت ما وایساد تاحساب کنه !!رادوین هنوزمتوجه حضوردختره نشده بود...رو کردبه من وبااخمی روی پیشونیش،عصبانی گفت:پول ایناروعمه من می خوادحساب کنه؟!مگه من ...ونگاهش افتادبه پرتغال تامسون!!اخمش محوشدوبه زورلبخند زد...روبه من ادامه داد:چرا انقدکم خرید کردی عزیزم؟!!چیزدیگه ای نمی خواستی واست بخرم؟ !!باذوق گفتم:چرا اتفاقا...بذاربرم یه لواشک انارم بگیرم بیام .وروم وازش برگردوندم تا ازموقعیت استفاده کنم و واسه خودم لواشک بردارم که رادوین آستین لباسم وکشید...به سمتش برگشتم وگفتم:چراآستینم وگرفتی؟!ولم کن برم لواشک بردارم دیگه !!!چون پرتغال تامسون اونجا بود،نمی تونست چیزی بهم بگه.لبخندمصنوعی زدوباحرص گفت:رادوین قربونت بشه حااللواشک ویه موقع دیگه می خری عزیزم !!پرتقال تامسون باحسرت زل زده بودبه رادوین...فکرکنم تودلش داشت واسه حسرت می خوردکه چرامن همچین شوهرخوبی دارم وسراون بی کاله مونده!! بابااین رادوین چلغوز،پرتقال تامسون ودیده انقدمهربون شده وگرنه همچین باپشت دست می زدتودهنم تاهمه دندونام بریزه توشکمم!!البته اون غلط می کنه من وبزنه به عنوان مثال عرض کردم !!!باالخره نوبت ماشدتاحساب کنیم.رادوین روبروی صندوق داروایساد ومنم کنارش ...دختره چشمش که به من افتاد،آب هنش وقورت دادوبه چرخ دستی که تودست رادوین بود،اشاره کردوباتعجب روبه من گفت:اینم برای شماست؟ !!لبخندی زدم وسری به عالمت تایید تکون دادم.رادوین نگاهی به من انداخت وبعد زل زدبه صندوق دار...نگران ومشکوک گفت:یعنی چی اینم؟!!مگه به جزاینی که دست منه چیزدیگه ایم هس؟ !صندوق داره به چرخ دستی کنارمیزش اشاره کردوگفت:بله...خانومتون همین چند دیقه پیش این وگذاشتن اینجاوبازم رفتن تاخریدکنن !!!رادوین باچشمای گردشده زل زده بودبه چرخ دستی کنارمیزصندوق 218 دار...آب دهنش وقورت دادواخم غلیظی روی پیشونیش نشست...به چرخ دستی اشاره کرد و روبه صندوق دارگفت:خانوم من غلط کر ...که نگاهش افتادبه پرتقال تامسون...دختره واسش یه عشوه شتری اومد،قیافه رادوین مچاله شدوبه زورلبخندزد.روبه صندوق دارادامه داد:خانوم من خیلی کاردرستی کرده ...زل زدبه من وبالحنی که سعی می کردمهربون باشه گفت:زحمت کشیدی خانومی...این همه خریدبرای چیه؟!مهمون داریم؟ !نیشم ازاین بناگوش تااون بناگوش بازشد...باذوق گفتم:نه رادوینی...واسه خونه امون گرفتم !!!یعنی تواون لحظه رادوین دلش می خواست کله ام وبکوبونه به دیوار ولی خب پرتقال تامسون اونجابودنمی شد...باچشمایی که ازعصبانیت به خون نشسته بودن ولبخندمصنوعی روی لبش خیره شده بودبهم ...یهو پرتقال تامسون،به لپ لپی که توی چرخ دستی بوداشاره کردوروبه رادوین باعشوه گفت:آقارادوین این لپ لپ وبرای کی خریدین؟ !!من زودترازرادوین جواب دادم - :واسه کیارش مامان !!!این وکه گفتم،رادوین به سمتم خیزبرداشت...سرش و خم کردکنارگوشم و وباصدای خیلی آرومی که فقط من می شنیدم گفت:کیارش مامان دیگه خره کیه؟ !! لبخندملیحی زدم وبدون اینکه جواب رادوین وبدم،روبه پرتغال تامسون گفتم:کیارش پسرمه...یه سالشه!!خیلی لپ لپ دوس داره بچم!!الهی مامانش فداش بشه. چشمای پرتغال تامسون شده بودقده دوتاهلو!!!باتعجب روبه رادوین گفت:شمایه بچه یه ساله داریدآقارادوین؟!! بچه پرروی بی شعورمن دارم باهات حرف می زنم نه رادوین...چراهی زرت و زرت به اون نگاه می کنی و واسش عشوه میای؟!! رادوین لبخندمحوی زد...چاره ای نداشت جزاینکه با من همراهی کنه.گفت:آره...باباقربونش بره الهی!!(وروبه من ادمه داد:)وای رهاگفتی کیارش دلم هواش وکرد!!! وقتی داشت بامن حرف می زد،فکش منقبض شده بودودستاش ومشت کرده بود...فکرکنم خیلی جلوی خودش وگرفت تانزنه تودهنم... باذوق گفتم:وای آره رادی...یه دفعه دل منم واسش تنگ شد!! صندوق داره روبه من گفت:مااینجاپوشکای خوبیم داریما!!اگه می گل کرده خوایدواسه کیارش کوچولوتون یه چندبسته بخرید. نیشم شل شد...اسکل بازیم ُ بود...دلم می خواست یه ذره کرم بریزم بخندم!!خیلی وقت بودکرم ریزی نکرده بودم ورادوین وحرص نداده بودم. به صندوق داره گفتم:پوشکاتون کجان؟! لبخندی زدوگفت:خودم براتون میارم...چندبسته می خواید؟! رادوین زودترازمن جواب داد:یه بسته!! لبخندگشادی زدم وروبه رادوین گفتم:یه بسته چیه رادوینی؟!کیارش خیلی جیش می کنه...یه بسته ای الزمشه!! صندوق داره بایه لبخندملیح روی لبش، به سمت اتاقی رفت تاواسه کیارش مامان پوشک بیاره!!! یعنی تواون لحظه ازخنده سرخ شده بودم...دلم می خواست بزنم زیرخنده ولی نمی تونستم...لبم وبه دندون گرفته بودم تانخندم. قیافه رادوین تواون وضعیت آی دیدن داشت!!دستاش ومشت کرده بوبدوفکش منقبض شده بود...