♥رمان احساس خاموش♥

اندازه متن: خودکار

برای حمایت از ما روی بنر زیر کلیک کنید :

توجه: برای بزرگ کردن متن کتاب روی دکمه +

و برای کوچک کردن متن کتاب روی دکمه -

 

برای خواندن این کتاب به صورت آفلاین(بدون اینترنت) در گوشی

حتما روی گزینه بوک مارک یا ستاره    کلیک کنید.

و در کامپیوتر کلید ترکیبی Ctrl+S را بزنید و روی Save کلیک کنید.

 

نام کتاب : احساس خاموش 

نویسنده : نیلوفر جهانجو

جمع آوری،ویرایش و سانسور شده توسط : دینا دانلود

خواندن رمان های بیشتر در :

http://dinadl.ir

مقدمه: امروز اگر نیایی دیر میشود، سایه من از ردپای آشنای تو بر روی دلم دور میشود وهمچنان دورتر میشود تا به آغاز فراموشی یکدیگربرسیم و این یک آه حسرت است و این آخرین فرصت است و اینجاست که حتی اگر در آینه بنگریم ، تصویر رخ خودمان را هم نخواهیم دید و ما جزو آرزوهای محال میشویم و حسرت امیدهای ما را خاکستر میکند منی که شب نشینم چگونه با خورشید باشم ؟ من حتی با ستاره ها نیز همنشین نبوده ام! حاال تو در انتظار طلوع رویاهای خودت نشسته ای و من در انتظار اینم کهرویاهای دیروز، با دلم همراه شوند! وقتی خیسی سرزمین چشمانم همیشگیست آمدن باران دگر آن شور را ندارد این مرام بی مرامی ات، این وفای بی وفایی ات ، این محبت نامهربانی هایت در حق دلم مرا مثل آتش رو به خاموشی کرده است خیلی وقت است در دریای بی انتهای غمهایت غرق شده ام اما تو ای شناگر ماهر مرا در حال غرق شدن هم ندیدی چه برسد به شنیدنفریادم در زیر آب!!! پشت میز کارم نشسته بودم و حسابهای این ماه کارخونه رو بررسی میکردم تا مشکلی نداشته باشه..به کارمندا نمیشه اعتماد کرد..زیاد جدی نمیگیرن کارو..گوشیم زنگ خورد..از رو میز برداشتمش نگاهی بهش انداختم..از خونه بود.. سریع جواب دادم: -جانم؟ صدای گرم و مهربون مامانم اومد: -سالم دخترم.. لبخندی نشست رو لبام..تکیه دادم به صندلیم و گفتم: -سالم مامان جونم..خوبی قربونت برم؟ -فداتشم دخترم..خسته نباشی.. -مرسی مامانم..کاری داشتی؟ صداش به نظرم یکم هول بود..سعی کرد خودشو جمع و جور کنه گفت: -اره عزیزم..زنگ زدم بگم زود بیایی خونه.. رادارام به کار افتادن..چشمامو ریز کردم و گفتم: -چرا؟..اتفاقی افتاده؟ -اتفاق بد نه عزیزم..خانوم ساالری تماس گرفت دیروز وقت خواستگاری خواست برا پسر بزرگش..منم واسه امشب گفتم بیان..دیشب خیلی خسته بودی همینجور که رسیدی رفتی خوابیدی صبح هم که سریع رفتی از خونه بیرون نشد بهت بگم..االن زنگ زدم بگم زود بیایی.. با صدای بلند گفتم: -چـــــــــــی؟..اخه مادر من چرا بدون اینکه به من بگی قراره خواستگاری گذاشتی؟ -دخترم نمیشه که تا اخر عمرت مجرد بمونی باالخره باید ازدواج کنی..تا کی میخواهی پاسوز منو خواهرت بشی..تو هم دیگه باید تشکیل خانواده بدی..اینا هم خانواده خوبی هستن..حاال بزار بیان پسره رو ببین شاید خوشت بیاد ازش.. نفسمو محکم دادم بیرون و گفتم: -من از االن جوابم منفیه مامان..الکی قرار گذاشتی..من بهت گفته بودم نمیخوام ازدواج کنم.. صدای مامانم یکم رفت باال: -من نمیزارم خودتو به پای منو بهار بسوزی..باید ازدواج کنی..حرفم نباشه..از تو نظر نخواستم فقط گفتم زود بیایی خونه..ابرو منو جلو اینا نبری..من جلو خانواده ساالری ابرو دارم.. شب زود میایی به خودت میرسی تو مراسم حاضر میشی..اگه یه دلیل محکم برا جواب منفیت داشتی من حرفی ندارم اگه نداشتی باید روش خیلی خوب فکر کنی.. بعدم گوشی رو قطع کرد..اجازه نداد چیزی بگم..با حرص گوشی رو پرت کردم رو میز و دندونامو رو هم فشار دادم.. خانواده ساالری رو میشناختم..زنش از دوستای صمیمی مامان بود خیلی وقتها تو خونمون دیده بودمش.. همیشه میومد پیش مامانم..زن مهربونی بود..اما هیچ از نگاه هایی به من مینداخت خوشم نمیومد..االن فهمیدم معنی اون نگاه ها چیه..منو برا گلپسرش کاندید کرده بود.. میگم چرا همیشه تا منو میدید شروع میکرد از پسرش حرف زدن..از یه خانواده سطح باال بودن که دوتا پسر داشتن..اسماشونو نمیدونستم.. هه کور خوندن اگه فکر کنن من ازدواج میکنم..من احساسی نداشتم که به کسی بدم..احساس من خیلی وقته کشته شده.. سعی کردم بهش فکر نکنم..بقیه کارامو در کمال ارامش انجام دادم بلند شدم.. اگه دیر میرفتم خونه مامان غوغا میکرد..حوصله غرغرهاشو نداشتم..تصمیم گرفتم تو مراسم حاضر شم اما بعد یه بهونه بیارم مثل خواستگار ها دیگه ردشون کنم.. میزمو جمع و جور کردم بلند شدم..کیفمو برداشتم راه افتادم به سمت در اتاق..رفتم بیرون به منشی گفتم: -من دارم میرم..شما تا پایان ساعت اداری میمونی به کارات میرسی..خدانگهدار.. خانوم سماواتی منشی من بود و خیلی هم مورد اعتمادم بود..دختره خوشگل،مهربون و مظلومی بود..بخاطره شهریه دانشگاهش مجبور بود کار کنه..از خانواده متوسطی بود و باباش نمیتونست شهریشو بده..سرشو انداخت پایین و گفت: -چشم..روز خوش.. مثل همیشه با غرور سرمو گرفتم باال و با اخما درهم راه افتادم..تو راه چندنفر از کارمندامو دیدم که سالم کردن فقط سرمو براشون تکون دادم و رد شدم.. رفتم از کارخونه بیرون..سوار پورشه قرمزم شدم و تمام حرصمو سر گاز خالی کردم..با اخرین سرعت روندم سمت خونه.. وقتی رسیدم درو با ریموت باز کردم رفتم داخل..لکسوز سفید بهار هم پارک بود..پس از دانشگاه اومده.. کیفمو از رو صندلی کنارم برداشتم پیاده شدم..در خونه رو که باز کردم موجی از گرما خورد تو صورتم..با لذت چشمامو بستم..چقدر بیرون سرد بود..اما اینقدر عصبانی بودم که سرمارو هم حس نکردم.. در خونه رو بستم..خونه که نمیشد اسمشو گذاشت قصری بود واسه خودش..مامانم جلوم ظاهر شد: -سالم دخترکم خسته نباشی.. هیچ موقع نمیتونستم در برابره مامانم مقاومت کنم..همیشه این من بودم که باید کوتاه میومدم..االنم نتونستم از دستش عصبانی باشم..لبخند جایه اخمامو گرفت و گفتم: -سالم مامان گلم..خوبی؟ -ممنون عزیزدل مامان..بدو برو دوش بگیر اماده شو.. با یاد اوردی خاستگاری باز دلم پر از غصه شد..اگه من نخوام ازدواج کنم کیو باید ببینم.. مامانم از صورتم فهمید ناراحت شدم..اومد کنارم گرفتم تو بغلش و گفتم: -دختر عزیزم من صالحتو میخوام..تا کی میخواهی خودتو تو کار غرق کنی و به خودت فکر نکنی؟..من برا تو ارزوها دارم برا دختره ارشدم هزار تا فکر دارم..نمیتونم ببینم بخاطره منو خواهرت قید زندگی خودتو بزنی.. دستامو دورش حلقه کردم و گفتم: -مامان کی گفته من بخاطره شما و بهار قید زندگیمو زدم؟..بزرگترین هدف من خوشبختی و رضایت شما بوده و هست این درست..اما من بخاطره دل خودم نمیتونم ازدواج کنم..مامانی من هیچ احساسی ندارم که به کسی بدمش.. دستشو کشید رو شالم و گفت: -دختر من محکم بوده و میمونه..دختر من تو بدترین شرایط خودشو کشید باال و شد پشتوانه مامان و خواهرش.. تو باید از تجربه تلخی که داشتی درس بگیری نه اینکه بخاطرش قید زندگیتو بزنی..اون نامرد لیاقت تو و عشقتو نداشت..نمیخوام هیچوقت به اون فکر کنی.. من هرچقدر هم که محکم باشم بازم یه دخترم..بازم ظریف و شکننده ام..این محکم بودن هیچ چی از دختر بودنم کم نمیکنه.. چونه م شروع کرد به لرزیدن اما سعی کردم جلو اشکایه احتمالی رو بگیرم.. من االن ساله یه قطره اشکم نریختم پس دیگه هم نمیریزم.. با صدایی که بی نهایت میلرزید و از این لرزش متنفر بودم گفتم: -مامان من هیچوقت عاشق اون نبودم..فقط یه دلبستگی ساده بود..اون منو عادت داده بود به محبتهاش،به کاراش..اسم اون احساس حماقت بود نه عشق.. -خوب دخترم خودت که میگی حماقت بود پس چرا بخاطرش داری ایندتو تباه میکنی؟..بزار امشب خانواده ساالری بیان من مطمئنم از پسرش خوشت میاد.. پوزخنده تلخی نشست رو لبام..من دیگه در قلبمو به روی جنس مخالف بسته بودم اما مامان نمیخواست اینو باور کنه..من االن اگه سرپا هستم فقط بخاطره مامان و بهار..من ازدواج کنم یکی دیگه هم به پایه من میسوزه.. اونم مادره میخواد خوشبختی منو ببینه..پس منم دلشو نمیشکنم تو مراسم حاضر میشم بعد رو پسره یه عیب میزارم ردش میکنم.. خودمو از بغل مامان کشیدم بیرون..سعی کردم لبخند بزنم..اما اینقدر تلخ بود که مزه تلخش دهنمو هم تلخ کرد: -باشه مامان..میرم اماده شم.. صورت مامان پر از شادی شد..نگامو دزدیدم تا این شادی رو نبینم..تا نبینم که مامانم برا عروس کردن من شاد شده..راه افتادم سمت اتاقم..از پله ها که رفتم باال بهار پرید جلوم..با صورت شاد همیشگیش و چشمایی که برق میزد گفت: -سالم بر خواهر من..خوبی عزیز اجی؟ سعی کردم همه غصه هامو فراموش کنم..من اگه االن اینی که هستم فقط بخاطره بهار و مامان بوده پس نباید مشکالتم رو رفتارم با اونا تاثیر بزاره.. با لبخند شادی مثل خودش جوابشو دادم: -سالم بر عشق من..خوبم عزیزم تو چطوری؟..دانشگاه خوش گذشت؟ بهار سال از من کوچیک تر بود سالش بود.. دندونپزشکی میخوند و خیلی هم به رشته اش عالقه داشت..چسبید بهم چلپ چلپ بوسم کرد و گفت: -همه چی عالیه خواهر قشنگم.. بوساشو بی جواب نزاشتم و گفتم: - - -من بهت افتخار میکنم.. یکم نگام کرد بعد چشماش پر از اشک شد..با چونه لرزون گفت: -من باید به داشتن خواهری مثل تو افتخار کنم..اگه تو نبودی معلوم نبود چی به سره ما میومد.. بغلش کردم و گفتم: -بهارم هیچوقت،هیچوقت نمیخوام این حرفارو بشنوم..باشه؟ سریع با پشت دستش اشکایی که داشتن میریختنو پاک کرد و گفت: -چشم چشم نفسم.. میخواستم حالشو عوض کنم..با ناله گفتم: -بهار امشبم خواستگاریه..من از دسته این مامان چیکار کنم؟ بهار زد زیر خنده..اینقدر خندید که اشک از چشماش سرازیر شد..منم با لبخند نگاش میکردم..عاشق خواهرم و مامانم بودم..حاضر بودم اونا بشن دوتا بُت من بپرستمشون.. بهار یه اخالقی داشت وقتی ناراحت میشد خیلی زود همه چی یادش میرفت و شروع میکرد به شادی کردن..خیلی انرژی داشت..این اخالقشو خیلی دوست داشتم.. وقتی خنده هاش تموم شد گفت: -خواهری تو که بلدی بپیچونی..این یکی هم مثله بقیه بپیچون بره.. چشمکی بهش زدم و گفتم: -من واردم..اما انگار این یکی خیلی جدیه..مامان گفته تا دلیل قانع کننده ای نداشته باشم نمیزاره خاستگاری رو بهم بزنم.. بهار چندبار زد رو شونم و گفت: -اوه اوه پس گاوت زاییده دوقلو..برو لباس رزم بپوش که قراره بری جنگ.. -وای بهار تو دلمو خالی نکن.. -قربونت برم شوخی میکنم.. - - -باشه من برم اماده شم.. -چیزی نیاز داشتی صدام کن.. -باشه.. من رفتم تو اتاقم بهار رفت پایین پیش مامان..در اتاقمو که باز کردم..اولین چیزی که به چشمم خورد تخت دونفره مشکی با رو تختی سفیدم بود که رو به رو در ورودی بود.. ست اتاق مشکی سفید بود..خودم میخواستم کال مشکی بگیرم اما مامان اجازه نداد گفت دلت میگیره تو این همه سیاهی..منم نتونستم ناراحتش کنم یه خورده از وسیله هارو سفید گرفتم.. سمت راسته تختم کمد لباسی مشکیم بود..سمت چپش میز کامپیوتر مشکی و لپتاب سفیدمم روش بود..یه صندلی گردون مشکی هم جلوش بود.. یه قالی سفید مشکی اسپرتی هم پهن بود تو اتاق..کناره در ورودی سمت چپ هم میز ارایش مشکیم بود که س ت تختم بود.. سمت راست در ورودی هم یه کمد سفید بود که یه طرفش کتابخونه بود طرف دیگش کال شیشه بود که چندتا دکوری چیده بودم داخلش.. بین میز کامپیوتر و میز ارایشم سیستم صوتیم بود..یه تلویزیون و یه سیستم بزرگ..وسط اتاق هم یه کاناپه سفید بود که کوسن ها مشکی داشت..اتاقم دستشویی حموم هم داشت.. مامانم معماری و نقشه کشی خونده بود اما کار نمیکرد..نقشه خونمونم خودش کشیده بود که واقعا هم خیلی حرفه ای و قشنگ بود..وقتی من سالم بود وبهار سالش بود این خونه اماده شد ما اومدیم اینجا.. قبال مامانم خودش کارا خونه رو انجام میداد اما االن چندسالی میشه که نمیتونه زیاد کار کنه برا همین دوتا خدمتکار گرفته بودیم.. مانتو و شالمو در اوردم انداختم رو تخت..حولمو برداشتم رفتم حموم..اب سردو باز کردم با همون لباسا رفتم زیر دوش..لرز افتاد تو بدنم اما بعد از چندمین عادی شد..همینجور ثابت زیر دوش وایستادم تا یکم سرحال بیام و فکرایه بیخود از سرم بره بیرون.. اصال به این خاستگاری حس خوبی نداشتم.. - - یکم بعد لباسامو در اوردم ابو ولرم کردم خودمو تمیز شستم..حولمو پوشیدم اومدم بیرون.. نشستم جلو میز ارایشم سشوارو روشن کردم موهامو خشک کردم.. بعد رفتم جلو کمدم تا یه لباس واسه امشب پیدا کنم..اول خواستم یه لباس بد بپوشم تا از من خوششون نیاد برن..اما بعد فکر کردم گفتم شخصیته هرکسی از رو لباساش معلوم میشه چرا با این کاره بچگانه شخصیت خودمو بیارم پایین.. با این فکر تند تند لباسارو کنار زدم تا یه چیز شیک پیدا کنم که سنگین و باوقار نشونم بده.. دستم رو کت شلوار سورمه ایم ثابت موند..اره این بهترین گزینه اس..درشون اوردم یکم نگاشون کردم..اره همینا خوبه..یه کت شلوار خوش دوخت و شیک.. شلوارش راسته بود..یه تاپ سفید زیرش میخورد تا قفسه سینم معلوم نشه..یه کت کوتاه و اندامی هم روش بود.. انداختمشون رو تخت تا یکم ارایش کنم بعد بپوشمشون..زیاد اهل ارایش نبودم اما یکم الزم بود.. کرم که اصال نزدم چون پوستم اینقدر صاف و سفید بود که احتیاج نداشت.. چندتا مو زیر ابروهام در اومده بود که با موچین تند کندمشون..یکم ریمل زدم و یه رژگونه طالیی و یه رژ کالباسی مات..فقط یه حالت محوی از ارایشم معلوم بود.. موهامو که تیکه تیکه کوتاه کرده بودم کریستال زدم باز گذاشتم دورم و جلوشونو کج ریختم تو صورتم..اهل حجاب نبودم پس شال یا روسری ف رت .. لباسمو پوشیدم یه صندل سفید پوشیدم رفتم جلو ایینه..وقتی خودمو تو ایینه دیدم خیلی خوشم اومد از خودم.. همه میگفتن خیلی خوشگلیم هم من هم بهار..هرجا میرفتیم چشم خیلی ها خیره میشد رومون..اما من همیشه میگفتم کاش یکم به جایه خوشگلی شانس داشتم.. کف دستامو گذاشتم رو میز ارایش و خم شدم سمت ایینه،خیره شدم تو صورت خودم.. - - باران راد،فرزند ارشد یه خانواده نفره.. سالمه.. سال پیش بابام تو تصادف فوت کرد و کمر هممونو شکست..زندگی بدون بابا واقعا سخت بود..همیشه تمام مشکالتمونو بابا حل میکرد.. مامانم و بابام عاشق هم بودن..وقتی بابام فوت کرد مامانم دیگه سرپا نشد.. بهار هم که شدید به بابام وابسته بود برا همین یه مدت تو بیمارستان بستری شد.. با اینکه خودمم خیلی به بابام وابسته بودم و فقط سال داشتم اما باید خودمو سرپا نگه میداشتم..اگه منم کمر خم میکردم معلوم نبود چی به سره زندگیمون میومد.. مجبور شدم بلند شم..مجبور شدم بشم بزرگ خانواده..مجبور شدم بشم تکیه گاهه خانوادم..تکیه گاهه خواهر و مادری که عاشقشون بودم..بابام تنهامون گذاشت اما من میتونستم ادامه بدم..منو پارسا راد بزرگ کرده بود..منو مثل خودش درکناره شیطنت یه مرد بار اورده بود.. برا همین بلند شدم..قد راست کردم بخاطره خواهرم و مامانم.. با اینکه همون موقع شکست بدی خوردم اما بازم نزاشتم بشکنم..نخواستم دشمنامون شاد بشن.. همون سال لیسانس مدیریت گرفته بودم برا همین کارم راحت بود..مدیریت کارخونه بابامو به دست گرفتم و از همون روز شدم یه سنگ.. شدم یه دختره محکم و شکست ناپذیری که اجازه ورود هیچ مردی رو به زندگیش نمیده..از همون روز در قلبمو به روی همه بستم.. تو قلبم فقط مامانم و بهارو نگه داشتم..دیگه همه رو انداختم بیرون..همه شیطنتایی که یه روزی پارسا راد ازشون روحیه میگرفت رو ریختم دور..یه روزی از دیوار راست باال میرفتم و هیچکس نمیتونست جلومو بگیره.. یه روزی بابام میگفت این شیطنتات روح زندگیه منه.. میگفت وقتی خسته از بیرون میاد فقط تو میتونی خستگیو ازم دور کنی..همه اون شیطنتارو همراه بابام خاک کردم.. اینقدری رو خودم کار کرده بودم که حاال شده بودم یه دختر مغرور و محکم که هیچکس اجازه نزدیک شدن بهشو نداره..همه منو با غرورم میشناسن..غرور من هیچوقت شکسته نمیشه..هیچوقــــــــــــت.. - - دوتا خواهر شباهت زیادی بهم داشتیم..هردوتامون سفید و چشم عسلی بودیم..فقط چشمای من عسلیشون به طرف سبز کشیده میشد اما از بهار به زرد میخورد.. مژه های بلند و پرپشت..بینی متناسب و لبای نه کوچیک نه بزرگ..لبای بهار خیلی قلوه ای بود اما از من نازکتر بود..موهای خرمایی لخت..ابروهای هشت کشیده که همیشه مرتب بودن..من از بهار بلندتر و کشیده تر بودم.. با صدای مامان دست از فکر کردن برداشتم..داشت میگفت بیا بیرون االن دیگه مهمونا میان..اهی از سر استیصال کشیدم و رفتم بیرون..از پله ها رفتم پایین.. مامان داشت میومد باال که چشمش به من افتاد..لبخندی صورتشو پر کرد و گفت: -ماشاال ماشاال..چقدر ناز شدی دخترکم.. کاش میفهمید همه اینکارا فقط برا دلخوشی خودشه..کاش میفهمید نمیخوام از پیششون برم..کاش میفهمید احساس من مرده نمیتونم در کناره کسی خوشبخت شم..کاش یه ذره درکم میکرد.. بهار نشسته بود رو راحتی ها و به من نگاه میکرد..نگاهی به سرتا پاش کردم..تیپ اسپرتی زده بود..پیراهن حریر سبز رنگی و شلوار جین تنگ یخی..موهاشم باال سرش جمع کرده بود..خیلی خوشگل شده بود.. لبخندی بهش زدم و رفتم پیشش نشستم..با لبخند گفت: -چشم خاستگارا در میاد..خیلی خوشگل شدی.. نگاهه ناراحت و تلخی بهش انداختم و گفتم: -فقط برا دلخوشی مامان.. سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت..خواهرمم ناراحت بود..از ناراحتی من ناراحت بود..دوست نداشت مامان مجبور به کاریم کنه..اما اونم مثله من نمیتونست حرف بزنه.. نمیتونست دل مامانو بشکنه..اون همه دلخوشیش ما دوتا بودیم..مگه میتونستیم دلشو بشکونیم.. صدای ایفون بلند شد..اکرم خانوم یکی از خدمتکارا رفت سمت ایفون..درو باز کرد و گفت: - - -مهمونا اومدن خانوم.. مامان هول شده از اشپزخونه اومد بیرون و رو به اکرم خانوم گفت: -میخوام امشب به بهترین شکل ممکن بگذره..خودتون دیگه مراقب همه چی باشین.. اکرم خانوم چشمی گفت و رفت سمت اشپزخونه..مامان چشمش به منو بهار افتاد که قصد بلند شدن نداشتیم..ضربه ای به گونش زد و گفت: -خدامرگم بده..چرا اونجا نشستین بر و بر منو نگاه میکنین بلند شین بیایین زشته.. با نارضایتی بلند شدیم رفتیم سمت در ورودی..اخرین نفر وایستادم..اول از همه خانوم ساالری اومد داخل..با مامان احوال پرسی گرمی کرد و رسید به منو بهار..گونه دوتامونو بوسید و گفت: -ماشاال هزار ماشاال..روز به روز خوشگلتر میشین.. منو بهار به زور لبخندی زدیم و تشکر کردیم..بعد اقای ساالری وارد شد.. چهره خیلی مهربونی داشت منو یاده بابام انداخت..برا همین با خوش رویی ازش استقبال کردم..با منو بهار دست داد و رفت پیش خانومش.. بعد از اون یه پسری وارد شد که پیراهن طوسی و شلوار همرنگش پوشیده بود و یه کراوات باریک مشکی هم شل بسته بود..یقه پیراهنشم باز بود..خیلی خوشگل و خوتیپ بود زیاد تو صورتش دقیق نشدم..حدس زدم برادر کوچیکه باشه.. با مامان خیلی متین احوال پرسی کرد..وقتی رسید به منو بهار اول یکم جاخورده نگامون کرد..بعد سریع خودشو جمع و جور کرد و با لبخنده شیرینی بهمون دست داد و خودشو معرفی کرد: -امیرمحمد هستم داداش کوچیکه اقا داماد.. باهاش خیلی معمولی احوال پرسی کردیم..اونم رفت پیش مامان باباش..بعد از اون یه پسری که کت و شلوار نوک مدادی با پیراهن سفید پوشیده بود وارد شد.. سرش پایین بود برا همین صورتشو ندیدم..اخماشم بدجور توهم گره خورده بود..اصال به منو بهار نگاه نکرد.. - - سریع سالمی داد و دسته گلی دستش بود رو داد بهم و رفت پیش بقیه..با بهار نگاهی بهم انداختیم و ریز ریز خندیدیم..تله پاتیمون خیلی قوی بود.. با یه نگاه بهم فهموندیم که پسره از اینکه اومده خاستگاری راضی نیست..تو دلم هزار بار خداروشکر کردم..امیدوار بودم که از طرف اونها بهم بخوره..رفتم دسته گل رو دادم به اکرم خانوم و برگشتم پیش بقیه نشستم کناره بهار.. اول به حرفایه معمولی گذشت بعد خانوم ساالری گفت: -خوب از هرچی که بگذریم میرسیم سر موضوعه اصلی که بخاطرش دور هم جمع شدیم..سارا جان خودت که با خانواده ما اشنا هستی و مارو میشناسی..امیرعلیمو هم که کامل میشناسی.. اقا اردالن که خودشو بازنشسته کرده برا همین امیرعلی شرکتشو اداره میکنه..شرکت ساختمان سازی داریم..نمیخوام زیاد ازش تعریف کنم اما همه امیرعلی رو میشناسن پسره با ایمانیه و سر سفره پدر مادرش بزرگ شده.. باالخر اسم اقا کشف شد.. امیرعلی..... اسمش بهش میومد خداییش خیلی خوشگل و خوشتیپ بود..چشما قهوه ای،بینی قلمی کشیده،لبایه قلوه ای و پوست برنزه..موهای قهوه ای تیره که خیلی قشنگ درستشون کرده بود.. هیکلشم که خیلی رو فرم بود.. هرچی بیشتر نگاش میکردم کمتر میتونستم ازش یه ایراد بگیرم..صدایه مامانمو شنیدم: -دنیا جان خودت که میدونی ما جونمون به جونه باران بسته اس..جداشدن ازش خیلی سخته..وقتی شوهرم عمرشو داد به شما این دختر با سن کمش شد تکیه گاهه ما.. کارخونه باباشو اداره میکنه..من فقط خوشبختیشو میخوام..تا االن بخاطره منو بهار ازدواج نکرده اما دیگه باید فکری برا زندگیش بکنه.. ما به نظرش احترام میزاریم هرچی خودش بگه.. تو دلم گفتم اره چقدرم به نظرم احترام میزارین.. - - دنیا خانوم نگاهی به منو امیرعلی کرد که اخمامون به شدت توهم گره خورده بود بعد رو به مامانم گفت: -خدابیامرزه اقا پارسا رو واقعا مرده محترمی بود..اگه شما اجازه بدین دوتا جوون باهم حرف بزنن ببینیم اگه به تفاهم برسن بعد بقیه صحبتارو بکنیم.. مامانم گفت: -احتیار داری دنیا جان.. بعد روبه من گفت: -دخترم امیرعلی جان رو به اتاقت راهنمایی کن.. با اعصابه خراب از جا بلند شدم..بدون نگاه کردن به شازده ببخشیدی گفتم و راه افتادم سمت اتاقم..صدا با اجازشو شنیدم..واقعا صدا گیرایی داشت..از پله ها رفتم باال و پشت در اتاقم وایستادم.. وقتی رسید بهم در اتاقمو باز کردم و با اخما درهم محکم گفتم: -بفرمایید.. سرشو اورد باال نگاهی بهم انداخت و رفت تو اتاق..منم پشت سرش رفتم..اول خواستم در اتاقو باز بزارم اما گفتم شاید کسی صدامونو بشنوه میخواستم ازش بخوام این خاستگاری رو بهم بزنه برا همین درو محکم بستم که باعث شد برگرده دوباره بهم نگاه کنه.. دستمو گرفتم سمت کاناپه وسط اتاق و گفتم: -بفرمایید بشینین.. نشست خودمم لب تختم روبه روش نشستم..پنجه ها دستشو قفل کرده بود توهم و خم شده بود به جلو دستاشو گذاشته بود رو زانوهاش سرشم انداخته بود پایین..خیلی محکم و جدی گفتم: -اقای ساالری من به هیچ عنوان به این ازدواج راضی نیستم..خدایی نکرده نه اینکه شما مشکلی داشته باشین نه..من نمیتونم ازدواج کنم..یعنی اصال قصد ازدواج ندارم.. پوزخندی زد و سرشو اورد باال و گفت: - - -نکنه فکر کردی من عاشقتم که اومدم خاستگاریت؟ تعجب کردم اما نزاشتم اون بفهمه..با همون جدیت گفتم: -نه من همچین فکری نکردم..مطمئن هستم شماهم راضی نیستین نمیدونم چرا پاشدین اومدین خاستگاری..پس ازتون میخوام این خاستگاری رو بهم بزنین.. با همون پوزخنده حرص درار گفت: -چرا تو بهم نمیزنی؟ از اینکه منو تو خطاب کرد خیلی عصبانی شدم برا همین گفتم: -اقای ساالری من بخاطره مامانم نتونستم بگم نه.. مخصوصا روی اقای ساالری تاکید کردم که بفهمه خوشم نمیاد راحت باهام حرف بزنه..فکر کنم فهمید چون گفت: -خانوم راد منم به همون دلیل شما نمیتونم بگم نه.. مثل الستیک پنچر شدم..توقع داشتم اون بتونه بهم بزنه..با ناراحتی گفتم: -حاال چیکار کنیم؟من خیلی خاستگار داشتم روی هرکدوم یه عیب گذاشتم ردشون کردم..اما این دفعه مامانم گفته نمیتونم با دالیله ابکی شمارو رد کنم باید دلیل محکمی داشته باشم.. -چه تفاهمی..مامان منم همینو گفته.. کالفه دستامو قالب کردم توهم و سرمو انداختم پایین..صداشو شنیدم سرمو اوردم باال نگاش کردم: -فکر کنم این دفعه باید کوتاه بیاییم.. با ُبهت نگاش کردم..این چی گفت؟..کم کم تعجبم جاشو داد به خشم..با عصبانیت بلند شدم و گفتم: -هیچ میفهمین چی میگین؟..من نمیخوام ازدواج کنم.. دوباره پوزخندزد و گفت: - - -بسیار خوب..پس خودتون بهم بزنین.. با کالفگی دستمو کردم تو موهام و گفتم: -نمیتونم..نمیتونم..اگه میتونستم شما اینجا نبودین االن.. سعی کرد ارومم کنه: -اروم باشین خانوم راد..لطفا بشینین من بقیه حرفمو بزنم.. نشستم و چشم دوختم به دهنش..یکم بعد دهنشو باز کرد و شروع کرد به حرف زدن: -خانوم راد شرایط من و شما مثل همه..منم نمیخوام ازدواج کنم..اگه این خاستگاری رو بهم بزنیم مطمئن باشین به نفر بعدی باید رضایت بدیم..پس بهتره باهم یه کاری بکنیم..چون شرایطمون مثل همه میتونیم باهم کنار بیاییم.. باهم ازدواج میکنیم اما نه شما کاری به من داشته باشین..نه من به شما کاری داریم..فقط مثل دوتا همخونه مجبوریم همدیگه رو تحمل کنیم.. شما تا االن هرکار میکردین از این به بعد هم همون کارا رو انجام بدین منم همینجور..فقط مجبوریم اسم همدیگه رو تو شناسنامه هامون یه مدت داشته باشیم تا مادرامون کوتاه بیان.. بعد که از هم جداشیم دیگه بهمون گیر نمیدن که ازدواج کنیم..نظرتون چیه؟منظورم یه جور ازدواجه مصلحتیه..خوب چی میگین؟ با ناباوری تو صورتش نگاه میکردم..یعنی کارم به جایی کشیده که ازدواج صوری بکنم؟..از یه طرف باهاش موافقم از طرفه دیگه نه..سعی کردم از اون حالت در بیام..با شک گفتم: -از کجا بدونم شما روی حرفتون می ایستین؟ سرشو تکون داد و گفت: -من نه عاشق شمام نه دلم میخواد ازدواج کنم..پس مطمئن باشین کاری نمیکنم..اما برا اینکه خیاله شما راحت باشه قول میدم کاری نکنم..همه میدونن من قولم قوله.. نمیدونستم چیکار کنم..تنها چیزی تونستم بگم این بود: -من باید فکرکنم.. - - -بسیار خوب..این حقه شماس که فکر کنین..فقط شماره منو بزنین تو گوشیتون اگه سوالی،کاری،چیزی بود من در خدمتم.. شمارشو گفت منم زدم توگوشیم و بلند شدیم رفتیم بیرون..دوتامون تو فکر بودیم..وقتی رسیدیم پیش بقیه نشستیم..دنیا خانوم گفت: -خوب به نتیجه رسیدین؟ قبل از اینکه بتونم حرف بزنم امیرعلی گفت: -باران خانوم میخوان فکر کنن.. دنیا خانوم برگشت سمت من و گفت: -باشه عزیزم..فقط چقدر وقت میخواهی؟ بدون فکر گفتم: -دو هفته.. وقتی گفتم تازه فهمیدم چه خاکی تو سرم کردم..اخه مگه میشه تو دوهفته رو موضوع به این مهمی فکر کرد..اما حرفی بود که زدم دیگه نمیشد عوضش کنم..همه موافقت کردن.. یکم دیگه موندن بعد از اینکه پذیرایی شدن خدافظی کردن رفتن..تا تو حیاط همراهشون رفتیم..بعد از اینکه برگشتیم تو خونه راه افتادم سمت اتاقم که صدا مامانو شنیدم: -واقعا پسره نجیب و برازنده ایه..به باران منم میاد..امیدوارم نظرش موافق باشه.. داشت اینارو به بهار میگفت..دیگه نموندم بقیه حرفاشونو بشنوم تند رفتم باال تو اتاقم.. ساعتی همینجور کالفه نشسته بودم رو تختم و فکر کرده بودم اما به نتیجه نرسیده بودم..تقه ای به در خورد بعد از اون صدایه بهار اومد: -خواهری میتونم بیام تو.. -بیا تو بهار.. با لبخند اومد تو و درو بست..اومد نشست کنارم و گفت: - - -میخواهی چیکار کنی؟ -نمیدونم بهار..واقعا نمیدونم.. دستشو گذاشت رو دستم و گفت: -پسره چی میگفت؟ همه حرفایی بین منو امیرعلی رد و بدل شده بود رو بهش گفتم..عمیق رفته بود تو فکر..بعد از مدتی سرشو اورد باال و گفت: -بارانم قشنگ روش فکر کن..موقعیت خوبیه از دسته مامان نجات پیدا کنی.. -از اون لحاظ اره..اما اگه سر حرفش نموند چی؟ -بهش نمیومد اینجور پسری باشه..خیلی باوقار و نجیب بود.. سرمو تکون دادم و رفتم تو فکر..اینقدر تو فکر بودم که نفهمیدم بهار کی رفت.. *** پشت میزم نشسته بودم و تو فکر بودم کاری که این چندروز همش انجامش میدادم..دو روز دیگه باید جوابمو اعالم میکردم..تصمیم گرفتم با امیرعلی حرف بزنم بعد جوابمو بدم..گوشیمو برداشتم شمارشو اوردم.. یعنی کاره درستی دارم میکنم؟..نمیدونم فقط میدونم این بهترین فرصتیه که پیش اومده..شمارشو گرفتم..بعد از چندتا بوق جواب داد: -بله بفرمایید؟ -الو سالم.. -سالم بفرمایید؟ -راد هستم.. -به سالم باران خانوم..بفرمایید؟ نفسمو دادم بیرون و گفتم: - - -دو روز دیگه باید جواب بدم..خواستم قبلش باهاتون یه صحبتی داشته باشم.. -بله بله حتما..ک ی و کجا؟ -اگه براتون مقدوره همین امروز..هرساعتی شما بگین.. -بله میتونم بیام..ساعت کارم تو شرکت تموم میشه.. -ممنون..پس ساعت ونیم کافی شاپ..میبینمتون.. -حتما..خدانگهدارتون.. -فعال.. گوشیو قطع کردم و دوباره رفتم تو فکر..یعنی کاری میکنم درسته؟..اینجوری دارم به مامان خیانت میکنم..اما خودش منو مجبور کرد من نمیخواستم اینجوری شه..تندتند کارامو انجام دادم و ساعت بلند شدم.. کیفمو برداشتم و رفتم بیرون..خانوم سماواتی رو هم مرخص کردم رفتم تو پارکینگ..سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت کافی شاپ..وقتی رسیدم ساعت دقیق ونیم بود.. ماشینو که پارک کردم یه فراری مشکی پشت سرم پارک کرد..کیفمو برداشتم خواستم برم سمت کافی شاپ که دیدم امیرعلی از فراری پیاده شد..اوه جوووووونم فراری..پس وضع مالیشون خیلی بهتر از اونیه فکر میکردم.. متوجه من شد اومد سمتم..دستشو دراز کرد طرفم و گفت: -سالم باران خانوم..خوشحالم دوباره میبینمتون.. دستموگذاشتم تو دستش و گفتم: -سالم..ممنون منم همینطور.. فشار ارومی به دستم داد و دستشو گرفت طرف کافی شاپ و گفت: -بفرمایید خواهش میکنم.. - - شونه به شونه هم رفتیم به طرف کافی شاپ..وقتی رسیدیم در شیشه ای رو باز کرد و خودش عقب واستاد و گفت: -بفرمایید.. به به!..جونم با کالس..جونم با شخصیت..جونم جنتلمن..بخاطره افکارم داشت خندم میگرفت که به زور جلوشو گرفتم..اما نتونستم جلو لبخند بی موقعمو بگیرم..امیدوار بودم ندیده باشه..اما از لبخند رو لبش فهمیدم دیده.. اخمامو کشیدم تو هم و با قدمایه محکم رفتم سمت یه میز که جایه خلوت و دنجی بود..نشستم اونم نشست روبه روم..یکم فکر کردم تا افکارمو نظم بدم..وقتی حرفایی میخواستم بهش بزنم و یه بار دیگه مرور کردم خواستم دهنمو باز کنم شروع کنم که گارسون اومد گفت: -خوش امدین..چی میل دارین؟ امیرعلی نگاهی به من انداخت و گفت: -چی میخوری؟ خیلی گشنم بود..با پررویی گفتم: -قهوه و کیک.. امیر علی رو به گارسون گفت: -دوتا قهوه و دوتا کیک.. گارسون خواست بره که سریع گفتم: -لطفا کیکش شکالتی باشه.. -بله چشم.. وقتی رفت چشمم افتاد به امیرعلی..سرشو انداخته بود پایین و لبخنده کجی رو لباش بود..سعی کردم ندید بگیرم لبخندشو..دستامو توهم قالب کردم گذاشتم رو میز خیلی جدی و محکم گفتم: -خوب..من چندتا شرط دارم اگه شما قبول کنین من جواب مثبتمو اعالم میکنم.. - - سرشو اورد باال نگام کرد و گفت: -بله بفرمایید.. -اول اینکه من تا ساعت کارخونه ام تا بیام خونه میشه ..تا اخرین لحظه زندگیم هم باید برم کارخونه چون مدیریت اونجا با منه اگه نرم مشکل پیش میاد..مشکلی ندارین شما؟ -نه من که گفتم هرکاری تا االن میکردین از این به بعدم انجام بدین.. -خوبه..باید سر قولی که دادین بمونین..یه وقت خدایی نکرده بعد از اینکه ازدواج کردیم نزنین زیر قولتون؟ -من که گفتم قولی بدم تا اخر پاش وایستادم..قول مردونه میدم.. -عالیه..من اشپزی بلدم اما واقعا وقت نمیکنم بخوام غذا درست کنم..خدمتکار میگیرم خودم باهاش حساب میکنم..از نظر شما که ایرادی نداره خدمتکار تو خونتون باشه؟ -این چه حرفیه..خودم یه خدمتکار مورد اعتماد پیدا میکنم.. همینجور تندتند پشت سر هم داشتم شرطامو میگفتم..نفسم دیگه باال نمیومد ازبس پشت سر هم حرف زده بودم: -ممنون..تا االن اگه دوستی تو خونه میاوردین یا تو خونتون مهمونی میگرفتین..میدونم توقع زیادیه اما تا وقتی من اونجام این کارارو بزارین کنار..من میخوام اونجا یه مدت زندگی کنم دوست ندارم هرکسی بیاد و بره.. اخماش رفت توهم..با دلخوری گفت: -من اونقدر غیرت دارم که وقتی زنم تو خونمه دوستی نیارم..خیالتون از این بابت راحت باشه.. یه ابرومو انداختم باال وخم شدم رو میز به طرفش و گفتم: -اشتباه نکنین..من زنتون نیستم یه دوست یا همون همخونه ای خودتون گفتین.. اونم خم شد طرفم و گفت: -اما بقیه از جمله خانواده هامون اینجوری فکر نمیکنن..اونا فکر میکنن منو تو زن و شوهریم..درسته؟ - - -درسته..اما بین خودمون نمیخوام از این کلمات استفاده شه.. -باشه..اما منو شما باید وقتی جلو خانواده هامون و بقیه هستیم نقش یه زن و شوهر واقعی رو بازی کنیم که عاشق همدیگه شدیم..اینو باید قبول کنین.. -باشه من مشکلی ندارم..اینجوری مامانمم خیالش از طرفم راحت میشه.. همین موقع خدمتکار سفارشامونو اورد..ساکت شدیم تا قهوه و کیک هارو بزاره و بره..وقتی رفت امیرعلی گفت: -خوب..بازم شرطی مونده؟ -اره..من هرجا خواستم برم بیام شما نباید بگین کجا بودی یا چرا تا االن بیرون بودی..یا اینکه خدایی نکرده ازم بخواهین وقتی بیرون میرم بهتون خبر بدم..من هرجا خواستم میرم و تا هرموقع خواستم میمونم..قبوله؟ -من حرفی ندارم..اما بیرون همه شمارو زنه من میدونن پس نباید کاری کنین یا جاهایی برین که به اعتبار من لطمه بزنه..رک بهتون بگم تا وقتی اسمتون تو شناسنامه منه نباید با هیچ پسری معاشرت کنین..یا به پارتی و اینجور مهمونی ها برین! با این حرفش خون جلو چشمامو گرفت..علنا داره بهم میگه نباید دوست پسر داشته باشی..با خشم غریدم: -اقای محترم!..من اگه از این کارا خوشم میومد االن به ازدواج رضایت میدادم..من هیچ پسری رو الیق نمیدونم که بخوام باهاش دوستی کنم..مراقب حرف زدنتون باشین.. بزارین همین اوله کاری روشنتون کنم تا خیالتون راحت شه..من هیچ احساسی ندارم که بخوام به جنس مخالف بدم..من چند ساله در قلبمو به روی همه بجز مامانم و بهار بستم.. اگه گفتم هرجا خواستم برم و تا هرموقع خواستم منظورم با خواهرم بود..چون ما خیلی از شبها باهم تا دیروقت میریم بیرون..نمیخوام احساس تنهایی بکنه..فهمیدین؟ نمیدونم از خشمم یا از تحکم تو صدام بود که به وضوح جاخورد..یکم نگام کرد بعد سرشو انداخت پایین و گفت: -من قصد جسارت نداشتم..اگه ناراحتتون کردم ناخواسته بود متاسفم.. - - از شرمندگی صداش یکم اروم شدم..هه چه جالب اونم مثله من اهل عذرخواهی نیست..یه ببخشید ساده هم نگفت..به درک انگار من هالکه یه ببخشید از اونم..یکم از قهومو خوردم و گفتم: -درمورده حجابمم باید بگم که فکر کنم فهمیده باشین اهل حجاب نیستم..خودم میدونم هرجایی باید چه جوری لباس بپوشم و مراعات میکنم پس اگه باهم خواستیم بریم جایی که سعی میکنم خیلی کم تو این موقعیت قرار بگیریم به هیچ عنوان نباید به پوششم گیر بدین.. با اخما درهم گفت: -مگه من بی غیرتم که بزارم باهم بریم جایی و تو هرجور خواستی لباس بپوشی؟ -اقای ساالری به حرفم توجه کنین..گفتم خودم میدونم هرجایی باید چه جور لباسی بپوشم.. با کالفگی دستی تو موهاش کشید و گفت: -باشه قبوله..بازم چیزی مونده؟ سرمو تکون دادم و گفتم: -و شرط اخرم..باید حق طالقو بدین به من.. با چشما گرد شده نگام کرد..یکم با تعجب نگام کرد بعد کم کم چشماش پر از خشم شدن..دندوناشو رو هم فشار داد و با خشم غرید: -هر شرطی گذاشتی قبول کردم..این دیگه یعنی چی؟ با ارامش گفتم: -منو شما درهر صورت یه روزی جدا میشیم حاال چه از طرف شما چه از طرف من..میخوام حق طالق با من باشه که اگه یه موقع زدین زیر یکی از قولهاتون بتونم راحت اقدام کنم..وقتی حق طالقو بدین به من یه جورایی انگار تعهد دادین به من که زیر قوالتون نزنین.. بعد با شک چشمامو ریز کردم و گفتم: -نکنه چیزی تو سرته؟..نکنه نمیخواهی طالقم بدی؟ با عصبانیت دوباره غرید: - - -اره چون عاشقتم نمیخوام طالقت بدم.. بعد پوزخندی زد و گفت: -حق طالقم با تو..روزشماری میکنم برا روزی که از هم جداشیم.. لبخندی زدم و گفتم: -خوشحالم که هردوتامون به جدا شدن از هم فکر میکنیم.. -اره این عالیه.. ته قهومو با یکم کیک خوردم و بلند شدم..اونم باهام بلند شد..گفتم: -شما حرفی نداری؟ -نه منم بین حرفا شما تقریبا حرفامو زدم.. -خوبه..من دیگه برم داره شب میشه.. -اگه کار نداری وایسا شام باهم بخوریم؟ -نه میرم خونه مامان و بهار منتظرم هستن.. سرشو تکون داد و باشه ای گفت..چه سریع باهم صمیمی شدیم..از شما شدیم تو..راه افتادم سمت صندوق تا حساب کنم..تو َکَتم نمیرفت جنس مخالف بخواد میزمو حساب کنه.. بین راه بازوم کشیده شد..با ُبهت برگشتم ببینم کدوم احمقی این غلطو کرد..وقتی دیدم امیرعلیه با خشم نگاش کردم و تا خواستم دهن باز کنم چندتا حرف بارش کنم با چشمایی که ازشون خون میبارید گفت: -داشتی میرفتی چه غلطی بکنی؟ فکر کرده من ازش میترسم..با جسارت یکم زل زدم تو چشماشو بعد اخمامو کشیدم توهم و نگامو انداختم رو دستش که بازومو گرفته بود گفتم: -با چه اجازه ای بازو منو گرفتی؟ خشم تو چشماش جاشو داد به تعجب..دستشو کشید عقب..دوباره به خودش مسلط شد و گفت: - - -گفتم داشتی میرفتی چه غلطی بکنی؟ با همون جسارت و اخم زل زدم تو چشماش و گفتم: -اول اینکه درست صحبت کن..دوم اینکه خوشم نمیاد پسر جماعت برام خرج کنه..داشتم میرفتم میزمو حساب کنم.. -خوب انگار یادم رفت یکی از شرطامو بگم بهت..یادت باشه هرموقع بامنی حق نداری..خوب گوش بده ببین چی میگم.. بعد خیلی تاکیدی گفت: -حق نداری دست تو جیبت کنی..شیرفهم شد؟ سرمو تکون دادم..با نفرت تو چشماش نگاه کردم و راه افتادم سمت ورودی رستوران..نشستم پشت ماشین..با کف دستم چندبار محکم زدم رو فرمون..اون عوضی هم هیچ موقع نمیزاشت دست تو جیبم کنم.. گلوم از بغضی توش بود درد میکرد..اما در حد همون بغض نگهش داشتم نزاشتم اشک بشه بریزه..اگه اشک بشه تمام نفرتم از پسرا باهاشون میریزه..اینو نمیخواستم..من باید تا اخر عمرم از پسرا دور باشم باید ازشون متنفر باشم..اگه اشک بریزم دیگه نفرت و کینه ای نمیمونه تا ازشون دوری کنم.. ساله اشکامو جمع کردم تو دلم تا شده یه نفرته عمیق.. ماشینو روشن کردم و با یه حرکت از تو پارک دراوردمش روندم سمت خونه..تو راه اینقدر تند رفته بودم که همه عصبانیتم سر گاز ماشین خالی کرده بودم و دوباره ارامشمو به دست اوردم..بخاطره ارامشی گرفته بودم با لبخند وارد خونه شدم... *** دستی تو موهاش کشید و از کافی شاپ اومد بیرون..ماشین باران به سرعت از پارک در اومد و راه افتاد..با خودش گفت دختره دیوونه برا من میره میزشو حساب کنه..پررو.. - - نشست پشت ماشینش و راه افتاد..فکرش درگیر بود..اصال نمیتونست باور کنه این شرطهارو براش گذاشته باشن..یه جورایی باهاش اتمام حجت کرد،برا اینکه خیالش راحت باشه حق طالقم ازش گرفت..نمیتونست منکره خوشگلیش و غروره زیادش بشه.. تا حاال هر دختری دیده خودشونو راحت در اختیارش گذاشتن اما باران..با همه فرق داشت..فکر باران ثانیه هم از سرش نمیرفت بیرون..هی از این شاخه میپرید به اون شاخه اخرشم میرسید به باران.. چه جور یه دختر میتونه بشه همه کاره خانوادش..جوری مادرش میگفت انگار شده پدره خانواده..اصال به قیافش نمیاد اینقدر دختره محکمی باشه..در نگاه اول فکر میکنی یه دختره ناز نازیه که تو ناز و نعمت بزرگ شده.. اما اینجوری دارم میبینم انگار برعکس تیپ و قیافه ظریفش دختره سخت و قویه و سختی زیاد کشیده.. برا اینکه از فکرش بیاد بیرون صدا اهنگو تا ته برد باال و سرشو محکم تکون داد..از دست مامانش ناراحت بود..مجبورش کرده بود بیاد خواستگاری بعدم همه راههای مخالفت رو بسته بود نمیخواست اینجوری بشه..میخواست با عشق ازدواج کنه..درسته خودش عاشق بود اما....... رسید خونه درو باز کرد ماشینشو برد تو پارکینگ و پیاده شد رفت تو خونه..صدا خنده امیرمحمد میومد..به حالش غبطه خورد که هیچ غمی نداره..دنیا خانوم وقتی متوجه پسرش شد مثله همیشه اومد جلوش.. امیرعلی احترام زیادی برا پدر و مادرش قائل بود..هیچ موقع نمیخواست ازش دلگیرشن..سریع به مامانش سالم کرد..دنیا خانوم صورتشو بوسید و گفت: -سالم به روی ماهت پسرم..برو لباستو عوض کن بیا..منم برم به جمیله بگم میزو اماده کنه شام بخوریم ساعت هشته.. -باشه مامان..بابا کو؟ -االن میاد تو اتاقشه.. سرشو تکون داد و رفت تو اتاقش..تیشرت سفید و شلوارک سفیدشو از کمدش برداشت پوشید..رفت دستشویی ابی به صورتش زد و رفت بیرون..امیرمحمد برادرشو که دید بلند گفت: - - -به به شاه دوماد..یعنی امیر خدا بهت لطفه بزرگی کرده که همچین لعبتی قراره بشه زنت.. بعد رو کرد به دنیا خانوم که کنارش نشسته بود و گفت: -چرا برا پسره کوچیکت از این لعبتا نمیگیری؟ امیرعلی هم خندش گرفته بود هم عصبانی شده بود..دنیا خانوم بلند میخندید..امیرعلی کنار برادرش نشست مشتی زد به بازوش و گفت: -خفه.. امیرمحمد با خنده سوت بلند و کشداری زد و گفت: -مثال االن غیرتی شدی؟ پوزخندی زد و در جواب برادرش به مسخره گفت: -اره رگ گردنمو نمیبینی زده بیرون؟ امیرمحمد به شوخی نگاهی به گردن برادرش کرد و گفت: -من که رگی ندیدم.. امیرعلی جلو خندشو گرفت و گفت: -از بس خری.. چشماش گرد شد..یکی زد پس گردنش و گفت: -با کی بودی؟..کاری نکن خواستگاریتو بهم بزنما.. با پوزخند جواب پس گردنی برادرش رو داد و گفت: -کاش اینکارو میکردی.. امیرمحمد صداشو اورد پایین و گفت: -امیر یعنی واقعا میخواهی باهاش الکی زندگی کنی؟..اینقدر خر نباش امیر دیگه بهتر از این پیدا نمیکنی ها..از ما گفتن بود..از دستش نده.. - - امیدمحمد همه چیو میدونست..بهش گفته بود چه قول و قراری با باران گذاشته اما از تو دلش خبر نداشت..از رازی که چندساله تو دلش داره هیچکس خبر نداشت..اروم مثله خودش گفت: -امروز باران بهم زنگ زد و گفت میخوام ببینمت..منم عصری ساعت باهاش قرار گذاشتم.. امیرمحمد با هیجان چرخید طرفش و گفت: -خوب خوب.. نگاهی به صورتش کرد که عین این خاله زنکا نشسته بود و با فضولی تو دهنش نگاه میکرد..پقی زد زیر خنده..حاال نخند کی بخند..امیرمحمد حرصی یکی محکم زد تو سرش و گفت: -مرگ..بگو ببینم چی گفته؟ به زور جلو خندشو گرفت و همه حرفایی بین خودشو باران رد و بدل شده بود رو براش تعریف کرد..امیرمحمد با دهن باز به برادرش نگاه میکرد..نمیتونست این حرفارو باور کنه..امیرعلی با دستش دهنشو بست که به خودش اومد..با تعجبه زیاد گفت: -امیر جدی میگی؟ -اره به خدا.. -عجب دختریه..من فکر میکردم مادره میخواد کالس دخترشو ببره باال اونجوری میگفت..اما االن میبینم خیلی دختره باهوشیه..ببین چه قشنگ فکره همه جا رو کرده..عجب شرطایی گذاشته..خوشم اومد ازش..پس هرچی دربارش میگفتن راسته.. -اره منم اول باور نمیکردم اما االن مطمئن شدم هرچی دربارش میگن درسته..من نمیخواستم حق طالقو بهش بدم اما با زیرکی دست گذاشت رو نقطه ضعف من..منم از مجبوری قبول کردم.. -خیلی گوساله ای امیرعلی..اخه چرا حق طالقو بهش دادی؟..االن هرچی که بشه سریع میگه میرم طالق میگیرم.. -اول اینکه گاو خودتی..بعدشم نه اونجور دختری نیست که برا چیزها الکی اینکارو کنه..مگر اینکه کاری کنم که خوشش نیاد اون موقع حتما طالق میگیره!..تازه اگه بدونی چیکار کرد.. امیرمحمد دوباره مثل فضوال گفت: - - -چیکار کرد؟ دوباره داشت خندش میگرفت که امیرمحمد انگشت اشارشو گرفت جلوش و گفت: -اگه حتی لبخندم بزنی میفرستمت اون دنیا.. سریع خنده ای داشت میومدو خورد و گفت: -دختره پررو وقتی خدافظی کردیم راه افتاد سمت صندوق تا میزو حساب کنه..رفتم بازوشو گرفتم گفتم داشتی میرفتی چه غلطی بکنی؟..با جسارت زل زده تو چشمامو میگه: با چه اجازه ای بازو منو گرفتی.. امیرمحمد زد زیر خنده..امیرعلی اخماشو کشید تو هم..اون داشت حرص میخورد برادرش میخندید براش..خواست بزنه تو سرش که امیرمحمد سریع دستشو اورد باال و گفت: -خیلی خوب بابا نزن..واقعا داره ازش خیلی خوشم میاد..تا حاال اینجور دختری ندیدم.. -اره واقعا خیلی با جسارته..وقتی بازوشو ول کردم دوباره سوالمو تکرار کردم که گفت: خوشم نمیاد پسر جماعت برام خرج کنه.. امیرمحمد دوباره زد زیر خنده..خم شده بود رو پاهاش و میخندید..ایندفعه دیگه امیرعلی خیلی حرصش گرفت..محکم زد تو کمرش که داد امیرمحمد رفت هوا: -هـــــــوی بزغاله چرا رم میکنی یهو.. -غلط میکنی میخندی عوضی.. -خوب حاال..کاش اونجا بودم ضایع شدنتو میدیدم..اوووه چه جراتی داشته که امیرعلی ساالری رو ضایع کرده..تو هیچی بهش نگفتی؟ -نه شوکه شده بودم..فقط گفتم تا با منی حق نداری دست تو جیبت کنی..اینو که گفتم رنگ نگاهش عوض شد..انگار یاده یه چیزی افتاد با نفرت نگام کرد و سریع رفت.. امیرمحمد متفکرانه گفت: -یعنی یاده چی افتاده؟..دقت کردی تو حرفاشم گفته در قلبمو به رو همه بستم..احساسی ندارم که به کسی بدم.. - - شونه ای باال انداخت و بی خیال گفت: -من از کجا بدونم..حتما یکی قالش گذاشته.. -خاک تو سره اونی که این لعبتو قال گذاشته..واقعا خیلی احمق بوده که همچین دختری رو از دست داده.. سرشو تکون داد..هر دوتاشون داشتن به باران فکر میکردن..تو دلش غوغا بود..با حرفا امیرمحمد ترس بدی تو دلش افتاده بود..دنیاخانوم صداشون زد برا شام..اقااردالن همون لحظه از اتاق اومد بیرون..به احترام پدرش رفت طرفش و گفت: -به به سالم ساالری بزرگ..خوبی پدر جان؟ اقا اردالن با خنده دستشو گذاشت تو دست پسرش که جلوش دراز کرده بود..باهم دست دادن و اقا اردالن گفت: -سالم ساالری وسط..خسته نباشی.. همشون زدن زیر خنده..منظورش از ساالری وسط این بود که امیرعلی وسط باباش و امیرمحمد بود..خودش که میشه ساالری بزرگ،امیرمحمد هم میشه ساالری کوچیک امیرعلی هم ساالری وسط.. با پدرشون رابطه خیلی خوبی داشتن..شوخی میکردن،درد و دل میکردن،مشورت میکردن مثل تا دوست.. تایی رفتن تو اشپزخونه و شروع کردن به خوردن..فقط صدا قاشق چنگاال بود که سکوتو میشکست.. عادت نداشتن سر شام حرف بزنن..وقتی شامشون تموم شد تایی رفتن تو سالن نشستن..دنیا خانوم با خوشحالی گفت: -پس فردا باید زنگ بزنم از سارا جون جواب بگیرم..امیدوارم مثبت باشه.. امیرعلی تو دلش گفت خیالت راحت جوابش مثبته اما در جواب مامانش فقط لبخندی زد..اقا اردالن گفت: -اره امیدوارم مثبت باشه..دختر باوقار و متینی بود..خوشم اومد ازش.. - - امیرمحمد با زیرکی گفت: -مامان مادرش میگفت باران شده تکیه گاهه ما منظورش چی بود؟ دنیا خانوم با هیجان شروع کرد به توضیح دادن: -پسرم مادرش عین حقیقتو گفت..اون زمانی که اقای راد فوت کرد باران سالش بود..سارا بخاطره مرگه شوهرش کمرش شکست خیلی ضربه بدی خورد..بهار هم کال تو بیمارستان بستری بود.. باران اما با اینکه خیلی حالش بد بود اما به طور باور نکردنی بلند شد..همه فکر میکردیم باران هم مثه بهار میوفته تو بیمارستان..چون باران همیشه با پدرش بود..سارا همیشه میگه بارانو پارسا تربیت کرده بهارو من..همیشه با پدرش بود.. اقای راد هم همیشه تو کاراش با باران مشورت میکرد خیلی قبولش داشت..اصال هیشکی فکر نمیکرد باران یه همچین کاری بکنه اما بعد از مراسم چهلمه پدرش رفت کارخونه..لیسانسه مدیریت داره.. مدیریت کارخونه پدرشو به دست گرفت..همه میگفتن به ماه نکشیده کارخونه ورشکست میشه اما اینطور که نشد هیچ باران کاری کرد که کارخونه خیلی بیشتر از زمانی دست پدرش بود کشیده شد باال..سارا میگه تو کارخونه همه ازش میترسن به هیشکی رو نمیده.. از ته دلم دوست دارم باران عروسم شه..بهار هم دختره خوبیه اما باران رو پا خودش وایستاده..ارزوم همچین عروسی بود امیدوارم جوابش مثبت باشه.. امیرعلی،اقا اردالن و امیرمحمد با دهن باز به دنیا خانوم نگاه میکردن..اقا اردالن زودتر از همه به خودش اومد گفت: -دنیا یعنی میگی باران با سال سن مدیریت کرده کارخونه رو بعدم کارخونه پیشرفت کرده؟ -اره دیگه.. اقا اردالن با حیرت و تعجب گفت: -باور نکردنیه.. - - -درسته اما من اینارو از بقیه نشنیدم بلکه با چشم خودم دیدم.. امیرعلی واقعا نمیدونست چی بگه هرچند همه اینارو میدونست اما شنیدن دوبارشون حس خوبی بهش میداد..دختری با سال سن میتونه کارخونه ای رو اداره کنه؟..این دختر باید بشه الگو برا دخترایه ناز پرورده که فقط به فکره تیپ و ارایششون هستن..رو به دنیا خانوم گفتم: -اخالقه اون یکی دخترشون چطوره؟..بهارو میگم.. -نه مادر اون مثله باران نیست..اونم واقعا دختره نجیب و مهربونیه اما از نظره اخالقی یکذره هم مثله باران نیست..نمیتونه رو پا خودش وایسه همیشه یکی بوده که بهش تکیه کنه..تا قبل از فوته پارسا اون بود که همیشه به بهار توجه زیادی نشون میداد و نمیزاشت هیچ ناراحتی داشته باشه اما از وقتی فوت کرد باران جاشو گرفت.. خیلی زیاد به خواهر و مادرش اهمیت میده..حاضره تو سخترین شرایط باشه اما مامانش و خواهرش یکذره تو سختی نباشن..بهار تو هرکاری باید باران راهنماییش کنه..اب بخواد بخوره اول به باران میگه.. امیرمحمد با بهت گفت: -عجب!.. دنیا خانوم سرشو تکون داد و گفت: -دقیقا داره نقشه پارسا رو برا سارا و بهار انجام میده.. همشون رفته بودن تو فکر..بعد از یه مدت که متوجه نشدن چقدر گذشت اقا اردالن گفت: -واقعا باید به همچین دختری هزار بار افرین گفت..االن که این چیزها رو دربارش شنیدم خیلی دوست دارم عروسم بشه..امیدوارم نظرش موافق باشه.. امیرعلی خندش گرفت و با خودش گفت بیا هنوز هیچی نشده دله پدرمونم برد..یکم دیگه درباره کار و شرکت حرف زدن بعد بلند شدن هرکدوم رفتن تو اتاقشون تا بخوابن..رو تختش دراز کشید..اینقدر به باران و کارایی که انجام داده فکر کرد که نفهمید کی خواب رفت.. *** - - دیروز دنیا خانوم زنگ زد تا جواب بگیره مامانمم جواب مثبته منو بهشون اعالم کرد حاال قرار بود امشب بیان تا صحبتا اخرو بکنن و تموم شه..خیلی از اینده میترسیدم..نمیدونستم قراره چی پیش بیاد..همه چی رو سپردم دست خدا..خدایی که تو بدترین شرایط پشتم بود و تنهام نزاشت.. مامانم خیلی خوشحال بود..منم همینو میخواستم..خیلی خوشحال بودم که تونستم مامانمو شاد کنم حتی به قیمت تباه شدنه ایندم..خوشحالی مامان و بهار از هر چیزی مهمتر بود.. رفتم دستشویی وضو گرفتم اومدم بیرون..سجادمو پهن کردم نمازمو خوندم و از خدا خواستم عاقبته منو با اینکار بخیر کنه..بلند شدم چادر نمازمو از سرم برداشتم جمع کردم با سجادم گذاشتمشون تو کمدم.. نشستم جلو ایینه موهامو لخت کردم نیم ساعتی وقتمو گرفت اما می ارزید خیلی قشنگ شدن.. رفتم سر کمدم نگاهی به لباسام انداختم..حاال چی بپوشم؟..یه تونیک استین کوتاه قهوه ای برداشتم..تا یه وجب باال زانوم بود یه کمربند مشکی هم دور کمرش میخورد..یقه مربعی داشت انداختمش رو تخت یه ساپورت زخیم مشکی هم برداشتم با کفشها قهوه ای پاشنه سانتیم که از جنس جیر و جلو بسته بود.. رفتم جلو ایینه نشستم ارایش کنم..پشته پلکامو یه سایه قهوه ای زدم دنبالشو مشکی کردم..یه مداد مشکی هم تو چشمام کشیدم.. ریمل هم زدم اما کم چون مژه هام خودشون بلند و پرپشت بودن فقط میخواستم مشکی بشن.. یکم از رژگونه طالییم زدم و با یه برق لب ارایشمو تکمیل کردم..بلند شدم لباسامو پوشیدم رفتم جلو ایینه قدی تو اتاق وایستادم..خیلی خوشگل شده بودم..موهامو که لخت کرده بودم ریختم دورم و جلوشونو از وسط باز کردم..هم شیک شده بودم هم خوشگل.. رفتم بیرون..مامان و بهار هم اماده بودن..مامان یه کت دامن مشکی با روسری زرشکی پوشیده بود..چون دامنش کوتاه بود جوراب بلند مشکی هم پوشیده بود.. بهار هم یه تونیک عروسکی صورتی پوشیده بود که باالش تا زیر سینه تنگ بود از اونجا به بعد چین دار میشد..جوراب شلواری مشکی هم پوشیده بود..با یه جفت صندله صورتی پاشنه تخت..موهاشم دم اسبی باال سرش بسته بود..ارایش خوشگلی هم کرده بود..ناز شده بود..رفتم طرفش صورتشو بوسیدم و گفتم: - - -بهارم چه ناز شده.. اونم منو بوسید و گفت: -نخیر بارانه من ناز تر شده.. با لبخند و محبت دستی رو موهاش کشیدم و گفتم: -بهارم خیلی دوست دارم خواهری.. خودشو انداخت تو بغلم و شروع کرد به گریه کردن..با حیرت تو بغلم فشارش دادم و گفتم: -چیشده خوشگلم؟..چی ناراحتت کرده که اشک میریزی؟ بیشتر خودشو تو بغلم فشار داد و با هق هق گفت: -بارانم..من نمیخوام از پیشمون بری..من بدونه تو چیکار کنم؟ دوباره بلند گریه کرد..منم بغض کردم..از بغض متنفر بودم..چون نمیتونستم اشک بریزم این بغض باعث میشد گلوم درد بگیره و فشار بیاره به شقیقه هام سرم درد بگیره..با صدا دورگه گفتم: -بهاری..ابجی نازم کی گفته من از پیشتون میرم؟..حاال کو تا من عروسی کنم..بعدشم هرروز میام پیشتون خیالت راحت تنهاتون نمیزارم.. از بغلم اومد بیرون دستمو گرفت و گفت: -قول میدی؟..قول میدی هرروز بیایی ببینمت؟ دستشو فشار دادم و گفتم: -اره نفسم..قول میدم هرروز بیام پیشتون.. سریع اشکاشو پاک کرد و گفت: -مرسی بارانم مرسی..نمیدونی چقدر نبودنت و ندیدنت داشت داغونم میکرد.. اخمی کردم و گفتم: -این چه حرفیه..تو باید بعد از من حواست به مامان و خودت باشه.. - - -من مراقبم اجی..اما هیشکی باران نمیشه..من خودمو هالکم بکنم بازم نمیتونم مثله تو باشم.. دستمو گذاشتم رو گونش و با محبت گفتم: بهاری،بهار پارسا..همون بهاری که پارسا بخاطرش -تو خیلی از من بهتری..تو هرکاری بهار بارانی..من برا خوشحالیت هرکاری میکنم..اینکه بیام پیشت میکرد..حاال هم چیزی نیست کور میشم هرروز میام دیدنت نفسم..اینجوری اشک میریزی نمیگی بارانت میمیره؟ نمیگی با هر قطره اشکت باران نابود میشه؟..پس دیگه این اشکارو برا من حروم نکن من هرروز میام دیدنت بهارم..اگه من بعد از بابا تو و مامانو نداشتم دق میکردم.. -خیلی دوست دارم بارانم ابجی خوشگلم..مثله همیشه با حرفات ارومم کردی..من اگه تورو نداشتم چیکار میکردم..اگه محبته تورو نداشتم چیکار باید میکردم؟..داشتنه تو لیاقت میخواد..امیدوارم امیرعلی این لیاقتو داشته باشه.. -بهارم اینجوری ازم تعریف میکنی یه وقت غش میکنم میوفتم رو دستتا.. بهار بلند خندید..اما خندش مثله همیشه شاد نبود..پر از درد بود..پر از ترس از تنهایی..پر از ترس از بی کسی و بی تکیه گاهی.. اما من نمیزارم بهارم بی تکیه گاه باشه تا اخرین لحظه عمرم باهاشم..تا بمیرم تکیه گاهش میمونم نمیزارم هیچ موقع غم به دله کوچیکش راه پیدا کنه..نمیزارم.. از جون و نفس که مهمتر نیست..من جون و نفسمو براش میدم..فدا یه تار موش..چشمم افتاد به مامان که پشت سر بهار وایستاده بود و گریه میکرد..خواستم برم طرفش که سریع رفت تو اشپزخونه..فهمیدم میخواد تنها باشه نرفتم سراغش.. با بهار نشستیم رو مبال یکم سر به سره همدیگه گذاشتیم تا اینکه صدا ایفون خبر از اومدنه مهمونا داد..مامان با چشما قرمز اومد بیرون رفت سمت ایفون درو باز کرد.. منو بهارم بلند شدیم رفتیم استقباله مهمونا..مهمونایی که قرار بود بشن خانواده دومم..چشما تامون قرمز بود..بهار و مامان بخاطره گریه از منم بخاطره فشاری که به چشمام اورده بودم تا اشکم نریزه.. - - دوباره مثله قبل اول خانوم ساالری اومد با مامان احوال پرسی کرد و بهارم بوسید به من که رسید سریع سالم کردم که با محبت بوسم کرد و گفت: -سالم به روی ماهت عروس قشنگم..خوبی دخترم؟ -ممنون خاله جون شما خوبین؟ -به لطف تو خوبم دخترم.. لبخندی زدم و دیگه چیزی نگفتم..اقای ساالری اومد داخل با مامان و بهار احوال پرسی کرد به بهار دست داد اما وقتی به من رسید در جوابه سالمم با محبت و خوشحالی پیشونیمو بوسید و گفت: -سالم دخترم..خیلی خوشحالم که جوابت مثبته.. -لطف دارین عمو جون.. -من دختر ندارم فقط دوتا لندهور دارم از این به بعد تو میشی دختره عزیزم..میشی سوگلیم بابا جان.. با لبخند اومدم تشکر کنم که امیرمحمد داشت با مامان و بهار احوال پرسی میکرد صدا باباشو شنید با اعتراض گفت: -اقای ساالری بزرگ خیلی ممنون دیگه ما شدیم لندهور؟..بله دیگه راسته که میگن نو که بیاد به بازار کهنه میشه دل ازار..دستت درد نکنه اقای پدر.. هممون به لحن بچگونه و معترضش خندیدیم..وقتی به من رسید در کماله تعجب و حیرت خیلی مهربون و برادرانه صورتمو بوسید و گفت: -سالم زن داداش..نمیدونی چقدر خوشحالم قراره خواهرم بشی.. جاخوردم..منو بوسید؟..خشک شدم..اومدم بتوپم بهش که دیدم صداقت از چشماش میباره..اصال از اینکه صورتمو بوسید ناراحت نشدم چون قشنگ معلوم بود برادرانه بود این کارش..بدونه اینکه دسته خودم باشه با محبت و خواهرانه گونشو بوسیدم و گفتم: -منم خیلی خوشحالم قراره یه داداشه خوشتیپی مثله تو داشته باشم.. - - با خوشحالی و بلند گفت: -وای وای باالخره یکی پیدا شد خوشگلی و خوشتیپی منو کشف کنه..وای وای چقدر خواهر داشتن خوبه..وای وای همین خواهر اگه بفهمه من چقدر خوشتیپم..وای وای.. تا اومد بقیه جملشو بگه یکی از پشت زد تو سرش..دوتایی با امیرمحمد برگشتیم که دیدیم امیرعلی با اخم داره نگاش میکنه..امیرمحمد سریع کناره گوشم گفت: -میخواستم بگم وای وای شوهرت غیرتی شد که نزاشت..من برم تا داداشه خوشتیپت نرفته سینه قبرستون.. بلند خندیدم و اروم مثله خودش گفتم: -خدانکنه داداشی.. با ذوق رفت نشست..یه جورایی از دسته امیرعلی فرار کرد..امیرعلی وقتی رسید بهم مثله دفعه پیش اخم نداشت و نگام میکرد..دسته گلو داد بهم و گفت: -خیلی خوشحالم که تصمیمه عاقالنه ای گرفتی.. خیلی جدی گفتم: -بخاطره خودم بود.. از لحن جدیم جاخورد..اینکه با امیرمحمد صمیمی برخورد کردم دلیل نمیشه که با امیرعلی هم همونجوری برخورد کنم..امیرمحمد از این به بعد حکم داداشمو داره اما امیرعلی قرار بود اسمش بره تو شناسنامم و باهاش زندگی کنم پس نباید از جلده جدی بودنم بیام بیرون.. گلو گذاشتم رو عسلی کناره مبلها و رفتم پیشه بقیه..امیرمحمد رو مبل دونفره نشسته بود با ذوق یکم خودشو کشید کناره و گفت: -ابجی کوچیکه بیا بشین پیشه خودم.. با لبخند رفتم پیشش نشستم..چقدر خوبه ادم داداش داشته باشه..اونم چون خواهر نداشت فکر کنم همین احساسه منو داشت..دلش میخواست همش پیشش باشم..چقدر ساده و راحت خودشو تو دلم جا کرده بود.. - - من با هیشکی اینقدر زود صمیمی نمیشم اونم جنس مخالف..اما نمیدونم چرا امیرمحمد اینقدر راحت خودشو تو دلم جاکرد..بعد از سال اولین پسریه که اینقدر باهاش راحت برخورد میکنم.. خودمم تعجب کرده بودم..من،باران راد که از همه پسرا فراری بودم چطور اینقدر راحت با امیرمحمد صمیمی شدم که کنارش بشینم یا از اینکه بوسیدم ناراحت نشم و حتی خودمم بوسش کنم..واقعا خیلی تعجب اور بود.. حتی تعجبو از تو نگاهه بهار و مامانم میخوندم..حس میکردم مثله بهار دوسش دارم..هنوز داشتم با تعجبه فراوان فکر میکردم که امیرمحمد خودشو کشید کناره گوشم و گفت: -ابجی یه سوال بپرسم؟ -بپرس داداشی.. -وای الهی من فدا داداشی گفتنت بشم..تا حاال هیشکی به من نگفته داداشی.. بلند خندیدم و گفتم: -خدانکنه عزیزم از این به بعد از من زیاد میشنوی..سوالتو بپرس.. تا اومد حرف بزنه مامانش گفت: -پسرم چی میگی کناره گوشه عروسم؟ امیرمحمد یهو جدی شد و گفت: -لطفا تو کاره خواهر برادر دخالت نکنین.. همه با تعجب نگاش کردن بعد همزمان زدن زیر خنده..برگشت سمتمو گفت: -بپرسم؟ -بپرس.. -چرا شما نفر چشماتون اینقدر قرمزه.. با لبخند گفتم: -تقصیره بهاره.. - - عین این خاله زنکا گفت: -زدتون بعد شما گریه کردین..بعد شما اونو زدین اونم گریه کرده..اره؟ با تعجب نگاش کردم بعد خیلی اروم خندیدم و گفتم: -تو کاره ما تا هرچی باشه زدن نیست.. نمیدونستم چی بهش بگم..در کماله صداقت راستشو گفتم: -من االن ساله یه قطره اشکم نریختم..وقتی بهار گریه کرد به چشمام فشار اوردم تا اشکام نریزه برا همین قرمز شده چشام.. با حیرت گفت: -چطور سال تونستی گریه نکنی؟..اونم یه دختر..حاال اگه پسر بودی تعجب نداشت اما دختری نمیتونم باور کنم.. سرمو تکون دادم و گفتم: -هنوز خیلی مونده منو بشناسی.. اونم سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت..خاله گفت: -خوب شما دوتا برین حرفا اخرتونو بزنین بعد بیایین اینجا تا درباره بقیه چیزها به توافق برسیم.. خواستم بگم حرفی نیست بقیه چیزها رو بگین..که دیدم امیرعلی بلند شد..منم مجبور شدم بلند شم باهاش برم..وقتی رسیدیم تو اتاق نشست رو کاناپه..منم نشستم روبه روش رو صندلی میز لپتابم..منتظر داشتم نگاش میکردم ببینم چی میخواد بگه..سرشو اورد باال وقتی نگاهه منتظرمو دید گفت: -امیرمحمد چی میگفت بهت؟ اهان..پس دردت اینه..اومدی اینجا ببینی برادرت چی میگفت بهم..با جدیت گفتم: -اگه میخواست بلند میگفت تا همه بشنون.. پوزخندی زد و گفت: - - -پس اونقدرا هم که میگی از جنس مخالف بدت نمیاد.. منم مثله خودش پوزخندی زدم..پامو انداختم رو اون یکی پامو خونسرد گفتم: -درسته..از هرکسی بدم نمیاد..مثال از امیرمحمد خیلی خوشم اومد..به عنوانه داداش قبولش کردم.. با همون پوزخند گفت: -مطمئنی به عنوانه داداشه؟ هه مثال میخواست منو عصبانی کنه..خیال کردی اقای ساالری.. من یاد گرفتم با هرکسی مثله خودش رفتار کنم..پوزخندی زدم و گفتم: -اونش دیگه به خودم ربط داره..اگه منو اوردی اینجا که ببینی چرا با داداشت صمیمی شدم چیزی دستگیرت نمیشه پس بلند شو بریم.. از جاش بلند شد و گفت: -برام مهم نیست..فقط نگرانه داداشمم..اون به عنوانه داداشت اومده جلو نمیخوام نظرشو عوض کنی.. منم بلند شدم رفتم سمته در و گفتم: -نگرانش نباش..بچه نیست که تو نگرانش باشی..خودش میفهمه داره چیکار میکنه..اگه دوست نداشته باشه خودش بهم میگه شما دخالت نکن.. با عصبانیت اومد طرفم که بی پروا زل زدم تو چشماشو از جام تکون نخوردم..اومد نزدیکم و تو صورتم غرید: -خانوم کوچولو حواست به حرف زدنت باشه..برات گرون تموم میشه.. -منو از چی میترسونی؟..من یه دختر نیستم..من مثله خودت یه َمرَدم و بیدی نیستم که با این بادا بلرزم پس روتو کم کن.. بعدم پوزخندی به چهره متعجبش زدم و رفتم بیرون..تو راه رو منتظر شدم تا برسه بهم..وقتی اومد راه افتادم از پله ها رفتم پایین اونم پشت سرم میومد..وقتی رسیدیم رفتم جایه قبلیم کناره - - امیرمحمد نشستم و پوزخندی به چهره عصبی امیرعلی زدم و رومو کردم طرفه مامان..امیرمحمد اروم گفت: -خوب چیشد؟..به نتیجه رسیدین؟ سرمو تکون دادم و گفتم: -ما قبال به نتیجه رسیده بودیم..داداشت فقط برا فضولی بلند شد رفت مثال حرف بزنه.. با تعجب گفت: -فضولی چی؟ پوزخندی زدم و گفتم: -فضولی اینکه تو چی بهم میگفتی.. با چشما گرد شده گفت: -پس امشب میرم سینه قبرستون؟ اخمی کردم و گفتم: -ا خدانکنه..غلط کرده..تا منو داری از چیزی نترس.. -اخیش خیالم راحت شد.. بعد نفسشو پر سرو صدا داد بیرون..لبخنده محوی نشست رو لبام..خیلی پسره باحالیه..خوشم اومده ازش..هنوزم از اینکه اینقدر زود باهاش صمیمی شدم مبهوت موندم..نمیدونم چرا اینجوری شد..خداکنه این صمیمیت بعدها به ضررم تموم نشه..خاله دنیا گفت: -خوب دخترم چیشد؟..دهنمونو شیرین کنیم؟ اهله خجالت نبودم پس خیلی معمولی گفتم: -هرچی مامانم بگه.. خاله نگاهی به مامانم انداخت که مامانم گفت: -من که حرفی ندارم..امیدوارم خوشبخت شن.. - - امیرمحمد و بهار همزمان شروع کردن به دست و سوت زدن..سرمو انداختم پایین..از خجالت نه..سرمو انداختم پایین تا نفهمن خوشحال نیستم..تا نفهمن دارم فیلم بازی میکنم..نفهمن من به این ازدواج راضی نیستم.. سر مهریه و تاریخ عروسی به نتیجه رسیدن..من اصال دخالت نکردم همه چیو سپردم دسته مامان..مهریم شد سکه تمام..