خون خونش ومی خورد!!باعصبانیت زل زده بودبهم ومعلوم بودکه می خوادخفه ام کنه ولی به خاطرحضورپرتقال تامسون،لبخندکم جونی روی لبش بودومراعات می کرد!! باالخره صندوق داره باپوشکای کیارش مامان برگشت...پول همه جنساروحساب 219 کرد...گفتم االن نهایت نهایت خیلی شده باشه هزارتومنه.یهوصندوق داره برگشت گفت: تومن لطف کنید!! یعنی تواون لحظه به رادوین کاردمی زدی خونش درنمیومد...سرم وانداختم پایین وریزریزخندیدم...رادوین دست کرد تو جیبش و تا تراول تومنی وگذاشت روی میزصندوق دار.می دونستم این پول برای رادوین چیزی نیس ولی خدایی زور داره آدم واسه پوشک بچه نداشته اش ولپ لپ واین چرت وپرتاپول خرج کنه!!! باالخره ازصندوق داروپرتقال تامسون خداحافظی کردیم وازفروشگاه بیرون اومدیم...همه خریدا دست رادوین بود...خیلی سنگین بودن،دستش داشت می شکست!!به سمت ماشین رفتیم ورادوین سوئیچ وازمن گرفت.صندوق عقب وبازکرد...الم تاکام بامن حرف نمی زد واخم کرده بود.داشت یکی ازپالستیکارومی ذاشت توی صندوق که پالستیک ازدستش افتاد....آخی!!بچم گناه داره تنهایی همه ایناروبذاره اون تو. به سمتش رفتم وگفتم:رادوین بذارمنم کمکت کنم. این وکه گفتم،پالستیکای تودستش وانداخت زمین وبه سمتم اومد...ازترس به درماشین چسبیدم که نزنه لهم کنه. رادوین روی من خم شد...چسبیده بودم به درماشین...نفسای داغ وپرحرارتش به صورتم می خورد.خیلی عصبانی بود!! زیرلب غرید: - مابچه داریم؟!کیارش مامان؟؟!!اون پوشکای بی صاحاب و واسه کی خریدی؟؟ هان؟ - !!خجالتم خوب چیزه مادر...آدم که بازنش اینجوری حرف نمی زنه پسرم!! رادوین باتعجب به سمت صدابرگشت ودست ازسرمن برداشت...نفس راحتی کشیدم!!دم هرکسی که این حرف وزدجیز!!!می ترسیدم رادوین بزنه دهن مهنم وبیاره پایین...اگه این یارونبوداالن کتلت شده بودم!!! کنار رادوین وایسادم وزل زدم به پیرزنی که روبرومون بود...یه پیرزن چادری بایه قیافه معصوم ومهربون که چندتاپالستیک پراز خرید دستش بود...لبخندی زدو روبه من گفت:خوبی دخترگلم؟!! لبخندزدم وگفتم:مرسی مادرم...شماخوبین؟!! - شکرخدا... نگاهش وازمن گرفت ودوخت به رادوین...اخمی کردوگفت:چرابازنت اونجوری حرف می زدی عزیزم؟!!حیف نیس دختربه این خوبی واذیت می کنی؟!! رادوین سرش وانداخت پایین وچیزی نگفت. الهی من بمیرم برات!!خدایی این یه دفعه دیگه واقعاهمه چی زیرسرمن بود...این بیچاره هیچ کاری نکرده بودکه حاالپیرزنه داره دعواش می کنه!! برای اینکه همه کاسه کوزه ها رادوین سر نشکنه،روبه پیرزنه گفتم:رادوین تقصیری نداره مادرجون...تقصیرمن بودکه عصبانیش کردم!! لبخندی بهم زدوروبه رادوین گفت:نیگاه کن...بااینکه دعواش کردی وباهاش بدرفتارکردی هنوزم پشتت وایساده...دختربه این خوبی واذیت نکن مادر !!رادوین لبخندشرمگینی زدوگفت:ببخشیدمادرم...من معذرت می خوام!! - ازمن چرامعذرت می خوای؟!بایدازاین دخترگل معذرت بخوای پسرخوب... رادوین به ناچارنگاهش ودوخت به چشمام...این بارهیچ عصبانیتی توچشماش نبود...لبخندمحوی زدوگفت:ببخشید...خیلی زودعصبانی شدم. لبخندمهربونی زدم وگفتم:نه...تقصیرمن بود رادوین!!نمی خواستم ناراحتت کنم...ببخشید. لبخندش پررنگ ترشد...نگاهش وازمن گرفت ودوخت به پیرزنه که حاالداشت بالبخندروی لبش به مانگاه می کرد... رادوین مهربون گفت:مادرم 221 کجامیری؟! - دارم میرم خونه پسرم... رادوین به ماشین اشاره ای کردوگفت:بیاباهم بریم...بارت سنگینه خسته میشی!! پیرزن لبخندی زدوگفت:نه عزیزم...به شمازحمت نمیدم. - زحمت چیه مادرم؟!شمارحمتید... وبه سمت پیرزنه رفت وپالستیکاش وازدستش گرفت...منم به سمتشون رفتم وبه پیرزنه کمک کردم تاروی صندلی شاگردبشینه...رادوین خریدای خودمون وباخریدای پیرزنه روتوی صندوق عقب گذاشت وبه سمتم اومد...سوئیچ وداد دستم ومهربون گفت:تورانندگی کن...قول میدم این دفعه دیگه بهت امرونهی نکنم... لبخندی بهش زدم...لبخندزد... به سمت در راننده رفتم وسوارشدم.رادوینم روی صندلی عقب نشست وراه افتادیم. پیرزنه توراه خونه اش،برامون ازجوونیای خودش وشوهرش می گفت واینکه چقدعاشق هم بودن...طفلکی فکرمی کردمازن وشوهریم...ماهم دلمون نیومددلش وبشکنیم وچیزی بهش نگفتیم.هی مارونصیحت می کردومی گفت که باهم خوب باشیدودعوانکنیدوهمیشه پشت هم باشید...عشق ازهمه چی توزندگی مهم تره!!زن وشوهری که عاشق هم باشن مثل کوه پشت وپناه همن ودرکنارهم دیگه آرامش دارن!! خالصه توکل راه پیرزنه واسمون حرف زدومارونصیحت کرد... باالخره رسیدیم دم درخونه اش...من پیاده شدم وکمکش کردم تاازماشین پیاده بشه...رادوینم خریداش وازصندوق عقب بیرون آورد .به سمت درخونه اش رفتیم ورادوین خریداش وگذاشت جلوی در...پیرزنه من وبغل کردوبوسید...کلی ازمون تشکرکرد...وقتی داشت می رفت توخونه اش روبه من ورادوین گفت:خیلی به هم میاین...خوش بخت بشین ایشاا !!...وازمون خداحافظی کردورفت تو...حرف آخرش دلم ویه جوری کرد...ازاین که گفت من ورادوین بهم میایم یه حسی بهم دست داد...یه حس عجیب!!ناراحت نشدم...بدم نیومد...فقط یه حس عجیب تمام وجودم ودربرگرفت...حسی که خودمم نمی فهمیدم چیه ...حاال واقعامن ورادوین به هم میایم؟!جونه ما؟؟ رادوین به ماشین اشاره کردو روبه من گفت:بریم؟! لبخندی زدم وسرم وبه عالمت آره تکون دادم...به سمت ماشین رفتیم.سوئیچ وبه سمتش گرفتم ومهربون گفتم:این دفعه تورانندگی کن... چشمکی بهم زدوسوئیچ وازم گرفت...سوارشدم واونم وسوارشد...نگاهم به روبروم بود...یه پسربچه یه بستنی قیفی دستش بودوداشت باذوق وشوق لیسش می زد...آخ دلم هوس بستنی کرد!!باذوق وشوق زل زده بودم به پسره...باحسرت آب دهنم وقورت دادم ولبم وبازبونم ترکردم... - من االن میام. صدای رادوین من وازفکربیرون آورد...به سمتش چرخیدم ودیدم ازماشین پیاده شده...وا!!!این پسره هم خل وچل شده ها!!!یه مدت بامن گشته عین خودم می زنه...واسه چی یهوپیاده شد؟!!خداشفاش بده... نگاهم ودوختم به پسری که بستنی می خورد...همون طورکه به بستنیش لیس می زد،به سمت خونه اشون رفت و ورادخونه شدو دروبست...کوچه خلو ت خلوت بود!!کدوم گوری رفتی رادی خره؟!حوصله ام سررفت!!! نمی دونم چقدمنتظرش موندم ولی باالخره رادوین بابستنی قیفه ای توی دستش برگشت!!! سوارماشین شدوزل زدبه من...لبخندشیطونی روی لبش بود.بستنی وگرفت سمتم وگفت:بگیربخورش تاآب نشده. وبدون اینکه بذاره حرفی بزنم،بستنی وداد دستم و 221 استارت زدوماشین ازجاپرید!! باتعجب زل زده بودم به بستنی توی دستم...رادوین این و برای من خریده؟!واقعا؟!!یعنی وقتی داشتم بستنی اون پسره رونگاه می کردم انقدتابلوبودم که فهمید دلم بستنی می خواد؟!!رادوین به خاطرمن این همه مدت دنبال بستنی می گشت؟!!رادوین؟!!رادوین گودزیال؟!!!واقعا؟ - !!چرانمی خوریش؟!بخوردیگه آب میشه!! نگاهم ودوختم به چشماش...زل زدتوچشمام...لبخندی زدم وگفتم: مرسی... نگاهش وازم گرفت وحواسش وجمع رانندگیش کرد...لبخندمحوی زدوگفت:اونجوری نگام نکن حواسم پرت میشه می زنم به یه دری دیواری درختی چیزیا!!!توکه نمی خوای قاطی باقالیابشی؟! خندیدم ونگاهم وازش گرفتم... گازبزرگی به بستنیم زدم...خیلی خوشحال بودم.رادوین دوباره باهام مهربون شده...حتی مهربون ترازسابق!!برام بستنی گرفته...دیگه بهم اخم نمیکنه...می خنده...دیگه نگاهش وازم نمی گیره و زل میزنه توچشمام...باذوق گازدیگه ای به بستنی زدم... من خوشم نمیادبستنی ولیس بزم...آدم بایدبستنی وگازبزنه وگرنه بهش نمی چسبه!! رادوین شیطون گفت:انقدباشوق وذوق می خوری آدم دلش می خواد...یه گازبه منم میدی؟! نگاهش کردم ولبخندشیطونی زدم...مثل بچه هاگفتم:باشه ولی فقط یه گازکوچولوها!! خندیدوگفت:باشه همونم غنیمته!! بهش نزدیک ترشدم وبستنی وبه سمت دهنش بردم...رادوین نگاهش به روبروش بود ولی به سمت من خم شده بودوسرش وخم کرده بود...یه گازبزرگ به بستنی زدوازش فاصله گرفت... بستنی وگرفتم جلوی چشمم وخیره شدم به گازبزرگ رادوین...اخمی کردم وگفتم:توگفتی یه گازکوچولونه یه گازبه این گندگی!! سرخوش خندیدوگفت:بستنیش خوش مزه بود هوس کردم یه گازبزرگ بهش بزنم!!! مشکوک نگاهش کردم وگفتم:توکه نخورده بودیش پس چجوری فهمیدی خوشمزه اس؟! شیطون گفت:اونجوری که توباذوق وشوق می خوردی معلوم بودخیلی خوشمزه اس دیگه!! لبخندی زدم ونگاهم وازش گرفتم...یه گاز گنده دیگه به بستنیم زدم...خیلی خوشمزه اس...طولی نکشیدکه بستنی ویه لقمه چپ کردم!!هرکولی هستم واسه خودم...ولی عجب بستنی بودا!!!خیلی خوشمزه بود... رادوین گودزیالم ترشی نخوره یه چیزی میشه ها!!یه موقع هایی عین جنتلمنا رفتارمی کنه.نمونه اش همین االن که رفت واسم بستنی گرفت...چی میشه همیشه انقد مهربون وبافهم وشعورباشه؟!!چی میشه همیشه همین جوری لبخندبزنه وبهم اخم نکنه؟!!هان؟!!چی میشه؟؟ به خودم که نمی تونم دروغ بگم...رادوین واسم مهم شده...خیلیم مهم شده!!اونقدری که اگه یه ذره بهم بی اعتنایی کنه اعصابم به هم می ریزه...سردبودنش دیوونه ام می کنه...دوست دارم کنارم باشه وباهام حرف بزنه...من...من دیگه ازرادوین متنفرنیستم.نمی دونم اون همه تنفریهوکجارفت ولی واقعیتش اینه که حاالتودلم هیچ تنفری نسبت به رادوین وجودنداره...اتفاقابرعکس!!حس می کنم ازش خوشم میاد.ازاین شخصیت عجیبش خوشم میاد...ازاینکه بدجنسه ولی درعین حال مهربونه...