تاریخ عروسی هم برا ماه دیگه انتخاب کردن تا هم بتونیم کارا عروسی رو انجام بدیم هم جهیزیمو اماده کنم.. البته برا من فرقی نداشت ک ی باشه..چون از نظره خودم این عروسی فرمالیته اس و هیچیش واقعی نیست.. دیگه کسی درباره این چیزها حرف نزد..فقط قرار شد پس فردا یعنی شنبه امیرعلی بیاد دنبالم بریم برا ازمایش..بعد از اینکه شام خوردن بلند شدن برن..با مسخره بازیا امیرمحمد کلی خندیدیم..همش با بهار کل کل میکرد.. بهارم که ماشاال از زبون کم نمیاره تا اخر جوابشو داد که اخر امیرمحمد تسلیم شد..بهارم شروع کرد به دست زدن و تشویقه خودش.. بهار هم با امیرمحمد هم با امیرعلی خیلی راحت صمیمی شد..امیرمحمد اینقدر باهات راحت برخورد میکنه که درمقابلش معذب نمیشی..منم برا همین زود باهاش صمیمی شدم..امیرمحمد شمارمو ازم گرفت تک زد رو گوشیم تا شمارش بیوفته برام..بعد از اینکه خدافظی کردن رفتن..ماهم برگشتیم تو خونه..خیلی خسته بودم شب بخیر گفتم و رفتم خوابیدم.. *** صبح ساعت بیدار شدم..با ارامش دوشی گرفتم و رفتم پایین..میخواستم صبحانه بخوره که مامانم گفت: -مگه امروز نباید برین ازمایش؟ -چرا..االن امیر میاد دنبالم.. مامان با مهربونی گفت: -خوب دخترم برا ازمایش باید ناشتا باشی عزیز دلم.. - - با حسرت نگاهی به میز صبحانه کردم و گفتم: -یه لیوان ابم نباید بخورم؟ -نه دخترم هیچی.. سرمو تکون دادم و گفتم: -باشه پس من برم اماده شم.. -برو دخترم..بعد که ازمایش دادی بیا خونه صبحانه بخور.. سرمو انداختم باال و گفتم: -نه مامان..امروز شنبه اس..باید بعد از ازمایش برم کارخونه..خیلی کار دارم.. با نگرانی نگام کرد گفت: -دخترم کاش تا عروسیت رفتن به کارخونه رو تعطیل میکردی.. با چشما گرد شده به مامان نگاه کردم..چشمامو بستم تا بر اعصابم مسلط بشم..بعد از چند دقیقه چشمامو باز کردم گفتم: -مامان اگه قراره بخاطره عروسیم از کارهام بیوفتم همین االن بهم میزنم این عروسی رو.. مامان با تعجب نگام کرد..بعد اخماشو کشید توهم گفت: -هیچ میفهمی چی میگی دختر؟..خیلی خوب برو بعدش کارخونه..ببینم از این کارخونه چی میرسه بهت.. من راه افتادم از اشپزخونه برم بیرون اما غرغر مامانو شنیدم: -حاال انگار خودش نره کارخونه تعطیل میشه..گفتیم عروس میشه دست از کارخونه میکشه حاال برگشته میگه کاری نکن بخاطره کارخونه عروسیو بهم بزنم..من چیکار.. دیگه رفتم بیرون بقیه حرفاشو نشنیدم..رفتم تو اتاقم نگاهی به گوشیم انداختم یه اس داشتم..امیر بود بازش کردم: "من تا دقیقه دیگه جلو خونتونم اماده باش" - - منم مثله خودش بدونه اینکه سالم کنم یا چیزی بنویسم فقط نوشتم: "OK" بلند شدم موهامو شونه زدم جلو ایینه..یه ارایشه مختصری،همونقدری که وقتی کارخونه میرفتم میکردم،رو صورتم نشوندم..بلند شدم..بیشتر اوقات لباسایه تیره میپوشیدم..این عقیده رو داشتم که بعضی لباسهایه رنگ روشن ادمو جلف نشون میده و از سنگینی ادم کم میکنه..برا همین برا کارخونه حداالمکان تیره میپوشیدم.. یه مانتو قهوه ای تیره برداشتم با شلوار جین مشکی لوله ای پوشیدم..یه شال مشکی هم پوشیدم با کفشها ورنی پاشنه سانتی..کیفمو برداشتم رفتم پایین.. رسیدم پایین گوشیم زنگ خورد..امیر بود تک انداخت که برم بیرون..مامان بوسیدم و گفتم: -مامان بهارو بیدار کن خواب نیوفته باید بره دانشگاه ... -باشه دخترم تو برو من بیدارش میکنم.. -باشه..خداحافظ مامان.. -خدا پشت و پناهت دخترم.. اروم قدم بر میداشتم..اصال ادمی نبودم که کسی رو عالف کنم یا بد قولی کنم..وقتی با کسی یه ساعته مشخصی قرار داشته باشم حتما اون ساعت اماده ام..رفتم از در خونه بیرون.. پیاده شده بود به ماشینش تکیه داده بود..پیراهن سفید که خط ها مشکی داشت پوشیده بود..استینهاشو تا ارنج زده بود باال..عضله ها پیچیده دستش خیلی خوب معلوم بودن..هیکلشو خیلی قشنگ نشون میداد.. موهاشو کوتاه و خیلی امروزی درست کرده بود..یکم رو پیشونیش ریخته بود..شلوار پارچه ای مشکی هم پوشیده بود با کفشها ورنی مشکی.. وقتی منو دید عینک افتابیشو از رو چشماش برداشت زد رو موهاش و اومد جلو..دستشو دراز کرد و گفت: -سالم..چیزی که نخوردی؟ - - دستمو گذاشتم تو دستش و گفتم: -سالم..نه مامان نزاشت..میگم من بعد از ازمایش باید برم کارخونه با ماشینه خودم بیام؟ اخماشو کشید تو هم..وقتی اخم میکرد خدایی خیلی ترسناک میشد..اما من یکی نمیترسیدم..با بداخالقی گفت: -الزم نیست..بعد میرسونمت همینجا ماشینتو بردار برو.. حوصله کل کل نداشتم..خیلی گشنم بود..سرمو تکون دادم و ماشینو دور زدم در جلورو باز کردم نشستم..اونم بعد از من نشست و حرکت کرد..تا رسیدیم هیچ کدوممون حرف نزدیم.. تنها صدایی که سکوت ماشینو میشکست اهنگ "عشق یعنی این" مرتضی پاشایی بود..اصال هواسم به دور و اطرافم نبود..داشتم فکر میکردم اخر و عاقبتم چی میشه..یعنی میشه یه روزی راحت از امیر جداشم مامانم دیگه بهم پیله نکنه که ازدواج کنم.. میشه یعنی روزی که بدونه نگرانی برا خاستگار اومدن زندگی کنم پیشه مامانم و بهار؟.. امیدوارم بشه..چون این همه سختی رو نکشیدم که بعدش نتونم راحت زندگی کنم..تو افکارم غرق بودم که با صدا امیر به خودم اومدم..برگشتم سمتش و گنگ نگاش کرد که دیدم طلبکار داره نگام میکنه..اخمامو کشیدم توهم و گفتم: -بله؟..چیزی گفتی؟.. با اخما درهم و نگاهه طلبکارش گفت: -معلوم هست حواست کجاس؟..دوساعت دارم صدات میکنم؟.. -خوب االن بگو؟.. چشم غره ای بهم رفت و گفت: -پیاده شو رسیدیم.. خودش زودتر از من رفت پایین..منم پیاده شدم باهم رفتیم تو ازمایشگاه..وقتی رفتیم داخل اینقدر شلوغ بود که چشما منو امیر دراومده بود..پوفی کشیدم و کناره دیوار وایستادم..امیرعلی رفت نوبت بگیره..حتی جایی نبود که وایسیم چه برسه به اینکه بتونیم رو صندلی بشینیم.. - - به هزار زحمت یه گوشه کناره دیوار پیدا کردم وایستادم..تکیه دادم به دیوار دستامو جلو سینم قالب کردم توهم و به دختر پسرایی که با شوق منتظر بودن نوبتشون بشه نگاه کردم..خوش بحالشون چقدر خوشحالن..شاید اگه با منم بد نکرده بودن االن واقعا از ازدواجم خوشحال بودم.. همینجور داشتم به بقیه نگاه میکردم و تو فکر بودم که حس کردم یکی کنارم وایستاد..برگشتم سمت راستمو نگاه کردم دیدم امیر اومده کنارم..برگشتم سمتش و جدی گفتم: -چی شد؟..خیلی طول میکشه؟ سرشو تکون داد و مثله خودم گفت: -داری میبینی که چقدر شلوغه..باید صبر کنیم تا نوبتمون شه.. سرمو تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم..با بی تفاوتی به دختر پسرایی که برق رضایت و خوشحالی از چشماشون میزد بیرون نگاه میکردم..تو دلم دعا کردم همشون خوشبخت شن..یه دختره کنارم وایستاده بود و دستش تو دسته نامزدش بود..برگشت طرفم و گفت: -سالم..شماهم اومدین برا ازدواج ازمایش بدین؟.. لبخنده مهربونی زدم و گفتم: -سالم عزیزم اره.. هرچقدر با جنس مذکر بد بودم همونقدر با همجنس خودم خوب و مهربون بودم..اونم تحت تاثیر لحن مهربونم با لبخند دستشو دراز کرد طرفم و گفت: -من نگین هستم..از اشناییت خوشبختم.. دستمو گذاشتم تو دستش و گفتم: -منم بارانم عزیزم..همچنین.. با برق تو چشماش گفت: -وای چه اسم قشنگی داری..من عاشق این اسمم.. با لبخند ازش تشکر کردم..دستشو گرفت سمت پسره بغل دستیش و گفت: - - -ایشون هم نامزدمه مهران.. پسره سرشو خم کرد سمتم و گفت: -سالم خانوم..خوب هستین؟.. داشت اخمام میرفت توهم اما گفتم بنده خدا که چیزی نگفت فقط احوال پرسی کرد..سعی کردم تندی نکنم..خیلی معمولی گفتم: -سالم مرسی..شما خوبین؟ -ممنون.. نگین با کنجکاوی خم شد نگاهی به امیرعلی کرد..یه پاشو تکیه داده بود به دیوار سرشو انداخته بود پایین و با سوییچ تو دستش بازی میکرد..اما کامال مشخص بود هواسش به مکالمه مائه..نگین خوب امیر رو دید زد بعد گفت: -ماشاال چقدر بهم میایین باران جان.. ای کاش بهم نمیومدیم و اصال همدیگه رو نمیشناختیم..ایششش..با همون لحن قبلیم دستمو گرفتم سمت امیر و گفت: -ایشون هم امیرعلی نامزدم هستن.. امیر سرشو با تعجب اورد باال..اولین بار بود نامزد خودم خطابش میکردم..وقتی از تو چشمام خوند جلو نگین اینا این حرفو زدم برگشت سمتشون و با صدا بم و مردونه اش گفت: -سالم خانوم.. -سالم خوب هستین..از اشنایی باهاتون خوشوقتم.. امیر با تواضع سرشو خم کرد و با غرور گفت: -همچنین.. مهران اومد جلو دستشو گرفت سمت امیر و با خوش رویی گفت: -سالم داداش خوبی؟ - - امیر هم مثله مهران خیلی صمیمی گفت: -سالم..قربونت تو خوبی؟ -چاکرم.. با تعجب به این فکر میکردم چه زود باهم صمیمی شدن..کناره هم وایستادن و شروع کردن درباره شلوغی اونجا حرف زدن..منو نگین هم درباره تاریخ عروسی و اینا حرف میزدیم..اونا دوهفته دیگه عروسیشون بود..اما ما ماه دیگه..شمارمو گرفت و گفت: -باران باید قول بدی حتما بیایی عروسیم..باشه؟ سرمو تکون دادم تنها دلیلی که به ذهنم رسید و گفتم: -خودت که میدونی کارا عروسی چقدره سخته..مخصوصا جهیزیه خریدن و این چیزها..بعدم من شاغلم وقت سر خاروندن ندارم..قول نمیدم اما اگه بتونم حتما با امیرو خواهرم میاییم.. لب ورچید و گفت: -من دوست داشتم بیایی..خالصه اگه بیایی خوشحالم میکنی.. -بتونم حتما میام گلم.. -باشه پس من زنگ میزنم تاریخ و ادرس رو بهت میدم.. -مرسی عزیزم.. همون موقع دیدم مهران هم داره امیر رو دعوت میکنه..برگشتم سمتشون و گفتم: -اقا مهران من به نگین جانم گفتم..خودتون که میدونین کارا عروسی چقدر سخته..واقعا سرمون شلوغه مخصوصا هردومون شاغل هم هستیم..اما اگه تونستیم و سرمون یکم خلوت تر شد حتما میاییم.. سرشو خم کرد و گفت: -واقعا خوشحالمون میکنین بیایین.. امیر دستشو گذاشت رو شونه مهران و گفت: - - -تونستیم حتما چند نفرو برمیداریم همرامون میاریم تا اینقدر تعارف نکنی.. مهران خندید و گفت: -بچه میترسونی؟..بیار خوشحالم میشیم.. امیر با لبخنده محوی سرشو تکون داد و گفت: -حاال وقتی نفری اومدیم عروسیتون ببینم بازم این حرفو میزنی یا نه... نگین با خنده گفت: -ما خیلی هم خوشحال میشیم عروسیمون شلوغ میشه.. امیر با همون لبخند گفت: -پس مارو نفر حساب کنین.. مهران با خنده سرشو تکون داد..همون موقع نوبتشون شد صداشون زدن..رفتن ازمایش بدن ماهم دوباره بیکار شدیم..کاش نوبتشون نشده بود..هنوز داشتم غر میزدم که مارو هم صدا زدن..با خوشحالی که فقط تو دلم بود و تو صورتم اصال معلوم نبود راه افتادیم سمت اون قسمتی که ازمایش میگیرن.. دیگه کم کم داشت حوصلم سر میرفت..وقتی میخواستن ازم ازمایش خون بگیرن بدون اینکه لوس بازی دربیارم استین مانتومو زدم باال و منتظر شدم..تندتند ازمایشارو دادیم و اومدیم بیرون..وقتی امیر پرسید کی بیاییم جوابو بگیریم اونم گفت فرداصبح راه افتادیم سمت ماشین..داشتیم میرسیدیم به ماشین که نگین پرید جلوم و گفت: -کارتون تموم شد؟ جاخورده نگاش کردم و گفتم: -اره تموم شد.. بخاطره کم خونی که داشتم یکم چشمام تار میدید..وقتی مهران پیشنهاد داد بریم یه جایی باهم صبحانه بخوریم امیرنگام کرد یعنی بریم یا نه؟..منم بخاطره کم خونیم اگه قبول نمیکردم حالم بد میشد با کمال میل قبول کردم.. - - نگین تندتند ذوقشو نشون میداد اما من فقط لبخند میزدم..وقتی رسیدیم رفتیم داخل یه جایه دنج نشستیم و پسرا سفارش یه صبحانه کامل دادن.. نگین چشم و ابرو مشکی و پوست سفیدی داشت..بینی کوچیک و لب دهن مناسب..کال با نمک بود و ریزه میزه..چتری هاشم ریخته بود رو پیشونیش..مهران هم چشماش مشکی بود و پوست گندمی داشت قند بلند و اندام ورزیده ای داشت..خیلی بهم میومدن.. هنوز داشتم اونارو ارزیابی میکردیم که یادم اومد بهار امروز کالس داشت سریع گوشیمو از کیفم دراوردم و شمارشو گرفتم..بعد از چندتا بوق نفس نفس زنان جواب داد: -ا..ال..الوو..ب بارا نم.. با تعجب گفتم: -بهار چی شده؟ با عصبانیت غرید: -خواب موندم امروز..تند اماده شدم اومدم دانشگاه وقتی رسیدم دویدم رفتم سمت کالس اما عوضی رام نداد.. لبخند نشست رو لبام..با محبت گفتم: -قربونت برم اشکال نداره..چرا خودتو اذیت میکنی ببین چه جوری نفست گرفته..حتما صبحانه هم نخوردی؟ نالید: -نه بارانم..دارم میرم بوفه یه کیکی چیزی بخورم..خیلی گشنمه.. -خواهری ما ازمایش دادیم همونجا دوتا دوست خوبم پیدا کردیم.. تایی اومدیم صبحانه بخوریم..میخواهی توهم بیا.. با خوشحالی گفت: -پس سفارشاتو بیشتر کنین که من اومدم..ادرس بده.. ادرسو بهش دادم و قطع کردم..میدونستم سریع میاد..امیر که مکالممو شنیده بود گفت: - - -میاد؟ -اره خواب مونده بود نتونسته بود صبحانه بخوره استاد هم راش نداده بود تو کالس.. امیر گارسونو صدا کرد سفارشارو بیشتر کرد و گفت یکم دیرتر بیارن..نگین بینیشو چین انداخت و گفت: -اه اه چقدر بدم میاد از اینجور استادا.. با تعجب گفتم: -مگه دانشجویی؟ -نه بابا خداروشکر تموم کردم.. -چی خوندی؟ -لیسانس حسابداری دارم اما کو کار؟؟ امیر به جایه من جواب داد: -اره االن خیلی سخت کار پیدا میشه.. رو بهش گفتم: -دوست داری کار کنی؟.. با تردید نگاهی به مهران انداخت و چیزی نگفت..حتما مهران دوست نداره کار کنه خانومش..مهران خیلی معمولی گفت: -اگه جایه مطمئنی باشه اره از بیکاری هم نجات پیدا میکنه.. سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم..اگه بتونم براش کناره حسابدار کارخونه یه کار جور میکردم..اما هنوز تازه شناختمشون باید یکم بیشتر باهاشون اشنا شم..من ادمی نبودم به کسی که ساعته شناختم اعتماد کنم.. باید بیشتر باهاش اشنا شم..شاید رفتم عروسیش تا خانوادشو ببینم..داشتیم درباره کار پیدا نشدن حرف میزدیم که صدا گرم و مهربون بهار از پشت سرم اومد: - - -سالم.. هممون بلند شدیم..با مهربونی بغلش کردم و صورتشو بوسیدم..اونم بوسم کرد و گفت: -خوبی بارانم؟..ازمایش دادی؟..حالت خوبه؟..سرت گیج نرفت؟..حالت بد نشد؟..دردت نیومد؟.. یک ریز سوال میپرسید منم با مهربونی نگاش میکردم..نگین و مهران هم به سوال پرسیدن بهار میخندیدن..دستشو گرفتم پریدم وسط حرفش: -خوبم عزیزم..یکم چشام تار میزنه اما االن که صبحانه بخورم خوب میشم..بیا بشین.. با نگرانی نگام کرد و گفت: -ای وای چرا همون موقع یه چیزه شیرین نخوردی؟ -نشد گلم..بیا بچه هارو بهت معرفی کنم.. بهار تازه حواسش جمع شد..با شرمندگی نگاهی به همه انداخت و گفت: -وای ببخشید..نگران باران بودم حواسم پرت شد.. رفت پیش نگین با مهربونی ذاتیش صورتشو بوسید و گفت: -سالم عزیزم خوبی؟..من بهارم ابجی باران.. نگینم صورتشو بوسید و گفت: -سالم گلم..مرسی تو خوبی؟..منم نگینم تازه با باران اشنا شدم تو ازمایشگاه.. بهار سرشو تکون داد و گفت: -خوشبختم عزیزم..دوستا باران دوستا منم هستن البته اگه قابل بدونی.. -این چه حرفیه عزیزم..من خیلی هم خوشحالم دوتا دوست پیدا کردم.. -لطف داری گلم.. رفت طرف مهران..بهار برعکس من تو رابطه با پسرا راحت بود..نه اینکه دوست پسر داشته باشه..نه..یعنی اصال تو خطه دوست پسر و پسربازی نیست..اما با پسرا راحت برخورد میکنه..منم قبال مثله بهار بودم اما االن دیگه درجه عوض شدم..دستشو دراز کرد جلو مهران و گفت: - - -سالم خوب هستین؟.. مهران دستشو گذاشت تو دست بهار و با لبخند گفت: -سالم خانوم ممنون..شما خوب هستین؟..منم نامزده نگین هستم.. -خوشبختم.. -همچنین.. بهار رسید به امیرعلی..با شوق دستاشو کوبید بهم و گفت: -به به سالم اقایه داماد..شطوری؟..مارو نمیبینی خوشی؟.. لبخند محوی نشست رو لبا امیر..دست بهار و گرفت به گرمی فشرد و گفت: -سالم بهار جان..به لطف شما بد نیستم..شما که اصال احوالی نمیگیری.. بهار نشست رو صندلی بین منو نگین و گفت: -به خدا درگیره دانشگام..داداشت خوبه؟..خاله و عمو خوبن؟ -خوبن ممنون..سالم میرسونن.. -خداروشکر..سالمت باشن!.. گارسون اومد میز صبحانه رو چید..بهار و نگین یک ریز اتیش میسوزوندن..خیلی اخالقشون مثله هم بود..صبحانه رو خوردیم و بلند شدیم..وقتی رسیدیم به ماشینامون نگین اومد پیش منو بهار گفت: -بهار و باران من برا عروسیم منتظرتونم ها..واقعا دوست دارم بیایین و بیشتر باهم اشنا شیم.. بهار دستاشو کوبید بهم..با صدا دستا بهار امیر و مهران برگشتن طرفمون نگامون کردن و اومدن کنارمون..بهار بی توجه بهشون گفت: -دلم لک زده برا یه عروسی..من که حتما میام.. نگین با خوشحالی برگشت سمت منو گفت: -وای باران بخاطره بهار بیا..باشه؟ - - نگاهی به بهار انداختم که چشماش برق میزد..خیلی وقت بود نه جشنی رفتیم نه عروسی..بخاطره بهار و اینکه بیشتر نگین رو بشناسم قبول کردم بریم عروسی نگین.. شمارمو که بهش داده بودم قرار شد زنگ بزنه ادرس و تاریخ دقیق عروسی رو بهم بگه..خدافظی کردیم نگین و مهران رفتن..رو به بهار گفتم: -کالس داری بازم؟.. -نه همین یکی بود که رام ندادن.. سرمو تکون دادم و به امیر گفتم: -من با بهار میرم ماشینمو برمیدارم میرم کارخونه..تو دیگه برو به کارات برس.. امیر سرشو تکون داد و گفت: -کی بریم برا خرید؟.. -نمیدونم..هرموقع خودت خواستی خبرم کن.. باشه ای گفت و باهامون دست داد رفت..ماهم سوار ماشین بهار شدیم راه افتادیم سمت خونه..بهار رفت تو خونه منم ماشینمو برداشتم رفتم کارخونه.... *** امروز قرار بود منو امیرعلی با امیرمحمد و بهار بریم خرید..جلو ایینه موهامو دادم باال و نگاهی به سرتاپا خودم کردم..یه پالتو خردلی کوتاه با شلوار مشکی پوشیده بودم..شال مشکی که خطها خردلی داشت هم خوشگل بسته بودم رو سرم..یه جفت چکمه خردلی بلند هم پام کرده بودم..ساعت بود.. رفتم اشپزخونه مامان و بهار داشتن صبحانه میخوردن..سالم بلند باالیی کردم و نشستم..تندتند صبحانمو خوردم و بلند شدم..رفتم تو سالن همون حالت با بهار هم حرف میزدم: -اماده ای بهار؟ پشت سرم از اشپزخونه اومد بیرون و گفت: -اره خواهری!.. - - سرمو تکون دادم و گفتم: -االن دیگه امیر اینا میان.. سرشو تکون داد..نشستیم رو مبال و کنترل تی وی رو برداشتم و شروع کردم به جابه جا کردن شبکه ها..ده دقیقه ای نشسته بودیم که امیر تک انداخت رو گوشیم..با بهار از مامان خدافظی کردیم و رفتیم بیرون.. درو که باز کردم دوتا برادر تکیه داده بودن به ماشین و چشم دوخته بودن به در خونه..امیرعلی یه شلوار جین زغالی با پیراهن طوسی و کت اسپرت زغالی و کفشها اسپرت مشکی پوشیده بود..امیرمحمد هم پیراهن سفید که استین هاشو تا ارنج داده بود باال..شلوار پارچه ای خاکستری و کفشها مشکی..موهاشم که مثله همیشه اینقدر کوتاه بود فکر میکردی هیچی مو رو سرش نیست.. امیرمحمد با دیدنم گل از گلش شکفت..با خوشحالی اومد طرفم بلندم کرد دور خودش میچرخوندم..بهار هم یکریز میگفت: -بزارش زمین..االن میوفته..امیرمحمد بیوفته زندت نمیزارما..مگه با تو نیستم.. امیرمحمد هم اصال به حرفا بهار اهمیت نمیداد..بعد از اینکه خوب رفع دلتنگی کرد و امیرعلی و بهارو حرص داد..گذاشتم زمین و گفت: -سالم سالم ابجی خانوم..خوبی عزیزم؟ با لبخند گفتم: -سالم داداش مرسی تو خوبی؟ -قربونت.. رفتم سمت امیرعلی دستشو دراز کرد..دستمو گذاشتم تو دستش و بعد از احوال پرسی بهار رفت جلو امیر..با اونم سالم کرد و نشستیم تو ماشین..امیرعلی از ایینه وسط بهم نگاه کرد و گفت: -کجا بریم؟.. شونه ای باال انداختم و بی تفاوت گفتم: -فرقی نداره برام..هرجا دوست داشتی برو.. - - امیرمحمد پرید وسط و گفت: -اول بریم حلقه بگیریم.. امیر چشم غره ای بهش رفت و دوباره بهم نگاه کرد..منم سرمو تکون دادم و گفتم: -اره بریم برا حلقه.. سرشو تکون داد و راه افتاد..امیرعلی تو راه کال ساکت بود..اما عوضش امیرمحمد معرکه گرفته بود..امیرمحمد وقتی دید امیرعلی چیزی نمیگه برگشت سمتش زد رو شونش و گفت: -چرا ساکتی؟..ناسالمتی میریم خرید عروسیت.. اخماش رفت توهم..چپ چپ نگاش کرد که امیرمحمد لبخندشو جمع کرد و دوباره با بهار شروع کرد به کل کل کردن..با محبت نگاشون میکردم و بعضی جاها همراهیشون میکردم.. رسیدیم به طالفروشی..هممون پیاده شدیم راه افتادیم.. تایی رفتیم داخل..طالفروشی انگار از اشناهاشون بود.. وقتی پسرا رو دید سریع شناختشون..بلند شد بعد از اینکه حسابی تحویلمون گرفت گفت: -چه کمکی از دست من برمیاد؟.. امیرمحمد با چشمایی که برقشون قشنگ معلوم بود گفت: -اومدیم برا داداشم و زن داداشم حلقه بخریم.. اقای محمدی(طالفروش) گفت: -به به!..به سالمتی..االن حلقه هامو میارم..امیدوارم پسند بشه.. تشکر کردیم اونم رفت حلقه هارو بیاره..امیرعلی چشم غره ای به امیرمحمد رفت که بهار با صدا بلند زد زیر خنده..با تعجب نگاش کردیم که گفت: -تو که میخواستی اینقدر براش چشم غره بری واسه چی اوردیش همرات.. امیرعلی نگاهی به امیرمحمد کرد که خیلی مظلوم سرشو انداخته پایین..دستشو برد باال محکم زد پس گردنش..امیرمحمد سریع دستشو گذاشت رو گردنش و با چشما گرد شده سرشو اورد باال و به امیرعلی نگاه کرد..امیرعلی رو به بهار گفت: - - -این فقط اینجوری ادم میشه..اگه باهاش مثله ادم برخورد کنم دیوونمون میکنه.. اخمام به شدت رفت توهم و به امیرمحمد نگاه میکردم..با همون اخما گفتم: -داداش بیا اینجا.. امیرمحمد همینجور که گردنشو میمالید اومد سمتم و گفت: -جانم؟ -دستتو بردار ببینم.. امیرمحمد خنده ای کرد و گفت: -چیزی نیست عزیزم..بی خیال.. یکم خودمو کشیدم باال و دسته امیرمحمدو از رو گردنش برداشتم..وقتی چشمم افتاد به گردنش اخمام بدتر رفتن توهم..با همون اخما نگاه تاسف باری به امیرعلی انداختم و یکم گردن امیرمحمدو ماساژ دادم..بهار هم ناراحت بود..خودشم فهمید کارش اشتباه بوده نباید میزد اونم جلو بقیه.. باالخره حلقه هارو اقای محمدی اورد گذاشت جلومون..امیرعلی برشون داشت گذاشتشون جلو من و بهار..دوتایی نگاشون میکردیم و نظر میدادیم..در اخر با نظر همدیگه یه حلقه طالسفید که خیلی ظریف بود و قشنگ انتخاب کردیم..خیلی ساده و شیک بود..حلقه سه ردیف نگین ریز داشت.. وقتی حلقه رو دستم کردم به دستا سفید و کوچیکم خیلی میومد..همونو انتخاب کردیم..بعد منتظر شدیم امیرعلی حلقشو انتخاب کنه..امیرمحمد که کال ساکت شده بود حرف نمیزد..ما دوتا هم قصد نداشتیم نظر بدیم.. بهار وقتی دید امیرعلی سرگردون داره به حلقه ها نگاه میکنه رفت کنارش و به حلقه ها نگاه کرد..بعد از اینکه خوب نگاشون کرد یه حلقه که تقریبا مثله حلقه من بود رو برداشت داد بهش گفت دستت کن اینو..وقتی دستش کرد واقعا به سلیقش افرین گفتم.. خیلی قشنگ بود و به دستا مردونه ش میومد..امیرعلی با لبخند ازش تشکر کرد بهارم با لبخند جوابشو داد..همون دوتا حلقه روبرداشتیم حساب کردیم اومدیم بیرون..بیرون طالفروشی وایستادیم.. - - امیرعلی نگاهی به جمع کرد فقط بهار معمولی داشت به اطرافش نگاه میکرد منو امیرمحمد قصد حرف زدن نداشتیم و سرمونو انداخته بودیم پایین..امیرعلی پوفی کشید و گفت: -خوب کجا بریم؟.. هممون بهش نگاه کردیم و هیچی نگفتیم..کالفه دستی تو موهاش کشید و رفت سمت امیرمحمد..دستشو انداخت دور شونش و گونشو بوسید گفت: -مثله بچه ها قهر میکنی مرد گنده؟..خجالت بکش.. امیرمحمد بهش نگاه کرد و گفت: -قهر کجا بود..نخواستم دخالت کنم دیگه.. -حاال من میخوام دخالت کنی..بگو کجا بریم؟..انگار فقط تو بلدی بگی کجا بریم.. لبخند محوی زد و رو به من گفت: -ابجی کجا بریم؟.. با لبخند نگاش کردم و گفتم: -نمیدونم واال تا حاال خرید عروسی نرفتم.. هممون خندیدیم و امیرمحمد گفت: -منم بلند نیستم اما فکر کنم بهتره بریم ایینه و شمعدون بگیریم..بعد لباساتونو بگیریم..بعدم بریم تاالرا رو ببینم وقت بگیریم.. هممون موافقت کردیم و راه افتادیم سمت ماشین..امیرعلی جلو یه پاساژ نگه داشت و پیاده شدیم..رفتیم سمت مغازه ها ایینه و شمعدونی.. ایینه و شمعدون گرفتیم و رفتیم سمت لباس عروس.. با بهار به ژرنال لباسا نگاه کردیم و دراخر تارو انتخاب کردیم رفتیم اتاق پرو تا بپوشم..اولی رو که یه دکلته بود و باالش کال کار شده بود..دامنش هم کلی پف داشت و چین دار بود..لباس قشنگی بود اما زیادی سنگین بود..خیلی هم بهم میومد..بهار هم تاییدش کرد و بعدی رو داد بهم تا بپوشم.. - - خودشم کمکم کرد پوشیدمش..این یکی خیلی بیشتر بهم میومد..اینم دکلته بود تا پایین کمرم تنگ بود و دامنش پف داشت اما ساده بود چین نداشت..یه دنباله کوچیک نیم متری هم داشت..دستکش از جنس باال تنه لباس هم داشت که تا پایین ارنج دستم بودن..این یکی رو بیشتر پسندیدم..به بهار نگاه کردم و گفتم: -نظرت چیه؟..کدوم بهتره؟.. با دقت بهم نگاه کرد و گفت: -این خیلی بیشتر بهت میاد.. تو ایینه یه دوری زدم و قشنگ نگاش کردم و گفتم: -اره این بهتره..همینو بر میداریم.. لباسو دراوردم دادم بهار..بعد از اینکه لباسا خودمو پوشیدم رفتیم بیرون..لباس انتخابی رو دادیم به خانومه..یه نیم تاج خیلی خوشگل و صندل پاشنه هفت سانتی سفید هم برداشتیم و دادیم بهش..چون قدم بلند بود نیاز نبود زیاد پاشنه دار بگیرم..اینجوری شب عروسی هم اذیت نمیشدم..اونم لباسو تاج رو گذاشت تو کاورش و بعد از اینک تبریک گفت و امیر پولشو حساب کرد اومدیم بیرون..همین که نشستیم تو ماشین امیرمحمد با اعتراض گفت: -چرا نزاشتی بیام ببینمش تو تنت.. خیلی معمولی گفتم: -روزه عروسی میبینی دیگه.. دوباره با اعتراض گفت: -میخواستم قبلش ببینم.. ابروهامو انداختم باال و گفتم: -نمیشه.. چپ چپ نگام کرد و صاف نشست رو صندلیش..رفتیم چندتا تاالر هم دیدیم..یکیشون که از بقیه خیلی قشنگتر بود و بزرگتر رو انتخاب کردیم..چون هم مهمونا ما زیاد بودن هم از امیرعلی اینا..برا - - روز دیگه پنج شنبه تاالرو رزرو کردیم و اومدیم بیرون..امیرمحمد نگاهی به ساعتش کرد و گفت: -ساعت شد..بریم ناهار بخوریم بعد بریم واسه امیر لباس بگیریم؟.. هممون موافقت کردیم و راه افتادیم..بین راه دوتا برادر یکم اروم باهم حرف زدن فقط یه تیکشو شنیدم که امیرمحمد گفت: -اره پوریا االن هست بریم همونجا.. امیر هم سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفتن..تو راه درباره تاالر حرف زدیم و هرکدوممو یه نظر میدادیم..وقتی رسیدیم امیر ماشینو پارک کرد و پیاده شدیم رفتیم تو رستوران..خیلی رستوران شیک و قشنگی بود خداییش..دیوارا و میز صندلی ها قرمز مشکی بودن..فضایه اروم و تاریکی بود..از چراغایه قرمز استفاده کرده بودن برا همین فضا خیلی تاریک شده بود..اهنگه خیلی اروم و الیتی هم پخش میشد..خیلی خوشم اومد از فضاش.. تایی رفتیم سمت گوشه ای ترین قسمت رستوران نشستیم..اما فقط منو بهار نشستیم امیرعلی و امیرمحمد گفتن االن برمیگردیم بعدم رفتن..با نگام رفتنشون رو دنبال کردم وقتی از جلو چشمام مخفی شدن برگشتم سمت بهار و گفتم: -خیلی جایه قشنگیه نه؟ -اره خیلی فضاش خوشگله.. سرمو تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم..بعد از چندمین پسرا هم اومدن..وقتی نشستن امیرمحمد نگاهی به اطرافش کرد و گفت: -نظرتون درباره اینجا چیه؟.. با بهار همزمان گفتیم: -عالیه.. بهار و امیرمحمد بلندبلند خندیدن اما من فقط لبخند زدم..خیلی وقته خنده بلند یادم رفته خیلی کم پیش میاد صدا خندم بلند بشه..خیلی وقته دیگه کسی صدایه بلند خندمو نشنیده..با جمله ای که امیرمحمد گفت متعجب بهش نگاه کردم: - - -اینجا ماله منو امیرعلی و یکی از دوستامونه..شریکیم باهم.. بهار با تعجب گفت -واقعا؟..خیلی قشنگه اینجا.. امیرمحمد فقط سرشو تکون داد..پس شغله دومی هم داشتن..چه جالب..بعد از چند دقیقه یه پسری که همسن و ساله خودشون بود بلند بلند حرف میزد و میومد طرفمون: -به به اقایان ساالری..افتاب از کدوم طرف دراومده شما اومدین اینجا؟.. هممون بلند شدیم و بهش سالم کردیم..اونم با خوش رویی جوابمونو داد..همون پسره رو به پسرا گفت: -خانومایه محترمو معرفی نمیکنین؟ امیرمحمد با ذوق گفت: -بله که معرفی میکنیم.. بعد دستشو گرفت سمت منو گفت: -ایشون زن داداش من،خواهره گلم،تاج سرم،عزیز دلم باران جان هستن.. پسره با تعجب به امیرعلی نگاه کرد و گفت: -امیرعلی زن گرفتی؟ امیرسرشو تکون داد و گفت: -فعال فقط نامزدیه..برا عروسیم که تو دعوتی.. پسره با خوشحالی نگاهی به من کرد و گفت: -مبارک باشه زن داداش..ایشاال خوشبخت بشین..خیلی خوشوقتم از اشنایی باهاتون.. معمولی ازش تشکر کردم..نگاه پسره رفت سمت بهار که امیرمحمد سریع گفت: -ایشون هم بهار جان هستن خواهره زن داداشم.. - - پسره از اشنایی با بهار هم اظهار خوشبختی کرد..امیرمحمد دستشو دور شونه پسره حلقه کرد و رو به منو بهار گفت: -ایشون هم پوریا جان..شریک و همکار و بهترین دوست و داداش ما.. منو بهار هم اظهار خوشبختی کردیم..امیرمحمد یه صندلی اورد و گذاشت بین خودش و امیرعلی و گفت: -بیا بشین داداش.. پوریا نشست و یکی از گارسونارو صدا زد..هممون هرچی میخواستیم سفارش دادیم و پوریا هم گفت هنوز ناهار نخورده اونم برا خودش سفارش داد..هممون در سکوت غذامونو خوردیم.. بعد از اونم پوریا برامون دسر سفارش داد و با امیرمحمد و بهار شروع کردن به سر به سر گذاشتن همدیگه..بهار خیلی زود صمیمی میشد مخصوصا که پوریا اصال نگاهش بد نبود..نگاهش پاکی درونشو نشون میداد.. من دیگه بعد از این همه سال که بیرون از خونه با همه جور مردی سر و کار داشتم میتونستم بفهمم کی نگاهش ناپاکه و کی نگاهش پاکه..پوریا برگشت سمت من و گفت: -چقدر کم حرفی زن داداش.. با لبخنده محوی گفتم: -چی بگم؟..شما سه نفر که فرصت به کسی نمیدین.. زد زیر خنده و گفت: -رک میگفتی سرتونو خوردیم دیگه.. تند گفتم: -نه نه جسارت نشه..منظورم این نبود.. -میدونم..شوخی میکنم.. سرمو تکون دادم..بعد از اینکه خستگیمون رفع شد بلند شدیم بریم برا امیرعلی کت شلوار بگیریم..جلو یه پاساژ بعد از اینکه ماشینو پارک کردیم پیاده شدیم..امیرعلی میگفت اشنا داره و - - میخواد از همونجا لباس بگیره..وقتی رفتیم تو مغازه ای که مد نظر امیر بود یه پسره خوش پوش و خوش رو اومد جلو با پسرا دست داد و گفت: -چیزی الزم داری امیر جان؟ امیر علی هم گفت: -کت شلوار میخوام.. -برا جشنی چیزی میخواهی؟.. امیرعلی سرشو تکون داد و گفت: -اره..اگه خدا قسمت کنه قراره ازدواج کنم.. پسره دستی زد رو شونه امیر و گفت: -به به،به سالمتی..مبارک باشه.. امیر ازش تشکر کرد..اونم گفت: -یه کت شلوار جدید اوردم اما قصد ندارم نمونشو بزارم تو مغازه فقط میخوام به مشتری ها خاصم بدم..حاال هم تو عروسیته همون بهترین گزینه اس..االن میارم ببین خوشت میاد یا نه..فقط مشکی میخواهی دیگه؟ -قربونت داداش..اره مشکی باشه.. پسره رفت بعد از چند دقیقه بایه کت شلوار مشکی براق برگشت..خداییش هر تعریفی ازش کرده بود راست بود..خیلی شیک و خوش دوخت بود..اندامی بود و خیلی شیک..امیر همون کت شلوارو با یه پیراهن سفید ساده،یه کراوات مشکی باریک و یه جفت کفش مشکی براق از پسره گرفت و رفت تا بپوشه.. وقتی برگشت واقعا قیافش دیدنی شده بود..خیلی خوشتیپ شده بود..خیلی بهش میومد..خیلی سعی کردم که نفهمه خوشم اومده از تیپش فکر کنم موفق شدم چون برگشت طرفم و گفت: -خوب نیست؟ با تعجب نگاش کردم و گفتم: - - -چرا خوب نباشه..خیلی قشنگه.. بقیه هم تایید کردن..امیر رفت تا لباسشو عوض کنه..با امیرمحمد نگاهی به بقیه کت شلوارا کردیم و گفتم: -تو نمیخواهی بخری داداش؟ سرشو به نشونه مثبت تکون داد و گفت: -چرا میخرم..دارم نگاه میکنم.. یه کت شلوار سورمه ای اسپرت خیلی چشممو گرفته بود..مطمئن بودم به امیرمحمد خیلی میاد..برگشتم سمتش و گفتم: -اون چطوره امیرمحمد؟.. دستمو دنبال کرد وقتی رسید به کت شلواره گفت: -خیلی قشنگه..چطور من ندیدمش.. -حاال من که دیدم..برو بپوش ببین بهت میاد..من که مطمئنم معرکه میشی باهاش..میترسم شب عروسی دخترا سر و دست همدیگه رو بشکنن.. با خنده لپمو کشید و رفت از پسره همون کت شلوارو درخواست کرد..وقتی بهش داد و رفت اتاق پرو امیرعلی اومد بیرون..گاهی به اطراف کرد و گفت: -امیرمحمد کو؟.. -رفت کت شلوار بپوشه.. چون خریده داماد با عروس بود رفتم جلو تا حساب کنم..وقتی امیرعلی کارتشو گرفت سمت پسره..برا اولین بار دستمو گذاشتم رو دستشو کشیدمش عقب..به وضوح دیدم تکون محکمی خورد..با بهت برگشت سمتم و گفت: -چیشده؟ دستشو ول کردم و خونسرد کارتمو دادم به فروشنده..امیرعلی اینقدر تو شوک بود نتونست چیزی بگه..به فروشنده گفتم: - - -چند مین صبر کنین داداشم بیاد بیرون اگه پسندش بود اونو هم حساب کنین.. پسره سرشو تکون داد و قبول کرد..خونسرد برگشتم سمت امیرعلی که داشت نگام میکرد گفتم: -خرید داماد رو باید عروس حساب کنه..این یه رسمه.. اخماشو کشید تو هم و گفت: -من از این رسما مسخره بدم میاد.. بعد چرخید سمته پسره تا کارتمو ازش بگیره که بازوشو گرفتم و سعی کردم یکم مالیم تر حرف بزنم تا قبول کنه: -اینجوری هم به من توهین میکنی هم به مامانم.. بعد رفتم سمت امیرمحمد که اومده بود بیرون..خیلی قشنگ شده بود مخصوصا با پیراهن خردلی و کراوات سورمه ای و کفش ورنی سورمه ای که پوشیده بود..هممون پسندیدیم و رفتم سمت فروشنده و گفتم: -دو تا رو حساب کنین لطفا.. پسره سرشو تکون داد و گفت: -رمزتون؟.. رمز کارتم تاریخ تولد بهارم بود بهش گفتم..پسره لباسارو حساب کرد و کارتمو بهم داد..امیرمحمد کارت به دست اومد سمت پسره تا لباساشو حساب کنه..نفسمو محکم دادم بیرون و گفتم: -من حساب کردم بیا بریم.. اخماشو کشید توهم و گفت: -چرا اینکارو کردی.. چشمامو تو کاسه چرخوندم و گفتم: -دوست داشتم لباس داداشمو خودم بخرم..حاال بیا بریم باید برا بهار هم لباس بگیریم.. با همون اخما گفت: - - -کارت اشتباه بود باران.. بعدم زودتر از من از مغازه رفت بیرون..امیرعلی و بهار جلو یه مغازه که لباس شب داشت وایستاده بودن و لباسارو نگاه میکردن..قدمامو تند کردم رفتم کنارش و گفتم: -امیرمحمد جان میخواستم یه هدیه بهت بدم خوب.. سرشو تکون داد و چیزی نگفت..بازوشو گرفتم و گفتم: -خوب تو هم یه روزی جبران میکنی دیگه..حاال ناراحت نباش.. اخماشو از هم باز کرد و گفت: -باشه.. -حاال اشتی؟ با لبخند گفت: -اشتی.. با خوشحالی رفتیم سمت بهار اینا..وقتی رسیدیم بهشون بهار با ذوق گفت: -بارانی اون لباس طالیی رو ببین قشنگه؟.. یه لباس طالیی که تا باال زانو بود و باالش تا کمر تنگ بود و دامنش پفی بود و دور وایمیستاد..خیلی قشنگ بود..با لبخند تایید کردم..رفتیم تو مغازه تا بهار لباس رو پرو کنه..وقتی در پرو رو یکم باز کرد رفتم پیشش..خیلی بهش میومد..واقعا خوشگل شده بود..با لبخند گفتم: -مثله پرنسس ها شدی بهار نازم.. با ذوق تشکر کرد و گفت: -پس همینو برمیدارم.. در اتاق پرو رو بست تا لباسو در بیاره..یه طرف مغازه کفش هم داشتن..رفتم سمت کفشها و یه کفش مشکی پاشنه کلف سانتی که بند میخورد تا زیر زانو انتخاب کردم تا خودش بیاد ببینم خوشش میاد یا نه.. - - وقتی اومد کفشو نشونش دادم که خیلی خوشش اومد..همونا رو انتخاب کرد..کارتمو از کیفم دراوردم و رفتم سمت فروشنده..خواستم کارتو بدم بهش که دیدم امیرعلی زودتر کارتشو داد به دختره و رمز کارتشم گفت..برگشتم سمتش و گفتم: -خودم حساب میکردم.. مثله خودم گفت: -میخوام برا خواهرم لباس بخرم.. منم دیگه اصرار نکردم..بزار اینجوری خیالش راحت باشه که دینی به گردن من نداره..رفتم کناره بهار و گفتم: -برا مامان و خاله دنیا هم لباس بگیریم یا نه؟.. -اره بگیریم.. رفتیم تو یه مغازه که اونم لباس مجلسی داشت..یه کت دامن زرشکی..که دامنش کوتاه بود تا رو زانو برا خاله دنیا انتخاب کردم و پولشو حساب کردم سریع اومدیم بیرون تا امیرعلی باز گیر نداده..اخر اومد کنارم و گفت: -برا مامانت گرفتی؟.. -نه اینو واسه خاله دنیا گرفتم..واسه مامانمم میگیرم.. با حیرت گفت: -برا چی برا مامان من گرفتی؟.. -خوب یه هدیه گرفتم براش..مگه چی میشه؟.. سرشو کالفه تکون داد و دیگه چیزی نگفت..رفتیم تو یه مغازه دیگه یه کت دامن که تقریبا مثله کت دامن خاله بود اما مشکی بود و یکم طرحش فرق داشت رو برا مامان انتخاب کردم..امیرعلی نزاشت من حساب کنم خودش حساب کرد و گفت: -میخوام یه هدیه برا مادر خانومم بگیرم.. - - نفسمو فوت کردم و رفتم بیرون..انگار هرچی من بگیرم اونم میخواد تالفی کنه..به درک..بزار بگیره..یه پیراهن خاکستری هم برا عمو گرفتم و باالخره ساعت رفتیم خونه..پسرا مارو رسوندن و رفتن.. لباسا خودمونو خاله و عمو رو اوردم تا فردا شب که خونشون دعوت بودیم بهشون بدم..امیرعلی هم لباس مامانمو نداد بهم گفت فردا شب خودش میده به مامانم..منم اسرار نکردم..اینقدر خسته بودم که سالمی به مامان دادم و رفتم تو اتاقم..لباسامو عوض کردم خوابیدم.. با عجله شالمو انداختم رو سرم و مرتبش کردم..نگاهی به ساعتم انداختم جیغم رفت هوا: -وایییی واییییی شد..خدا بگم چیکارت کنه سماواتی اخه کی روزه پنج شنبه قرار میزاره.. با عجله کیفمو برداشتم و رفتم از اتاقم بیرون..مامان و بهار با چشما گرد شده به کارا شتاب زده من نگاه میکردن..مامان با همون تعجب زیادش گفت: -چیشده دختر؟..کجا داری میری؟..امشب خونه ساالری دعوتیم.. همینجور که تند تند بند کفشهامو میبستم گفتم: -میدونم میدونم..چند روز پیش یکی زنگ زده وقت خواسته تا با من صحبت کنه..گفته میخواد باهامون قرار داد ببنده..این سماواتی هم برا امروز بهش وقت داده..وایییی خدافظ دیرم شد.. سریع دویدم بیرون..صدا بلند مامانو که اومده بود رو تراس وایستاده بود شنیدم: -باران دیر نیایی ها..زود بیایی شب باید زود بریم.. دستمو تو هوا تکون دادم و گفتم: -باشه مامان ظهر برمیگردم.. دوباره گفت: -باران اروم رانندگی کنی ها..به درک دیر رسیدی خودتو به کشتن ندی.. -باشه باشه خدافظ.. سریع نشستم تو ماشین و ریموت رو از داشبورت برداشتم درو باز کردم و با سرعت رفتم بیرون..اصال ترمز نکردم از خونه که رفتم بیرون سریع دوباره ریموت رو زدم اما خودم واینستادم - - تا در کامل بسته شه..با همون سرعت رفتم..اینقدر تند میرفتم و از همه ماشینا سبقت میگرفتم که همه عاصی شده بودن.. وقتی ازشون رد میشدم اینقدر بوق میزدن که کر میشدم..همون موقع بخاطره دست فرمونه خوبم خداروشکر کردم چون اگه دست فرمونم اینقدر خوب نبود شاید دیر میرسیدم یا اصال نمیرسیدم.. خداروشکر صحیح و سالم رسیدم کارخونه..ماشینو پارک کردم و با قدما بلند رفتم سمت ساختمانی که اتاقم اونجا بود..درواقع یه ساختمان داشتیم که اتاق ریاست و معاون و حسابداری و ... داخلش بود..وقتی رسیدم سرسری جواب سالم سماواتی رو دادم و گفتم: -اقای.. یکم فکر کردم فامیلیش یادم نیومد..این روزها اینقدر اعصابم متشنج بود بخاطره عروسی دیگه هیچی تو ذهنم نمیمونه..اخر مجبور شدم از سماواتی بپرسم: -این اقایی باهاش قرار دارم فامیلیش چی بود؟ یکم با تعجب نگام کرد..اخه سابقه نداشته من چیزی یادم بره..با نگاهه جدی من خودشو جمع وجور کرد و گفت: -اقای سینایی.. سرمو تکون دادم و گفتم: -اومده؟ سرشو تکون داد و گفت: -بله..همین قبل از شما رسیدن..دارن با اقای محبی صبحت میکنن.. اقای محبی معاون کارخونه بود.. سالش بود و مجرد..بابام خودش استخدامش کرده بود..همیشه هم میگفت خیلی قابل اعتماده..الحق که خیلی خوب اعتماد منو جلب کرد..بخاطره مجرد بودنش میخواستم عذرشو بخوام اما دیدم دیگه کسیو مثلش پیدا نمیکنم و مهمتر از همه اینکه هیچ نگاهه بدی ازش ندیدم..همیشه مثله برادرا بزرگتر بهم نگاه میکرد و میگفت اقای راد جای پدرم بودن شماهم مثله خواهرم..به تنها کسی که اعتماد دارم اقای محبی بعد از اون خانوم سماواتی و همچنین ابدارچی کارخونه.. - - -تو اتاق جلسه هستن؟.. -بله.. -بسیار خوب..به کارت برس.. رفتم تو اتاقم..کیفمو گذاشتم تو اتاق دستی به شالم کشیدم..وقتی از مرتب بودنم مطمئن شدم راه افتادم رفتم سمت اتاق جلسات..وقتی رسیدم پشت در شنیدم اقای محبی داشت درمورده یه سری شرایطا باهاش صحبت میکرد..با اخما درهم و نگاه جدی درو باز کردم رفتم داخل.. من با همین اخم و همین جدیت نگاه تونستم پیشرفت کنم چون خودم میدونستم همه از یه دختر میخوان سواستفاده کنن..وقتی رفتم داخل با دیدن سینایی تعجب کردم اما به رو خودم نیاوردم..اخه خیلی بیشتر از اونی که فکرشو میکردم جوون بود..یه پسر حدود ساله.. نشستم و با جدیت شروع کردم..همه شرایطامونو براش گفتم و هرچی که الزم بود بدونه رو گفتم..اونم همه رو قبول کرد و قرار دادو بستیم..سه تایی اومدیم از اتاق بیرون..نگاهی به ساعت کردم اوووووه شد تا برسم خونه میشه یک،یک و نیم..وقتی سینایی رفت به محبی گفتم: -زیادی جوون بود.. -اره اما شرکت ماله باباشه این فقط قرار دادها و یه سری کارا دیگه رو انجام میده..من قشنگ همه چیو پرسیدم ازش تا مطمئن شم.. -مثل همیشه حواستون به همه چی هست..ممنونم.. با تواضع سرشو خم کرد و گفت: -وظیفم بود خانوم راد.. -خوب اقای محبی من امشب جایی مهمونم فقط برا جلسه اومدم شما مراقب همه چی باشین.. -باشه حتما..خیالتون راحت باشه.. -ممنون..خدانگهدار.. -خدانگهدارتون.. رفتم پیش سماواتی..پنج شنبه بود بهتره بفرستمش پیش خانوادش..مالیمتر از همیشه گفتم: - - -خانوم سماواتی بهتره بری خونه..پنج شنبه اس کاری ام نیست دیگه..برو امروز و فردا رو پیش خانوادت باش.. با خوشحالی سرشو گرفت پایین و گفت: -ممنون خانوم راد..جبران میکنم.. دلم براش سوخت..ما چقدر راحت زندگی میکنیم یکی هم مثله این بنده خدا بخاطره شهریه دانشگاه باید کار کنه و ارزو بودن یه دل سیر کناره خانوادشو داشته باشه..با مهربونی گفتم: -این چه حرفیه..برو خوش باش عزیزم.. -بازم مرسی..خداحافظ.. -خدانگهدار.. رفتم سوار ماشینم شدم و راه افتادم سمت خونه..ارومتر میرفتم چون تا شب که میخواستیم بریم خونه امیر اینا دیگه کاری نداشتم..وقتی رسیدم خونه طبق معمول ماشینو پارک کردم و رفتم داخل..یکم با مامان و بهار حرف زدیم و نهار خوردیم..بعد از یه استراحت کوتاه رفتیم اماده شدیم و راه افتادیم سمت خونه امیراینا..وقتی رسیدیم زنگ درو که زدم امیرمحمد ایفونو جواب داد و گفت درو باز میکنم ماشینو بیار داخل.. ماشینو که پارک کردم رفتیم سمت خونشون..عمو و خاله اومده بودن جلو در استقبالمون..مامان اول رفت داخل و با خاله و عمو احوال پرسی گرمی کرد..به پسرا که رسید سریع دوتایی سالم کردن..مامان با محبت جوابشونو داد: -سالم پسرا گلم..خوبین؟ دوتاشون تشکر کردن اونم رفت تو سالن..بعد منو بهار باهم رفتیم داخل..خاله و عمو حالمون رو پرسیدن ماهم جواب دادیم و هدیه هایی که براشون خریده بودم و بهار گذاشته بود تو دوتا باکس خیلی قشنگ دادم بهشون اوناهم کلی تشکر کردن و گفتن الزم نبوده و از این حرفا.. بهار یه پالتو کرمی و شلوار جین قهوه ای و شال کرم قهوه ای پوشیده بود..دسته گل بزرگی هم که خریده بودیم دستش بود..وقتی رسید به پسرا با خوشحالی سالم کرد و برا اینکه راحت باشه دست گل رو انداخت تو بغل امیرمحمد..با امیرعلی که داشت از خنده میترکید دست داد و گفت: - - -اقا داماد خوبی؟ امیرعلی دستشو به گرمی فشرد و گفت: -ممنون تو خوبی خواهر زن؟ -خوبم مرسی.. برگشت سمت امیرمحمد و گفت: -شما خوبی؟ امیرمحمد با غیض نگاش کرد و گفت: -اگه دسته گل رو بگیرین بله خوبم.. بهار هم با زیرکی گفت: -خوب واسه شما اوردیم دیگه..میخواستی چیکارش کنم؟... -باید میدادی به دامادت.. بعد با چشم و ابرو امیرعلی رو نشون داد..بهار پالتو و شالشو در اورد اویزون کرد و در همون حالت گفت: -خسته میشه دامادم..پس تو چیکاره ای.. بعدم راه افتاد رفت پیش مامان..امیرمحمد چشماش در اومد و با عصبانیت یه بچه پررو نثارش کرد..وقتی اروم سالم کردم امیرمحمد یادش رفت بهار باهاش چیکار کرد سریع دسته گل رو انداخت تو بغل امیرعلی و منو گرفت تو بغلش و گفت: -سالم ابجی جونم..خوبی؟ با لبخند خودمو کشیدم بیرون از بغلش و گفتم: -مرسی داداش تو خوبی؟.. -عالیم..بیا بریم بشین.. دستمو گرفتم جلو امیرعلی و گفتم: - - -سالم خوبی؟ دستمو فشرد و گفت: -مرسی تو خوبی؟.. سرمو تکون دادم و گفتم: -ممنون!.. منم پالتو سفید و شال سفیدمو دراوردم اویزون کردم..هممون رفتیم تو سالن نشستیم..یه پیراهن سفید دکمه دار ساده مدل مردونه پوشیده بودم..اندامی بود و خیلی شیک..موهامم باال سرم محکم بسته بودم..شلوار سفید کتونی هم پام بود..ساده و شیک شده بودم.. بهار هم زیر پالتوش یه تیشرت قهوه ای استین سه ربع که جلوش یه قلب خیلی بزرگ قرمز بود پوشیده بود موهاشم با یه کلیپس باال سرش جمع کرده بود..اول به تعارفات گذاشت بعد از نیم ساعت بزرگا شروع کردن با هم صحبت کردن ما نفر هم رفتیم تو اون یکی سالن کناره هم نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن..بهار دستاشو کوبید بهم و گفت: -جمعه اینده عروسی نگینه..میریم هممون؟؟ سرمو تکون دادم و گفتم: -نگین دنبال کار بود..مهران گفت اگه جای مطمئنی باشه میزاره نگین کار کنه..تصمیم گرفتم تو کارخونه یه کاری کناره حسابدارم براش ردیف کنم..اما چون هنوز درست نمیشناسمش نمیتونم بهش اعتماد کنم..تصمیم گرفتم برم عروسیش با خانوادشون اشنا شم بعد تصمیم بگیرم دربارش.. صدا امیرمحمد رو شنیدم: -نگین کیه؟.. بهار با هیجان شروع کرد به توضیح دادن طریق اشنایی ما با نگین اینا..بعد که خوب همه چیو تعریف کرد حتی مدل صبحانه خوردنمونم برا امیرمحمد توضیح داد ساکت شد..امیرمحمد سرشو تکون داد و گفت: - - -اره بهتره اول بشناسیش بعد بهش کار بدی.. سرمو تکون دادم..بهار دوباره با هیجان گفت: -حاال هر چهار نفرمون میریم؟.. منو بهار و امیرمحمد رفتنمونو اعالم کردیم فقط موند امیرعلی که بهار و امیرمحمد با چشماشون میگفتن تو هم بیا..سرشو تکون داد و گفت: -اوکی..منم میام.. بهار شروع کرد دست زدن..امیرمحمد هم همراهیش کرد..با لذت خاصی به دوتاشون نگاه میکردم..نگام به هردوتاشون مثل هم بود..همینجوری که به بهار نگاه میکردم به امیرمحمد هم نگاه میکردم..واقعا هم امیرمحمد رو مثل بهار دوست داشتم..هیچ فرقی برام نداشتن..داشتیم حرف میزدیم و هرکدوممون درباره نگین و مهران یه نظر میدادیم که صدا ایفون بلند شد..نگاه هممون رفت سمت ایفون..امیرمحمد بلند به خاله گفت: -مامان منتظر کسی بودین؟.. -نه پسرم قرار نبوده کسی بیاد..حاال برو درو باز کن ببین کیه.. امیرمحمد رفت سمت ایفون درو باز کنه..بعد از چنددقیقه با صورت جمع شده اومد و بلند جوری که بزرگترا تو اون سالن بشنون گفت: -عمو ارسالن با خانوادش اومدن پیشتون.. خوب عموش اومده دیگه چرا صورتش جمع شده..وقتی چشمم افتاد به امیرعلی دیدم اونم با غیض و چندش مثل امیرمحمد صورتشو جمع کرده..نگاه پر از تعجبی به بهار انداختم که دیدم اونم مثل من تعجب کرده..خاله و عمو رفتن سمت در استقبال مهمونا..امیرمحمد نشست کنارم و دستشو انداخت دور شونم..با تعجب گفتم: -چیزی شده؟ سرشو تکون داد و گفت: - - -عموم دوتا دختره اویزون داره با یه پسره بدتر از دختراش..االن دختراش میان اویزون منو امیرعلی میشن..پسرشم اویزون یکی از شما..برا همین اومدم کنارتون جرات نکنه بیاد این سمت..اگه اومد حالیش میکنم پسره عقده ای رو.. با تعجب به صورتش نگاه میکردم که از عصبانیت و غیرت سرخ شده بود..با لبخند نگاش کردم و گفتم: -چه داداش غیرتی دارم.. انگار حوصله شوخی نداشت چون چیزی نگفت..بعد از چند دقیقه صدا خاله رو شنیدم که داشت میگفت: -شما برین پیش بچه ها تو اون یکی سالن دور هم جمع شدن..برین پیششون.. بعد از اونم صدا تق تق کفشی اومد..وقتی تایی با خوشحالی و خنده اومدن تو سالن ما بلند شدیم وایستادیم..امیرمحمد دستشو از دور شونم برداشت دستمو گرفت..اومدن جلو دخترا سالم کردن و دست دادن بهمون..ماهم جواب دادیم..پسره هم با نگاهه هیزش به منو بهار سالم کرد و دستشو اورد جلو اما من بی توجه به دستش فقط جواب سالمشو دادم..بهار بیچاره نتونست دست نده بهش دستشو گذاشت تو دستش و سریع کشیدش عقب..همینجورو ایستاده بودیم که یکی از دخترا گفت: -معرفی نمیکنین؟.. امیرعلی معرفی کردن رو به عهده گرفت..دستشو گرفت سمت همون دختره که گفته بود معرفی نمیکنین و گفت: -ایشون دختر عموم صبا جان هستن.. یه دختره تقریبا خوشگل با کلی ارایش..چشم و ابرو مشکی و بینی عملی و لبا کوچیک و باریک..یه پالتو تنگ تا زیر زانو قرمز پوشیده بود با شلوار لوله ای مشکی و شال قرمز مشکی..امیرعلی اون یکی دختره رو نشون داد و گفت: -رها جان هم اون یکی دختر عموم.. - - رها هم شباهت زیادی به خواهرش داشت..چشم و ابرو مشکی..بینی عملی و لبا یکم درشت تر از لبا خواهرش..فقط صورت صبا بیضی شکل بود اما رها صورت گرد و تپلی داشت..خودشم از صبا خیلی تپل تر و چاق تر بود..دوتاشون خوشگل بودن..امیر نگاهه تیز و تندی به پسره انداخت و گفت: -ایشون هم پسرعموم نیما جان هستن.. نیما هم یه پسره قدبلند و الغر اندام..پوست گندمگونی داشت اما اگه نگاهه هیزشو فاکتور بگیریم صورت بانمکی داشت..اونم چشم و ابرو مشکی بود و بینی یکم عقابی و لبا باریک..منو بهار به رسم ادب ابراز خوشحالی کردیم اونا هم جوابمونو نه چندان دوستانه دادن..امیرعلی اومد بین منو بهار وایستاد دستشو انداخت دور شونم و گفت: -ایشون باران جان هستن نامزده بنده.. رنگ از روی دخترا پرید..با تعجب و شوکه نگامون کردن..صبا زودتر از بقیه به خودش اومد با صدا لرزونی گفت: -نامزدت؟.. -اره دیگه چندروز دیگه کارت عروسیم میرسه خدمتتون.. بعد پیروزمندانه و خوشحال بهشون نگاه کرد..انگار اینجوری خودشو از دست اونا نجات داد..امیرعلی دست بهارو که ساکت وایستاده بود و به جمع نگاه میکرد رو گرفت گفت: -ایشون هم بهار جان خواهر زنمه..خواهر خودمم هست.. بهار با لبخند به امیرعلی نگاه کرد..لبخند رو لبا دخترا ماسیده بود..هممون نشستیم که رها رفت پیش امیرمحمد..صبا هم رفت پیش امیرعلی نشست.. منو بهار هم روی دوتا مبل تکی نشستیم یکم از هم دور بودیم..نیما هم با نگاهه هیز و لبخنده چندش اوری به منو بهار نگاه میکرد..اخمامو کشیده بودم تو هم و سرمو انداخته بودم پایین.. نگاهی به بهار انداختم که دیدم مستعصل و کالفه داره به امیرمحمد و امیرعلی نگاه میکنه اما اونا حواسش نبود..صبا و رها مخشونو کار گرفته بودن..اخمام بدتر کشیده شد توهم..امیرمحمد - - نگاهی به اطرافش کرد انگار سنگینی نگاهی رو حس کرده بود داشت دنبال نگاه میگشت و وقتی دید بهار داره نگاش میکنه بلند شد رفت پیشش.. یکم با بهار حرف زد بعد بلند شد رفت سمت نیما با اونم یکم حرف زد..نیما دیگه به بهار نگاه نمیکرد..نفس راحتی کشیدم..بهار دختر حساسی بود میدونستم از نگاهه نیما کالفه شده.. امیرعلی بهم نگاه کرد و با چشمایی که التماس میکردن حرفشو قبول کنم گفت: -بارانم..بیا پیش من بشین چرا اینقدر دور رفتی..بلند شو بیا.. با تعجب به امیرعلی نگاه میکردم..باید نقش بازی میکردم..وقتی التماس نگاشو دیدم فهمیدم ازم میخواد از دست صبا نجاتش بدم..برا همین با لبخند خیلی خوشگلی گفتم: -من بیام اونجا کجا بشینم؟..تو بیا پیش من که تنها هم باشیم.. بعد چشمکی به صبا زدم و گفتم: -البته اگه صبا جان ناراحت نمیشه.. صبا با عصبانیتی که کامال مشهود بود گفت: -تو نمیتونی صمیمیت بین منو امیرعلی رو از بین ببری..قبل از اینکه نامزد تو باشه پسرعمو من بوده..ما همبازی دوران بچگی هم هستیم..از همون کودکی باهم بزرگ شدیم و بهم وابسته هستیم..امیرعلی نمیدونم چرا اومده خواستگاری تو اما تو هیچ حقی نداری مارو از هم جداکنی.. پوووف از همین اول شروع کرد..صبا مثال میخواست حسادته منو تحریک کنه که بزارم همیشه اویزون امیرعلی باشه یا فکر کنم قضیشون جدیه بکشم کنار..صبا بیچاره نمیدونست اصال این وسط احساسی نیست که اون بخواد از بین ببرش با این حرفا..امیرعلی و امیرمحمد با تعجب به صبا نگاه میکردن.. با خونسردی که تو این چهار سال خیلی خوب باهاش انس گرفته بودم و مثله خودش در کمال پررویی گفتم: -عزیزم حرفت درسته..اما شنیدی که میگن نزدیک ترین افراد بهم زن و شوهر هستن..االن دیگه پسرعموت صاحب داره..پس مراقب رفتارت باش..تا االن هرچقدر باهاش صمیمی بودی از این به بعد من،باران،نامزدش،که قراره تا چند روز اینده همسرش بشم بهت اجازه نمیدم مثل قبل - - باهاش رفتار کنی..میدونم توهم نمیخواهی زن پسرعموت و همچنین خوده پسرعموت ناراحت بشن..امیدوارم قصدت این نباشه که اوقات مارو تلخ کنی.. کارد میزدی خون صبا در نمیومد..اخ دلم خنک شد..جدا از اینکه داشتم نقش بازی میکردم،از حرفاش خیلی حرصم گرفته بود که خودمو خالی کردم..امیرعلی و امیرمحمد با افتخار بهم نگاه میکردن..صبا نگاهی به امیرعلی کرد و با غیض و عصبانیت گفت: -نامزد جونت داره بهم توهین میکنه چیزی بهش نمیگی؟.. قبل از اینکه امیرعلی چیزی بگه گفتم: -عزیزم کدوم حرفم توهین بود؟..چون نمیخوام نامزدم با هر دختری صمیمی بشه این توهینه؟..چون نمیخوام کسی دوران شیرین نامزدیمونو تلخ کنه این توهینه؟.. صبا با عصبانیت گفت: -اما من هرکسی نیستم دختر عموشم.. ببین دختره زبون نفهم روز اول اشنایی رو چه جوری خراب کرد..نزاشت از دیدار بعد شروع کنه از همین اول شمشیر رو از رو بست..پامو انداختم رو اون یکی پامو بازم با خونسردی بهش نگاه کردم و گفتم: -برا من فرقی با دخترا غریبه نداری..تو یا هردختره اشنا و غریبی باشه بهش اجازه نمیدم با نامزدم راحت برخورد کنه..اون االن دیگه ماله منه..امیدوارم راحت بتونی اینو بپذیری..میدونم سخته اما ناچاری قبول کنی.. صبا الل شد..دیگه نتونست چیزی بگه..خیلی خوب بلدم جواب اینجور ادمارو بدم..نگاهی به امیرعلی کردم که خوشحالی از چشماش میبارید..خیلی خوشحال بود که از دسته اون دختره سمج نجاتش دادم..امیر بلند شد اومد پیشم نشست و با لبخند نگام کرد.. امیرمحمد هم با ذوق نگامون میکرد..رها هم مثله خواهرش از عصبانیت داشت میترکید..اما نیما با هیجان به نمایشی که خواهرش راه انداخته بود نگاه میکرد و منتظر بود ببینه کی کم میاره که خواهرش کم اورد.. - - داشتم به تشکر اروم امیرعلی جواب میدادم که سنگینی نگاهی رو حس کردم..سرمو که اوردم باال نگام افتاد به امیرمحمد که داشت با التماس بهم نگاه میکرد..اینقدر نگاش پراز التماس بود که میخواستم بترکم از خنده اما یهو جلوشو گرفتم..فقط لبخندی رو لبام موند..امیرعلی رد نگامو گرفت وقتی به امیرمحمد رسید زد زیر خنده.. همه با تعجب نگاش میکردن فقط منو امیرمحمد میدونستیم جریان چیه..اینقدر بلند و از ته دل میخندید که هممون فقط نگاش میکردیم....صبا انگار هنوز از حرفم عصبانی بود چون گفت: -نامزدت مگه دلقکه که اینجوری میخندی؟..خوب بلده بخندونتا..حاال چی بهت گفت؟.. امیرعلی خندشو جمع کرد و چشم تو چشم صبا شد و با سردترین صدایی که میتونست گفت: -اول اینکه دلقک تویی با اون نقاشی اب رنگی که رو صورتت انجام دادی!.. بعد با چشم و ابرو به ارایشش اشاره کرد و ادامه داد: -دوما اگه میخواست بلند میگفت تا همه بشنون..اوکی؟!.. صبا پشت چشمی نازک کرد و روشو برگردوند..امشب همه همت کردن حالشو بگیرن اساسی..نگاهی به رها کردم بعد گوشیمو از جیبم دراوردم یکم باهاش کار کردم بعد بلند گفتم: -امیرمحمد داداش بیا اینجا اینو ببین..توهم یه نظر بده..امیرعلی که میگه خیلی خوبه.. امیرعلی که قبل از حرف زدنم بلند شده بود گفت: -ا میخواستم ببرمت یه چیزی نشونت بدم.. نگاهی به امیرعلی کردم و یکم اخمامو کشیدم توهم..نمیخواستم باهاش برم این از نگاهم کامال پیدا بود..اما اگه نمیرفتم سوژه میدادم دست صبا..امیرعلی چشماشو باز و بسته کرد که خیالم راحت شه بلند شدم و رو به بهار گفتم: -بهارم..ابجی اون عکسی که امروز گرفتیم به امیرمحمد نشون بده ببین نظرش چیه.. بعد چشمکی هم بهش زدم و با امیرعلی بعد از گفتن االن برمیگردیم به بقیه راه افتادیم..با اخم پشت سر امیرعلی حرکت کردم..نمیدونم این دیگه چه حرفی بود که منو دنبال خودش راه - - انداخت..همینجور با قدما محکم پشت سرش میرفتم که دیدم راه بیرون سالن رو داره میره..تعجب کردم اما چیزی نگفتم تا خودش دلیل کارشو بگه.. وقتی رسیدیم جلو در ورودی برگشت سمتم و گفت: -پالتوت رو بپوش بیرون سرده.. شاکی نگاش کردم و گفتم: -ببخشید میشه بفرمایید چرا منو میخواهین ببرین بیرون؟ -تو بپوش بیا میگم بهت.. با غیض پالتومو برداشتم و انداختم رو شونه هام و دنبالش رفتم..راه افتاد سمت راست خونشون منم بی حرف و با سری که انداخته بودم پایین دنبالش میرفتم..وقتی احساس کردم وایستاد سرمو اوردم باال..مات روبه روم شدم..چشمام از حیرت گشاد شدن.. وای خدای من چی جلوم میدیدم..چقدر قشنگ بود اینجا..یه تیکه از بهشت بود..یه قسمت از حیاطو مثل گلخونه درست کرده بودن و انواع گلها رو توش کاشته بودن و پرورش داده بودن..یه ابشار مصنوعی اخر گال درست کرده بودن که یه جوی خیلی باریک بهش وصل بود و از وسط گال رد میشد.. بوی محبوبه ها شب داشت مستم میکرد..چقدر اینجا خوشگل بود..جای بهار خالی که کلی ذوق کنه و هی عکس بگیره..نتونستم جلو حیرتمو بگیرم..دستمو گذاشتم رو دهنم و گفتم: -وای خدای من اینجا یه تیکه از بهشته.. با کج خندی نگام کرد و گفت: -میدونستم خوشت میاد..اوردمت اینجا به عنوان تشکر که از دست اون دختره َکنه راحتم کردی.. باچشمایی پر از شوق بهش نگاه کردم و گفتم: -اینجا خیلی قشنگه..کاره کیه؟ با همون لبخنده کج رو لباش گفت: - - -کاره بابامه..مامانم عاشق گل و گیاهه..بابامم اینجارو واسش درست کرده.. -ایول به عمو..یه تیکه از بهشتو برا خانومش درست کرده.. سرشو تکون داد و گفت: -بابام عاشقه دیگه.. با لبخند سرمو تکون دادم..واقعا هم عمو عاشق بوده که یه همچین هدیه ای به خانومش داده..بوی گال باهم قاطی شده بود و داشت دیوونه م میکرد..یه خاطره خیلی دور اومد تو ذهنم..خیره به گلها و مست بوشون برگشته بودم به گذشته..به زمانی که فقط سالم بود و پر از شور و هیجان.. «-نه نه اینو نمیخوام..برام نرگس بگیر.. -ای به چشم خانوم..هرچی دوست داشته باشی میگیرم برات.. همین که رفت سمت گال نرگس تا چند شاخه برام بگیره چشمم خورد به گال رز خیلی خوشگلی که اونجا بودن..با صدا بلند گفتم: -وای وای نه..نرگس نمیخوام برام رز بگیر.. برگشت با عشق بهم نگاه کرد و گفت: -خانومی از هرکدوم میخواهی بگو تا واست بگیرم..اول خوب نگاه کن بعد خودت هرچقدر و از هرکدوم خواستی بردار.. -وای باشه!.. رفتم سمت گال رز دوتا شاخه از صورتی و ابی قشنگشون برداشتم..بعد رفتم سمت نرگسا از اونا هم برداشتم..وقتی لیلیومایی که کناره نرگسا بودن رو دیدم نتونستم ازشون بگذرم یه شاخه هم از اونا برداشتم..چندتا داوودی و میخک هم برداشتم.. تو گلفروشی قدم میزدم و از هرکدوم گال طبیعی یکی دو شاخه برمیداشتم..عجب روزی بود اون روز..رفتم پیشش با خجالت بهش نگاه کردم و گفتم: -خیلی برداشتم نه؟.. - - بعد سرمو انداختم پایین..انگشتا گرم و کشیدشو گذاشت زیر چونم سرمو اورد باال و گفت: -من تمام گال دنیا رو هم به پای گل خودم بریزم بازم کمه.. با خجالت تو چشماش نگاه کردم که اون یکی دستم که خالی بود رو گرفت رفتیم پیش صاحب مغازه تا گالرو برام بپیچه..» با صدا امیرعلی از هپروت اومدم بیرون..بازم اون بغض لعنتی چنگ زده بود به گلوم..با زندگی من چیکار کرده بود..زندگیمو نابود کرد..گنگ به امیرعلی نگاه کردم که دیدم با نگرانی نگام میکنه و میگه: -باران..باران حالت خوبه؟ سرمو تکون دادم..فهمیدم خیلی وقته تو فکر بودم..سرمو انداختم پایین و گفتم: -اره خوبم..سردمه میشه بریم تو؟ -اره بریم..اتفاقا االن امیرمحمد صدامون کرد برا شام.. دو طرف پالتومو گرفتم محکم پیچیدم دور خودم و راه افتادم سمت خونه که امیرعلی گفت: -نمیخواهی از گال چند شاخه برا خودت بچینی.. تند برگشتم طرفش و کالفه گفتم: -نه نه مرسی..نمیخواد.. سرشو تکون داد و باهم رفتیم سمت خونه..پالتومو جلو در اویزون کردم..شونه به شونه امیرعلی رفتیم داخل..مامان و خاله با لبخند نگامون میکردن..بهشون لبخند زدم و رو به عمو گفتم: -وای عمو چیکار کردین شما..امیر بردم اون گلخونه ای که درست کردین رو بهم نشون داد.. عمو نگاهی به خاله انداخت و گفت: -خوشت اومد دخترم؟ -اره خیلی قشنگ بود..به امیرم گفتم اونجا یه تیکه از بهشته.. عمو سرشو تکون داد و گفت: - - -دخترم هرموقع خواستی برو اونجا و از هرکدوم گال خواستی واسه خودت بچین.. -ممنون عمو.. همه باهم بلند شدیم بریم شام بخوریم..وقتی عمو و زن عمو امیرو دیدم واقعا خوشم اومد ازشون..با یه محبتی منو گرفتن تو بغلشون که انگار من قراره عروس خودشون بشم..اصال یک ذره هم مثله بچه هاشون نبودن..اینقدر مهربون بودن که ادم شرمنده میشد جلوشون..یه لحظه ناراحت شدم با صبا اونجوری حرف زدم اما وقتی چشمم بهش افتاد دیدم داره با غضب نگام میکنه فهمیدم کارم درست بوده.. خاله کلی تدارک دیده بود و غذا اندازه هممون شد..چون سر زده اومده بودن خاله و عمو به زور بردنشون سر میز..تو سکوت شاممونو خوردیم و بلند شدیم..منو بهار شروع کردیم به جمع کردن میز و بقیه رفتن تو سالن..خاله دستمونو گرفت و کشیدمون سمت سالن و گفت: -دخترا بیایین بشینین..جمیله خودش جمع میکنه.. بهار دستشو از دست خاله بیرون کشید و گفت: -خاله جون ما کار نمیکنیم اما وقتی هم یه کاری رو شروع کنیم دیگه باید تمومش کنیم..االنم بزارین کمک جمیله خانوم میزو جمع کنیم.. خاله مردد نگاهی بهمون انداخت..لبخندی بهش زدم و گفتم: -زود میاییم خاله.. -باشه..پس زود بیایین.. بهار دستشو گذاشت کنار پیشونیش و پاهاشو محکم کوبید بهم..احترام نظامی گذاشت و گفت: -چشم قربان.. خاله بلند خندید و رفت..شروع کردیم به جمع کردن میز..وقتی همه ظرفارو بردیم اشپزخونه جمیله خانوم نزاشت ظرفارو تمیز کنیم بزاریم تو ماشین ظرفشویی گفت خودم انجام میدم..منم گفتم: -خوب پس بزارین من چایی بریزم ببرم.. -خودم میریزم دخترم.. - - جمیله خانوم یه زن سن باال و خیلی مهربون بود..مهربونی از چشماش میبارید..همش هم از منو بهار تعریف میکرد و میگفت ماشاال ماشاال..دیگه داشت خندمون میگرفت..به زور راضیش کردم خودم چایی بریزم..یه سینی چایی ریختم گرفتم به دستم و با بهار رفتیم بیرون.. اول از همه جلو بابا امیر گرفتم که بلند گفت: -به به این چایی خوردن داره..من اگه میدونستم دختر داشتن اینقدر خوبه همون موقع ها دست به کار میشدم یه دخترم میاوردم.. خاله بلند و معترض گفت: -ارداالاان! هممون خندیدیم..عمو ازم تشکر کرد..رفتم جلو عمو امیر گرفتم و گفتم: -بفرما عمو!.. با لبخند چاییشو برداشت و تشکر کرد..بعد رفتم پیش خانوما که کناره هم نشسته بودن و حرف میزدن..چاییشونو برداشتن و تشکر کردن..جلو امیرعلی و امیرمحمد و نیما هم گرفتم..صبا و رها گفتن نمیخوریم..رفتم کناره بهار نشستم..یه چایی دادم دستش چایی خودمم برداشتم چشم دوختم به عمو اینا که داشتن درباره کار و شرکت حرف میزدن.. بحثشون کنجکاوم کرد..کال به اینجور بحثا عالقه داشتم..داشتن درباره یکی از دوستاشون که تو کارش پیشرفت داشته حرف میزدن..عمو گفت: -اره خداروشکر کارش گرفته..داره هرروز کارشو بیشتر گسترش میده و با اکثر کارخونه ها و شرکتا قرارداد میبنده..البته این کارا رو پسرش انجام میده..سینایی خودش فقط مدیریتو به عهده داره.. شوکه تو دهنشون نگاه میکردم..یعنی سینایی رو میشناسن؟..