ازاینکه به ظاهرشیطون وپرروئه ولی دلش خیلی پاکه... رادوین خیلی مهربونه...رادوین می تونست وقتی فهمید دختری که باید ازش مراقبت کنه منم،ازاین مسئولیت شونه خالی می کردومی رفت 222 وپشت سرشم نگاه نمی کرد...ولی اون موند...حاالکه دارم فکرمی کنم می بینم پیشنهاد غذادرست کردن درعوض کمک رادوین توپایان نامه امم یه بهانه بود...رادوین به غذای من نیازی نداشت!!می تونست ازبیرون غذاسفارش بده ومجبورنباشه ماکارونی بدمزه من وبخوره!!اون محتاج قورمه سبزی به قول خودم خوشمزه منم نبود...می تونست ازیه رستوران خوب یه قورمه سبزی عالی بگیره که قطعاهزارهزار بار ازغذای منم بهتربود...من که دوشب بیشترواسش عذا نپختم پس چرا هنوزم داره توپایان نامه ام کمکم می کنه؟!!این به خاطرقلب مهربونشه...قلب مهربونی که سعی داره پشت چهره مغروروخودشیفته اش قایمش کنه...رادوین خیلی خوش قلبه!!خیلی...من ازش خوشم میاد...شخصیتش خیلی عجیبه...اون شب که بااشکان حرف زدم ودپ شدم،کلی مسخره بازی درآوردتایه لبخندبشینه روی لبم.همچین آدمی می تونه بدجنس ونامهربون باشه؟!!نه نمی تونه...رادوین بدجنس نیست...خیلی مهربون وخوش قلبه.اون شبی که فیلم ترسناک دیدم وترسیدم،من آرومم کرد...می تونست بی تفاوت باشه وبهم اهمیت نده!!اصالمی تونست نیادپیشم وبمونه توخونه خودش وراحت وبی خیال بخوابه ...می تونست ازس ربی تفاوتی شونه ای باالبندازه وبگه به من چه!!ولی این کارونکرد چون مهربونه...شب عروسی ارغوان سرم غیرتی شدولی بعدش حاشاکردکه فقط به خاطرحس مسئولیت بوده...غیرتی شدنش نمی تونه ازسر احساس مسئولیتی باشه که دایییش گردنش انداخته....دلیل غیرتی شدنش ونمی دونم ولی این ومی دونم که هرکس دیگه ای جای رادوین بود،حتی کوچک ترین اهمیتی به این مسئله نمی داد... من ازرادوین خوشم میاد...شخصیت عجیب ومردونه ای داره...گذشته ازچهره خوبش،یه قلب مهربون وپاک داره...قلبی که پشت این چهره مردونه ومغرورقایم شده...حاالمی فهمم که چرا هردختری جذبش میشه ...روی مبل نشسته بودم وداشتم تخمه می خوردم...امیرورادوینم روبروی من روی مبل نشسته بودن نگاهشون به تلویزیون بود.ارغوان توی آشپزخونه بودوداشت ظرفای شام ومی شست... چنددقیقه ای که گذشت،ارغوان ازآشپزخونه بیرون اومد.همون طورکه به سمت من میومد، باتعجب گفت:رهاخره اون پوشکایی که توی آشپزخونه اس و واسه کی گرفتی؟! نگاه شیطونی به رادوین انداختم وگفتم:واسه کیارش مامان - ...چی؟!کیارش مامان دیگه کیه؟؟ رادوین که انگارحرفای ماروشنیده بود،باشیطنت روبه ارغوان گفت:تو کیارش بابارونمی شناسی؟! ارغوان که گیج شده بود روی مبل،کنارمن،نشسست ومثل بچه خنگاگفت:نه واال...کیارش دیگه کیه؟! لبخندی زدم وقضیه فروشگاه وپرتقال تامسون وکیارش مامان وبراش تعریف کردم...امیرم داشت به حرفام گوش می داد...حرفام که تموم شد، صدای خنده های امیروقهقهه های ارغوان به اوج خودش رسید. امیروارغوان روی مبل ولو شده بودن... ارغوان آروم زدتوسرم وباخنده گفت:خدانکشتت رها!!! ُمردم ازخنده... رادوین لبخندی زدوروبه ارغوان گفت:تازه کجاش ودیدی!!این یه نمونه ازشیرین کاریای کوزت جونه!! اخمی کردم وسیبی که توی ظرف میوه ی روی میزبود،به سمتش پرت کردم...گفتم:اوالکه من کوزت جون نیستم.دومامگه من دلقکم که شیرین کاری 223 بکنم؟!! توی هواسیب وقاپیدوگازگنده ای بهش زد...شیطون گفت:اختیاردارین رهاخانوم!!شماتاج سرمایید،سرورمایید،همسایه گرام مایید...(روبه ارغوان وامیرچشمکی زدوادامه داد:)کوزت سنگ پاقزوین مایید!! امیروارغوان خندیدن...منم داشتم می خندیدم!!این بارازحرفاش ناراحت که نشدم هیچ،خندمم گرفت!!! امیرهمون طورکه می خندید،ازجاش بلندشدوبه سمت اتاق رفت...بعدازچنددقیقه بایه سی دی توی دستش برگشت وکنارادوین نشست. لبخندی زدوروبه ماگفت:پایه ایدفیلم ببینیم؟! ارغوان-چه فیلمی؟ !امیر-یه فیلم توپ ترسناک آمریکایی!!! این وکه گفت،تخمه ای که دستم بود،ازدستم افتاد... این چی گفت؟!!!فیلم ترسناک آمریکایی؟!!وای...من دیگ شکربخورم فیلم ترسناک ببینم...یه باریه فیلم دیدم واسه هفت پشتم بسه!!! رنگم پریده بود...وای خدا...حاالچیکارکنم؟!!اگه این دیوونه هامجبورم کنن که فیلم ببینم چی؟!من نمی خوام فیلم ببینم...دوباره حوصله ترس وگریه وخوابای وحشتناک ندارم!! باترس به روبروم خیره شدم ونگاهم روی رادوین ثابت موند...بایه لبخندملیح روی لبش بهم خیره شده بود!! آره دیگه اون لبخندنزنه عمه من لبخند بزنه؟!!!همین رادوین گودزیالبودکه اون شب واسم فیلم گذاشت وسکته ام داد دیگه!!بایدم حاالکه حرف ازفیلم ترسناک شده لبخند بزنه!! ارغوان باذوق گفت:وای آره...