بهتره بپرسم ببینم چه جوری ادمایی هستن..صدامو صاف کردم و گفتم: -عمو ببخشید من ناخواسته حرفاتونو شنیدم..شما سامان سینایی رو میشناسین؟.. دوتایی همزمان سرشونو تکون دادن و عمو گفت: - - -اره دخترم پسره یکی از دوستان هستن..چطور؟ همه ساکت شده بودن به بحث ما گوش میدادن..امیرعلی مشکوک چشم دوخته بود بهم..نگاهی به جمع انداختم و گفتم: -امروز باهاش قرار داد بستم..میخواستم ببینم چه جور ادمایی هستن؟.. صبا با فضولی محسوسی گفت: -مگه تو چیکاره ای.. قبل از اینکه جواب بدم عمو با افتخار گفت: -باران جان سال پیش زمانی که باباش فوت کرد..مدیریت کارخونه باباشو به دست گرفته.. عموارسالن با تحسین بهم نگاه کرد و گفت: -افرین افرین..از همون اولی که دیدمت فهمیدم دختره فهمیده ای هستی و درک باالیی داری.. بعد رو کرد به عمو و گفت: -خیلی خوشحالم که همچین عروسی برا امیرعلی گرفتی.. عمو به من نگاه کرد و از برادرش تشکر کرد..منم تشکر کردم و دوباره سوالمو پرسیدم که عمو گفت: -خانواده خوبی هستن دخترم..میشه بهشون اعتماد کرد..نگران نباش مشکلی پیش نمیاد.. با ارامش ازش تشکر کردم..چون سینایی بیش از حد جوون بود ناخوداگاه یه ترسی افتاده بود تو دلم..اما با این حرفا عمو خیالم راحت شد..بعد از نیم ساعت خانواده عمو امیر رفتن..فقط خودمون بودیم که امیرمحمد خودشو پرت کرد رو مبل کناره من و گفت: -نزدیک بود فک این دختره رها رو بیارم پایین.. بعد پوفی کشید و چشماشو تو کاسه چرخوند..عمو خندید اما خاله لبشو اروم به دندون گرفت و گفت: -خدا مرگم بده امیرمحمد..این چه حرفیه میزنی..مگه چیکار کرد؟.. - - امیرمحمد خودشو کشید جلو دستاشو گذاشت رو زانوهاش و گفت: -چیکار کرد؟..کاری نکرد که،فقط دهن منو سرویس کرد ازبس حرف زد..من االن دیگه شک دارم که مخی داشته باشم..همشو خورد.. هممون بلند خندیدیم..امیرمحمد بدون اینکه بخنده نگاهی به جمع انداخت و گفت: -تازه اون دختره صبا رو میخواستم با دیوار یکی کنم اما خوب باران نجاتش داد.. خاله با تعجب گفت: -مگه چیکار کرد؟.. امیرمحمد با حرص و اخم گفت: -دختره رفته اویزون امیرعلی شده انگار نه انگار زنش تنهاس..بعد که امیرعلی گفت باران بیا کنارم،باران گفت اونجا که جا نیست بشینم تو بیا اینجا..هرچی دلش خواست به باران گفت.. خاله و عمو با تعجب به امیرمحمد نگاه میکردن..عمو نگاشو انداخت به من و گفت: -اره دخترم؟ -اشکال نداره عمو خودم جوابشو دادم.. خاله اروم زد رو گونه خودش و گفت: -خدامرگم بده..چی گفته بهت؟ -خدانکنه خاله..چیزه مهمی نبود شما نگران نباشین من نمیزارم کسی بهم زور بگه..مطمئن باشین خودم جوابشو دادم.. عمو گفت: -دخترم ببخشید..این بچه ها برعکس پدر مادرشون هیچی نمیفهمن..همش تو ناز و نعمت بزرگ شدن..فکر میکنن هرکاری دلشون بخواد میتونن انجام بدن..خودت دیگه دخترا ناز پرورده رو میشناسی..من از طرفشون عذرمیخوام ازت.. با دلخوری به عمو نگاه کردم و گفتم: - - -عمو من که گفتم خودم جوابشو دادم..شما چرا عذرخواهی میکنین..اونقدر میفهمم که گناهه کسیو پای یکی دیگه ننویسم.. با لبخند سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت..یکم دیگه نشستیم بعد بلند شدیم بریم خونه دیروقت بود..خاله و عمو رو بوسیدم و امیرمحمد هم چندمین منو تو بغل خودش چلوند بعد ولم کرد..با امیرعلی هم دست دادم..مامان و بهار هم باهاشون خدافظی گرمی کردن و مامان عذرخواهی کرد که تو زحمت انداختشون..خاله هم با مهربونی و محبت گفت: -این چه حرفیه..ما دیگه فامیل شدیم..بیشتر از قبل باید باهم رفت و امد کنیم.. امیرعلی که چند دقیقه ای بود رفته بود تو خونه با یه بسته کادو پیچ شده برگشت پیشمون ..رفت جلو مامانم و کادو رو گرفت طرفش و گفت: -مادرجون ناقابله!.. جان؟..مادرجون؟..عجـــب!..پس ر پررو ببین چطور خودشو تو دل مامانم جا میکنه..مامانم با محبت صورت امیرعلی رو بوسید و ازش تشکر کرد.. رفتیم سمت ماشینم..امیرمحمد درو باز کرد و ما هم نشستیم تو ماشین..با ماشین من اومده بودیم..مامان جلو نشست بهار عقب..در که باز شد بوق کوتاهی زدم و رفتم بیرون..تو راه مامان و بهار همش از محبتا خانواده ساالری حرف میزدن.. گاهی از منم نظر میپرسیدن که کوتاه جواب میدادم..رسیدیم خونه ساعت بود..بهم شب بخیر گفتیم و رفتیم تو اتاقامون بخوابیم..... *** با بهار نشستیم رو مبل و منتظر امیر اینا شدیم..بهار یه پیراهن سورمه ای استین کوتاه اندامی پوشیده بود..سر استیناش چین داشت..یه شلوار جین یخی لوله ای هم پوشیده بود..موهاشم لخت کرده بود و با یه کش شل بسته بود و رو شونه چپش ریخته بودشون..جلوشونم کج از رو پیشونیش رد کرده بود کناره گوشش نگهشون داشته بود تو صورتش نریخته بود..یه صندل سورمه ای پاشنه سانتی هم پوشیده بود.. منم کت شلوار یاسی رنگی پوشیده بودم..بیشتر جاهایی که نمیشناختم سعی میکردم رسمی بپوشم..کت کوتاه و تنگ بود یه تاپ سفید هم زیرش میخورد شلوارشم راسته بود..کت دکمه - - نداشت فقط با یه سنجاق سینه جلوش بسته میشد..موهامم فر درشت کرده بودم و ریخته بودم دورم..با بهار داشتیم حرف میزدیم درباره مامان..با نگرانی گفتم: -خداکنه اذیت نشه..عادت نداره جاهای غریب بره.. سرشو انداخت باال و گفت: -نه..خاله نمیزاره احساس غریبی کنه.. با همون نگرانی گفتم: -خداکنه.. -نگران نباش باران..مامان بچه که نیست.. -میدونم..اما بدون ما تا حاال جای غریب نرفته بود.. -نگران نباش.. سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم اما خیلی نگران مامان بودم..کاش اصال نمیرفتیم عروسی نگین که مامان تنها بشه بره همراه خاله دنیا..دلم دیگه داشت میترکید از نگرانی..گوشیمو از کیف دستی کوچیکم برداشتم خواستم شماره مامانمو بگیرم که زنگ خورد..امیرعلی بود..اومدم جواب بدم قطع کرد..به بهار که داشت با گوشیش ور میرفت گفتم: -بهار پاشو بریم اومدن.. همینجور که نگاش تو گوشیش بود سرشو تکون داد..راه افتادیم سمت بیرون..پالتو شالمونو پوشیدیم..درا خونه رو قفل زدیم و دزدگیرو فعال کردیم رفتیم سمت در خونه..تو همین حالت دوباره گوشیمو دراوردم شماره مامانو گرفتم..تا خیالم راحت نمیشد نمیتونستم برم..عروسی کوفتم میشد..بعد از چند بوق جواب داد: -جانم دخترم؟ -سالم مامان خوبی؟ -سالم عزیزم..اره فداتشم تو خوبی؟..کجایین؟..رفتین عروسی؟ - - -ممنون مامان..االن امیر اینا اومدن دنبالمون داریم میریم..زنگ زدم بگم راحتی اونجا؟..اگه معذبی من نمیرم عروسی میام دنبالت میاییم خونه.. بهار وایستاد و با چشما گرد شده نگام کرد..شونه ای براش باال انداختم..مامان گفت: -نه مادر..من که اینجا احساس غریبی نمیکنم..ماشاال عجب خانواده خوبی هستن..یه جوری رفتار میکنن انگار صدساله منو میشناسن.. لبخند نشست رو لبام..خیالم راحت شد..با همون لبخند گفتم: -باشه مامان..ما دیگه بریم کاری نداری؟ -نه دخترم خوش بگذره..سالم برسون به نامزدت و برادرش..خداحافظ.. -مرسی قربونت برم..شماهم سالم برسون..خدانگهدار.. در خونه رو که باز کردیم دوتایی ایستاده بودن با هم حرف میزدن..نمیتونن دومین تو ماشین بمونن سریع پیاده میشن..من خیلی عادی سالم کردم..اما بهار از ذوق عروسی هی میپرید باال و خوشحالی میکرد..انگار این دختر هیچ موقع عروسی نرفته.. حاال واقعا هم خیلی وقته عروسی نرفتیم..امیرمحمد اومد بغلم کرد و دور خودش چرخوندم..دوست داشتم از ذوق تو هوا بودن جیغ بزنم اما این کارا از من بعید بود.. وقتی گذاشتم زمین مشتی زدم رو شونش و دستمو گذاشتم روسرم گفتم: -وای امیرمحمد..سرم داره گیج میره..این چه کاریه میکنی تو.. با خنده گفت: -خوب دیگه اینم یه جور احوال پرسیه..باید بهش عادت کنی..حاال بیا بریم بشین تو ماشین خوب میشی.. منو نشوند تو ماشین..امیرعلی سرشو تکون داد یعنی سالم منم مثل خودش جوابشو دادم..امیرمحمد رفت سمت بهار که هنوز از ذوق داشت ورجه وروجه میکرد..دستشو گذاشت رو شونش و گفت: - - -بهار خانوم یه دقیقه اروم بگیر..ای بابا نمیزاره یه سالمی بهش بکنیم حالشو بپرسیم..اینقدر پریدی تو هوا که من دارم هرچی خوردم پس میزنم تو چه جوری حالت خوبه.. امیرعلی با تشر گفت: -امیرمحمد دیر شد.. امیرمحمد چشماشو گرد کرد و گفت: -اوه اوه..این یعنی کاری به خواهرزنش نداشته باشم.. قیافه مظلومی به خودش گرفت و گفت: -هیشکی منو دوست نداره.. هممون زدیم زیر خنده..اومدن نشستن تو ماشین و امیرعلی هم راه افتاد..ادرسی که نگین برام فرستاده بود رو برا امیرعلی خوندم..یکی از باغهایی بود که ماهم برا عروسیمون رفتیم دیدیم..اما چون یکم کوچیک بود انتخابش نکردیم.. وقتی اسم باغو گفتم امیرمحمد برگشت عقب و گفت: -ا این همون باغی نیست که برا شماهم رفتیم دیدیم؟ سرمو تکون دادم و گفتم: -اره همونی که یکم کوچیک بود.. صاف نشست و دیگه چیزی نگفت..هممون تو فکره عروسی بودیم که نه کسی رو میشناختیم نه میدونستیم چه خبره..امیرعلی تو راه یه دست گل بزرگ و قشنگ هم گرفت که دست خالی نباشیم.. هرچند هدیه گرفته بودیم اما بازم دست خالی نمیشد بریم..وقتی رسیدیم کلی ماشین جلو باغ پارک بود..انگار مهمونا اومده بودن..امیر ماشینو پارک کرد و هممون پیاده شدیم.. تایی باهم راه افتادیم سمت باغ..عروسیشون مختلط بود.. برا این مختلطی امیرمحمد کلی ذوق کرد..البته نه برای اینکه دخترا باهاشونن..نه..برا اینکه کناره ما باشه..به قول خودش نمیخواد اینجا که کسی رو نمیشناسیم تنها باشیم..منو بهار رفتیم تو - - یه اتاقی که همون جلو باغ بود..مانتو و شالمونو دراوردیم..دستمو بردم زیر موهام محکم تکونشون دادم..پیچیده بودن تو هم..بهار هم رژلبشو پررنگ کرد و رفتیم بیرون..پسرا همونجا منتظرمون وایستاده بودن..با تعجب گفتم: -چرا نرفتین بشینین؟ امیرعلی با اخما درهم گفت: -باهم میریم.. بعدم راه افتاد..این دیگه چش شد..نگاهی به امیرمحمد کردم که شونه ای باال انداخت..اصال به من چه..منم پشت سرش راه افتادم بهار وامیرمحمد هم اومدن.. -امیرمحمد دسته گل رو چیکار کردی؟ -دادم به مستخدم بزاره کناره سفره عقدشون.. سرمو تکون دادم..دور یه میز نشستیم و مشغول دید زدن بقیه شدیم..نگین و مهران نیومده بودن هنوز..خیلی مهمون دعوت کرده بودن..جز یکی دوتا از دخترا که یکم باز بود لباسشون بقیه تقریبا پوشیده و خیلی شیک لباس پوشیده بودن..معلوم بود خانواده محترمی بودن..اما بازم باید بیشتر بشناسم..حاال تا اخر عروسی ببینیم چی پیش میاد..امیرمحمد دستمو گرفت و گفت: -به چی فکر میکنی؟.. بهار و امیرعلی هم نگاشون اومد رو من..وقتی حواسم جمع شد دیدم اخمامو بدجور کشیدم توهم و دارم به بقیه نگاه میکنم..اخمامو یکم باز کردم و گفتم: -به نظر خانواده خوبی میان.. امیرمحمد گفت: -اره..اما باید صبر کنی فعال.. -اره تا اخر عروسی باید ببینیم چی پیش میاد..امشب ادرس خونشونو میگیرم ازش فردا هم یکیو میفرستم تحقیق تا کامال خیالم راحت شه.. -هرکیو بخواهی استخدام کنی اول تحقیق میکنی؟.. - - به امیرعلی که این سوالو پرسیده بود نگاه کردم و گفتم: -اره..هم اونایی که استخدام میکنم هم اونایی که باهاشون قرارداد میبندم..اما من پرسنلم کامله..دیگه کسیو استخدام نمیکنم..نگینم دیدم دنباله کاره و شوهرش نمیزاره هرجایی کار کنه گفتم یکم پارتی بازی کنم.. خندیدیم و دیگه حرفی نزدیم..صدا دست و جیغ یه دفعه بلند شد..حتما نگین اینا اومدن..با لبخند داشتم به ورودی نگاه میکردم که دیدم اره اومدن..نگین مثله فرشته ها شده بود..تو اون لباس سفید خیلی قشنگ شده بود.. مهران هم کت شلوار سفیدی که پوشیده بود با پوست گندمیش تضاد قشنگی درست کرده بود..اونم خیلی صورتش مردونه شده بود مخصوصا با ته ریشی که گذاشته بود..برق خوشحالی تو چشما دوتاشون از این فاصله هم مشخص بود..نگین دستشو دور بازو مهران حلقه کرده بود و با شادی میرفتن سر هرمیز از اینکه تو جشنشون شرکت کردن تشکر میکردن.. داشتن نزدیک ما میشدن که چهارنفرمون بلند شدیم وایستادیم..وقتی رسیدن به میز ما باورشون نمیشد اومده باشیم..نگین دست مهران رو ول کرد و پرید بغل من..با ذوق گفت: -وای باران اومدین..اصال فکر نمیکردم بیایین..نمیدونی چقدر خوشحال شدم..باور کن اگه نمیومدی عروسیت نمیومدم.. دستشو فشردم و گفتم: -گفتم که بتونم حتما میام عزیزم االنم باید عروسیم جبران کنین..امیدوارم خوشبخت شین.. -شما دعوت کنین ما حتما میاییم..مرسی عزیزم همچنین.. با بهار هم دست داد و بهار با شوخی و خنده گفت خوشبخت شی امیدوارم..وقتی رسید به امیرمحمد برگشت به من نگاه کرد..لبخندی زدم و گفتم: -ایشون امیرمحمد داداش امیرعلی هستن.. به گرمی باهاش احوال پرسی کردن..منو بهار هم با مهران دست دادیم و ارزوی خوشبختی کردیم براشون..پسرا هم که بهشون تبریک گفتن رفتن تا از بقیه مهمونا تشکر کنن..نشستیم دوباره که امیرمحمد گفت: - - -نه خوشم اومد ازشون.. با لبخند سرمو تکون دادم..پیش خودم نگینو استخدام کرده بودم دیگه..وقتی صدا اهنگ بلند شد بهار هی رو صندلیش وول میخورد..فهمیدم میخواد برقصه..با لبخند بهش گفتم: -تو که هیچ موقع نمیتونی طاقت بیاری چیشده االن میخ شدی رو صندلی نمیری برقصی؟ نگاهی به اطرافش کرد و گفت: -اخه زشته.. -زشت نیست عزیزدلم..بلندشو برو قربونت برم.. با دودلی گفت: -خوب تو هم بیا بریم؟.. -حاال االن برو یه دورم من باهات میام..االن واقعا حسشو ندارم که بخوام برقصم.. سرشو تکون داد ونگاهی به امیرمحمد کرد بلند شد..بهار خواست بره وسط که صدا امیرمحمد اومد: -بهار باهات بیام؟ بهار برگشت سمتش و گفت: -اگه خودت دوست داری بیا.. امیرمحمد سرشو تکون داد وبلند شد..رفت کنار بهار لبخندی زد دستشو گرفت و رفتن وسط..یه اهنگ شاد پخش میشد..بهار و امیرمحمد که رفتن امیرعلی نگاهی بهم انداخت..فکر کرد شاید دلم بخواد برقصم..خم شد رو میز و گفت: -نمیخواهی تو هم برقصی؟ بهش نگاه کردم و گفتم: -نه حوصلشو ندارم..شاید بعد رفتم برا اینکه نگین ناراحت نشه.. - - سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت..اونم مثله من نگاشو دوخت به جمعیتی که وسط میرقصیدن..یکم که گذشت امیر که معلوم بود حوصلش سر رفته گفت: -نگینو استخدام میکنی؟.. سرمو تکون دادم و گفتم: -احتماال اره تا ببینم تحقیقات چی میشه..االن درصد استخدامه.. سرشو تکون داد و خیلی روراست گفت: -من که چیزه بدی تو این عروسی ندیدم تا االن.. نگاهی به دور و اطرافم انداختم و گفتم: -منم چیزه بدی ندیدم..نمیدونم مهران چیکاره اس..شغلش چیه.. -همون روز تو ازمایشگاه به من گفت چیکاره اس.. با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: -پس چرا نگفتی تا االن؟ -خوب تو نپرسیدی..نمیدونستم میخواهی بدونی.. -خوب االن بگو دیگه.. دستاشو تو هم قفل کرد و خم شد رو میز طرفم گفت: -لیسانس برق داره اما کاری که باب میلش باشه پیدا نکرده..همین یدونه پسره باباش حجره فرش فروشی داره که کال زده به نام مهران..وضع مالیش خیلی خوبه..برا همین به نگین میگه نیاز نیست کار کنی..اما نگین برا اینکه سرگرم باشه میخواد کار کنه برا پولش نیست.. سرمو تکون دادم و رفتم تو فکر..یکم فکر کردم بعد گفتم: -امیر به نظرت کسی که پول براش مهم نباشه میتونه خوب کار کنه؟..چون کسایی که به پول احتیاج دارن خوب کارشونو انجام میدن..اما کسایی که پول براشون مهم نباشه برا سرگرمی میان و شاید چند روز بیان حوصلشون سر بره و خسته بشن..اینطور نیست؟ - - تو چشماش معلوم بود از این همه محافظه کاریم تعجب کرده: -حرفات درسته..اما اینو هم در نظر بگیر یکی که به رشته و شغلش عالقه داشته باشه از جون و دل کار میکنه.. -اره راست میگی..باید ببینم نگین به حسابداری عالقه داره یا نه.. سرشو تکون داد و گفت: -اره بپرس ازش.. -امشب که نمیشه..شب عروسیش برم ازش بپرسم تو به رشته ای خوندی عالقه داری؟..بیچاره کپ میکنه..بعدم تو ذهنش میگه دختره دیوونه اس.. خنده ای کرد و دیگه چیزی نگفت..بهار و امیرمحمد هم اومدن..هیچکدوم هیچی نمیگفتیم..انگار هرکدوممون تو فکرا خودمون غرق بودیم..چشم دوخته بودیم به جمعیت رقصنده و تو فکر غوطه ور بودیم.. با صدا بلند و شاده نگین هممون با تکون شدیدی از فکر اومدیم بیرون..هاج و واج نگاهی بهم انداختیم و وقتی فهمیدیم چی شده زدیم زیر خنده..بهار و امیرمحمد بلند و از ته دل میخندیدن..من اروم و ریزریز میخندیدم..امیرعلی زیاد بلند نه اما صدا خندش میومد..بخاطره بلندی صدا امیرمحمد و بهار چندتا میز نزدیکمون برگشته بودن و با تعجب نگامون میکردن..نگین زد سر شونه م و گفت: -به چی میخندین.. خنده اروممو جمع کردم و فقط لبخندی گذاشتم رو لبام و گفتم: -دختر خوب!..اینجوری تو اومدی جیغ و داد کردی ما نزدیک بود سکته بزنیم..هممون تو فکر بودیم..یهو جیغ زدی ترسیدیم خوب.. نگین بلند خندید و گفت: -وای اگه میفهمیدم زودتر میومدم.. بهار صورتشو جمع کرد و گفت: - - -ایششش!..چه خوشش اومده.. نگین دوباره خندید و گفت: -چرا خوشم نیاد.. به بحثشون خاتمه دادم و گفتم: -خوب نگین جان چیشده اومدی اینجا.. -اخ!..دیدی داشت یادم میرفت..شماها فکراتونو اوردین عروسی من؟؟..خوبه اسمش عروسیه..بلند شین ببینم..بلند شین بیایین وسط برقصین..منو مهرانم میاییم پیشتون.. وقتی دید هیچکدوم قصد بلند شدن نداریم صداشو برد باال و گفت: -د یاال..مگه با شما نیستم؟ نگاهی به نگین انداختیم وقتی صورت جدیشو دیدیم فهمیدیم راهه فراری نداریم..پس بلند شدیم..اونم رفت سمت مهران تا با خودش بیارش..همین که رفتیم وسط دی جی بلند گفت: -اقا داماد این اهنگو درخواست کردن..تقدیمش میکنه به عروس داماده بعدیمون که چندروز دیگه عروسیشونه.. چهارتایی برگشتیم سمت دی جی که دستشو گرفته بود سمت منو امیرعلی..مهران با نیش باز کنارش وایستاده..وقتی نگاهه مارو دید با همون نیش بازش برامون دست تکون داد و رفت سمت نگین که داشت صداش میکرد.. چندنفری که نزدیکمون بودن شروع کردن به تبریک گفتن..منو امیرعلی هم با تواضع تشکر میکردیم ازشون..وقتی دی جی شروع کرد به زدن اهنگ خیلی تعجب کردم..چون فقط اهنگ بود..یه اهنگ بی کالمه اروم و الیت..همه دو به دو شدن..فقط ما چهارنفر سیخ وایستاده بودیم نمیدونستیم چیکار کنیم.. وقتی نگینو دیدیم داره میاد طرفمون..امیرمحمد از ترسه جیغ و داد کردن نگین سریع دسته بهارو گرفت و بردش وسط..از کارش لبخند نشست رو لبا منو امیرعلی..نگین که رسید بهمون گفت: - - -پس چرا وایستادین بیایین دیگه.. خیلی کالفه بودم..نمیخواستم زیاد به امیرعلی نزدیک بشم برام سخت بود..اما ما قرارمون این بوده که جلو بقیه نشون ندیم همدیگه رو نمیخواهیم..امیر دستمو گرفت و کشید وسط پیست رقص..نباید تو این موقعیت گیر میکردم.. نگین خدا بگم چیکارت کنه..اون بنده خدا که از چیزی خبر نداره االن فکر میکنه بهترین کارو در حق ما کرده..سیخ جلوش وایستاده بودم نمیدونستم چیکار کنم..خیلی وقته همپایه رقص هیچ پسری نشدم..امیر وقتی دید هیچ حرکتی نمیکنم خودش دست به کار شد.. دستاشو پیچید دور کمرم..تمام بدنم لرزید..عرق سردی روی کمرم و پیشونیم نشست..نمیدونستم چیکار کنم..واقعا برام سخت بود خیلی سخت..دیگه نمیتونستم وابسته بشم..نمیخواستم بشم..نمیخواستم دوباره گذشته تکرار بشه..اومدم خودمو بکشم کنار اما امیر فهمید محکم گرفتم.. چشمامو رو هم فشار دادم..سرمو اوردم باال و با عجز نگاش کردم تا بزاره برم..اما اصال اهمیت نداد رقصشو ادامه داد..منم از مجبوری همراهیش کردم..یکم که گذشت سرشو اورد پایین کناره گوشم و گفت: -ببین خانوم کوچولو!..ما قرارمون چی بود؟..قرارمون این بود هیچکس نفهمه منو تو چه قراری باهم گذاشتیم..باید بقیه فکر کنن خیلی همدیگه رو دوست داریم..پس مراقب رفتارت باش..رو خودت کار کن تا اینجوری عکس العمل نشون ندی..حوصله دردسر ندارم.. یکبار میگم برا همیشه دیگه تکرار نمیکنم..اگر بخاطره رفتارت کسی به رابطه ما شک کنه مطمئن باش همینقدر اروم و خونسرد نمیمونم..روشنه؟.. اخمام بدجور رفته بودن توهم..با چه جراتی منو تهدید میکنه..سرمو اوردم باال و با پوزخند گفتم: -منم یکبار میگم برا همیشه..پس خوب گوش بده..اولین بار و اخرین بار بود منو تهدید کردی..امیرعلی ساالری یکبار دیگه منو تهدید کنی روزگارتو سیاه میکنم..هنوز کسی جرات همچین کاری رو نداشته..این یکبارو نادیده میگیرم..امیدوارم تکرار نشه چون برات بد میشه.. پوزخندمو عمیق تر کردم و گفتم: -روشنه؟ - - اخماش رفته بود توهم..قیافش خیلی ترسناک شده بود..اما من یکی نمیترسیدم..تا اومد دهنشو باز کنه جوابمو بده اهنگ تموم شد..کف دستمو گذاشتم رو سینش هولش دادم و با پوزخند عقب گرد کردم و رفتم سمت میزمون..وقتی داشتم مینشستم رو صندلی بهار و امیرمحمد هم اومدن..اخما منو امیرعلی بدجور توهم بود..امیرمحمد نگاهی بهمون انداخت و گفت: -چیشده؟..باز زدین تو برجک هم؟ بهار هم با نگرانی داشت نگامون میکرد..امیرعلی اخماشو غلیظ تر کرد و اول به من بعد به امیرمحمد نگاه کرد و گفت: -خفه.. امیرمحمد چشماش گرد شد و گفت: -خودت خفه..االغ یکم ادب نداره.. امیرعلی بهش نگاه کرد و با تمسخر گفت: -قربونت!..همین که تو با ادبی کافیه.. امیرمحمد با لبخند نگاش کرد و گفت: -پس چی..همینجور ادب از هیکلم میریزه..یه خوردشو بردار شاید بهتر شدی.. -ممنون آق داداش..نگهشون دار برا خودت به کارت میاد.. امیرمحمد با همون لحن قبلیش گفت: -باشه داداش!..دیگه اصرار نمیکنم..من بهت گفتم تو نخواستی.. -ممنون از دست و دلبازیت.. -چیکار کنم دیگه یدونه داداش که بیشتر ندارم.. امیرعلی نگاهه مسخره ای به امیرمحمد انداخت و دیگه جوابشو نداد..جو خیلی سنگین گذشت بهار تا جو عوض شه که همون موقع ن بود..امیرمحمد شروع کرد به سر به سر دی جی گفت: - - -از تمام مهمانان عزیز دعوت میشه برا صرف شام.. امیرمحمد و بهار بلند شدن اما منو و امیرعلی از جامون تکون نخوردیم..امیرمحمد خنده بلندی کرد که هممون با تعجب نگاش کردیم..خندش که تموم شد گفت: -با شکما خودتونم قهرین؟ لبخندی زدم و بلند شدم..امیرعلی هم با اخم بلند شد.. تایی رفتیم سمت میزی که غذاها روشسرو شده بودن..وقتی هرچی میخواستیم برداشتیم برگشتیم نشستیم رو میزمون و شروع کردیم به خوردن..وقتی شاممونو خوردیم بلند شدیم بریم دیگه.. هر چهار نفرمون رفتیم پیش نگین و مهران..روزی که رفته بودیم برا بقیه خریدامون یه سکه هم برا نگین اینا گرفته بودیم..وقتی رسیدیم بهشون دوباره تبریک گفتیم و سکه رو از کیف دستیم برداشتم گرفتم سمت نگین و گفتم: -ناقابله عزیزم.. نگین جعبه کوچیک سکه رو ازم گرفت و گفت: -عزیزم چرا زحمت کشیدی نیاز نبود.. لبخندی زدم و گفتم: -چیزه قابل داری نیست خانمی.. دوباره برا عروسیمون دعوتشون کردم و گفتم حتما باید بیایین..اونا هم قول دادن حتما میان..بچه ها هم تبریک گفتن..خدافظی کردیم ازشون و رفتیم سمت اتاقی که پالتومونو گذاشته بودیم داخلش..با بهار پالتو و شالمونو پوشیدیم و رفتیم سمت ماشین امیرعلی.. سوار شدیم راه افتادیم سمت خونه ما..وقتی مارو رسوندن ازشون خدافظی کردیم و رفتیم داخل..مامان اومده بود خونه خوابیده بود..ساعت بود.. به بهار شب بخیر گفتم بوسیدمش و رفتم تو اتاقم..لباس خوابی برداشتم پوشیدم رفتم تو دستشویی اتاقم..مسواک زدم..ارایش رو صورتمو پاک کردم برگشتم تو اتاقم و خوابیدم.... - - با صدای زنگ ساعت بیدار شدم..بلند شدم با چشمایه بسته نشستم رو تختم..موهامو با دستم یکم مرتب کردم و بلند شدم..مسواک زدم صورتمو شستم اومدم بیرون..رفتم سر کمدم یه مانتو شکالتی و شلوار قهوه ای سوخته و مقنعه قهوه ای پوشیدم که رنگ چشمامو روشن تر نشون میداد..کفشها اسپرت قهوه ای هم پوشیدم با کت اسپرت تنگ شکالتی رنگمو.. وقتی خودمو تو ایینه دیدم خندم گرفت..شده بودم یه شکالت کاکائویی.. یه رژگونه کالباسی با یه برق لب زدم تا یکم صورتم رنگ بگیره..گوشیمو گذاشتم تو کیفم و سوییچ ماشینمو برداشتم رفتم بیرون..از پله ها که پایین رفتم صدا مامانو شنیدم: -بهار مادر برو خواهرتو بیدار کن دیرش میشه.. -مامان باران خواب نمیمونه!..حاال یه روز شاید اون بخواد استراحت کنه شما نمیزاری؟..به زور میخواهی بفرستیش بره..دیشب تا دیروقت عروسی بودیم خسته اس.. -باشه دخترم..گفتم یه وقت ناراحت نشه بیدارش نکردیم.. رفتم تو اشپزخونه و گفتم: -سالم!..صبح عالی متعالی..خوش میگذره غیبت میکنین؟.. بعد یه چشمک هم بهشون زدم..بهار خندید اما مامان گفت: -سالم نه مادر غیبت کجا بود..داشتم میگفتم بیام بیدارت کنم بهار گفت شاید بخواهی استراحت کنی نری.. سرمو انداختم باال و گفتم: -خسته نیستم که بخوام استراحت کنم.. نشستم پشت میز چندتا لقمه کره عسل خوردم..یه لیوان اب پرتقالم یه نفس سر کشیدم و بلند شدم..مامانو بوسیدم..بهارم بوسیدم و گفتم: -من دیگه برم!..خدانگهدارتون.. مامان: -برو دخترم..خدا به همرات..اروم رانندگی کن.. - - -به روی چشم مامان خانوم..بای!.. بهار بلند شد همینجور که از اشپزخونه میومد باهام بیرون گفت: -مواظب خودت باش خواهری!..بای.. -فداتشم عزیزم..تو هم مواظب خودت باش..زود اماده شو حرکت کن دیرت نشه..خدانگهدارت.. سرشو تکون داد و چشمی گفت..رفتم بیرون سوار ماشین شدم و راه افتادم..وقتی رسیدم ماشینو پارک کردم و رفتم سمت ساختمان..جواب خانوم سماواتی رو دادم و رفتم نشستم تو دفترم..یه اس به نگین دادم ادرس خونشونو بگیرم: "سالم نگین جان!..خوبی؟!..ادرس خونتونو برام بفرست میخوام کارت عروسیمو بیارم برات..مرسی.." این بهترین بهونه بود تا ادرسو بگیرم ازش..داشتم میزمو تمیز میکردم که صدا اس گوشیم بلند شد..نگین بود: "سالم باران خانوم..فدات تو خوبی؟!..نیاز به کارت نیست ما همینجوری هم میاییم.." اخرشم شکلک خنده گذاشته بود..لبخندی زدم و دوباره براش نوشتم: "ادرس بده دختر..شاید بخوام مامانت اینا هم دعوت کنم..باید کارت بدم دیگه زشته.." یکم بعد ادرس خونشونو برام فرستاد..با خنده نوشتم: "افرین دختر گل..همون اول ادرسو میفرستادی اینقدرم چونه نمیزدی..مزاحمت نمیشم..خدانگهدارت.." اونم جواب دادم: "اخه نمیخواستم تو زحمت بیوفتی اجی..بازم مرسی..روز عروسیت میبینمت..بای.." شماره مورد نظرو گرفتم..گوشیو گذاشتم کناره گوشم..بعد از چندتا بوق جواب داد: -به به!..سالم خانوم راد.. - - پوفی کشیدم..بی حوصله گفتم: -سالم میالد..یه کاری برات دارم.. صداش جدی شد و گفت: -بفرما..در خدمتم.. -یه ادرس بهت میدم..میری اونجا قشنگ برام تحقیق میکنی..خودت که دیگه میدونی چیا باید بپرسی..حواست باشه به همه چی..اوکی؟.. -باشه..ادرسو برام بفرستین..تا شب خبرشو بهتون میدم.. -خودت میدونی که همه تحقیقامو میسپرم به تو..این یعنی بهت اعتماد دارم..پس این یکیم مثه بقیه کارتو خوب انجام بده.. -چشم.. -منتظر خبرت هستم..فعال.. -خداحافظ.. گوشیو قطع کردم ادرسو براش اس کردم..میالد پسره ابدارچیه کارخونه اس..کارشو خوب بلده..تا االن که اعتماد منو جلب کرده..تقریبا از وقتی اومدم تو کارخونه میالد تمام این کارهارو برام انجام میده.. مش رحیم ابدارچی خیلی مرده مومن و با ایمانیه..تنها کسیه که همیشه و در همه حال براش احترام زیادی قائلم..وقتی فهمید به یه همچین کسی نیاز دارم پسرشو بهم معرفی کرد..منم رو حساب اعتمادم به مش رحیم پسرشو قبول کردم..الحق که خوب تونست اعتمادمو جلب کنه.. سالشه دانشجو رشته مکانیک..خیلی هم احترام میزاره..به جایه این کارایی برام میکنه بهش مثله یه کارمند حقوق میدم و یه سفید هم برا اینکه کارش راحت باشه براش گرفتم..واقعا قدر خوبی رو میدونه..خیلی هم چشم پاکه.. پسری که زیر دست مش رحیم بزرگ بشه همینجوری هم باید باشه..وقتی باهات حرف میزنه تو چشمات نگاه نمیکنه سرشو میندازه پایین..خالصه باهاش راحتم هرکار بگم برام انجام میده..جز - - اون دسته پسرایی هسته که امتحان پاکیشو پس داده و قبولش دارم..میدونم از جانبش خطر وابستگی نیست..بیشتر وقتها بهم میگه ابجی و امیدوارم تا اخرم همینو بگه چون خیلی بهش نیاز دارم نمیخوام باعث بشه عذرشو بخوام.. از نظر قیافه هم هر دختری ارزوشه میالد یه نگاه بهش بندازه..قد بلند و کشیده ای داره..چشما ابی روشن..بینی قلمی کشیده..لبا نازک و کوچیک..موهاشم بور و کوتاه..پوستشم مثل برف سفیده..خوشگل و خوشتیپه..خیلی هم مغروره.. از فکره میالد اومدم بیرون و مشغوله کارام شدم..ساعت مش رحیم برام ناهار اورد خوردم..دوباره ادامه کارامو انجام دادم..ساعت کیفمو برداشتم و رفتم بیرون..خانوم سماواتی هم داشت جمع میکرد که بره.. ازش خدافظی کردم و رفتم سمت ماشینم..سوار شدم راه افتادم..سر راه جلو یه فروشگاه وایستادم تا برا خونه خرید کنم..هرچی که به نظرم الزم بود خریدم..برا بهار هم چیپس و پفک گرفتم چون دوست داشت..با کمک شاگرد فروشگاه پالستیکا خریدو گذاشتم تو صندوق عقب..یه ده هزارتومنی بهش دادم و حرکت کردم.. وقتی رفتم تو خونه با دیدن ماشینی که پارک بود تو پارکینگ ابروهام پرید باال و نگاهم رنگ تعجب گرفت..با همون تعجب پیاده شدم و بلند بهارو صدا زدم: -بهــــــــــار؟!.. بهار سریع اومد تو تراس و گفت: -سالم ابجی!..جانم؟.. -سالم عزیزم!..من خرید کردم بیا ببریم داخل تنها نمیتونم.. -چشم!.. اومد پیشم همینجور که چندتا پالستیک میدادم دستش گفتم: -این اینجا چیکار میکنه؟.. -همشون اومدن..میخوان برا عروسی هماهنگ کنن تا همه چی خوب باشه.. - - اخمامو کشیدم تو هم و گفتم: -نیاز به این کارا نیست!.. بهار شونه هاشو انداخت باال و گفت: -نمیدونم واال.. نصف کمتره خریدارو دادم دست بهار بقیشونو خودم برداشتم..گذاشتمشون رو زمین صندوق عقبو بستم دوباره برداشتمشون راه افتادیم با بهار سمت خونه..وقتی رفتیم تو همه سرها چرخید سمت ما..بهشون نگاه کردم که همشون لبخند میزدن جز امیرعلی..لبخند خسته ای به چهره ها مهربون عمو و خاله زدم و سالم کردم: -سالم..خوبین؟..خیلی خوش اومدین..من االن میام خریدارو بزارم اشپزخونه و لباسمو عوض کنم.. با مهربونی جوابمو دادن..امیرمحمد سریع از جاش پرید اومد سمتم..بهار رفته بود تو اشپزخونه..خریدارو از دستم گرفت لپمو بوسید و گفت: -مگه من مردم تو این همه بار سنگین برداری..بده خودم میبرم ابجی.. لبخندی بهش زدم و خریدارو دادم دستش و رو به جمع گفتم: -من برم لباسمو عوض کنم بیام.. بعد به امیرمحمد که حیرون با خریدا وایستاده بود گفتم: -اشپزخونه اونجاس..ممنون ببرشون همونجا.. سرشو تکون داد و رفت..منم رفتم سمت پله ها..وقتی رسیدم تو اتاقم با حسرت نگاهی به تخت خوابم انداختم..خیلی خوابم میومد..دوست داشتم االن راحت با همین لباسا میخوابیدم...شلوار جین کوتاهی پوشیدم که تا باال مچ پام بود..تیشرت قرمز استین کوتاهی هم پوشیدم..با یه کلیپس موها بلندمو جمع کردم باال سرم.. - - تو دستشویی ابی به صورتم زدم..گوشیمو برداشتم و رفتم پایین..وقتی بهشون رسیدم رفتم پیش خاله صورتشو بوسیدم..مامانمم بوسیدم..عمو رو هم یه بوس کردم و همونجا کنارش نشستم.. امیرمحمد و امیرعلی پیش هم نشسته بودن..خاله و مامان با هم حرف میزدن.. منو عمو هم شروع کردیم باهم حرف زدن..درباره کار و بازارو اینجور چیزا..شده بودم مثله مردا همش درباره کار حرف میزدم..عمو هم فهمیده بود به این چیزا عالقه دارم برا همین همش در این مورد باهام حرف میزد..کال احساسات دخترونه تو من ُمرده..واقعا دیگه سک دارم احساسی داشته باشم یا نه!.... مثل اینکه مامان برا شام نگهشون داشته بود..عمو یه قلوپ از چاییشو خورد و گفت: -دخترم از سینایی چه خبر؟.. -من فقط قرارداد هارو باهاشون میبندم..بقیه کارا با معاون کارخونه اس..از اون روزی قرارداد بستم باهاش دیگه ندیدمش.. عمو سرشو تکون داد و چیزی نگفت..ساعت بود و هنوز همه داشتیم باهم حرف میزدیم و میوه میخوردیم که گوشیم زنگ خورد..از رو میز جلوم برش داشتم..میالد بود..مثله همیشه به قولی داد عمل کرد..لبخندی زدم و شصتمو کشیدم رو صفحه گوشیم و گوشیو گذاشتم کناره گوشیم: -سالم میالد..گوشی دستت باشه.. بلند شدم و رو به بقیه گفتم: -با اجازه..االن برمیگردم.. همه سرشونو تکون دادن..فقط امیرمحمد با کنجکاوی نگام میکرد و امیرعلی هم با اخم..رفتم تو اون یکی سالن و دوباره گوشیو گذاشتم کناره گوشم: -الو میالد؟.. -سالم ابجی!.. -خوبی؟..چیکار کردی؟.. - - -ممنون..رفتم به اون ادرسی که داده بودین..این خانواده یه دختر و یه پسر دارن..دخترشون دیشب عروسیش بوده..همه ازشون تعریف میکردن..وضع مالی خیلی خوبی دارن..میگفتن خیلی ادما خوبی هستن..از همسایه هاشون پرسیدم همشون گفتن تا حاال هیچ بدی از این خانواده ندیدن..خالصه بگم ادما خیلی خوبی هستن..پدرشون شرکت واردات لوازم ارایشی داره..مادرشونم خانه داره..پسرشون سالشه دانشجو پزشکیه..دامادشونم انگار حجره فرش فروشی داره.. ساکت شد..لبخندی زدم وگفتم: -مرسی میالد..مثل همیشه عالی.. -وظیفم بود.. -خوب مزاحمت نمیشم.. -مراحمی ابجی..خداحافظ.. -خدانگهدارت.. گوشیو قطع کردم و با لبخند رفتم پیش بقیه..نشستم کناره عمو و شروع کردم به پوست گرفتن میوه ها تو بشقابم..خیلی با سلیقه تیکه تیکشون کردم و گرفتم سمت عمو و با لبخند و محبت گفتم: -بفرما عمو جون!.. -ممنون دخترم..خودت بخور.. -باهم میخوریم عمو..اینا زیاده برا دوتامون پوست گرفتم.. عمو یه تیکه سیب برداشت گذاشت دهنش..منم همینجور که بشقابو گرفته بودم بین خودمو عمو شروع کردم به خوردن..وقتی میوه هارو خوردیم بلند شدم بشقابارو جمع کردم بردم تو اشپزخونه..به اکرم خانوم گفتم: -اکرم خانوم شام اماده نشد؟.. -اماده اس دخترم االن میزو میچینم.. -ممنون!..کمک نمیخواهین؟.. - - -نه دخترم..برو پیش مهموناتون خودم اماده میکنم..کاری نیست.. سرمو تکون دادم و برگشتم پیش بقیه..امیرمحمد با دیدنم به کنارش اشاره کرد و گفت: -بیا پیشه من بشین!..بسه هرچقدر پیش پدرشوهرت بودی!.. عمو سریع گفت: -لعنت به ادم حسود.. هممون خندیدیم..رفتم پیش امیرمحمد نشستم..دوباره حس فضولیش گل کرده بود..با حالت خاله زنکی گفت: -ابجی میالد کی بود؟.. دوتا ابروم پرید باال..با بدجنسی نگاش کردم و گفتم: -اهان!..پس بگو اقا فضولیشون گل کرد که گفت بیام کنارش بشینم.. به شوخی اخمی کرد و گفت: -اصال به من میاد فضول باشم؟.. با همون ابروها باال رفته گفتم: -اره!..خیلی هم میاد.. به شوخی گفت: -ا لوس!..اصال نمیخوام بگی.. تک خنده ای کردم و گفتم: -لوس تویی که سریع مثله بچه ها قهر میکنی!..میالد یکی از کارمندامه.. چشمم افتاد به امیرعلی که اون طرف امیرمحمد نشسته بود و سرشو با گوشی تو دستش گرم کرده بود اما کامال معلوم بود که حواسش به مکالمه ما دوتاس..امیرمحمد دوباره با فضولی محسوسی گفت: -همه کارمنداتو به اسم کوچیک صدا میزنی؟.. - - -نه!..میالد فرق داره با بقیه..یه سریع کارا رو برام انجام میده..برا همین بهش اعتماد دارم و باهاش راحتم.. -چیکارایی؟.. -این دیگه یه رازه.. با چشما گرد شده نگام کرد و گفت: -نکنه کاره خالف میکنی.. زدم زیر خنده..همه نگاه ها با تعجب برگشت سمت من..بهار با چشما گرد شده نگام کرد و گفت: -چیشده خواهری؟!.. نگاهی به امیرمحمد انداختم و به بهار گفتم: -بیا اینجا.. بلند شد اومد رو دسته مبل کنارم نشست..بقیه با لبخند سرشونو تکون دادن و دوباره سرگرم حرف زدن درباره عروسی ما شدن..داشتن باهم هماهنگ میکردن..با لبخند همه چیو براش تعریف کردم..زد زیر خنده..بهار میالدو میشناخت و میدونست چه کارایی برام میکنه..حرف امیرمحمد واقعا خنده داشت..منی که پامو کج برنمیدارم حاال بیام کاره خالف انجام بدم..با خنده بهار دیگه صدا همه در اومد..عمو به شوخی اخم کرد و گفت: -خوب بگین ما هم بخندیم.. امیرمحمد: -مناسب سن شما نیست باباجان.. عمو با اخم گفت: -سن که مهم نیست..مهم دله،که من از همتون جوون ترم.. امیرمحمد ابرویی برا باباش باال انداخت و گفت: - - -راست میگی ساالری بزرگ..اما خوب اینو نمیتونیم بگیم بهتون شرمنده.. عمو سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت..امیرمحمد دوباره برگشت سمتمون و به بهار گفت: -بهار تو بگو میالد چیکارا میکنه؟..باران که نم پس نمیده.. بهار با پررویی گفت: -خوب وقتی نمیخواد بگه یعنی اینقدر فضولی نکن.. لبمو گزیدم تا صدا خندم بلند نشه..امیرمحمد یکم با چشما گرد شده نگاش کرد بعد گفت: -عجب رویی داری تو.. بهار اومد جواب بده که اکرم خانوم بلند گفت: -شام اماده اس!..بفرمایید!.. صدا تعارفات بلند شد و اجازه حرف زدن به بهار رو نداد..هممون بلند شدیم رفتیم سمت سالنی که میز ناهار خوری توش بود..با تعارفات منو مامان همه نشستن سر میز..منو بهار پیش هم نشستیم..امیرمحمد و امیرعلی هم جلومون بودن.. امیرمحمد همش شیطونی میکرد و مزه میپروند اما امیرعلی خیلی اروم و با حوصله شامشو میخورد..امیرمحمد هم وقتی دید کسی بهش توجه نمیکنه شروع کرد اروم غذاشو خورد..اکرم خانوم حسابی زحمت کشیده بود..چند مدل غذا درست کرده بود..وقتی شاممونو خوردیم همه رفتن تو سالن من موندم تا چایی بریزم ببرم.. وقتی به اکرم خانوم تو جمع کردن میز کمک کردم یه سینی چایی ریختم و رفتم تو سالن..به همه تعارف کردم خودمم یدونه برداشتم شروع کردم به خوردن..وقتی چاییمو خوردم امیرمحمد گفت: -باران جان؟!.. نگاش کردم و گفتم: -جانم؟!.. -میگم میشه اتاقتو ببینم؟.. - - یکم با تعجب نگاش کردم وقتی دیدم مشتاقه سرمو تکون دادم و بلند شدم..امیرمحمد هم بلند شد..بهار هم سریع بلند شد..سه تایی داشتیم میرفتیم سمت پله ها که بهار رفت پیش امیرعلی و گفت: -امیرعلی تو چرا نشستی بلند شو دیگه.. امیرعلی با تعجب گفت: -من چرا بیام؟.. بهار: -خوب اینجا حوصلت سر میره..بیا بریم دیگه.. امیرعلی نگاهی به من انداخت..فکر میکرد خوشم نمیاد بیاد باهامون..سنگینی نگاهه چندنفرو احساس کردم..سرمو که برگردوندم دیدم همه دارن به من نگاه میکنن..فهمیدم باید نقش بازی کنم..با لبخند گفتم: -اره امیر پاشو بیا دیگه..اونجا تنها میشینی چیکار..نباید که تعارف کنیم بهت اینجا دیگه خونه خودته.. انگار منتظر بود فقط من بگم..سریع سرشو تکون داد و بلند شد که باعث شد امیرمحمد ریز ریز بخنده و بگه: -چه حرف گوش کن شده.. لبخندی زدم و وقتی امیر و بهار بهمون رسیدن چهارتایی رفتیم از پله ها باال..در اتاقمو باز کردم عقب وایستادم و گفتم: -بفرمایید.. امیرعلی رفت تو اتاقم..بهار هم پشت سرش رفت داخل که امیرمحمد بازوشو گرفت کشیدش عقب و گفت: -روزی هزار بار این اتاقو میبینی..حاال زودتر از همه میری داخل..مهمونی گفتن صاحب خونه ای گفتن..تو چرا هیچی نمیفهمی.. - - بهار با چشما گرد شده بهش نگاه کرد و خواست چیزی بگه که با هشدار و مهربونی گفتم: -بهار جان!.. همین بهار جان کافی بود تا بهار عقب وایسه و بزاره امیرمحمد بیاد داخل..امیرعلی رو کاناپه نشست و نگاشو دور و اطرافه اتاق چرخوند..امیرمحمد سوتی زد و گفت: -به به!..عجب تفاهمی.. منظورشو نفهمیدم..بهار ازش پرسید: -تفاهمه چی؟.. امیرعلی چشم غره ای بهش رفت تا ساکت بشه و چیزی نگه..اما اون اصال به چشم غره امیر اهمیت نداد با لبخند چشمکی به بهار زد و گفت: -اتاق امیرعلی هم کال سفید مشکیه.. بهار با خنده سرشو تکون داد..نشسته بودم رو تختم و بی تفاوت به امیرمحمد نگاه میکردم..خوب این موضوع به من ربطی نداشت..اتاقش هر رنگی هست باشه..به من چه!..وقتی امیرمحمد خوب همه جا اتاقو دید زد اجازه خروج داد..هممون باهم رفتیم پایین..وقتی رسیدیم پایین عمو و خاله بلند شدن و خاله گفت: -خوب بریم دیگه بچه ها.. بعد رو کرد به مامان و گفت: -ببخشید بهتون زحمت دادیم.. رفتیم پیششون..بهار رفت جلو خاله وایستاد و گفت: -ا خاله!..زوده هنوز..بمونین یکم دیگه.. بعد با قیافه مظلوم به خاله نگاه کرد..خاله خنده ای کرد دستشو گذاشت رو بازو بهار و گفت: -دخترم!..اردالن خوابش میاد..من که از خدامه پیش شما باشم.. - - بهار با مظلومی سرشو تکون داد و اومد عقب وایستاد..با کلی تعارف کردن و عذرخواهی باالخره خدافظی کردن رفتن..اینقدر خسته بودم که پلکام میوفتاد رو هم دوباره به زور بازشون میکردم..مامان و بهار حالمو که دیدن زدن زیر خنده..مامان میون خنده رو به بهار گفت: -این دختر داره بیهوش میشه!..تو هنوز میخواستی نگهشون داری.. بهار با خنده سرشو تکون داد و اومد زیر بغلمو گرفت..با تعجب نگاش کردم و گفتم: -وا بهار!..مگه خودم چمه که زیر بغلمو میگیری؟.. چشمکی زد و گفت: -میترسم نزدیک عروسیت بیوفتی بدبخت بشیم.. با حرص نگاش کردم و دستمو از تو دستش کشیدم بیرون..به مامان شب بخیر گفتیم و شونه به شونه هم از پله ها رفتیم باال..اتاق مامان همون طبقه پایین بود..طبقه باال که رسیدیم بهم شب بخیر گفتیم و رفتیم تو اتاقامون..لباس خوابمو پوشیدم و بعد از اینکه مسواک زدم تقریبا بیهوش شدم.. *** نگاهی به ساعتم انداختم و پامو بیشتر رو گاز فشار دادم..ماشین بهار صبح یخ کرده بود روشن نشد..بهارو رسوندم دانشگاه گفتم میام دنبالت..هرچی اصرار کرد که خودش یه دربست میگیره میره خونه راضی نشدم..االنم اینقدر کار رو سرم ریخته بود که یادم رفت باید برم دنبال بهار..همین که بهم زنگ زد تازه یادم اومد.. بهش گفتم دارم میام سریع راه افتادم..چون کارخونه بیرون شهره خیلی طول میکشه تا برسم به دانشگاهه بهار..با اخرین سرعتی میتونستم میروندم.. حس میکردم ماشین داره پرواز میکنه الستیکا رو زمین نبودن تو هوا میرفتن..باالخره رسیدم..بهار جلو دانشگاه وایستاده بود با یه پسره حرف میزد انگار کالفه بود..اول تعجب کردم اما بعد با عصبانیت پیاده شدم رفتم طرفشون..رسیدم پشت سر پسره و گفتم: -مشکلی پیش اومده؟.. بهار با شنیدن صدام انگار دنیارو بهش دادن با خوشحالی برگشت طرفم و گفت: - - -سالم ابجی!.. -سالم عزیزم.. نگامو دوختم به پسره اما رو به بهار گفتم: -بهار مشکلی پیش اومده؟.. پسره که فهمیده بود من خواهره بهارم درکمال ادب و احترام گفت: -سالم خانوم راد!..حال شما خوبه؟.. وقتی دیدم اینقدر با ادبه عصبانیتم کم شد..فهمیدم مزاحم نیست چون هم فامیلمو میدونست پس بهارو میشناخت..هم بهش نمیخورد مزاحم باشه..قد بلندی داشت و الغر و کشیده بود..یکم الغریش تو ذوق میزد..اما صورت قشنگی داشت چشما خاکستری و پوست سفید،بینی قلمی و لبا نازک..موضع خودمو حفظ کردم و با همون اخما گفتم: -سالم مرسی!.. بهار دستمو گرفت و رو به پسره گفت: -خوب اقای رضایی خدانگهدارتون.. پسره دستی تو موهاش کشید و گفت: -من منتظره جوابتون میمونم خانوم راد!..خداحافظ.. بعد برگشت سمت منو دستشو گذاشت رو سینش سرشو یکم خم کرد گفت: -از اشنایی باهاتون خیلی خوشحال شدم..به امید دیدار.. سرمو تکون دادم و ازش خدافظی کردم..با بهار رفتیم سمت ماشینم سوار که شدیم گفتم: -کی بود؟.. بهار تکیه داد به در ماشین و گفت: -همکالسیم بود..ازم خاستگاری کرد.. - - لبخندی زدم..خواهر کوچولوم چقدر بزرگ شده که براش خاستگار میاد..با لبخند و لذت بهش نگاه کردم و گفتم: -ک ی اینقدر بزرگ شدی که خاستگار واست میاد عزیزدلم.. با خجالت سرشو انداخت پایین..خنده بلندی کردم و ماشینو راه انداختم..قصد نداشتم دیگه برگردم کارخونه..از گوشه چشم به بهار نگاه کردم..عمیق تو فکر بود..دستشو گرفتم و همینجور که حواسم به رانندگیم بود گفتم: -نظرت دربارش چیه؟..به نظر پسر خوبی میومد.. سرشو برا تایید حرفم تکون داد و گفت: -اره پسره خیلی خوبیه..سرش تو درس و کتابشه..وقتی ازم خاستگاری کرد خیلی تعجب کردم..اخه فکرشو نمیکردم متین رضایی تو این خطا باشه.. به دستاش فشاری دادم و گفتم: -خوب نظرت چیه؟..میخواهی فکر کنی بهش؟.. چشم دوخت بهم و گفت: -هیچ احساسی بهش ندارم..دلم میخواد با عشق ازدواج کنم.. جوابمو داد..این حرفش یعنی نمیخوادش..با لبخند گفتم: -حق انتخاب با خودته..ما فقط میتونیم راهنماییت کنیم..اگه میدونی شاید بهش احساسی پیدا کنی دربارش فکر کن.. -اون تا امروز حتی به من نگاه هم نمیکرد..خیلی از پسرا دانشگاه ازم خاستگاری کردن و حتی درخواست دوستی دادن اما فکرشم نمیکرد متینی که سرش همش تو کتابشه،شاگرد اول دانشگاس و همه دخترا ارزوشونو یه نگاه بهشون بندازه ازم خاستگاری کنه.. با خنده گفتم: -اینجوری که تو میگی چشمش خواهر کوچولو منو فقط گرفته..حقم داره هیشکی نمیتونه از خوشگلی تو بگذره.. - - با لبخند خجولی گفت: -ا باران!.. ریز ریز خندیدم و دیگه چیزی نگفتم..گذاشتم خودش به نتیجه برسه..میدونستم به زودی میاد جوابشو بهم میگه..ضربه ای به فرمون زدم و گفتم: -خوب خواهری!..پایه ای بریم گشت و گزار؟.. با خوشحالی دستاشو کوبید بهم و گفت: -همه جوره پایه تم.. -خوب کجا بریم؟.. یه خورده فکر کرد و گفت: -اوممممم بریم خرید؟.. -چشم قربان!..شما امر بفرمایید.. خنده بلندی کرد و دستاشو دوباره کوبید بهم..رفتم سمت پاساژی که همیشه ازش خرید میکردیم..ماشینو تو پارکینگ پاساژ پارک کردیم و پیاده شدیم..چند روز دیگه عروسیم بود اما هیچ شوق و ذوقی تو خودم حس نمیکردم..کامال بی تفاوت بودم.. با بهار شونه به شونه هم تو پاساژ قدم میزدیم و اگه چیزی چشممونو میگرفت میرفتیم تو مغازه..بهار یه مانتو،یه شلوار،یه جفت کفش و چندتا شال و روسری خرید..منم دوتا مانتو و تا شال خریدم..یه روسری هم واسه مامان خریدم..هیچ جوره اونو فراموش نمیکردم..با دستا پر از پاساژ اومدیم بیرون.. خریدامونو گذاشتیم تو صندوق عقب ماشین و راه افتادیم..تصمیم داشتم تا شب بریم گردش بعد بریم دنبال مامان و شامو بیرون بخوریم..خیلی وقت بود تایی نرفتیم بیرون..وقتی به بهار گفتم خیلی خوشحال شد و از تصمیمم استقبال کرد.. گوشیمو برداشتم و شماره خونه رو گرفتم..بعد از چندتا بوق مامان جواب داد: -بفرمایید!.. - - -سالم مامان خوشگلم!.. -سالم باران جان!..تویی دخترم؟.. -اره مامانی!..چشمم روشن..پس میخواستی کی باشه؟..ای کلک منتظره کی بودی؟.. با حرص گفت: -حیا کن دختر!.. خنده بلندی کردم و گفتم: -فدا حرص خوردنت بشم مامان جونم!.. -خدانکنه دخترکم!.. -مامان به اکرم خانوم بگو شام درست نکنه!.. با کنجکاوی گفت: -چرا؟ با ذوق گفتم: -میخواهیم شام بیرون بخوریم.. -باشه دخترم!..نامزدتم میاد؟.. ای بابا!..این مادر ماهم همه جا میخواد این پسره رو بکشه دنبالمون..سعی کردم معمولی باشم و مامان متوجه حرص خوردنم نشه: -مامان میخواهیم خانوادگی بریم!.. -ا وا دختر!..امیرعلی هم دیگه جزیی از خانوادمونه!..از وقتی جواب مثبت بهش دادی شده پسرم دیگه.. چشمامو بستم تا یکم اروم بشم چیزی نگم که مامان دلخور بشه..یکم فحش زیر لب نثار امیرعلی کردم و گفتم: -مامان با اون یه بار دیگه میریم..فعال میخواهیم تایی باشیم.. - - -نه دختر نمیشه!..زنگ بزن نامزدتم بیاد!.. دیگه نتونستم اروم باشم..صدام یکم رفت باال: -مامان قرار نیست هرجا من میرم اونم دنباله خودم راه بندازم!.. بهار با نگرانی نگام کرد و عالمت داد وایسم با این حالم رانندگی نکنم..ماشینو کشیدم بغل که صدا مشکوکه مامانو شنیدم: -چرا؟!..تو االن دیگه باید همه جا با نامزدت باشی!..چندروز دیگه عروسیتونه..نکنه مشکلی دارین باهم؟!..قهر کردین؟!..دعواتون شده؟!.. یکریز سوال میپرسید نمیزاشت من جواب بدم..پریدم وسط حرفش و گفتم: -نه مامان!..فقط میخوام امشب تایی به یاد دوران قدیم باهم باشیم!.. -تو دیگه باید اون دورانو بزاری کنار!..االن همه جا باید با شوهرت باشی!..زنگ میزنی بهش میگی بیاد باهامون.. دیگه نتونستم اعصابمو کنترل کنم با تمسخر گفتم: -خودتون زنگ بزنین به پسرتون اگه خواستن تشریف بیارن من زنگ نمیزنم..بای مامان!.. اجازه ندادم مامان دیگه چیزی بگه سریع گوشیو قطع کردم..میدونستم ناراحتش کردم..میدونستم بی احترامیه گوشیو قطع کردم اما نمیخواستم امیرعلی رو همه جا دنبال خودم راه بندازم..اون هیچ حقی نداشت..من اونو شوهر خودم نمیدونستم..دسته گرم بهار نشست رو دستم بعد از اونم صدا نگرانشو شنیدم: -چی شده باران؟..مامان چی گفت؟.. برگشتم سمتش و عاصی گفتم: -میگه زنگ بزن نامزدتم بیاد!..اصال قرار نیست هرجا میخواهیم بریم این پسره هم باهامون باشه..میگم میخواهیم به یاد دوران قدیم باهم باشیم مامان خانوم میگه دیگه باید اون دورانو بزاری کنار..هیچ جوره نمیدونم باید چیکار کنم تا از دست این پسره راحت بشم.. دستمو فشار داد و گفت: - -اروم باش خواهری!..مامان که از چیزی خبر نداره!..میخواد دامادش همه جا باهاش باشه..میخواد مثال شمارو بهم نزدیک کنه!.. با عجز سرمو گذاشتم رو فرمون و گفتم: -نمیخوام بهار!..نمیخوام همه جا باهام باشه..بهار من هیچ شوق و ذوقی برا عروسیم ندارم..من اصال هیچ حسی ندارم بهش..وقتی کنارمه اعصابم خراب میشه!..بهار مامان فکر میکنه داره به من لطف میکنه اما نمیدونه داره بدترین بالرو سر پاره تنش میاره..مامان که همیشه خوشحالی مارو میخواست.. همیشه میخواست ما راحت باشیم..همیشه نظر ما براش مهم بود..پس چرا تو این تصمیم مهم داره مجبورم میکنه..شاید اگه اجباری نبود از امیر خوشم میومد اما حاال که دارن مجبورم میکنن باهاش ازدواج کنم ازش بدم میاد.. بهار مثل همیشه سنگ صبوری کرد برام..به حرفام گوش داد تا اروم شم..منم که دوتا گوش پیدا کرده بودم همه عقده ها دلمو خالی کردم: -هرموقع میبینمش حالم یه جوری میشه..به خدا دست خودم نیست..بهار مامان داره با زندگی من بد میکنه!..من هیچی کم نداشتم..اصال نیازی به شوهر نداشتم اما مامان مجبورم کرد ازدواج کنم..مجبورم کرد بله بدم.. امیرعلی ارزو هر دختریه شاید منم جایه دیگه باهاش اشنا میشدم ارزوم بود باهاش ازدواج کنم اما اینکاری مامان کرد فقط باعث نابودی من شد..تو نمیفهمی من چی میکشم اجی!.. نمیفهمی تو چه برزخی دارم دست و پا میزنم..اما هیچکس نیست نجاتم بده..هیچکس درکم نمیکنه..همه کمر همت بستن تا منو نابود کنن..کاش میمردم میرفتم پیش بابام..کاش بابا پارسام بود..کاش بابام پشتم بود..خیلی فشار رومه بهار..دارم درد بزرگی رو حمل میکنم..منم ادمم..منم یه دخترم.. منم مثله همه دخترا ظریفم..این جلد محکم بودنی که توش فرو رفتم هیچ چی از ظریفیم کم نمیکنه..از دختر بودنم کم نمیکنه..منی که همیشه ادعا میکردم هیچکس نمیتونه منو بشکنه حاال دارم اعتراف میکنم که به دسته عزیزترینم دارم میشکنم..دارم خورد میشم بهار.. - - ساکت شدم..حس کردم دلم اروم گرفته..حس کردم همه بارا از رو دوشم برداشته شد..سرمو از فرمون برداشتم به بهار نگاه کردم..لعنت به من..خودمو اروم کردم خواهرمو بی قرار..چشماش از اشک پر و خالی میشد..صورتش خیس از اشک شده بود..دستامو باز کردم کشیدمش تو بغلم..دستمو اروم کشیدم پشت کمرش و گفتم: -ببخش بهارم!..ببخش خواهرم!..ببخش ناراحتت کردم!..معذرت میخوام گریه نکن!..جون باران گریه نکن!.. به هق هق افتاده بود..خودمم دوباره بغض لعنتی نشسته بود بیخ گلوم..شقیقه هام نبض میزدن..نالیدم: -بهار مرگه باران اروم باش..گریه نکن..منو بیشتر از این داغون نکن!..بزار دلم خوش باشه تو خوشی..تو خوشحالی..بزار از طرف تو خیالم راحت باشه!..بزار غصه تورو نداشته باشم..ببخش خواهرتو اجی.. خودشو از بغلم کشید بیرون و اشکاشو پاک کرد گفت: -تو چی داری میکشی خواهری!..خدا منو بکشه که همه چیو انداختم رو دوش تو..ما با تو چیکار کردیم باران.. دستشو گرفتم و گفتم: -بهار ازت خواهش میکنم همه حرفامو فراموش کن..باشه؟..خوشحالی تو و مامان در الویته..اول خوشی شما بعد خودم..مامان اینجوری خوشحاله بزار خوشحال باشه..بهار جون باران همه رو فراموش میکنی هیچی به مامان نمیگی!..نزار بیشتر عذاب بکشم..باشه؟.. با چونه لرزون گفت: -چه جوری؟..ما به چه قیمتی خوشحال باشیم؟..به قیمت نابودی تو؟..به قیمت تباهی اینده تو؟..به قیمت بدبختی تو؟.. جملش که تموم شد دوتا قطره اشک از بین پلکاش ریخت رو صورتش..دوباره کشیدمش تو بغلم و گفتم: -بهار!..من خوشحالم..شادم..االن یه لحظه عصبانی شدم اون حرفارو زدم..نشنیده بگیر بهار.. - - نالیدم: -مرگه باران فراموش کن.. سرشو تو بغلم تکون داد و با صدا دورگه گفت: -باشه خواهری!..هرچی تو بخواهی..ناراحت نباش دیگه..قول میدم فراموش کنم..توهم باید قول بدی هرموقع دلت اینجوری پر شد بیایی باهام درد و دل کنیم..باشه نفسم؟.. از بغلم اوردمش بیرون..دستمو کشیدم رو صورتش اشکاشو پاک کردم و با لبخند گفتم: -چشم تمام دنیا من!.. لبخندی زد و دستاشو کشید رو چشماش..ماشینو روشن کردم و گفتم: -خوب حاال کجا بریم؟.. با غصه گفت: -بریم خونه!.. با چشما گرد شده گفتم: -د َنه د ..باید گردشمونو ادامه بدیم..نباید خرابش کنیم..اوکی؟.. از حالتم خندش گرفت و گفت: -باشه!..بریم پارک ... قدم بزنیم!.. -چشم قربان.. راه افتادم سمت پارکی گفته بود..تا ساعت تو پارک راه رفتیم و خندیدیم..بهار از رو همه استادا و همکالسی هاش راه میرفت و باعث میشد بخندم..میگفت با دوستش رو همه استادا اسم گذاشتن..وقتی اسماشونو گفت بی توجه به مردمی اطرافمون بودن بلند بلند خندیدم.. گوله نمکه این دختر..عاشقشم..همیشه و در همه حال انرژی داره..ساعت بود که مامان زنگ زد بهم..بهار پرسید کیه وقتی گفتم مامان با نگرانی نگام کرد.. - - میدونستم ناراحته باید از دلش دربیارم..لبخندی به بهار زدم و دستمو کشیدم رو صفحه گوشیمو و با شادترین لحنی که میتونستم گفتم: -سالم مامانی!.. مامان سرسنگین گفت: -سالم..کجایین شما؟..نامزدت و داداشش نیم ساعته اینجان.. اخر کار خودشو کرد..نفسمو فوت کردم بیرون و گفتم: -اوکی!..االن راه میوفتیم!.. -زود بیایین!.. تا اومدم بگم چشم دیدم گوشیو قطع کرد..برگشتم سمت بهار و گفتم: -بریم ابجی!..شازده و داداشش نباید یه دقیقه عالف بشن.. با ناراحتی سرشو تکون داد و دستمو گرفت..رفتیم طرف ماشین سوار شدیم و با سرعت روندم سمت خونه..وقتی رسیدیم ماشین امیرعلی جلو در پارک بود..درو با ریموت باز کردم و ماشینو بردم تو پارکینگ پارک کردم.. نگاهی تو ایینه به خودم انداختم چشمام شده بود دوتا کاسه خون..برگشتم سمت بهار تو چشماش نگاه کردم..چشما اونم دست کمی از من نداشتن..پوفی کشیدم و رفتیم تو خونه.. وقتی پسرا مارو دیدن بلند شدن..سالم کردیم جوابمونو دادن..امیرمحمد اومد جلو مثل همیشه بلندم کرد و شروع کرد به چرخوندنم..چشمامو محکم بستم..به قول خودش دیگه باید به این مدل احوال پرسیش عادت میکردم..گذاشتم رو زمین لپمو بوسید و حالمو پرسید جوابشو دادم.. رفت سمت بهار باهاش دست داد و با کنجکاوی تو چشماش نگاه کرد و گفت: -خوبی بهار؟.. مامان با نگرانی نگاشو دوخت به بهار..بهار سرشو انداخت پایین و گفت: -خوبم ممنون!.. - - امیرمحمد دست بردار نبود..دوباره با کنجکاوی گفت: -پس چرا چشمات قرمزه؟.. مامان تو چشما بهار نگاه کرد بعد سریع برگشت سمت من خواست چیزی بگه که نگاش به چشما قرمزم افتاد..با غصه سرشو انداخت پایین..بهار دستی به چشماش کشید و گفت: -نمیدونم!..حتما خاکی چیزی رفته توشون.. امیرمحمد دیگه سوالی نپرسید..رفتیم جلو دوتایی صورت مامانو بوسیدیم و رفتیم پیش امیرعلی باهاش دست دادیم و احوال پرسی کردیم..با بهار گفتیم میریم لباسامونو عوض کنیم..هرکدوم رفتیم تو اتاقامون..لباسامو دراوردم..یه پالتو بلند فسفری،شلوار لوله ای یشمی،با شال و پوتا سبز که تا زیر زانوم بود پوشیدم.. یه کیف دستی کوچیک فسفری هم برداشتم گوشیمو گذاشتم داخلش..یه ارایش مالیمی کردم..موهامو زدم باال و رفتم بیرون.. بهارم همزمان بامن اومد از اتاقش بیرون..اتاقش قشنگ رو به رو اتاق من بود..مانتو و شلوار قهوه ای پوشیده بود..با شال کرمی و یه کاپشن کرمی رو مانتوش که دور یقه اش از خز بود..نیم بوت کرمی هم پوشیده بود..لبخندی بهم زدیم و رفتیم پایین..پسرا داشتن با مامان حرق میزدن..مامان لباس راحتی تنش بود..بلند گفتم: -مامان چرا اماده نشدی.. بهم نگاه کرد..اثری از ناراحتی تو صورتش نبود..پس دلخور نبود..چرا اماده نشده..لبخندی زد و گفت: -منه پیرزن با شما بیام چیکار..شما جوونین،همزبون هم هستین برین باهم خوش بگذره بهتون..من بیام اونجا تنها چیکار..برین خدا به همراتون.. با دلخوری نگاهی به بهار انداختم که نگاش به من بود..چشماشو باز و بسته کرد یعنی اروم باش..بهار خیلی تابلو با مامان سرسنگینی میکرد..برا همین اصال بهش اصرار نکرد که باهامون بیاد..رفتم جلو و گفتم: -مامان میخواستیم باهم باشیم..پس ماهم نمیریم..شما تنهایین!.. - - مامان از رو مبل بلند شد و گفت: -دخترم مگه بچه ام که نگران تنهاییم هستین..برین منم اکرم خانوم کنارم هست.. توقع نداشتم مامان شبمونو خراب کنه..فکر میکردم مثل همیشه پایه اس..اما اومدن امیرعلی به زندگیم خیلی چیزارو بهم ریخته بود..خیره به مامان نگاه کردم بعد کیفمو دادم به اون دستم و رو به بهار با پوزخند گفتم: -چه بزمی شد امشب!.. با مامان سرسنگین خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت بیرون..پسرا اما به گرمی با مامان خداحافظی کردن و پشت سر ما اومدن..مامانم دنبالشون اومد و رو به منو بهار گفت: -ایشاال یه شب دیگه میریم بیرون!.. با دلخوری سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم..رفتیم بیرون سوار ماشین امیرعلی شدیم و راه افتاد..سکوت ماشین رو فقط اهنگ بی کالمی که امیرعلی گذاشته بود میشکست..حتی امیرمحمد هم حس کرده بود حوصله نداریم چون از شوخی ها همیشگیش خبری نبود..یکم از راه که تو سکوت سپری شد امیرعلی از ایینه نگاهی به منو بهار کرد و گفت: -کجا بریم؟.. من با غیض رومو برگردوندم اما بهار گفت: -ما قرار بود بریم جایی شام بخوری!.. امیرعلی انگار از کاره من ناراحت شد چون سرشو تکون داد و گفت: -ببخشید ما جشن نفرتونو خراب کردیم مزاحم شدیم!..حاال بگین کدوم رستوران برم؟.. بازم چیزی نگفتم..بهار مجبور شد جواب بده: ن -نه!..این چه حرفیه..بریم رستورا ... ! امیرعلی سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت..امیرمحمد برگشت عقب و گفت: -خوب!..چه خبرا؟!.. - - از گوشه چشم دیدم که داره به من نگاه میکنه..لبخنده زوری زدم و گفتم: -خبری نیست!..سالمتی!.. با لبخند برگشت سمت بهار و گفت: -شما چه خبر؟.. بهار خندید و گفت: -معموال کسی میخواد سکوت رو بشکنه یا سر حرف رو باز کنه میگه "چه هوای خوبی".. از شیطنتش لبخندی نشست رو لبام..امیرمحمد اما بلند زد زیر خنده و گفت: -اون جمله کلیشه ای رو اگه میگفتم میفهمیدین میخوام سر صحبتو باز کنم خوب!.. لبخندم عمیق شد و خنده بهار بلندتر..امیرمحمد با ذوق بچگونه ای به من نگاه کرد و گفت: -آ قربونش..باالخره خندید!.. با همون لبخند سرمو به نشون تاسف تکون دادم..شاکی شد و گفت: -االن یعنی چی؟..برام متاسفی؟.. صادقانه گفتم: -از کجا فهمیدی؟.. با چشما گرد شده نگام کرد و گفت: -تابلو بود!.. خواستم جوابشو بدم که گوشیم زنگ خورد..از کیف دستیم درش اوردم با دیدن شماره نگین تعجب کردم..با تعجب سرمو از گوشی بلند کردم و گفتم: -نگینه!.. منتظر حرفی نشدم سریع جواب دادم: -جانم؟.. - - نگین با صدای شادش گفت: -سالم عروس خانوم!.. اخمام یکم رفت تو همون..با غیض گفتم: -سالم تازه عروس!.. بلند زد زیر خنده..وقتی خوب خنده هاشو کرد گفت: -حاال چرا بهت بر میخوره؟..همه ارزوشونو عروس باشن!.. زیر لب اروم گفتم: -میخوام نباشم!.. با تعجب گفت: -چیزی گفتی؟.. -نه خانوم خانوما!..بفرمایید؟.. -اهان داشت یادم میرفت..کجایی؟.. تعجب کردم..یعنی زنگ زده ببینه من کجا؟..وا..دیوونه اس دختره: -چرا؟.. -میخواستم ببینم اگه بیکارین با شوهر جونت و خواهرت بیایین بریم شام بیرون میل بفرماییم!.. با خباثت گفتم: -میخواهی شیرینی خانومیتو بهمون بدی؟.. جیغ جیغ کنون گفت: -بـــــاراااااااان دستم بهت برسه میکشمت!.. لبخند عمیقی زدم و گفتم: - - -خوب حاال اروم باش!..حاال که اصرار داری بهمون شام بدی قبول میکنم..منو بهار با پسرا داریم میریم شام بیرون..شما هم بیایین!.. با خوشحالی جیغ بنفشی کشید و گفت: -اخ جوووووون!..کدوم رستوران میرین؟.. گوشیو که بخاطره جیغش از گوشم دور کرده بودم دوباره گذاشتم کنار گوشم و گفتم: ن -ما االن نزدیک رستورا ... هستیم!..بیایین شماهم!.. -باشه االن راه میوفتیم!..سفارش ندین تا ما بیاییم!.. -باشه!..میبینمت!.. -بای!.. گوشیو قطع کردم و گذاشتم تو کیفم..بهار نگام کرد و گفت: -چی میگفت؟.. -میخواست بگه باهم شام بریم بیرون!..منم گفتم بیان همینجایی خودمون میریم!.. بهار سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت..امیرمحمد با خنده گفت: -عجب شبی شد امشب!..اول که قرار بود شما و مامانتون برین..ما مزاحم شدیم..حاال هم اونا مزاحم شدن..جشن نفرتون شد نفره.. بهار خندید اما من که دوباره یاد کار مامان افتاده بودم لبخندی زدم که فک کنم اصال شباهت به لبخند نداشت فقط لبام کش اومد..رسیدیم رستوران پیاده شدیم..رفتیم پشت یه میز نفره نشستیم منتظره نگین و مهران..گارسون اومد سفارش بگیره که امیرعلی گفت منتظریم بعد خودمون صداتون میکنیم.. با سر انگشتا دست راستم رو میز اروم ضرب گرفته بودم و اصال نمیفهمیدم امیرمحمد و بهار سرچی دارن کل کل میکنن..امیرعلی هم ساکت بود دور و برشو نگاه میکرد..یکی از پشت سرم بلند و با شادی سالم کرد..صدا نگینو شناختم با لبخند برگشتم سمتش..هممون بلند شدیم نگین پرید تو بغلم و چلپ چلپ بوسم کرد و گفت: - - -دلم برات تنگ شده بود..اندازه سوراخ جوراب مورچه شده بود.. هممون خندیدیم..با مهران هم دست دادیم و نشستیم..امیرعلی گارسون رو صدا زد..منو امیرعلی و مهران کوبیده سفارش دادیم..بهار کباب برگ..امیرمحمد و نگین هم جوجه سفارش دادن.. اینقدر بچه ها سر به سر هم گذاشتن و خندیدیم که کال رفتار مامانو یادم رفت..بهار و امیرمحمد و نگین همش تو سر و کله هم میزدن ما هم میخندیدیم بهشون..شاممونو اوردن خوردیم..دسر سفارش دادیم..تو سکوت مشغول خوردن دسرمون بودیم..بچه ها هم انگار خسته شده بودن دیگه کاری به همدیگه نداشتن.. با خودم گفتم این بهترین موقعیته که ببینم نگین میخواد پیشم کار کنه یا نه..سرمو اوردم باال و رو به نگین گفتم: -نگین؟!.. سوالی نگام کرد و گفت: -جانم؟.. -هنوزم دوست داری کار کنی؟.. با تعجب نگام کرد و گفت: -چطور؟.. -همینجوری!.. نگاهی به مهران انداخت و گفت: -مهران میگه اگه جایه مطمئنی باشه میتونم کار کنم..چون تو خونه حوصلم سر میره!.. با لبخند گفتم: -دوست داری پیش من کار کنی؟!.. - - نگین و مهران با تعجب نگام کردن..اما اون تا با بی خیالی دسرشونو میخوردن..مهران با تعجب فراوان گفت: -مگه چیکاره ای؟.. بدو ن ذره ای غرور و تکبر،خیلی خاکی گفتم: -یه کارخونه کوچیک از بابام مونده ادارش میکنم!.. با تعجب نگام میکردن..منم تعجب کردم و گفتم: -چیه؟..چرا اینجوری نگاه میکنین؟.. نگین خودشو جمع و جور کرد و گفت: -جدی میگی؟.. با چشما گرد شده گفتم: -چرا باید دروغ بگم؟..من دیگه کسیو استخدام نمیکنم..تو رو هم با پارتی دارم استخدام میکنم چون پرسنلم کامله..دیدم مهران هرجایی نمیزاره کار کنی گفتم بغل دسته حسابدارم یه کاری برات جور کنم..اونم یه خانوم تقریبا سی و هفت،هشت ساله اس..البته این فقط یه پیشنهاده..فکر کن خبرشو بهم بده..اگه موافق بودی باهات قرارداد میبندم!.. نگین: -اووووه..مرسی!..