من پایه ام!!! امیرروکردبه من وگفت:توچی رها؟!پایه ای؟؟ باتته پته گفتم:نه...من...من حوصله..فی...فیلم دیدن ندارم. امیرباشیطنت گفت:چیه؟!نکنه می ترسی؟! می ترسیدم که این بارم سر رودروایسی باامیرمجبور بشم فیلم ببینم...رودروایسی غلط کرده با جدوآبادش!!من دیگه تاآخرعمرم حاضرنمیشم فیلم ترسناک ببینم اونم ازنوع آمریکاییش!!خاطره خواهرجنی ودارودسته اش بدجوری توی ذهنم حک شده!! به زورلبخندی زدم وازجام بلند شدم...همون طورکه به سمت اتاق می رفتم،گفتم:نه...ترس چیه بابا؟!میگم که حوصله اش وندارم!!باشه یه وخت دیگه...االن می خوام برم لب دریا!! وبدون اینکه منتظرجوابی ازامیربمونم،وارداتاق شدم وسوئی شرتم وازتوی ساکم بیرون آوردم...سوئی شرتم وتنم کردم وازاتاق بیرون اومدم. روبه جمع گفتم:من میرم لب دریا... وبه سمت درورودی رفتم وازخونه خارج شدم...کفشم وپوشیدم وبه سمت دریارفتم...فاصله بین خونه تالب دریا زیادنبود...هواخیلی خوب بود...نسیم خنکی می وزید.چشمام ودوختم به آسمون...ستاره هاچشمک می زدن.ماه خیلی نورانی وقشنگ بود...لبخندی زدم ونگاهم وازآسمون گرفتم...نفس عمیقی کشیدم وریه هام وپرازهوای تازه کردم...دستام وتوی جیب سوئی شرتم فروکردم وباقدمای آروم وکوتاه به سمت دریارفتم. یه تخته سنگ بزرگ لب ساحل،نزدیک دریا،بود...روش نشستم وخیره شدم به دریای مواج روبروم...نوری که ازخونه های نزدیک ساحل میومد،باعث شده بودتامن بتونم به راحتی همه جارو ببینم...موج هاآروم آروم به سمت ساحل میومدن وبا شن های لب ساحل برخوردمی کردن...صدای امواج وبرخوردشون به لبه ساحل خیلی آرامش بخش بود...چشمام وبستم نفس عمیقی کشیدم...گوشام وسپردم به صدای دلنشین وزیبای موج های دریا... - امشب چقد دریاآرومه... باشنیدن صدابه خودم اومدم وچشمام وبازکردم... رادوین و 224 درکنارخودم دیدم. نگاهم که به نگاهش افتاد،لبخندی زدوکنارم روی تخته سنگ نشست...خیره شدبه دریای روبروش ...باتعجب پرسیدم:تو واسه چی اومدی؟!می موندی بابچه هافیلم می دیدی دیگه!! نگاهش وازدریاگرفت ودوخت به چشمام...مهربون گفت:دلم نیومدبدون تو فیلم ببینم...چشمم که به تلویزیون بود،همش دلم می خواست صدای جیغ زدن توروبشنوم ولی تواونجانبودی که الکی بترسی وجیغ بزنی...دلم می خواست پیش توباشم!! یعنی اون لحظه کیلوکیلوکه سهله ُتن ُتن تودلم قندمی سابیدن...عین خری که بهش بستنی وتی تاب وپفک داده باشن،ذوق مرگ شده بودم!!!انقدازحرف رادوین ذوق کرده بودم که نیشم تابناگوشم بازشده بود!! رادوین نگاه مهربونش وازچشمام گرفت ودوخت به ماه توی آسمون...منم خیره شدم به دریاوامواجش...تنهاصدایی که سکوت بینمون ومی شکست،صدای حرکت موج های دریابود. نیشم بازبودوباذوق زل زده بودم به دریا...نفس عمیقی کشیدم وگوشم وسپردم به صدای آرامش بخش امواج... سکوت طوالنی بینمون حاکم بود...تنهاصدایی که سکوت سنگین بینمون ومی شکست،صدای امواج دریابود... باالخره رادوین سکوت وشکست...همون طورکه به ماه خیره شده بود،زیرلب گفت:رها...به ماه نگاه کن... نگاهم وازدریا گرفتم ودوختم به ماه... رادوین زیرلب ادامه داد: - قشنگه...خیلی... نفس عمیقی کشیدوگفت:رها...می دونی ماه من ویادچی میندازه؟! نگاهم به ماه بود...گفتم:یادچی؟! - یادتنهایی...یادبی کسی...ماه وببین...ببین چقد تنهاست...قشنگه...پرنوره...ولی ببینش...ببین چقد تنهاست...این همه ستاره توآسمون هست...ستاره هاتنهانیستن...ستاره هاهم دیگه رودارن...اماماه...ماه هیچ کس ونداره...ماه میون یه عالم ستاره گیر کرده...میون ستاره هایی که ازجنس خودش نیستن...ماه خیلی تنهاست رها...دلم به حالش می سوزه...می دونی رها...حس می کنم منم مثل ماهم...نه اینکه بخوام بگم تکم وهیشکی مثل من نیستا...نه!!منظورمن تنهایی ماهه...منم تنهام...درست مثل ماه...میون یه عالم ستاره گیرکردم که ازجنس خودم نیستن...ستاره هایی که نمی فهمن تنهایی یعنی چی...ستاره هایی که درکم نمی کنن...ستاره هاهیچ وقت نمی تونن حال ماه ودرک کنن چون هیچ وقت به اندازه ماه تنهانبودن... نگاه عسلیش به ماه خیره شده بود...بدجورتوفکربود... لبخندتلخی روی لبش نقش بسته بود...زیرلب ادامه داد - :هروخ به ماه نگاه می کنم،یاد بدترین روزای زندگیم میفتم...روزایی که یه ماه تنهابودم میون یه عالمه ستاره توی آسمون دنیا...البته هنوزم بی شباهت به ماه نیستم.هنوزم هروخ دلم می گیره،نگاهم ومی دوزم به آسمون تیره وتاریک شب تاهم درد خودم وپیداکنم...گاهی اوقات باماه حرف می زنم...باهاش دردودل می کنم...ازتنهاییام بهش میگم...ازغصه هام...ازاینکه هیچ ستاره ای درکم نمی کنه...می دونم حرفام ومی فهمه...می دونم می دونه چی دارم می کشم...