من حتما بهت خبر میدم!.. سرمو تکون دادم و گفتم: -نگین حسابداری رو دوست داشتی یا همینجوری قبول شدی؟!.. با هیجان گفت: -وای من عاشق حسابداری ام!..یکم سخته اما من عاشقشم!.. - - با رضایت سرمو تکون دادم..امیدوارم یه روزی از پیشنهادم پشیمون نشم..اون شب با وجودی که مامان باهامون اونکارو کرد اما دوره هم و با شوخی های بهار و نگین و امیرمحمد واقعا خوش گذشت.. نگین و مهران واقعا زوج مهربون و با محبتی بودن..خیلی هم باهم فرق داشتن اما انگار مکمل همدیگه بودن..نگین دختره شر،شیطون و پر از انرژی بود..مهران اما پسره اروم،سر بزیر و کم حرفی بود..اما عشق از چشماشون میریخت.. میشد با تمام وجود عشقو تو تک تک حرکاتشون حس کرد..مهران با محبتهایی که به نگین میکرد و نگین با سر به سر گذاشتن مهران عشقشونو بهم نشون میدادن.. نگین وقتی پسرا داشتن باهم حرف میزدن فرصتو مناسب دید و اروم به بهم گفت: -بارانی من حتما مهرانو راضی میکنم تا اجازه بده بیام پیشت!.. تر س ساختگی به مهران نگاه کرد که حرفشو بعد چشمک بامزه ای بهم زد و با یه نشنیده باشه..با بهار خندیدیم و گفتم: -خیلی خوشحال میشم..یکی دو سال دیگه خانم زمانی،حسابدارم،بازنشست میشه..اگه ببینم کارت خوبه میشی جایگزین!.. حرفمو جدی زدم اما برا اینکه یه موقع ناراحت نشه و فکر نکنه دارم به تحصیالتش توهین میکنه چشمکی بهش زدم..نگین ناراحت که نشد هیچ اتفاقا از حرفم خیلی هم ذوق مرگ شد و دو سه بار باال پایین پرید که باعث شد مهران با تذکر بگه: -نگین جان زشته تو خیابون!.. نگین شونه ای بی تفاوت باال انداخت و گفت: -زشت چیه؟!..دلم میخواد بپرم..ذوق کردم..تو هنوز نمیدونی من خوشحال بشم بپربپر میکنم؟.. مهران با لبخنده عمیقی سرشو تکون داد و با عشق گفت: -عاشق همین کارات شدم دیگه..چی میتونم بهت بگم.. نگین شاکی گفت: - - -یعنی عاشق خودم نشدی؟..عاشق شیطونی هام شدی؟.. مهران با چشما گرد شده گفت: -این چه حرفیه عزیزم!.. بعد با یه حالت بامزه و شیطونی که ازش بعید بود ادامه داد: -من اصن عاشق همه چیزت شدم.. ما میخندیدم و نگین دست بر دار نبود: -حاال تو خونه نشونت میدم ببینم عاشق چیه من شدی!.. مهران چشماشو تو کاسه چرخوند و رو به پسرا گفت: -عجب غلطی کردما..حاال تو خونه دیوونم میکنه!.. نگین شاکی بهش نگاه کرد و امیرمحمد زد رو شونه مهران و گفت: -تا تو باشی حرف بیجا نزنی!..این میشه برات عبرت تا مراقب حرف زدنت باشی.. دوباره ما صدا خندمون بلند شد و نگین برا پسرا پشت چشمی نازک کرد که امیرمحمد چشماشو گرد کرد و گفت: -بیا بزن مارو.. نگین همینجور که روش به ما بود و پشتش به پسرا دستشو تو هوا تکون داد و گفت: -اخه لیاقت زدنم ندارین که!.. امیرمحمد خواست جوابشو بده که مهران زد سر شونش و گفت: -از پس زبون زن من بر نمیایی بیخودی تالش کن.. امیرمحمد با حرص گفت: -هی نازشو میکشی اینجوری میشه دیگه..من زن بگیرم روزی دو بار با کمربند سیاه و کبودش میکنم تا اینجوری سوارم نشه!.. - - صدا نگین و بهار دراومد و امیرعلی که تا اون موقع ساکت بود و به بحث میخندید گفت: -ببینیم و تعریف کنیم داداش.. من که تماشاچی بودم و بعضی جاها میخندیدم گفتم: -ما هممون شاهدیم.. امیرمحمد با یه حال زار و ناله وار گفت: -وای!..بدبخت شدم..چند نفر به یه نفر؟.. نگین برگشت طرفشون و گفت: -مرد و حرفش!.. خالصه با کلی شوخی و خنده از نگین و مهران خداحافظی کردیم و امیرعلی دوباره به مهران جشنمونو یاداوری کرد..سوار ماشین شدیم راه افتادیم..منو بهارو رسوندن خونه و خودشون رفتن.. *** با اخما درهم و بدخلقی همراه با بهار همینجور که زیر لب غر میزدم وارد ارایشگاه شدیم..بهار زد سر شونه م و گفت: -اینقدر غر نزن عزیزم..حرص الکی میخوریا..اینقدر برا خودت سختش نکن..این نیز بگذرد.. با حرص و عاصی شده گفتم: -این نیز خیلی سخت داره میگذره.. دستمو گذاشتم رو سرمو ادامه دادم: -وای!..وای!..من تا از دست این پسره نجات پیدا کنم دق میکنم.. بهار با خنده دستشو اورد باال گذاشت رو دستم..دستمو از رو سرم اورد پایین و گفت: -خواهری بی خیال!..خدارو چه دیدی..شاید عاشق هم شدین..اینجوری دیگه نیاز نیست تحملش کنی..هر یک ثانیه ای که پیشت باشه از خوشحالی بال در میاری پرواز میکنی!.. - - با چشما گرد شده به بهار نگاه کردم..وقتی متوجه حرفش شدم دستمو زدم به کمرم و شاکی گفتم: -بهار!..معلوم هست چی میگی..زبونتو گاز بگیر!.. بهار با حالت مسخره ای زبونشو اورد بیرون و گاز گرفت..بعد با خنده دست منو گرفت و رفتیم پیش ارایشگره مامان!..خاله مریم (ارایشگر) وقتی مارو دید با لبخند اومد طرفمون و گفت: -به!..به!..ببین کیا اومدن..خوش اومدین..برین زود لباستونو دربیارین بیایین که خیلی دیر شده!.. با این حرفه خاله مریم همه سرها چرخید سمت منو بهار..خیلی اعصابم خورد بود..دلم میخواست فرار کنم..برم جایی که نه امیرعلی باشه..نه خبری از عروسی..اما نمیشد..اگه دست خودم بود همین االن میرفتم اما در اون صورت مامانم نابود میشد..برا همین سعی کردم لبخند بزنم و همه این فکرارو از سرم بیرون کنم..فقط بخاطره مامان..سرمو براش تکون دادم و گفتم: -سالم خاله مریم!.. -سالم دخترم!..زود لباستونو عوض کنین بیایین.. بهار هم سالم کرد و رفتیم تو اتاقی که مخصوص لباس عوض کردن بود..بهار پشت سرم میومد..برگشتم طرفش یه چیزی بهش بگم که با دیدنش حرف تو دهنم موند و ترکیدم از خنده..الهی بمیرم..بهار کلی ساک و کیف با کاور لباس عروس من تو بغلش بود..حتی جلوشو هم نمیدید..رفتم طرفش لباسم و یه ساکو ازش گرفتم و گفتم: -قربونت برم عزیزم چرا هیچی نمیگی.. با قیافه مظلومی گفت: -دیدم اعصابت خورده گفتم کاریت نداشته باشم تا اروم شی.. -الهی فداتشم من هرچقدرم اعصابم خورد باشه رو رفتارم با تو هیچ تاثیری نمیزاره.. سرشو تکون داد و اروم گفت: -خدانکنه..مرسی.. - - مانتو و شالمونو دراوردیم و کاور لباسمو گرفتم به دستم و رفتیم بیرون..من یه تاپ حلقه ای بنفش تنم بود که یقه شل و گشادی داشت..با شلوار کتون سفید..بهارم تیشرت استین کوتاه قرمزی پوشیده بود با شلوار جین..وقتی رفتیم بیرون نگاه خیره خیلی هارو روی خودم و بهار حس کردم اما اهمیت ندادم..رو به خاله گفتم: -خاله مریم کجا باید بشینم؟.. همسن و سال مامان بود..مامان و خاله دنیا و خاله مریم دوستا خیلی صمیمی بودن..با لبخند جوابمو داد: -دخترم تو باید بری تو اتاق پشت سرت.. به پشت سرم عالمت و داد و گفت: -همون که درش بازه.. بعد نگاشو انداخت رو بهار و ادامه داد: -بهار جان دخترم..توهم بیا بشین اینجا سفارشتو کردم بچه ها خیلی خوب کارتو انجام بدن!.. بهار تشکر کرد و رفت رو صندلی که خاله نشونش داده بود نشست..خاله هم دوباره سفارش کرد که کار بهارو خوب انجام بدن و اومد طرف من..دستشو گذاشت پشت کمرم هدایتم کرد سمت اتاقو با صدا تقریبا بلندی گفت: -تو از دو طرف پارتی داری..هم مامانت هم دنیا..هر دونفرشون حسابی سفارش کردن که خوب درستت کنم..هرچند خودت ماشاال مثله پنجه افتابی.. لبخندی زدم و تشکر کردم..رفتیم تو اتاق..خاله لباسمو ازم گرفت و من نشستم رو صندلی و سرمو تکیه دادم به پشتش و چشمامو بستم..خودمو سپردم دستش تا هرکار میخواد بکنه.... *** دستاشو رو فرمون ماشینش گذاشته بود و مات و مبهوت جلوشو نگاه میکرد..پسری که تو این سال سنش هیچ کار اشتباهی انجام نداده بود..حاال داشت ازدواج صوری میکرد..االن که قرار بود بره دنبال باران تا از ارایشگاه بیارش کم کم داشت متوجه کاری داشتن انجام میدادن میشد..اما تو همون مشغولی ذهنش هم انگار یه نفر بلند داد میزد: - - -دیگه نمیتونی کاری کنی..خودت این بازی رو شروع کردی.. سرشو محکم تکون داد تا از شر این فکرا نجات پیدا کنه..وقتی به عواقب کارشون فکر میکرد به هیچ نتیجه ای نمیرسید..ماشینو روشن کرد..همینجور که راه میوفتاد زیر لب گفت: -اینده قراره چی بشه؟!.. اما هیچ جوابی برا سوالش پیدا نکرد..از دست باران خیلی عصبانی بود که چرا با پیشنهادش موافقت کرده..اما خودشم خوب میدونست که باران مقصر نیست..مقصر خودشه که این پیشنهادو به باران داده.. با سرعت میروند تا شاید حرصش سر گاز ماشین خالی بشه..با اخما گره خورده جلو ارایشگاه ترمز کرد..پشت سرش امیرمحمد هم ماشینشو پارک کرد..دسته گل باران رو از صندلی کنارش برداشت و پیاده شد..امیرمحمد هم پیاده شد اومد طرف برادرش..دستشو گذاشت رو شونه امیرعلی و گفت: -داداش اخماتو باز کن..اینجوری که ابجیم میگرخه.. برگشت به امیرمحمد نگاه کرد و برا اولین بار اعتراف کرد: -امیرمحمد از اینده میترسم.. امیرمحمد به شدت جاخورد..اولین باری بود عجز و ناتوانی رو تو چشما برادرش میدید..محکم بودن برادرش همیشه الگوش بوده..حاال چه جوری تحمل میکرد ناتوانی تو چشما برادر بزرگشو.. فشاری به شونه امیرعلی داد و گفت: -امیر این چه حرفیه میزنی..شما یه قراری با هم گذاشتین یه روزی تموم میشه..بعدش هرکی راه زندگی خودشو میره..چرا اینقدر نگرانی..تو همیشه محکم بودی و باید بمونی..اصال دوست ندارم اینجوری ببینمت..حاال هم با سری که همیشه باال بوده و غروره همیشگیت برو تو..توکل کن به خدا..همه چیو بسپار به باال سری که خودش این تقدیرو برات رقم زده.. امیرعلی سرش پایین بود و با دقت به حرفا برادرش گوش میداد..ترس تو دل امیرعلی از این بود که نتونه بعد راه خودشو بره..تا االن که تونسته بود جلو دلشو بگیره چون دور بودن از هم اما - - م ن َبعد باید زیر یه سقف زندگی میکردن..خودشم میدونست سخته کاری رو از روی دل انجام ندادن.. انگار منتظر بود یکی بهش یاداوری کنه..یاداوری کنه که امیرعلی همیشه باید مغرور باشه..به این اطمینان نیاز داشت که بهش بگن هیچ کار اشتباهی نکرده..سرشو تکون داد و دسته گلو تو دستاش فشرد..لبخند اطمینان بخشی به برادرش زد و راه افتاد سمت ارایشگاه..زنگو که فشار داد یکی گفت: -بفرمایید؟!.. وقتی خودشو معرفی کرد اون خانومی که ایفونو جواب داده بود دعوتش کرد به داخل و درو باز کرد..فشاری به در وارد کرد و رفت تو..با یه دستش دسته گل رو گرفته بود و دسته دیگشو کرد تو جیب شلوارش.. همینجور که سرش پایین بود و اروم راهرو ارایشگاه رو طی میکرد یه سوال اومد تو ذهنش: "-اگه بر گردی به عقب بازم این پیشنهادو به باران میدی؟!؟.." هیچ جوابی نداشت به خودش بده..اگه قرار بود از رو منطق تصمیمی بگیره صد در صد دیگه اینکارو نمیکرد..اما دلش........ رسید به یه در دیگه که از داخلش سر و صدا میومد..فیلمبردار زودتر رفته بود تو ارایشگاه تا با باران هماهنگ کنه..تقه ای به در زد و بعد از اینکه اجازه ورود بهش دادن وارد شد..وقتی رفت تو صدا دست و جیغ بلند شد..همین که سرشو اورد باال دستی که دسته گل توش بود افتاد کنار پاش.. با چشما گرد شده به فرشته ای که جلوش با چند قدم فاصله وایستاده بود نگاه میکرد..قدرت هیچکاری رو نداشت..عرق سردی رو پیشونیش نشست..همه فکرایی که بیرون ارایشگاه کرده بود از سرش پر کشید..عقلش فریاد میزد نگاهتو بنداز پایین اما دلش این اجازه رو نمیداد که چشم از فرشته کوچولو و ظریفی که جلوش وایستاده بود و با بی تفاوتی نگاش میکرد برداره.. باران تو اون لباس و با اون ارایش واقعا خواستنی شده بود..زیباییش هزار برابر شده بود..وقتی نگاش به چشما باران افتاد از سردی نگاش لرزید..سریع نگاشو انداخت پایین..هنوز تو بهت و حیرت بود..یه صدای مزاحم تو صورتش میگفت: "همین اول کاری وا دادی؟!.... - - چرا نمیتونست نگاشو از صورت بی تفاوت و نگاهه سرد باران بگیره..از دست خودش و دلش عصبانی بود.. چرا باید ماته اون صورت زیبا اما سرد بشه..با شنیدن صدا بهار نگاش کرد..بهار با لبخند مهربونی گفت: -داماد جونم میخواهی تا اخر همونجا وایسی فکر کنی؟.. همه بلند خندیدن..از جمله بهار یکه خورد..مگه چقدره که وایستاده و فکر میکنه؟..یعنی تابلو شدم؟..دوباره سرشو گرفت باال..با غرور خاص خودش حرکت کرد سمت باران..خیلی جدی دسته گل رو داد دستش و شنل رو از بهار گرفت و رو سر باران مرتبش کرد..وقتی کارش تموم شد فیلمبردار دستور داد دسته باران رو بگیره و برن بیرون.. دسته یخ زده باران رو گرفت تو دستش..بعد از اینکه باران از ارایشگر تشکر و خدافظی کرد راه افتادن بیرون..به باران کمک کرد بشینه تو ماشین و خودشم ماشینو دور زد و نشست پشت فرمون........... *** امیرعلی کمکم کرد نشستم تو ماشین بعد خودش دور زد نشست پشت فرمون..میخواست ماشینو راه بندازه که گفتم: -صبر کن یه لحظه.. سرشو تکون داد و منتظر نگام کرد..شیشه رو کشیدم پایین و به بهار که جلو ارایشگاه وایستاده بود و نگامون میکرد گفتم: -بهار ماشین که نیست بیا با خودمون بریم.. بهار با لبخند موزی به پشت سر ماشین ما عالمت داد و گفت: -راننده شخصیم اومده دنبالم!.. با تعجب برگشتم عقبو نگاه کردم که دیدم امیرمحمد تکیه داده به ماشینش و با حرص بهارو نگاه میکنه..خندیدم و خدافظی کردم ازش..امیرعلی محکم گاز داد که باعث شد ماشین با صدا بلندی از جاش کنده بشه.. - - چون خاله دنیا اصرار کرده بود مجبور شدیم بریم اتلیه،خودمون هیچ میلی به این کار نداشتیم..اینقدر تو اتلیه اذیت شدم که با حرص رو به خانومی عکس میگرفت گفتم: -بسه دیگه! عکاسه با تعجب نگام کرد و دیگه ازمون عکس نگرفت..حتما پیش خودش میگه:«به درک که نخواستی..بی لیاقت»..سوار ماشین شدیم و رفتیم خونمون..وقتی پیاده شدیم جلومون گوسفندی رو کشتن و ماهم از رو خونش رد شدیم.. همین اول کاری حوصلم داشت سر میرفت..اصال نفهمیدم جواب تبریک مهمونا رو چی دادم..اصال نفهمیدم چه جوری از بینشون گذشتم..هیچی رو متوجه نشده بودم..فقط به فکر کاره احمقانه ای بودم که داشتم انجام میدادم..خودم تو جشن بودم اما فکرم همه جا میچرخید جز جشن "عروســیم".. نفهمیدم ک ی نشستم رو صندلی کنار امیرعلی و عاقد شروع کرد به خوندن خطبه عقدمون.. نفهمیدم کی قران رو گذاشت تو دستم.. نفهمیدم ک ی قران رو باز کردم و شروع کردم به خوندن.. سرم سنگین بود..صدای عاقد تو سرم ا کو میشد..انگار صداهای اطرافم از فاصله زیادی به گوشم میرسید..چشمام تار میدید..با سقلمه ی بهار که کنارم وایستاده بود به خودم اومد..دیدم همه منتظر به من نگاه میکنن..یه چیزی تو بغلم بود..وقتی نگاش کردم دیدم یه جعبه مخمل زرشکی رنگ ..انگار جعبه طال بود.. فکر کنم به عنوان زیر لفظی بهم دادن..با صدای لرزون و پر از ترس گفتم: -بله!.. صدای دست و جیغ و سوت بلند شد..دلم از عالم و ادم گرفته بود..حتی برا بله گفتنم از مامانم اجازه نگرفتم..منو مجبور کرده بود به این کار..منو مجبور کرده بود بله بگم از رو دلم نبود پس اجازه هم الزم نبود.. منو امیرعلی وایستاده بودیم..همه یکی یکی میومدن جلو بهمون تبریک میگفتن و هدیه میدادن..حالم از این مراسم مسخره داشت بهم میخورد..دوست داشتم هرچه زودتر تموم بشه.. - - اما زهی خیال باطل..تازه داشت شروع میشد..این هنوز اول کار بود..بعد از اینکه همه تبریک گفتن و بهمون هدیه دادن که من اصال نفهمیدم چه جوری گذشت رفتیم تو حیات..میز و صندلی چیده بودن و برای ما یه جایگاه خیلی قشنگ درست کرده بودن.. چشمام همه جا میگشت اما ذهنم فقط به کاری که کرده بودم گیر داده بود..هرچی حواس خودمو پرت میکردم اما بازم برمیگشت به همونجا..نگام به جمعیتی افتاد که بدون هیچ ناراحتی داشتن پایکوبی میکردن..همه بودن..همه تو شب بدبختیم بودن..همه شاهد بودن ولی کسی کاری نکرد.. ک ی اومدن بردنمون رقصیدیم نفهمیدم.. ک ی شام خوردیم نفهمیدم.. ک ی کیک بریدیم گذاشتیم دهن هم نفهمیدم.. عروس برون چه جوری گذشت نفهمیدم.. چقدر مامان و بهارو تو بغلم نگه داشتم تا گریه نکنن و اروم بشن نفهمیدم.. کی دست به دستمون کرد نفهمیدم.. همه چیو محو میدیدم.. من که بابام نبود..بابا پارسام نبود تا دستمو بزاره تو دست دامادش وازش بخواد خوشبختم کنه.. اگه بود امشب عروسی نبود..اگه بود من مجبور به ازدواج صوری نبودم.. اگه بود مامان مجبورم نمیکرد به کسی که هیچ احساسی بهش ندارم بله بگم.. اخ بابا کاش بودی..کاش بودی دخترتو نجات میدادی..کاش بودی من اینجوری ازدواج نمیکردم..کاش بودی سرمو میزاشتم رو شونت خودمو خالی میکردم..این بغض لعنتی داره منو از پا درمیاره..گلوم از این بغض همیشگی درد میکنه..وقتی به خودم اومدم که دیدم رو کاناپه تو خونه نشستم و مثل مسخ شده ها خیره شدم به تلویزیون خاموش.. هیچی از مهمونی نفهمیدم!.. - - هیچی نفهمیـــدم!.. هیچـــــــــــی!.. فقط صدای بهار تو سرم بود که لحظه اخر گفته بود: -میدونم مامان بد معامله ای باهات کرد..اما بخاطره زحمتایی برات کشیده حاللش کن..اونم فکر میکرد صالح تو اینه که ازدواج کنی.. پوزخند زدم..هه بهار چی میگه..مگه میتونستم حاللش نکنم؟..مگه میتونستم نبخشمش..فقط ازش دلخورم..اینده من نابود شد..چند وقت دیگه مهر مطلقه بودن میخوره رو پیشونیم..با صدای امیرعلی تکون محکمی خوردم..بهش نگاه کردم که گفت: -معلوم هست حواست کجاس؟..دو ساعته دارم صدات میکنم.. حوصلشو اصال نداشتم..با بدخلقی گفتم: -چیه؟.. با تعجب نگام کرد و گفت: -بیا اتاقتو نشونت بدم.. بلند شدم راه افتادم دنبالش..هرچی امیرعلی گفت خونه من مبله هسته و نیاز به جهیزیه نیست اما مامان زیر بار نرفت و همه چی برام گرفته بود..حتی یه چیز کوچیک از قلم ننداخته.. خونه دوبلکس بود..از در ورودی که وارد خونه که میشدی بعد از یه راهرو دو سه متری سالن بود..کف کل خونه پارکت قهوه ای سوخته بود..یه سالن بزرگ که یه دست مبل راحتی ال مانند قهوه ای سوخته مخمل که کوسنا کرمی داشتن..و یه دست مبل سلطنتی اونا هم چوبشون قهوه ای بود اما پارچشون کرم بود.. روبه رو مبال راحتی یه تلویزیون اینچ به دیوار نصب بود و همه جور دم و دستگاهی زیرش بود..وسط سالن هم یه قالی قهوه ای و کرمی شیکی پهن بود..چندتا تابلو هم از طبیعت رو دیوارا بود..پرده های حریر که راه راه بودن یه تیکشون قهوه ای بود و یه تیکشون کرمی به پنجره ها اویزون بود.. - - سمت چپ اشپزخونه اپن بود..کنار اپن اما تو سالن یه میز ناهارخوری قرار داشت که با مبال سلطنتی س ت بود..تو اشپزخونه هم تمام وسایل سیلور بود..میز نفره استیلی هم وسط اشپزخونه بود..روبه رو راهرو ورودی هم بعد از سالن با چندتا پله از این قسمت جدا میشد و وارد یه سالن کوچیکتر میشدی که اتاقا توش قرار داشتن.. تا اتاق خواب بود و یه دستشویی و یه حموم..امیرعلی در اتاق اولی سمت چپو باز کرد و گفت: -اینجا اتاق توا ..! سرمو تکون دادم و وارد اتاق شدم..یه اتاق بزرگ با همه نوع امکانات..تخت خواب دونفره چوبی سفید روبه رو در بود..رو تختی قرمز و بالش ها قرمز روش بودن..دوتا عسلی سفید هم دو طرف تخت بود که اباژورا قرمز روشون بود.. کمد لباسی سفید سمت چپ قرار داشت..سمت راست باالی تخت یه پنجره بود که اونم پرده ای مثل پرده سالن بهش اویزون بود اما این قرمز سفید بود..سمت راست در ورودی هم میز ارایش چوبی سفیدی بود..دو سه متر بعد از میز ارایش دوتا در قرار داشت که مشخص بود حموم و دستشویی بودن.. وسط اتاقم که قالی سفید قرمز پهن بود..ترکیب اتاق کال سفید و قرمز بود.. من که تا االن نه خونه رو دیده بودم نه وسایال رو..مامان هرچی اصرار کرد که خودم برا خرید برم اما کاره زیادو بهونه کردم و نرفتم باهاشون..خودش و بهار همه وسایلو گرفته بودن و با کمک خاله دنیا و چندتا کارگر چیده بودن..برگشتم بیرونو نگاه کردم که دیدم امیرعلی همونجا وایستاده داره نگام میکنه..با غیض گفتم: -کاری داری؟.. یکم این پا و اون پا کرد..انگار میخواست چیزی بگه اما سرشو انداخت باال و گفت: -نخیر..اتاق من همین اتاق رو به رویی هسته کاری داشتی صدام کن.. سرمو تکون دادم و درو بستم..رفتم نشستم رو تخت و سرمو گرفتم تو دستم..ای خدا این چه کاریه من کردم..یعنی اخر و عاقبت من چی میشه..خودمو به تو سپردم خدا..خودت هوامو داشته باش..بلند شدم نشستم رو صندلی پشت میز ارایش شروع کردم به باز کردن تاج و تور روی سرم.. - - کارم که تموم شد حولمو برداشتم رفتم سمت حموم..همون جلو در لباسمو دراوردم و رفتم داخل حموم.. موهام مثله چوپ خشک شده بود..سریع خودمو شستم حولمو پوشیدم اومدم بیرون..سشوارو زدم به برق موهامو خشک کردم..یکم کرم چرب زدم به دستام و صورتم..لباس خوابمو پوشیدم و خودمو پرت کردم رو تختم.. این خونه ای بود که باید یک سال رو توش زندگی میکردم..تو این اتاق!..رو این تخت!..در کناره امیر..سخت ترینش همین بود که نمیدونستم امیر میخواد چه جوری رفتار کنه..از برخوردی امشب باهام داشت حدس زدم کاری به کارم نداره..خداکنه!... هفته از عروسیمون گذشت..خداروشکر امیرعلی هیچکاری باهام نداره..اصال شاید به زور همدیگه رو میدیدیم و سالمی بهم میکردیم..صبحها میرفتم کارخونه کارم که تموم میشد میومدم دوباره خونه امیرعلی..تو این یه هفته فقط همون روز بعد از عروسی با امیرعلی رفتیم دیدن مامان اینا.. اونا فکر میکردن هفته مرخصی گرفتیم پیش هم باشیم..برا همین گفته بودن تو این هفته پیششون نریم..چون گفته بودیم ماه عسل نمیریم....اما امیرمحمد تقریبا هرروز میاد پیشمون و اینقدر شوخی میکنه که خستگی از تنم بیرون میره..همه مهمونی هارو تو این یک هفته کنسل کردیم..هرکی دعوتمون میکرد قبول نمیکردیم.. واقعا نیاز به این دوری کردن داشتیم تا به خودمون بیاییم..تا با کاری که کردیم کنار بیاییم.. کار کوچیکی نبود این کار ما..یه جور ریسک کردیم سر زندگیمون..و حاال من فقط خودمو سپردم دست خدا تا هر تصمیمی که به نفعمه برام بگیره..فقط همین..... با خستگی کلید خونه رو از کیفم بیرون اوردم و انداختم تو قفل در..وقتی وارد شدم دیدم چراغا خونه روشنه..با تعجب امیرو صدا زدم اما صدایی نیومد..امروز چون خسته بودم زودتر اومدم خونه فکر نمیکردم امیر خونه باشه!..بلند تر صداش زدم و همینجور راه افتادم سمت اتاقش: -امیــــر..امیــــر!..خونه ای؟.. امیرعلی از اتاقش اومد بیرون حوله تن پوشی تنش بود و داشت با کالهش موهاشو خشک میکرد..چشمش که به من افتاد گفت: - - -ا سالم اومدی..چرا گوشیتو جواب نمیدی؟!.. با تعجب گفتم: -سالم!..چیشده اومدی خونه؟!..گوشیمو خونه جا گذاشتم امروز اصال نبرده بودم..کاری داشتی؟.. سرشو تکون داد و گفت: -اره!..امشب دعوتیم اماده شو!.. پنچر شدم..دلمو صابون زده بودم که یه خواب راحت بکنم..خیلی امروز خسته شده بودم..با ناراحتی گفتم: -کجا؟!.. بدون اینکه نگام کنه همینجور که میرفت تو اتاقش گفت: -خونه بابام اینا..مامانت و بهار هم میان..یه جورایی پاگشامون کردن..همه هم هستن.. چشمامو محکم رو هم فشار دادم و راه افتادم سمت اتاقم..درسته دلم برا مامان و بهار تنگ شده بود و ارزوم بود ببینمشون..اما امروز واقعا به استراحت نیاز داشتم..خسته بودم خیلی..کیفمو پرت کردم رو تخت و مانتو و شالمو دراوردم.. حولمو برداشتم رفتم حموم یه دوش سریع گرفتم اومدم بیرون..با همون حوله نشستم جلو ایینه و موهامو خشک کردم..وقتی قشنگ موهامو لخت کردم یه ارایش پرنگ تری نسبت به وقتهایی بیرون میرم کردم و رفتم در کمدمو باز کردم و تندتند لباسامو زدم کنار.. دلم میخواست یه تیپ اسپرت و راحتی بزنم..یه شلوار جین سورمه ای بیرون اوردم با یه بلوز استین کوتاه،مدل مردونه،سفید،یقه دار،جذب..حولمو دراوردم تند لباسارو پوشیدم و رفتم جلو ایینه..دستامو پر از کریستال کردم و محکم کشیدم بین موهام..همینجور دورم ازادانه رهاشون کردم و یه پالتو سفید و شال سفید سورمه ای هم پوشیدم.. کفشا پاشنه سانتی مجلسی سورمه ای هم پوشیدم..گوشیمو که صبح یادم رفته بود بردارم روی عسلی کنار تخت بود برداشتم و گذاشتم تو کیف دستی کوچیکم و رفتم بیرون..امیرعلی رو کاناپه منتظرم نشسته بود و با کنترل شبکه ها تی وی رو باال پایین میکرد..وقتی منو دید یه نگاه بی تفاوتی بهم انداخت و گفت: - - -تموم شد بریم؟.. سرمو تکون دادم و گفتم: -اره بریم.. راه افتاد سمت در خونه منم دنبالش رفتم..یه شلوار کتون مشکی تنگ پوشیده بود..یه تیشرت سفید یقه هفت..یه کت مشکی کتون اسپرتی هم روش پوشیده بود..نیم بوتا مشکی هم پوشیده بود..خداییش قشنگ شده بود..هرچی میپوشید بخاطره استایل میزونش بهش میومد..درا خونه رو قفل کردیم نشستیم تو ماشین امیرعلی و راه افتادیم سمت خونشون..تو راه دوتامون ساکت بودیم..هیچ میل و اشتیاقی نداشتیم تا با هم حرف بزنیم..وقتی نزدیک خونه رسیدیم امیرعلی نگاهی بهم انداخت و گفت: -خودت میدونی که چه جوری باید نقشتو بازی کنی؟!.. با تعجب نگاهش کردم و گفتم: -چی؟!.. همینجور که میپیچید تو کوچه ای که خونشون بود پوزخندی زد و گفت: -انگار یادت رفته چه قراری با هم داشتیم؟.. با اخم چشم غره ای بهش رفتم و گفتم: -درست حرف بزن ببینم چی میگی؟.. با حفظ همون پوزخند حرص درار گفت: -الزایمر هم که گرفتی..بهت که گفتم باید جلو خانواده ها نقش بازی کنیم که خوشبختیم و عاشق هم شدیم!.. از پوزخندش خیلی حرصم گرفت..منم متقابال پوزخند زدم و گفتم: -انگار خیلی عالقه داری همه فکر کنن عاشق منی؟.. با چشما گرد شده نگام کرد و یهو پقی زد زیر خنده..حاال نخند کی بخند..دیگه داشتم عصبانی میشدم که خندشو جمع کرد..با ریموت در خونشون رو باز کرد و گفت: - - -این فکرارو از سرت بریز بیرون..مطمئن باش انتخاب من تو نیستی و نمیتونی باشی هیچوقت..من یه ایده الهای خاصی برا زن ایندم دارم که تو هیچکدومشونو نداری..جوک باحالی بود.. حاال این دفعه نوبت من بود بزنم زیر خنده..غش غش خندیدم..همینجور که از ماشین پیاده میشدم خندمو جمع کردم و گفتم: -تورو خدا؟!..نمیشه یه کاریش کنی؟..من دارم تو اتیش عشقت میسوزم!..با من اینکارو نکن گناه دارم!.. دوباره زدم زیر خنده و با قدما اروم و کوتاه راه افتادم سمت ساختمان تا امیرعلی هم برسه بهمون..وقتی رسید کنارم از نفسها عمیق و کشداری که میکشید فهمیدم خیلی عصبانی شده..حقش بود..لبخندم عمیق تر شد و قدمامو تندتر کردم..وقتی میخواستیم بریم داخل امیرعلی دستمو گرفت.. وارد که شدیم همه حمله کردن طرفمون..اینقدر تبریک گفتن و بوسم کردن که صورتم میسوخت..فقط فامیلها درجه یک دعوت بودن..وقتی خانواده امیرعلی منو ول کردن تونستم مامان و بهار رو ببینم که با لبخند نگام میکردن..دلم براشون پرکشید..خودمو از بین جمعیت کشیدم بیرون و تقریبا پرواز کردم سمتشون.. مامان خواست بلند بشه نزاشتم..همینجور که نشسته بود رفتم تو بغلش..نفس عمیقی کشیدم تا بوش تو ریه هام بمونه..تمام دلخوری هام یادم رفت..این مادرم بود،بدمو نمیخواست پس همه ناراحتی هایی ازش داشتمو فراموش کردم..وقتی دیدم زیاد تو بغلش موندم با اکراه خودمو کشیدم عقب و گفتم: -سالم مامان جون..خوبی؟ با لبخند دستی به موهام کشید و گفت: -سالم به روی ماهت عزیزم!..تو خوب باشی منم خوبم!.. دوباره لپشو محکم بوسیدم و گفتم: -قربونت بشم الهی!.. - - مامان اخمی کرد و گفت: -خدانکنه!.. با لبخند سرمو تکون دادم و رفتم سمت بهار..وقتی نگاه به اطراف کردم دیدم همه وایستادن دارن مارو نگاه میکنن..چقدر بیکارن اینا..عجبا..نزدیک بهار که رسیدم انگار طاقت نیاورد از فاصله چندقدمی شیرجه زد تو بغلم.. محکم گرفتمش..همدیگه رو فشار میدادیم و حرف نمیزدیم..واقعا دلتنگش بودم..یک هفته ندیدن مادر و خواهرم برا منی که یک ثانیه ازشون غافل نمیشدم خیلی زیاده..از بغلم اوردمش بیرون..با دلتنگی تو صورت همدیگه نگاه میکردیم.. یه تاپ دکلته فیروزه ای پوشیده بود با شلوارک جین مشکی..موهاشم باالسرش جمع کرده بود..لپشو محکم بوسیدم و گفتم: -کجایی تو؟!..دلم برات یه ذره شده بود!.. اشک تو چشماش جمع شد..با بغض اروم گفت: -به خدا میخواستم بیام ببینمت..مامان گفت بزارم تنها باشین!..نزاشت بیام!.. پیشونیشو بوسیدم و گفتم: -االن دیگه پیشتم!..گریه نکن،خوب؟.. سرشو تکون داد و از بغلم اومد بیرون..با خجالت نگاهی به اطراف انداخت و سرشو انداخت پایین..منم نگامو دورم چرخوندم..همه با لبخند نگامون میکردن.. یهو تو جمعیت چشمم افتاد به امیرمحمد که ابروهاشو داده بود باال و نگام میکرد..چشمامو ریز کردم و نگاش کردم..لبخند خیلی قشنگی زد و دستاشو از دو طرف باز کرد..ابروهامو انداختم باال و با بدجنسی دست بهارو گرفتم و نشستیم رو مبل نفره ای که کنارمون بود.. بقیه هم داشتن مینشستن..امیرمحمد شاکی نگام کرد که لبخند موزی زدم و مشغول حرف زدن با بهار شدم: -چه خبر بهار؟!..همه چی خوبه؟.. - - دستمو گرفت و گفت: -اره عزیزم!..نگران نباش همه چی خوبه!.. -خدارو شکر!.. خواستم یه چیزی بگم که دیدم امیرعلی صدام زد..با تعجب نگاهی به دور و برم انداختم تا پیداش کنم..اما اصال نمیدیدمش..همه با تعجب به من نگاه میکردن..صبا پشت چشمی نازک کرد و گفت: -ایـــش!..مگه نمیشنوی صدات میزنه؟.. اخمامو کشیدم توهم..با همون اخما درهم گفتم: -بله صداشونو میشنوم!..اما بنده فقط صداشو دارم تصویر ندارم تا برم پیشش!.. همه زدن زیر خنده..امیرمحمد اومد چیزی بگه که دیدم امیرعلی از تو یه اتاق اومد بیرون و گفت: -باران چرا هرچی صدات میزنم نمیایی؟!.. اخمامو یکم باز کردم و گفتم: -رفتی تو اتاق صدا میزنی خوب من از کجا بفهمم تو کجایی؟!.. بعد همینجور که بلند میشدم زیر لب با خودم غرغر میکردم: -انگار من علم غیب دارم که بفهمم اقا کجاس..رفته تو اتاق صدا میزنه..خوب من از کجا بفهمم کجایی.. رسیدم بهش..سوالی نگاش کردم که اشاره ای به پالتو تو تنم کرد و گفت: -نمیخواهی لباستو عوض کنی؟!.. سرمو تکون دادم و راه افتادم سمت همون اتاقی امیر از داخلش اومده بود بیرون!..تحمل پالتو و شال خیلی سخت بود..پالتومو در اوردم..جلو ایینه دستی تو موهام کشیدم..بخاطره شال یکم بهم ریخته بودن..رفتم بیرون..امیرعلی پشت در منتظرم وایستاده بود..دستمو حلقه کردم دور بازوش و گفتم: - - -بریم!.. اینقدر تو فکر بود که با حرکت من تکون محکمی خورد..دلم میخواست بشینم غش غش بخندم..جلوشو گرفتم اما نتونستم لبخندمو پاک کنم..امیر برگشت منو نگاه کرد..نمیدونم چی تو صورتم دید که با لبخند گفت: -منو مسخره میکنی جوجو؟!.. اخمام رفت توهم..تا اومدم دهن باز کنم جوابشو بدم نزاشت..خودش زودتر از من گفت: -باشه حاال..اخماتو نکن توهم االن فکر میکنن دعوا کردیم منم زدمت که اینجوری اخم کردی!..اخماتو باز کن جوجو!.. اصال جوجو رو با لحن بدی نمیگفت ها..تازه خیلی هم بامزه میگفت..ادم خوشش میومد..اما بازم دوست نداشتم اینجوری صدام کنه..خوشم اومده بود اما یه چیزی هم ته دلم ناراحت بود..گره اخمامو محکمتر کردم و برگشتم سمتش گفتم: -دیگه به من نگو جوجو!..خوشم نمیاد.. سری تکون داد و همینجور که نگاشو اطرافش میچرخوند گفت: -نچ..من دوست دارم اینجوری صدات بزنم..مشکلی داری؟!.. با همون اخما گفتم: -اره مشکلی دارم!.. با صدایی که پر از خنده بود گفت: -خوب عزیزم اون مشکله توا ..مشکل من که نیست!.. یعنی دلم میخواست بزنم لهش کنم پسره پررو..هی من هیچی نمیگم پرو تر میشه..خجالت از هیکل و سنش نمیکشه..نگاهی به قیافه اخمالوم کرد و با لبخند گفت: -اخم نکن دیگه فنچول!... - - چشمام گرد شد..با حرص برگشتم سمتش..وقتی صورتمو دید زد زیر خنده..غش غش میخندید..همه برگشته بودن سمت ما و با لبخند نگامون میکردن جز چندنفر که با حرص و کینه نگام میکردن..اروم زیر لب یه خفه شو بهش گفتم تا ساکت شد.. وقتی رسیدیم به بقیه دستمو از دور دست امیر جدا کردم تا برم پیش مامان و بهار..همین که برگشتم برم سمتشون رفتم رو هوا..از ترس جیغ بلندی کشیدم و چشمامو بستم..نفس نفس میزدم..نفهمیدم چیشد یه لحظه.. به اولین جایی که دستم رسید چنگ زدم..اروم اروم چشمامو باز کردم.. اولین چیزی که دیدم صورت خندون امیرمحمد بود..با حرص نگاش کردم که باعث شد خندشو ازاد کنه و بلند بخنده..با دستام محکم سرشونه هاشو گرفته بود..همینجور که محکم گرفته بودمش هولش دادم و گفتم: -بزارم زمین!.. ابروهاشو انداخت باال و خندون گفت: -نچ نچ نچ!..وقتی بهت میگم بیا پیشم ابرو برام باال میندازی باید فکر اینجارو هم بکنی دیگه..نه؟!.. اخمامو کشیدم تو هم و ناخوداگاه گفتم: -امیرعـــــلی کمـــــک!.. امیرمحمد یهو چشماش گرد شد..سرمو تکون دادم به معنی "چیه"..اونم مثل خودم جواب داد..سرشو انداخت باال یعنی "هیچی"..اومدم دهن باز کنم به امیرمحمد بگم بزارم زمین که همون لحظه دوتا دست قوی و مردونه دو طرف کمرمو گرفت و مثل یه پر از تو بغل امیرمحمد جدام کرد گذاشتم رو زمین و یکی از هم محکم زد تو سر امیرمحمد.. امیرمحمد اینقدر تو شوک بود که دستاش همونجوری که دور کمر منو گرفته بود تو هوا موندن..خندیدم و زدم زیر دستاش..با تکون محکمی به خودش اومد..بیچاره تعجب کرده بود که چطوری منو امیرعلی اینقدر باهم خوب شدیم..نمیدونست ما فقط تو جمع اینجوری هستیم!.. - - لبخندی به امیرعلی زدم و رفتم پیش بهار که داشت با لبخند مارو نگاه میکرد..وقتی نشستم کنارش دستمو محکم گرفت تو دستش و گفت: -بارانی میخوام یه چیزی بهت بگم؟!.. فشاری به دستش وارد کردم و گفتم: -بگو فداتشم!.. سرشو انداخت پایین و گفت: -میخوام به متین اجازه بدم بیاد خواستگاری.. با تعجب گفتم: -متین کیه؟!.. -همون پسری که اون روز اومدی دنبالم داشت باهام حرف میزد.. یکم فکر کردم..یه دفعه یادم اومد..سرمو تکون دادم و گفتم: -تصمیمتو گرفتی؟!.. -نه خواهری..میخوام یه مدت باهاش در ارتباط باشم تا ببینم بهش احساسی دارم یا نه!..باید خانواده ها هم از این موضوع خبر داشته باشن.. متفکر سرمو تکون دادم و گفتم: -باشه..ادرس خونشونو بگیر بدم میالد یه تحقیق بزنه!.. -تحقیق برا چی؟!.. با تعجب برگشتم پشت سرمو نگاه کردم ببینم کی این حرفو زد..دیدم امیرمحمد متفکر وایستاده و به منو بهار نگاه میکنه..با همون تعجب گفتم: -به حرفا ما گوش میدادی؟!.. با همون قیافه متفکر گفت: -نه به خدا..اومدم پیشتون بشینم فقط همین جمله اخری رو شنیدم!..حاال جریان چیه؟!.. - - با خوشحالی نگاهی به بهار کردم دیدم سرشو انداخته پایین و لپاش قرمز شده..دستشو که تو دستم بود فشردم و رو به امیرمحمد گفتم: -برا بهار قراره خواستگار بیاد!.. امیرمحمد خیلی واضع جاخورد..نگاهه خیرشو از دهن من گرفت و دوخت به بهار..بعد از چنددقیقه سریع خودشو جمع و جور کرد و همینجور که از کنارمون بلند میشد گفت: -مبارک باشه.. بعدم خیلی سریع ازمون دور شد..برگشتم سمت بهار که بگم چرا اینجوری کرد..اما همین که صورت بهارو دیدم وا رفتم..با چشما فوق العاده غمگین به جایی که امیرمحمد رفته بود نگاه میکرد..دستمو گرفتم رو شونه ش و گفتم: -بهارم چیشده عزیزدلم؟!.. بهار به خودش اومد..یه لبخند تصنعی نشوند رو لباش و گفت: -این چرا اینجوری کرد؟.. با تعجب گفتم: -منم میخواستم همینو از تو بپرسم.. شونه ای باال انداخت و گفت: -نمیدونم!.. اینا یه چیزیشون شده..از کاراشون تابلوئه..یعنی چی شده؟..یعنی همدیگه رو دوست دارن؟..اگه اینجوری باشه بهار اول به من میگه..پس چرا امیرمحمد از موضوع خاستگاری اینجوری جاخورد..اینا که هنوز زیاد همدیگه رو نمیشناسن..حتما یه اتفاق دیگه افتاده..اره یه چیز دیگه اس..هنوز داشتم فکر میکردم که با صدا امیرعلی برگشتم نگاش کردم: -باران؟!.. سرمو تکون دادم و گفتم: -بله؟.. - - -بیا اینجا کارت دارم!.. -باشه!.. برگشتم سمت بهار تا بگم بیا بریم اما اون زودتر گفت: -برو عزیزم..من همینجا میشینم..کارت تموم شد بیا!.. -اخه اینجا تنهایی!.. -اشکال نداره گلم..برو.. بلند شدم و گفتم: -زود میام!.. با لبخند سرشو تکون داد منم راه افتادم سمت اقا امیـــــر ببینم چیکارم داره..وقتی رسیدم بهش دیدم کناره دوتا خانوم میانسال و یه دختر جوون نشسته..دختره خیلی با مزه بود..پوست گندمی چشما مشکی و صورت گرد..بینی گوشتالو اما کوچیک..لب و دهن قلوه ای.. لباسا ساده اما شیکی هم پوشیده بود..یه پیراهن گشاد که یقه شلی داشت و یکی از شونه هاش از یقه اومده بود بیرون..با یه شلوارک جین اسپرت..خانوما هم شباهت زیادی به خاله دنیا داشتن..با لبخند نگاشون کردم که یکی از خانوما گفت: -خوبی دختر گلم؟..بیا بشین پیش ما بیشتر باهات اشنا شیم.. با لبخند خواستم کنارش بشینم که امیرعلی گفت: -باران بیا پیش خودم بشین!.. چشمامو تو کاسه چرخوندم پوفی کشیدم..دوباره همون لبخند مزخرفو نشوندم رو لبام و رفتم سمت امیرعلی..نشسته بود رو مبل یه نفره..من نمیدونم با اون هیکلش چه جوری میخواد منو بشونه رو اون مبل..با تمسخر یه نگاه به هیکلش میکردم یه نگاه به مبل..همون لبخندمو عمیقتر کردم و گفتم: -خوب عزیزم با اون هیکلی تو ساختی واسه خودت من چه جوری بشینم رو اون مبل!؟.. عقب گرد کردم برم بشینم رو یه مبل دیگه که امیرعلی گفت: - - -تو بیا خانوم..من برات جا دارم،بیا.. مشکوک نگاش کردم..یهو صبا نمیدونم از کجا پیداش شد و گفت: -امیرعلی جان شاید نمیخواد پیش تو بشینه بزار راحت باشه!.. خون خونمو میخورد..دختره بیشعور..حرکت کردم سمت امیرعلی و جواب صبارو دادم: -صباجان من برا راحتی خود امیرعلی نمیخواستم پیشش بشینم..کدوم زن و شوهری رو دیدی که دلشون نخواد پیش هم باشن..مخصوصا کسایی که عاشق همدیگه هم باشن.. خودم از حرفایی که خیلی لوس به زبون اورده بودم داشت حالم بد میشد..صبا پشت چشمی نازک کرد و رفت..دختر جوونه که همونجا نشسته بود ریز ریز خندید و برام چشمک زد..منم خندم گرفت و جواب چشمکشو دادم..رفتم باالسر امیرعلی وایستادم دستمو زدم به کمرم و گفتم: -خوب اقای شوهر من کجا باید بشینم؟!.. دختره این دفعه بلند زد زیر خنده..امیرعلی هم خندش گرفت..دستمو گرفت کشید جلو خودش،چرخوندم..پشتم بهش بود..کمرمو گرفت کشید سمت پایین..منو نشوند کناره خودش..یه ذره جا باز کرده بود منو نشوند همونجا.. پسر سواستفاده گر..درواقع کال رو پاش بودم..بدنمم تکیه داده بودم به سینه پهن و عضالنیش..با چشما گرد شده سرمو برگردوندم سمتش و نگاش کردم..جلو خندشو گرفت و اروم کناره گوشم گفت: -اینجوری دیگه شکی ندارن که زن و شوهر شدیم.. با همون چشما گرد شده مثل خودش اروم گفتم: -مگه شک داشتن که ما زن و شوهریم؟!.. دوباره سرشو اورد نزدیک گوشم و اروم گفت: -شناسنامه ای شک نداشتن..اما شک دارن که ما شب عروسی،تو خونه،تو یه اتاق،با همدیگه... با چشما گرد شده پریدم وسط حرفش و گفتم: -خیلی پررویی!..اصال من میرم پیش بهار.. - - غش غش خندید و گفت: -شوخی میکنم..بیا میخواستم با خاله م اینا اشنات کنم!.. نفسا داغش که به گوشم و گردنم میخورد مور مورم میشد..خیلی بهش نزدیک بودم..اینقدر نزدیک بودیم که وقتی حرف میزد از پشت نفساش پخش میشد ال به الی موهام.. سرمو تکون دادم..اونم برگشت سمت دوتا خانوم میانسالی که اول دیده بودم..با لبخند نگامون میکردن..جوری نگامون میکردن انگار از خوشبختی ما دارن لذت میبرن..امیرعلی یکی از خانوما که مسن تر بود رو نشون داد و گفت: -ایشون خاله حورا هستن..خاله بزرگم..عزیزدل من!.. با لبخند گفتم: -از اشنایی باهاتون خوشبختم خاله جون!.. خاله حورا با یه لبخنده واقعی که رو لباش بود خیلی خیلی اظهار خوشحالی کرد که خواهرزاده عزیزش با من ازدواج کرده..امیرعلی دستشو گرفت سمت اون یکی خانومه و گفت: -بعد از خاله حورا مامانم هسته بعد از مامانم خاله سها هستن..خاله کوچیکم..نفس من!.. با خاله سها هم اظهار خوشحالی کردیم..امیرعلی یکی از دستاشو پیچیده بود دور کمرم اون یکی دستشم نوازشگونه میکشید رو بازوم..اصال دوست نداشتم اونجا باشم اما نمیتونستم بلند شم..یهو با صدا اعتراض اون دختر جوونه نگاه هممون کشیده شد سمتش: -امیرعــــلی بی معرفت!..من اینجا بوقم که معرفیم نکردی؟!.. امیرعلی با خنده گفت: -وای ببخشید ریز بودی ندیدمت.. دختره دوباره جیغش رفت هوا: -باران یه چیزی به شوهرت بگو وگرنه میکشمش بی شوهر میشیا.. اخمی کردم و برگشتم سمت امیر و گفتم: - - -امیر دخترمو اذیت نکن!.. یهو امیر ترکید از خنده..خاله ها هم داشتن میخندیدن..من با تعجب به خاله ها و امیرعلی نگاه میکردم..دختره هم با حرص و چشما گرد شده به من نگاه میکرد..با همون تعجب گفتم: -چیزی شد؟!.. دختره با حرص گفت: -نخیر چیزی نشد مامانی!.. با لبخند گفتم: -اهان!..برا این ناراحت شدی؟..به خدا اسمتو نمیدونستم..اینجوری گفتم تا هم بخندیم هم بد نباشه که اسمتو نمیدونم!.. یکم مشکوک نگام کرد وقتی دید دارم جدی میگم دیگه چیزی بهم نگفت..امیرعلی هم معرفیش کرد باالخره: -ایشون هم دختره خاله سها هسته..شمیم خانوم!.. بلند شد اومد پیشم و با لبی خندون دستشو جلوم دراز کرد..خواستم بلندشم که اون یکی دستشو گذاشت رو شونم و گفت: -نه عزیزم..بلند نشو..فقط اومدم بگم خیلی از اشنایی باهات خوشحالم بارانی!..امیدوارم دوستا خوبی برا هم باشین.. لبخندی به مهربونیش زدم..نه از اون صبا نه از این دختره مهربون..دستمو گذاشتم تو دستش و گفتم: -منم خیلی از اشنایی باهات خوشحال شدم..حتما عزیزم..منم امیدوارم باهم کنار بیاییم!.. بعد چشمکی هم بهش زدم ..خنده ای کرد و رفت دوباره سر جاش نشست..حورا و سها با لبخند نگام میکردن منم در جواب لبخندی بهشون زدم و به حرفا شمیم گوش داد: -خوب باران جون بیا همه رو برات معرفی کنم.. سرمو تکون دادم اونم با دستش همه رو نشون میداد و معرفی میکرد: - - -اون پسره رو میبینی..همونی که پیراهن ابی پوشیده.. اونجایی نشون داده بود رو نگاه کردم..دیدمش..یه پسره قدبلند و هیکلی..روش به طرف ما بود داشت با یه دختر حرف میزد..اونم مثله شمیم چشم و ابرو مشکی بود و صورت گردی داشت..همون لحظه خندید دیدم رو لپ سمت چپش چال افتاد.. موهاشو خیلی خیلی قشنگ درست کرده بود..بینی قلمی کشیده..لبا نازک متوسط..وقتی دیدمش یک کلمه اومد تو ذهنم..«جذابه».. پیراهن ابی مردونه که استیناشو تا ارنج جمع کرده بود با شلوار کتون سورمه ای پوشیده بود..یقه لباسشو باز گذاشته بود تا رو سینش..عضالت سینش معلوم میشدن..یه کراوات قرمزی هم شل بسته بود..سرمو برا شمیم تکون دادم و گفتم: -همون که کراوات قرمز بسته؟!.. دستاشو کوبید بهم و گفت: -اره اره همون!.. منتظر نگاش کردم که ادامه داد: -این اقا خوشتیپه که نشونت دادم داداشه منه..البته جلوش نمیگم خوشتیپه..اتفاقا همش ازش ایراد میگیرم اما پیش خودم که نمیتونم انکار کنم خوشگلیشو چون شرمنده وجدانم میشم!..اسمشم شهاب !..من تو این دنیا همین یدونه داداشو دارم..فقط خودمون دوتا هستیم!.. سرمو تکون دادم..اونم منتظر نشد من چیزی بگم رفت سراغ بدی و گفت: -اون دختره که داره با شهاب حرف میزنه،سوگل دختر خاله حوراس.. یه دختر با چشما ابی خیلی خوشرنگی،بینی که عروسکی عملش کرده بود،با لبا قلوه ای کوچیک که رژ براق و قرمزی زده بود،صورت بیضی شکل و گونه ها برجسته..واقعا خوشگل بود،هیچی کم نداشت..شبیه مانکنا بود.. یه پیراهن دکلته قرمز کوتاه پوشیده بود که تضاد خیلی قشنگی با چشماش درست شده بود..کفشها قرمز پاشنه سانتی هم پاش کرده بود..موهاشم لخت شالقی کرده بود ریخته بود دورش..تا زیر شونه هاش بودن..برگشتم سمت خاله حورا و گفتم: - - -خاله ماشاال دخترتون خیلی خوشگله!.. حورا بخاطره صداقتم لبخندی زد و گفت: -چشات قشنگ میبینه عزیزم..به تو که نمیرسه..ماشاال مثله ماه میمونی!.. لبخندی کوچیکی زدم و گفتم: -لطف دارین.. شمیم خم شد جلو و گفت: -اگه خدا بخواد قراره عروس ما بشه!..همچین براش خواهرشوهر بازی دربیارم که تو گنیس ثبت کنن.. اهان پس برا همین کراوات اقا شهاب قرمزه..با رنگ لباس خانومش ست کرده..هممون خندیدیم و خاله سها گفت: -مگه من میزارم یدونه عروسمو اذیت کنی.. شمیم پشت چشمی نازک کرد و گفت: -مامان خانوم باید طرف منو بگیری مثال..ایش!.. دوباره هممون خندیدیم و شمیم بقیه رو معرفی کرد: -خوب..اون دختره که کناره سوگل وایستاده تاپ قهوه ای با شلوار کتون قوه ای پوشیده..دیدی؟ کناره سوگلو نگاه کردم دیدمش..از شباهتشون حدس زدم خواهر باشن..خیلی بهم شبیه بودن..اونم چشماش ابی بود و صورت بیضی داشت..اما بینیشو عمل نکرده بود گوشتی بود..لباشم قلوه ای و یه ارایش کاملی هم کرده بود..برگشتم سمت شمیم و گفتم: -اره دیدمش..باید خواهر سوگل باشه..درسته؟.. شمیم سرشو تکون داد و گفت: -درسته..دختر کوچیکه خاله حوراس..سوگند.. - - سرمو تکون دادم..شمیم دور تا دور سالنو نگاه کرد..انگار داشت دنبال یکی میگشت..بعد از اینکه همه جارو نگاه کرد و زیرلب یکم غر زد باالخره فرد مورد نظرو پیدا کرد و گفت: -همیشه باید دنبال این دوتا بگردی..خوب اون گوشه سالنو میبینی؟..دوتا پسر وایستادن کناره هم حرف میزنن..کت اسپرت پوشیدن..لیوان کوفتی هم دستشونه..دیدی؟.. سر انگشتشو دنبال کردم و رسیدم به دوتا پسر خوشتیپ..اوه اوه انگار خوشگلی تو خانواده اینا ارثیه..هرچند ماهم همه پسرا و دخترامون خوشگلن..شمیم با صدا شاد و ذوق زده گفت: -اونی که کت اسپرت سفیدی پوشیده..اقا سهیل هستن.. پسر خاله حورا و شوهره بنده!..البته هنوز شوهرم نیست ولی قراره بشه!.. سهیل تیشرت مشکی و شلوار لوله ای مشکی با کت اسپرت سفیدی پوشیده بود..چشماش عسلی و خمار بودن..موهاشم داده بود باال اما جلوشو ریخته بود تو پیشونیش..بینی قلمی خوش تراش و لبا نازک..صدا امیرعلی با حیرت از پشت سرم اومد: -شمیم یه وقت خجالت نکشی دختر!.. شمیم اخمی کرد و رو به امیرعلی گفت: -وا چرا خجالت بکشم..خوب نامزدمه قراره ازدواج کنیم دیگه..االن باران باید خجالت بکشه بگه تو شوهرشی؟.. امیرعلی با صدایی که خنده توش موج میزد گفت: -واال ما ازدواج کردیم..عروسی گرفتیم..تو یه خونه زندگی میکنیم..تو یه اتاق میخوابیم..بازم بگم؟!.. با چشما گرد شده به شمیم نگاه کردم..نمیتونستم امیرو ببینم چون پشت سرم بود..سرمو از خجالت انداختم پایین..این امشب یه چیزیش میشه!..پسره بی حیا،بی ادب،بی تربیت،بی شرم..یکم عفت کالم نداره..هرچیزی رو میگه.. خاله اینا زدن زیر خنده..شمیم فکر کنم فهمید خیلی دارم خجالت میکشم چون سریع بحثو عوض کرد..منم با ارنج دستم محکم زدم تو دل امیر..یه اخ کوچیک گفت و ریزریز خندید..شمیم اون یکی پسر رو نشون داد و گفت: - - -اونی که کناره سهیل وایستاده اقا سپهر هستن..پسر کوچیکه خاله حورا..اینا یه در میون به دنیا اومدن..اول سهیل بعد سوگل بعد سپهر بعد سوگند.. هممون خندیدیم و من شروع کردم به انالیز کردن سپهر..عادتم بود هرکیو که میدیدم باید قشنگ تیپ و قیافشو بررسی میکردم..یه کت اندامی شکالتی با پیراهن مردونه کرمی و یه شلوار کتون قهوه ای پوشیده بود..چشماش همرنگ چشما خواهراش بود..تنها فرقشون این بود که ابی چشما سپهر تیره تر بود..بقیه اجزا صورتش مثله برادرش بود..اما کامال مشخص بود که سنش کمتره..شمیم با ناراحتی گفت: -متاسفانه ما دایی نداریم.. دلجویانه گفتم: -اشکال نداره گلم..قسمت نبوده ناراحت نباش!.. سرشو تکون داد..بعد دستشو بی حوصله تو هوا تکون داد و رو به امیرعلی گفت: -امیر من دیگه خسته شدم..خانواده باباتو خودت معرفی کن.. لبخندی زدم و گفتم: -نمیخواد عزیزم..کم کم اشنا میشم باهاشون!.. شمیم بلند شد وایستاد بدون خجالت صداشو انداخت رو سرش و گفت: -سهــــیل؟!..سهــــیل؟!.. عالوه بر سهیل همه برگشتن نگاش کردن..شمیم بی توجه به بقیه به سهیل عالمت داد گفت بیا..بعد نشست سرجاش و غر زد: -حاال اینقدر میخوره که اعصاب منو خورد کنه..صد دفعه بهش گفتم اینقدر این زهرمارو نخور.. همینجور داشت غر میزد که سهیل و سپهر همزمان رسیدن بهمون..دیگه این دفعه زشت بود همینجوری که افتاده بودم رو امیر احوال پرسی کنم..هرچند جام خیلی خوب بود،گرم و نرم..اما باید بلند میشدم زشت بود..بلند شدم و رو به دوتاشون گفتم: سالم خوب هستین؟!.. - - با لبخند نگام کردن و یه قدم اومدن جلو..سهیل به نظرم پسره شاد و خندونی بود اما سپهر یکم مغرور میزد..سهیل دستشو دراز کرد طرفم و خیلی صمیمی گفت: -سالم باران جان ممنون..شما خوبی؟..تو عروسی نشد باهم اشنا بشیم!.. اینقدر لحنش خاکی و صمیمی بود که روم نشد بهش دست ندم..معذب دستمو گذاشتم تو دستش و گفتم: -مرسی شما خوبی؟..کم سعادتی بوده.. با فشاری دستمو ول کرد و گفت: -این چه حرفیه..از اشنایی باهات خیلی خوشحال شدم!..فکر کنم منو میشناسی؟!.. بعد خودش دوباره گفت: -اوه حواسم نبود..مگه میشه ادم کناره شمیم باشه و امار بقیه رو نداشته باشه!.. جیغ شمیم در اومد سهیل غش غش خندید..سپهر اومد طرفم و لبخند کوچیکی زد و در حالی که دستشو میگرفت طرفم گفت: -سالم باران خانوم..احوال شما؟.. باهاش دست دادم و گفتم: -سالم مرسی..شما خوبین؟!.. دیدین گفتم مغرور میزنه..اصال از چشماش غرور میباره..دستمو تکونی داد و گفت: -ممنون.. بعد دستشو گرفت طرف مبل و گفت: -بفرمایید خواهش میکنم!.. تشکری کردم و بدون تعارف دوباره نشستم رو امیرعلی..االن میگه عجب غلطی کردم یه تعارفی کردم دختره دیگه ول نمیکنه..اما حقشه تا اون باشه جلو بقیه منو مجبور نکنه بشینم - - کنارش..این براش بشه تجربه دیگه اینکارو نکنه..سپهر نشست کناره مامانش و سهیل هم درحالی که مینشست کناره شمیم رو به امیر گفت: -دوران بدبختی خوش میگذره؟!.. امیرخندید و گفت: -ای بد نیست،میگذره باالخره!.. شمیم جیغی کشید و محکم زد تو سر سهیل..منم اخم غلیظی کردم و رفتم تو جلد نقشم..سرمو یکم چرخوندم سمت امیر طوری که اون نیمرخمو فقط میدید..با تشر گفتم: -باالخره میریم خونه امیراقا!.. امیر نفسشو فوت کرد و به سهیل گفت: -ببین چه شری درست کردی..حاال باید تو خونه کتک بخورم!.. شمیم پقی زد زیر خنده و گفت: -دستت طال بارانی..از طرف منم بزنش!.. چشمکی زدم و گفتم: -میزنم عزیزم..به شرطی که توام سهیل رو از طرف من بزنی.. سهیل خواست چیزی بگه که شمیم بهش فرصت نداد و گفت: -ای به چشم!.. بعدم با تمام قدرتش محکم زد تو کمر سهل..داد سهیل و خنده ما همزمان بلند شد..امیرعلی اروم میخندید..سنگینی نگاشو رو نیمرخم حس میکردم اما خودمو زدم به ندیدن..داشتیم میخندیدیم که بهار و امیرمحمد هم به جمع ما پیوستن و رو مبل دو نفره کناره هم نشستن و امیرمحمد گفت: -چیشده؟..به چی میخندین؟!.. - - سهیل با مسخره بازی جریان رو براشون تعریف کرد اونا هم شروع کردن به خندیدن..بهار یه نگاه به من که رو امیرعلی نشسته بودم انداخت و لبخند زد..امیرمحمد و سهیل سر به سر هم میزاشتن و بهار وشمیم هم یه جاهایی جوابشونو میدادن..سهیل نگاهی به منو امیرعلی انداخت و رو به امیرمحمد گفت: -تو خودتو مثه امیرعلی بدبخت نکنی ها..ببین من بیشتر از نامزدی جلو نرفتم چون از عاقبتش خبر داشتم.. یکی نیست بهش بگه تو که اینقدر میترسی چرا کری میخونی اخه!..همزمان صدای دخترا بلند شد که باعث شد سهیل تند تند پشت سرهم بگه: -غلط کردم!..غلط کردم!.. حواسم اصال به حرفایی بچه ها میزدن نبود..امیرعلی دستشو گذاشته بود رو بازوم و از باال به پایین و از پایین به باال نرم خط مینداخت رو بازوم..من چرا باید اینجا باشم االن..بخاطره یه لجبازی بلندشدم نشستم تو بغلش اینم از خدا خواسته..حالم اصال خوب نبود.. گرمای دستش..داغی نفساش که از پشت تو موهام و رو گردنم پخش میشد..حرارت بدنش..همه و همه دست به دسته هم دادن تا حالمو خراب کنن..حتی نمیتونستم از جام بلند شم..بدنم کرخت شده بود..همه انرژیمو جمع کردم و خواستم بلندشم که وضع بدتر شد.. امیرعلی فهمید میخوام بلند شم اون یکی دستشو پیچید دور کمرم تا نتونم برم..وای خدا چیکار کنم..بدنم داشت داغ میشد..میترسیدم امیرعلی این داغی رو حس کنه..دستمو گذاشتم رو دستش که دور کمرم پیچیده بود،دستشو باز کردم و اروم گفتم: -میرم به مامانم یه سر بزنم!.. از پشت سرشو به گوشم نزدیک کرد..داشتم سکته میکردم..هر لحظه امکان داشت از حال برم..همراه با نفسا داغش تو گوشم زمزمه کرد: -زود بیا!..منتظرتم!.. حال اونم انگار خوب نیست..حالش از منم که بدتره..تند سرمو تکون دادم و بلند شدم..اما خودم میدونستم دیگه هرگز برنمیگردم اونجا..اولین قدمو که برداشتم بهار گفت: - - -کجا میری خواهری؟!.. نفسمو فوت کردم و گفتم: -میرم یه لیوان اب بخورم و یه سر به مامان بزنم!.. سرشو تکون داد و گفتم: -باشه زود بیا.. باشه ای گفتم و رفتم سمت اشپزخونه..یه لیوان اب سرد برا خودم ریختم یه نفس سر کشیدم شاید یکم از حرارت وجودمو کم کنه..بهتر شدم اما خوب نشدم..یه لیوان دیگه هم خوردم یکم حالم رو به راه شد..دوباره شدم همون باران قبلی..از اشپزخونه زدم بیرون تا برم پیش مامانم.. داشتم چشم میچرخوندم تا پیداش کنم که دیدم صبا وایستاده کناره امیرعلی و داره باهاش حرف میزنه..پوزخندی زدم و نگامو ازشون گرفتم..دختره منتظ ر امیر تنها بشه بپره کنارش..باالخره مامانو پیدا کردم..کناره خاله دنیا نشسته بود داشتن حرف میزدن..رفتم کنارشون نشستم و با لبخند گفتم: -غیبت کیو میکنین؟!.. دوتاییشون همزمان زدن رو لپشون و چشم غره بهم رفتن..غش غش خندیدم..وقتی تونستم به زور جلو خندمو بگیرم با صدایی که خنده توش موج میزد گفتم: -دوستیتون چقدر قویه..چه هماهنگین باهم..کاش خاله مریمم بود که سه تایی میزدین رو لپاتون.. دوباره زدم زیر خنده..وقتی خوب خندیدم و دلم شاد شد گفتم: -خوب حاال چی میگفتین؟!.. خاله دنیا به شوخی چشم غره ای بهم رفت و گفت: -داشتم اقوامو به مامانت معرفی میکردم.. - - اهانی گفتم و ساکت شدم..نگام خود به خود کشیده شد سمت امیرعلی..دیدم اونم نگاش رو منه..حالم یه جوری بود..حس کسی رو داشتم که در حال دزدی مچشو گرفتن..اخمامو کشیدم توهم و دیگه نگاش نکردم..صبا پیشش نبود..حتما یه جوری َد کش کرده دیگه.. داشتم به جمعیت رقصنده نگاه میکردم که یهو دستم کشیده شد..اینقدر تند میبردم وسط پیست رقص که نمیتونستم ببینم کیه..وقتی رسیدیم بین اونایی داشتن میرقصیدن تونستم ببینمش..با چشما گرد شده و تقریبا با جیغ گفتم: -امیــــر محمـــــد!.. با لبخند حرص دراری گفت: -جوووووونم؟!.. صدا اهنگ اینقدر زیاد بود کسی صدا منو نمیشنید برا همین با جیغ گفتم: -خجالت نمیکشی؟..باید بیایی بهم پیشنهاد رقص بدی نه اینکه دستمو بگیری و عین یابو بکشیم!.. با لبا خندون گفت: -میدونستم با پیشنهاد قبول نمیکنی برا همین تو عمل انجام شده قرارت دادم..االن هم اینجا وایسا تا جفتتو بفرستم پیشت..تکون نخوری ها همینجا وایسا.. با چشما گرد شده گفتم: -حاال شاید من بلد نباشم برقصم..میخواهی ابرومو ببری؟!.. با چشما خندون ابرو انداخت باال و گفت: -قبال امار گرفتم از بهار..میدونم همه نوع رقصی بلدی!.. با حرص گفتم: -بهار که دهن لق نبود.. -االنم نیست..اما من بلدم چه جوری از زیر زبونش حرف بکشم..وایسا اومدم.. - - چشمامو براش دراوردم و دیگه جوابشو ندادم..وقتی صدا اهنگ بلند شد یه ابرومو انداختم باال و خیره شدم به امرمحمد و امیرعلی..امیرمحمد دستشو گذاشته بود رو کمر امیرعلی و هولش میداد سمت من.. امیرعلی وقتی رسید به من با خنده نگام کرد و گفت: -حاال هی مارو تو عمل انجام شده میزارن!.. شونه هامو انداختم باال و چیزی نگفتم..امیر شروع کرد منم مجبور شدم باهاش همراه شم..همه اونایی تا االن داشتن میرقصیدن رفته بودن کنار فقط منو امیرعلی وسط بودیم..خداییش رقصش خیلی قشنگ بود.. It's been said and done« قبل از ما بار ها گفته شده و به پایان رسیده Every beautiful thought's been already sung قبال در مورد تمام افکار و احساسات زیبا خوانده شده And I guess right now here's another one و گمون کنم اآلن یکی دیگه از اون ها رو داریم So your melody will play on and on, with best of 'em پس تو یه ملودی هستی که حاال حاال ها با بهترینشون نواخته میشی You are beautiful, like a dream come alive, incredible تو زیبا هستی ، مانند یک رویا که به حقیقت تبدیل میشه ، خارق العاده ای A center full of miracle, lyrical با یک قلب مملو از معجزه و ترانه You've saved my life again تو زندگی منو دوباره نجات دادی And I want you to know baby و عزیزم میخوام بدونی که - - I, I love you like a love song, baby عزیزم ، من مثل یه آهنگ عاشقونه به تو عشق می ورزم I, I love you like a love song, baby عزیزم ، من مثل یه آهنگ عاشقونه به تو عشق می ورزم I, I love you like a love song, baby عزیزم ، من مثل یه آهنگ عاشقونه به تو عشق می ورزم»» امیر دستشو دراز کرد طرفم..یکم ازش فاصله داشتم..قدم قدم یواش بهش نزدیک شدم و اروم دستمو گذاشتم تو دستش..دستمو محکم گرفت و برد باالسرم..لبخندی بهش زدم و همینجور که دستم تو دستش باال سرم بود یه چرخ زدم..دستمو ول کرد و دوباره رو به رو هم شروع کردیم رقصیدن..امیر همینجور که میرقصید اروم زیر لب همراه اهنگ لبخونی میکرد.. And I keep hittin' re-peat-peat-peat-peat-peat« و من این قسمت رو تکرار میکنم I, I love you like a love song, baby عزیزم ، من مثل یه آهنگ عاشقونه به تو عشق می ورزم I, I love you like a love song, baby عزیزم ، من مثل یه آهنگ عاشقونه به تو عشق می ورزم I, I love you like a love song, baby عزیزم ، من مثل یه آهنگ عاشقونه به تو عشق می ورزم And I keep hittin' re-peat-peat-peat-peat-peat و من این قسمت رو تکرار میکنم Constantly, boy you played through my mind like a symphony پسر تو بطور مداوم مثل یه سمفونی با ذهن من بازی کردی There's no way to describe what you do to me - - هیچ راهی برای توصیف اونچه که تو با من کردی وجود نداره You just do to me, what you do تو هر کاری خواستی با من کردی And it feels like I've been rescued و مثل این میمونه که من نجات پیدا کردم I've been set free راحت شدم I am hypnotized by your destiny من با آینده ای که تو برایم تصویر کرده بودی هیپنوتیزم شدم You are magical, lyrical, beautiful تو جادویی هستی ، مثل یه ترانه ای ، زیبایی And I want you to know baby و عزیزم میخوام بدونی که I, I love you like a love song, baby عزیزم ، من مثل یه آهنگ عاشقونه به تو عشق می ورزم I, I love you like a love song, baby عزیزم ، من مثل یه آهنگ عاشقونه به تو عشق می ورزم I, I love you like a love song, baby عزیزم ، من مثل یه آهنگ عاشقونه به تو عشق می ورزم And I keep hittin' re-peat-peat-peat-peat-peat و من این قسمت رو تکرار میکنم I, I love you like a love song, baby عزیزم ، من مثل یه آهنگ عاشقونه به تو عشق می ورزم - - I, I love you like a love song, baby عزیزم ، من مثل یه آهنگ عاشقونه به تو عشق می ورزم I, I love you like a love song, baby عزیزم ، من مثل یه آهنگ عاشقونه به تو عشق می ورزم And I keep hittin' re-peat-peat-peat-peat-peat و من این قسمت رو تکرار میکنم» دستشو دور کمرم حلقه کرد و منو خم کرد رو دستش..از کمر به عقب خم بودم و امیر هم خم شده بود رو صورتم..یه پامو گرفت بلند کرد..ناخوداگاه پیچیدمش دور کمرش..خداروشکر شلوار پام بود..یه چرخی تو همون حالت زدیم.. سرشو اورد نزدیکتر که باعث شد چشمامو ببندم..وقتی لباش نشست رو گردنم شوک زده چشمامو باز کردم..چنگ زدم به پیراهنش..گردنم اتیش گرفته بود..از درون داشتم ذوب میشدم..چشماش خمار شده بودن..و زیباییشون صد برابر..تو دلم امیرمحمدو به رگبار فحش بسته بودم.. نفس بریده صاف شدیم..نفس نفس میزدم از هیجان..از ترس..از وابستگی..از دل شکستگی..از دوباره تنهایی..از دوباره پس زده شدن..اینا همه احساسایی بود که اون لحظه تو خودم حس میکردم!..همه این اتفاقا تو دقیقه افتاد اما برا من قرن گذشت..یه عالمه چشم داشتن به ما نگاه میکردن نمیتونستم چیزی بگم بهش..پس گذاشتم برا بعد و رقصمو ادامه دادم.. اما دیگه نمیتونستم اونجوری میخوام برقصم..با چشمایی که میدوید خیره شدم تو چشماش اما چشمای اون برق میزد..یه برقی که تا االن ندیده بودم تو چشماش......... No one compares« هیچ کس این موضوع رو رد نیمکنه که You stand alone, to every record I own تو تنها کسی هستی که در اهنگ های من وجود داره Music to my hear that's what you are - - موسیقی ای در قلب من ، این چیزیه که تو هستی A song that goes on and on آهنگی که تا ابد نواخته خواهد شد I, I love you like a love song, baby عزیزم ، من مثل یه آهنگ عاشقونه به تو عشق می ورزم I, I love you like a love song, baby عزیزم ، من مثل یه آهنگ عاشقونه به تو عشق می ورزم I, I love you like a love song, baby عزیزم ، من مثل یه آهنگ عاشقونه به تو عشق می ورزم And I keep hittin' re-peat-peat-peat-peat-peat و من این قسمت رو تکرار میکنم I, I love you like a love song, baby عزیزم ، من مثل یه آهنگ عاشقونه به تو عشق می ورزم I, I love you like a love song, baby عزیزم ، من مثل یه آهنگ عاشقونه به تو عشق می ورزم I, I love you like a love song, baby عزیزم ، من مثل یه آهنگ عاشقونه به تو عشق می ورزم I love you...like a love song عاشقتم مثل یه آهنگ عاشقونه»» چه رقصی داشت امیرعلی..وووووی عالی میرقصید خداییش..این همه سال رقصیدم هیچکدومشون به اندازه امشب برام لذت بخش نبود..کامال هماهنگ و بدون ذره ای اشتباه میرقصید..برق تحسین تو چشمای اونم بود..انگار اونم رقص منو قبول داشت..دوتامون نفس نفس میزدیم..اما ارزش خستگی رو داشت..چشم همه در اومده بود.. - - امیرمحمد و بهار با لذت نگامون میکردن و لبخند میزدن.. مامانم و خاله دنیا و عمو اردالن هم با لبخنده عمیقی دست میزدن.. شمیم و سپهر هم با خنده دست میزدن و سهیل پشت سر هم سوت میزد.. وقتی همه تشویقمون کردن و ما کلی ذوق کردیم امیر دستمو گرفت که بریم بشینیم..اما اون یه دفعه چرخید لپمو بوسید و گفت: -عالی بود!..مرسی!.. لبخندی رو لبام بود ماسید..با بهت نگاش کردم..این پسرو یه ذره رو میدی دیگه نمیشه جلوشو گرفت..وقتی چشمم افتاد به بقیه که داشتن نگامون میکردن..یه لبخند تصنعی زدم و گفتم: -رقص توهم عالی بود..باور کن راست میگم..این همه سال رقصیدم هیچکدوم مثه االن بهم نچسبید..واقعا لذت بردم.. سرشو تکون داد و گفت: -مرسی.. بهار با دوتا لیوان شربت پرید جلومون..لیوانارو گرفت طرفمون و گفت: -بخورین خسته شدین.. تشکر کردم ازش و یکی از لیوانارو گرفتم..امیرعلی بعد از اینکه لیوانو گرفت مهربون به بهار نگاه کرد و گفت: -مگر اینکه تو به فکره ما باشی..هیشکی یه لیوان اب دستمون نداد..دمت گرم.. بهار هم لبخندی زد و چیزی نگفت.. دیگه اتفاق خاصی نیوفتاد تا اخرشب..بچه ها کلی رقص و پایکوبی کردن..بعد از شام جوونا تو یه سالن دیگه جمع شدیم و کلی گفتیم خندیدیم..االنم تو راه برگشت به خونه بودیم..شب خوبی رو دور هم گذروندیم..خانواده مادری امیرعلی واقعا مهربون و خوش برخورد بودن..ازشون خیلی خوشم اومد.. - - البته خانواده پدریش هم خیلی خوب بودن فقط اگر ازشون رها،صبا و نیما رو فاکتو بگیریم..فردا شب مامانم،ما و خانواده امیرعلی رو دعوت کرده بود............ *** با صدا االرم گوشیم بیدار شدم..دستمو دراز کردم گوشی رو از رو عسلی برداشتم و صداشو قطع کردم..این صدا برام شده مثله ناقوس مرگ..دستی به صورتم کشیدم و بلند شدم..دیشب تا دیر وقت مهمونی بودیم هنوز خوابم میومد..ساعت بود زیاد نخوابیده بودم.. با کسلی بلند شدم و رفتم تو دستشویی..کارم که تموم شد اومدم بیرون نشستم جلو میز ارایش یه ارایش مالیم کردم..یه پالتو سورمه ای با شلوار جین ابی پوشیدم..یه شال ابی روشن که خط خطی ها سورمه ای داشت با کفشها ال استار سورمه ای پوشیدم.. رفتم تو اشپزخونه..میز صبحانه رو اماده کردم و شروع کردم به خوردن.. لیوان اب پرتقالمو برداشتم داشتم میخوردم که امیرعلی اماده شده اومد تو اشپزخونه..درحالی که مینشست رو صندلی گفت: -صبح بخیر.. سرمو تکون دادم..لیوانو گذاشتم رو میز و گفتم: -صبح توام بخیر.. امیرعلی شروع کرد به خوردن..با اخما درهم شروع کردم به صحبت کردن: -میدونی که چقدر از اتفاق دیشب ناراحتم..سعی کرده بودم بهت اعتماد کنم..اما تو هر فرصتی که پیدا میکنی یه عملی انجام میدیدی که به کل ناامید میشم که شاید بشه روت به عنوان یه دوست حساب کرد..مجبورم ازت دوری کنم کال..فکر میکردم شاید بتونیم این مدت مثل دوتا دوست باشیم باهم اما دیگه همینم نمیخوام.. دیشب مهمونی رو از اول تا اخر برام زهر کردی..نمیدونم قصد و نیتت از اینکارا چیه اما هرچی هست خواهشا تمومش کن..من اگه بدونم برام داره سخت میگذره هرچه زودتر بتونم برا طالق اقدام میکنم..میدونی که اینکارو میکنم..پس بزار این یکسال به خوبی و خوشی تموم بشه..نزار بعد از یکسال با خاطرات بد از هم جدا بشیم!.. - - خونسرد یه لقمه مربا گذاشت تو دهنش و گفت: -مگه چیکار کردم؟!.. عاد ی..از خشم زیاد چشمامو تازه میگه چیکار کردم..خوب اره اینکارا برا پسرا بستم..دندونامو رو هم فشار دادم و دستامو مشت کردم.. با شنیدن صداش چشمامو باز کردن نگاش کردم: -توقع که نداری جلو اون همه چشم یه جوری باهات رفتار کنم که همه بفهمن صوری ازدواج کردیم..قرار بود جلو خانواده ها نقش بازی بشه پس میشه!..من هرکاری برا اینکه مامانم مطمئن بشه زندگیم خوبه،میکنم!..فکر نمیکنم کناره شوهرت بشینی یا شوهرت بوست کنه برا مردم اونقدر مهم باشه..پس بیخودی بزرگش نکن.. اون چی میفهمید من چی میگم؟!..من چیکار به مردم دارم..من از این دل بی صاحب میترسم..دیشب حالتایی تو بدنم دیدم که نباید میدیدم..کف دستامو کوبیدم رو میز و خم شدم طرفش: -اما من نمیزارم به هدفت برسی!.. انگشت اشارمو اوردم باال گرفتم طرفشو با عصبانیت ادامه دادم: -پا رو دم من نزار امیرعلی ساالری!..من ادمی نیستم که از هرچیزی ساده بگذرم..گفتم ازادی هرکار دوست داری بکنی و هیچ تعهدی نداری به من پس برو با همونایی که تا االن بودی خوش باش..دور منو خط بکش چون من ساده از هرچیزی نمیگذرم..حتی از یه چیز کوچیک.. منظورم بوسه ش بود که میگفت اینقدر بزرگش نکن..از پشت میز بلند شدم کیفمو از رو اپن برداشتم و گفتم: -امیدوارم حرفامو متوجه شده باشی و دیگه نخواهی تکرارشون کنی!.. خواستم از اشپزخونه برم بیرون که پرید جلوم و مچ دستمو گرفت..وقتی نگام به صورتش افتاد چشمام گرد شد..از خشم سرخ شده بود و نفس نفس میزد..رگ پیشونی و گردنش زده بود بیرون..خواستم مچ دستمو از دستش بکشم بیرون اما نزاشت محکم تر گرفت و تو صورتم غرید: -اینقدر تهدید میکنی خیلی دوست دارم بدونم چه غلطی بلدی بکنی؟!.. - - فکم فشرده شد..همه نفرتمو ریختم تو چشمام و نگاش کردم گفتم: -کافیه یه بار دیگه امتحان کنی تا بفهمی چی میشه!.. خواست سرشو بیاره جلو که نگاش افتاد تو چشمام..با دیدن چشمام دستش یکم شل شد..مچمو از دستش کشیدم بیرون و زدم تو سینه ش..یکم رفت عقب منم از اشپزخونه رفتم بیرون..لحظه اخر دیدم کالفه دست کشید تو موهاش..از عصبانیت نفس نفس میزدم..حالم دست خودم نبود..هرچی دیشب خوش گذشته بود االن کوفتم شد.. رفتم سمت در خونه که گوشیم زنگ خورد..با تعجب گوشی رو از تو کیفم دراوردم و نگاهی به صفحش انداختم..با دیدن اسم نگین نمیخواستم با این حالم جواب بدم اما گفتم شاید کارش مهم باشه..چند تا نفس عمق کشیدم و همینجور که از در میرفتم بیرون جواب دادم: -سالم عزیزم.. صدا شاد و سرخوش نگین اومد: -سالم بارانی..خوبی خانوم؟..عروس شدی مارو فراموش کردیا..انگار نه انگار یه نگینی هم هست.. خنده ای مصنوعی کردم و گفتم: -ممنون تو خوبی؟..چیکار کنم مسئولیتام زیاد شده.. نگین غش غش خندید و گفت: -هیچکس نه و تو؟..تو که دو دستی چسبیدی به اون کارخونه ات..یه جوری گفتی یه لحظه فکر کردم امیرعلی ازت کار میکشه کوزت خانوم!.. با لبخند گفتم: -کوزت تویی که همش تو خونه ای و کار میکنی.. دوباره خندید و گفت: -اتفاقا میخوام از این کوزتی در بیام..برا همین بهت زنگ زدم..این همه مدت داشتم اقای شوهر رو راضی میکردم بزاره بیام کار کنم!.. - - جدی شدم و گفتم: -راضی شد باالخره؟.. -با این عشوه هایی من براش اومدم مگه میتونست راضی نشه.. یکم دوتایی خندیدیم که نگین گفت: -ادرس این کارخونه ای قراره بیام چراغشو روشن کنم رو بده تا امروز بیام در مورد حقوق و مزایا صحبت کنیم ببینم اصال میتونم قبول کنم یا نه!.. با جدیت ادرسو دادم و گفتم: -االن دارم حرکت میکنم..تو هم زود بیا وگرنه استخدام نشده اخراج میشی.. خندید و با صدایی که هنوز اثار خنده توش معلوم بود گفت: -ابجی جون با ما به از این باش..گناه دارم بابا.. -اومممم..حاال بیا ببینم چیکار میتونم برات بکنم..من دیرم شده کار نداری؟.. -نه رئیس..برو به کارت برس تا من میام!.. ازش خداحافظی کردم و نشستم تو ماشین..وقتی رسیدم نگین هنوز نیومده بود..جواب سالم خانوم سماواتی رو دادم و گفتم: -با خانوم ستایش قرار دارم..خودشو که معرفی کرد بفرستش داخل.. -چشم.. راه افتادم سمت اتاقم..سرم تو یه برگه بود داشتم میخوندمش که یهو در باز شد..با اخما درهم سرمو اوردم باال..وقتی نگینو دیدم که خندون داره درو پشت سرش میبنده خندم گرفت اما به زور قورتش دادم و جدی گفتم: -این چه طرز وارد شدنه خانوم ستایش؟!.. چشماش گرد شد..برگشت در اتاقو باز کرد و رو به منشی گفت: -خانوم مطمئنی منو درست فرستادی؟.. - - صدا سماواتی اومد: -بله..چطور؟!.. -اخه این که اصال اخالق نداره.. با حرص و تقریبا با صدا بلندی گفتم: -نگیــــــن؟!.. نگین سرشو اورد داخل و با ذوق گفت: -وای حاال شدی خودت..یه لحظه گفتی خانوم ستایش فکر کردم اشتباه اومدم!.. بعد برگشت سمت سماواتی و گفت: -انگار گم شدمون پیدا شد..من برم دیگه..فعال.. دستی براش تکون داد..در اتاقو بست و با قدما اهسته و خانومانه اومد داخل..با تعجب نگاش میکردم که نشست رو نزدیکترین مبل به من و گفت: -خسته نباشید خانوم راد..بنده برا استخدام اومدم..باید چیکار کنم؟!.. چشمام داشت از کاسه میزد بیرون..اصال معلوم نیست ک ی جدی میشه ک ی شوخ..با همون تعجبم گفتم: -صبر کن!.. یه فرم از تو کشو میزم دراوردم گرفتم سمتش و گفتم: -اینو پر کن!.. سرشو تکون داد و فرم رو ازم گرفت..یه خودکار از رو میز برداشت و شروع کرد..چشمام داشت از کاسه میزد بیرون..نگین مگه میتونه ساکت یه جا بشینه..یکم که گذشت فرم رو گرفت طرفم و گفت: -بفرمایید خانوم راد فرمو پر کردم..خوب حاال باید چیکار کنم؟! از دستش گرفتم یه نگاه کلی بهش انداختم و گفتم: - - -خوب االن قرارداد میبندم باهات..امروز کاری نمیخواد انجام بدی خودم باهات میام همه جارو نشونت میدم و با بقیه اشنات میکنم..از فردا دیگه رسما میایی سرکار..در ضمن فردا هم مثل امروز تاخیر داشته باشی همون لحظه قرار داد فسخ میشه..حرفی نیست؟؟!.. سرشو تکون داد و گفت: -نه..فقط ساعتای کاری رو بهم بگین ممنون.. -از ساعت صبح تا بعد از ظهر..ناهار همینجا میخوریم.. نگین: -خوبه..مهران هم صبح میره سرکار شب میاد.. -دیگه سوالی نیست؟!.. -نه ممنون!.. باهاش به مدت سال قرارداد بستم..وقتی همه کارا رو انجام دادیم بلند شدیم بریم با بقیه اشناش کنم..از همون جلو در شروع کردم..دستمو گرفتم سمت نگین و رو به خانوم سماواتی گفتم: -ایشون خانوم ستایش هستن حسابدار جدید..کناره خانوم زمانی کار میکنن.. بعد به نگین گفتم: -ایشون هم خانوم سماواتی منشی من هستن!.. با هم دست دادن و اظهار خوشحالی کردن..رفتیم سمت اتاق اقای محبی..چند تقه به در زدم و منتظر اجازه ورودش شدم..وقتی گفت بفرمایید درو باز کردم و با نگین رفتیم داخل..وقتی منو دید از پشت میزش بلند شد و گفت: -سالم خانوم راد..بفرمایید.. نشستیم رو صندلی ها خودشم اومد جلومون نشست..لبخندی زدم و گفتم: -عضو جدید داریم..اومدم باهاتون اشناش کنم.. - - محبی با کنجکاوی به نگین نگاه کرد و من ادامه دادم: -خانوم ستایش حسابدار هستن..کناره خانوم زمانی کار میکنن از فردا.. محبی لبخندی زد و گفت: -متوجه شدم.. بعد رو کرد به نگین و ادامه داد: -خیلی خوش اومدین خانوم..منم محبی هستم معاون کارخونه!.. نگین یه لبخند ملیح زد و گفت: -خوشوقتم از اشنایی باهاتون.. باهم که اشنا شدن بردم با بقیه جاها هم اشناش کردم..مش رحیمم بهش معرفی کردم که خیلی ازش خوشش اومد..در اخر بردمش هم اتاقشو بهش نشون بدم هم با خانوم زمانی اشناش کنم چون باید تو یه اتاق کار میکردن..قبال دوتا حسابدار داشتم اما اون ازدواج کرد رفت.. میخواستم یکی دیگه استخدام کنم اما خانوم زمانی گفت خودم از پس کارا بر میام..منم حقوقشو بردم باال و دیگه کسیو استخدام نکردم..االنم قصدم فقط کمک به نگین بود وگرنه خانوم زمانی کارشو خیلی خوب بلده و مشکلی تا االن نداشتیم..به نگین گفتم: -همینجا وایسا تا من بیام.. سرشو تکون داد منم رفتم تو اتاق خانوم زمانی..از جاش بلند شد و با مهربونی باهام احوال پرسی کرد..نشستم رو صندلی جلوش و گفتم: -خانوم زمانی میدونین که از کارتون خیلی راضیم و تا االن هیچ مشکلی نداشتیم.. با نگرانی گفت: -مشکلی پیش اومده؟!.. -نه نه اصال..فقط خواستم بهتون بگم یکی از دوستام دنبال کار میگشت من استخدامش کردم..حسابداری خونده..االن اومدم باهاتون صحبت کنم که هیچ چیزی عوض نمیشه..حقوق شما همونی بوده میمونه و کاراتونم مثله قبل انجام میدین.. - - اما خانوم ستایشم کمک حالتونه..اومدم بهتون بگم که یه وقت فکر نکنین حاال که یکیو استخدام کردم خدایی نکرده شما مشکلی دارین..من خیلی از کاره شما راضیم..خانوم ستایش از دوستام هستن شوهرشون نمیزاشتن هرجایی کار کنن برا همین من اوردمشون اینجا..بهشون کمک کنین راه بیوفته.. لبخند مهربونی زد و گفت: -باشه عزیزم..هرکاری از دستم بر بیاد انجام میدم.. -مرسی..من برم صداش کنم بیاد تا باهاش اشنا شین..تو همین اتاق پیش شما کارشو شروع میکنه!.. سرشو به ارومی تکون داد و گفت: -باشه عزیزم!.. بلند شدم رفتم بیرون نگینو صدا بزنم..دیدم تو سالن داره قدم میزنه..صداش زدم: -خانوم ستایش؟!.. باید از همین االن باهاش رسمی حرف بزنم تا متوجه بشه که دوست ندارم تو محل کار زیاد صمیمی باشه..اومد پیشم و گفت: -بله؟!.. با سرم به داخل اشاره کردم و گفتم: -بیا داخل!.. خودم زودتر رفتم تو اتاق نگین هم درو بست و پشت سرم اومد تو..به همدیگه معرفیشون کردم و از خانوم زمانی خواستم تا نگین رو با کارا اشنا کنه و راش بندازه..خودم برگشتم تو اتاقم و به بقیه کارام رسیدگی کردم.. ناهار هم رفتیم تو سالن غذاخوری همه دور هم خوردیم..من خیلی کم میرفتم اونجا بیشتر تو اتاقم ناهارمو میخورم..ساعت کاری که تموم شد کیفمو برداشتم و رفتم بیرون..تو راه نگینو دیدم که - - اونم داشت میرفت از ساختمان بیرون..صداش زدم با لبخند برگشت طرفم..وقتی رسیدم بهش با لبخند گفت: -جانم رییس؟.. با اخم گفتم: -ا ا رییس یعنی چی!.. چشمکی زد و گفت: -خوب رییسی دیگه.. چپ چپ نگاش کردم و گفتم: -دیگه نگی ها.. با شعف گفت: -اخه چرا؟..رییس بودن که خوبه.. -خوشم نمیاد اینجوری صدام کنی.. با شیطونی گفت: -چشم رییس.. با اخم نگاش کردم که سریع لبخندشو خورد و ساکت شد..به ماشینم که رسیدیم گفتم: -ماشین اوردی؟..اگه نیاوردی برسونمت؟!.. با دستش یکم اونطرفتر رو نشون داد و گفت: -یه ابوقراضه دارم.. به جایی که نشون داده بود نگاه کردم و با تعجب گفتم: -به مزدا میگی ابوقراضه؟!.. با چشم و ابرو ماشین منو نشون داد و گفت: - - -در مقابل ماشین شما اصال دیده نمیشه.. خنده ای کردم و گفتم: -برو اینقدر زبون نریز..یکم دیر برسم امیر دیگه تو خونه رام نمیده.. همینجور که میرفت سمت ماشینش با خنده بلندی گفت: -امیدوارم رات نده دلم شاد شه.. نشستم تو ماشین روشنش کردم شیشه رو اوردم پایین و گفتم: -وقتی کسر حقوق شدی میفهمی با رییست چه جوری حرف بزنی.. بعد با خنده بلندی پامو گذاشتم رو گاز و اجازه هیچ حرفی رو بهش ندادم..از کنارش که رد میشدم تک بوقی زدم براش.. وقتی رسیدم خونه امیر هنوز نیومده بود..همیشه زودتر از من میرسید..حتما کار داشته جایی..شونه ای باال انداختم راه افتادم سمت اشپزخونه..از تو یخچال اب برداشتم ریختم تو لیوان و یه نفس سر کشیدم.. رفتم تو اتاقم یه شلوارک جین سفید با تیشرت قرمز استین کوتاهی پوشیدم..موهامو شونه زدم و با کلیپس باال سرم جمع کردم و از اتاق رفتم بیرون..دوباره برگشتم سمت اشپزخونه یه بشقاب میوه واسه خودم برداشتم و نشستم جلو تی وی..یکم شبکه هارو باال پایین کردم تا یه فیلم پیدا کردم.. وسطای فیلم بود که صدای چرخش کلیدو تو قفل شنیدم..برگشتم سمت در..امیرعلی با اخما درهم اومد داخل..بی تفاوت همینجور که دستمو گذاشته بودم رو پشتی کاناپه و سرمو تکیه داده بودم بهش ادامه فیلممو نگاه کردم..وقتی داشت از کنارم رد میشد حتی یه نیم نگاه هم بهش ننداختم!.. اخماش حسابی تو هم بود..نمیدونم چیشده اما مشخص بود خیلی کالفه اس..با لباس راحتی از اتاقش اومد بیرون با فاصیه چندتا مبل از من نشست و گفت: -امشب باید بریم خونه مامانت اینا؟!.. - - چقدر این پسر پرر و ..با اتفاقاتی صبح افتاد تازه اومده با من حرفم میزنه..بیشعور..فقط سرمو تکون دادم..خودش دوباره به حرف اومد: -نمیخواهی زودتر بری کمکشون؟.. چرا اینقدر اصرار داره..شونه ای باال انداختم و خیلی کوتاه گفتم: -نه!.. سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت..منم ادامه فیلممو نگاه کردم..وقتی تموم شد نگاهی به ساعت انداختم بود..بلند شدم برم اماده شم..وقتی نزدیکه اتاقم بودم صدا زد..برگشتم سمتش و نگاش کردم اما هیچی نگفتم..یکم من من کرد..چند قدم اومد به طرفم وقتی نزدیکم رسید خیلی اروم گفت: -بابت صبح متاسفم..امیدوارم ناراحت نشده باشی..با حرفات اعصابم خورد شد نفهمیدم چیکار میکنم.. ابروهام از تعجب پرید باال..االن یعنی داره عذرخواهی میکنه؟!..عجـــب!..به حق چیزای ندیده..سرمو تکون دادم و گفتم: -اگه تکرار نشه فراموش میکنم!.. با بی قراری نگام کرد و گفت: -خیالت راحت!.. خیلی تعجب کرده بودم..امیرو این حرفا؟!..باور نکردنیه!..سرمو تکون دادم و دوباره خواستم برم تو اتاقم که باز گفت: -خوب االن دیگه ناراحت نیستی؟!..نمیخوام بقیه چیزی بفهمن!.. پوزخندی نشست رو لبام..اهان!..پس میترسه مامان باباش بفهمن که اومده عذرخواهی میکنه..چقدر من خوش خیالم که فکر کردم نمیخواد من ناراحت باشم..با حرص گفتم: -گفتم که باشه..من میرم اماده شم!.. - - با تعجب نگام کرد..دیگه واینستادم تا چیزی بگه رفتم تو اتاقم..جلو کمدم وایستادم و لباس انتخاب کردم..یه پیراهن بلند استین کوتاه تا یه وجب باال زانو سورمه ای پوشیدم با ساپورت مشکی..نشستم جلو اینه یکم ارایش کردم..موهامو محکم دم اسبی باال سرم بستم..یه جفت چکمه سورمه ای هم پوشیدم که بلندیش تا زیر زانوم بود و پاشنه نداشت.. پالتو مشکی بلندی پوشیدم..یه شال سورمه ای مشکی هم انداختم رو سرم و بعد از گذاشتن گوشیم و کیف پولم تو کیف سورمه ایم رفتم بیرون..امیر تو سالن نبود البد داره اماده میشه.. بشقاب میوه ای خورده بودم برداشتم بردم اشپزخونه..پوست میوه هارو ریختم تو اشغالی و بشقابشو شستم..وقتی از اشپزخونه اومدم بیرون امیر هم از اتاقش همون لحظه اومد بیرون..نگاهی به سر تا پا من انداخت و گفت: -اماده ای؟..بریم؟.. -اره بریم.. بعد از اینکه امیر درا خونه رو قفل زد سوار ماشین شدیم و راه افتادیم..یه تیشرت خاکستری پوشیده بود با جین همرنگش..یه سویی شرت کاله دار مشکی هم رو تیشرتش پوشیده بود اما جلوشو باز گذاشته بود..کفش اسپرت مشکی هم پاش کرده بود..هیچ حرفی نمیزد معلوم بود فکرش درگیره یه چیزی شده..دستمو بردم جلو که یه اهنگ بزارم اما امیر زودتر دستشو اورد جلو و گفت: -من میزارم.. بعد از اینکه چندتا اهنگ جلو عقب کرد یکیو گذاشت..نیم نگاهی به من انداخت و دوباره نگاشو دوخت به جلو..تا رسیدن به خونه فقط صدای اهنگ بود که سکوت بینمون رو میکشست..هیچ کدوم قصد شکستنشو نداشتیم.. وقتی رسیدیم خونه تک انداختم رو گوشی بهار تا درو باز کنه..امیر میخواست پیاده بشه که همون موقع در اروم اروم تا اخر باز شد..دوباره نشست تو ماشین و راه افتاد رفت تو خونه..یکم دور وبرشو نگاه کرد میخواست ببینه کی درو باز کرد..هنوز بهارو رو تراس ندیده بود..درو با ریموت باز کرده بود برامون.. پیاده شدیم رفتیم سمت بهار که با لبخند منتظرمون بود..هنوز بهش نرسیده بودیم بلند گفتم: - - -بهاری برو تو هوا سرده مریض میشی.. تو این هوای سرد با تیشرت استین کوتاه فسفری و جین همرنگش اومده بیرون..سرشو به چپ و راست تکون داد و با خنده گفت: -همیشه مثله مامانا نگران منی!.. امیرعلی خندید و منم با لبخند جوابشو دادم: -اگه نگرانت نباشم که یه بالیی سر خودت میاری.. رسیدیم بهش..صورتمو بوسید و گفت: -نترس بادمجون بم افت نداره!.. چشم غره ای بهش رفتم..لبخندی زد و بعد از اینکه به امیر سالم کرد و حال همدیگه رو پرسیدن رفتیم داخل..وقتی مارو دیدن همشون بلند شدن وایستادن..با همه احوال پرسی کردیم..مامانم و خاله دنیا هم بوسم کردن..امیرمحمد هم طبق معمول یه چند دوری منو چرخوند..دیگه داشت حالم بد میشدم که گذاشتم زمین.. دور هم نشسته بودیم و حرف میزدیم..امیرعلی و عمو اردالن پچ پچ میکردن و اخما دوتاشون تو هم بود..امیر با کالفگی یه چیزی میگفت عمو بدتر از اون..نگامو ازشون گرفتم..دوست نداشتم فکر کنن دارم فضولی میکنم..اکرم خانوم داشت پذیرایی میکرد و امیرمحمد هم همش بهارو اذیت میکرد اونم جوابشو میداد..مامان و خاله دنیا با هم حرف میزدن.. خالصه همه مشغول بودن فقط ساکت نشسته بودم و به بقیه نگاه میکردم..فقط این کالفگی عمو و امیر خیلی تو چشم بود.. بعد از اینکه شام خوردیم یکم دیگه نشستیم و به بهانه اینکه فردا باید بریم سر کار بلند شدیم..در واقع امیرعلی خیلی کم حوصله بود برا همین گفت بریم خونه منم چون خسته بودم قبول کردم..با همه خداحافظی کردیم و رفتیم بیرون..بهار و امیرمحمد تا حیاط دنبالمون اومدن و بهار گفت: -چرا اینقدر زود بلند شدین..یکم دیگه میموندین!.. صورتشو بوس کردم و گفتم: - - -هردومون خسته ایم عزیزم..من که از کارخونه اومدم اصال وقت نکردم یکم استراحت کنم.. سرشو تکون داد و گفت: -باشه عزیزم!.. امیرعلی نشسته بود تو ماشین و شیشه رو اورده بود پایین به ما نگاه میکرد..امیرمحمد رفت پیشش خم شد از شیشه بهش گفت: -چرا بیرون نمیایین..اگه قرار باشه هی برین سرکار بعد دوباره برگردین خونه،نمیشه که..بیایین باهم بریم بیرون،بگردیم..اینجوری اینقدرم خسته کار نمیشین.. امیرعلی سرشو بی حوصله تکون داد و باشه ای گفت..گونه امیرمحمدو بوسیدم و از دوتاشون خدافظی کردم نشستم تو ماشین..اینقدر خسته بودم که گفتم تا خونه سرمو تکیه بدم به صندلی و چشمامو ببندم اما نفهمیدم کی چشمام گرم شد و به خواب رفتم.. با صدای امیر الیه پلکامو باز کردم و نگاش کردم: -باران؟!..باران بلند شو دختر..کمرت درد میگیره تو ماشین بیدار شو.. با خستگی نگاش کردم و گفتم: -چیشده؟.. سرشو تکون داد و با مهربونی که تا االن ازش ندیدم گفت: -تو ماشین خواب رفتی عزیزم..بلندشو بریم تو خونه بخواب.. سرمو تکون دادم و پیاده شدم..دستامو بردم باالسرم و خودمو کشیدم..راه افتادم سمت خونه امیرعلی هم کنارم میومد..یه جورایی با چشما بسته داشتم راه میرفتم..نمیخواستم خوابم بپره..یهو با صدا بلند امیرعلی چشمامو تا ته باز کردم: -بـــــاران!.. با تعجب نگاش کردم و گفتم: -چیه؟..چه خبرته؟..چرا داد میزنی؟!.. - - سرشو به نشونه تاسف تکون داد و گفت: -با چشما بسته راه میری؟!.. دوباره چشمامو بستم و گفتم: -هوم!..نمیخوام خوابم بپره.. خنده ارومی کرد که ناخوداگاه چشمام باز شد و نگاش کردم..خیلی قشنگ میخنده..مردونه و سنگین..با محبت بهم نزدیکتر شد و گفت: -اجازه هست کمکت کنم؟.. تحت تاثیر محبت و صدا ارومش منم صدام اروم شد: -نه مرسی نمیخواد..خودم میتونم!.. دیگه چیزی نگفت..انگار زهرچشمی که صبح گرفتم جواب داده..شونه هامو انداختم باال و رفتم سمت اتاقم.... صبح که بلند شدم و بعد از اینکه صبحانه خوردم اماده شدم..از امیر خداحافظی کردم و راه افتادم به سمت کارخونه..یک ساعت بعد رسیدم..داشتم به کارام سر و سامون میدادم که تقه ای به در خورد..سرمو اوردم باال و با تعجب گفتم: -بفرمایید.. در اروم باز شد و صورت نگین اومد تو..لبخند زدم و نگاش کردم..کامل اومد داخل و در اتاقو بست..تندی احترام نظامی گذاشت و گفت: -سالم رئیس!.. اخمامو کشیدم توهم و خواستم بهش بتوپم که نگو رئیس اما اون سریع پیش دستی کرد و گفت: -خوب رئیس جوش نیار..یه کاری باهات داشتم.. -خوب؟!.. - - پشت چشمی نازک کرد نشست رو صندلی و گفت: -خوب رئیس بگو یه قهوه ای،چایی،چیزی بیارن بخورم تا تو این هوا هم گرم بشم هم بتونم حرف بزنم!.. لبخندی داشت میومد رو لبامو خوردم و گفتم: -اینجا از این خبرا نیست..یاال بگو چیکار داشتی!.. سرشو به حالت قهر برگردوند و گفت: -اگه بشه شنبه رو مرخصی میخوام..میشه؟!.. اینقدر لحنش مظلوم بود که دلم کباب شد..اما این نگین کارش همینه..وقتی چیزی میخواد مظلوم میشه..با لحن جدی گفتم: -خانوم ستایش شما تازه چند روزه اومدین سرکار دیگه مرخصی میخواهین؟.. تندتند شروع کرد به حرف زدن: -نه نه!..باور کن مجبورم..پسر خاله م داره از انگلیس میاد خاله م براش مهمونی گرفته..مجبورم برم کمکشون..از خدام بود نرم..اخه کیو دیدی از کوزت بودن خوشش بیاد..اما مجبورم.. یکم با اخم نگاهش کردم و گفتم: -این دفعه مشکلی نیست اما دیگه به این زودی ها مرخصی نداری ها.. سرشو تکون داد و گفت: -باشه مشکلی نیست..چیکار کنم دیگه..مجبورم!.. برگه مرخصی رو ازش گرفتم امضا کنم..اونم تو همون حال که چشم به من دوخته بود گفت: -بارانی شما هم بیایین مهمونی ما.. برگه رو گرفتم طرفش و گفتم: -نه عزیزم درست نیست..امیدوام خوش بگذره بهت.. - - خودشو کشید جلو..سر صندلش نشست و گفت: -نه بارانی خاله م گفته هرکیو خواستم میتونم دعوت کنم..من صاحب اختیارم.. -نگین جان!..ما هم با بچه ها قراره شنبه بریم گردش..میخواستم به تو هم بگم که بیایی اما انگار نمیتونی.. با لبخند گفت: -ایشاال یه بار دیگه میریم همگی باهم.. با لبخند سرمو به تایید حرفش تکون دادم..از جاش بلند شد و گفت: -من دیگه برم سر کارم تا خانوم زمانی خودش شخصا نیومده منو َکت بسته ببره.. نگین رفت بیرون و منم به بقیه کارام رسیدم..ساعت دیگه از خستگی دلم میخواست رو همون صندلی بگیرم بخوابم..دستامو از دو طرف باز کردم و کیفمو برداشتم رفتم بیرون..سوار ماشینم شدم و راه افتادم سمت خونه..هنوز زیاد از کارخونه دور نشده بودم که دیدم یه ماشین پشت سرم تندتند چراغ و بوق میزد..یکم کشیدم کنار و غر زدم: -د بیا برو دیگه..چه مرگته هی بوق میزنی.. ماشین که رسید کنارم از صدا بلند اهنگش و جیغ یه نفر برگشتم ببینم چرا اینقدر جیغ جیغ میکنن..همین که رومو برگردوندم طرف ماشینه چشمام تا شد..سریع ماشینو کشیدم بغل جاده و پیاده شدم..اون دوتاهم پیاده شدن اومدن طرفم..به هم که رسیدیم گفتم: -اینجا چیکار میکنی؟!..این چه طرز رانندگیه..چرا اینقدر جیغ میزدین؟!.. امیرمحمد خنده ای کرد و گفت: -میخواستیم اینجوری خودمونو بهت نشون بدیم دیگه!.. لبخندی زدم و گفتم: -حاال چیکارم داشتین؟!.. - - بهار با ذوق پرید هوا و گفت: -االن میریم دنبال داماد جونم میریم شهربازی،شام میخوریم،قلیون میکشیم.. بعد دستشو تو هوا چرخوند و ادامه داد: -اووووه!..خیلی کار داریم زود باشین حرکت کنین.. منو امیرمحمد خندیدم و بهار راه افتاد سمت ماشین امیرمحمد و رو به من گفت: -االن داماد جونم کجاست؟!.. شونه ای باال انداختم و گفتم: -همیشه زودتر از من میرسه خونه..احتماال که خونه اس..اما دیروز بعد از من اومد..امروزو نمیدونم کجاست!.. بهار نشست تو ماشین..امیرمحمد هم نشست کنارش و گفت: -زنگ بزن بهش ببین کجاس تا بریم دنبالش..حرکت کن ما پشت سرت میاییم.. تا اومدم بگم من زنگ نمیزنم خودت بزن شیشه رو کشید باال و عالمت داد برم تو ماشینم حرکت کنم..پوفی کشیدم و راه افتادم سمت ماشینم..سوار که شدم با راهنما راه افتادم و گوشیمو از تو کیفم در اوردم شماره امیرعلی رو گرفتم..بعد از بوق جواب داد: -بله؟!.. -سالم!.. با تعجبی که تو صداش کامال محسوس بود گفت: -سالم باران..چیزی شده؟!.. -نه چیزی نشده..من از کارخونه که بیرون اومدم دیدم بهار و امیرمحمد اومدن پیشم تا باهم بریم گردش..من نتونستم چیزی بهشون بگم قبول کردم باهاشون بریم..زنگ زدم ببینم کجایی بیام دنبالت؟!.. صدا نفس عمیقشو شنیدم..فکر کنم ترسید اخه من زیاد بهش زنگ نمیزدم: - - -باشه!..من االن نزدیک خونه ام تا لباس عوض میکنم بیا دنبالم.. -اوکی!..تک انداختم رو گوشیت بیا بیرون!.. -باشه.. -میبینمت.. -فعال.. گوشیو قطع کردم و سرعتمو بردم باالتر..نزدیک خونه که شدم تک زدم رو گوشی امیرعلی تا بیاد..وقتی رسیدم به خونه دیدم دستاشو کرده تو جیب شلوار جین مشکیش و با سر کفشش اروم ضربه میزد رو زمین..یه تیشرت سفید یقه گردی هم پوشیده بود و یه کت اسپرت تنگ مشکی کتونی هم روش پوشیده بود..قشنگ شده بود.. اینقدر حواسش پرت بود که متوجه من نشد..با صدا بوقی که از پشت سرم اومد امیر از جاش پرید سرشو اورد باال و با چشما گرد شده نگام کرد..از ایینه دیدم که بهار و امیرمحمد غش کردن از خنده..شیشه سمت خودمو اوردم پایین..یه بوق زدم و گفتم: -اینقدر حواست پرته که تفاوت بوق هارو نفهمیدی..این بوق با بوق قبلی مثله هم بود؟!.. نگاش با تعجب رفت پشت ماشین من..وقتی امیرمحمدو دید اخماشو کشید توهم و اومد سمت ماشین..به حکم ادب یه پامو از ماشین گذاشتم بیرون پیاده شم تا امیر بشینه پشت ماشین اما گفت: -بشین خودت!..خیلی خسته ام نمیتونم برونم.. سرمو تکون دادم و دوباره برگشتم تو ماشین و درو بستم..امیرمحمد اومد کناره ماشین من وایستاد..نگاهی بهشون انداختم و گفتم: -حاال کجا قراره مارو مهمون کنین؟!.. دوتایی با چشما گرد شده نگام کردن..لبخندی زدم و گفتم: -اومدین دنبالمون خوب ببرین مارو بیرون دیگه..چرا اینجوری نگاه میکنین؟!.. امیرمحمد با همون چشما گرد شده گفت: - - -اصال نخواستیم اقا..دوتایی میریم خرجشم کمتره.. بعد با دستش به خونمون اشاره کرد و ادامه داد: -هنوزم جلو خونتونیم..ماشینو ببرین تو پارکینگ خودتونم بفرمایید داخل..اینجوری بهتره..یاعلی!.. بعدم جدی جدی گاز داد و رفت..با چشما گرد شده به رفتنش نگاه کردم و زیر لب گفتم: -من اگه امشب از تو شام نگیرم باران نیستم!.. بعدم پامو گذاشتم رو گاز و با سرعت پشت سرش حرکت کردم..هرجا میرفت منم پشت سرش میرفتم..هی سرعتشو تند میکرد منم تند میکردم..دیگه کالفه شده بود..رسیدیم به شهربازی..ماشینارو پارک کردیم و پیاده شدیم..رفتم سمتش و گفتم: -از دست باران میخواهی فرار کنی؟!.. امیرمحمد با جدیت گفت: -من گفتم نیایین..حاال که اومدین خودتون باید حساب کنین.. قیافه ناراحتی به خودم گرفتم و گفتم: -خوب پس ما میریم..اخه امیرعلی کیف پولشو خونه جا گذاشته..بهم گفت برگردم برش داره من گفتم از امیرمحمد میگیریم بعد بهش پس میدیم..حاال که توهم نداری ما برمیگردیم.. بعد برگشتم طرف امیرعلی و گفتم: -بریم خونه یه چیزی درست میکنیم میخوریم!.. امیرعلی سرشو تکون داد..با امیرعلی رفتیم سمت ماشینمون و دستی به عنوان خدافظی برا بهار و امیرمحمد تکون دادیم. نشستیم تو ماشین خواستم ماشینو روشن کنم که یکی زد به شیشه کنارم..برگشتم دیدم امیرمحمد ..شیشه رو اوردم پایین و با مظلوم ترین لحن ممکن گفتم: -جانم؟!.. لبخندی زد و گفت: - - -من حساب میکنم اما بعد باید بهم بدین!.. خسی ..اومدم بگم پولت بخوره تو سرت اما جلو خودمو س ای خدا این پسر چرا اینقدر گرفتم..وقتی قشنگ همه چیو حساب کرد حالشو میگیرم میگم همش فیلم بود..برا اینکه لو نریم گفتم: -حاال حتما که نباید بیرون باشیم..ایشاال یه شب دیگه میاییم باهم.. در ماشینو باز کرد دستمو کشید بیرون..پیاده شدیم دزدگیر ماشینو زدم و راه افتادیم سمت ورودی شهربازی.. نگام افتاد به امیرعلی که داشت با لبخند نگام میکرد..چشمکی بهش زدم لبخندش عمیقتر شد.. بهار و امیرمحمد تقریبا همه وسایال رو سوار شدن..اما منو امیرعلی بیشتر تماشاچی بودیم..فقط یکی دوتا وسیله به اصرار بچه ها سوار شدیم.. شب خوبی بود..خیلی خوش گذشت.. از اونجا امیرمحمد بردمون یه رستوران شیک ماهم هرچی خواستیم سفارش دادیم..وقتی داشتیم از هم خدافظی میکردیم خندیدم و بهش گفتم گولش زدم..خون خونشو میخورد..خیلی عصبانی شده بود.. خواست حمله کنه طرفم اما امیرعلی جلوم وایستاد دستاشو از دو طرف باز کرد و منو پشت خودش قایم کرد..امیرمحمد هم از دور خط و نشون میکشید من میخندیدم.. وقتی سوار ماشین شدیم و خواستیم حرکت کنیم با ماشینش اومد کنارمون و گفت: -داشتم شوخی میکردم یه موقع ناراحت نشی عزیزم...باشه؟!.. منم با مهربونی گفتم: -هیچوقت ازت ناراحت نمیشم!.. بعدم منو امیرعلی رفتیم خونه خودمون..امیرمحمد هم رفت بهارو برسونه بعد خودش بره خونشون..وقتی رسیدیم خونه خواستم برم تو اتاقم که امیرعلی صدام زد..برگشتم طرفش: -بله؟!.. - - چندبار دستشو تو هوا تکون داد و دهنشو باز کرد تا حرف بزنه اما هربار پشیمون میشد..با کالفگی دستی تو موهاش کشید و گفت: -هیچی هیچی..برو بخواب.. با تعجب نگاش کردم..انگار میخواست یه چیزی بگه دو دل بود..شونه ای انداختم باال و رفتم تو اتاقم.. یعنی چی میخواست بگه؟!.. این روزا خیلی کالفه اس..قشنگ معلومه یه چیزیش شده..یعنی چی شده؟!.. کاش گفته بود بهم...... *** امشب یه مهمونی گرفتیم و فقط نزدیکارو دعوت کردیم خونمون..مامانم و بهار..خاله دنیا و عمو اردالن و امیرمحمد..نگین و مهران..قرار بود فقط مامان و بهار و خانواده امیرعلی باشن اما این نگین اینقدر چسبید که منم میخوام بیام و از این حرفا مجبور شدم اونم بگم بیاد..هرچند خودمم دوست داشتم با خانواده م اشناش کنم.. تو کارخونه خودشو تو دل همه ما جا کرده بود..خیلی دوسش داشتن بچه ها..به موقع میاد سرکارش به موقع هم میره..کاراشو مرتب و سرموقع انجام میده..هیچ کوتاهی تو کار ازش ندیدم..اینقدر موقع کار جدی میشه که یادم میره این همون نگینیه که یک دقیقه هم اروم و قرار نداره.. چند روز پیش امیرعلی یه خانوم تقریبا ساله رو به عنوان خدمتکار اورد خونه..چون ناهار هیچ کدوم از ما نیستیم ظهرها میاد برا شب غذا درست میکنه کارا خونه رو انجام میده و وقتی ما میاییم خونه اون دیگه میره.. االنم تو اشپزخونه داشت برا امشب چند مدل غذا درست میکرد..کمکش ساالد رو درست کردم..میوه هارو شستم چیدم تو ظرفش..کارای کوچیکی که داشت رو براش انجام دادم تا دستش جلو بیوفته..خودم هنوز اماده نشده بودم..سرکی به غذاها کشیدم و گفتم: -اندازه میشه فاطمه خانوم؟!.. - - سرشو تکون داد و گفت: -اره جانم..مگه نگفتین با خودتون میشن نفر؟!.. -اره.. -خوب تازه زیاد هم میاد دخترم!.. دستمو گذاشتم رو شونه ش و گفتم: -فاطمه خانوم مگه من نگفتم شام که برا ما درست میکنی زیاد درست کن برا بچه هاتم ببر..اون موقعی تو از اینجا میری دیگه وقتی نمیشه غذا درست کنی!.. -اخه خانو.... نذاشتم ادامه بده پریدم وسط حرفش: -من دوست دارم وقتی اینجایی ناراحت بچه هات نباشی که شب گشنه بمونن..پس زیاد درست کن هرروز با خودت ببر..باشه؟!.. اشک تو چشماش جمع شد و گفت: -خیر ببینی مادر..ایشاال هرچی از خدا میخواهی بهت بده!.. لبخند تلخی زدم و گفتم: -ممنون عزیزم!.. رفتم سمت اتاقم تا اماده شم..یه دامن شیری بلند تا مچ پام و یه بلوز استین کوتاه همرنگش پوشیدم..یه جفت صندل پاشنه تخت سفید هم پوشیدم..موهامو باال سرم جمع کردم..یه ارایشی که به رنگ لباسام بیاد کردم و رفتم بیرون.. نگاهی به ساعت انداختم..یک ساعت دیگه همه میان اما امیرعلی هنوز نیومده..نمیدونم روز جمعه کجا رفته..همینجور داشتم غر میزدم و میرفتم تو اشپزخونه که صدا چرخش کلید تو درو شنیدم.. راهمو کج کردم به طرف در..وقتی رسیدم بهش داشت کتشو در میاورد منو ندید..شونه چپمو تکیه دادم به دیوار،دست به سینه وایستادم: - - -سالم!.. سرشو اورد باال نگاهی بهم انداخت و گفت: -سالم..خوبی؟!.. خواستم جواب بدم که نزاشت همراه با کج خندی ادامه داد: -افرین رسم شوهرداری رو یاد گرفتی..فهمیدی باید بیایی استقبال شوهرت؟!.. همه اینارو به شوخی میگفت اما من جوش اوردم..با غیض تکیه امو از دیوار گرفتم و گفتم: -خواب دیدی خیر باشه..اومدم ببینم چرا اینقدر دیر کردی االن دیگه مهمونا میان.. یه غم عجیبی نشست تو چشماش..دلم ریخت پایین..چرا چشماش یه لحظه اینقدر غمگین شدن..با لبخند سعی کرد اون غم رو قایم کنه..موفق شد اما من که دیدم..دیدم موجی از غم تو چشماش نشست اما سریع با بی قراری سرشو انداخت پایین تا من نبینم..سرشو اورد باال و با لبخند معصومانه ای گفت: -داشتم شوخی میکردم باهات..االن لباسمو عوض میکنم میام!.. بعد با همون لبخند از کنارم رد شد رفت تو اتاقش..عذاب وجدان گرفتم..من که همیشه اینجوری باهاش حرف میزنم اونم جوابمو میده..پس چرا االن اینقدر مظلوم شده بود و جوابمو نداد.. چشمامو محکم رو هم فشار دادم و راه افتادم سمت اشپزخونه..پشت میز اشپزخونه نشستم..دستمو گذاشتم زیر چونه م و رفتم تو هپروت..چقدر چشماش غمگین شدن اون لحظه..یعنی از حرف من ناراحت شد؟..سرمو محکم تکون دادم تا از فکرش بیام بیرون و از رو صندلی بلند شدم..قهوه جوش رو زدم به برق..منتظر بودم قهوه ها اماده بشه که صدا امیرعلی رو از پشت سرم شنیدم: -کمک نمیخواهین؟!.. امروز یه چیزیش شده..فکر کنم سرش خورده به سنگ..با تعجب برگشتم سمتش و گفتم: -نه مرسی!..کاری نیست همه رو انجام دادیم.. - - سرشو تکون داد و رفت تو سالن رو به رو تی وی نشست.. تا فنجون قهوه ریختم..یکیو گذاشتم کنار فاطمه خانوم و گفتم: -بخور خستگیت در شه!.. سرشو تکون داد و با لبخند تشکر کرد..دوتا دیگه رو برداشتم و رفتم تو سالن..یکیو گذاشتم جلو امیر اونم تشکر کرد..خودمم نشستم رو مبل و همینجور که چشم دوخته بودم به تی وی لیوانو بردم سمت دهنم و توش فوت کردم تا سرد بشه.. وقتی قهوه هامونو خوردیم فنجونارو برداشتم بردم تو اشپزخونه شستم..وقتی برگشتم تو سالن صدا ایفون بلند شد..راهمو کج کردم به طرف ایفون..عمو اردالن و خاله دنیا بودن..شاسی ایفونو زدم و رفتم در ورودی هم باز کردم خودمم همونجا وایستادم تا برسن بهم.. امیرعلی هم اومد کنارم وایستاد..عمو اردالن اول اومد داخل..با امیرعلی دست داد و حالشو پرسید..پیشونی منو هم بوسید و منم خوش امد گفتم بهش..بعد خاله دنیا اومد تو..دوتامونو گرفت تو بغلش و بوسید..امیرمحمد همراهشون نبود..بیرون کار داشته گفته کارش که تموم شد سریع میاد..تعارف کردیم اوناهم نشستن تو سالن..خاله دنیا با لبخند گفت: -مامانت اینا نیومدن هنوز؟!.. منم متقابال لبخند زدم و گفتم: -نه!..االن دیگه پیداشون میشه!.. خاله سرشو تکون داد و دیگه هیچی نگفت..رفتم تو اشپزخونه..داشتم چایی میریختم که صدا ایفون دوباره بلند شد..به فاطمه خانوم گفتم بقیه استکان هارو چایی بریزم خودم رفتم درو باز کنم..مامانم و بهار بودن.. وقتی اومدن داخل دوتاشونو بوسیدم و خوش امد گفتم..مامانم صورت امیرعلی رو بوسید و بهار هم بهش دست داد و رفتن پیش عمو اینا..مامان و بهار داشت با عمو اینا سالم و احوال پرسی میکردن.. من برگشتم تو اشپزخونه سینی چایی رو برداشتم و رفتم تو سالن..به همه تعارف کردم و نشستم کناره امیر..مامانم داشت سراغ امیرمحمد رو میگرفت که نگین و مهران رسیدن..بعد از سالم و معرفی کردنشون به همدیگه نشستیم دور هم و از هر دری حرف زدیم.. - - ساعت ونیم بود اما امیرمحمد هنوز نیومده بود..گوشیمو از جیبم در اوردم و براش یه اس فرستادم: "سالم..کجایی تو؟!.." چیزی طول نکشید که جواب داد: "سالم عزیزم!..دارم میام!.." لبخندی زدم و تندتند براش نوشتم: "زود بیا میخواهیم شام بخوریم.." خواستم گوشی رو برگردونم تو جیبم که دوباره صدا اس گوشیم اومد: "ای به چشم..شما امر بفرمایید.." خندیدم و گوشیو گذاشتم تو جیبم..امیرعلی سرشو اورد نزدیکم و گفت: -به چی میخندی؟!.. منم سرمو بهش نزدیک کردم و گفتم: -فضولی؟!..ا ا ا زشته ها.. به شوخی اخمی کرد و گفت: -منو فضولی؟!..فقط یکمی کنجکاو شدم!..نمیخواد بگی!.. دقیقا مثل بچه ها سرتق شده بود..با حفظ لبخندم گفتم: -امیرمحمد بود..اس دادم گفتم چرا میایی..گفت دارم میام!.. امیرعلی با همون اخما که حاال غلیظ تر شده بودن گفت: -خوب چرا همون اول نگفتی؟!.. ابروهامو انداختم باال و گفتم: -خوب نیست اینقدر فضول باشی ها.. - - چشماشو گرد کرد و خواست جواب بده که صدا نگین مانع شد: -زشته!..مثال مهمون دارین بعد نشستین اونجا پچ پچ میکنین؟!..خجالت هم خوب چیزیه..واال.. هممون بلند خندیدیم..امیرعلی بلندشد رفت پیش مهران و عمو اردالن که داشتن باهم حرف میزدن نشست..مامان و خاله هم که با هم حرف میزدن..بهار و نگین هم که دیدن امیرعلی رفت از کنارم شیرجه زدن رو مبال کناره من نشستن..نگین خم شد طرفم و گفت: -چه خبرا رئیس؟!.. اخم کردم و خواستم دعواش کنم که خودش سریع گفت: -خوب حاال..سریع رم میکنه!.. بهار زد رو دست نگین و گفت: -بی ادب درست صحبت کن!.. داشتیم درباره پسرخاله نگین حرف میزدیم..بیچاره میگفت چهارسال پیش بعضی اوقات سر دردها وحشتناکی میگرفته..وقتی رفته دکتر گفتن تومور داره باید عمل بشه..پدر مادرش به زور بردنش انگلیس تا اونجا جراحی بشه.. نگین میگفت اونموقع همش سالش بوده..داشت از ناراحتی ها خاله ش و شوهرخاله ش میگفت..بعد از عمل یه مدت باید زیر نظر پزشکش میمونده تا یه موقع دوباره برنگرده برا همین نیومدن بعد از اونم یه مشکالتی پیش اومده براشون که نتونستن بیان ایران.. االن بعد از سال برگشتن به ایران..نگین خیلی خوشحال بود انگار خانواده خاله شو خیلی دوست داره.. امیرمحمدم رسید..با همه احوال پرسید کرد و دست داد..بعد نشست کناره امیرعلی اینا..همه مشغول حرف زدن بودن که من بلند شدم رفتم تو اشپزخونه تا با کمک فاطمه خانوم میزو اماده کنم..وقتی همه چیو اماده کردیم و میزو به بهترین شکل چیدیم از همونجا کنار میز ناهار خوری بلند داد زدم: -بفرمایید شام!.. - - یکی یکی اومدن سر میز نشستن و بعد از کلی تشکر و تعریف شروع کردن به خوردن..تنها صدایی که سکوت رو میشکست صدای قاشق و چنگاال بود..کنار امیرعلی نشسته بودم و اروم غذامو میخوردم.. امیرعلی مرتب از هرچی که به چشمش میخورد میزاشت تو بشقابم..دیگه داشتم میترکیدم..با تعجب اروم گفتم: -امیرعلی من نمیتونم بخورم این همه رو..اینقدر نزار تو بشقابم..یه لیوان دوغ ریخت گذاشت کنار دستم و مثل خودم اروم گفت: -بخور!..حرف نزن!.. چشمام در اومد..این چرا اینجوری میکنه..این کاراش چه معنی داره اخه..سرمو اوردم باال نگاهی به بقیه انداختم که دیدم خاله دنیا حواسش به منو امیرعلیه..نمیدونم چرا دلم گرفت..از یه طرف دلم نمیخواست بهم محبت کنم اما همین که فهمیدم چون خاله مراقبمون بود اینکارارو میکرد ته دلم یکمی ناراحت شدم.. چرا اینجوری شدم من..وای خدا..سرمو نامحسوس تکون دادم تا این فکر و خیاال بره بیرون!..بعد از اینکه شام خوردیم همه رفتن تو سالن نشستن.. فاطمه خانوم میخواست بره..امیرعلی براش اژانس گرفت و اونم بعد از خداحافظی از بقیه رفت خونه ش..منم امیرعلی رو صدا زدم بشقاب ها میوه رو بهش دادم تا ببره خودمم ظرف میوه رو گرفتم دستم و رفتم بیرون.. جلو همه گرفتم اخر از همه جلو امیرعلی گرفتم که برا منم برداشت..ظرف میوه رو گذاشتن رو میز و نشستم کنارش..حرف میزدیم و میوه میخوردیم که امیرمحمد گفت: -میگم ماه دیگه عیده کجا بریم؟!!.. یه تیکه سیبی که تو دهنم بود رو قورت دادم و گفتم: -من فقط هفته اول بیکارم!.. صدا امیرمحمد و بهار بلند شد..شونه هامو انداخت باال و گفتم: - - -غر نزنین الکی!..فقط هفته اول!..هفته اول کال کارخونه تعطیله..هفته دوم میتونستم نرم اما چون محبی هفته دوم رو مرخصی گرفته پس خودم باید باشم!.. امیرمحمد با اخم گفت: -محبی کدوم خریه دیگه؟!!.. اخمام رفت توهم..دوست نداشتم الکی به کسی توهین بشه..تا اومدم جواب بدم نگین زودتر گفت: -معاون کارخونه!.. همه ساکت بودن تا اینکه امیرعلی گفت: -خوب همون هفته هم خوبه دیگه!..مگه چقدر میخواستین بمونین.. بهار با شادی گفت: -خواهری قبل از عید چند روز نمیری؟!.. سرمو تکون دادم و گفتم: -دو روز..چرا؟!!.. صدا هورا گفتن بهار بلند شد..همه با تعجب نگاش کردیم که فهمید باید توضیح بده..با همون شادی گفت: -خوب باران از دو روز قبل از عید دیگه بیکاره..چون میخواهیم بیشتر بمونیم پس قبل از عید میریم و سال تحویل رو همونجا میمونیم!..چطوره؟!!.. همه یکم فکر کردن و بعد موافقتشونو اعالم کردن..چه دل خوشی دارن اینا از االن برا ماه دیگه برنامه ریزی میکنن..بعد از کلی جیغ و داد کردن و بحث کردن به این نتیجه رسیدن بریم شمال..البته من عاشق شمالم پس وقتی رای گیری کردن بین شمال و کیش..من شمالو انتخاب کردم..رای با اکثریت شد شمال..دیدم نگین و مهران ساکتن هیچی نمیگن گفتم: -نگین شما کجا میرین؟!!.. نگین نگاهی به هممون انداخت و گفت: - - -فعال مشخص نیست جایی بریم یانه..چون مامان و بابام جایی نمیرن،کار دارن همینجا..مامان بابا مهرانم میرن المان پیش عمه ش!.. لبخندی زدم و گفتم: -چرا با ما نمیایین؟!.. نگین با چشما گرد شده گفت: -وای نه!..شما خانوادگی دارین میرین مزاحمتون نمیشیم!.مرسی عزیزم!.. عمو اردالن خندید و گفت: -االن که کنار ما هستین یعنی ما این حرفا رو با شما نداریم دیگه!..پس تعارف نکنین و بیایین با ما!!.. مهران هم یکم تعارف کرد اما وقتی دید نگین دوست داره با ما باشه و ماهم خیلی داریم اصرار میکنیم قبول کردن عید با ما بیان شمال!.. یکم دیگه باهم حرف زدیم و به شوخی بچه ها خندیدیم..دیگه ساعت بود که یکی یکی عزم رفتن کردن چون هممون فردا باید زود بیدار میشدیم.. بعد از رفتنشون نگاهی به خونه انداختم خیلی بهم ریخته بود..داشتم با عجز به همه جا نگاه میکردم که دستم کشیده شد..با تعجب نگاهی به امیرعلی انداختم و گفتم: -چیزی شده؟!.. با خنده گفت: -نمیخواد اینجوری به خونه نگاه کنی..بیا برو بخواب فردا فاطمه خانوم میاد تمیز میکنی!.. با ناراحتی گفتم: -اخه گناه داره..خسته میشه اینجا خیلی بهم ریخته اس!.. با یه حالت خاصی نگام کرد وگفت: -ناراحت نباش زنگ میزنم شرکت خدماتی یکیو بفرستن کمکش..خوبه؟!!.. - - با ذوق خندیدم و گفتم: -عالیه!..مرسی!.. *** یک هفته مونده بود به عید همه در تکاپو بودن..خرید عید،خونه تکونی،مسافرت..خالصه همه یه جور سرگرم بودن..بوی عید همه جا رو پر کرده بود..وقتی مردم رو میدیدم که چطور با عشق برای عیدشون خرید میکنن و خوشحالن دلم میگیره.. چرا من نباید این حال رو داشته باشم..مگه من ادم نیستم.. سالمه اما هنوز تو حسرت اینجور چیزام..دلم میخواد با کسی که دوسش دارم برم خرید..خونمو تمیز کنم برا سال جدید..سفره هفت سین بچینم..اما....... اخر سال بود و هزارتا کار ریخته بود رو سرم..اینقد خسته میشدم همینجور که به خونه میرسیدم بدون اینکه چیزی بخورم با همون لباسا بیرونم میوفتادم رو تخت میخوابیدم.. امیرعلی هم هرشب با یه سینی غذا میاد تو اتاقم به زور مجبورم میکنه بشینم و غذامو بخورم..وقتی میبینه چقدر خسته ام اینقدر غر میزنه که چرا اینقدر کار میکنی و خودتو خسته نکن و تو نری اونجا لنگ نمیمونه و ... دیوونم میکنه.. دیگه به این محبتا گاه و بی گاهش عادت کردم..یهو اینقدر محبت میکنه به ادم که پیش خودم میگم امروز حتما روزخوبی براش بوده..یه روزایی هم اینقدر بی محلی میکنه که انگار من تو خونه و کنارش نیستم..وقتی بهم محبت میکنه میگم شاید بهم عالقمند شده اما بعد به حرف خودم میخندم..امکان نداره......... امروز قرار بود با بهار بریم بیرون برا خرید..داشتم تندتند کارامو انجام میدادم که گوشیم به صدا در اومد..وقتی نگام به شماره افتاد دوتا ابروهام از تعجب پریدن باال..جواب دادم: -بله؟!.. -سالم خوبی؟.. -سالم مرسی تو خوبی؟!.. -ای بدک نیستم..میایی امروز بریم خرید؟.. - - دیگه داشتم شاخ در میاوردم: -قراره با بهار برم خرید توهم بیا!.. -نه مزاحمتون نمیشم شاید بخواهین دوتایی برین!.. با همون تعجب گوشی رو دادم به اون دستم و گفتم: -نه بابا این چه حرفیه!..مگه میخواهیم چیکار کنیم.. -مطمئنی مزاحم نیستم؟.. لبخندی زدم و گفتم: -منو که میشناسی اگه دوست نداشتم بیایی میگفتم بهت پس اینقدر تعارف نکن.. اروم گفت: -اره خیلی خوب میشناسمت!.. شک کردم درست شنیدم یا نه..برا همین گفتم: -چیزی گفتی؟!.. سریع گفت: -نه نه!..چیزی نگفتم!..پس من میام اونجا دنبالت!..خوبه؟.. -چرا این همه راهو بیایی اینجا خوب میام خونه بعد از اونجا باهم میریم دیگه!.. خنده اروم و مردونه ای کرد و گفت: -میخوام بیام محل کار زنمو ببینم!..هنوز نمیدونم محل کارت کجاس!.. خواستم با بدخلقی بگم من زنت نیستم اینقدر زنم زنم نکن..فکر کنم خودش فهمید االن میتوپم بهش چون سریع گفت: -ساعت اونجام..اماده باشی که بریم دنبال بهار بعد بریم خرید..مواظب خودباش..خدانگهدارت!.. - - تا اومدم بگم بای قطع کردم..خندم گرفت..بیچاره فهمیده به کلمه "زن" الرژی پیدا کردم..هنوز داشتم میخندیدم که برام یه اس اومد..وقتی بازش کردم حرصم گرفت..اگه االن جلوم بود میزدم نصفش میکردم پسره پررو: "من که ادرس محل کار زنمو ندارم..خانوم ادرس رو اس کن" ایششش..براش ادرس رو فرستادم و بقیه کارامو انجام دادم..یه ربع به بود که کیفمو برداشتم از سماواتی خدافظی کردم و رفتم بیرون..سوار ماشینم شدم از کارخونه اومدم بیرون اما همون بغل وایستادم تا امیر برسه!.. یه موتور مشکی خیلی خوشگل..از این موتورا که بیشتر برا مسابقه هستن،چند روز بود خیلی میدیدمش..یعنی یه جورایی چندبار که رفتم بیرون یا خونه مامان اینا دیده بودمش..االنم با فاصله از من رو موتورش نشسته بود..اما همیشه کاله ایمنی رو سرشه برا همین صورتشو نمیبینم.. تا االن فکر میکردم توهم زدم اما االن که اینجاهم دیدمش فهمیدم دنبالمه..از ماشین پیاده شدم و چند قدم رفتم نزدیکش..فکرکردم االن میره اما اونم پیاده شد و اومد طرفم..یه ترسی نشست تو دلم..نکنه یه بال مالیی سرم بیاره..اینجاهم که کسی نیست..چرا پیاده شدم من..لرزش نامحسوسی دستامو گرفت اما نزاشتم اون متوجه بشه گذاشتمشون تو جیبم..عقب گرد کردم تا برگردم تو ماشین که صداشو شنیدم: -باران وایسا!.. با سرعت برگشتم طرفش..این دیگه کیه..اسم منو از کجا میدونه..خدایا خودت بخیر بگذرون..چون هنوز کاله رو سرش بود صداش نامفهوم بهم رسید نتونستم صداشو تشخیص بدم..بلند گفتم: -اسم منو از کجا میدونی؟!.. یه قدم اومد جلو که من یه قدم رفتم عقب: -من خیلی چیزا میدونم!.. خواستم جوابشو بدم که گوشیم زنگ خورد..از جیبم درش اوردم همینجور که نگام به این یارو بود جواب دادم: - - -بله؟!.. امیر بود: -سالم کجایی تو؟!.. -تو کجایی؟.. -من نزدیک همون ادرسی که بهم دادی!.. -همونجا وایستا امیر من دارم میام!.. -باشه زود بیا!.. -اوکی بای!.. نگامو ازش گرفتم و سریع رفتم نشستم تو ماشین..خواست بیاد طرفم که سریع درا ماشینو قفل کردم و راه افتادم..اونم پرید رو موتورش و دنبالم اومد..اول خواستم به امیر بگم و موتوری رو نشونش بدم اما بعد با خودم گفتم اگه یه دفعه بگه "به من ربطی نداره" چیکار کنم؟..درجا سکته میکنم.. ماشین امیر رو از دور دیدم..شروع کردم به چراغ و بوق زدن..چندتا ضربه اروم به صورتم زدم تا رنگش برگرده چون مطمئن بودم رنگم پریده..کنارش وایستادم سعی کردم عادی رفتار کنم..موتوریه نگاهی بهمون انداخت و با سرعت رد شد از کنارمون..نفس راحتی کشیدم..هنوز داشتم به جایی که موتوری رفته بود نگاه میکردم که صدا امیرو شنیدم: -سالم چطوری؟!.. برگشتم طرفش و گفتم: -سالم مرسی!..خودت چطوری؟.. سرشو تکون داد و گفت: -خوب..حاال کجا بریم؟.. -بریم دنبال بهار..یکیمون ماشینمونو میزاریم تو خونه مامانم با یه ماشین میریم..خوبه؟!.. - - -عالیه..ماشین تورو میزاریم اونجا با ماشین من میریم.. -باشه..من رفتم بیا.. سرشو تکون داد..سریع گاز دادم و از کنارش رد شدم..اونم دور زد و دنبالم راه افتاد..وقتی رسیدیم خونه با ریموت درو باز کردم و ماشینو بردم داخل..اما درو نبستم تا امیر هم ماشینشو بیاره داخل اما اون همون بیرون ماشینشو پارک کرد و گفت: -زود بیایین!.. -مگه نمیایی تو؟.. -مگه طول میکشه تا بیایین؟.. -نه اما گفتم شاید بخواهی بیایی تو.. یه لبخند موزی زد و گفت: -باشه..بزار درا ماشینو ببندم بیام یه سالمی خدمت مادر زنم عرض کنم!.. قدم اول رو که برداشتم برم سمتش سریع دستاشو اورد باال و گفت: -من تسلیم!..ببخشید.. بعد مثل بچه سرتقا که خراب کاری میکنن و از بزرگترشون میخوان ببخششون سرشو کج کرد و منتظر نگام کرد..سرمو تکون دادم و رفتم سمت خونه..با مامان سالم و احوال پرسی کردیم و منتظر بهار شدیم تا بیاد..وقتی اومد پایین شربتی که مامان برامون اورده بود سر کشیدیم و ازش ن امیر بهار با ذوق گفت: خداحافظی کردیم رفتیم بیرون..وقتی نشستیم تو ماشی -وای امیرعلی توهم میایی؟!.. امیر لبخندی زد و گفت: -اگه مزاحم نباشم.. -نه این چه حرفیه..من که خیلی خوشحال شدم توهم هستی.. - - امیر فقط سرشو تکون داد..بهار خیلی با امیرعلی صمیمی شده بود..کامال مشخص بود خیلی دوسش داره..همیشه شنیده بودم که داماد و خواهرزن خیلی باهم خوب و صمیمی هستن اما به چشم ندیده بودم..چند دقیقه در سکوت سپری شد تا اینکه بهار دوباره سکوت رو شکست..اومد بین دوتا صندلی جلو و گفت: -امیر محمد نمیاد؟!.. به امیرعلی پرسشگرا نگاه کردم..امیرعلی هم از تو ایینه به بهار نگاه کرد و گفت: -بهش نگفتم!..میخواهی خودت بهش اس بده ببین میاد یا نه!.. بهار سرشو تکون داد و گوشیشو از کیفش اورد بیرون شروع کرد به اس دادن..بعد از چنددقیقه گفت: -میگه کجا میرین؟!.. امیرعلی به من نگاه کرد منم شونه هامو باال انداختم و گفتم: -ما همیشه از پاساژ .... خرید میکنیم.. امیرعلی سرشو تکون داد و از ایینه به بهار دوباره نگاه کرد و گفت: -بگو بیاد همین پاساژ.. بعد از چنددقیقه بهار گفت: -گفت خودشو میرسونه!.. سرمونو تکون دادیم و دیگه چیزی نگفتیم..هرکسی تو افکار خودش غوطه ور بود و سکوت ماشینو گرفته بود..یهو یاد خونه افتادم..گوشیمو دراوردم شماره خونه رو گرفتم..بعد از چندتا بوق فاطمه خانوم جواب داد: -بله؟.. -فاطمه خانوم سالم!.. -سالم دخترم خوبی؟..چیزی شده؟!.. - - -مرسی شما خوبی؟..چیزی نشده زنگ زدم بگم منو امیر میریم خرید تا شب برنمیگردیم شما برو خونه.. -باشه خانوم ممنون!.. -وظیفه م بود..چیزی نمیخواهی فاطمه خانوم از بیرون؟!.. -نه مادر خیر ببینی.. -اگه چیزی الزم داری تعارف نکنا.. -نه خیلی ممنون دخترم..خوش بگذره.. -قربونت..خدانگهدار.. -خدا پشت و پناهتون!.. گوشیو که قطع کردم امیر گفت: -چی گفت؟!.. -هرچی میگم چیزی الزم نداری بگیرم میگه نه.. -خوب اگه الزمم داشته باشه بازم روش نمیشه بگه.. -اره میدونم..یادم بنداز برا بچه هاش لباس بگیریم خیلی دستشون تنگه..یه سری مواد غذایی هم برا خونه ش بگیریم..قبل از اینکه بریم شمال بریم پیشش که بگیم به بهونه عید دیدنی اومدیم و این هدیه ها هم عیدی هستن.. -باشه..میدونی چندتا بچه داره؟.. ی -اره دوتا دختر..یکیشون پیش دانشگاهی میره..یکیشون هم ابتدای هنوز..یه پسرم داره که ن اول دبیرستا .. سرشو تکون داد..وقتی رسیدیم ماشینو پارک کردیم و تایی راه افتادیم سمت پاساژ..متوجه امیرمحمد شدم که جلو پاساژ وایستاده بود و داشت با یکی حرف میزد..با خنده گفتم: -امیرمحمد زودتر از ما رسیده.. - - بچه ها نگامو دنبال کردن وقتی به امیرمحمد رسیدن لبخند زدن..وقتی رسیدیم بهش بعد از سالم و احول پرسی، ماچ و موچ رفتیم تو پاساژ..من معموال همون مغازه ها اول خرید میکنم و دیگه به مغازه بعدی نگاه نمیکنم اما مگه امیرعلی میزاشت بخرم..تا میومدم برم تو مغازه میگفت: -بیا بقیه رو نگاه کن..از همین اولی میخری بعد شاید اون اخرا قشنگتر هم دیدی!.. دنبالش رفتمو گفتم: -من همیشه همون اولی خرید میکنم و دیگه به بقیه مغازه ها نگاه نمیکنم.. -واقعا؟!.. -خوب اره مگه چیه؟!.. -چیزی نیست اما معموال دخترا تا همه پاساژها رو نگاه نکنن خرید نمیکنن.. -خوب من اینجوریم..همه که مثله هم نیستن.. سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت..من تا مانتو خریدم..یکی سورمه ای،یکی سفید،یکی قهوه ای..شلوار هم دوتا جین سورمه ای و قهوه ای گرفتم با یدونه کتون سفید..کیف و کفش و شال ست با لباسامم گرفتم.. بهار هم دوتا مانتو گرفت یکی مشکی سفید بود..یکی هم بنفش بود..دوتا شلوار جین هم گرفت..کلی هم روسری و شال و لوازم ارایش گرفت.. امیرعلی یه شلوار کتون قهوه ای لوله ای گرفت با یه کت اسپرت چوب کبریتی قهوه ای..یه پیراهن کرمی هم برا زیرش خرید..کفش و کمربند قهوه ای سوخت هم گرفت..این لباساشو با ست قهوه ای من ست کرد..یه دست اسپرت هم گرفت..یه تیشرت یقه دار سفید با یه شلوار جین ابی اسمونی.. امیرمحمد هم یه شلوار پارچه ای مشکی گرفت با پیراهن مردونه مشکی و یه جفت کفش و کمربند ست ورنی مشکی..یه تیشرت سورمه ای و جین ابی نفتی هم گرفت.. بهار و امیرمحمد خسته شدن رفتن لباسارو گذاشتن تو ماشین و خودشونم رفتن تو کافی شاپ طبقه پایین یه چیزی بخورن تا ما کارمون تموم بشه..با کلی شوخی و خنده برا بچه ها فاطمه خانوم و خودش لباس گرفتیم.. - - برا دختر بزرگش یه مانتو،یه شلوار جین،یه جفت کفش اسپرت،یه کیف و دوتا شال گرفتیم..خیلی قشنگ بودن..فاطمه خانوم عکسا بچه هاشو بهم نشون داده بود..خداکنه اندازشون گرفته باشیم.. برا پسرش یه تیشرت صورتی کمرنگ یقه گرد با جین ابی تیره و یه جفت کفش اسپرت.. برا دختر کوچیکش وقتی لباس میگرفتیم کلی ذوق کردیم و خندیدیم..اینقدر لباسا بچه ها قشنگ بودن نمیدونستی کدومو بخری..یه پیراهن صورتی که اگه اندازش باشه میشه تا باال زانوش..دامنش چین دار بود و باالش با دوتا بند نازک رو شونه هاش می ایستاد.. یه جفت کفش عروسکی هم برا همین لباسش گرفتیم..یه تاپ گردنی سفید و شلوارک جین سفیدی هم گرفتیم براش..یه خرس بزرگ و خوشگل هم خریدیم براش.. خواستم برم از مغازه بیرون که امیرعلی صدام زد..برگشتم پیشش یه خرگوش با یه تاپ و دامن صورتی گرفته بود دستش و نگاهش میکرد..خیلی ناز بود..دامنش چین چینی بود..تاپش هم پشت گردنی بود..کنارش وایستادم و با کنجکاوی گفتم: -برا کی میخواهی بخری؟!.. نیششو تا ته باز کرد که چشمام گرد شد..با تعجب داشتم نگاهش میکردم که گفت: -قشنگه؟.. با همون تعجب زیاد گفتم: -اره خیلی!.. اونم با همون نیش باز رفت سمت صندوق تا حساب کنه و گفت: -برا دختر کوچولوم میخوام بخرم!. با حیرت پشت سرش حرکت کردم و گفتم: -دختر کوچولوت کیه؟.. -حاال!!.. - - پولشو حساب کرد و رفتیم بیرون..هرچی ازش پرسیدم برا کی خریدی جواب نداد..منم دیگه بی خیالش شدم.. برا خود فاطمه خانوم یه کت دامن زرشکی گرفتیم..کت کوتاهی داشت و یه تاپ ساده مشکی زیرش میخورد..دامنشم بلند بود تا مچ پاش..یه روسری مشکی و یه جفت کفش ورنی پاشنه سانتی هم گرفتیم براش.. اینقدر سرگرم شدیم و بهمون خوش گذشت که حتی یک ثانیه هم به اون موتوری مشکوک فکر نکردم..کال فراموشش کردم..با کلی پالستیک خرید رفتیم تو کافی شاپ..بهار و امیرمحمد وقتی مارو دیدن چشماشون گرد شد..با خستگی خودمو رو صندلی پرت کردم و گفتم: -یه ابمیوه ای چیزی برام بگیرین دارم میمیرم!.. امیرعلی سریع بلند شد رفت یه لیوان اب پرتقال گرفت و اومد داد دستم..یه نفس همشو خوردم..اخیش..دهنم خشک شده بود..بعد از اینکه شام خوردیم راه افتادیم سمت خونه..امیرمحمد از همونجا خدافظی کرد و رفت..بهارو رسوندیم و من ماشینمو برداشتم رفتیم خونه.. هرکدوم چندتا پالستیک گرفتیم دستمون رفتیم تو خونه..خونه از تمیزی برق میزد..ایشاال که زندگیش درست بشه فاطمه خانوم..زن خیلی خوبیه..اما چون شوهرش فوت کرده مجبوره بخاطره بچه هاش کار کنه.. دلم خیلی براش میسوزه..کاش از دستم کاری بر میومد تا براش انجام بدم..امیرعلی گفت روزی خواستیم بریم پیششون مواد غذایی میگیریم میبریم!.. پالستیکا خریدو بردیم تو اتاق من و یه گوشه گذاشتیم تا بعد کادوشون کنیم..امیرعلی خواست از اتاق بره بیرون که صداش زدم..برگشت طرفم: -جانم؟!.. یه قدم رفتم جلو و با لبخند گفتم: -بابت همه چی ممنونم..امروز خیلی اذیت شدی بخاطر من!.. - - رفت بیرون از اتاق..پیش خودم گفتم"بی ادب یه خواهش میکنم نگفت"..خواستم بخوابم که دیدم امیرعلی برگشت تو اتاق..همونجا نزدیک تخت وایستادم..امیر یه پالستیک دستش بود گذاشتش رو تخت و اومد جلو بازوهامو گرفت چون امروز زیادی ازش کار کشیده بودم نتونستم چیزی بهش بگم..تو چشمام نگاه کرد و گفت: -یه لبخندت دنیایی می ارزه..برا اینکه همیشه رو لبات نگهش دارم هرکاری میکنم..حتی شده باشه دنیا رو بهم میریزم تا تو همیشه شاد باشی و لبخند بزنی.. خواستم جواب بدم که از رو تخت پالستیکی که اورده بود رو برداشت..دست کرد داخلش همون خرگوش کوچولو خوشگله رو دراورد..گرفت جلوم و گفت: -بفرما دختر کوچولو عزیزم..اینم یه یادگاری از خرید عیدمون برا شما.. چشمام برق زد..دستمو دراز کردم و خرگوش رو ازش گرفتم..خواستم تشکر کنم که......... خم شد خیلی اروم پیشونیمو بوسید و رفت....... تو شوک حرفاش بودم که با بوسش رفتم تو کما..چرا تازگیا امیر اینجوری شده..همینجور وسط اتاق خشک شده بودم..دستمو بردم باال و کشیدم رو پیشونیم.. جای لباش داشت پیشونیمو اتیش میزد..لباش خیلی داغ بودن..چرا وقتی لباشو گذاشت رو پیشونیم پسش نزدم؟..چرا داغ شدم؟..دستامو گذاشتم رو بازوهام..چرا التهاب دستاشو هنوزم حس میکنم؟..وای خدا داره چه اتفاقی میوفته..با صدای در اتاق امیر که کوبیدش بهم پریدم.. همین شوک کافی بود تا به خودم بیام و اینقدر فکر بیخود نکنم..لباسمو عوض کردم و خودمو انداختم رو تخت و برا اینکه خودمو قانع کنم گفتم: "چون امروز خیلی بهم کمک کرد و پا به پام اومد نتونستم هیچی بهش بگم..واقعا باید نمک نشناس باشم که این همه محبت بهم کرد اخرش بتوپم بهش".. خرگوش کوچولومو که از همین االن بی نهایت برام با ارزش بود گرفتم بغلم و خوابیدم........ *** - - تو ماشین نشسته بودم و منتظر بودم امیرعلی بیاد..رفته بود تو فروشگاه برا فاطمه خانوم اینا وسیله بخره..نگاهی به صندلی عقب انداختم که لباسایی براشون خریده بودیم رو خیلی قشنگ کادو گرفته بودیم.. دوباره به در فروشگاه نگاه کردم دیدم امیرعلی با یه نفر دیگه که کلی پالستیک به دستشون بود دارن میان طرف ماشین..وقتی رسیدن به ماشین امیر صندوق عقب رو باز کرد و همه پالستیکارو گذاشت داخلش..یه انعامی به پسره ای همراهش بود داد اونم رفت..نشست تو ماشین و گفت: -حتما خیلی حوصله ت سر رفت اره؟!.. سرمو انداختم باال و گفتم: -نه زیاد!..فقط میخوام زود برگردم یکم استراحت کنم که فردا صبح میخواهیم حرکت کنیم تو راه خسته نشم!.. سرشو تکون داد و گفت: -نیم ساعت میشینیم زود بلند میشیم!.. سرمو تکون دادم و به اهنگی از ضبط پخش میشد گوش دادم: «نمیشه تورو کم کنم از حال نزارم.. گمونم که تورو رفتی و دیگه دنباله ندارم..ولی امون از این بی سر و پا دل.. که موندم بعد تو شب و روز اتل و باطل..گرفته دلم از تو و از عالم و ادم.. خوده دیوونه م دو دستی به تو احساسمو دادم.. میدونم بی تو اروم ندارم..برای خونه ی خودمم شکون ندارم.. همه بود و نبودم ،وجودم کجایی که دلم کشت منو دیگه جون به سر کرد.. تو اسمون و ستاره،دوباره هوایی شدم از دسته دلم عمرمی برگرد.. هوایی شدم از دسته دلم عمرمی برگرد.. - - شکستم،بریدم بیا دیگه برگرد.. ببین داد و هوارم گوش اسمون رو کر کرد.. اگه سگرمه هام بهم رسیدن..شب و روز مزه ی همه غم هارو چشیدم.. زبونم دیگه مو در اورده بس که خوندم.. چه اشتباهی کردم که تورو تو دلم نشوندم.. اگه ابرومم باید بریزه..بریزه فدای کسی که واسم عزیزه.. همه بود و نبودم ،وجودم کجایی که دلم ُکشت منو دیگه جون به سر کرد.. تو اسمون و ستاره،دوباره..هوایی شدم از دسته دلم عمرمی برگرد.. هوایی شدم از دسته دلم عمرمی برگرد..» با غیض به امیرعلی نگاه کردم و گفتم: -اینا چیه گوش میدی؟!..ادم از زندگی سیر میشه.. خنده ارومی کرد و گفت: -خوب خودت هرچی دوست داری بزار.. -بی خیال االن دیگه میرسیم.. سرشو تکون داد و منم اهنگو کال قطع کردم..یه ربع بعد جلو خونه فاطمه خانوم اینا وایستاده بودیم..امیرعلی محکم در زد چون خبری از ایفون نبود..یکم منتظر شدیم تا یه دختر بچه درو باز کرد..دختر کوچیکه فاطمه خانوم بود.. نگاهی بهش انداختم،ماشاال خیلی ناز بود..فقط بهش نرسیده بودن وگرنه اگه لباس درست حسابی و حمومش کنن خیلی قشنگ میشه..جلوش زانو زدم تا همقدش بشم..صورتشو بوسیدم و با لبخند گفتم: -سالم عزیزم خوبی؟!.. -سالم خانوم..مرسی!.. - - دستی به سرش کشیدم و گفتم: -مامان فاطمه هست گلم؟!.. -بله هسته االن صداش میزنم!.. -ممنون.. چند دقیقه از رفتنش گذشته بود که صدا کشیده شدن دمپایی رو زمین خبر اومدن فاطمه خانومو میداد..وقتی اومد جلو در منو امیر رو دید بنده خدا کلی هول کرد..همینجور که چادرشو رو سرش مرتب میکرد گفت: -سالم خانوم!..سالم اقا!..بفرمایید داخل تورو خدا.. رفتم جلو صورتشو بوسیدم و گفتم: -سالم فاطمه خانوم..خوبی مارو نمیبینی؟!.. -نه خانوم این چه حرفیه.. چندروز اخر عید رو بهش مرخصی دادم تا پیش بچه هاش باشه دم عیدی..امیرعلی هم جواب سالمشو داد و رفتیم داخل..یه اتاق متری بود که دوتا فرش رنگ و رو رفته پهن کرده بودن..چند تا بالش دور تا دور اتاق گذاشته بودن که منو امیرعلی جلو یکیشون نشستیم و تکیه دادیم بهش.. یه قاب عکس هم به دیوار بود که حدس زدم شوهرش باشه.. یه میز چوبی گوشه اتاق بود و یه تی وی اینچ هم روش بود..دیگه چیز خاصی تو اتاق نبود..یه در دیگه هم جز در ورودی بود که فاطمه خانوم از همونجا با سینی چایی اومد بیرون حدس زدم اشپزخونه باشه.. سینی رو گرفت جلومون برداشتیم و تشکر کردیم..خودشم نشست جلومون و دخترشم جلوش نشست..لبخندی به دخترش زدم و به خودش گفتم: -اون یکی دخترت و اقا پسرت نیستن؟!.. -االن دیگه پیداشون میشه...امروز روز اخر مدرسشون بود.. - - سرمو تکون دادم و با خوش رویی رو به دختر بچه گفتم: -اسمت چیه خانوم خانوما؟!.. با خجالت نگاهی به مامانش انداخت و گفت: -سحر!.. ن -به به چه اسم خوشگلی داری تو..اسم منم بارا ..با من دوست میشی؟!.. دوباره با خجالت سرشو انداخت پایین و گفت: -شما که از من بزرگترین خانوم!.. -خوب باشم چه اشکالی داره..