ماه من ومی فهمه... وسکوت کرد ...چنددقیقه ای درسکوت به ماه خیره شده بود...نمی دونم چرا ولی حس کردم داره یه سری خاطره رومرور می کنه...بدجورتوی فکربود. باالخره بالحنی که ناراحتی توش موج میزد،سکوت بینمون وشکست وبی مقدمه گفت: - 225 رهاتوتاحاالعشق وتجربه کردی؟ !همون طورکه به ماه خیره شده بودم،گفتم:خب آره... صدای متعجبش به گوشم خورد - :آره؟!! نگاهم ودوختم به چشمایی که تعجب توشون موج میزد وحاالخیره شده بودن توچشمام...زیرلب گفتم:آره...من عاشق اشکانم... این وکه گفتم،لبخندمحوی روی لبش نشست...بالحن مهربونی گفت:احساسی که توبه اشکان داری،یه حس خواهرانه اس که اتفاقاً خیلیم قویه...ولی من منظورم این احساس نیست!!عشقی که من ازش حرف می زنم،مثل احساسی که توبه اشکان داری نیست...عشقی که من ازش حرف می زنم،احساسیه که خیلی ازآدمادچارش میشن.یه احساس پاک وخالصانه ازت ه قلب ...عشق...یه احساس که آدم وبه مرز جنون می رسونه...آدم وقتی عاشق میشه کم کم دیوونه هم میشه!!دیگه به هیچ کس وهیچ چیز جز عشقش اهمیت نمیده.حتی ازخودشم غافل میشه...روی لبش دیگه هیچ اسمی به جزاسم عشقش نیس...حاضره تمام زندگیش وبده ولی یه عشقش تارموازسر کم نشه...وقتی عشقش ومی بینه،نفسش به شماره میفته...ضبان قلبش میره باال...زبونش بندمیاد...دهنش خشک میشه...هول می کنه...یه عاشق زمین وزمان وبه هم می دوزه تایه لحظه،فقط یه لحظه، کنار عشقش باشه...تمام وجودش سرشارمیشه از عشق...عشقی که خواب وخوراک وازش می گیره...عشق قشنگه رها...امانه همیشه.بیشتراوقات تلخی هاوسختی های عشق ازشیرینی هاش بیشتره...آدمایی که عاشق میشن باید ازهمون اول با زندگی آروم وبی دغدغه اشون خداحافظی کنن...عشق باخودش تنهایی میاره...غم میاره....غصه...بغض...گریه های شبونه...هق هق زیر بالش...سیگار...عشق ازآدم یه دیوونه به تمام معنامی سازه...دیوونه ای که دیگه هیچی واسش مهم نیست...هیچ وکس هیچ چیزجز عشقی که توقلب خسته اش جاخوش کرده. عشق ازآدم یه مرده متحرک می سازه که فقط نفس می کشه...یه مرده متحرک که تنهاوجه اشتراکی که بابقیه آدما داره،اینه که نفس میکشه... عشق بیشترازاونی که دل رحم باشه بی رحمه... ونگاهش وازم گرفت ودوخت به ماه... نگاهم روی چشمای عسلیش ثابت بود... من تاحاالعاشق نشدم...هیچ وقت عشق ودرک نکردم...اماحس می کنم حرفای رادوین ومی فهمم...من درکش می کنم...من تاحاال عاشق نبودم ولی این ومی تونم بفهمم که حرفای رادوین بوی عشق میدن...وقتی حرف میزد،یه غم عجیب توی صداش موج میزد...حرفایی که رادوین زد،حرفای دل یه عاشقه...یه عاشق که باتمام وجودش یه عشق وتجربه کرده...یه عاشق تنهادرست شبیه ماه!!...اما...به رادوین نمی خوره که عاشق باشه!!به رادوین مغرورو وخودشیفته نمی خوره که عاشق باشه...یعنی رادوین عاشق بوده؟!!رادوین؟؟رادوینی که هروروز بایک نفره؟!!رادوینی که خیلی راحت باهردختری رفیق میشه وبعدازیه مدتم بدون هیچ احساسی ولش می کنه؟؟این آدم عاشقه؟؟!!بهش نمی خوره... گنگ وگیج گفتم:تو...توعاشقی رادوین؟!! نگاهش روی ماه ثابت بودوذره ای این ور واون ور نمی شد... نفس عمیقی کشید...باصدایی که ازته چاه میومد،گفت:بهتره بگی بودم... - یعنی االن دیگه نیستی؟! زیرلب گفت:نه...دیگه نیستم... دوباره نفس عمیق کشید...نگاهم 226 وازچشماش گرفتم ودوختم به ماه...حاالهردومون درسکوت به ماه خیره شده بودیم...سکوت عمیقی بینمون حاکم بود... باالخره صدای پربغض رادوین سکوت وشکست: - یه روزی منم عاشق بودم...البته حیف کلمه عشق که بخوام به اون احساس مسخره وبچگانه ام نسبتش بدم!!شایداون احساس عشق نبودولی من توقلبم ازش یه عشق پاک وخالصانه ساختم...طرف من حتی آدمم نبود،من الکی خداش کردم...من می پرستیدمش رها !!اونقدر توذهنم بردمش باالکه حاالدیگه دست خودمم بهش نمی رسه!!من دیوونه اش بودم... حاضربودم جونم وبدم ولی چشماش اشکی نشه،جونم واسش در می رفت،قلبم به عشق اون وبودنش می زد... نگاهم وازماه گرفتم ودوختم به چشماش...به چشمای عسلی خیره شده بودم که حاال زیر نورماه ازهروقت دیگه ای قشنگ تربود...چشمایی که حاال غم وغصه توش موج می زد...آب دهنم وقورت دادم وگفتم:توعاشق کی بودی؟؟ هنوزم به چشماش خیره شده بودم...به من نگاه نمی کرد... یه لحظه انگار برق اشک وتوچشماش دیدم!!رادوین؟؟اشک؟؟گریه؟!!! واسم قابل هضم نبود...رادوین شادوخندون و حاضرجوابی که من می شناختم داره گریه می کنه؟؟آخه چرا؟؟ متعجب گفتم:داری گریه می کنی رادوین؟؟ دستی به چشماش کشید...بینیش وباالکشیدو پربغض گفت:من عاشق یه بی لیاقت بودم...عاشق کسی که عشق ومحبت سرش نمی شد...