توهم یه روزی بزرگ میشی بازم باهم دوست میمونیم..چطوره؟!.. نگاهی به امیر انداخت که داشت با لبخند به ما نگاه میکرد..بعد به مامانش نگاه کرد..انگار میخواست ازشون اجازه بگیره..مامانش فهمید و گفت: -اگه دختره خوبی باشی و خانومو اذیت نکنی میتونی قبول کنی!.. سرشو چندبار باال پایین کرد و گفت: -چشم!.. بعد خیره شد به امیرعلی..امیرعلی هم فهمید منظورش چیه سرشو تکون و داد گفت: -چه دختر خوشگلی قراره با زنم دوست شه..خوش بحالش.. چپ چپ به امیر نگاه کردم که به زور جلو خندشو گرفت..میدونست اینجا نمیتونم کاری انجام بدم برا همین اذیت میکرد..سحر بلند شد اومد جلوم نشست.. زیر بغالشو گرفتم و نشوندمش رو پام..یکم باهاش حرف زدم و سوال پرسیدم که کالس چنده،درساشو میخونه یا نه و ... اونم قشنگ همه رو جواب میداد..امیر و فاطمه خانوم باهم حرف میزدن..یکم که گذشت منم قاطی بحثشون شدم و شروع کردیم به حرف زدن..چاییمونو خوردیم و گفتم: - - -فاطمه خانوم ما فردا اگه خدا بخواد قراره بریم شمال روز عید اینجا نیستیم..گفتیم قبلش بیاییم پیش شما برا عید دیدنی.. اشک تو چشماش جمع شد و گفت: -ایشاال سفرتون بی خطر باشه..نمیدونین از اومدنتون چقدر خوشحال شدم..اصال نمیدونم چی بگم به خدا.. با لبخند گفتم: -هرچی باشه بزرگتره ما هستین..وظیفمون بود بیاییم!.. -خوش اومدین به خدا..از وقتی احمد اقا رفته دیگه کسی نمیاد پیش ما..همین همسایه ها اگه کاری چیزی داشته باشن میان دیگه هیچکس.. به امیر نگاه کردم که اخماشو کشیده بود توهم و سرشو انداخته بود پایین..خودمم حال درست حسابی نداشتم..ما چطور زندگی میکنیم این بنده ها خدا چطور..موها سحر رو نوازشی کردم و خواستم چیزی بگم که صدا در بلند شد..سحر سریع از رو پام اومد پایین و دوید طرف در خونه..حرف رو عوض کردم و گفتم: -حتما بچه هات اومدن؟!.. -اره خودشونن!..پسرم بعد از اینکه مدرسه ش تموم میشه میره دنبال خواهرش تا تنها نیاد.. لبخند تلخی نشست رو لبام: -خدا برات نگهشون داره!.. -ممنون خانوم!.. یهو در اتاق باز شد و تایی با سر و صدا اومدن داخل..میگفتن و میخندیدن باهم..جوری از ته دل میخندیدن که انگار هیچ غمی ندارن..اما وقتی تو چشماشون نگاه میکردی بزرگترین غم هارو میشد توشون پیدا کرد.. - - هنوز داشتن سر به سر همدیگه میزاشتن و میخندیدن که چشمشون افتاد به منو امیرعلی..خندشونو خوردن و با تعجب نگامون کردن..سریع با امیر بلند شدیم که فاطمه خانوم گفت: -بشینین تورو خدا..چرا بلند شدین.. لبخندی به فاطمه خانوم زدم و یه قدم رفتم سمت بچه ها..جلوشون که رسیدم لبخندمو عمیقتر کردم و گفتم: -سالم!..خسته نباشید!.. انگار با حرف من از شوک در اومدن..فاطمه خانوم اروم زد رو گونه ش و گفت: -وای چرا خشک شدین..سالمتون کو؟!.. دوتاییشون جواب سالممو دادن..دستمو به طرف دختره دراز کردم و گفتم: -من بارانم از اشناها مامانت..خوشبختم از اشنایی باهات!.. نگاهی به لباسام انداخت که گفتم شاید مشکلی تو لباسام هست..اما وقتی نگاه کردم چیزی ندیدم..دستشو گذاشت تو دستم و گفت: -منم سمانه هستم..خوشبختم!.. با لبخند سرمو تکون دادم و رفتم سمت پسره..دستمو جلو اونم دراز کردم و گفتم: -از اشنایی با شماهم خوشبختم اقا پسر!.. با تعجب به دستم نگاه کرد..منم نگاه متعجبمو به دستم دوختم..چرا اینقدر با تعجب رفتار میکنن..وقتی دوباره نگاش کردم فهمید تعجب کردم دستشو اورد باال و مردد گذاشت تو دستم: -منم سینا هستم..خوشوقتم!.. لبخندی بهش زدم و سرمو برگردونم سمت امیرعلی و گفتم: -خوب من که خودمو معرفی کردم توهم بیا دیگه!.. امیر علی لبخندی زد و اومد کنارم وایستاد..دستشو به طرف سینا دراز کرد و گفتم: - - -من امیرعلی هستم.. بعد با چشم و ابرو منو نشون داد و با لبخند خبیثی گفت: - شوهر باران.. سینا هم باهاش دست داد و اظهار خوشحالی کردن..امیر با سمانه هم احوال پرسی کرد و هممون دوباره نشستیم..بچه ها ساکت شده بودن اصال حرف نمیزدن فقط منو فاطمه خانوم حرف میزدیم..امیرهم خیلی ناراحت بود از وقتی زندگی فاطمه خانوم رو دیده بود،رفته بود تو فکر.. سمانه و سینا کم کم یخشون اب شد و شروع به حرف زدن کردن..دوساعتی اونجا بودیم اینقدر خوش گذشت که اصال نفهمیدم چطور گذشت..اینقدر صمیمی و خاکی باهامون برخورد میکردن هرکی میدید فکر میکرد چندساله باهم رفت و امد داریم و میشناسیم همو..با اشاره من امیر بلند شد تا بره وسیله هارو بیاره..نگاهی به سینا انداخت و گفت: -سینا جان یه لحظه با من میایی؟!.. سینا سریع بلند شد و باهاش رفت..ده دقیقه بعد همه هدیه ها رو که مال هرکدوم رو تو باکس جدا گذاشته بودم رو اوردن..خرسی برا سحر خریده بودم هم زیر بغل امیر بود.. فاطمه خانوم و سمانه با چشما گرد شده به امیر و سینا نگاه میکردن..تازه هنوز مواد غذایی هارو ندیدن..خداکنه ناراحت نشن..من فقط میخواستم عیدی بهشون بدم و کمکی کرده باشم.. امیرعلی باکس ها و خرس روگذاشت کناره من..این یعنی خودت بهشون بده..خودشم مشغول خوردن چایی که دوباره فاطمه خانوم اورده بود شد..اول از همه باکس سحر رو برداشتم و بلند گفتم: -خوب اینا رو به عنوان عیدی گرفتیم براتون..امیدوارم برداشت دیگه ای نکنین..من عادت دارم عیدا هرجا که میرم برا اعضا اون خونه هدیه میخرم.. نگاشون کردم تا عکس العملشونو ببینم..همشون سرشونو انداخته بودن پایین و نگام نمیکردن..با ناراحتی گفتم: -فاطمه خانوم به خدا من منظور بدی نداشتم..اینارو به عنوان عیدی اوردم برا بچه ها.. - - فاطمه خانوم با چشما اشکی بهم نگاه کرد و اومد طرفم..فکر کردم میخواد بزنه تو گوشم که چرا بهشون ترحم کردم و از این حرفا..سریع بلند شدم که امیرهم با من بلند شد..وقتی رسید بهمون چنگ زدم به بازو امیر و چشمامو بستم.. منتظر بودم بزنه که دستاش پیچید دور شونه هام و گرفتم تو بغلش..با شوک چشمامو باز کردم و نگاش کردم..وقتی به خودم اومدم سریع دستامو اوردم باال و حلقه کردم دورش.. یکم گریه کرد و منم همش سعی داشتم ارومش کنم..از بغلم اومد بیرون صورتمو بوسید و گفت: -ایشاال هرچی از خدا میخواهی بهت بده..خیر ببینی عزیزم!.. با لبخند تشکر کردم و بلند و با ذوق گفتم: -خوب اجازه میدین عیدی ها رو بدم بهتون؟!.. فاطمه خانوم با لبخند چشما اشکیشو باز و بسته کرد و نشست رو زمین..منو امیر هم نشستیم و من یکی یکی توضیح میدادم درباره هدیه ها و بهشون میدادم..کلی ازم تشکر کردن.. دوست نداشتم اینقدر خودشونو کوچیک کنن و از من تشکر کنن..من هیچی نبودم که اونا ازم تشکر میکردن..اما هرچی میگفتم اینقدر تشکر و تعارف کنین من معذب میشم اخر کار خودشونو میکردن..همه رو بهشون دادم و گفتم: -اگه اندازه نبود ببخشید..من اینارو از رو عکسی که فاطمه خانوم بهم نشون داد خریدم!.. خر س که سحر چشم ازش بر نمی داشت..با ذوق خرس رو برداشتم فقط مونده بود صورتشو گرفتم کناره صورتم،صدامو کلفت کردم و گفتم: -خوب خوب صاحب من نمیخواد بیاد منو بگیره؟!.. همه خندیدیم و به سحر چشم دوختیم..با ذوق و شوقی که همه بچه ها در مقابل عروسک نشون میدادن بلند شد اومد جلوم و گفت: -واسه منه؟!.. دوباره با همون صدا کلفت گفتم: -بله خانوم خوشگله..بیا منو بگیر.. - - سحر خرس رو از دستم گرفت و تو بغلش فشار داد و لپمو محکم بوس کرد خواستم جواب بوسشو بدم اما واینستاد رفت..از همون لحظه شروع کرد باهاش بازی کردن.. دیگه باید میرفتیم..بلند شدیم و بعد از خداحافظی و جواب به تشکراشون از خونه زدیم بیرون..همشون تا جلو در همراهمون اومدن..کناره سمانه وایستادم و گفتم: -گوشی داری؟!.. سرشو با خجالت انداخت پایین و گفت: -نه خانوم!.. اخمی کردم و گفتم: -دیگه نبینم بگی خانوم..به دوستاتم میگی خانوم؟!..بگو باران تا منم راحت باشم.. سرشو تکون داد و گفت: -چشم باران جان.. لبخندی زدم بهش..تصمیم گرفتم از شمال که برگشتم براش یه گوشی بگیرم تا همیشه در دسترس باشن..یه وقت خدایی نکرده نصف شب اتفاقی واسشون افتاد بتونن خبر بدن..مردی باال سرشون نبود..امیرعلی صندوق عقب رو باز کرد و گفت: -خوب اونا که عیدی باران بودن..عیدی منم باید قبول کنین.. همشون با چشما گرد شده به امیر نگاه میکردن..فهمیده بودن همه اون لباسایی براشون گرفته بودیم مارک بودن و قیمتشون زیاد بود..فکر نمیکردن امیر هم جداگونه براشون گرفته باشه..امیرعلی خندید و گفت: -البته عیدی من مثله باران نیست..من شکمارو سیر میکنم.. هممون خندیدیم و گفتم: -از بس شکمویی!.. امیرعلی سری تکون داد و همه مواد غذایی هارو گذاشت جلو در خونه و گفت: - - -امیدوارم چیزی کم نباشه!.. دوباره شروع کردن به تشکر و تعارف کردن..دیگه از بس گفتم "خواهش میکنم".."وظیفه اس".."کاری نکردیم" و ... خل شدم.. بعد از خداحافظی سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت خونه..قرار شد از شمال که اومدیم خبر بدیم به فاطمه خانوم تا دوباره بیاد خونمون.. دوتامون عمیق تو فکر بودیم..زندگی فاطمه خانوم خیلی اعصابمونو بهم ریخته بود..نگاهی به امیر انداختم..اخماشو کشیده بود توهم و جلوشو نگاه میکرد.. خودمم نگامو دوختم به جلوم..این بچه ها االن باید فقط به درسشون فکر کنن اما غمی که تو چشماشون بود ادم رو از پا در میاورد.. تا خونه هیچکدوم حرف نزدیم..هر دومون فکرمون مشغول بود..سرم خیلی درد گرفته بود..وقتی رسیدیم تو خونه رفتم تو اشپزخونه یدونه مسکن برداشتم خواستم بخورم که امیر اومد کنارم و با ناراحتی زیاد گفت: -چی میخوری؟!.. قرص رو گذاشتم تو دهنم با یه لیوان اب فرستادم پایین و گفتم: -مسکن!.. با نگرانی یه قدم اومد جلوتر و گفت: -چرا؟..چیشده؟!.. -هیچی سرم یکم درد گرفته.. -برو استراحت کن برا شام صدات میزنم.. -نه بیدارم نکن بزار تا فردا بخوابم حالم خیلی گرفته اس..بیدار باشم همش فکرم مشغول میشه سر درد میشم!.. با صدا گرفته ای گفت: -نگران فاطمه خانوم اینا نباش..هرکاری از دستم بر بیاد براشون انجام میدم!.. - - با چشما گرد شده و ذوق گفتم: -وای امیر چیکار میخواهی بکنی؟!.. -حاال بعد میگم بهت..االن برو استراحت کن.. لبخند گشادی زدم که باعث خنده ش شد..سرمو تکون دادم و رفتم تو اتاقم. نمیدونم چقدر خوابیده بودم که با صدا امیر بیدار شدم: -باران؟!..باران خانوم بلند نمیشی؟!..باید راه بیوفتیم دیگه!.. یکم چشمامو باز کردم نگاش کردم و گفتم: -چیشده؟!.. -صبح شده عزیزم..باید بریم دنبال مامان و بهار بعد بریم خونه ما از اونجا راه بیوفتیم..بلند شو صبحانه بخور دیشبم چیزی نخوردی!.. نشستم لب تخت و پاهامو گذاشتم پایین..با همون چشما بسته دنبال دمپایی هام میگشتم که امیر گذاشتشون جلو پاهام و گفت: -اگه یکم چشماتو باز کنی پیداشون میکنی!.. بلند شدم با همون چشما بسته راه افتادم سمت دستشویی و با پررویی گفتم: -حاال که تو پیداشون کردی..چه فرقی داره؟!.. خنده ای کرد و رفت از اتاق بیرون..صورتمو شستم..موهامو شونه زدم و با کلیپس باال سرم جمع کردم..یه تاپ شلوارک صورتی کمرنگ پوشیدم و رفتم بیرون..رفتم تو اشپرخونه امیر داشت تو استکان چایی میریخت.. نشستم پشت میز و شروع کردم به خوردن..امیرهم یه چایی برا من ریخت و یه چایی برا خودش و نشست پشت میز..یکم که تو سکوت گذشت گفت: -با دوتا ماشین میریم دیگه..نه؟!.. -نه،با سه تا!.. - - سرشو تکون داد و باشه ای گفت..صبحانمونو که خوردیم بلند شدیم رفتیم تو اتاقامون اماده شیم..مانتو سورمه ای که خریده بودم رو پوشیدم با شلوار جین سورمه ای و شال سفید سورمه..کفش اسپرت سفیدی که خطا سورمه ای داشت هم پام کردم و رفتم بیرون..قرار بود هممون جلو خونه امیراینا جمع بشیم.. البته ما اول میرفتیم دنبال بهار و مامانم..امیر ساک من و خودشو با کیف گیتارش رو برد تو ماشین گذشت..منم همه چیو تو خونه چک کردم و در اخر دزدگیر خونه رو فعال کردم و رفتم پیشش.. نشستیم تو ماشین و راه افتادیم..وقتی رسیدیم خونمون بهار و مامان اماده بودن امیر ساکا مامان و بهار رو گذاشت تو صندوق عقب..سریع سوار شدیم و حرکت کردیم خونه خاله دنیا اینا.. تو راه نگین بهم زنگ زد و گفت نزدیک خونه امیر اینا هستن االن میرسن..منم بهش گفتم ماهم چند دقیقه دیگه میرسیم..وقتی ما رسیدیم نگین و مهران هم رسیده بودن..تو ماشین نشسته بودن که با دیدن ما پیاده شدن..بعد از سالم و احوال پرسی عمو و خاله و امیرمحمد هم اومدن و اماده حرکت شدیم..دخترا میخواستن پیش من باشن برا همین رو به جمع گفتم: -بهتره تقسیم بشیم.. منتظر نگام کردن که ادامه دادم: -منو بهار و نگین با ماشین امیرعلی میاییم..مامان و عمو ارسالن و خاله دنیا با ماشین عمو بیاین..مهران و امیرمحمد و امیرعلی هم با ماشین مهران..چطوره؟!.. همه موافقت کردن و همینجوری نشستیم تو ماشینا..بعد از اینکه عمو ارسالن و مامان سفارش کردن بهمون که تند نریم و از این حرفا حرکت کردیم..تو راه بهار و نگین یکریز کل کل میکردن و یهو صدا خندشون میرفت هوا..اینقدر خندیده بودن که اشک از چشماشون میریخت..منم از خنده اونا خندم گرفته بود.. تو راه یه قهوه خونه بود پیاده شدیم یکم استراحت کنیم..بچه ها چایی،کیک و قلیون سفارش دادن و مشغول شدن..خیلی وقت بود لب به قلیون نزده بودم اما تو این هوا ادم خود به خود دلش میخواست بکشه..دست امیرمحمد بود که لب زدم: -بده من!.. - - با لبخند نی رو گرفت طرفم..شروع کردم به کشیدن..یه زمانی هرموقع بیرون میرفتیم میکشیدم..خالفمون همین قلیون بود..اون موقع ، سالم بود برا اینکه مامان نفهمه قلیون میکشیم با بهار و دوستامون میرفتیم بیرون و وقتی برمیگشتیم کلی عطر به خودمون میزدیم..چقدر خوش میگذشت.. بخاطره یه عوضی که لیاقتشو نداشت از همه خوشی ها دست کشیدم..دور دوستام خط کشیدم چون همه اونو میشناختن و همش میخواستن با ترحم نگام کنن..مثل کسایی نگام میکردن که پس زده شده..اینو نمیخواستم برا همین با همشون قطع رابطه کردم.. اخرین باری دیدمشون تو مراسم خاکسپاری بابام بود اما بعد از اون دیگه ازشون خبری نگرفتم..اوناهم وقتی دیدن هرچی زنگ میزنن من جواب نمیدم کال بی خیال شدن.. همینجور داشتم فکر میکردم و میکشیدم که یکی زد رو پام..چون تو فکر بودم تکون محکمی خوردم که خنده جمع بلند شد..با عصبانیت به امیرعلی نگاه کردم که زده بود رو پام..سریع خندشو جمع کرد و گفت: -ببخشید دیدم داری غرق میشی گفتم نجاتت بدم!.. با اخم رومو برگردوندم که دوباره صداشو شنیدم: -نمیخواهی اونو رد کنی.. با غیض نی رو دادم دستش.. ساعتی که نشستیم و استراحت کردیم بلند شدیم دوباره مثل قبل نشستیم تو ماشینا و راه افتادیم..قرار بود بریم ویال عمو ارسالن اینا..وقتی رسیدیم ماشینارو پارک کردیم و نگاهی به ویال انداختم بیرونش که خیلی قشنگ بود.. دو طبقه بود و نماش سنگ سفید..کلی درخت و گل تو حیاط خونه کاشته بودن و چون بهار بود همه درختا شکوفه زده بودن و جلوه خیلی قشنگی به حیاط داده بودن.. بوی بهار نارنج مست میکرد ادمو..نفس عمیقی کشیدم و رفتیم تو ویال..داخلش هم خیلی شیک و قشنگ بود.. وارد که میشدی یه سالن بزرگ جلو چشم بود..دو دست مبل راحتی تو سالن بود..مبال بنفش سفید بودن و خیلی قشنگ..کف سرامیک بود و دوتا قالی هم پهن بود وسط..یه سیستم صوتی و ال سی دی هم جلو مبال بود.. - - یه پیانو سفید خیلی قشنگ هم سمت چپ بود..کلی تابلو از منظره دریا و جنگل هم به دیوار نصب بود.. سمت راسته ورودی اشپرخونه اپن بود..یه میز ناهار خوری چوبی هم کناره اپن بود..روبه رو هم راه پله بود که به طبقه باال میرسید..زیر راه پله تا در بود که خاله گفت: -دوتا شون حموم دستشویی هستن و دوتا دیگه اتاق خواب.. خاله اعالم کرد اتاقا پایین یکیشون ماله خودشون هسته یکی هم برا مامانم..به ما گفت بریم اتاقا طبقه باال رو برداریم..به منو امیرعلی گفت بریم تو اتاق امیر وسیله هامونو بزاریم.. وقتی اینو گفت انگار یه سطل اب یخ ریختن رو سرم..من باید با امیر هم اتاق میشدم؟..وسط پله ها خشکم زد..امیر سریع خودشو رسوند بهم و دستمو گرفت کشید برد باال تا بیشتر ضایع نکردم..وقتی رفتیم طبقه باال یه سالن کوچیک بود که یه طرفش تا در و طرف دیگه تا در.. رو به رو هم تا در بود که بعد فهمیدم حموم دستشویی هستن..امیر یه اتاق به نگین و مهران داد..امیرمحمد هم که اتاقش مشخص بود..به بهار هم یه اتاق داد..رفتیم تو اتاق امیرعلی.. وسط اتاق مثل مسخ شده ها وایساده بودم و به در و دیوار نگاه میکردم..امیرعلی ساک هارو گذاشت کناره کمد و اومد کنارم گفت: -خیالت راحت باشه..همون طور که تو خونه خودمون میخوابیدیم اینجاهم میخوابیدم و کاری بهم نداریم..نگران نباش..دیگه باید تا االن منو شناخته باشی.. شناخته بودم..خیلی خوب هم شناخته بودمش اما بازم یه ترس ته دلم بود..به چشما امیر خیره شدم تا صدق گفته هاشو از توشون بخونم..چیزی جز حقیقت تو چشماش نبود..یکم اروم شدم اما بازم....... دوباره با دقت نگاهی به اتاق انداختم..یه اتاق بزرگ که دیوارا طالیی رنگ بودن..از در وارد میشدی سمت چپ تخت دو نفره قهوه ایش بود..یه روتختی طالیی رنگ هم روش پهن بود..دوتا عسلی قهوه ای هم دو طرف تختش گذاشته بود.. سمت راست در ورودی هم کمد لباساش بود که داشت لباساشو میذاشت داخلش..رو به رو هم میز و ایینه س ت تختش بود..کنارش هم دوتا در بود که حدس زدن اینکه حموم و دستشویی هستن کاره سختی نبود..امیرعلی لباساشو تو کمد مرتب کرد گفت: - - -این طرفشو خالی گذاشتم برا لباسا تو..بیا خودت بزارشون داخل کمد.. سرمو تکون دادم..امیر دکمه ها پیراهنشو باز کرد که سریع پشتمو بهش کردم..صدا خندش بلند شد و گفت: -راحت باش میرم تو حموم عوض میکنم.. وقتی صدا در حموم رو شنیدم برگشتم..رفتم جلو کمد داشتم لباسامو میچیدم داخلش که امیر اومد بیرون..ا این ک ی رفت دوش گرفت من نفهمیدم..نشست جلو ایینه و سشوارو زد به برق موهاشو خشک کرد و حالت داد..یه تیشرت مشکی ساده پوشیده بود با یه شلوار گرمکن مشکی..اومد کناره من و گفت: -کمک نمیخواهی؟!.. در کمد رو بستم و برگشتم طرفش: -نه دیگه تموم شد..من برم یه دوش بگیرم و یکم استراحت کنم..رانندگی خستم کرده.. -باشه..منم میرم پایین تا راحت باشی.. سرمو تکون دادم و حولمو برداشتم رفتم یه دوش گرفتم..وقتی برگشتم امیر تو اتاق نبود..خیلی اخالقشو دوست داشتم..اصال از حدش تجاوز نمیکرد..میدونست چه جوری باید رفتار کنه.. اما با همه اینا فقط بهش اعتماد کرده بودم هیچ دوست داشتنی تو قلبم احساس نمیکردم..دوسش داشتم اما مثل یه دوست..هیچ حسی به عنوان شریک زندگی بهش نداشتم..بعضی وقتا با خودم میگم شاید واقعا دیگه احساسی ندارم..چرا با این همه محبت امیرعلی هیچوقت قلبم نمیلرزه..چرا یکم نمیتونم دوسش داشته باشم.. امیر ارزوی هر دختریه اما منی که دارمش هیچ احساسی نسبت بهش ندارم..دلم برا احساساتی بودن،عاشق بودن و دوست داشتن تنگ شده..دلم برا اینکه یکی دوسم داشته باشه منم دوسش داشته باشم تنگ شده..اما چیکار باید کرد شانس منم اینجوری بوده.. یه تیشرت استین بلند سورمه ای و شلوار راحتی مشکی پوشیدم و با همون موها خیس خودمو انداختم رو تخت و خوابیدم... نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدا امیر بیدار شدم: - - -خانوم خانوما نمیخواهی بلند شی یه چیزی بخوری؟!..ضعف میکنی ها..بلند شو.. با صدایی که در اثر خوابیدن گرفته شده بود گفتم: -ساعت چنده مگه؟!.. -هشت و نیم!.. با تعجب چشمامو تا اخر باز کردم و یهو نشستم رو تخت..امیرکه از حرکت ناگهانی من ترسیده بود یهو پرید عقب..حاال هم از شنیدن ساعت شوکه شده بودم که اینقدر خوابیدم هم از حرکت امیر خندم گرفته بود..لبخندی زدم و گفتم: -چیشد؟!.. دستشو گذاشت رو قلبش و گفت: -دختر این چه طرز بلند شدنه ترسیدم.. لبخندم عمیقتر شد و بلند شدم..بیچاره سکته کرد..ابی به دست و صورتم زدم و برگشتم پیش امیر که نشسته بود رو تخت و عمیق تو فکر بود..رفته پشت سرش و بلند گفتم: -پخخخخخخخخ.. بیچاره دوباره سه متر پرید تو هوا..دیگه نتونستم خودمو نگه دارم بلند زدم زیر خنده..االن میگه این دختره دیوونه اس.. نمیدونم چرا شیطنتم گل کرده بود..قدیما این کوچیکترین اذیتی بود که بقیه رو میکردم..شیطنتام خیلی زیاد بودن..امیر بلند شد و افتاد دنبالم..سریع از اتاق زدم بیرون و از پله ها رفتم پایین امیر هم دنبالم.. همه تو سالن نشسته بودن و با چشما گرد شده نگامون میکردن..رفتم پشت مبلی که امیرمحمد نشسته بود پناه گرفتم..امیر درحالی که لبخند رو لباش بود بلند گفت: -خودت وایسا تنبیه شو..اگه خودم بگیرمت تنبیه بدتری میشی ها.. - - ابروهامو انداختم باال و نگاش کردم..تا حاال اینجوری باهم شوخی نکرده بودیم..اولین بار بود اینقدر صمیمی باهم حرف میزدیم و شوخی میکردیم..شاید به عنوان یه دوست میشد روش حساب کرد.. داشتم هنوز با ابروها باال رفته و لبخند نگاش میکردم که یهو خیز برداشت سمتم..جیغ خفیفی کشیدم و دویدم پیش عمو ارسالن..نشستم کنارش و بازوشو گرفتم..عمو دستشو انداخت دور شونه هام و گفت: -امیر بچه شدی؟!..بیا بشین دخترمو اذیت نکن.. با خیال راحت نشستم کناره عمو و به امیر نگاه کردم که داشت حرص میخورد..ابرویی براش باال انداختم و لبخند بدجنسی زدم که با چشماش برام خط و نشون کشید.. رفت نشست کناره مهران و مشغول حرف زدن شدن..منم که دیگه خیالم راحت بود کاری باهام نداره همراه خاله دنیا رفتم تو اشپزخونه تا یه چیزی بده بخورم.. ساعت ونیم سال تحویل میشد..خاله دنیا و مامان داشتن برا شام عید سبزی پلو با ماهی درست میکردن..امیرمحمد و مهران هم معلوم نبود از صبح کجا غیبشون زده..عموارسالن و امیرعلی هم تو اتاقاشون داشتن استراحت میکردن.. نشسته بودم رو مبل و به نگین و بهار نگاه میکردم که با چه شوق و ذوقی سفره هفت سین میچیدن..همش هم دعواشون میشد..بهار میگفت جای این اینجا نیست نگین هم زیر بار نمیرفت و میگفت همینجا قشنگتره یا بالعکس.. من به دعواهاشون میخندیدم و میگفتم بس کنین مگه بچه شدین..اما کو گوش شنوا؟..اصال انگار صدا منو نمیشنون..شونه ای باال انداختم و بلند شدم رفتم تو اتاق..بزار هرچی دلشون میخواد دعوا کنن.. وارد اتاق که شدم امیرعلی رو تخت دمر خوابیده بود..موهاش ریخته بود تو صورتش و خیلی با مزه شده بود..این چندروز که تو یه اتاق میخوابیدیم هیچ کاری باهم نداشتیم..هرکدوممون یه طرف تخت میخوابیدیم بدون اینکه باهم تماسی داشته باشیم..امیرعلی از نظر من یه پسر نمونه بود..یه دوست خوب..یه پسره قابل احترام.. - - کامال بهش اعتماد پیدا کرده بودم..اگه تمام دنیا هم جمع بشن بگن امیرعلی اونی نیست که فکر میکنی،من همه رو تکذیب میکنم..مهم اون چیزیه که خودم دارم میبینم و درک میکنم..و من اینو درک کردم که امیرعلی قابل احترام و اعتماد ترین پسریه که تا حاال دیدم.. گوشه تخت دراز کشیدم و چشمامو بستم..به اعتمادی که به امیرعلی داشتم فکر میکردم..به کارایی که این مدت واسم انجام داده..نمیدونم چرا اینقدر بهش فکر میکنم..تازگیا زیادی فکرم مشغولش شده.. کم کم چشمام گرم شد و بخواب رفتم.. با صدای در اتاق چشم باز کردم..قبل از اینکه من جواب بدم صدا خوابالو امیرعلی از کناره گوشم بلند شد: -بله؟.. صدا بهار اومد: - ساعت دیگه سال نو میشه بیایین دیگه.. -باشه میاییم االن!.. با همون چشما بسته با خودم گفتم چرا اینقدر صدا امیرعلی بهم نزدیکه..خواستم سرمو جابه جا کنم و بخوابم دوباره که یه چیزی دور شونه هام محکم شد..سرمو بلند کردم ببینم چی بود که ی دیدم سرم رو سینه امیرعل و اونم یه دستشو دور شونه هام پیچیده..چشمام تا اخر باز شد..خواستم بلند شم که با صدا خوابالویی گفت: -بخواب حاال..میریم یکم دیگه!.. با حرص مشتی زدم رو سینه ش که صدا آخش بلند شد..بچه پررو منو محکم گرفته و میگه بخواب میریم یکم دیگه..با حرصی که تو صدام کامال محسوس بود گفتم: -ولم کن امیر!.. با صدایی که خنده توش موج میزد گفت: -مگه من گرفتمت؟!.. - - -اگه دقت کنی متوجه میشی بله گرفتیم!.. شروع کردم به تقال کردن..دیگه کم کم داشتم عصبانی میشدم..وقتی دید اروم نمیگیرم ولم کرد و نشست رو تخت..دستی تو موهاش کشید و گفت: -چرا اینجوری میکنی؟!.. با عصبانیت چشمامو گرد کردم و گفتم: -کی گفت منو بگیری؟!.. اونم چشماشو گرد کرد و گفت: -من نگرفتمت..من خواب بودم که یهو سرتو گذاشتی رو سینه م!.. مشکوک نگاش کردم..خوب مطمئن نبودم اینکارو نکرده باشم چون وقتی میخوابم دیگه کارام دسته خودم نیستن..خودمم یکمی شک داشتم که حواسم نبوده سرمو گذاشتم رو سینه ش..با این حال خودمو از تک و تا ننداختم و گفتم: -توهم از خدا خواسته اره؟!..من وقتی میخوابم نمیفهمم چیکار میکنم!.. لبخندی زد و گفت: -چیزی نشده که اینقدر حرص میخوری عزیزم..بی خیال دیگه..باید مدتی که اینجا هستیم باهم کنار بیاییم..اوکی؟!.. چیزی نگفتم..در واقع حرفی نداشتم بزنم..اون که به زور نیومده بود منو بگیره تو بغلش..مقصر خودم بودم پس چیزی نگفتم..پوفی کشیدم و از تخت اومدم بیرون..رفتم ابی به صورتم زدم اومدم بیرون امیرعلی رفته بود دوش بگیره.. از تو کمد یه پیراهن کوتاه تا باال زانو قرمز پوشیدم..استین کوتاهی داشت و تا زیر سینه تنگ بود از اونجا به بعد چین دار میشد..لباس راحتی بود،توش معذب نبودم..یه جوراب شلواری زخیم مشکی هم پام کردم با صندل ها قرمز عروسکیم..نشستم جلو ایینه موهامو شونه زدم و با یه گیره قرمز روی شونه راستم جمعشون کردم..یه ارایش مالیم هم کردم و خواستم برم بیرون که امیر از حموم اومد بیرون و گفت: - - -وایسا باهم بریم.. سرمو تکون دادم و نشستم لب تخت..امیر نگاهی به لباسام انداخت و لبخندی زد..این یعنی خوشش اومده از لباسام..هرچند اگه خوششم نمیومد بازم فرقی نمیکرد.. رفت تو حموم لباس عوض کنه..وقتی اومد بیرون یه پیراهن مردونه مشکی پوشیده بود استین هاشو تا ارنج باال زده بود..یه شلوار پارچه ای مشکی هم پاش کرده بود..یقه بلوزشو تا رو سینه باز گذاشته بود..موهاشو خشک کرد و مثل همیشه حالت داد..با لبخند موزی نگاهی به من کرد و رفت سمت کمدش یه کراوات باریک قرمز کشید بیرون و بست.. لبخندی نشست رو لبام..نمیدونم چرا از اینکارش خوشم اومد..سریع لبخندمو جمع کردم تا نبینه..ته دلم از این کارش خیلی راضی و خوشحال بودم.. وقتی اماده شد دوتایی رفتیم بیرون..از پله ها که میخواستیم بریم پایین امیرعلی دستمو گرفت و پنجه هاشو تو پنجه ها ظریف من قفل کرد و لبخندی بهم زد..هرچی خواستم بی تفاوت رفتار کنم اما نتونستم جلو لبخندمو بگیرم و جواب لبخند قشنگشو ندم.. دست تو دست هم از پله ها رفتیم پایین..همه دور سفره هفت سین نشسته بودن و حرف میزدن..امیرمحمد و مهران هم اومده بودن..وقتی متوجه ما شدن لبخند نشست رو لباشون.. ما هم به جمعشون پیوستیم و کناره هم یه گوشه نشستیم..مامان و خاله داشتن قران میخوندن..ما جوونا هم منتظر به تی وی نگاه میکردیم.. چند ثانیه بیشتر نمونده بود که امیرعلی دستمو گرفت تو دستش..خواستم اعتراض کنم و دستمو از دستش در بیارم اما همون لحظه بمب سال جدید ترکید.. هممون با لبخند بلند شدیم..بعد از تبریک و بوس و ماچ دوباره نشستیم..عمو ارسالن به هرکدوممون یه تراول صدتومنی عیدی داد.. مامان و خاله هم برا ما دخترا تا پیراهن مثل هم گرفته بودن.. واسه پسرا هم بلوز گرفته بودن که فقط رنگشون فرق داشت.. - - بعد از اینکه عیدی هارو بهمون دادن رفتن شام رو اماده کنن..امیرمحمد از تو جیبش تا هزار تومنی در اورده بود و میگرفت جلو نگین و بهار میگفت اینم عیدیتون..اوناهم جیغشون میرفت هوا..اینقدر دوتایی غر زدن که اخر امیرمحمد طاقت نیاورد و گفت: ز ن ایندم هم بزارین..اینجوری شما -بابا اینقدر غر نزنین ظرفیتم تکمیل میشه..یکم برا هی غر میزنین دیگه اون نمیتونه سرم غر بزنه.. دوتایی بهش چشم غره ای رفتن و ماهم خندیدیم..خاله صدامون زد برا شام..با شوخی و خنده شاممونو خوردیم..میخواستیم بریم دریا که یکم خوابمون میومد..برا همین قرار شد فردا حتما بریم.. نشستیم یکم میوه خوردیم و حرف زدیم..کم کم خمیازه کشیدنا شروع شد..بعد از شب بخیر گفتن به بقیه با امیرعلی رفتیم تو اتاقمون..یه تیشرت و شلوارک راحتی برداشتم و رفتم تو حموم لباسمو عوض کردم برگشتم تو اتاق..خودمو انداختم رو تخت و پتو رو تا زیر گردنم کشیدم باال.. امیرعلی رفته بود دستشویی..چشمام داشت گرم میشد که صدام زد: -باران؟!.. -هوم؟.. -بلند شو کارت دارم.. خیلی خوابم میومد..نمیتونستم اصال چشمامو باز نگه دارم: -چیکار؟!..نمیشه فردا بهم بگی؟!.. نچ نچی کرد و گفت: -نه نمیشه تنبل خانوم..بلند شو!.. بلند شدم رو تخت نشستم و منتظر نگاش کردم..تصمیم داشتم مثل یه دوست باهاش رفتار کنم..اینجوری شاید بشه تا این مدت تموم میشه باهم کنار بیاییم..اومد کنارم نشست و گفت: -اول اینکه بوس عید رو به من ندادی..رد کن بیاد؟!.. چشمام داشت میزد بیرون..این چی میگه؟..یکم به روش خندیدم پررو شد..با حرص گفتم: - - -امیر پررو نشو ها..اگه برا این بیدارم کردی بزار بخوابم.. -نچ نمیشه.. -امیر ول معطلی..از این خبرا نیست اینجا..بزار بخوابم.. یهو خم شد رو صورتم و گونمو بوسید..دیگه عصبانیتم دست خودم نبود..تا خواست یه چیزی بگه بلند شدم با صدا بلند گفتم: -چرا نمیفهمی..وقتی میگم نه،یعنی نه..یکم که به شما پسرا رو میدن پررو میشین..فکر میکردم با بقیه فرق داری.. پوزخندی زدم و ادامه دادم: -اخه چه فرقی داری؟!..توهم یکی هستی عینه بقیه..حالم ازتون بهم میخوره..بهت اعتماد کرده بودم..خوب خودتو نشون دادی..همتون دنبال یه چیز هستین.. اصال بهش فرصت نمیدادم حرف بزنه..به اینجا حرفم که رسیدم از شوک در اومد با عصبانیت بلند شد دستشو گذاشت تخت سینه م و چسبوندم به دیوار و گفت: -خفه شو بزار منم حرف بزنم..اینقدر خودتو باال گرفتی که همه رو پایین میبینی..مواظب باش یه وقت از اون باال با سر نخوری زمین خانوم راد.. اومد نزدیک دستشو از رو سینه م برداشت چونمو گرفت تو دستش و تو صورتم غرید: -اگه میخواستم کاری کنم فکر میکنی تا االن نمیتونستم؟!..منه خاک برسر میخواستم عیدیتو بدم بهت..بی لیاقت.. بعد ازم فاصله گرفت یه جعبه کوچیک پرت کرد طرفم و رفت از اتاق بیرون..با بهت خیره شدم به دری که با صدای بلند کوبیده بود بهم..خشکم زد.. نشستم رو تخت و چنگ زدم به موهام..من فکر کردم این موقع شب یه فکرایی داره..نمیدونستم میخواد عیدی بده بهم..حاال کجا رفت؟..بالیی سرش نیاد این موقع شب..یکم تو اتاق راه رفتم..دلم طاقت نیاورد رفتم سمت گوشیم زنگ زدم بهش که صدا گوشیش از رو عسلی کنار تخت اومد.. - - ساعتی گذشته بود خواب به چشمام نمیومد..میخواستم برم از اتاق بیرون که همون لحظه در باز شد و اومد داخل..بدون توجه به من رفت سمت تخت و پشت به من دراز کشید خوابید.. جعبه ای که به طرفم پرت کرده بود رو برداشتم با لبخند تلخی گذاشتم رو عسلی تا فردا بازش کنم..حاال که برگشته بود خیالم راحت بود میتونستم بخوابم.. شب عید رو برا خودمون تلخ کردیم..مقصر این بی اعتمادی ها و شکاکی ها من نیستم،باهام اینکارو کردن..در مقابل کوچیکترین چیزی عکس العمل نشون میدم..برا همین در مقابل امیر گارد گرفتم..به هیچ چیز و هیچکس نمیتونم اعتماد کنم..دراز کشیدم رو تخت و سعی کردم بخوابم اما نمیشد..چرخیدم طرفش و صداش زدم: -امیر؟!.. جوابمو نداد منم بی خیال شدم دیگه..فردا یه جوری از دلش در میارم..کم کم چشمام گرم شد و خوابیدم...... *** از فرداش امیر به طور ناگهانی از این رو به اون رو شد..اصال انگار منو نمیدید..حتی یک کلمه هم باهام حرف نمیزد..اینقدر رفتارش مشهود بود که همه مشکوک نگامون میکردن..چندبار خواستم نزدیکش بشم و از دلش در بیارم اما اون ازم فاصله گرفت منم دیگه بی خیالش شدم.. وقتی اینجوری راحت تره پس منم کاری به کارش ندارم..من فقط به عنوان یه دوست نمیخواستم ازم ناراحت و دلگیر باشه..یه چندباری بهم نگاه کرد که از سردی نگاش احساس سرما کردم.. تصمیم گرفتم منم مثله خودش بی خیال باشم..هدیه ای که به عنوان عیدی واسم خریده بود یه دستبند ظریف طال سفید بود..همون موقع بستمش به دستم..یکبار فقط نگاش مثل قبل گرم و مهربون شد که همین دستبند رو تو دستم دید..اما بعد سریع انگار به خودش اومد و شد مثل قبل.. بعد از ظهر بود زیر انداز و وسیله ها عصرونه رو برداشتیم و رفتیم لب دریا..اینقدر بچه ها شوخی کردن و خندیدیم که کال رفتار امیرعلی رو فراموش کردم..دم غروب پسرا یه اتیش درست کردن و هممون دور تا دورش نشستیم..عمو و خاله و مامان گفتن خسته شدن میرن تو ویال..فقط ما نفر موندیم همونجا..یکم که حرف زدیم باهم امیرمحمد بلند شد و گفت: - - -اصال لب دریا نشستن بدون گیتار حال میده؟!.. نگین و بهار شروع کردن به دست زدن امیرمحمد هم سوییچ ماشین امیرعلی رو گرفت تا بره گیتارشو بیاره..وقتی برگشت گیتارو داد به امیرعلی و گفت: -بسم اهلل..منتظریم.. امیرعلی اخمی کرد و گفت: -کی گفته من میخونم براتون؟!.. امیرمحمد چشمکی زد و گفت: -من میگم!..د یاال شروع کن.. امیرعلی یکم غر زد اخر دید حریف بچه ها نمیشه گیتارشو در اورد..با حوصله کوکش کرد..ما هممون چشم دوخته بودیم به دستش..وقتی کارش تموم شد گیتارو گذاشت رو پاش اماده زدن و گفت: -چی بزنم؟!.. مهران زد سر شونه اش و گفت: -هرچی عشقته!.. امیرعلی سرشو تکون داد و بعد از یکم مکث چشماشو دوخت به اتیش و شروع کرد به زدن و خوندن: «دل دیوونه م از تو..تنها نشونم از تو.. یه عکس یادگاری..که خودتم نداری.. شده رفیق شبهام..وقتی که خیلی تنهام.. میگیرمش رو به روم..بازم میشی ارزوم.. سرشو از رو اتیش بلند کرد و خیره شد تو صورت من..قلبم با شدت شروع کرد به زدن..انگار میخواست با نگاش قلبمو از جا دربیاره..چیو میخواست ثابت کنه با این نگاه و اهنگ..اون - - نمیدونست من خیلی وقته دیگه سعی میکنم از کارا و رفتار ادما هیچ برداشتی نکنم..من یه زمانی بهم ثابت شد هیچکس نگاش حرف دلشو نمیزنه..اگه اینجوری بود من االن خوشبخت ترین ادم رو زمین بودم..دلم میخواست برم تو ویال..طاقت اونجا موندن رو نداشتم.. وقتی تورو ندارم..وقتی که بی قرارم... چشامو باز میبندم..شاید بیایی کنارم.. دل دیوونه م از تو..تنها نشونم از تو.. یه عکس یادگاری..که خودتم نداری.. شده رفیق شبهام..وقتی که خیلی تنهام.. میگیرمش رو به روم..واسم میشی ارزو.. ولی خداییش عجب صدایی داشت..هیچ کدوم نمیتونستیم ازش چشم برداریم..اون دوباره نگاه خیرش رو انداخته بود رو اتیش و ما تو صورته امیرعلی..محشر بود صداش..اینقدر با احساس میخوند که همه ناخوداگاه رفته بودیم تو حس..یکم که اهنگ زد دوباره شروع کرد به خوندن: داره بارون میباره..اما چه فایده داره.. وقتی تورو ندارم..که بشینی کنارم.. چشامو باز میبندم..به گریه هام میخندم.. تورو صدا میزنم..شاید بیایی دیدنم.. یه عکس یادگاری.. شده رفیق شبهام.. میگیرمش رو به روم..وقتی که خیلی تنهام.. چشامو باز میبندم..به گریه هام میخندم.. رفیق خستگی هام..باز به تو دل میبندم.. (رفیق خستگی هام..مازیار فالحی) - - اهنگ که تموم شد همه شروع کردن به دست زدن..اینقدر قشنگ خونده بود که نتونستم تشویقش نکنم..امیرعلی دیگه اصال به من نگاه نمیکرد..دوباره رفته بود تو جلد یخیش.. برام فرقی نداشت فقط نمیخواستم همخونه م ازم دلگیر باشه..حاال که دلگیر بود خواستم از دلش در بیارم اما خودش نخواست پس مهم نیست..بچه ها داشتن اصرار میکردن دوباره بخونه اما اون قبول نمیکرد..امیرمحمد یهو گفت: -خوب دیگه کی گیتار بلده؟!..همه باید بخونن امروز..هرکی بلده بزنه،میزنه و میخونه..اونی هم بلد نیست امیرعلی میزنه براش تا بخونه..چطوره؟!.. همه موافقت کردن و قرار شد خوده امیرمحمد اول از همه بخونه..انگار بلد بود گیتار بزنه چون ندادش دسته امیرعلی..وقتی یکم فکر کرد که چی بخونه بعد در کمال حیرت و خنده،رو چوب گیتار با دستاش ضرب گرفت و شروع کرد به خوندن..هرکدوممون یه طرف ولو شده بودیم از خنده: «ای قشنگ تر از پریا..تنها تو کوچه نریا.. بچه های محل دزدن..عشقه منو میدزدن..عشقه منو میدزدن.. ای یار قشنگ مو بلند مشکی پوشم.. با لنگه ابروهات شرق شرق نزنی تو گوشم.. اگه یه روز بیای رو پشت بوم رخ بنمایی.. خورشید که بخواد باال بیاد روشو میپوشم.. ای قشنگ تر از پریا..تنها تو کوچه نریا.. بچه های محل دزدن..عشق منو می دزدن.. عشق منو می دزدن......» اینقدر بامزه میخوند و همونجور که نشسته بود میرقصید که هممون دلمون رو گرفته بودیم و میخندیدم..وسطا اهنگ هی چشم و ابرو میومد و سرشو تکون میداد..وقتی تموم شد خودشم خندش گرفته بود..گیتارو تو هوا تکون داد و گفت: - - -بسه هرچقدر خندیدین..یه شاد باید بخونیم یه غمگین..غمگینش رو امیر خوند شادش رو من..نفره بعد کی میخونه؟!.. همه بهم نگاه کردن و منتظر شدن..انگار هیچکس نمیخواست بخونه..تو سکوت به همدیگه نگاه میکردیم..یهو بهار دستاشو زد بهم و گفت: -بـــــــــاران.. همچین جیغ کشید که هممون دستامونو گذاشتین رو گوشامون..بیچاره ها فکر کردن اتفاقی واسه من افتاد..سریع برگشتن طرفم و گفتن: -چیشد؟!.. شونه هامو انداختم باال و بهارو نگاه کردم که با ذوق گفت: -باران بخونه!..گیتارو بده بهش.. چشمام زد بیرون..تا اومدم مخالفت کنم امیرمحمد با اعتراض گفت: -بهار خانوم مارو سکته دادی ها..این چه طرز نظر دادنه.. بهار پشت چشمی نازک کرد و جوابشو نداد..امیرمحمد گیتارو داد دستم و گفت: -بزن ببینم چیکاره ای.. امیرمحمد یه طرفم نشسته بود نگین طرف دیگه م..امیرعلی و بهار هم روبه روم بودن..مهران هم کناره امیرعلی نشسته بود..گیتارو گذاشتم رو پا امیرمحمد و گفتم: -من خیلی وقته نزدم..منو معاف کنین.. همه اعتراض کردن و گفتن اشکال نداره اگه خراب کردی..تنها کسی که ساکت بود و نظر نمیداد امیرعلی بود..باالخره کوتاه اومدم گیتارو گذاشتم رو پام و گفتم: -چی بزنم؟!.. سپردن به خودم و گفتن هرچی دوست داری..بعد از چند دقیقه فکر کردن نگامو چرخوندم رو صورت همه و دستمو کشیدم رو سیم ها گیتار و شروع کردم: - - «لعنت به من چه ساده دلسپردم.. لعنت به من اگر واسش میمردم.. دست منو گرفت و بعد ولم کرد.. لعنت به اون کسی که عاشقم کرد... لعنت به من چه ساده دلسپردم.. لعنت به من اگر واسش میمردم.. دست منو گرفت و بعد ولم کرد.. لعنت به اون کسی که عاشقم کرد.. لعنت به اون کسی که عاشقم کرد.. بهار خیلی خوب این اهنگو میشناخت.. ماه با این اهنگ زندگی کردم..تنها اهنگی ارومم میکرد این بود..اینقدر این اهنگو زده بودم که االن فقط همینو یادم بود..هرچی دیگه میزدم بعد از چندسال مطمئنن خراب میکردم اما این اهنگو......نه!.. نگامو دوختم تو چشما بهار که لبالب پر از اشک بودن..میدونستم چشمام االن خیلی غمگینن..خاطرات اون سالها مثل فیلم از جلو چشمام رد میشدن..با یاد هرکدوم از اون خاطرات صدام بیشتر میلرزید.. درسته عاشق نبودم اما پس زده شدن خیلی سخته خیلـــــــی!..هیچ چیز سخت تر از این نیست که پس زده بشی..همینجور که تو چشما بهار نگاه میکردم خوندم..تو این جمع فقط اون بود که االن درد منو میدونست پس نگامو از چشماش بر نداشتم..سرمو کج کردم رو شونه چپم و خوندم: یکی بگه..یکی بگه که ماهه من کی بودش.. مسببه گناهه من کی بودش.. سهمه من از نگاهه تو همین بود.. عشقه تو بدترین قسمت بهترین بود.. - - همزمان با بلند شدن هق هق بهار نگامو انداختم رو اتیش و غمگین تر ادامه دادم: تو دل بارون منو عاشقم کرد.. بین زمین و اسمون ولم کرد.. یکی بگه چه جوری شد که این شد.. سهم تو اسمون و من زمین شد.. سرمو بلند کردم رو به اسمون و با نفس عمیقی بغضمو قورت دادم: لعنت به من چه ساده دلسپردم.. لعنت به من اگر واسش میمردم.. دست منو گرفت و بعد ولم کرد.. لعنت به اون کسی که عاشقم کرد... لعنت به اون کسی که عاشقم کرد... (لعنت به من..مازیار فالحی..) دیگه هیچکس تو حال خودش نبود..همه سکوت کرده بودیم و تو فکر خودمون بودیم و خیره شده بودیم به اتیش..فقط هرچند دقیقه یکبار صدا هق هق بهار بلند میشد و دوباره اروم میشد.. تو اون دوران بهار کنارم بود..روز هفتم بابام عالوه بر اینکه هفت روز بود بابام تنهامون گذاشته بود کسی که ادعا میکرد عاشقه ترکم کرد..تو بدترین شرایط گذاشتم و رفت..بدترین حرفارو بهم زد و رفت..حرفایی که هنوز بعد از این چندسال یادم میاد دلم برا خودم اتیش میگیره..با صدا گرفته ای گفتم: -ببخشید شبتونو خراب کردم.. هیچکس جواب نداد..فقط یه اه کشیدن و بازم سکوت بود و سکوت و سکوت..انگار صدامو نشنیدن..بعد از چند دقیقه بارون نم نم شروع به باریدن کرد بازم کسی عکس العمل نشون نداد و همینجور غمگین خیره بودن به اتیش و گاهی اه میکشیدن.. - - با تند شدن بارون انگار همه به خودشون اومدن..سریع وسیله ها رو جمع کردیم و راه افتادیم سمت ویال..وقتی رفتیم داخل اب از سر و روی هممون میریخت.. رفتیم تو اتاقامون تا لباسمونو عوض کنیم........... *** با عجله از ویال زدم بیرون و به سمت ماشین امیرعلی رفتم..نگین و بهار هم همونجا وایستاده بودن..منو که دیدن شروع کردن به غر زدن..بدون توجه بهشون نشستم پشت فرمون و منتظر شدم تا سوار شن.. وقتی با هزارتا منت و غر نشستن تو ماشین با سرعت زدم از ویال بیرون..ماشین مهران هم پشت سرمون اومد.. میخواستیم بریم بازار سه تایی که پسرا هم گفتن میان..وقتی رسیدیم ماشینارو پارک کردیم و پیاده شدیم..بهار و نگین هرچی میدیدن میخریدن پسرا هم غر میزدن سرشون منم میخندیدم.. امیرعلی هم کامال بی تفاوت به اطرافش نگاه میکرد.. این امیر رو نمیشناختم..انگار یکی دیگه شده بود..اون امیر مهربون و خندون کجا،این کجا..مقصر این بی محلی ها خودم بودم اما اونم باید منو درک میکرد.. یه نفر تو سرم داد زد "مگه اون از گذشته تو خبر داره که درکت کنه؟".. خوب اینم حرفی بود اما وقتی میبینه از نزدیکی بهش حراص دارم اونم نباید نزدیکم بشه..اینو که دیگه تا االن باید فهمیده باشه دوست ندارم هیچ پسری بهم نزدیک بشه..همینجور دستام تو جیب مانتوم بود و متفکر داشتم میرفتم جلو که صدا خنده بچه ها از پشت سرم اومد..با تعجب برگشتم طرفشون و گفتم: -چیه؟!..چرا میخندین؟!.. امیرمحمد همینجور که میخندید اومد طرفم مجبورم کرد باهاش هم قدم بشم و گفت: -دو ساعت داریم صدات میزنیم که وایسی اما تو سرتو انداختی پایین و گازشو گرفتی..باید از این طرف بریم خانوم خانوما!.. - - با چشم غره ای به همشون راه افتادم همون سمتی که امیرمحمد نشونم داده بود..دو ساعتی تو بازار بودیم..هممون هرچی خوشمون میومد میخریدیم.. با خنده و شوخی منو نگین و بهار هرکدوم یه دست لباس محلی هم خریدیم..پسرا اینقدر مسخرمون کردن که اخر نگین و بهار یکی از اون جیغ خوشگالشون زدن تا ساکت شدن..البته ساکت که نه،زیر لب هی غر میزدن و یواش در گوش همدیگه پچ پچ میکردن و میخندیدن.. نگین خسته شده بود دستشو حلقه کرد دور بازو مهران و تکیه داد بهش تا با کمک اون راحت تر راه بره و به این ترتیب از ما جلو افتادن..بهار هم میخواست بره تو یه مغازه واسه دوستش یه چیزی بخره..خواستم باهاش برم که امیرمحمد نذاشت خودش باهاش رفت.. سرم پایین بود و اروم قدم برمیداشتم تا بهار اینا بیان..یه دفعه حس کردم یکی کنارم ی وایستاد..سرمو که برگردوندم دیدم امیرعل ..بی تفاوت داشت به مغازه ها نگاه میکرد.. بهترین موقع بود تا دلخوری هارو رفع کنم..زیر چشمی بهش نگاه کردم و گفتم: -امیر؟!.. -بله؟.. -چیزی شده؟.. بدون اینکه نگام کنه گفت: -نه..چطور؟!.. نمیخواستم غرورم و بشکونم و منت کشی کنم برا همین گفتم: -قرار بود جلو بقیه نقش بازی کنیم..اینقدر تابلو بی محلی میکنی که مامان و خاله شک کردن..همش میپرسن با امیر مشکلی دارین،چرا باهم حرف نمیزنین،چیزی شده و از این سواال..دیگه نمیدونم چی جوابشونو بدم.. البته هرچی گفتم حقیقت بود..مامان و خاله چندبار ازم پرسیدن اتفاقی افتاده اما من جواب سر باال میدادم بهشون..امیر پوزخندی زد و گفت: -خوب بهشون میگفتی شوهرم میخواست بهم عیدی بده هرچی از دهنم دراومد بارش کردم.. - - با اخما درهم گفتم: -من نمیدونستم میخواهی عیدی بدی بهم..تو باید منو درک کنی..وقتی قبول کردم که باهات همخونه بشم همه این حرفارو باهم زدیم..پس نباید دلخور بشی.. بازم با بی تفاوتی گفت: -کی گفته من دلخورم؟!..تو اینجوری میخواستی منم شدم همونی که تو میخواستی پس دلیل این همه اصرار رو نمیدونم!.. -من اصراری ندارم اما دیگه از سواال خاله و مامان کالفه شدم.. یکمی مکث کردم و ادامه دادم: -حاال که اینجوری میخواهی مشکلی نیست..من فقط میخواستم به قول خودت نقش بازی کنم تا کسی به رابطمون شک نکنه اما حاال که برا تو مهم نیست برا منم مهم نیست!.. به قدمام سرعت دادم و از کنارش رد شدم..هنوز زیاد دور نشه بودم که صداشو شنیدم: -جلو مامان اینا میشیم مثه قبل.. نمیدونم چرا اما لبخندی نشست رو لبام..واقعا نمیتونستم اینجوری تحملش کنم..خیلی نچسب شده بود..تحمل کردنش سخت بود..لبخندمو خوردم و با جدیت برگشتم سمتش و گفتم: -اوکی!..فقط جلو بقیه!.. اخما امیر دوباره رفت توهم و دیگه چیزی نگفت..خوب با همه این حرفا بازم نمیخواستم بهم نزدیک بشه..قدمامو اروم کردم تا رسید بهم.. بی حرف داشتیم همینجور میرفتیم جلو که گوشیش زنگ خورد..از جیبش دراورد و نگاهی به صفحه اش انداخت..جواب داد: -جانم؟!.. -... نگاهی به اطرافش انداخت و گفت: - - -شما کجایین؟!..نمی بینمتون!.. -... -اوکی!..پس کناره ماشینا ببینینم همو..قربونت خدافظ.. گوشی رو قطع کرد نگاهی بهم انداخت و گفت: -چیزی نمیخواهی دیگه؟!.. -نه.. -پس بریم کناره ماشینا بچه ها هم میان همونجا.. سرمو تکون دادم و دنبالش راه افتادم..تو سکوت کناره هم قدم برمیداشتیم..وقتی رسیدیم به ماشین نگین و مهران اومده بودن اما از بهار و امیرمحمد خبری نبود..یه ده دقیقه منتظر شدیم تا اومدن.. دستا امیرمحمد پر از پاکت خرید بود و بهارم خونسرد داشت کنارش میومد..وقتی رسیدن بهمون امیرمحمد پالستیکا خریدو گذاشت تو صندوق عقب و گفت: -خدا به داد شوهر این بهار برسه!..ورشکست میشه!..از اول تا اخر بازار هرچی دید خرید جیب منو خالی کرد تازه به خودشم زحمت نمیداد یکیو حمل کنه..همه رو انداخته تو بغل من..این دیگه پررویی رو رد کرده.. هممون خندیدیم و بهار مشتی زد تو بازو امیرمحمد..دوباره مثل قبل تو ماشینا نشستیم و راه افتادیم سمت یه رستوران تا ناهار بخوریم..بعد از اینکه نهار خوردیم رفتیم سمت خونه......... *** دو روز دیگه هم شمال بودیم که اتفاق خاصی نیوفتاد..بیشتر وقتمون رو لب دریا میگذروندیم..شبا میرفتیم بیرون میگشتیم.. رابطم با امیرعلی مثل قبل شده بود دوباره البته جلو بقیه..وقتی تنها بودیم هیچ توجهی بهم نمیکردیم..خودم همینو میخواستم پس جای گله ای نبود.. - - یه بار اومد تو ذهنم که چرا من باید بعد از یک سال طالق بگیرم و بشم مطلقه..چرا زندگیمو حفظ نکنم..اما بعد سریع زبونمو گاز گرفتم..من نمیتونستم تا اخر عمرم با شک و بی اعتمادی زندگی کنم..اینکه تنها باشم ارزشش خیلی بیشتر از اینه که همش تو تنش زندگی کنم و تو فکر و خیاالتم منتظر باشم که امیر هم یه روزی تنهام بزاره.. تنهایی رو به فکر مغشوش ترجیح میدم..اونی که ادعا عاشقی میکرد چه گلی به سرم زد که حاال امیری که به اجبار با من ازدواج کرده بتونه بهتر از اون باشه.. باالخره اونم یه روزی از این زندگی اجباری خسته میشه..پس نباید بزارم دوباره گذشته تکرار بشه..امیر با من خوشبخت نمیشه و همچنین من با امیر..چون این ازدواج از اول اشتباه بود..بر پای اجبار بنا شد پس یه روزی هم ویرون میشه.. شاید اون بخواد با کسی یه عمر زندگی کنه که عاشقشه.. منم که وضعیتم کامال مشخصه..پر از شک و بدبینی و بی اعتمادی هستم.. نمیتونم این چیزا رو از دلم بیرون کنم..همچنین احساسی هم ندارم که بتونم تقدیم امیر کنم..واقعا به یقین رسیدم که احساس تو من کشته شده..وگرنه امیر یه مرد ایده ال برا هر دختریه اما این که من هیچ احساسی تو دلم بهش تا االن پیدا نکردم یکم دور از واقعیته.. امیر تو همین مدت کم هیچی برام کم نذاشته..پس برا اینکه بتونم خوشبختش کنم باید از زندگیش برم بیرون..وقتی من برم میتونه با خیال راحت هرکی رو که دلش میگه انتخاب کنه..با این فکرا یکم اروم شدم..مصمم تصمیمو گرفته بودم..به موقع از زندگی امیر بیرون میرم........ تو راه برگشت بودیم..دوباره مثل قبل تو ماشینا نشسته بودیم با این تفاوت که بهارو نگین خر و پف شون رفته بود هوا..از همون لحظه ای نشستیم تو ماشین دوتایی خوابیدن.. دیگه داشت حوصله م سر میرفت..تو راه یه استراحت کوتاه کردیم و دوباره راه افتادیم..بهار و نگین هم بیدار شده بودن اما هیچ حرفی نمی زدن انگار هنوز کسل بودن.. وقتی رسیدیم تهران یه گوشه وایستادیم هرکسی رفت تو ماشین خودش..نگین و مهران بعد از کلی تشکر خداحافظی کردن و رفتن.. خاله و عمو و امیرمحمد هم رفتن خونه شون.. - - ماهم با ماشین امیرعلی رفتیم تا اول مامان اینارو برسونیم بعد خودمون بریم خونه.. وقتی رسیدیم جلو خونه مامان هرچی تعارف کرد که بریم همونجا اما اینقدر خسته بودیم که قبول نکردیم و رفتیم خونه..از فردا دوباره باید برمی گشتم سر کار.. اما کال خستگی این مدت از تنم خارج شده بود..هیچ خستگی احساس نمی کردم..اب زیر پوستم رفته بود..خیلی سرحال شده بودم با خیال راحت و پر از انرژی میتونستم از فردا برگردم سر کارم..... *** سالنه سالنه از کارخونه اومدم بیرون..امروز همه مشکوک بودن..امیر از همه بدتر..صبح نذاشت من ماشین بیارم گفت عصر خودش میاد دنبالم..چون خیلی مظلوم شده بود دلم سوخت و قبول کردم.. قرار بود همین ساعت بیاد دنبالم منم اروم اروم همینجور که کیفمو گرفته بودم راه افتادم سمت بیرون و به روز سیزده عید فکر کردم..واقعا خیلی خوش گذشت..هممون رفتیم تو خونه باغ عمو اردالن.. بیشتر فامیال امیر اینا همونجا بودن..شمیم،سهیل،سپهر،شهاب، سوگل و سوگند،خاله حورا و سها و شوهراشون،عمه امیر و دوتا دخترش که اسمشون تینا و مینا بود..شهاب هم پسر خونگرمی بود خیلی،درست مثل سهیل..سوگل و سوگند بی نهایت مهربون بودن..اینقدر زود باهم صمیمی شدیم که خودم تعجب کردم.. سوگل همسن من بود و سوگند سالش بود..دخترا عمه امیر هم مینا سالش بود..تینا سالش..خداییش خیلی مهربون بودن.. خداروشکر صبا و رها نبودن..با دوستاشون رفته بودن یه جایی دیگه..ناخوداگاه ازشون کینه به دل گرفته بودم..البته بیشتر صبا!..اما عمو ارسالن و خانومش اومده بودن.. نیما هم بود.. پسر هیز خاک بر سر..همش بین دخترا پیداش میشد..دیگه صدا همه دخترا در اومده بود.. دخترا یه گروه شدیم و پسرا هم یه گروه والیبال بازی کردیم..تو گروه دخترا من وارد بودم چون از سالگی تا سالگی میرفتم کالس..تو گروه پسرا هم سپهر خیلی وارد بود..بقیه زیاد حرفه ای - - نبودن..اگه بخواهیم یه جورایی حسابش کنیم فقط منو سپهر بودیم که باهم رقابت میکردیم و بقیه فقط گاهی دستی زیر توپ میبردن اما بیشتر تشویق میکردن.. اخرم باهم مساوی شدیم و سپهر کلی از بازیم تعریف کرد..انگار عضو تیم ملی والیبال بود خودش.. بعد از اونم ما دخترا شروع کردیم به حرف زدن و پسرا هم رفتن تا ناهار اماده کنن..با کلی شوخی و خنده گوشت هارو سیخ میزدن و کباب میکردن..امیرعلی هم همش از تو کباب ها یه تیکه می دزدید یواشکی میومد میداد من می خوردم و بقیه دخترا رو شور میکرد سر شوهرا یا برادراشون.. پسرا هم می ریختن سر امیرعلی و اینقدر بهش متلک می گفتن و غر میزدن که باعث خنده همه شده بودن.. بزرگترا هم نشسته بودن رو تراس و به ثمره ها زندگیشون نگاه میکردن و لذت میبردن..مامانم و بهار رو هم عمو اردالن و خاله دنیا شخصا دعوت کرده بودن..بهارم خیلی زود با دخترا صمیمی شد و شماره رد و بدل کردن تا بیشتر باهم اشنا بشن..از این قضیه خوشحال شدم چون خودم دیگه زیاد پیشش نبودم اینجوری از تنهایی در میومد.. بعد از ناهار که با کلی شوخی و خنده خورده شد و امیرعلی کلی بهم رسید و لقب زن زلیل رو به جون خرید بزرگترا رفتن تو خونه استراحت کنن ما هم رفتیم دوباره تو حیات و دور هم جمع شدیم..امیرمحمد درا ماشینشو باز کرد و اهنگی گذاشت همه ریختن وسط و شروع کردن به رقصیدن.. فقط منو امیرعلی و مینا هرچی بچه ها اصرار کردن نرفتیم وسط..فقط براشون دست زدیم....... به خودم که اومدم دیدم بیرون از کارخونه ام و کل مسیرو تو فکر بودم..یهو همون موتوری مشکوک نمیدونم یهو از کجا پیداش شد پیچید جلوم و راهمو سد کرد..از ترس جیغ خفیفی کشیدم و یه قدم رفتم عقب..قلبم تو دهنم میزد..هرلحظه بیشتر حالم بد میشد.. اونجا هم خیلی خلوت بود کسی نبود به دادم برسه..وای امیرعلی نزاشتی ماشین بیارم ببین چیشد..سریع از موتورش اومد پایین و دستاشو برد باال و گفت: -نترس نترس!..باور کن فقط میخوام باهات حرف بزنم..کاریت ندارم!.. با عصبانیت دستامو مشت کردم و تقریبا با صدا بلندی گفتم: - - -تو کی هستی دیگه؟!..چی از جونم میخواهی؟!.. هنوزم کاله رو سرش بود و نمیدونستم کیه..با همون صدا نامفهوم گفت: -باور کن فقط میخوام باهات حرف بزنم..باید به حرفام گوش بدی!.. با همون عصبانیت که حاال به اوج رسیده بود و باعث شده بود به نفس نفس بیوفتم گفتم: -من هیچ حرفی با تو ندارم..بایدی هم درکار نیست برو رد کارت..دست از سرم بردار.. اما اون یه قدم اومد جلو و گفت: -تورو خدا به حرفام گوش بده..کالهمو برمیدارم اما باید قول بدی وقتی دیدیم وایسی تا حرفامو بزنم.. از خدام بود بدونم کیه که مدام تعقیبم میکنه..اما نمیخواستم بفهمه که دوست دارم بدونم: -نه میخوام ببینمت،نه حرفی باهات دارم..برو وگرنه زنگ میزنم پلیس!.. دستاشو برد سمت کاله ایمنیش و گفت: -امروز باید به حرفام گوش بدی.. چیزی نگفتم..اونم منتظر حرفی از جانب من نشد و کالهشو از سرش برداشت............. با دیدنش چشمام گشاد شد و دهنم باز موند..چشمام سیاهی رفت..دستمو گذاشتم رو سرم و تلو تلو خوران چند قدم رفتم عقب..نفرت همه وجودمو پر کرد.. فکر میکردم اشتباه دارم میبینم اما خودش بود..اینو صداش بهم فهموند: -باران خوبی؟!.... *** کیف پول و سوییچ ماشینشو برداشت و از شرکت زد بیرون..گوشیشو از جیبش بیرون اورد و شماره ای گرفت و گوشی رو گذاشت کناره گوشش..بعد از چندتا بوق طرف گوشی رو جواب داد: -بله؟!.. -سالم بهار جان خوبی؟!.. - - -سالم مرسی..کجایی تو؟!.. همینجور که مینشست تو ماشین جواب بهارو داد: -االن از شرکت اومدم بیرون دارم میرم دنبال باران..همه چی خوبه؟..چیزی نیاز ندارین بگیرم؟!.. -نه همه چیز هست..فقط زود بیایین!.. -باشه!..کاری داشتی زنگ بزن.. -اوکی..بای!.. -میبینمت!.. گوشی رو قطع کرد و انداخت رو صندلی کنارش..پاشو بیشتر رو پدال گاز فشرد..تو راه یه دسته گل از گال رز ابی و سفید خرید و دوباره راه افتاد.. برای دیدنش لحظه شماری میکرد..دوست داشت هرچه زودتر بهش برسه و اولین کسی باشه که تولدشو بهش تبریک میگه..درست مثل یه پسر ساله هیجان داشت..دستاش دور فرمون هر لحظه محکم تر میشدن و لبخند رو لباش عمیق تر..اهنگ شادی هم گذاشته بود تا هیچ چیز شادیشو خراب نکنه.. وقتی نزدیک کارخونه شد خواست زنگ بزنه تا باران بیاد بیرون اما در لحظه اخر تماسو قطع کرد و با لبخند زمزمه کرد: -بزار غافلگیرش کنم!.. ن وقتی جلو کارخونه رسید با دیدن باران که تکیه داده بود به دیوار و خیره زمی جلوشو نگاه میکرد و کیفشم افتاده بود کناره پاش وحشت کرد..نمیدونست چیشده که باران اینقدر بهم ریخته..از ماشین پیاده شد و با دو رفت پیشش..اینقدر مسخ شده بود که متوجه امیرعلی نشد.. امیر دستشو گذاشت رو بازو باران و تکونش داد..باران با ترس و وحشت سرشو اورد باال..با دیدن امیرعلی چونه ش شروع کرد به لرزیدن..امیرعلی با دهن باز بهش نگاه میکرد..نمیدونست چی شده که باران بغض کرده..بارانی که حتی گریه هم نمیکنه.. - - قلبش تو دهنش میزد..دهنش خشک شده بود نمیدونست چی باید بگه..بازو باران رو گرفت کشید طرف خودش و به زور دهنش رو باز کرد و گفت: -باران چیشده؟!.. باران رو کشید تو بغلش..اونم بدون هیچ مخالفتی سرشو گذاشت رو سینه امیرعلی و سعی کرد جلو چونه لرزونشو بگیره..تند تند نفس عمیق میکشید..امیرعلی سکوت کرده بود تا باران اروم بشه..بعد از مدت طوالنی که هیچ کدوم نفهمیدن چقدر گذشت باران با مشت کم جونش ضربه ارومی به سینه امیرعلی زد و با صدا گرفته و دلخوری گفت: -چرا اینقدر دیر اومدی؟!.. امیرعلی با وحشت سر باران رو از رو سینه ش برداشت و گرفت بین دستاش..نگاشو تو صورت باران چرخوند و گفت: -چرا عزیزم؟..چیشده؟..کسی اذیتت کرده؟..کسی چیزی گفته؟..حرف بزن باران نصف جون شدم!.. خیره شد تو چشما امیرعلی و با ناراحتی گفت: -چیزی نشده!..فقط کاش زودتر میومدی!.. امیرعلی با درد چشماشو بست..چیزی تو نگاهه باران بود که از زندگی سیرش میکرد..پیشونیشو چسبوند به پیشونی باران و خیلی اروم گفت: -نمیخواهی بگی چیشده؟..حتی الیق اینکه دردت رو بهم بگی نیستم؟!.. باران چشماشو بست و نفس عمیقی کشید: -شاید یه روزی بهت گفتم!.. دوباره صدا اروم و گرفته امیرعلی بلند شد: -تا اون روز که من هزار تا فکر میکنم!.. باران به ارومی سرشو بین دستا امیرعلی تکون داد و با ناتوانی گفت: -نمیتونم!..نمیتونم!.. - - امیرعلی با محبت و مهربونی پیشونی باران رو بوسید و گفت: -باشه عزیزم..باشه..اروم باش..نمیخواد چیزی بگی..فقط اروم باش عزیز د ل من!.. باران خودشو کشید کنار و با لبخند گفت: -مرسی..اروم شدم..بریم؟!.. امیرعلی لبخند پر از دردی زد و سرشو تکون داد..وقتی نشستن تو ماشین امیرعلی با سرعت حرکت کرد..از ایینه نگاهی به دسته گل رو صندلی عقب انداخت و برداشتش..گرفت جلو باران و با صدا بلند و لحنی که سعی می کرد شاد باشه گفت: -تقدیم به خانوم خوشگلم..تولدت مبارک!.. باران با بهت یه نگاهی به امیرعلی و یه نگاهی به دسته گل مینداخت..امیرعلی ماشین و کشید بغل خیابون و برگشت سمت باران گل رو جلوش تکون داد و گفت: -نمیخواهی بگیریش دستم خسته شد؟!.. باران دسته لرزونش و جلو برد و دسته گل رو گرفت..با قدردانی و خوشحالی به امیرعلی نگاه کرد و با مهربونی گفت: -وای مرسی امیر..حسابی غافلگیر شدم..اصال یادم نبود امروز تولدمه!.. امیر دسته باران رو گرفت تو دستش و گفت: -خوب منو بهار باهم نقشه کشیدیم که تو نفهمی..حاال بریم کجا؟!.. باران با لبخندی که سعی میکرد واقعی باشه گفت: -اومممم بریم خونه لباس عوض کنیم بعد بریم حسابی تورو بندازیم تو خرج!.. امیرعلی بلند خندید و گفت: -امر بفرمایید بانو!.. - - ماشینو راه انداخت اما دست باران هنوز تو دستش بود..باران هم مخالفتی نمیکرد..تو این موقعیت واقعا به یکی نیاز داشت تا بهش تکیه کنه..اینقدر خسته بود که ترجیح میداد تا خونه بخوابه که برا شب سرحال باشه.. اما میترسید یهو از خواب بیدار بشه و ببینه امیر کنارش نیست..میترسید از تنهایی..از بی تکیه گاهی..میترسید.. نگاهی به امیر انداخت که با لبخند محوی رانندگی میکرد و تو فکره این بود که برا باران چه اتفاقی افتاده که اینقدر حالش خراب بود..ته دلش یه غم سنگین نشسته بود..ناراحتی باران ازارش میداد..دوست داشت این دختر رو همیشه قوی و شکست ناپذیر ببینه.. اما امروز وقتی باران رو اونجوری دید فهمید هرچقدر هم که محکم باشه بازم یه دختر..فهمید نیاز به تکیه گاه داره..همونجا قسم خورد تا وقتی که خود باران خواست پشتش باشه و تنهاش نزاره..با صدا باران به خودش اومد: -اجازه هست؟!.. با تعجب به باران نگاه کرد که سرشو خم کرده بود سمت امیرعلی و اجازه میخواست تا سرشو بزاره رو شونه ش..امیرعلی لبخندی زد و گفت: -خسته ای؟!.. -خیلی..ترجیح میدم تا خونه استراحت کنم که بعد خواستم جیب تورو خالی کنم سرحال باشم!.. امیرعلی خندید و نگاهی به باران انداخت که سعی میکرد با این شوخی ها غم نگاهشو قایم کنه..اما امیرعلی که باران رو از خودشم بهتر میشناخت خیلی راحت میتونست این غم رو ببینه..باران دوباره با چشم و ابرو شونه امیر رو نشون داد و گفت: -نگفتی..اجازه هست؟!.. امیرعلی با چشمایی که برق میزد گفت: -صاحب اختیاری بانو..ماله خودتونه!.. - - باران اول مشتی رو شونه ش زد و بعد با لبخند و خیال راحت سرشو گذاشت رو شونه امیرعلی و چشماشو بست..هنوز چند دقیقه نگذشته بود بخاطره فکره مشغولی که داشت و خستگی و عذاب امروزش به خواب عمیقی فرو رفت.. امیرعلی دست باران رو تو دستش اروم نوازش میکرد و چشم به جلو دوخته بود و با خودش فکر میکرد..یعنی چیشده؟..نکنه کسی اذیتش کرده باشه؟..خودش گفت چرا زودتر نیومدی.. حالش خیلی خراب بود..فکر میکرد اون روز بهترین روز زندگیشون میشه..اما با این اتفاقی که نمیدونست چیه بدترین روز زندگیش شده بود..با غصه نگاهی به صورت باران انداخت و زیر لب گفت: -چت شده زندگی من!.. *** با صدا امیرعلی چشمامو باز کردم..با لبخند داشت نگام میکرد..یکم تو جام جابه جا شدم که امیرعل ..بدون اینکه به رو خودم بیارم سرمو از رو شونه ش ی دیدم سرم رو شونه برداشتم و گفتم: -رسیدیم؟!.. -اره عزیزم..االن دقیقا یک ساعت که رسیدیم..گذاشتم یکم استراحت کنی بعد بریم داخل.. با تعجب نگاهی بهش انداختم..یک ساعت رسیدیم اما منو بیدار نکرده تا استراحت کنم؟..لبخند غمگینی نشست رو لبام..امیرعلی یه مرد نمونه اس..با همون لبخند گفتم: -ممنون امیر خیلی خسته بودم.. لبخند شادی زد و گفت: -امروز روز شماس..پس هرکار دوست داری میتونی انجام بدی.. با لبخند بدجنسی نگاش کردم و گفتم: -هرکاری؟.. مشکوک نگام کرد و گفت: -حاال فعال بیا بریم داخل تا ببینم چی میشه!.. - - خندیدم و از ماشین دوتایی پیاده شدیم..امیر دستمو گرفت تو دستش و همینجور که میرفتیم تو خونه گفت: -دیگه خسته نیستی عزیزم؟!.. تحت تاثیر اتفاقاتی که امروز برام افتاده بود،فکر میکردم خیلی تنهام برا همین لحنم مظلوم شده بود: -امروز روز خیلی سختی رو گذروندم..اما االن عالیم..ازت ممنونم!.. امیر با پریشونی تو چشمام نگاه کرد و یهو کشیدم تو بغلش..با تعجب خواستم خودمو بکشم کنار که محکمتر گرفتم و گفت: -باران تا منو داری نمیخوام دیگه چشمات و اینجوری ببینم..نمیخوام ته چشمات تنهایی رو ببینم..اگه منو قبول داری بزار کنارت باشم..قول میدم فقط پناهت باشم دیگه هیچی..به عنوان یه دوست.. دستام که تو بغلش از ارنج جمع شده بودن رو مشت کردم و گفتم: -نمیخوام تورو قاطی مشکالتم کنم!.. فشار دستاش بیشتر شد و گفت: -اما من خودم دوست دارم کنارت باشم.. -بهم فرصت بده!.. دستاش و اروم شل کرد و منو از بغلش کشید بیرون و گفت: -باشه عزیزم هرچی تو بگی..بریم داخل.. -بریم.. دوباره دستم و گرفت و رفتیم سمت خونه..در خونه رو با کلید باز کرد و رفتیم تو..چراغا خاموش بودن..امیر دستشو دراز کرد و کلید برق رو زد..همزمان با روشن شدن المپا صدا جیغ،دست،سوت و تولدت مبارک رفت هوا........... - - شوکه به کسایی که با شادی شعر تولدت مبارک میخوندن نگاه کردم..با حیرت برگشتم سمت امیرعلی..با لبخند دستشو گذاشت پشت کمرم و مجبورم کرد باهاش همقدم بشم..تو همون حالت گفت: -بریم پیش بقیه.. از حرکت وایستادم..برگشتم سمت امیرعلی..تو چشماش نگاه کردم و با همه محبتی که از خودم سراغ داشتم..با مهربون ترین صدایی که میتونستم گفتم: -امیر خیلی ازت ممنونم..من هنوز تو شوکم..نمیدونم چی باید بگم..تو خیلی خیلی خوبی!.. امیر دستی به صورتم کشید و اروم گفت: -تو هنوز نمیدونی چه جایگاهی برا من داری..باالخره میفهمی!..برا خوشحالیت هرکاری میکنم..حاال هم بیا بریم پیش بقیه!.. همین که جمله ش تموم شد صدا اعتراض همه بلند شد..وای خدا..اصال حواسم نبود جلو این همه ادم وایستادیم با هم حرف میزنیم..لبخندی به امیر زدم و رفتیم پیش بقیه.. بعد از نیم ساعت که همه بهم تبریک گفتن و منو امیر هم ازشون تشکر کردیم رفتم تو اتاقم تا لباس بپوشم..وقتی وارد شدم یه جعبه رو تختم بود..با کنجکاوی رفتم سمتش..همین که دستمو دراز کردم ببینم چیه،چند تقه به در خورد بعد از اون صدا امیر اومد: -میشه بیام تو؟!.. -بیا امیر.. با لبخند اومد داخل و نگاهی به من انداخت گفت: -میگم باران میشه اون لباسی که برات خریدم بپوشی؟!.. -کدوم لباس؟!.. به همون جعبه رو تختم اشاره کرد و گفت: -همین که رو تختت دیگه!.. - - با لبخند نگاهی به جعبه انداختم..امروز هرچی امیر بگه همون میشه..این همه برام زحمت کشیده نباید بزنم تو ذوقش..با همون لبخند سرمو تکون دادم و گفتم: -باشه همین و میپوشم!.. -پس من میرم توهم اماده شو بیا.. -باش.. امیر رفت بیرون..لباس رو از جعبه اوردم بیرون..یه پیراهن شب دکلته بلند نقره ای..جنس پارچه ابریشم بود..اینقدر نرم بود که هی لیز میخورد..بلند بود تا مچ پام..از باال تا پایین تنگ بود..یه کت کوتاه هم داشت که سرشونه ها برهنه م رو بپوشونه..فکر همه جا رو کرده.. یه جفت صندل پاشنه سانتی نقره ای هم داخل جعبه بود..از این همه دقتش لبخندی نشست رو لبام..سلیقه ش فوق العاده اس.. لباس و گذاشتم رو تخت و رفتم یه دوش سریع گرفتم..نشستم جلو اینه..موهامو خشک نکردم همینجور خیس بهشون یکم موس زدم تا موج دار بمونن..یه سایه نقره ای پشت پلکام زدم..ادامه ش رو مشکی کردم.. یه مداد نقره ای هم تو چشمام کشیدم و دور چشمامو خط چشم مشکی کشیدم..یه رژگونه اجری و رژلب مسی ارایشمو تکمیل کرد..بلند شدم لباس رو پوشیدم.. وقتی خودمو تو اینه دیدم شوکه شدم..لباس تو تنم زیباییش صدبرابر شده بود..خیلی شیک و قشنگ بود..دلم میخواست بشینم جلو اینه همش خودمو نگاه کنم..نمیتونستم از اینه دل بکنم..کت رو پوشیدم و صندل ها هم پام کردم..یه نگاه دیگه تو اینه انداختم.. همه چی عالی بود..لبخندی زدم و درو باز کردم رفتم بیرون..از پله ها رفتم پایین..از صدا تق تق کفشام همه برگشتن سمتم..تو جمعیت دنبال امیر گشتم..کناره شهاب و سهیل وایستاده بود و نگاهه خیره ش رو من بود و دهنش یکم باز مونده بود..بهش لبخندی زدم که به خودش اومد.. با قدما سریع اومد سمتم..همه چشم شده بودن و به ما نگاه میکردن..بهم که رسید لبخند خوشگلی زد و طوری که فقط خودم بشنوم گفت: -مثل فرشته ها شدی.. - - لبخندی زدم و دستمو گذاشتم تو دستش که دراز کرده بود طرفم..نگاهی به تیپش انداختم..کت شلوار خاکستری پوشیده بود با پیراهن دودی و کراوات نقره ای..کراواتش همرنگ لباس من بود..موهاشم که خیلی شیک درست کرده بود.. شونه به شونه هم رفتیم پیش مهمونا و امیر ازشون تشکر کرد که دعوتش رو پذیرفتن..بعد هم من رفتم پیش بهار اینا امیرعلی رفت پیش مردا..چشمم به خاله تارام اینا افتاد..ابروهام پرید باال..چیشده که قابل دونستن اومدن جشن ما..با تعجب برگشتم سمت بهار و گفتم: -خاله اینا هم اومدن؟!.. سرشو تکون داد و زیر چشمی به خاله اینا نگاه کرد و گفت: -امیرعلی گفت به همه زنگ بزنم..منم زنگ زدم دعوت کردم اونا هم اومدن!.. دوباره بهشون نگاه کردم..جوری به بقیه نگاه میکردن انگار جزام دارن..هیچ کس رو الیق هم صحبتی نمیدونن..فکر میکنن اسمون سوراخ شده این خانواده افتادن پایین..هیچ کس رو در حد خودشون نمیدونن.. بزرگتر از مامانمه..یه دختر داره و یه پسر..دخترش که االن همراهشون بود اسمش سایه یه سال از من کوچیکتره..پسرشم که به قول خودشون رفته ادامه تحصیل امریکا اسمش سبحان..سه سال از من بزرگتره..اصال ازشون خوشم نمیاد..حتی سالی یکبار هم نمیان خونه ما..مارو در حد خودشون نمیدونن.. مامانم همین یدونه خواهر رو داره..خیلی هم دوسش داره اما اون اخالقش یه جوریه..مامانم اوال خیلی تالش کرد که باهاش یه رابطه خوب برقرار کنه اما اون همش کناره گیری کرد..مامانمم دیگه بی خیال شد.. یه دایی هم دارم که عاشقشم..دایی ماهانم..کانادا زندگی میکنه اما همیشه تلفنی باهامون حرف میزنه و هرموقع وقت کنه میاد پیشمون..اخالقش کپی برابر اصل مامانمه..خاله م حتی با داییم هم رابطه خوبی نداره..فقط با اونایی میپره که از خودشون باالتر باشن.. هرچند هم ما هم داییم تقریبا وضع مالی خوبی داریم اما خوب برا هم صحبتی با خاله جان باید باالتر میبودیم..داییم خیلی سعی کرد برا عروسیم بیاد اما نتونست..منم ازش گله ای ندارم چون میدونم همه سعیش رو کرده که بیاد اما نتونسته.. - - داییم دوتا پسر داره فقط..آرمین و آرمان..دوقلو هستن اما هیچ شباهتی به همدیگه ندارن..آرمین شباهت زیادی به داییم داره اما آرمان کپی زن داییمه..اخالقشون دقیقا مثل داییمه..زن داییم هم خیلی مهربونه اما داییم یه اخالقا خاصی هم داره که پسراش هم مثل خودش شدن.. از فکر اومدم بیرون و نگاهی به اطراف انداختم..چند نفری وسط داشتن میرقصیدن..صدا اهنگ کر کننده بود..داشتم با لبخند به شمیم و سهیل نگاه میکردم که داشتن میرقصیدن..سهیل همش مسخره بازی درمیاورد شمیم هم پاشو لگد میکرد..خیلی زوج باحالی هستن.. یهو صدا اهنگ قطع شد و همزمان صدا اعتراض اونایی که وسط بودن هم بلند شد..چراغا خونه هم یکی یکی خاموش شدن..با تعجب یه نگاهی به اطراف انداختم تا امیرعلی رو پیدا کنم ببینم چرا چراغا رو خاموش کردن..یهو دستی از پشت سرم دور کمرم حلقه شد..سرمو برگردوندم دیدم ی امیرعل ..با تعجب گفتم: -چرا چراغا خاموش شدن؟!.. منو با خودش برد سمت میز و گفت: -االن متوجه میشی عزیزم!.. تا اومدم دهن باز کنم جوابشو بدم دیدم امیرمحمد با یه کیک که کلی شمع روش بود داره میاد سمتمون..با هیجان برگشتم سمت امیر و گفتم: -وای امیر.. دیگه نتونستم چیزی بگم..خیلی هیجان زده بودم..این کار امشب امیرعلی دنیایی برام ارزش داشت..اینکه به فکرم بوده کلی هیجان زده م میکنه..امیرمحمد کیک رو گذاشت رو میز جلومون..منو امیرعلی باهم نشستیم رو مبل..همه یک صدا شعر تولدت مبارک میخوندن..دست امیر رو گرفتم تو دستم و گفتم: -باهم فوت کنیم؟!.. چشماش رو باز و بسته کرد..خم شدم که فوت کنم یهو سوگل از بین جمعیت با صدا خوش اهنگش گفت: -اول ارزو کن عزیزم!.. - - لبخندی بهش زدم و چشمامو بستم..نمیدونستم چه ارزویی کنم..تو دلم گفتم: "خدایا هرچی صالحمه همون بشه" چشمامو باز کردم..دست امیر رو تو دستم فشردم و دوتایی خم شدیم و شمع هارو فوت کردیم..با خاموش شدن شمع ها همه شروع کردن به دست زدن..امیرمحمد چراغا رو روشن کرد..شمع هارو از رو کیک برداشتیم.. تازه تونستم کیک رو ببینم..یه کیک مستطیل شکل بزرگ..که یه عکس از منو امیر روش بود..این عکس رو روز سیزده عید گرفتیم..کناره هم وایستادیم و امیر یه دستشو حلقه کرده دور شونه هام منم سرمو از بغل تکیه دادم به سینه ش و هردومون به دوربین نگاه کردیم و لبخند زدیم..خیلی قشنگ شدیم تو این عکس..لبخندی به امیر زدم و گفتم: -چقدر کیکش قشنگ شده.. سرشو اورد کناره گوشم و اروم گفت: -مگه میشه عکس تو روش باشه و قشنگ نباشه؟!.. ضربان قلبم رفت باال..نفساش که به گوشم خورد مور مور شدم..امیر چرا امروز اینجوری شده..نکنه چون تو اون حال جلو کارخونه دیدم دلش برام سوخت؟..وای نه! من از ترحم متنفرم..یعنی این کاراش فقط از رو دلسوزیه؟.. یه غم عجیبی نشست رو دلم..من نیاز به دلسوزی کسی ندارم..با لبخند بی جونی جواب امیر رو دادم.. یه کارد دادن دستمون دوتایی کیک رو بریدیم و یه تیکه گذاشتیم تو بشقاب..بچه ها همش میگفتن اینکارو بکنین اینکارو نکنین..یه تیکه کیک زدم سر چنگال و با خنده گرفتم جلو امیر..خم شد اول یه بوسه اروم زد رو دستم که جلو دهنش گرفته بودم بعد کیک رو خورد.. با این کارش قشنگ لرزش دستمو حس کردم..اخه چرا اینجوری میکنه امروز..یه چیزیش شده.. اونم یه تیکه گذاشت تو دهن من تا باالخره بچه ها رضایت دادن..خاله دنیا و مامانم کیک رو بریدن و دادن به مهمونا.. - - بعد از خوردن کیک..نوبت رسید به هدیه ها..اول از همه عمو اردالن و خاله دنیا اومدن بهم هدیه دادن..یه سرویس طال سفید..خیلی قشنگ بود.. مامانمم اومد جلو منو امیر رو بوسید و یه پاکت داد دستمون..بازش که کردم دیدم یک میلیون پو ل..کلی بوسش کردم و ازش تشکر کردم.. بعد از اون بهار اومد..یه پیراهن سفید تا باال زانو پوشیده بود..یقه پیراهن کال بسته بود..استین حلقه ای بود و تا کمر تنگ..از اونجا به بعد چین دار میشد..یه جفت کفش پاشنه ده سانتی سفید هم پوشیده بود..کفشاش بند میخوردن تا زیر زانوش..موهاشم فر ریز کرده بود..خیلی خوشگل شده بود.. بهار هم یه ساعت خیلی خوشگل برام خریده بود..ازش تشکر کردم و بوسیدمش..اونم به منو امیر تبریک گفت و دوتامونو بوسید و رفت.. نفر بعدی امیرمحمد بود..یه جعبه تقریبا بزرگ داد دستم..وقتی بازش کردم دیدم لپتاب ..اومد جلو لپمو بوسید و گفت: -یادمه چند روز پیش گفتی لپتابت مشکل پیدا کرده میخواهی یکی دیگه بگیری..گفتم خودم برات بگیرم.. با خنده بوسش کردم و تشکر کردم..بقیه هم اکثرا یا پول میدادن یا سکه..فقط هدیه سوگل ر خیلی خاص بود..وقتی دیدمش دهنم از تعجب باز موند..حاال میفهمم سوگل چه دخت خاصیه..عالوه بر خوشگلی دیوونه کننده ش هنرمند هم هست.. نقاشی منو امیر رو از روز عروسیمون کشیده بود..یکی از عکسایی بود که تو باغ گرفته بودیم رو به اندازه در کشیده بود و قاب گرفته بود.. امیر از پشت منو گرفته بود تو بغلش..دستاش دور کمرم حلقه شده بود و رو شکمم نگه داشته بود..چونه ش رو گذاشته بود رو شونه م..منم سرمو تکیه داده بودم به سینه ش..دسته گلم رو هم گرفته بودم جلوم..دوتامون به یه نقطه خیره شده بودیم..حالتش فوق العاده بود..حاال که نقاشی هم شده بود دیگه چشم هرکسی رو خیره میکرد.. با هیجان به عکس نگاه کردم..نمیدونستم چه جوری باید ازش تشکر کنم..سوگل با خنده گفت: - - -البته یکم هول هولی کشیدم تا امروز بتونم بهتون بدم..امیدوارم خوشتون بیاد..اهان درضمن عکسو هم از امیرعلی گرفتم.. سوگل رو گرفتم تو بغلم و گفتم: -دختر تو محشری..من اصال نمیدونم چی باید بگم..خیلی خیلی ممنونم عزیزم.. صورتمو بوسید و از بغلم اومد بیرون گفت: -کاری نکردم که..اینم یه یادگاری از طرف من..هرموقع دیدینش یاد من بیوفتین..راستی پشتش یه چیزی براتون نوشتم بخونین.. سریع پشت قاب رو نگاه کردم..با خط زیبایی نوشته بود: "تقدیم به پسرخاله عزیزم و همسر دوست داشتنیش..امیدوارم در کنار هم همیشه خوشبخت و خوشحال باشین.. باران عزیزم تولدت مبارک..از خدا برات سال هایی پر از شادی رو ارزو میکنم.. آرزومنده خوشبختی شما : سوگل" یه امضا هم زده بود..با شادی گفتم: -ممنون عزیزدلم.. -امیدوارم هزار سال زنده باشی گلم..من دیگه برم پیش بقیه.. دوباره با امیرعلی ازش تشکر کردیم اونم رفت پیش شهاب..خداییش خیلی دختر مهربونی بود..شهاب باید هرروز خداروشکر کنه که همچین فرشته ای رو خدا بهش داده.. همه منتظر بودن امیرعلی هدیه ش رو بهم بده..خودمم خیلی هیجان داشتم ببینم چی برام گرفته..با لبخند داشتم نگاش میکردم که دست کرد تو جیبش و یه جعبه اورد بیرون و داد دستم..با لبخند ازش گرفتم و تشکر کردم.. جعبه رو که باز کردم دیدم یه پالک و زنجیر برام گرفته..زنجیرشو گرفتم تو دستم و اوردمش بیرون..جلو صورتم نگهش داشتم..با دیدن پالکش چشمام گرد شد..با بهت نگاهی به امیر انداختم که با لبخند نگام میکرد..دوباره به پالک نگاه کردم.. - - پالکش اسم منو امیرعلی به التین بود..اسم امیرعلی بود بعد زیرش یدونه & بود بعد زیر اونم اسم من بود..اسم من و امیرعلی با & بهم وصل شده بودن..عجب ابتکاری کرده بود..واقعا که قشنگ شده بود..با ذوق نگاش کردم و گفتم: -وای امیر تو فوق العاده ای..این خیلی قشنگه.. امشب خیلی چیزا دیدم که از شانس خوبم بوده شاخ در نیاوردم..امشب برام یه شب پر از خاطره و هیجان شد..بهترین تولدی بود که داشتم..امیرعلی زنجیر رو از دستم گرفت و قفلشو باز کرد..موهامو جمع کردم رو شونه چپم تا امیر راحت برام ببنده..وقتی قفلش رو باز کرد دستاشو برد پشت گردنم خودشم خم شد روم.. نفساش که به گردن میخورد داشت دیوونه م میکرد..نمیدونم چرا اینقدر طول کشید..دیگه رو به موت بودم که امیر دستاشو برداشت و رفت عقب..دستی به پالک رو گردنم کشیدم..امیر خم شد رو صورتم پیشونیمو بوسید و گفت: -تولدت مبارک خانوم من!..امیدوارم همیشه دیگه خودم برات تولد بگیرم!.. لبخندی بهش زدم و با چشمایی که ستاره بارون بود ازش تشکر کردم..دوست داشتم بفهمه این کارایی امشب کرد چقدر برام ارزش داشت..دوست داشتم بدونه امشب با همه شبا برام فرق داشت..نمیدونم چرا اینکارو کردم......اما.... سریع خم شدم طرفش و لبامو گذاشتم رو گونش و بوسیدم..سریع رفتم عقب و سرمو انداختم پایین..همه شروع کردن به دست زدن و سوت زدن..زیر چشمی به امیر نگاه کردم.. با دهن باز و شوکه داشت نگام میکرد..بیشتر خجالت کشیدم..اخه این چه کاری بود من کردم..بعد از چنددقیقه کم کم از شوک خارج شد و لبخند قشنگی نشست رو لباش..نگاهی بهم انداخت وقتی دید دارم نگاش میکنم چشمکی بهم زد..خندم گرفت..امشب حسابی شیطون شده بود.. اصال با اون امیری که روز خاستگاری دیده بودم کلی فرق داشت..اون روز اینقدر پوزخند مسخره تحویلم داده بود که دلم میخواست کلشو بکنم اما امیر دقیقا برعکس اون چیزی بود که اون روز نشون میداد..خیلی دوست داشتنی بود.. - - واقعا خوش به حال کسی که بعد از من قراره باهاش زندگی کنه..امیر با من اینده ش خراب میشد..من نمیتونستم جواب همه محبتاشو بدم پس نباشم اون خوشبخت تره........ بعد از هدیه ها امیر علی رفت سمت سیستم و بعد از چندتا اهنگ عقب و جلو کردن یه اهنگ گذاشت و اومد دست منو گرفت برد وسط..با شنیدن اهنگ خندم گرفت..همه دست زدن و رفتن عقب..همراه با شروع شدن اهنگ ماهم شروع کردیم به رقصیدن.. «جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست جشن تو شروع زیبای تموم شادی هاست.. تولدت مبارک، تولدت مبارک تولدت مبارک، تولدت مبارک امشب شب ما غرق گل و شادی و شوره.. از جشن ستاره آسمون یه پارچه نوره امشب خونمون پر از طنین دلنوازه تو کوچه پر از نوای دلنشین سازه عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه زندگیم با بودنت درست مثله بهشته تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک تولدت مبارک، تولدت مبارک جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست جشن تو شروع زیبای تموم شادی هاست جشن تو طلوع یک روز مقدسه برام وقت شکرگزاری به سوی درگاه خداست - - عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه زندگیم با بودنت درست مثله بهشته تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک تولدت مبارک، تولدت مبارک تولدت مبارک، تولدت مبارک تولدت مبارک، تولدت مبارک تولد تولد تولدت مبارک امشب تو ببین چه شور و حالی و صفایی راستی که گل سرسبده محفل مایی امشب رو لبا گلهای خنده واسه توست آرزوی ما بخت بلند در طالع توست عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه زندگیم با بودنت درست مثله بهشته تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک تولدت مبارک، تولدت مبارک جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست جشن تو شروع زیبای تموم شادی هاست جشن تو طلوع یک روز مقدسه برام وقت شکرگزاری به سوی درگاه خداست - - عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه زندگیم با بودنت درست مثله بهشته تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک تولدت مبارک، تولدت مبارک تولدت مبارک، تولدت مبارک» (تولدت مبارک..اندی) همه محکم دست زدن برامون..همون وسط وایستاده بودیم و بهم لبخند میزدیم..امیرعلی دستمو گرفت و رفتیم عقب..سوگند اومد پیشمون و گفت: -تا بقیه مشغول رقص هستن بیایین چندتا عکس بگیرین..حیف عکس دوتایی نگیرین.. امیرعلی نگاهی مردد به من انداخت و منتظر نگام کرد..لبخندی زدم و گفتم: -عالیه..فقط کجا بگیریم عکسارو؟!.. سوگند با شادی گفت: -خوب معلومه دیگه..اتاق خوابتون.. با تعجب نگاش کردم و گفتم: -تو اتاق خواب مگه میشه؟.. چشمکی زد و گفت: -پس چی..منو دست کم نگیر.. امیرعلی دستمو گرفت و گفت: -سوگند عکاسی میخونه!.. با لبخند و تعجب گفتم: - - -ا واقعا؟.. سوگند: -اره عزیزم..بیایین بریم دیگه!.. دنبالش راه افتادیم..رفت تو اتاق من..اخه اتاق اصلی که بقیه فکر میکردن اتاق ل من خوابمونه ما بود..سوگند در اتاق رو بست و دستور داد کت رو لباسمو دربیارم..کت رو دراوردم و منتظر وسط اتاق وایستادم.. اول به امیرعلی گفت یه گوشه وایسه تا از من چندتا تکی بگیره..با اینکه هنوز دانشجو عکاسی بود اما خیلی حرفه ای کار میکرد..منو نشوند لب تخت..هرکار میگفت منم انجام میدادم.. کف دستامو گذاشتم جلوم رو تخت..خودمو یکم کشیدم باال و به همون اندازه هم سرمو گرفتم باال..چشمامو بستم و دهنم یکم باز موند..هرکدوم از عکسارو از چند زاویه میگرفت.. از رو تخت بلند شدم بردم جلو میز ارایش..صندلیشو یکم کشید عقب و گفت یکی از پاهامو بزارم روش..پای راستمو اوردم باال و گذاشتم رو صندلی..یکم دامن لباسمو زد باال که کفشم و یکم از پام معلوم شه..ساعد دست راستمو گذاشتم رو پام و یکم خم شدم جلو..دست چپمو از ارنج جمع کردم کف دستمو گذاشتم رو شونه م..به رو به رو خیره شدم..سوگند هم تند تند عکس میگرفت.. یکی هم از جلو چسبیدم به دیوار و دوتا دستمو باال سرم تکیه دادم به دیوار..برگشتم عقب و تو دوربین لبخند زدم..چندتا دیگه هم تکی ازم گرفت وقتی دید امیرعلی حوصله ش داره سر میره دیگه شروع کرد به گرفتن عکسا دوتامون.. اول عکسا معمولی میگرفت..مثال من رو صندلی بشینم امیر باالسرم وایسه..یا دوتامون کناره هم وایسیم..اینجور عکسا اما بعد شروع کرد به گرفتن عکسا خاک بر سری..اگه میفهمیدم قراره همچین بالهایی سرمون بیاره اصال قبول نمیکردم عکس بگیره.. خودش که خجالت نمیکشید،ماهم که خجالت میکشیدیم هرهر میخندید برامون و مسخرمون میکرد..سوگند دستور میداد همین که مخالفت میکردیم همچین تشر میزد که دهنمون بسته میشد.. من وسط اتاق وایستاده بودم امیر هم پشت سرم..یه دستش رو پهلوم بود دست دیگه ش رو اورده بود باال و موهامو با دستش داده بود کنار..سوگند خندید و گفت: - - -سرتو ببر تو گردنش..انگار داری میبوسیش.. طاقت نیاوردم یه چشم غره توپ براش رفتم که اصال به رو خودش نیاورد و فقط بلند خندید..امیرعلی سرشو فرو کرد تو گردنم..نفساش که به گردنم خورد اتیش گرفتم..ناخوداگاه چشمام بسته شد و دستمو اوردم باال گذاشتم رو دستش که رو پهلوم بود..امیرعلی اروم دستشو از زیر دستم کشید بیرون و دستمو گرفت تو دستش همونجا نگه داشت و اروم و لرزون صدام زد: -باران؟.. مثل خودش اروم جواب دادم: -بله؟.. سوگند هنوز داشت عکس میگرفت اما ما اصال حواسمون نبود..بوسه ای که به گردنم زد باعث شد ته دلم یهو خالی بشه..دستش اینقدر داغ بود که حس میکردم دستم داره میسوزه..کارام دیگه دست خودم نبود..نامحسوس رفتم عقب تر و بیشتر چسبیدم بهش..یکم سرمو چرخوندم طرفش..نیم رخم رو می دید..فشار دست امیر رو پهلوم و دستم بیشتر شد..دستمو محکم تو دستش گرفته بود و دست دوتامون رو فشار میداد به پهلوم..لباشو کشید رو گردنم که.......... یهو با صدا خنده بلند سوگند با تکون محکمی به خودمون اومدیم..مثل برق گرفته ها از هم جدا شدیم..صدا خنده سوگند بلند تر شد و سرها ما پایین تر رفت..چه مرگم شده..چرا اینقدر به امیرعلی کشش دارم.. نفسمو محکم دادم بیرون..سوگند بعد از اینکه کلی خندید گفت: -نه از اینکه خجالت میکشیدین..نه از االن که یادتون رفته یه دختر مجردی هم تو اتاق هست نگاهی به امیرعلی انداختم..صورتش سرخ شده بود و نامحسوس نفس عمیق میکشید..دستشو کشید رو صورتش و به سوگند گفت: -خیلی خوب اینقدر شلوغش نکن..تموم شد خانوم عکاس یا هنوزم میخواهی بگیری؟.. سوگند ریز ریز خندید و گفت: -چندتا دیگه میگیرم دیگه تموم میشه.. - - ناله وار گفتم: -سوگند فقط عکسا درست بگیری ها.. سوگند: -شما که از خداتونه تو این موقعیت قرار بگیرین!.. بعدم دوباره زد زیر خنده..چشم غره ای بهش رفتم تا ساکت شد..یهو با جدیت گفت: -اَه شما که زن و شوهرین پس حرف نزنین اینقدر..عکسا اینجوری بعد تو چاپ و میکس قشنگتر میشن..االن خجالت میکشین اما بعد که عکسارو ببینین روزی هزار بار دعا به جون من میکنین!.. امیرعلی چپ چپ نگاش کرد..اینقدر با مزه نگاه کرد که منو سوگند زدیم زیر خنده..به قول امیرعلی سوگند دوباره رفت تو جلد خانم عکاسیش و شروع کرد به دستور دادن..کلی عکس ازمون گرفت.. پشت به پشت هم وایستادیم و کمرهامونو تکیه دادیم بهم..با دستام لباسمو جمع کردم باال و یه پامو گذاشتم جلو..امیرعلی هم پشت سرم لبه ها کتشو داد عقب و دستاشو کرد تو جیب شلوارش و اونم مثل من یه پاشو گذاشت جلو..دوتایی تو دوربین نگاه کردیم و لبخند زدیم.. دیگه از خستگی نفسم باال نمیومد..به زور دست منو گرفت و کشید سمت تخت..هرچی میخواستم نزارم اما اون بدتر دستمو میکشید..به امیرعلی نگاه پر از التماسی انداختم که اومد جلو دستمو از دست سوگند کشید بیرون و گفت: عکسای که تو میگیری!..خجالت ی -اینقدر زن منو اذیت نکن بچه..اخه این چه نمیکشی؟!.. سوگند دستشو زد به کمرش و گفت: -این حالت عکس خیلی قشنگه..اگه بزارین اینو ازتون بگیرم دیگه میشه اخریش.. با امیرعلی نگاهی با هم رد و بدل کردیم اخرم قبول کردیم که این عکسو بگیره و بی خیال شه..حدود یک ساعتی بود که اومدیم تو اتاق..سوگند منو نشوند رو تخت و تکیه دادم به تاجش..یکی از پاهامو دراز کردم رو تخت اون یکی رو جمع کردم.. - - امیرعلی نشست لب تخت و کف دوتا دستشو گذاش رو تخت دو طرف بدنم و خم شد کامل رو صورتم..تو صورت همدیگه نگاه کردیم از فاصه چند سانتی و ناخوداگاه دوتایی خندیدم..امیر با صورت سرخ شده تو صورتم نگاه می کرد و لباش میلرزید..انگار میخواست چیزی بگه.. کم کم خنده از رو صورتش رفت و نگاهش کالفه شد..سوگند هم بی خیال عکس میگرفت..وقتی از همه طرف ازمون عکس گرفت گفت: -برا اخرین عکس همینجور که نشستین ببوسین همدیگه رو.. تا اینو گفت مثل برق گرفته ها تو جام پریدم و از رو تخت سریع بلند شدم گفتم: -برو بابا دیگه پررو نشو.. سوگند خندید و گفت: -اوکی!..خسته نباشید..اخرشب دوربینم رو میدم بهتون عکسارو برا خودتون کپی کنین تو لپتابتون و خودمم می برمشون تا براتون میکس کنم.. ازش تشکر کردیم و بعد از پوشیدن کتم رفتیم از اتاق بیرون..پامو که گذاشتم بیرون نفسم و محکم دادم بیرون..انگار تا االن نفسمو حبس کرده بودم..چه شبی شد امشب..از وقتی از اتاق اومدیم بیرون با امیرعلی همش نگاهمون رو می دزدیدیم از همدیگه..همین که نگاهمون بهم میوفتاد سریع یکیمون نگاهشو میگرفت.. وقتی شامی رو که امیرعلی از بیرون سفارش داده بود رو خوردیم بچه ها به عنوان رقص اخر یه اهنگ اروم و الیت گذاشتن و چراغارو خاموش کردن..سوگند هم با دوربین فیلمبرداری که امیر بهش داده بود از اول تا اخر جشن فیلم میگرفت.. همه زوج ها دو به دو شدن و رفتن وسط..فقط چندتایی نرفتن وسط که یا تنها بودن یا خسته شده بودن..منو امیر هم کناره هم نشسته بودیم و قصد بلند شدن نداشتیم..امیرمحمد عین پاراریت از وسط که داشت با بهار میرقصید بلند گفت: -چرا صاحبان جشن نشستن و نمی رقصن..بلند شین بیایین وسط شما اصل کاری هستین.. - - خودم رو زدم به نشنیدن اما با حرف امیرمحمد همه به تکاپو افتادن تا مارو بلند کنن..هرچی خستگی رو بهونه کردیم جواب نداد و مجبور شدیم بلند شیم..امشب همگی باهم دست به دست هم دادن تا مارو بهم نزدیک کنن.. حاال وقتی اینا رفتن من چیکار کنم اینجا؟..تنها با این پسره؟..بهتره همین که رفتن منم سریع برم تو اتاقم درو قفل کنم..اره اینجوری عالیه..با این فکر با خیال راحت رفتم وسط تا برقصیم باهم.. یه دستشو پیچید دور کمرم و با دست دیگه ش دستمو گرفت تو دستش..اروم و هماهنگ شروع کردیم به رقصیدن..اینقدر خسته بودم که بدون اینکه بفهمم چیکار میکنم سرمو گذاشتم رو سینه ش..فشار دستش رو کمرم بیشتر شد و منو محکم گرفت تو بغلش.. اینقدر خسته بودم که نای اعتراض کردنم نداشتم..بدون اینکه چیزی بگیم فقط میرقصیدیم..اروم..نرم..منو تو بغلش تکون میداد.. اگه امیر منو نگرفته بود قطعا همون وسط ولو میشدم از خستگی..اما دستای قوی و محکمش منو در بر گرفته بود و مواظبم بود..این حس رو دوست داشتم..اینکه یکی هست تا هوامو داشته باشه..یکی هست تا مواظبم باشه..یکی هست که تکیه گاهم باشه..اینقدر بی تکیه گاه بودم که االن دستا امیر رو یه تکیه گاه میبینم..اینکه سرم رو سینه یکی هست که نزاره بیوفته حس ارامش بهم میداد.. قرار نبود من ارامشمو اینجا پیدا کنم..قرار نبود بهش این همه کشش داشته باشم..قرار نبود اونو تکیه گاهه خودم بدونم..هیچ کدوم از اینا قرار نبود اتفاق بیوفته اما افتاد..این چونه ای که قرار گرفته رو سرم بهترین حس دنیارو بهم القا میکنه..نباید اینجوری میشد...........اما شد... با یاداوری امروز..با یاداوری کسی که امروز دیدم وحشت تمام وجودم و فرا گرفت..بدون اینکه متوجه باشم از سر ترس هی خودمو بیشتر به امیر فشار میدادم..میخواستم مطمئن باشم یکی رو دارم که مواظبم..یکی رو دارم که نمیزاره اون اذیتم کنه.. راسته میگن مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید هم میترسه..حکایت من شده..اون فقط اومده بود حرف بزنه باهام اما من وحشت کردم..دیگه نمیخوام اشتباه کنم..به بدبختی خودمو به اینجا رسوندم..با هزار دردسر شدم اینی که هستم دیگه نمیخوام برگردم به عقب..... - - با صدا دست زدن به خودم اومدم..از امیر فاصله گرفتم و نگاهی پر از شرم بهش انداختم..لبخند قشنگی رو لباش بود و نگاهم میکرد..لبخندی زدم و رفتم نشستم رو مبل..امیر هم رفت تو اتاقش..داشتیم میوه میخوردیم که با صدا امیرعلی هممون نگاهش کردیم..خیره به من نگاه میکرد: ش -خوب خوب..مگه میشه من تولد زنم با و براتون نخونم؟!.. صدا دست و جیغ بلند شد..لبخندی زدم و یکم رفتم کنار تا امیر بشینه کنارم..خودشو پرت کرد کنارم و با حوصله گیتارش رو از تو کیف بیرون اورد..ژست قشنگی گرفت و گفت: -همتون میدونین که این اهنگ رو تقدیم میکنم به زن مهربونم.. مات و مهبوت نگاهش کردم..زن مهربونم؟؟؟..چه مهربونی از من دیده که میگه مهربونم؟..من که به جز پاچه گرفتن کاری بلد نیستم..میخواد منو شرمنده کنه؟..چشمام دو دو میزد..نگاهی پر از حسرت بهش انداختم.. چقدر امیرعلی مهربون بود..میخواست جلو بقیه منو خوب جلوه بده..اما خودم میدونم که به جز اذیت کردن کاری دیگه براش نکردم..سرمو انداختم پایین..از گوشه چشم نگاهش کردم که دیدم با لبخند داره نگام میکنه..منم لبخندی تحویل نگاه و لبخند خواستنیش دادم و سرمو بیشتر انداختم پایین.. دستشو کشید رو سیما گیتار و با صدا محشرش شروع کرد به خوندن: «همین خوبه که غیر از تو همه از خاطرم می رن.. هنوز گاهی سراغت رو از این دیوونه می گیرن.. به جز تو همه میدونن واست این مرد می میره.. واسه همین جدایی تو کسی جدی نمی گیره.. به جز تو همه میدونن واست این مرد می میره.. واسه همین جدایی تو کسی جدی نمی گیره.. همین خوبه.. همین خوبه.. - - همین خوبه.. همین خوبه.. همین خوبه که با اینکه چشاتو روی من بستی.. تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. همین خوبه که آرومی و حس می کنی آزادی.. که دست کم تو عکسامون هنوزم پیشم ایستادی.. واسه من کافیه اینکه تو از من خاطره داری.. به یادشون که میفتی واسه من وقت می ذاری.. همین خوبه.. همین خوبه.. همین خوبه.. همین خوبه..» اینکه قصدش از این اهنگ چی بود مهم نیست..اینکه همه خیره شدن به ما و فکر میکنن چقدر خوشبختیم مهم نیست..اینکه نگاهه بهار و امیرمحمد مشکوک شده بود مهم نیست..اینکه امیرعلی تموم مدت خیره بهم نگاه کرد مهم نیست...... مهم اون حسی بود که داشتم..مهم اون چیزی بود که ته دلم داشت تکون میخورد..مهم بغضی بود که از این حس خوب تو گلوم چنگ انداخته بود..مهم نگاهه قشنگ و خواستنی امیر بود..مهم لبخندی بود که از رو لباش پاک نمیشد..مهم لبخندی بود که ازش دریغ نکردم..مهم نگاهی بود که تو نگاهش ریختم..مهم تمام حسا خوبی بود که اون لحظه امیر با این اهنگ بهم هدیه کرد...... «همین خوبه که با اینکه سراغ از من نمی گیری.. ولی تا حرف من می شه یه لحظه تو خودت می ری.. به جز تو همه میدونن واست این مــــرد می مــــیره.. - - واسه همین جدایی تو کسی جدی نمی گیره.. به جز تو همه میدونن واست این مــــرد می مــــیره.. واسه همین جدایی تو کسی جدی نمی گیره.. همین خوبه.. همین خوبه.. همین خوبه.. همین خوبه.. همین خوبه که با اینکه چشاتو روی من بستی.. تو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی.. همین خوبه که آرومی و حس می کنی آزادی.. که دست کم تو عکسامون هنوزم پیشم ایستادی.. واسه من کافیه اینکه تو از من خاطره داری.. واسه من کافیه اینکه تو از من خاطره داری.. به یادشون که میفتی واسه من وقت می ذاری.. همین خوبه.. همین خوبه.. همین خوبه.. همین خوبه..» (همین خوبه..ابی و شادمهر) *** - - امشب خواستگاری بهار خانمه..متین رضایی قراره بیاد خاستگاریش..البته بهار از همین االن اعالم کرده که اگه اجازه میده متین بیاد خاستگاریش فقط قصدش اینه که یه مدت باهاش در ارتباط باشه تا بیشتر بشناسش.. میخواست زیر نظر خانواده ها این رابطه باشه..بهش حق میدادم..اینجوری خیلی بهتر بود..مامان اول قبول نمیکرد میگفت اینجوری اسمش میاد روت..اما اینقدر دوتایی باهاش حرف زدیم تا راضی شد.. حاال هم امروز نرفتم کارخونه تا کمک مامان و بهار باشم..امیرعلی هم گفته بود خودشو زود میرسونه..از شب تولد رابطه منو امیر خیلی خیلی بهتر شده..مثل دوتا دوست کناره هم زندگی میکردیم..باهم مینشستیم حرف میزدیم..شوخی میکردیم..کل کل میکردیم..از این موضوع راضی بودم..چون اصال نمیتونستم تحمل کنم مثل خروس جنگی همش بهم بپریم.. کت شلوار مشکی پوشیده بودم و موهامم ریخته بودم دورم..یه ارایش مالیمی هم کرده بودم..از اتاق سابقم که تو خونه مامان اینا بود اومدم بیرون و رفتم تو سالن..بهار نشسته بود رو مبل و خیره شده بود به رو به روش.. هیچ اثری از خوشحالی تو صورتش پیدا نمیشد..نمیدونم اگه خوشش نمیاد از متین چرا بهش اجازه داده تا بیاد خاستگاریش..کنارش نشستم.. یه کت دامن دودی پوشیده بود..دامنش کوتاه بود تا رو زانوش..یه جوراب شلواری مشکی هم زیرش پوشیده بود با صندل ها پاشنه دار دودی..موهاشم باالسرش جمع کرده بود..دستمو گذاشتم رو دستش..برگشت نگام کرد..با لبخند دستشو نوازشی کردم و با تشویش و نگرانی گفتم: -چرا خوشحال نیستی؟!.. لبخند غمگینی زد و گفت: -خوشحالم.. با دلهره گفتم: -اره از لبخندت معلومه چقدر خوشحالی..تو که دوسش نداری چرا اجازه دادی بیاد خاستگاری؟.. - - با همون لبخند گفت: -شاید بتونم دوسش داشته باشم؟.. -با شاید و اما و اگر نمیشه یه زندگی رو ی پ ریزی کرد..چرا میخواهی با کسی باشی که احساسی بهش نداری..تو هنوز خیلی وقت داری.. -شاید اونی که من دوست دارم دوسم نداشته باشه..اونوقت چی؟!.. با تعجب و شوکه گفتم: -کیو دوست داری؟.. -بی خیال مهم نیست!..در کل گفتم!.. اخمام رفت تو هم: -یعنی چی؟..تو یکی دیگه رو دوست داری بعد به یکی دیگه اجازه دادی بیاد خاستگاریت؟..از کجا معلوم اونم دوست نداشته باشه..چرا با زندگی خودت بازی میکنی؟!.. -اگه دوسم داشت وقتی فهمید قراره برام خاستگار بیاد یه کاری میکرد.. -تو باید برا عشقت بجنگی..اگه واقعا یه عاشقی باید به دستش بیاری.. -با شکستن غرورم؟..نمیشه باران..نمیخوام گدایی عشق کنم.. -اصال اونی میگی کی هست؟!.. -چه فرقی داره؟.. -معلومه که فرق داره..شاید اونم دوست داشته باشم.. -فرقی نداره..میدونم دوسم نداره..وگرنه اینقدر بی تفاوت نسبت به خاستگاریم رفتار نمیکرد.. -مگه میدونه امشب خاستگار میاد برات؟..بگو ببینم کیه؟..من میشناسمش؟!.. سرشو تکون داد..اه کوتاهی کشید و گفت: -میشناسیش!.. - - با دهن باز گفتم: -کیه؟!.. نگاه پر از درد و غمگینی بهم انداخت و گفت: -امیرمحمد!.. شوکه و یکه خورده نگاهش کردم..دهنمو عین ماهی باز و بسته کردم اما صدایی ازش خارج نشد..با حیرت نگاهش کردم و نامفهوم گفتم: -امیرمحمد!.. با چشما گرد شده خیره شدم بهش که سرشو انداخته بود پایین..کم کم ذهنم به کار افتاد..بهار و امیرمحمد؟؟؟؟!!!..با صدا بهار حواسم جمع شد: -اگه منو دوست داشت وقتی فهمید قراره برام خاستگار بیاد عکس العمل نشون میداد..اما اون یه تبریک گفت و رفت.. دهن خشک شدم و باز کردم و گفتم: -چرا امیرمحمد؟!.. با غم نگاهم کرد و گفت: -نمیدونم..عشق که این چیزا سرش نمیشه!.. هنوز تو بهت بودم اما سعی کردم ذهنمو متمرکز کنم تا بتونم بهارو راهنمایی کنم: -چرا نمیخواهی براش بجنگی؟..دو روز دیگه شرمنده خودت و احساست میشی!.. -من هیچ رفتار امیدوار کننده ای از امیرمحمد ندیدم که دلم خوش باشه.. -اما اینکه میخواهی با یکی دیگه اونو فراموش کنی اشتباه محضه..تو باید اول اونو از دلت بیرون کنی بعد اگه تونستی یکی دیگه رو انتخاب کنی.. - - -باران من با یه نگاه عاشق نشدم که حاال بتونم اینقدر راحت فراموشش کنم..من با چشم باز اول امیرمحمد رو شناختم بعد عاشقش شدم..خیلی شبیه خودمه..برا همین راحت تو دلم جا باز کرد برا خودش!.. -بهار انتخاب با توئه..ولی با زندگیت بازی نکن..فکرت و دلت پیش یکی دیگه باشه اما خودت پیش یکی دیگه بزرگترین عذاب برا ادمه..تو فکر میکنی میتونی متین رو جایگزین امیرمحمد کنی؟..مطمئن باش هر روز میشینی ه ی این دوتا رو باهم مقایسه میکنی..امیرمحمد اینجور بود پس چرا متین اینجوری نیست.. سنگی و اهل شوخی نیست..امیرمحمد با من ن امیرمحمد با من شوخی میکرد اما متین همه وسایال شهربازی رو سوار شد اما متین اینکارو نمیکنه چون میگه این کارا بچه بازیه..امیرمحمد یک لحظه اروم نمیشینه همش اتیش میسوزونه اما متین اروم و ساکته..اینا شاید کوچیک باشه اما بعدا جلو چشمت بزرگ میشه.. یه اه کشید و چیزی نگفت..دوباره فشاری به دستش وارد کردم و ادامه دادم: فاح ش این دوتا هستن..این دقیقا برداشتی بود که من از اخالق این دوتا -اینا تفاوتا داشتم..نمیخوام با این حرفا از تصمیمت برگردی،میخوام چشماتو باز کنم..بهار از فردا شروع میکنی به مقایسه کردن.. به قول خودت امیرمحمد مثل خودته برا همین تونستی باهاش کنار بیایی و عاشقش بشی..اما متین دقیقا نقطه مقابل امیرمحمد .. میتونی با کسی باشی که همش سرش تو درس و کتاب بوده تا االن؟.. تو میتونی یه زندگی اروم و بدون هیجان داشته باشی؟.. زندگی با متین شاید یه مزیت هایی داشته باشه اما همینطور شاید خسته کننده هم باشه..نمیگم امیرمحمد بهترینه اما اون مثله خودت ..پر از انرژی..پر از هیجان..پر از شیطنت..پر از شور..چشماتو باز کن عزیزدلم..درست انتخاب کن.. نمیخوام پس فردا پشیمون بشی و بگی کسی نبود که راهنماییم کنه..با دقت به همه چی نگاه کن..به تفاوتا..به خوبی های دو طرف..به بدی هاشون..دو تارو بزار تو ترازو ببین کدوم سنگین تر..با منطق تصمیم بگیر نه احساس.. - - اگه منطق متین رو تایید میکنه بعد به دلت رجوع کن ببین اون چی میگه..یا برعکس..در مورد امیرمحمد هم همینکارو کن..تو زندگی باید هم منطق باشه هم احساس..ببین دوتاشون کدوم یکی رو تایید میکنن.."متین"..یا.."امیرمحمد".. سکوت کردم..گذاشتم فکر کنه..من همه حرفایی باید میزدم رو زدم..دیگه تصمیم با خودشه..من نمیتونم مجبورش کنم..هرچند فکر میکردم بعد از طالقم از امیرعلی دیگه هیچوقت این خانواده رو نمیبینم.. اما اگه امیرمحمد هم به بهار احساس داشته باشه و باهم ازدواج کنن من همیشه چشم تو چشم امیرعلیم..از این موضوع ناراحتم اما خوشحالی بهار خیلی بیشتر از این چیزا ارزش داره!.. صدای ایفون بلند شد..رفتم جواب دادم امیر بود درو بار کردم و رفتم رو تراس تا بیاد..ماشین رو پارک کرد و با لبخند پیاده شد اومد پیشم..یه پیراهن کرمی مردونه پوشیده بود با شلوار کتون قهوه ای و یه کت اسپرت قهوه ای چوب کبریتی..خیلی قشنگ شده بود..وقتی رسید بهم لبخندش عمیق شد..دستشو دراز کرد طرفم: -سالم خوبی بانو؟!.. این بانو گفتنم از روز تولد همینجور تو دهنش مونده..از اون روز بیشتر بهم میگه بانو..با خنده دستمو گذاشتم تو دستش: -سالم اقا مرسی!..خسته نباشی!.. همینجور که میرفتیم تو خونه دستشو گذاشت پشت کمرم و جوابم و داد: -ممنون عزیزم!..این عروس خانوم کجاس؟..چیشده نیومده استقبال من..همیشه زودتر از همه رو تراس بود و باال پایین میپرید.. خنده م شدت گرفت..راست میگه..همیشه وقتی امیر میاد اینجا بهار میاد رو تراس با جیغ جیغ میپره باال و بهش سالم میکنه..سری تکون دادم: -خوب دیگه امشب عروس خانم..باید سنگین باشه!.. -ا دیدی داشت یادم میرفت..باالخره بهارمونم پرید!.. رسیدیم داخل سالن و نشد جوابش و بدم..بهار با دیدن امیر با لبخند بلند شد و گفت: - - -ای وای!..ک ی اومدی؟!.. امیر با چشما گرد شده گفت: -چقدر هولی تو دختر..اینقدر عاشقی که صدا ایفون رو نشنیدی؟.. بهار سرشو انداخت پایین..خودم جواب امیرو دادم: -بهار تو اتاقش بود نشنید!.. امیر بهم نگاهی انداخت..فهمید یه چیزی درست نیست..با نگرانی به بهار نگاه کرد و گفت: -چیزی که نشده؟!.. بهار هول شده سرشو بلند کرد و گفت: -نه نه..مثال چیشده؟.. امیر شونه ای باال انداخت و دیگه چیزی نگفت..اما هنوزم مشکوک به ما نگاه میکرد..داشت می دید اونقدرا هم خوشحال نیستیم..همین باعث نگرانیش شده..مخصوصا که کال با ازدواج بهار مخالفه و میگه هنوز براش زوده باید درس بخونه.. شده مثله یه برادر بزرگتر..اینقدر با بهار حرف زد و دلیل ازش خواست تا مطمئن شه خود بهار با رضایت قلبی بهش اجازه داده بیاد خاستگاری.. هرچند االن میفهمم یه جورایی امیرعلی رو پیچونده چون بهار ادمی نبود دروغ بگه پس حاال که ته دلش راضی نیست یه جواب سر باال به امیر داده.. وقتی نگرانی تو چشماشو میبینم که بخاطره بهار ته دلم یه ارامش عجیبی میشینه.. وقتی میفهمم غیر خودم و مامان یه مرد هم مراقبش هست دلم میخواد پرواز کنم.. وقتی میبینم مثل برادر با بهار حرف میزنه و ازش دلیل میخواد میرم رو ابرا.. کال امیر خیلی منو مدیون خودش کرده..امیدوارم بتونم یه روزی جبران کنم.. - - مامان اماده شده از اتاق اومد بیرون..یه کت دامن سورمه ای پوشیده بود..دامنش کوتاه بود تا زیر زانوش..برا همین جوراب بلند هم پوشیده بود با دمپایی ها رو فرشی و یه روسری سورمه ای هم سرش کرده بود.. امیرعلی سریع بلند شد و بعد از احوال پرسی با مامان دوباره نشست..مشغول حرف زدن بودیم که مهمونا از راه رسیدن..رفتیم جلو در استقبال.. بهار با استرس دستم و گرفته بود تو دستش و محکم فشار میداد..گذاشتم اینجوری استرسش و خالی کنه..امیر رو به رومون ایستاده بود..یه قدم اومد جلو..دست منو از تو دست بهار در اورد..منو بهار با تعجب بهش نگاه میکردیم..یه دستمال داد دست بهار و گفت: -دست زنم درد میگیره..بیا این دستمال و بچلون.. میون اون همه استرس لبخند نشست رو لب هممون..اینقدر بامزه این جمله رو گفته بود که اگه جاش بود باید صدا خندمون بلند می شد اما همه سعی کردیم خانمی کنیم و در حد همون لبخند نگهش داریم.. وقتی مهمونا رسیدن بهمون یه اقا با موها و ریش جوگندمی جلوتر از همه اومد و با امیر دست داد و با ما هم یه احوال پرسی گرمی کرد..کت شلوار خاکستری پوشیده بود با پیراهن دودی..خیلی مرد با احترامی بود..اینقدر مصلت و متین صحبت میکرد که ادم خوشش میومد.. نفر بعدی یه خانم مسن اومد..اونم مثل همون اقا خیلی خوش زبون بود..یه مانتو بلند مشکی تا مچ پاش پوشیده بود با شال مشکی..منو بهار و مامان رو بوسید و با امیرعلی هم به گرمی احوال پرسی کرد..رفت پیش شوهرش.. یه دختر تقریبا همسن و سال من وارد شد..یه مانتو سفید کوتاه پوشیده بود با شلوار کتون مشکی و شال سفید مشکی..یه ارایش ملیح هم کرده بود..چشم ابرو مشکی بود و بینیشو عروسکی عمل کرده بود..لبا نازک و کوچیکی داشت..گونه ها برجسته..درکل خوشگل بود..با خوش رویی به منو مامان و امیرعلی سالم کرد و حالمون و پرسید و از اشنایی باهامون اظهار خوشحالی کرد..ماهم با لبخند جوابشو دادیم..صورت بهارو با ذوق بوسید و گفت: -تو باید عروس خانم باشی!..درسته؟!.. - - بهار با لبخند پر از استرسی تایید کرد..دختره دوباره بهارو بوسید و رفت پیش بقیه..تا االن که به نظرم همه چی خوب بود..خانواده خوبی به نظر میرسیدن.. یه مرد دیگه وارد شد که یه دختر بچه تقریبا ساله خوشگل هم تو بغلش بود و با کنجکاوی به ما نگاه میکرد..مرده بهش میخورد ساله باشه..یه شلوار پارچه ای خوش دوخت مشکی پوشیده بود با پیراهن مشکی..یقه پیراهنش هم باز بود و موهاشم خیلی شیک درست کرده بود..به اونم سالم کردیم که جوابمونو داد و با امیرهم دست دادن و اونم رفت نشست.. باالخره اقا متین هم وارد شدن..البته فقط یه دسته گل بزرگ رو تو دستش دیدیم و هنوز نتونستیم خودش و ببینیم..دسته گل رو اورد پایین و با هممون احوال پرسی کرد..خداییش صورت متین خیلی قشنگ و بچگونه بود اگه یکم فقط هیکلی تر بود دیگه چیزی کم نداشت اما االن فقط زیبایی صورتش ادم و جذب میکنه و الغریش یکم جلب توجه میکرد.. یه کت شلوار مشکی اسپرتی پوشیده بود با پیراهن سفید و یه کراوات مشکی که شل بسته بود..بغال موهاشو کال زده بود و وسط سرش بلند بود و کج ریخته بود تو صورتش..لبخند خجولی هم رو لباش بود.. باهاش به گرمی احوال پرسی کردیم و طی یه حرکت کامال حرفه ای منو مامان و امیرعلی رفتیم داخل و اون دوتارو تنها گذاشتیم.. نشستیم پیش خانواده رضایی و تعارفات شروع شد..چند دقیقه بعد بهار و متین هم اومد..بهار رفت تو اشپزخونه دسته گل رو داد به اکرم خانم و اومد نشست رو مبل دو نفره ای که امیرعلی روش نشسته بود.. لبخند نشست رو لبام..االن َمرد ما امیرعلی بود..امیر به بهار لبخندی زد و یه چیزی زیر گوشش گفت که بهار سریع سرخ شد..خنده م گرفت..معلوم نیست چی بهش گفته که بهار پر رو خجالت کشید..خالصه بعد از کلی اظهار خوشحالی دو طرف از اشنایی باهم اون خانم مسن که حدس میزدم مادر متین باشه شروع کرد به معرفی کردن بقیه: -خوب برا اشنایی بهتر اول بهم معرفی بشیم.. - - بعد از اینکه همه رو معرفی کرد فهمیدم که حدس بنده درست بوده..خودش مادر متین بود..اون مس ن هم پدرش هسته..اون دختر جوونه مهتاب خواهر متین و اون پسره هم اقا دامادشون و اون دختر بچه هم نوه شون سارینا خانم بودن..متین رو هم که دیگه میشناختیم.. مامانمم منو امیرعلی رو معرفی کرد بهشون..بعد از معارفه مادره شروع کرد به تعریف کردن از پسرش..متین که همکالس بهاربود یعنی دندون پزشکی میخوند..قرار بود درسش که تموم شه یه مطب بزنه.. پدرشم فرهنگی بازنشسته اس..دامادشونم مهندس کامپیوتر بود و تو یه شرکت خصوصی کار میکنه که با دوستش شریک هستن.. متین شرشر عرق میریخت و هی با دستمال پاک میکرد..داشتم میترکیدم از خنده..یاد خاستگاری خودم افتادم..عین خیالمون نبود..فکر کنم منو امیر خونسرد ترین و ریلکس ترین زوج تو شب خاستگاریشون بودیم.. چقدر اون روز دوتامون عصبانی بودیم..نگام کشیده شد سمت امیر اونم داشت نگام میکرد..از لبخندش و نگاهش فهمیدم اونم داشته به همون شب فکر میکرده..لبخندم عمیق شد.. بعد از کلی حرف زدن مادر متین،ثریا خانم،از مامان و امیرعلی اجازه خواست تا بهار و متین برن و معطل باهم صحبت کنن..مامان و امیر با فروتنی اجازه دادن..منم که اونجا ل بودم..هیچکس ادم حسابم نمیکرد.. بعد از رفتن متین و بهار منو مهتاب هم شروع کردیم باهم صحبت کردیم..امیرعلی و دامادشون اقا سعید هم باهم صحبت میکردن..مامان و ثریا خانم باهم..تنها فرد ساکت جمع پدرشون بود که هم صحبتی نداشت..جای خالی بابام کامال احساس میشد..چقدر منتظر این روزا بود تا دختراش اونقدر بزرگ بشن که براشون خاستگار بیاد..همیشه میگفت: "هرکی پرنسسا منو میخواد باید از هفت خان رد بشه..من به هرکسی نمیدم پرنسسامو..هرکی میخوادشون باید کفش فوالدی بپوشه و هزار دفعه بیاد و بره تا شاید راضی بشم..هرکسی لیاقت دخترا منو نداره" - - اخ بابا کجایی..کجایی تا ببینی دوتامون بدون عشق ازدواج کردیم..هرچند تا جایی که بتونم نمیزارم بهار بدون عشق زندگی کنه و تو عشق اولش شکست بخوره..هرکار از دستم بربیاد انجام میدم براش.......هرکاری.. متین و بهار اومدن..وقتی ازشون نتیجه رو خواستن بهار همون حرفی به ما زده بود رو دوباره تو جمع گفت: -ما میخواهیم بیشتر باهم اشناشیم..دوست داشتم این اشنایی زیر نظر خانواده ها باشه..من تا االن اقای رضایی رو به چشم همکالس می دیدم..بعد از یه مدت بیشتر اشنا بشیم تا من جواب نهایی رو بگم.. خانواده متین با تواضح حق رو به بهار دادن..قرار شد یه مدت باهم در ارتباط باشن تا به نتیجه برسن..بعد از اینکه یکم دیگه نشستن خداحافظی کردن رفتن....... واقعا خانواده خوبی بودن..هممون ازشون خوشمون اومده بود..فقط میموند جواب بهار و تحقیقی که باید میکردم و تا االن وقت نشده بود..امیرعلی مثل یه برادر واقعی تمام جیک و پوکشون رو از داماد پرسیده بود.. این نگرانی امیر اصال تظاهر نبود..چشماش واقعا نگران بودن..نگران اینده بهار..و من چقدر این نگرانی تو چشماشو دوست داشتم..انگار بهم امید و ارامش میداد..ته دلم قرص میشد که یکی دیگه هم هست تا نگران اینده بهارم باشه..از اینکه تنها نیستم ته دلم نور امید میتابید.. بعد از اینکه شام خوردیم مامان رفت تا بخوابه..منو بهار و امیرعلی تو سالن نشستیم..امیر کنار بهار نشست..دستشو گرفت تو دستش و گفت: -بهار چرا حس میکنم خوشحال نیستی؟!.. بهار لبخند غمگینی زد و گفت: -اگه خوشحالی کنم که میگین دختره هوله!.. امیر خندید و گفت: -تو خوشحال باش من یکی غلط میکنم بگم هولی.. بهار هیچی نگفت..منو امیر باهم نگاه ناراحتی رد و بلد کردیم..امیر دوباره به بهار نگاه کرد و گفت: - - -اگه منو برادرت میدونی بهم بگو مشکل چیه؟!.. بهار لبخند درد الودی زد: -معلومه که برادرمی..حتی اگه برادر هم داشتم فکر نکنم اندازه تو دوسش میداشتم..چیزی نیست که بخوام بگم.. امیر: -پس چرا اینقدر غمگینی؟..این لبخند پر از درد .. -چرا اینقدر بدبینی؟. من ساکت به مکالمشون گوش میدادم..من که از همه چی خبر داشتم بهتر بود دخالت نمیکردم..امیر با نگرانی نگاش کرد: -بدبین نیستم اما مطمئنم یه چیزی شده..تو خوشحال نیستی..اگه نمیخواهیش مجبور نیستی قبول کنی..من قبال گفتم بازم میگم..هنوز برا تو زوده که بخواهی ازدواج کنی..هنوز خیلی فرصت داری..هر تصمیمی که بگیری من پشتتم..در همه حال باهاتم..چه جوابت مثبت باشه چه منفی.. تو حق انتخاب داری..مجبور نیستی..جواب اخرو تو باید بدی پس خوب فکر کن..حرفه یه عمر زندگیه..سعی کن درست تصمیم بگیری..ناراحتی هیچکس مهم نیست..تنها چیزی این وسط مهمه خوشبختی توئه..پس به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکن..فقط خودت..پای زندگیت در میونه..درست تصمیم بگیر..نزار بعد پشیمون بشی..باشه؟.. بهار با قدردانی به امیر نگاه کرد و گفت: -امیرعلی مرسی..نمیدونم چه جوری تشکر کنم..حرفات بهم دلگرمی میده..ممنونم که نگرانمی..مطمئن باش نمیزارم ازم ناامید بشین..تصمیم درستی میگیرم..خیالت راحت.. امیر با خیال راحت لبخند زد: -خیالم راحت شد..هرکار که بکنم وظیفمه..یه خواهر که بیشتر ندارم.. بهار خواست چیزی بگه که نزاشتم..یه سرفه مصلحتی کردم..دوتایی بهم نگاه کردن..امیر یه ابروشو انداخت باال و گفت: - - -زنم حسودیش شد.. بهار زد زیر خنده..چشم غره ای به امیر رفتم که نیششو باز کرد برام..بلند شدم و گفتم: -بریم دیگه..خیلی خسته ام.. امیر و بهار هم بلند شدن..بهار: -امشب همینجا بخوابین.. -مرسی خواهری میریم دیگه.. لبخندی زد و سرشو تکون داد..مانتو و شالمو پوشیدم و امیر با بهار خداحافظی کرد و رفت بیرون..صورت بهارو بوسیدم و گفتم: -حاال یه مدت باهاش برو بیرون ببین چه جور اخالقی داره..ببین میتونی بهش به عنوان شریک زندگی اعتماد کنی یا نه..دوست نداشتم تو عشق اولت شکست بخوری اما خودت نمی خواهی بجنگی..تا خودت نخواهی منم نمیتونم کاری انجام بدم.. همینجور که میرفتیم بیرون گفت: -من که هنوز جواب مثبت ندادم..اگه ببینم بهم نمیخوریم جواب رد میدم..حرفای امروزت خیلی به فکرم انداخت..تو راست میگی منو متین هیچ وجه تشابهی باهم نداریم..همه سعیمو میکنم تا تصمیم درستی بگیرم..تا وقتی تو و امیرعلی کنارم باشین ناراحت هیچی نیستم.. -ما تا اخرش کنارتیم خیالت راحت.. باهاش خداحافظی کردم و رفتم تو ماشین امیر راه افتاد..بین راه امیر سر صحبت و باز کرد: -تو نمیدونی چرا بهار به متین اجازه داده بیاد خاستگاری؟.. نیم نگاهی بهش انداختم: -دیدی که چیزی نمیگه!.. -نگرانشم..بخاطره عالقه نیست چون خوشحال نبود..خداکنه دلیلش موجه باشه.. -به نظر پسر خوبی میومد.. - - -اره اما.........نمیدونم بی خیال!..ایشاال که همه چی خوب پیش بره.. -ایشاال.. دیگه حرفی نزدیم..منم امیدوارم همه چی خوب تموم شه..اینکه من امیرمحمد رو بیشتر دوست دارم کامال مشخصه اما به قول بهار نمیشه که گدایی عشق کرد..امیرمحمد خودش باید پاپیش بزاره.. من از خدامه امیرمحمد با بهار ازدواج کنه به چند دلیل..یکی اینکه بهار دوسش داره و عاشقشه..دوم اینکه کامال میشناسمش..سوم پسره ساده ایه و اخالقش مثل خود بهار..و خیلی دالیل دیگه..با همه اینا بازم منتظرم تا خود امیرمحمد یه کاری کنه.. یکمم اگه ته دلم ناراحته فقط بخاطره دوست دخترا امیرمحمد هسته..چندتاشو فقط خودم میشناسم..دیگه خدا میدونه چندتا هستن و دوستیش باهاشون در چه حد ..تازه اگه امیرمحمد هم به بهار عالقه داشته باشه بازم به همین راحتی ها بهارو بهش نمیدم..باید خیلی تعهد بهم بده و از خیلی کاراش دست برداره..اینکه به بهار عالقه داشته باشه نصف موضوعه نصف دیگه ش میمونه برا بعد.. االن تنها چیزی که ذهنم و مشغول کرده همین عشق بهار به امیرمحمد ..نمیدونم باید چیکار کنم..دوست نداشتم بهار تو عشق شکست بخوره..همه چی رو سپردم دست خدا..هرچی صالح بهار همون بشه............ *** از کارخونه که اومدم خونه امیر محمد بهم زنگ زد گفت میخواد باهام صحبت کنه..هرچی ازش پرسیدم چیشده چیزی نگفت.. االن دو ماهه که از خاستگاری بهار و متین میگذره..کماکان باهم میرن بیرون تا باهم بیشتر اشنا بشن..دوبار هم منو امیرعلی بیرون رفتیم باهاشون..رفتار متین کامال معقوله..اما هنوزم معتقدم این دوتا هیچیشون بهم نمیخوره.. تو بیرون رفتنامون بهار همش شیطنت میکنه و متین تو سکوت فقط نگاه میکنه و میخنده..مشخصه این شیطونی بهارو دوست داره اما خودش همراهیش نمیکنه..همین نگرانم - - میکنه..متین تا کجا میتونه این شیطونی هارو ببینه و بخنده؟..باالخره اونم اخالقا خودشو قبول داره..سنگینی و وقارو ترجیح میده.. واقعا مثل خر تو گل گیر کردم..هم نگران بهارم هم کاری از دستم بر نمیاد..امیر هم وقتی نگرانی منو میبینه میگه همه چیو بسپار به زمان..کار دیگه ای از دستم بر نمیاد..صبر کردم ببینم قراره چی پیش بیاد..... تو سالن نشستیم با امیر و منتظر امیرمحمد هستیم..نگاهی به امیر انداختم و با نگرانی و دلشوره گفتم: -یعنی چیشده امیر؟.. لبخند دلگرم کننده ای بهم زد و بلند شد اومد کنارم نشست..دستم و گرفت تو دستش: -نگران نباش عزیزم..االن میاد میفهمیم.. سرمو تکون دادم..مگه میشه نگران نباشم؟..امیرمحمد اینقدر جدی بهم گفت کارم داره که ناخداگاه دلشوره گرفتم: -تو نمیدونی چی میخواد بهم بگه؟.. امیر متفکرانه فقط به گفتن یه "نه" اکتفا کرد..منم دیگه چیزی نگفتم..چند دقیقه بعد صدا ایفون اومد..اینقدر تو فکر بودم که با صداش سریع بلند شدم وایستادم..امیر لبخندی بهم زد و بلند شد..همینجور که میرفت سمت ایفون گفت: -عزیزم اخه چرا اینقدر نگرانی..بشین من درو باز میکنم.. دوباره نشستم امیر هم رفت درو باز کرد..با امیرمحمد اومدن تو سالن..با دیدن امیرمحمد دهن از تعجب باز موند..این امیرمحمد ؟؟؟!!..وای چرا اینقدر بهم ریخته اس؟..امیرمحمدی که همیشه صورتش سه تیغه بود االن ریشش بلند شده بود..موهاش ژولیده بود..لباساش بهم ریخته و چروک بودن..با نگرانی بلند شدم رفتم طرفش..با دلهره گفتم: -سالم امیرمحمد..وای چیشده؟..چرا اینجوری هستی تو؟.. لبخندی زد و گفت: - - -سالم..بشین میگم برات.. نشستم رو مبل امیرهم کنارم نشست..امیرمحمد هم نشست رو به روم و کالفه دستی تو موهاش کشید..با نگرانی به امیرعلی نگاه کردم..دستم و گرفت تو دستش و فشار داد..انگار کلی ارامش از دستش به دلم تزریق کرد..تا حدودی اروم شدم اما بازم همچنان دلشوره داشتم..امیرمحمد یکم من من کرد: -خوب..چیزه..نمیدونم چه جوری بگم.. پریدم وسط حرفش: -امیرمحمد من دق کردم بگو چیشده خوب؟.. دستاشو توهم قالب کرد گذاشت رو زانوهاش و خم شد جلو: -اومدم درمورد بهار باهات صحبت کنم.. با ترس اب دهنم و قورت دادم: -چیشده؟..بهار حالش خوبه؟..بزار یه زنگ بهش بزنم.. خواستم از جام بلند شم که سریع گفت: -نه نه بهار حالش خوبه باور کن..یه چیزی میخواستم بهت بگم.. تو جام جا به جا شدم و گفتم: -خوب بگو..میشنوم؟!.. بیشتر خم شد به جلو و گفت: -یه سوال دارم..بهار به متین عالقه داره؟.. جا خوردم..شوکه به دهنش نگاه کردم..این دیگه چه سوالیه؟..با دهن باز برگشتم سمت امیرعلی که دیدم اونم با تعجب داره به امیرمحمد نگاه میکنه..دوباره به امیرمحمد نگاه کردم که دیدم منتظر چشم دوخته به دهنم..خوب وقتی بهار نمیخواد امیرمحمد از عالقه اش با خبر بشه پس ترجیح میدم چیزی نگم: - - -خوب اگه نداشت که نمیزاشت بیاد خاستگاریش.. امیرمحمد نفسش و محکم داد بیرون و با تردید گفت: -یعنی عاشقشه؟.. با تعجب گفتم: -این سواال یعنی چی؟.. -میخوام یه موضوع رو بهتون بگم..برا گفتنش به جواب این سواال احتیاج دارم.. یکم من من کردم و در اخر دل و زدم به دریا: -اگه عاشقش بود پس باید میشناختش..اما بهار شب خاستگاری گفت تا االن متین رو به چشم همکالسی میدیده پس میخواد اول بیشتر باهاش اشنا بشه بعد جواب اخرو بگه.. امیرمحمد با خیال راحت تکیه داد به مبل و لبخند زد..بعد از چند دقیقه سکوت گفت: -یعنی امکانش هست بهش جواب رد بده؟.. با تعجب فقط سرم و به نشونه اره تکون دادم..لبخندش عمیق شد..منو امیرعلی همچنان با تعجب نگاش میکردیم..به دوتامون نگاه کرد و با شادی گفت: -من عاشق بهارم..به نظرتون امکانش هست به من عالقه مند بشه؟.. اینقدر از حرفش تعجب کردم که باعث شد تکون محکمی بخورم..امیرعلی با نگرانی بهم نگاه کرد اما من شوکه فقط خیره شده بودم به دهن امیرمحمد..نمیتونستم دهنمو باز کنم چیزی بگم..دقیقا همونقدری تعجب کردم که وقتی بهار گفت عاشق امیرمحمد .. این دوتا مگه چقدر همو میشناسن که عاشق هم شدن؟..امیرمحمدی که هزارتا دوست دختر داره چطوری عاشق بهار من شده؟..هم خوشحال بودم هم گیج..هم ته دلم ارامش داشتم هم دلهره..نمیدونم چقدر تو شوک بودم که با داد امیرعلی به خودم اومدم: -چیییییییییی؟..معلوم هست چی میگی؟!.. امیرمحمد بی خیال به امیرعلی نگاه کرد و گفت: - - -چیش اینقدر تعجب داره؟..عشق من به بهار؟..خوب عاشق شدم دیگه.. امیرعلی با عصبانیت به امیرمحمد نگاه کرد: -امیرمحمد بهار مثل اون دخترایی باهاشون دوست میشی نیست..فکر بهارو از سرت بیرون کن.. اخمای امیرمحمد رفت توهم: -یعنی چی؟..من از وقتی فهمیدم عاشق بهارم دیگه با همه دخترا بهم زدم..اون شبی خاستگاری بهار بود میدونی چی به من گذشت؟..من نمیزارم به همین راحتی عشقمو ازم بگیرن..بهار مال منه..عشق منه..تمام زندگی منه..حتی یک ثانیه هم از فکرش نمیتونم بیام بیرون..هر موقع با اون یارو میره بیرون هزار بار میمیرم..هیچ میدونین چی میکشم من وقتی بهار باهاش میره بیرون؟..اصال فهمیدین من همیشه هرجا اونا میرن دنبالشون راه میوفتم تا اون پسره بهارمو اذیت نکنه؟.. عمرا بزارم بهار از دستم بره..هرجور باشه به دستش میارم..تا االن این امیرمحمدو دیدین اما از این به بعد من یکی دیگه شدم..فقط کافیه بدونم بهار متین رو دوست نداره دیگه از هیچ کاری برا به دست اوردنش دریغ نمیکنم.. اخمش غلیظ تر شد و با ناراحتی ادامه داد: -اما اگه بدونم دوسش داره میکشم کنار تا خوشبخت شه.. امیرعلی با همون اخما درهمش گفت: -اما اون االن یه جورایی نامزد داره.. امیرمحمد خواست جواب امیرو بده که سریع گفتم: -بزارین خود بهار تصمیم بگیره.. با تعجب بهم نگاه کردن..نگاهی بهشون انداختم و گفتم: -بهتره توهم به بهار بگی دوسش داری تا خودش تصمیم بگیره.. امیرعلی با تعجب گفت: - - -یعنی چی؟!.. -یعنی اینکه بهار میخواد متین رو بشناسه بعد بهش جواب بده..پس بهتره امیرمحمد هم به بهار بگه دوسش داره تا بهار بین این دوتا یکی رو انتخاب کنه.. این دفعه امیرمحمد با تعجب گفت: -یعنی تو راضی هستی؟!.. -من چیکاره ام؟..بهار باید تصمیم بگیره..من فقط میتونم راهنماییش کنم..تصمیم نهایی با خودشه.. امیرمحمد با خوشحالی مثل بچه ها بلند شد اومد جلوم نشست..دستم و گرفت تو دستش و گفت: -الهی من به فدات ابجی جونم..نمیدونی با این حرفت چقدر خوشحالم کردی..پس من هرچه زودتر به بهار میگم دوسش دارم تا تصمیم بگیره.. سرمو تکون دادم و جدی گفتم: -اما امیرمحمد اگه بفهمم یه موقع هنوز کارا قدیمتو کنار نذاشتی بدجور کالمون میره توهم..من همه جا مراقبتم امیرمحمد پس حواست به کارات باشه..چشمام همه جا میبینت.. سرشو تند تند با ذوق تکون داد: -باشه باشه..هرچی تو بگی..من اینقدری بهارو دوست دارم و عاشقش هستم که دنبال هیچ کدوم از اون کارا نرم..فقط بهارمو میخوام به خدا.. سرمو تکون دادم..امیرعلی همینجور با اخما درهم به امیرمحمد نگاه میکرد..چشما امیرمحمد برق میزد..باهمون جدیت گفتم: -امیرمحمد اینکه بهت اجازه دادم به بهار ابراز عالقه کنی نصف قضیه اس..هنوز خیلی راه مونده تا بری..باید خیلی امتحانا پس بدی تا خیالم راحت شه..حتی اگه بهارم قبولت کنه بازم خیلی میمونه تا بهش برسی.. -همین که بدونم یه راهی هست جونمم میدم تا برسم بهش..مطمئن باش هرکار بگی میکنم.. - - تا اومدم چیزی بگم سریع از جاش بلند شد و گفت: -خوب خوب من برم که هزارتا کار دارم.. منو امیرعلی با دهن باز بهش نگاه کردیم..امیرعلی با همون دهن باز گفت: -چه کاری مثال؟!.. با لبخند سرشو تکون داد و گفت: -مثال باید برم حموم به خودم برسم،خوشتیپ کنم بعد برم پیش عشقم برا اعتراف.. ناخوداگاه خندم گرفت..زدم زیر خنده..اون دوتاهم از خنده من خندشون گرفت..امیرعلی با یه نگاهه خاصی بهم نگاه میکرد..وقتی تونستم خندمو جمع کنم امیرعلی رو به امیرمحمد انگشت اشارشو تکون داد و گفت: -حواست باشه امیرمحمد..فکر کن من هیچکاره تو نیستم..من االن فقط نگران اینده بهارم..مطمئن باش پشت اونم و کاری به اینکه تو برادرمی ندارم..دست از پا خطا کنی زنده ت نمیزارم..فهمیدی؟.. امیرمحمد با نیش باز گفت: -چشم برادر زن!.. لبخند نشست رو لبا منو امیرعلی..چقدر این امیرمحمد پرروئه..از االن میگه زنم..... بعد از اینکه از ما خداحافظی کرد و قرار شد وقتی رفت پیش بهار به ما هم خبر بده که چه گلی کاشته..با امیرعلی خندون برگشتیم تو سالن نشستیم..یکم درباره امیرمحمد حرف زدیم و خندیدم..چون امیرمحمد گفته بود باهام کار مهمی داره من فاطمه خانوم رو فرستاده بودم بره خونه ش تا راحت حرف بزنیم..از جام بلند شدم و گفتم: -من برم یه دوش بگیرم بیام غذارو بکشم بخوریم.. امیرعلی سرشو تکون داد و گفت: -من میرم بیرون کاری دارم تا از حموم بیایی منم اومدم.. -باشه..زود بیا که خیلی گشنمه.. - - -چشم!.. رفتم تو اتاقم حوله مو برداشتم رفتم حموم..یه دوش درست حسابی گرفتم و حولم و پوشیدم اومدم بیرون..با همون حوله و موها خیس رفتم از اتاق بیرون تا اب بخورم خیلی تشنه م بود..امیرعلی که رفته بود بیرون پس با خیال راحت رفتم تو اشپزخونه.. یه لیوان اب ریختم و خوردم..خواستم از اشپزخونه برم بیرون که دیدم امیرعلی پشت اپن وایستاده و دستاشو گذاشته رو اپن و خم شده روش..چون فکر میکردم خونه نیست ترسیدم و یه جیغ بلند کشیدم..سریع اومد تو درگاه اشپزخونه و گفت: -نترس باران منم.. اخمام رفت توهم: -تو که خونه نبودی.. -کی گفته؟..تو اتاقم بودم.. -تو که گفتی میری بیرون.. -گفتم که زود برمیگردم..هنوز تو حموم بودی که اومدم.. سرمو تکون دادم و خواستم از اشپزخونه برم بیرون که دیدم امیرعلی کالفه نگاهشو ازم گرفت..با تعجب نگاهی به خودم انداختم که چشمام گرد شد..یعنی خاک تو سرم..با حوله دوساعت وایستادم جلوش و طلبکار حرف میزنم..سریع خواستم از کنارش رد بشم که بازومو گرفت..با ترس بهش نگاه کردم که دیدم خیره تو چشمام نگاه میکنه..با صدا ارومی گفت: -این ترس برا چیه؟..چرا ازم میترسی؟.. اب دهنم و قورت دادم و مثل خودش اروم زمزمه کردم: -نمیترسم.. به همون ارومی گفت: -پس چرا داشتی فرار میکردی؟!.. با تته پته گفتم: - - -ف..فرار..نم..نمیکردم..داشتم..م ی..می رفتم..لباس بپوشم..بیام..ش..شام بک..بکشم...... بازوم و ول کرد و چسبوندم به دیوار کنار اشپزخونه..با ترس و لرز بهش نگاه کردم..میخواد چیکار کنه؟..داشتم پس میوفتادم..صورتش و اورد جلو صورتم نگه داشت..نگاهشو تو کل صورتم چرخوند و زمزمه وار بدون توجه به حرفی زده بودم گفت: -با این موهای خیس و صورت سرخ شده از بخار حموم چقدر خوشگل و خواستنی شدی.. دوباره با ترس و سر و صدا اب دهنم و قورت دادم..تو چشمام خیره شد..نگاهش اینقدر داغ و ملتهب بود که طاقت نیاوردم نگامو از چشماش گرفتم و دوختم به یقه تیشرتش..دستاشو نوازش گونه میکشید رو بازوهام..بدنم سست شده بود..اگه امیر نگهم نداشته بود صد در صد پخش زمین میشدم.. همینجور خیره بودم به یقه تیشرتش که حس کردم صورتش داره میاد جلو..با ترس نگامو اوردم باال و تو چشماش نگاه کردم..با تردید یه نگاه به چشمام میکرد یه نگاه به لبام..وای خدا..میخوای چیکار کنی امیر؟..با دلهره نالیدم: -امـــیر!!.. با جوابش بدتر حالم خراب شد: ن - جا امیر؟!.. یه چیزی ته دلم تکون خورد..لرزشا ضعیف قلبمو حس میکردم و گرفته تر میشدم..همونجور ناله وار گفتم: -بزار برم!.. با بی قراری تو چشمام نگاه کرد و لرزون گفت: -چرا؟..چرا میخواهی بری؟!.. با عجز چشمامو بستم و چیزی نگفتم..نگرانم..نگران این نزدیکی..نگران تنهایی بعدش..نگران تکرار گذشته..نگران سختی هایی کشیدم..نگران رنج هایی که کشیدم..و نگران خیلی چیزهای دیگه...... - - اما اون هیچ کدوم از این نگرانی ها رو نمیفهمه..نمیفهمه و نزدیکم میشه..