من تمام دنیام وریختم به پاش ولی اون بدون هیچ احساسی رفت ومن وتنهاگذاشت...چقدالتماسش کردم...چقد به پاش افتادم...پیشش گریه کردم رها!!من پیش اون گریه کردم...بهش گفتم اگه توبری من میمیرم...ولی اون رفت!!رفت وحتی پشت سرشم نگاه نکرد...باورت میشه رها؟؟من...رادوین...غرورم وشکستم وبه پاش افتادم!!من به پاش افتادم ولی اون چیکار کرد؟؟رفت...رفتنش داغونم کرد...بعدازرفتنش دیگه هیچ وقت طعم خوشبختی ونچشیدم.همیشه تنهابودم...بایه عشق قدیمی توی قلبم...عشقی که یادوخاطره اش عذابم میداد...عشقی که من ویاد یه بی لیاقت بی وفامی انداخت...عشقی که فکرکردن بهش یه بغض کهنه روتوگلوم زنده می کرد...بغض کهنه ای که هیچ وقت شکسته نمی شد...حداقل اگه طرفم ارزشش وداشت یا عشقی که توقلبم لونه کرده بود،یه عشق واقعی بود دلم نمی سوخت...دلم ازاین می سوزه که طرفم یه بی لیاقت بودواحساسی که من اسمش وعشق گذاشته بودم،یه احساس بچگانه وپوچ...سهم من ازاون به اصطالح عشق فقط تنهایی وبی کسی بود...فقط تنهایی... من خیلی تنهابودم...خیلی...یه عالمه حرف نگفته تودلم داشتم...حرفایی که دلم می خواست باصدای بلندفریادشون بزنم تاهمه عالم وآدم ازدردم باخبرشن اما...امانمی تونستم...مجبوربودم سکوت کنم وهمه چیزوبریزم توخودم...تمام غم وغصه هام ومی ریختم توقلبم وسکوت می کردم...یه سکوت پازبغض ...پرازحرف...پرازبی کسی وتنهایی... زیرلب ادامه داد: - بعضی حرفارو نمیشه گفت...باید خورد...ولی بعضی حرفا رو نه میشه گفت... نه میشه خورد...میمونه سر دل!میشه دلتنگی! میشه بغض! میشه سکوت!میشه همون وقتی که خودتم نمیدونی چه مرگته!! چشماش پرازاشک شده بود...قطره اشکی ازچشماش جاری شدو روی گونه اش سر خورد...خیلی سریع دستی 227 به گونه وچشماش کشید واشکاش وپاک کرد...کالفه ازجاش بلند شدو روش وازم برگردوند...همون طورکه به سمت خونه می رفت،گفت:هواسرده...زیاد بیرون نمون...سرمامی خوری!! بانگاهم رادوین ودنبال کردم...به سمت در رفت و وارد خونه شد...رادوین درو بست ورفت...نگاهم وازدر خونه گرفتم ودوختم به ماه... رادوین...رادی گودزیالی مغروروخودشیفته یه روزی عاشق بوده؟!!انقددختره رودوست داشته که هنوزم وقتی خاطراتش ومرورمی کنه اشک توچشماش جمع میشه؟!!اون کسی که رادوین عاشقش بوده کیه؟!!!کیه که انقدسنگدله؟؟کیه که یه ذره احساس توقبلش نیست؟؟کیه که رادوین وتنهاگذاشته ورفته؟؟!!چرا رادوین وتنهاگذاشت؟!!مگه التماس کردنش وندید؟!!!مگه اشکاش وندید؟!!دلش به حال رادوین نسوخت؟!!چطورتونست انقدبی رحم باشه؟!!چطوردلش اومدرادوین وتنهابذاره؟!!در تمام این مدت،رادوین عاشق بوده ومن نمی دونستم؟؟این همه غم وغصه رو تودلش جاداده بودومن بی خبربودم؟!!!رادوین انقدتنهابوده ومن نفهمیدم؟!!همیشه فکرمی کردم دوروبرش خیلی شلوغه وهیچ وقت احساس تنهایی نمی کنه...همیشه فکرمی کردم باوجوداون همه نامزد، یه لحظه هم فرصت سرخاروندن نداره... فکرمی کردم رادوین هیچ غصه ای نداره...فکرمی کردم همیشه شاده وغم تودلش جایی نداره...غافل ازاینکه دلش تنهاست...غافل ازاینکه یه احساس قدیمی هنوزداره زجرش میده...غافل ازاینکه یه بغض کهنه همیشه توی گلوشه ونمی تونه بشکنتش... چرا من نفهمیدم؟!!چقدراحمق بودم که نفهمیدم...تصورشم واسم سخته...فکراینکه رادوین درتمام این مدت،انقد بی کس وتنها بوده،عذابم میده...ناراحتی رادوین داغونم می کنه...من دلم می خوادرادوین همیشه تواوج باشه...همیشه بخنده وشیطنت کنه...سربه سرم بذاره واذیتم کنه ولی ناراحت نباشه...غمگین نباشه...نمی دونم چرا ولی تازگیارادوین برام مهم شده...اونقدرمهم که اخم روی پیشونیش زجرم میده...غم وغصه اش غمگینم می کنه...رادوین برای من مهمه...خیلی!! پشت این چهره مغروروخودشیفته یه قلب تنهاوخسته است...قلبی که سال هاست داره داغ یه عشق وبه دوش می کشه... رادوین گودزیالی خودشیفته اخموی دخترباز انقدتنهاوبی کس بوده ومن نمی دونستم؟؟درتمام این مدت یه عالمه غم وغصه روتنهایی به دوش می کشیده وهمیشه لبخندمیزده؟؟ منم تنهام...منم دارم تواوج تنهایی وبی کسی تویه شهربزرگ ودراندشت زندگی می کنم...من به ظاهربی کس وتنهام اما... رادوین ازلحاظ روحی تنهاوبی کسه!!دوروبرش شلوغه ولی دلش تنهاودلتنگه...دلم براش می سوزه...دلم خیلی براش می سوزه...رادوین گناه داره...گودزیالی شکموی خودشیفته دخترباز گناره داره...خدایاگناره داره... من میفهممش...من رادوین ودرک می کنم...تاحاال عشق وتجربه نکردم ولی حس می کنم حرفای رادوین وباتمام وجودم درک می کنم...من تنهاییش ومی فهمم...رادوین خیلی تنهاست...ببین تنهایی ودلتنگی چقد بهش فشارآورده که اشک ازچشمای عسلیش جاری شده...رادوین گریه کرده...به خاطریه عشق قدیمی...به خاطرتموم غصه هایی که تنهایی داره به دوش می کشه... چرا بایدتنهایی این همه غم وتودلش نگه داره ودم 228 نزنه؟؟چرا؟!!خدایاچرا؟!! چرا این روزا هیچ کس حالش خوب نیست؟!!چرا آرش غمگینه؟!!چرا داداشی من داره این همه زجرمی کشه؟!!چرا سارا حالش بده؟!!چرا من تویه شهربزرگ ودراندشت تنهام درحالیکه می تونستم پیش خونواده ام باشم؟!!چرا رادوین درعین اینکه سرش شلوغه انقد تنهاوبی کسه؟!!خدایا چرا همه کسایی که برای مهمن،هرکدوم دارن یه جور زجر میکشن وذره ذره آب میشن؟!!خدایاچرا؟!!این چراهای من جواب ندارن؟!ندارن؟!!چرا بهشون جواب نمیدی؟؟ بغض سنگینی گلوم ومی فشرد...به ماه خیره شده بودم...به ماهی که چند دقیقه پیش،یه جفت چشم عسلی بهش خیره شده بود... دلم می خواست بغضم وبشکنم...دلم می خواست به اشکام اجازه بدم که جاری بشن...دلم می خواست باصدای بلند زاربزنم...دلم می خواست به خاطرحال بداشکان گریه کنم...واسه ناراحتی آرش...واسه دلتنگی خودم...واسه تنهایی وبی کسی رادوین...دلم می خواست واسه بدبختیای همه عالم وآدم زاربزنم... اما برخالف تمام این ها،به سختی بغضم وفرودادم... ازجام بلندشدم وبه سمت خونه رفتم...حالم خیلی بده خدایا!!خیلی بد - ...پاشو...بلندشو دیگه!!چقدمی خوابی رها!!پاشـــو. بدون اینکه چشمام وبازکنم،پتو رو کشیدم روی سرم...زیرلب غریدم: - چته تو باز اری خره؟؟بذار کپه مرگم وبذارم دیگه... ارغوان پتو رو از روم کشید وعصبانی گفت:رها جونه امیر پانشی جفت پامیام توحلقت...حاالخود دانی!!! وای!!!!این دیوونه اسکل وقتی جونه امیرو قسم می خوره قطعا جفت پامیاد توحلقم!! ازترس اینکه پای ارغوان بره توحلقم،خیلی سریع چشمام وبازکردم وروی تخت نشستم...ارغوان عصبی وکالفه خیره شده بودبه من...اخمی کردوگفت:حتما باید به جون امیر بدبخت قسم بخورم تا بیدار بشی؟؟ کالفه نگاهم وازش گرفتم ودوختم به ساعت روی میز کنار تخت...پوفی کشیدم وگفتم:مرض داری تو؟؟؟آره؟!ساعت صبح من وبیدار کردی که چی بشه؟؟ به سمتم اومدوکنارم روی تخت نشست...اخم روی پیشونیش محو شدوجاش ودادبه یه لبخند گشاد روی لبش...باذوق گفت:می خوایم بریم کوه!! چشمام شده بود قد دوتاهندونه!!!کله صبحی می خوایم بریم که چی بشه؟؟!بابابیخیال ماشو...من ننه ام کوهنورد بوده یا بابام که بخوام برم کوه؟!!من تاحاالیه بارم کوهنوردی نکردم!!!بیشترین مسیری که پیاده روی کردم،مسیر خونه تامدرسه بوده که اونم برمی گرده به دوران طفولیتم!! آب دهنم وقورت دادم وگفتم:کوه؟!!بریم کوه چه غلطی بکنیم؟؟سنگ قبر آق بزرگ عمه ی ننه شوور تو باالی کوهه که مامی خوایم بریم بشوریمش؟!!! بااین حرفم ارغوان ازخنده ترکید...بین خنده هاش گفت:خیلی خلی رها...سنگ قبر چیه بابا؟؟می خوایم بریم کوهنوردی!! اخمی کردم و روی تخت دراز کشیدم...چشمام وبستم ودرحالیکه پتو رو می کشیدم روی خودم،گفتم:جمع نبند بابا!!!من حوصله کوه وکوهنوردی ندارم...تو وآقاتون ورادی خره برید خوش باشید !!این که گفتم ارغوان چنان جیغی کشیدکه مو به تنم سیخ شد: - پامیشی یا جفت پابیام توحلقت؟! باترس چشمام وبازکردم وسیخ روی تخت نشستم...لبخندگشادی زدم وگفتم:من میام...میام...من غلط بکنم نیام!!!من شکربخورم اگه بخوام نیام...خودم میام کوه وباهمین دستام سنگ قبر آق بزرگ عمه ی 229 ننه شوور تو رو می شورم!! خندیدو بادستش زد توسرم وگفت:مرده شورت وببرن که انقد دلقکی!! و باخنده ازروی تخت بلندشد...درحالیکه به سمت درمی رفت،گفت:لباسات وپوشیدی بیاتوآشپزخونه یه چیزی بخوریم یه ساعت دیگه می خوایم راه بیفتم. وازاتاق خارج شد...پوفی کشیدم وازروی تخت بلند شدم...به سمت ساکم رفتم وشروع کردم به گشتن برای پیدا کردن یه لباس مناسب!!اصال واسه کوه رفتن چی می پوشن؟؟کاپشن؟؟دستکشم دست می کنن؟!از این کاله کامواییام می ذارن؟!برو بابا...مگه می خوای بری قله اورست وفتح کنی که می خوای انقد لباس تنت کنی؟؟ملت میرن آالسکا انقد خودشون ونمی پوشونن که تومی خوای خودت وبپوشونی!! شونه ای باال انداختم وبی حوصله مشغول لباس پوشیدن شدم... از اتاق بیرون اومدم وبه سمت آشپزخونه رفتم...صدای خنده های ارغوان وشوخیای امیر به گوشم خورد...پس رادوین چی؟؟چرا صدای اون نمیاد؟؟نکنه ازدیشب تاحاال ناراحته وداره گریه می کنه؟؟نکنه دیگه مثل بابک دپ شده وهمش توخودشه؟؟چرا صدای خنده رادوین نمیاد؟!نکنه دیگه نمی خنده وافسردگی گرفته؟؟الهی من براش بمیرم...بسوزه پدرعاشقی!! آه پرسوزی کشیدم و وارد آشپزخونه شدم...امیر داشت یه جوک واسشون تعریف می کرد...ارغوان نیشش کل عرض صورتش وگرفته بود ومن هرلحظه اح