ناخداگاه چشمام بسته شد. داغی نفسش پخش شد تو صورتم........... اما درست در لحظه اخر........صدای زنگ گوشیم بلند شد و ما با تکون محکمی از هم جدا شدیم........ چشمام تا اخر باز شدن..گیج و کالفه نگام کرد..هجوم خون رو به صورتم حس کردم..ما داشتیم چیکار میکردیم؟؟؟!..با عصبانیت نگاش کردم..دهنمو باز میکنم تا هرچی از دهنم در میاد بارش کنم..فهمید..فهمید و زودتر از من دهنشو باز کرد و گفت: -معذرت میخوام باران..متاسفم.. یکه خوردم..امیری که هیچکس تا االن عذرخواهیشو نشنیده از من عذخواهی کرد؟؟؟..تا االن چند بار این کارو کرده..همین پیشیمونیش ابی شد رو اتیش خشمم..خشم چشمام خاموش شد..جاش رو کالفگی گرفت.. سریع رفتم تو هال و گوشیمو برداشتم نگاهی بهش انداختم با دیدن اسم و عک س امیرمحمد لبخند زدم..خدا خیرش بده..خوب موقعی زنگ زد..کلی تو دلم دعاش کردم و جواب دادم..بدون توجه به حوله ای که تنم بود نشستم رو کاناپه..صدای ناراحتش دلشوره به جونم انداخت: -باران؟!.. با دلهره گفتم: -جانم؟..چیشده؟!.. امیر با ناراحتی اومد کنارم نشست و نگاهشو دوخت به لبام تا بفهمه چیشده..امیرمحمد با کالفگی گفت: -قبول نکرد..ردم کرد!.. شوکه شدم..تنها سوالی که تو ذهنم اومد این بود..."چـــــرا؟!!"..همینو هم به امیرمحمد گفتم که جواب داد: - - -نمیدونم..میگه من االن یه جورایی نامزد دارم..نمیخوام بهش خیانت کنم..میگه هرموقع در مورد متین به نتیجه رسیدم..اگه جوابم بهش منفی بود به تو فکر میکنم..گفت متین االن در اولویته..اول اون بعد تو..گفت دارم در مورد متین به نتیجه میرسم.. بعد با ناتوانی گفت: -من چیکار کنم باران؟..من بدون بهار یه لحظه هم این زندگی رو نمیخوام.. از این همه عشقی که تو صداش بود لبخند نشست رو لبام..فقط میتونستم به این نتیجه برسم که بهار نمیدونه امیرمحمد چقدر میخوادش..تا خواستم جوابشو بدم تو گوشیم چند تا بوق خورد..از گوشم فاصله دادمش نگاهی بهش انداختم..لبخندم عمیق شد..بــــهار.. به امیرمحمد قول دادم با بهار صحبت کنم و دلیلشو بپرسم..باهاش خدافظی کردم و جواب بهارو دادم..تا خواستم حرف بزنم صدا خشمگین بهار تو گوشی پیچید: -باران این چه کاری بود کردی؟..چی رفتی به امیرمحمد گفتی که اومده به من میگه جواب رد به متین بده من دوست دارم؟!..باران ازت توقع نداشتم..غرورمو شکستی..ناراحتم ازت..خیلی ناراحتم.. بهت زده از این همه خشمش صدام تو گلو خفه شد..بهار با من اینطوری حرف زد؟..یعنی این بهار بود..با چشما گرد شده به امیرعلی نگاه کرد..وقتی صورت متعجب و ناراحتمو دید گوشیو از دستم قاپید.. نفهمیدم به بهار چی گفت..نفهمیدم ک ی گوشی رو قطع کرد..نفهمیدم ک ی دستمو گرفت..فقط تو سرم یه چیزی بود.."بهار با من اینجوری حرف زد؟"..با فشار دست امیر رو دستم نگاش کردم..چشماشو باز و بسته کرد و گفت: -ناراحت نباش عزیزم..االن میاد میفهمیم چیشده.. گیج و مسخ شده از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم..یه تیشرت و شلوار لیمویی پوشیدم و موهامو همونطور خیس باال سرم جمع کردم و رفتم تو اشپزخونه..رولت گوشتی رو که فاطمه خانوم درست کرده بود کشیدم و میز رو چیدم..همونطور گیج امیرو صدا زدم بیاد بخوره.. هنوزم تو شوک رفتار بهار بودم..هیچ موقع اینطوری با من حرف نزده بود..دلم فشرده شد..من هرچی هم باشم..هرچه قدر هم نگران بهار باشم بازم تا االن به خودم اجازه ندادم رازشو فاش - - کنم یا براش گدایی عشق کنم یا حتی تو زندگیش دخالت کنم..غرور بهار خیلی مهمتر از این چیزاس برام..حتی مهمتر از خوشبختیش.. با غذام بازی میکردم که صدا معترض امیر رو شنیدم: -با غذا نخوردن تو هیچی درست نمیشه باران..غذاتو بخور االن بهار میاد میفهمیم امیرمحمد چه غلطی کرده.. گیج بهش نگاه کردم..با کالفگی دستی تو موهاش کشید و مالیمتر گفت: -غذاتو بخور نفسم!.. زمزمه وار همینطور که به امیر نگاه میکردم با بغضی که دوباره و هزار باره تو گلوم چنگ انداخته بود گفتم: -تا حاال یکبارم باهام اینجوری حرف نزده بود!.. امیر با ناراحتی نگام کرد و بلند شد اومد باالسرم ایستاد..دستمو گرفت از پشت میز بلندم کرد بردم تو هال..نشوندم رو مبل خودشم کنارم نشست..بی هیچ حرفی کشیدم تو بغلش..بدون مخالفت سرمو چسبوندم به سینه ش.. االن از اون موقع هایی بود که به یکی نیاز داشتم..یکی که دلداریم بده و بهم بگه کار اشتباهی نکردم..اغوش مهربون و گرمش باعث شد چونه م بلرزه..این لرزشو حس کرد اما بازم سکوت کرد..فقط دستشو اروم رو کمرم باال پایین کرد..بوسه گرمی رو موهام کاشت و چونه شو گذاشت رو سرم و اجازه داد تو اغوش پر مهر و محبتش اروم بشم..و چه اثری هم داشت این اغوش.. بعد از نمیدونم چقدر مدت واقعا اروم شدم و تونستم به خودم مسلط بشم..دوباره اعتماد به نفسمو به دست اوردم اما طرز حرف زدن بهار یک ثانیه هم از دلم بیرون نمیرفت..دلم ازش گرفته بود..حق من اینجوری حرف زدن نبود..من کاری نکرده بودم..فقط اجازه دادم خودش تصمیم بگیره.. بقیه برام مهم نیستن اما از بهار و مامانم توقع اینجور بی مهری رو ندارم..نمیتونم اینجور حرف زدن رو تحمل کنم..شاید اگه یکی دیگه بود منم مثل خودش جواب میدادم اما بهار و مامان..نه..هرگز..از بغل امیر بیرون اومدم..با لبخندی صد برابر مهربون تر از اغوشش گفت: - - -بهتری خانمم؟!.. جواب لبخندشو دادم و سرمو باال پایین کردم..تو سکوت نشسته بودیم و امیر پشت دستمو نوازش میکرد که صدا زنگ در بلند شد..تکون محکمی خوردم..دست امیر نشست رو شونه م..فشار ارومی داد و گفت: -اروم باش..چیزی نیست..بهار اومد.. رفت درو باز کرد و با بهار وارد شدن..سرمو انداختم پایین و به صدا امیر گوش دادم که حال مامان رو میپرسید..از گوشه چشم نگاهشون کردم..بهار همینطور که مانتو و شالشو در میاورد اومد نشست رو به روم..چشماش پر از غم و ناراحتی و رنجش بود..چیزی نگفتم اونم حرفی نزد..امیر اومد کنارم نشست و رو به بهار گفت: -چی شده بهار؟!.. بهار با ناراحتی و کالفگی گفت: -قطعا توهم خبر داری..وقتی باران به امیرمحمد همه چیو گفته مطمئنن به توهم گفته.. با ناراحتی بهش نگاه کردم..اما اون یه لحظه هم بهم نگاه نمیکرد..امیرعلی نگاهی به من انداخت و گفت: -چیو؟!.. بهار پوزخندی زد و گفت: -چیو؟..راز من..درد و دلی که براش کردم..حرفایی که براش گفتم.. اخمای امیرعلی رفت توهم..هه..امیرعلی منو شناخته اما خواهرم نشناخته..امیرعلی فهمید من اینجور ادمی نیستم اما بهار،خواهرم،زندگیم،جیگر گوشم،تمام هستیم و کسی که ساله دارم باهاش زندگی میکنم نفهمید..امیرعلی با لحن تند و کوبنده ای گفت: -یعنی خواهرتو اینجوری شناختی؟..یعنی باران کسیه که راز خواهرشو فاش کنه؟..ازت انتظار نداشتم..میدونی تو این مدتی که برسی اینجا چی کشید؟..واقعا که..امیرمحمد اومد اینجا................ - - بعدم همه چیو براش تعریف کرد..حرفایی که امیرمحمد زده بود رو بدون کم و کاستی براش تعریف کرد..بهار لحظه به لحظه شوکه تر میشد و شرمندگی و پشیمونی تو چشماش بیشتر..وقتی حرفا امیرعلی تموم شد بغض بهار هم ترکید..هق هق میکرد..خواستم بلند شم برم پیشش اما امیر دستمو گرفت اجازه نداد..با چشمام دلیل کارشو خواستم..خم شد طرفم زیر گوشم گفت: -بزار بفهمه اشتباه کرده.. اما من نمیخواستم خواهرم اینجوری جلوم هق هق کنه..اینجوری اشک بریزه..خواستم مخالفت شد بهار این اجازه رو بهم نداد..اومد جلوم پایین مبل زانو ن کنم و برم پیشش اما بلند زد..سرشو گذاشت رو پاهام و با شدت بیشتری گریه کرد..دستمو کشیدم رو موهاش و گفتم: -خواهری برا چی گریه میکنی؟!.. با این حرفم هق هقش بلند تر شد..با درموندگی نگاهی به امیر انداختم..اخمی کرد و رو به بهار گفت: -بلند شو بهار..همینکه فهمیدی اشتباه کردی ارزشش خیلیه..خودتو اذیت نکن.. بهار بلند که نشد هیچ..گریه ش که شدت گرفت هیچ..میون همون هق هق و گریه هم گفت: -غلط کردم..بارانی ببخشید..فکر کردم تو رفتی به امیرمحمد گفتی اونم اومده سراغ من که مجبورم کنه به متین جواب رد بدم..باران خواهر بدتو ببخش..همیشه باعث ناراحتیت میشم..دیگه تکرار نمیشه..ببخشید..ببخشید..ببخشی د.. همینجور پشت سر هم میگفت ببخشید..من سالها بخاطره همه از خودم گذشتم..از ناراحتیم گذشتم..از شادیم گذشتم..حتی از زندگیمم گذشتم.. پس بازم باید بگذرم..از فشرده شدن دلم باید بگذرم..از لحن تند بهارپشت گوشی باید بگذرم..من تو کل زندگیم مدام گذشتم..پس با این یکبارم چیزی عوض نمیشه.. دستمو بردم زیر صورتش و گذاشتم رو گردنش سرشو بلند کردم و بر خالف رنجشم..بر خالف دلگیریم لبخند زدم..خیره شدم تو صورت غرق اشکش و گفتم: - - -حق با تو بود خواهری..حق داشتی فکر کنی من حرفی زدم..اما همینطور که امیرعلی گفت امیرمحمد خودش اومد اینجا..همه حرفای امیرعلی دقیقا همون چیزی بود که بین ما و امیرمحمد رد و بدل شد..خودتو ناراحت نکن..خودت که میدونی من هیچ موقع ازت دلگیر نمیشم.. بلند شد نشست کنارم..خزید تو بغلم و گفت: -راست میگی؟..ناراحت نیستی؟!.. دستمو تو موهاش کشیدم و گفتم: -نه نفسم..نه زندگیم..مگه میشه ازت ناراحت باشم.. صورتش پر از شادی شد..سر و صورتمو بوسه بارون کرد..خندیدم و از خودم جداش کردم: -اوووه دختر پراز توفم کردی بس کن.. خندید و کشید عقب..با پشت دست صورت اشکیشو پاک کرد و نگاه خجولی به امیر انداخت و گفت: -تو هم میبخشیم داداش؟!.. صورت امیرعلی پر از شیطنت شد..دست به سینه تکیه داد به مبل و با لبخند گفت: -شرط داره.. بهار خندید و گفت: -بدجنس!..باشه بگو.. امیرعلی کج شد طرف منو بهار..تو چشما بهار خیره شد و گفت: -شرطم اینه که...........بشی زن داداشم!.. صورت بهار تو کسری از ثانیه رنگ خون شد..قهقه منو امیر رفت هوا..بهار لبخندی زد و سرشو انداخت پایین..یهو بهار سرشو اورد باال و زد رو گونه خودش..منو امیر چشمامون گرد و خندمون جمع شد..بهار با ناراحتی گفت: -حاال امیرمحمد فکر میکنه اون حرفایی بهش زدم راسته!.. - - با امیر نگاهی بهم انداختیم و دوباره صدا خندمون بلند شد..بهار یهو فهمید چی گفته دوباره رنگ خون شد و سرشو انداخت پایین..وقتی با امیر کلی خندیدیم..امیر بلند شد گوشی رو از رو عسلی برداشت و گفت: -االن زنگ میزنم بیاد از دلش در بیار.. بهار سیخ نشست و با چشما گرد شده گفت: -وای نه!..امیرعلی تورو خدا نه..من خجالت میکشم.. امیر بدون توجه به حرف بهار گوشیو گذاشت کناره گوشش و بعد از چند دقیقه شروع به حرف زدن کرد: -الو امیرمحمد کجایی؟!.. -... -بلند شو بیا اینجا خونه ما یه سوپرایز برات داریم.. -... -به درک که داغونی..پاشو بیا خوشحال میشی.. -... -د بیشعور میگم بلند شو بیا..نیایی از دستت رفته.. -... -باشه منتظرتیم بیا..میبینمت.. گوشیو قطع کرد و با لبخند گفت: -بیچاره داداشم داغون بود..صداش در نمیومد.. با لبخند به بهار نگاه کردم..اونم لبخند زد و سرشو انداخت پایین..دوباره مثل قبل سرشو یهو اورد باال و زد رو گونه ش..خندم گرفت..اینو از مامانم یاد گرفته..اونم همیشه میزنه رو گونه خودش..بهار با کالفگی گفت: - - -متین رو چیکار کنم.. تا خواستم چیزی بگم..امیر نشست کنارم و گفت: -اون با من..خودم ردش میکنم!.. بهار با قدرشناسی بهش نگاه کرد..از ته دلم خوشحال بودم..لبخند یک ثانیه از صورتم نمیرفت..هر سه نفرمون خوشحال و خندون بودیم..میگفتیم و میخندیدیم..با صدا ایفون منو امیرعلی لبخند زدیم و نگاه بهار نگران شد..امیرعلی رفت درو باز کنه..دست بهارو گرفتم فشاری بهش دادم و چشمامو باز و بسته کردم..چشمای بی قرارش اروم گرفت.. همیشه منتظره تا یکی تاییدش کنه..یکی ارومش کنه..صدا جر و بحث امیرعلی و امیرمحمدو شنیدیم..امیرمحمد با صدا خش دار و گرفته ای گفت: -امیرعلی من االن نابودم..زنگ زدی میگی سوپرایز داریم برات؟..میخوام نداشته باشین.. صدا امیرعلی برخالف امیرمحمد شاد و شنگول بود: -یعنی هرچی باشه نمیخواهی؟.. -نه نمیخوام.. امیرعلی با بدجنسی گفت: -امیرمحمد دیگه راهی نیست ها..خودت گفتی نمیخواهی.. -اره خودم گفتم..حالم خوب نیست بزار برم تو تنهایی خودم بمیرم.. -باشه نخواه..فقط بیا به باران سالم کن و برو.. -باشه.. امیرمحمد با سری پایین وارد هال شد..به به چه خوشتیپ هم کرده رفته پیشه بهار..چی بود اون قیافه پر از ریش و بهم ریخته..االن مثه یه تیکه ماه شده بود..چقدر خوشحال بودم که قراره دامادم بشه..بلند شدم جلو بهار ایستادم تا امیرمحمد نبینش..بلند سالم کردم..امیرمحمد سرشو بلند کرد و لبخند بی جونی زد و گفت: - - -سالم..ببین خواهرت باهام چیکار کرده..منی که همیشه بودن با شمارو به همه چی ترجیح میدادم االن دلم میخواد تنها باشم و بهش فکر کنم..به صورت قشنگ و شیطونش.. با لبخند گفتم: -حاال چرا فکر کنی؟..چرا نمیخواهی خودشو ببینی؟!.. -اون متین رو دوست داره..من هیچ جایی تو قلبش ندارم.. بهار بدون اینکه از پشت سرم بلند بشه یا بیا بیرون گفت: -خوب اشتباه میکنی!.. امیرمحمد با چشما گرد نگاهی به دور و برش کرد..با شوک دهنش رو باز و بسته کرد اما نتونست چیزی بگه..منو امیرعلی داشتیم میترکیدیم از خنده..باالخره امیرمحمد به خودش اومد و با همون خش صداش گفت: -ببین باهام چیکار کرده که توهم زدم..االن صداشو شنیدم.. بهار دوباره از همون پشت گفت: -توهم نیست خره!.. منو امیرعلی نتونستیم طاقت بیاریم ترکیدیم از خنده..امیرمحمد دستشو گذاشت رو قلبش و بی جون گفت: -تورو خدا با من از این شوخی ها نکنین.. بهار باالخره رضایت داد و از پشت سر من بلند شد و اومد کنارم وایستاد..امیرمحمد با چشما گرد شده و شوکه به بهار نگاه میکرد..بعد از چند دقیقه که خیره بهم نگاه کردن امیرمحمد دستشو گذاشت رو پشتی مبل و بدنش شل شد.. فکر کنم ضعف افتاده بود تو پاهاش داشت پخش زمین میشد..با گرفتنه پشتی مبل از افتادنش جلوگیری کرد..از امیرمحمد شیطون این همه احساساتی بودن خیلی بعید بود..این روی امیرمحمد رو تا االن ندیده بودم..وقتی تونست خودش رو جمع و جور کنه اومد رو به رو بهار وایستاد و اروم گفت: - - -یعنی خودتی؟!.. بهار با شرم سرشو انداخت پایین..امیرمحمد دستشو اورد باال و خواست بکشه رو صورت بهار..زدم پشت دستش و گفتم: -اقاهه نامحرمی.. امیرمحمد با مظلومیت نگام کرد و گفت: -خودشه؟!.. لبخند مهربونی زدم و گفتم: -خودشه عزیزم.. -یعنی قبولم کرده؟..قبول کرده که دوسش دارم؟!.. -چرا از خودش نمیپرسی؟!.. با همون مظلومیتی که دلمو کباب میکرد گفت: -میترسم واقعی نباشه محو بشه!.. وای خدایا امیرمحمد چقدر عاشق بود و ما تا االن نفهمیدیم..نگاهی به امیرعلی انداختم..لبخند خوشگلی رو لباش بود و به ما نگاه میکرد..نگاهه منو که دید لبخندش عمیق شد و سرشو تکون داد..دوباره به امیرمحمد نگاه کردم که با ولع و لذت تمام اجزا صورت بهارو نگاه میکرد.. بهار دستشو اورد باال و دست امیرمحمدو گرفت تو دستش..تکونی که امیرمحمد خورد رو به وضوح حس کردم.. رفتم کناره امیرعلی و دستشو کشیدم سمت اشپزخونه..رفتیم اونجا خودمون رو به اماده کردن قهوه و میوه مشغول کردیم تا راحت حرف بزنن..امیرعلی همش سرک میکشید ببینه چیکار میکنن که با پس گردنی من اروم مینشست رو صندلی.. چند دقیقه بعد دوباره گردن میکشید ببینه چه خبره..اینقدر این حرکتو تکرار کرد و منم زدمش که دیگه دیوونه شدم..سینی حاوی فنجونا قهوه رو از رو کانتر برداشتم چرخید سمت امیر..با دیدنش دندونامو از حرص رو هم فشار دادم و عصبانی جیغ زدم: - - -امیـــــــر؟!.. پرید تو هوا..یکم تو همون حالت که تو درگاه اشپزخونه ایستاده بود و یواش تو هال رو نگاه میکرد موند..چند ثانیه بعد برگشت طرفم..چشماشو اینقدر مظلوم کرده بود که ناخوداگاه خنده م گرفت..خنده م رو که دید جرات پیدا کرد..اومد پشت میز اشپزخونه نشست و گفت: -میگم بیا بریم دیگه..حرفاشون به نظر تموم شده..ها؟..بریم؟!.. سرمو تکون دادم و گفتم: -ظرف میوه رو بردار بیا بریم!.. از خداخواسته سریع برداشت و پشت سرم اومد..نزدیک هال که شدیم با امیر شروع کردیم به بلند حرف زدن..بلند باهم حرف میزدیم تا بچه ها متوجه اومدن ما بشن..وقتی رفتیم تو هال لبخند رو لبا دو نفرشون نشون میداد که به نتیجه رسیدن.. قهوه هارو گرفتم جلوشون و نشستم کنار امیر..همینطور که فنجون قهوه رو تو دستم میچرخوندم به امیرمحمد گفتم: -خوب..حاال که رضایت بهارو گرفتی باید یه جوری منو مطمئن کنی که دست از کارای قدیمت برداشتی.. امیرمحمد تو جاش یکم جا به جا شد و گفت: -هرکار بگی میکنم تا مطمئن بشین!.. سرمو تکون دادم و گفتم: -حاال بعد میگم بهت!.. سرشو تکون داد و مشغول حرف زدن درباره همه چیز شدیم.... برا بهارم خوشحال بودم..خواهر کوچولوم چه زود عاشق شد و چه زودم به عشقش رسید..هرچند برا اونا خیلی طول کشیده چون عاشقا صبر و تحمل ندارن.. امیرمحمد یک ثانیه تنهاش نمیزاشت..با این اوضاع به نظرم بهتر بود هرچه زودتر این نامزدی رسمی میشد..در اولین فرصت باید با مامان صحبت میکردم............. - - *** همه کارها خیلی زود انجام شدن..زنگ زدنه امیر به متین و جواب رد دادن بهش..صبحت کردنم با مامان..زنگ زدنه خاله دنیا به مامان و اجازه خواستن برا خواستگاری..اومدنشون و جواب مثبته بهار.. و حاال روز عقدشون..بهار گفت تا درسم تموم نشه عروسی نمیخوام امیرمحمد هم که زن زلیل،خیلی سریع قبول کرد.. دوباره با بهار اومدیم ارایشگاه خاله لیال اما با عروسی من زمین تا اسمون فرق داشت..امروز دوتامون از خوشحالی رو ابرا بودیم..بهار خوشحال از رسیدن به عشقش..منم خوشحال از خوشحالی یدونه خواهرم..روز عروسی من تنها چیزی که تو دلم بود تــــرس بود!..اما االن عشق از چشمای بهار میریزه..از ته دلم ارزو خوشبختیشو دارم.. تقریبا ماه و نیم از اون روزی که تو خونه ما به عشقشون اعتراف کردن میگذره.. ماه میالد رو مامور کردم هرجا امیرمحمد میره دنبالش بره و زیر نظر بگیرش..تو این ماه دست از پا خطا نکرده..حتی از روز بعد از اینکه بهار قبولش کرد همراه امیرعلی به شرکت میره و مشغول کار شده.. عشق با ادما چیکار که نمیکنه..امیرعلی میگه یه مدت بابام خونشو تو شیشه کرده بود تا بره سرکار اما قبول نمیکرده..اما االن خودش به عمو پیشنهاد داده تا تو شرکت کار کنه..اونم با کمال میل قبول کرده..االن دوتا برادر شرکت رو میگردونن.. و عمو اردالن از این همه تغییر پسرش راضی و خشنوده و حتی بهار میگه یه روز که رفتم خونشون عمو و خاله ازم تشکر کردن که تونستم امیرمحمد رو ادم کنم..تنها ناراحتیم بخاطره متینه..امیرعلی میگه وقتی بهش زنگ زدم و گفتم بهار جوابش منفیه صداش فوق العاده غمگین شده و تنها چیزی که گفته این بوده: "ارزو میکنم هرجا هست خوشبخت بشه..من لیاقتشو نداشتم" بعدم خدافظی کرده..بهار میگه تو دانشگاه حتی دیگه بهم نگاه هم نمیکنه..بهار یه روز جلوشو میگیره و ازش عذرخواهی میکنه و میگه "ما بهم نمیخوردیم..اخالقامون خیلی باهم فرق داشته"..اونم گفته "نیاز به عذرخواهی نیست..امیدوارم خوشبخت بشی..قسمت نبوده".. - - بهار هم بخاطره متین خیلی ناراحته اما خوشحالیش خیلی بیشتره..زمونه روی خوششو به هممون داره نشون میده..امیدوارم این خوشی زودگذر نباشه و همیشه ادامه داشته باشه.. اون موتوری هم که دیگه مشکوک نیست و فهمیدم کیه همیشه عین سایه دنبالمه..اما دیگه ازش نمیترسم..چون شناختمش و حتی حاضر نیستم یک لحظه هم به حرفاش گوش بدم..اینقدر دنبالم بیاد تا خسته بشه و بره دنباله زندگیش.. و امیرعلی..رفتارش هنوزم فوق العاده اس و بخاطره بهار و امیرمحمد همش لبخند رو لباشه..به قول خودش از سر و سامون گرفتنه برادر و خواهرش تو اسموناس.. همش به امیرمحمد گوشزد میکنه که باید بهارو خوش بخت کنه وگرنه بدون توجه به اینکه امیرمحمد برادرشه خیلی راحت طالق بهارو ازش میگیره..حتی تو خاستگاری هم همراه مامان باباش و امیرمحمد نیومد..زودتر اومد پیش ما و مثل یه برادر واقعی تو مراسم کلی شرط و شروط گذاشت.. خاله و عمو و حتی مامانمم دهنشون باز مونده بود..اما من تنها کسی بودم که از خوشحالی رو پا بند نبودم..این کاره امیرعلی ارزشه باالیی داشت برام..با من طوری رفتار میکنه که انگار زن و شوهر واقعی هستیم..اینقدر از داشتن امیرعلی خوشحالم که حتی زبونم قاصر از بیانه این همه خوشبختیه..هرچند برا مدت کوتاهیه اما بازم به داشتنش افتخار میکنم...... زیر دسته ارایشگر خسته شدم..اینقدر وول خوردم که از دستم عاصی شد و چندبار بهم تذکر داد تا اروم بشینم..باالخره بعد از چند ساعت دست از کارش کشید و نگاهی به صورتم انداخت و لبخند رضایت نشست رو لباش..بهم اجازه بلند شدن داد و گفت برم لباسمو بپوشم.. لباسی که با امیرعلی خریدیم و اون برام انتخاب کرد رو پوشیدم..یه پیراهن شب بلند یاسی رنگ..دکلته و تا کمر تنگه و از کمر به پایین یکم گشاد میشه..باالش کال کار شده و فوق العاده اس..خیلی قشنگه..وقتی به امیرعلی گفتم خیلی قشنگه،سلیقه ت واقعا محشره.. در جوابم گفت "اگه سلیقه م بد بود که تورو انتخاب نمی کردم"..هرچند شاید این جمله خیلی معمولی باشه و هر مردی برا دلخوشی زنش بهش بگه اما هنوزم اون حس خوبی که زیر پوستم دوید رو احساس میکنم.. - - وقتی خودم رو تو ایینه دیدم واقعا به کار ارایشگر افرین گفتم..خیلی قشنگ و ماهرانه رو صورتم و موهام کار کرده بود..چشمامو یه ارایش یاسی کرده بود..و تو چشمام و دورشون رو کال مشکی کرده بود..رژگونه صورتی که زده بود برام گونه ها برجستمو قشنگ تر نشون میداد..و رژ صورتی ماتم لبامو گوشتی تر و درشت تر کرده بود.. موهامو باال سرم جمع کرده بود و چند تیکه رو موج داده بود و رو کمرم و دو طرف صورتم ریخته بود..در کل قشنگ شده بودم و راضی بودم..ازش تشکر کردم و منتظر موندم تا تمام زندگیم از تو اتاق بیاد بیرون تا صورت نازشو که مطمئنم خیلی نازتر شده بود رو ببینم.. بعد از نیم ساعت که منتظر موندم در اتاق باز شد و بهار اومد بیرون..دهنم از این همه زیبایی باز مونده بود..با قدما اروم و کوتاه رفتم طرفش..لباس نباتی رنگ دکلته پف دارش تو تنش قشنگ نشسته بود و کمر باریکشو باریک تر نشون میداد.. رو به روش که رسیدم بی طاقت تو بغلم گرفتمش و به اعتراضا خاله لیال هم اهمیت ندادم..روی موهاش بوسه زدم و از بغلم اوردمش بیرون..نگامو تو صورتش چرخوندم..چشماشو طالیی مشکی درست کرده بود که هماهنگی قشنگی با رنگ لباسش داشت..رژ گونه و رژ لب سرخابی رنگش محشرش کرده بود..لبا قلوه ایش با اون رژ سرخابی بیشتر از همه چیز تو صورتش جلب توجه میکرد.. دستا سفید و کشیدش با الک طالیی که زده بود کشیده تر و زیباتر شده بودن..بازو هاشو گرفتم تو دستم و گفتم: -الهی دورت بگردم نفسم محشر شدی.. لبخندی زد و گفت: -پس خودتو تو ایینه ندیدی..امیرعلی چه جوری طاقت بیاره.. مشت ارومی به بازوش زدم که صدا خندش بلند شد..با حض به صورتش خیره شدم و خواستم دوباره تو بغلم بگیرمش اما با هشدار و تشر خاله لیال منصرف شدم.. دوتایی نشستیم رو مبل منتظر پسرا شدیم..با لذت بهش نگاه میکردم و سعی میکردم ارومش کنم..استرس داشت..بی قرار بود..برخالف من..روز عروسیم فقط ناراحت بودم و ترس داشتم..اون لحظه تنها چیزی نداشتم استرس بود..باالخره تونستم با حرفام یکم ارومش کنم.. - - صدا زنگ ارایشگر اومد و یکی از شاگردا ارایشگاه اعالم کرد که داماد اومده..بهار سریع بلند شد و با چشمایی که دوباره پر از استرس شده بودن بهم نگاه کرد..چشمامو باز و بسته کردم و گفتم: -اروم باش گلم..چیزی نیست..بعدها به این همه استرس میخندی.. اما اروم نشد..مستاصل شده بودم..نمیدونستم چیکار کنم..تا خواستم حرفی بزنم چند تقه به در خورد و بعد در ارایشگاه اروم باز شد..بهار سیخ وسط ارایشگاه ایستاد و با استرس دستاشو بهم مالید.. امیرمحمد با سر پایین وارد ارایشگاه شد..یه دسته گل کوچیک از رز لیمویی هم دستش بود که خیلی زیبا تزئین شده بود..کت شلوار مشکی پوشیده بود با پیراهن نباتی و کراوات مشکی..موهاشم خیلی قشنگ درست کرده بود.. وقتی سرشو بلند کرد و بهارو رو به روش دید خشکش زد..همونجا ایستاد و میخ شد تو صورت بهار..با دهن باز به بهار نگاه میکرد..اون یکی دستشم بلند کرد و با تشویش دسته گل رو تو دوتا دستش فشار داد..بعد از چند دقیقه که محو همدیگه شدن با صدا کل کشیدنه خاله لیال به خودشون اومدن.. امیرمحمد با بی قراری که تو چشماش قشنگ معلوم بود با قدما بلند اومد سمت بهار..بدون توجه به حاضرین تو ارایشگاه بهارو کشید تو بغلش و پشت سر هم نفس عمیق می کشید..صورت بهار قرمز شد و سعی کرد خودشو از تو اغوش امیرمحمد بکشه بیرون اما اینقدر محکم گرفته بودش که کار سختی بود.. باالخره بعد از چند دقیقه بهارو ول کرد و خیره شد تو صورتش..خم شد اروم پیشونی بهارو بوسید..حتی منم احساسی که تو بوسه ش بود رو حس کردم..چشماش دو دو میزد..یه دسته پول از جیبش بیرون کشید دور سر بهار چرخوند و ریخت رو سرش..بهار با شرم سرشو انداخت پایین.. شنل بهارو دادم دسته امیرمحمد..ازم گرفت لبخندی زد و گفت: -چقدر قشنگ شدی زن داداش!.. - - جواب لبخندشو دادم و تشکر کردم..اینجوری مودب حرف زدن بهش نمیومد..همیشه شیطونی کرده االن اینجوری بهش عادت نداریم..شنل رو انداخت رو سر بهار و با دقت مرتبش کرد..بعد از تشکر از ارایشگر به من گفت: -امیرعلی بیرون منتظرته..گفت بگم بری پیشش.. سرمو تکون دادم..امیرمحمد دسته بهارو گرفت و رفتن بیرون..فیلمبردار هم دنبالشون رفت..مانتو و شالمو پوشیدم..از خاله لیال تشکر کردم و دوباره بهش یاداوری کردم که زود خودشو به مراسم برسونه..گفت سرش خلوت تر که شد میاد..ازش خدافظی کردم و رفتم بیرون.. امیرمحمد داشت به بهار کمک میکرد که بشینه تو ماشین..ماشین امیرعلی پشت ماشین امیرمحمد پارک بود و خودشم به ماشینش تکیه داده بود..با لبخند رفتم طرفش..کت شلوار دودی پوشیده بود با پیراهن یاسی و کراوات دودی..منو که دید تکیه شو از ماشین گرفت و یه قدم اومد جلو..امروز دوتا برادر همش خشک میشن..بهش که رسیدم دستمو گرفت و با لبخند گفت: -چه ناز شدی عزیزدلم!.. بی اراده لبخند نشست رو لبام..از تعریفاش همیشه غرق لذت میشم..چشمکی زدم و به شوخی گفتم: -پس چی..امشب باید همش مراقب همدیگه باشیم..میترسم پسرا منو بدزدن،دخترا تورو.. اخمی کرد و گفت: -دیگه چی؟!..حاال شاید بشه با دخترا کنار اومد اما پسرا بیجا میکنن حتی نگاهشون به تو بیوفته.. چشمامو گرد کردم: -بی ادب..یعنی چی که شاید بشه با دخترا کنار اومد.. بعد پشت چشمی نازک کردم و رفتم نشستم تو ماشین..خنده بلند و سرخوشی کرد و اومد نشست کنارم..ماشینو روشن کرد و گفت: -اتلیه هم بریم بانو؟!.. - - خیلی خسته بودم..اما میترسیدم ناراحت بشه..یکم تعلل کردم و تا خواستم با بی میلی بگم باشه زودتر گفت: -اخ حواسم نبود..حتما خیلی خسته ای اره؟..میریم خونتون هرموقع خستگیت رفت به سوگند میگیم بیاد از اون عکس قشنگاش ازمون بگیره.. چشمکی هم زد..خنده م گرفت اما جلوشو گرفتم و با اخم گفتم: -ببین تا یه ذره بهت رو میدم پررو میشی ها.. خندید و سرشو تکون داد..رفتیم خونه..مراسم تو خونه مامان اینا بود..رفتم تو اتاقم مانتو و شالمو در اوردم و رفتم بیرون..بهار و امیرمحمد هنوز از اتلیه نیومده بودن..چشمامو گردوندم تا مامانو پیدا کنم.. کناره خالم نشسته بود و باهاش حرف میزد..چه عجب خاله داره با مامان حرف میزنه..رفتم طرفشون..بلند سالم کردم..مامان با لبخند بلند شد جواب سالممو داد و صورتمو بوسید..خاله فقط سرشو تکون داد..تو دلم ایشی گفتم و کنارشون نشستم.. سایه هم مثل مامانش سری برام تکون داد مثل خودش جوابشو دادم..داشتم به حرفا مامان و خاله گوش میدادم..خاله میگفت زود بود برا بهار که عروسش کنی..مامانم میگفت فعال عقد میکنه تا درسش تموم شه.. داشتن سر همین موضوع حرف میزدن منم بدون توجه به اطراف فقط شنونده بودم..دوتا دست گرم نشست رو شونه هام..از بوی عطرش فهمیدم امیرعلیه..با لبخند برگشتم طرفش..به خاله و دخترش و مامان سالم کرد.. اوناهم جوابشو دادن البته همینطور که نشسته بودن و به خودشون حتی یه تکون هم ندادن..مامان اما بلند شد و به گرمی دامادشو تو اغوش گرفت و جوابشو داد..امیرعلی بوسه ای به موها مامانم زد و حالشو پرسید.. از این همه احترامی که به مامانم میزاشت چیز عجیبی نبود که مامانم عاشقش بود..اب و نون شاید از دهنش بیوفته اما اسم امیرعلی هرگز..مامانم دعوتش کرد که بشینه اما تشکر کرد و گفت میخواد بره دوباره دستاشو گذاشت رو شونه هام و سرشو اورد پایین زیر گوشم اروم گفت: -یه لحظه میایی کارت دارم.. - - سرمو تکون دادم و با اجازه ای گفتم و دنبالش رفتم..از پله ها رفت باال و در اتاق سابق منو باز کرد و وارد شد..منم دنبالش رفتم داخل..کراواتشو یکم شل کرد و خودشو انداخت رو تخت و گفت: -دارم از خستگی هالک میشم..امیرمحمد کلی ازم کار کشید.. لبخندی زدم و رفتم کنار تخت وایستادم: -خوب تا بهار و امیرمحمد میان یکم استراحت کن تا سرحال باشی.. -زشت نیست؟!.. -نه بابا چی زشته..بچه ها که اومدن صدات میزنم.. نیم خیز شد..ارنج دستشو تکیه گاه بدنش کرد و گفت: -میشه تو هم بمونی؟!.. با تعجب گفتم: -چرا؟!.. -همینجوری..بعد باهم میریم.. یکمی من من کردم..یعنی اون بخوابه من بشینم نگاش کنم؟..که چی بشه؟..وقتی دو دلیمو دید گفت: -باشه برو..ببخشید درخواست بیجایی بود.. با این همه محبتی که بهم کرده بود دوست نداشتم ناراحتش کنم و فکر کنه قدرنشناسم..برا همین لب تخت نشستم و گفتم: -من همینجام..بخواب.. صورتش پر از شادی شد..یعنی با این خواسته کوچیک این همه خوشحال شد؟..الهی..طفلی اینقدر من چزوندمش که همین چیزا کوچیک هم خوشحالش میکنه..با خیال راحت رو تخت دراز کشید و گفت: -نری ها.. - - خندیدم و گفتم: -دیوونه..وقتی گفتم میمونم،میمونم دیگه!.. لبخندی زد و چشماشو بست..خیره شدم تو صورتش..امیر از نظر قیافه فوق العاده اس..هیچی کم نداره..ابرو ها بلند و کشیده..چشما قهوه ای خمار..االن که بسته بودن مژه ها بلندش رو چشماش سایه انداخته بودن..صورت گرد..لبا قلوه ای مردونه.. زور ژل و چسب بهشون حالت موهاشم که حرف نداشت..اینقدر لخت بود که به میده..هیکلشم که ورزشکاری و بدون نقص..بدون اینکه متوجه باشم همینطور نشسته بودم و خیره شده بودم تو صورتش..با صداش به خودم اومدم..بدون اینکه چشماشو باز کنه لبخندی زد و گفت: -اینجور خیره شدن عواقب داره بانو.. قشنگ قرمز شدن صورتمو حس کردم..با شرم سرمو انداختم پایین..خاک تو سرم..االن چه فکرایی میکنه پیش خودش..صدا خنده ش بلند شد..از گوشه چشم نگاهش کردم..چشماشو باز کرده بود..دوباره نگامو دزدیم..دستشو اورد به طرفم و دستمو گرفت کشید سمت خودش..چون فکرشو نمیکردم تعادلمو از دست دادم و پرت شدم تو بغلش..جیغ بلندی کشیدم: -امیــــــــر موهام خراب شـــــــد!.. بلند خندید و گفت: -با این همه تافت و چسبی به موهات زدن عمرا اگه خراب بشن.. راست میگفت..موهام مثل چوب شده بودن..اینو فقط بهونه گرفتم تا ولم کنه..اما اون دستاشو پیچید دورم و گفت: -حاال تمام خستگیم رفت.. اروم گفتم: -امیر ولم کن!.. با صدایی پر از خنده گفت: -چرا؟..مگه جات بده؟!.. - - مشتی رو سینه ش زدم: -میگم ولم کن.. -نچ نمیشه!.. -یعنی چی..میگم ولم کن.. شروع کردم به وول خوردن..اما محکمتر گرفتم و گفت: -الکی وول نخور..تا من نخوام نمیتونی بری.. حق داشت اینجوری بگه..با این همه تکونی خورده بودم حتی یه سانتی متر هم ازش دور نشدم..با ناتوانی عضله هایی منقبض کرده بودم رو شل کردم..اونم با خیال راحت سرشو یکم جا به جا کرد و راحت چشماشو بست.. سرم رو سینه ش بود..صدای کوبش قلبش کر کننده بود..محکم خودشو به دیواره سینه ش میزد..منم دست کمی از اون نداشتم..از بس قلبم محکم ضربان داشت حس میکردم تمام بدنم نبض داره..برا اینکه صدا قلبمو نشنوه گفتم: -امیر ولم کن..یه وقت یکی میاد زشته.. -هیچ کس بدون اجازه وارد اتاقی............. هنوزم جمله شو کامل نگفته بود که در با صدا باز شد و صدا مامانمو شنیدم: -سوگند جان همینجا لباستو عوض کن بیا دخترم.. خون تو رگام یخ بست..دوباره عضله هام تو بغل امیر منقبض شدن..با صدا هین بلندی که سوگند کشید سرمو تو بغل امیر مخفی کردم..شده بودم اون کبکه که سرشو تو برف میکنه و فکر میکنه کسی نمیبینش.. دستای امیر از دورم شل شدن اما من توان بیرون اومدن از بغلشو نداشتم..سوگند ببخشیدی گفت و بعد از اون صدای کوبیده شدن در اومد..شل شدم تو بغل امیر..پوست صورتم از هجوم ناگهانی خون میسوخت..حتی چشمامم نمیتونستم باز کنم..صدا پشیمون و شرمنده امیر بلند شد: -فکر نمیکردم یکی بیاد.. - - به خودم جرات دادن و نشستم رو تخت..گیج به در اتاق نگاه کردم..فکر میکردم خواب میبینم..حاال چطوری برم بیرون..چطوری تو صورت مامان و سوگند نگاه کنم..داشتم از خجالت اب میشدم.. با عصبانیت به امیر نگاه کردم اما چشماش اینقدر پشیمون بودن که نتونستم چیزی بگم..صدام تو گلو خفه شد..نمیدونم این چشما چی داره که دهن منو میبنده.. پوفی کشیدم و رومو برگردوندم و دوباره به در نگاه کردم..حاال چه جوری از این در برم بیرون..چاره ای نیست تا ابد که نمیتونم اینجا بمونم..از جام بلند شدم اما زانوهام میلرزید..درسته کار بدی نکرده بودم..شوهرم بود..بقیه که نمیدونستن ما جدا میخوابیم..اما بازم از اینکه تو بغل امیر ببینن منو خجالت میکشیدم.. رفتم جلو ایینه دستی به سر و روم کشیدم و خواستم از اتاق برم بیرون که دست امیر نشست رو شون م..سریع خودمو کشیدم عقب..دستش افتاد پایین..با ناراحتی بهم نگاه کرد..اما اینقدر عصبانی بودم که دیگه برام مهم نبود که ناراحت میشه.. رفتم از اتاق بیرون امیرهم پشت سرم با سری پایین و ناراحت اومد..به جمعیت که رسیدیم رو دوتا صندلی نشستیم..لبخند پر از شیطنت سوگند و لبخند مهربون مامان باعث شد دوباره خون به صورتم هجوم بیاره.. با صدا جیغ و سوت فهمیدیم بهار اینا اومدن..بلند شدیم رفتیم بیرون..مامان و خاله دنیا و عمو اردالن رفتن پیش بچه ها و به نوبت بغلشون کردن..مامان و خاله دنیا گریه میکردن..منو امیرعلی هم یکم عقبتر وایستادیم و بهشون نگاه کردیم.. وقتی کلی گریه کردن و بوسشون کردن یکی یکی اومدن عقب..با بغض حرکت کردم به طرفشون..امیرعلی کف دستشو با فاصله گذاشت پشت کمرم و همراهم اومد.. وقتی رسیدم بهشون بهارو گرفتم تو بغلم..سعی میکرد گریه نکنه میترسید ارایشش بهم بریزه..برا همین زود جدا شدم ازش..لبخندی بهش زدم و پیشونیشو بوسیدم بدون هیچ حرفی رفتم امیرمحمدم گرفتم بغلم..با اینکه جز قد بلندا محسوب میشدم اما بازم در مقابل این دوتا برادر تا قفسه سینشون بودم و کوتاه به نظر میومدم..بوسه ای به سرم زد و کشیدم بیرون از بغلش..لبخندی بهش زدم و رفتم عقب..بغض تو گلوم بود نمیتونستم حرف بزنم.. - - امیرعلی مردونه برادرشو گرفت تو بغلش و گونه همو بوسیدن..بهارم گرفت تو بغلش و خیلی جدی یه چیزایی زیر گوشش گفت..بهار همینطور که تو بغلش بود سرشو اروم تکون میداد..بعد از دقیقه که امیرعلی حرف زد و بهار با دقت گوش داد از هم جدا شدن..امیر پیشونی بهارو بوسید و با لبخند اومد کنار من و با هم رفتیم تو ساختمان.. بهار و امیرمحمد همراه با جیغ و دست بچه ها اومدن داخل و تو جایگاهی که براشون درست کرده بودن نشستن..همه یکی یکی بهشون تبریک گفتن..وقتی دورشون خلوت شد منو سوگل رو سرشون یه پارچه گرفتیم و سوگند هم که میخواست بختش باز بشه قندارو گرفت دستش تا بسابه.. میگفت شما که شوهر کردین پس پارچه رو بگیرین بزارین منه بدبخت هم یکی رو پیدا کنم..اینقدر از دسته حرفاش و مسخره بازیاش خندیده بودیم منو سوگل که اشک از چشمامون میومد..وسط خنده ها ما یهو گفت: -حاال این سوگل بیچاره که فقط تا نامزدی جلو رفته..این باران مارموز که یک ثانیه هم نمیتونه از بغل این پسرخاله ما بیاد بیرون..از هر فرصتی استفاده میکنن.. یهو وسط خنده به سرفه افتادم..دستمو گرفتم جلو دهنم و شروع به سرفه کردم..بهار با نگرانی برگشت طرفم و گفت: -چیشد؟!..شما که صدا خندتون هوا بود..چرا یهو سرفه ت گرفت؟!.. نمیتونستم جواب بدم..سوگند از خنده غش کرده بود..خم شده بود و هرهر میخندید..سوگل با نگرانی کمرمو ماساژ میداد..یه لیوان اب اومد جلو صورتم.. گرفتم و یه نفس سر کشیدم..بهتر شدم..صاف وایستادم و برگشتم سمت کسی که برام اب اورده بود خواستم تشکر کنم که چشمام تو چشما نگران امیرعلی قفل شد..وقتی دید حالم خوبه نفس عمیقی کشید و گفت: -چیشد؟..خوبی؟!.. سرمو تکون دادم: -چیزی نشد..داشتم میخندیدم اب دهنم پرید تو گلوم..ممنون بهترم.. - - سرشو تکون داد..اما هیچی از نگرانی چشماش کم نشده بود..به سوگند چشم غره ای رفت و برگشت همونجایی که قبال ایستاده بود..وقتی دور شد سوگند گفت: -وا این چرا همچین کرد؟..چرا به من چشم غره رفت؟!.. منم یه چشم غره توپ براش رفتم که دیگه چیزی نگفت..چند دقیقه بعد با وارد شدنه عاقد همهمه ها خوابید و همه ساکت شدن..یه طرف پارچه رو گرفته بودم و به صدا عاقد گوش میدادم: -سرکار خانم بهار راد فرزند پارسا عایا به بنده وکالت میدهید شما را با مهریه ی یک جلد کالم اهلل مجید..یک دست ایینه و شمعدان..چهارده عدد شاخه نبات..تعداد عدد سکه تمام بهار ازادی.. عدد شاخه گل رز قرمز..به عقد دائمه جناب اقای امیرمحمد ساالری فرزند اردالن در بیاورم..عایا وکیلم؟!... سوگند با صدا ناز و قشنگش تک سرفه ای کرد و گفت: -عروس رفته گل بچینه!!.. همه شروع کردن به دست زدن..بعد از اینکه ساکت شدن عاقد دوباره شروع کرد: -برای بار دوم..سرکار خانم بهار راد...... دوباره سوگند گفت: -عروس رفته گالب بیاره!.. عاقد: -برای بار سوم......... سوگند با خنده گفت: -پسرخاله اون زیر لفظی رو هم زودتر بده که میدونم دل تو دلت نیست!.. همه خندیدن و امیرمحمد یه جعبه طال گذاشت تو دسته بهار..از تو ایینه ای که وسط سفره عقدشون بود دوتاشونو میدیدم..چشما هردوتاشون پر از استرس بود..پر از تشویش..وقتی عاقد برای بار چهارم اجازه خواست سکوت همه جارو فرا گرفت..صدا از هیچکس در نمیومد..بعد از مدت کوتاهی بهار با صدا لرزون و بغض داری گفت: - - -با اجازه بابای عزیزم..مامانم..خواهرم باران و بقیه بزرگترا بـــله!.. همینکه بله رو گفت امیرمحمد نفسشو محکم بیرون فرستاد..یه دفعه اتاق ترکید از صدای دست و جیغ همگی..عاقد از امیرمحمد هم اجازه خواست که با صدا قاطع و محکمی بله رو گفت..بعد از اینکه ازشون کلی امضا گرفت براشون ارزوی خوشبختی کرد و رفت.. پارچه رو از رو سرشون جمع کردیم..جام عسل رو گرفتم جلوشون..دهن همدیگه کردن..حلقه هارو هم دست همدیگه کردن..بعد از اون همه اومدن جلو بهشون تبریک گفتن و هدیه دادن.. مامان که روز عروسی من نصف همین خونمون رو به نامم کرده بود و به عنوان هدیه بهم داد..حاال نصف دیگه ش رو به نام بهار کرده بود..مامان از عالقمون به این خونه خبر داشت برا همین به ناممون زده بود.. خاله دنیا و عمو ادالن هیچ فرقی نذاشتن و همینطور که یه ویال تو شمال به نام منو امیرعلی زده بودن..به امیرمحمد و بهار هم به عنوان هدیه یه ویال همون نزدیکی ها ویال ما براشون خریده بودن..هرچند برا من فرقی نمیکرد و از اینکه به بهار بیشتر از من اهمیت بدن خوشحال تر میشم چون ازدواج اونا واقعی بود اما ازدواج ما نه......... منو امیرعلی هم بلیط رفت و برگشت دو هفته ای به کیش براشون گرفته بودیم و تمام خرجشون اونجا با ما بود..... بعد از دادن هدیه ها رفتیم تو باغ..مراسم تو باغ خونه مون بود..میز و صندلی هارو خیلی زیبا چیده بودن و نور پردازی خیلی حرفه ای هم کل باغ رو کرده بودن..وسط رو برا پیست رقص خالی گذاشته بودن..وقتی رفتیم تو باغ تقریبا همه دختر پسرا خیلی سریع ریختن وسط..حیرت زده به این عکس العمل سریع نگاه میکردم که با خنده امیرعلی به خودم اومدم..برگشتم سمتش و بی توجه به دلخوری که بینمون بود گفتم: -عجب عکس العمله سریعی دارن..هنوز نیومده ریختن وسط.. دوباره خندید و گفت: -بزار شاد باشن..بیا بریم بشینیم.. سرمو تکون دادم و نشستم پشت یه میز کناره عمو اردالن..امیرعلی هم کنارم نشست..عمو برگشت سمتم و گفت: - - -خوبی دخترم؟!..وقت نشد بهت بگم مثل پرنسسا شدی.. چشمکی زد و ادامه داد: -اون یکی عروسمم خیلی ناز شده..اما بهش نگی ها،تو یه چیز دیگه ای!.. شوکه شدم..این جمله چیزی نبود که فراموشش کنم..مبهوت به عمو نگاه میکردم..صدای بابام تو گوشم پیچید: "دخترم مثل پرنسسا شدی امشب..خواهرتم خیلی قشنگ شده اما بهش نگی ها تو یه چیز دیگه ای" اروم خزیدم تو بغل عمو و دستامو دور کمرش حلقه کردم..حس میکردم بابا جلوم نشسته و بغلم کرده..دستای مهربونش که نشست رو موهام و مشغول نوازششون شد دقیقا مثل بابام بود.. همون حال و هوایی بهم دست داد که وقتی تو بغل بابام بودم به هم دست میداد..محکم خودمو به عمو فشار دادم.. تو سکوت فقط نوازشم میکرد..کاری که بابام هرموقع ناراحت بودم میکرد..همیشه میزاشت تو بغلش اروم بشم بعد خودم همه چیو براش بگم..همون کارو عمو االن داشت باهام میکرد..صدا امیرعلی رو میشنیدم که میگفت: -چیشد باران؟!..بابا چرا باران اینجوری شد..باران خوبی؟..یه چیزی بگو عزیزم.. اما اینقدر تو خلسه اغوش عمو فرو رفته بودم که حس جواب دادن نداشتم..به امیرعلی حسودیم شد..حسودیم شد که بدون هیچ قید و بندی میتونه پدر واقعیشو بابا خطاب کنه..اخ خدا خوش بحالش که بابا داره..فقط جایه بابای من تنگ بود تو این دنیا؟..اخ خدایا..همونطور که تو بغل عمو بودم صداش زدم: -عمــو؟!.. امیرعلی که صدامو شنید ساکت شد ببینه یهو چم شد..عمو با مهربونی بی نهایت گفت: -جانم دخترم؟!..من چیزی گفتم ناراحت شدی؟!.. -نه عمو من از شما ناراحت نمیشم..یاده چیزی افتادم.. - - -باشه دخترم..خوبی االن؟!.. -خوبم!.. بدنم لرزشه خفیفی داشت..با صدا لرزون و بی نهایت مظلومی گفتم: -عمو..میشه بهتون بگم بابا؟؟؟!!.. دست عمو رو کمرم متوقف شد..نفسش حبس شد..بی حرکت موند..خشک شد..حس کردم همه جا سکوت برقرار شد..پشیمون نبودم از درخواستم اما دوست نداشتم عمو صرفا بخاطره من قبول کنه..بعد از چند دقیقه عمو به خودش اومد.. منو محکم گرفت تو بغلش..رو موهام بوسه زد و گفت: -روزی که جواب مثبت به امیرعلی دادی خوشحال بودم که قراره دختر دار بشم..همیشه ارزوم دختر داشتن بوده و هست اما با وجود تو و بهار دیگه حسرت نمیخورم..وقتی دیدم با امیرعلی ازدواج کردی اما بازم همچنان مثل قبل بهم میگی عمو،حقیقتش ناراحت شدم..گفتم شاید منو الیق پدر بودنت نمیدونی.. ی چیزی نگفتم اما همیشه سعی کردم مثل یه پدر واقعی برات باشم..میدونم هیچوقت جا پارسا رو نمیگیرم اما اینو بدون من ارزومه تو منو بابا خطاب کنی........ نفس راحتی کشیدم..هیجان تو دلم نشسته بود..بعد از بابام دیگه دوست نداشتم کسی رو بابا خطاب کنم..اما محبت بی ریا و از ته دل عمو و شباهت اخالقیش به بابام باعث شد دلم بی تاب بشه..بی تابه بابا داشتن..بی قراره صدا زدنه یکی به اسم بابا..و حاال حتی تا قبل از حرف زدنه عمو ته دلم دلشوره داشتم که یه وقت دوست نداشته باشه من بابا صداش بزنم..حاال از خوشحالی بی اندازه چشمامو بستم و همنوا با صدای بلند قلبم پیراهنشو تو مشتم گرفتم و زمزمه کردم: -بابا...... -بابا جونم..... -بابایی.... -اخ بابا...... - - صدام کم کم بلندتر میشد اما همچنان اروم و لرزون و پر از بغض بود: -قربونت برم بابایی.... -دوست دارم بابا جونم.... -همیشه بابام بمون.... -بابا اردالن تو دیگه تنهام نزار..میشه؟!.. -میشه همیشه پیشم باشی بابا اردالنم؟!.. -بابایی من خیلی تنهام تو دیگه تنهام نزار.... -پیشم میمونی بابا؟!.. ساکت شدم..تو دلم غوغا بود..ترس بود..خوشحالی بود..هیجان بود..دلهره بود..تشویش بود..بی قراری بود....... میترسیدم بابا اردالنم از دست بدم..تا االن شاید اندازه یه عضو خانواده که خیلی عزیزه بی نهایت دوسش داشتم اما.........حاال که بهش گفتم بابا احساس خاصی تو دلم نشسته بود..احساس دختره کسی بودن..بابا داشتن..با همین تعویضه لقب،احساسمم عوض شده بود..حس کسی رو داشتم که بعد از مدتها باباشو پیدا کرده..... هیچکس از دل من خبر نداشت..از اشوبی توش بود خبر نداشت..هیچکس نمیدونست چه درده سختیه بدون بابا بودن..بابا نداشتن..بابای مهربونی رو حس کردن اما بعد از یه مدت از دستش دادن..حاال دوباره بابا داشتن و ترس از دست دادنش...هیچکس خبر نداشت.........هیچکـــــس!....... با خیس شدنه صورتم شوکه از بغلش اومدم بیرون..با چشمای گرد شده بهش نگاه کردم..دوتا دستمو اوردم باال و کشیدم رو صورته خیسم..مبهوت به عمو نگاه کردم. ریخـــت!..باالخره بعد از چهارسال ریخت..بعد از چهارسال که حبس بودن باالخره طاقت نیاوردن و ریختن رو صورتم..بخاطره بابا پارسام اشکم بند اومد..بخاطرش دیگه هیچوقت اشک نریختم..و حاال بعد از چهارسال بخاطره حس بابا داشتن..بخاطره بابای جدیدم دوباره اشکم در اومد..دوباره صورتم تر شد.. - - گیج برگشتم سمته امیرعلی و به چشما گرد شدش نگاه کردم..میون اشکایی که قصد بند اومدن نداشتن لبخند زدم..با هر قطره اشکی که از چشمام میریخت حس میکردم به همون اندازه دلم داره سبک میشه..دوباره برگشتم تو بغل بابام..بابایی که اندازه بابای واقعیم دوسش داشتم..بغلش ارامش داشت..این ارامشو با تک تک سلوال بدنم حس میکردم..ارامششو به منم هدیه میداد..به ارامش رسیده بودم و سبک شده بودم....... با صدای مبهوت مامانم که صدام میزد از بغل بابا اومدم بیرون و بهش نگاه کردم..اشکای اونم صورتشو پوشونده بود..مثل یه بچه سه ساله بلند شدم و با ذوق گفتم: -مامان اگه بدونی چیشده!.. اومد جلو بغلم کرد..صورته خیسمو بوسه بارون کرد..میدونستم بخاطره گریه نکردنم خیلی عذاب میکشه..حاال بخاطرش داشت اشک شوق میریخت..با صدا لرزونی گفت: -چی بهتر از اینکه دخترم باالخره گریه کرد..باالخره منو از عذاب راحت کرد..کی باعثش شده؟..بگو تا دستشو ببوسم.. بخاطره عذاب مامانم دلم گرفت..چقدر بخاطرم عذاب کشیده و من نمیدونستم..همیشه میگفت گریه کن..اما اشکم نمیومد..اما باالخره اومد...... از بغلش اومدم بیرون و با دستم عمو رو نشون دادم..با لحنی که دل سنگ رو اب میکرد میون گریه گفتم: -مامانی عمو اردالن بهم اجازه داد بهش بگم بابا..من بابا دار شدم مامان جونم..دیگه یکی هست تا بهش بگم بابا!.. ضجه زدم: یکی هست تا با اغوشش حسه بابا بودن رو بهم بده!..حسه اینکه منم دختره یکی هستم!...... با تموم شدنه جمله م صدا هق هقم بلند شد..چقدر دلم پر بود و خبر نداشتم..فقط تعداد انگشت شماری کنارم بودن و موضوع رو فهمیدن بقیه سرشون به رقص و شادیشون گرم بود و متوجه نبودن..دوست داشتم برم دوباره تو اغوشش..دوست داشتم اینقدر تو بغلش بمونم تا تمام کمبودایی که از بابام داشتم جبران بشه..دوست داشتم اندازه تمام سالها عمرم براش حرف بزنم..مامان رفت نزدیک عمو اردالن و با گریه گفت: - - -چه جوری ازتون تشکر کنم اقای ساالری؟..این کارتونو چه جوری جبران کنم؟!.. بابا با چشمایی که از اشکی توشون بود برق میزدن گفت: -برا دخترم هرکاری بکنم بازم کمه..هرچند من کاری نکردم.. مامان داشت ازش تشکر میکرد که رفتم تو بغل یه نفر..تو یه اغوش گرم و مهربون..اغوشی پر از حس امنیت و حمایت..تو بغ ل امیرعلی..امیرعلی که بدون هیچ چشم داشتی بهم محبت میکرد..ازم حمایت میکرد..هنوزم اشکم بند نیومده بود..دستامو از دو طرفم بلند کردم پیچیدم دور کمرشو گفتم: -باباتو دزدیم..از االن دیگه بابایه منم هست.. مثله بچه ها حرف میزدم..اما میخواستم یه جوری به همه بگم منم بابا دارم..لحنم بی نهایت مظلوم بود..صدا بغض دارش بلند شد: ن -شاید گریه کرد یه نفر همه رو ناراحت کنه..اما با اشک ریختنه تو من االن تنها چیزی تو دلمه شادیه باران..با هر قطره اشکی میریزی دلم و دنیا دنیا شاد میکنی..باور کن.. سرمو از رو سینه ش بلند کرد گرفت بین دستاش..هر قطره اشکی از چشمام میریخت رو میبوسید..چشمایه براق و شادش صدق گفته هاشو نشون میداد..امیر خوشحال بود..این خوشحالی تو تک تک کاراش و حرفاش معلوم بود..از بغلش اومدم بیرون و گفتم: -من برم پیشه بابام!.. بلند خندید..شاد و سرخوش..منم اشکامو پاک کردم و لبخند زدم..رفتم کناره بابا نشستم و گفتم: -بابایی؟!.. لبخند مهربونی زد و گفت: -جانم دخترم؟!.. چیزی نمیخواستم بگم فقط دوست داشتم همش صداش بزنم..عاشق کلمه بابا بودم..هم وقتی بابامو داشتم..هم وقتی تنهام گذاشت..هم االن که بابا دارم این کلمه برام مقدس بوده..از وقتی - - بابام رفت تو حسرت گفتنه این کلمه سوختم و دم نزدم..اما حاال دوباره بعد از چهارسال یکیو داشتم تا بابا صداش بزنم..با ذوق خندیدم و گفتم: -هیچی..دوست دارم همش صداتون بزنم.. خندید..تو خنده ش همه نوع حسی بود..درد..نگرانی..خوشحالی..ذو ق..و خیلی حس های دیگه..دستمو گرفت تو دستش و گفت: -حاال این دختره خوشگ ل من تو یه رقص باباشو همراهی میکنه.. تا جمله ش تموم شد از رو صندلی پریدم وایستادم..دستشو کشیدم و گفتم: -با کمال میل بابا جونم!.. با لبخند بلند شد..بهترین رقصی بود که تو زندگیم کرده بودم..همیشه بابام تو جشنا با منو بهار میرقصید..االنم همون حس رو داشتم..احساس غرور میکردم..با سری باال تو بغلش رقصیدم..وقتی اهنگ تموم شد با خنده دستمو گرفت و رفتیم سمت میزمون و نشستیم..امیرعلی که تا االن با لبخند نگاهمون میکرد یه اخم ظاهری کرد و با اعتراض گفت: -بابا قرار نشده زنمو ازم بگیری ها..اصال مگه باباش نیستی؟..پس باید یادش بدی با شوهرشم برقصه دیگه.. بعد با همون اخم نگاهشو بین منو بابا چرخوند و منتظر نگاهمون کرد..بابا دستشو دور شونه هام پیچید و گفت: -دخترم اگه بخواد باهات میرقصه..اینقدر داماد بدی نباش..یکم جلو پدر زنت حیا کن بچه..کاری نکن طالقشو ازت بگیرما.. چشما امیر علی گرد شد..منو بابا بلند خندیدیم..امیر دست منو گرفت و گفت: -بهتره زنمو ببرم تا اغفالش نکردی..بلند شو باران..بلند شو از اینجا بریم..حاال حاال ها بهت نیاز دارم..نمیخوام باباجونت ازم بگیرت.. دستمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم: -باید بابام اجازه بده.. - - دوباره صدا خنده سرخوش بابا بلند شد..امیربا اخم نگام میکرد..دوباره پدر و پسر شروع کردن به کل کل کردن سر من..منم فقط میخندیدم. شب فوق العاده ای بود..شب عقد خواهره عزیزم بود و همینجوری هم کلی برا این شب ارزو داشتم و خوشحال بودم..حاال هم که تو همین شبه عالی بابا دار شدم..برا همین این شب رو هیچوقت فراموش نمیکنم.. نگین و مهران هم اومده بودن..همه دور هم کلی رقصیدیم و خوش گذروندیم..واقعا خیلی خوش گذشت..شادی از ته دله خودم..محبتا پدرانه بابا اردالن..مهربونی ها امیرعلی..خوشحالی بهار و امیرمحمد..ذوقه مامان و خاله دنیا..همه و همه برام شبه خاطره سازی رو رقم زدن.. اخر شب،بعد از شام دی جی بعد از ارزوی خوشبختی برا بهار و امیرمحمد گفت: -اقا داماد یه اهنگ درخواست کردن و تقدیم به همسرشون کردن..و همینطور گفتن که از همه زوجا خواهش کنم که تو این رقص پایانی همراهیشون کنین..مخصوصا تاکید کردن که برادرشون و خانمش هم تو این رقص باهاشون باشن..از همه مهمونای عزیز میخوام که وسط بیان و عروس و داماد گلمون رو تنها نزارن.. همه دوتا دوتا وسط رفتن..لبخندی زدم و دستمو گذاشتم تو دسته امیرعلی که جلوم دراز کرده بود..دوتایی با لبخند وسط رفتیم..همه دونفری ایستادن و با هم یه دایره ساختن و بهار و امیرمحمد وسط این دایره ایستادن..منتظر اهنگ بودیم که با شنیدنه اهنگ صدا دست و هورا همگی بلند شد و تو بغله هم فرو رفتن.. داشتم با لبخند به همه نگاه میکردم که دستا گرمه امیرعلی دور کمرم پیچیده شد..لبخندی بهش زدم و دستامو دور گردنش انداختم..همه شروع به رقصیدن کردیم: «یه دل میگه برم برم..یه دلم میگه نرم نرم.. طاقت نداره دلم دلم..بی تو چه کنم.. میشه عشقی زیبا زیبا..خیلی کوچیکه دنیا دنیا.. با یاده توام هرجا هرجا..ترکت نکنمممم.. سلطان قلبم تو هستی تو هستی.. - - دروازه های دلم را شکستی.. پیمانه یاری به قلبم تو بستی..با من پیوستیییی.. اکنون اگر از تو دورم به هرجا..بر یاره دیگر نبندم دلم را.. ر زیبا.....» سرشارم از ارزو و تمنا..ای یا با لبخند تو صورت امیر نگاه میکردم که چشمکی بهم زد و یه دور چرخوندم..سرخوشانه خندیدم و سرمو چسبوندم رو سینه ش و همینطور که هماهنگ باهم تکون میخوردیم به صدا قلبه مهربونش گوش دادم: «یه دل میگه برم برم..یه دلم میگه نرم نرم.. طاقت نداره دلم دلم..بی تو چه کنم.. میشه عشقی زیبا زیبا..خیلی کوچیکه دنیا دنیا.. با یاده توام هرجا هرجا..ترکت نکنمممم.. سلطان قلبم تو هستی تو هستی.. دروازه های دلم را شکستی.. پیمانه یاری به قلبم تو بستی..با من پیوستیییی.. اکنون اگر از تو دورم به هرجا..بر یاره دیگر نبندم دلم را.. ر زیبا.....» سرشارم از ارزو و تمنا..ای یا (سلطان قلبها..عارف) با تموم شدنه اهنگ صدا دست بلند شد..از امیر جدا شدم لبخندی بهش زدم..جواب لبخندمو داد و چشماشو بست بوسه ای پر از احساس به پیشونیم زد.. رفتیم نشستیم دوباره..حتی یک ثانیه هم از بابا جدا نمیشدم و همش کنارش مینشستم..وقتی مهمونی تموم شد همه رفتن جلو و بعد از تبریک و ارزو خوشبختی براشون رفتن خونه هاشون..فقط خودمون مونده بودیم.. - - رو صندلی دور هم نشسته بودیم و به باغ بهم ریخته نگاه میکردیم..خاله و بابا میگفتن فردا چند نفرو میفرستن تا باغو تمیز کنه..مامان قبول نمیکرد میگفت خودم اینکارو میکنم.. پاهامو از تو کفش در اورده بودم و ولو شده بودم رو صندلی..اینقدر خسته بودم که اگه کاریم نداشتن رو همون صندلی میخوابیدم..بابا اردالن و خاله دنیا بهار و امیرمحمد رو بوسیدن و بابا دست تو دستشون کرد و بهشون تبریک گفتن..میخواستن برن خونشون..امیرمحمد خیلی جدی باهاشون خداحافظی کرد..هممون با چشما گرد شده بهش نگاه میکردیم..میخواست بمونه همینجا؟!!!..با حرفی بهار زد همه ولو شدیم از خنده: -امیرمحمد عزیزم..باید با منو مامانم خداحافظی کنی و بری..خوب بخوابی خدانگهدارت.. امیرمحمد گیج به هممون نگاه کرد و گفت: -چرا باید برم؟..زن گرفتم دیگه..باید پیشه زنم بمونم.. خندمون شدت گرفت..امیرعلی میون خنده زد پس گردنه امیرمحمد و گفت: -چقدر پررویی تو بچه..عروسی که نکردی،نامزد کردی..االنم باید تشریف ببری خونتون..دامادم دامادا قدیم..خجالتم نمیکشه.. اما امیرمحمد رو صندلی نشست و گفت: -برین بابا..من پیشه زنم میمونم..بعدشم فردا صبح ساعت باید بریم فرودگاه که بریم کیش..دیگه این همه راهو کجا بیام؟.. امیرعلی مشتی به بازوش زد و گفت: -خوب چمدونت چی؟..باید بری بیاری.. امیرمحمد با پررویی تمام گفت: -نگران اون نباش..با خودم اوردمش..تو صندوق عقبه ماشینه.. دوباره صدا خندمون از این همه پررویی بلند شد..امیرمحمد با مظلومیت اینقدر اصرار کرد و زبون ریخت که مامانه داماد دوستم دلش سوخت و اجازه موندنشو داد.. - - پیشونی بهارو بوسیدم و با امیرمحمد اتمام حجت کردم که اگه بهارو اذیت کنه با من طرفه و کلی خط و نشون براش کشیدم..در واقع هممون بهش این حرفا رو زدیم..بابا اردالنم غیرمستقیم بهش حالی کرد که باید خیلی چیزا رو تا عروسی رعایت کنه.. بهار و امیرمحمد همونجا ازمون خداحافظی کردن و گفتن نمیخواد تا فرودگاه بیایین..موقع خداحافظی با عمو اردالن اینقدر تو بغلش موندم که صدا همه در اومد..بعد از خداحافظی از همه با امیرعلی رفتیم خونه.. بخاطره شبه خوبی که گذرونده بودم لبخند یک ثانیه از لبام پاک نمیشد..این شب هیچ موقع از ذهنم پاک نمیشه..هیچ موقع.. *** زنگ زدم به بهار و یکم باهاش حرف زدم..میگفت چون خسته بودن هنوز تو هتل هستن و جایی نرفتن..نشستم رو مبل رو به رو تی وی..دیشب عروسی بهار و امیرمحمد پنج شنبه بود و چون امروز جمع بود منو امیرعلی تو خونه بودیم..بعد از اینکه ناهار خوردیم رفتیم استراحت کنیم..من تازه بیدار شده بودم..بلند شدم رفتم تو اشپزخونه..قهوه و کیک اماده کردم و با یه ظرف میوه بردم تو هال رو میز گذاشتم..رفتم پشت اتاق امیر و چند تقه به در زدم..صدا خواب الودش اومد: -جانم؟!.. از همون پشت در گفتم: -امیر چقدر بی خوابی بلند شو.. -باشه االن میام.. -عصرونه اماده کردم بیا بخور.. -دستت درد نکنه..میام عزیزم.. رفتم دوباره تو هال نشستم..ده دقیقه بعد امیر از اتاقش اومد بیرون..لبخندی بهش زدم و گفتم: -چقدر خوابیدی ها.. نشست کنارم و گفت: - - -هنوز خستگی دیشب تو تنم بود.. سرمو تکون دادم و به سی دی که تو دستش بود نگاه کردم..بلند شد رفت سمت سیستم و گفت: -این سی دی رو دیشب سوگند بهم داد..تاکید کرد دوتایی باهم ببینیم.. با تعجب گفتم: -نگفت سی دی چیه؟!.. شونه ای باال انداخت کنترل رو برداشت اومد دوباره کنارم نشست گفت: -نه..هرچی پرسیدم چیزی نگفت!..االن میفهمیم دیگه.. یه فنجون قهوه برداشتم دادم دستش و از خودمم برداشتم..دوتایی چشم دوختیم به تی وی و مشغول خوردن کیک و قهوه شدیم..یهو یه صدا بلند و ترسناک پخش شد..از ترس جیغ خفیفی کشیدم و به امیرعلی نزدیک شدم..دستشو انداخت دور شونه هام و گفت: -نترس عزیزم..چیزی نیست.. اب دهنمو قورت دادم و دوباره چشم دوختم به تی وی..صفحه سیاه بود و تنها چیزی که بود همون صدا ترسناک بود..منتظر بودم یه چیزه ترسناک بیاد یهو بترسونمون اما....... یه دفعه از همه طرف حروفا سفیده انگلیسی اومدن وسط صفحه..یکی یکی حروفا کناره هم قرار گرفتن..وقتی خوندمش دیدم اسم منو امیرعلی هستن..دوتایی با امیر زدیم زیر خنده..دختره دیوونه کلی ترسوندمون.. یکم اسم هامون وسط تی وی لرزیدن و همونطور که اومده بودن دوباره پخش شدن و رفتن..اهنگ عوض شد و یه اهنگ اروم و عاشقانه پخش شد و همزمان یکی از عکسا منو امیر که شب تولد گرفته بودیم اومد رو صفحه..تازه فهمیدیم عکسا تولد رو میکس کرده برامون.. با هیجان خیره شدم به صفحه..چند تا از عکسا دو نفرمون اومد و رفت..یه دفعه صحنه ای که وقتی من از پله ها اومدم پایین و امیر اومد دستمو گرفت و دوتایی اومدیم پیش بقیه،نشون داد..عجب میکسی کرده بود..خیلی قشنگ شده بود.. - - چند تا از عکسامون میومد بعد یه صحنه از فیلم تولد..همه صحنه ها فقط وقتی بود که منو امیر تنها بودیم..مثال کیک بریدنمون..رقصیدنامون..وقتی امیر گردنبندی برام گرفته بود رو انداخت گردنم..وقتی باهم شمع هارو فوت کردیم..وقتی دوتایی عکسی سوگند برامون گرفته بود رو نگاه میکردیم..یا وقتی منو امیر کیک گذاشته بودیم دهن همدیگه.. صحنه هایی که از فیلم تولد بود اهنگ قطع میشد و صدا اصلی خوده فیلم پخش میشد..فقط برا عکسا اهنگ گذاشته بود..دوتایی خیره شده بودیم به تی وی و نگاه ازش نمیگرفتیم..اخرین صحنه قسمتی بود که امیر برام با گیتار زد و خوند..و بعد از اون اخرین عکسی که دیدیم عکسی بود که تو اتاق گرفته بودیم رو تخت..امیر خم شده بود رو صورتم و دوتایی میخندیدم.. بعدش از پایین نوشته هایی که سوگند برامون نوشته بود با یه اهنگ اروم اومد رو صفحه..اینجوری نوشته بود: "امیرعلی و باران عزیز..امیدوارم همیشه خوشبخت و شاد باشین.. این سی دی یه هدیه و یه یادگاری از طرفه منه..میدونم ناقابله اما امیدوارم لبخند رو لباتون اورده باشه.. براتون شادی و خوشحالی رو ارزو میکنم.. خوشبخت باشید.. سوگند" فیلم تموم شد..با لبخند برگشتم سمت امیر و با هیجان گفتم: -وای امیر..سوگند چه کرده بود چقدر قشنگ شده بود.. امیر با لبخنده خاصی نگام کرد و گفت: -اره محشر شده بود.. از جام بلند شدم وگفتم: -من برم این فیلمو بریزم رو لبتاپم..زودی میام.. - - امیر خواست مخالفت کنه اما من سریع رفتم سی دی رو از تو دستگاه در اوردم و رفتم سمت اتاقم..لبتاپمو روشن کردم و سی دی رو گذاشتم داخلش..کپی کردم و با پام ضرب گرفتم رو زمین و منتظر شدم تا کامل کپی بشه..وقتی تموم شد سی دی رو در اوردم و رفتم بیرون..امیر همونجا نشسته بود و داشت یه فیلم نگاه میکرد..کنارش نشستم سی دی رو گذاشتم رو پاش و گفتم: -چی بخوریم امیر؟!.. میز رو نشون داد و گفت: -این همه چیز رو این میز هست..هرچی دوست داری بخور دیگه... خندیدم و گفتم: -منظورم اینه شام چی بخوریم!.. -اهان..خوب بلندشو یه چیزی درست کن دیگه.. چشمامو گرد کردم و گفتم: -خیلی پررویی امیر..هر جمعه من درست میکنم یه امروز رو تو درست کن ببینم چیکار میکنی.. با خونسردی همونطور که به تی وی نگاه میکرد و تخمه میشکست گفت: -من بلد نیستم..اذیت نکن باران برو خودت یه چیز حاضری اماده کن.. دستامو کوبیدم بهم: -بیا دوتایی درست کنیم!..باشه؟.. با تعجب برگشت نگام کرد..یکم خیره تو چشمام نگاه کرد..نمیدونم تو چشمام چی دید..لبخند اروم اروم مهمون لباش شد و سرشو تکون داد..دوتایی بلند شدیم رفتیم اشپزخونه..فریزر رو باز کردم و گفتم: -چی درست کنیم امیر؟!.. اومد کنارم..نگاهی به داخل فریزر کرد و گفت: -همه چی داریم؟!.. - - -اره تقریبا..تو بگو چی درست کنیم اگه نداشتیم میریم میگیریم!.. یکم فکر کرد و گفت: -املت بخوریم؟!.. پقی زدم زیر خنده..غش غش خندیدم و گفتم: -برا املت میگفتی همه چی داریم؟!.. خودشم خنده ش گرفت و گفت: -نمیخوام خسته بشی چون من که بلد نیستم فقط میتونم کارا کوچیک انجام بدم..پس بیشتر کارا میوفته گردن خودت.. لبخندی به این همه مهربونی زدم: -عیب نداره..تو بگو چی دوست داری من درست میکنم.. چشماش برق میزد: -خیلی وقته ساالدالویه نخوردم.. -جدی؟!.. سرشو باال پایین کرد..جدی بود.. -باشه پس همینو درست میکنیم.. با ذوق سرشو تکون داد..با کلی خنده و شوخی شام رو اماده کردیم..امیر میگفت بهم یاد بده چه جوری درست میکنین..هرکاری میکردم و بهش یاد میدادم..میگفت یاد گرفتم.. دقیقه بعدش از همونی یادش دادم سوال میپرسیدم میگفتم اینو باید چیکار می کردیم؟..چشماشو ریز میکرد..پشت گردنشو میخاروند..بعد از یکم فکر کردن نیششو باز میکرد و میگفت: "یادم نیست!" اینقدر حرصم داد امشب که دلم میخواد سرشو بکوبم به دیوار..بهش یاد دادم گفتم سس رو اینجوری درست کن..گفت بلدم..وقتی سس رو اماده کرد با خوشحالی صدام زد و گفت: - - -بیا اماده شد ببین چطوره!.. مشکوک رفتم کنارش..قیافه ش که خوب بود..یه قاشق برداشتم سرشو زدم تو سس هایی درست کرده بود..یکم خوردم چشمام گرد شد..اینقدر شور و ترش بود که زبونم سوخت..چشمامو محکم بستم و با داد گفتم: -تو خجالت نمیکشی؟..نه من میخوام بدونم تو با این هیکلت خجالت نمیکشی؟!.. دیدم چیزی نمیگه..چشمامو باز کردم مثل این بچه ها وایستاده و با ناراحتی نگام میکنه..مثل بچه هایی که بعد از خرابکاری منتظرن تا بزرگ ترشون تنبیه شون کنه..با اخم پشتمو بهش کردم..اگه یکم دیگه نگاش میکردم خنده م میگرفت.. خودم دوباره سس رو اماده کردم و زدم به موادم..تو یه ظرف خوشگل تزئینشون کردم و گذاشتم رو میز..میزو قشنگ چیدم و نشستم رو صندلی..امیرهم نشست و با چشما براق به ظرف ساالد نگاه میکرد..الهی..انگار خیلی وقته نخورده..براش خیلی کشیدم و گذاشتم جلوش: -انگار زیاد دوست داری؟!.. -اره خیلی..تو خونه ما من خیلی دوست دارم بقیه خیلی عالقه ندارن برا همین زیاد درست نمیشد.. اهانی گفتم و تصمیم گرفتم به فاطمه خانم بگم هفته ای یکبار درست کنه برا امیر..تو سکوت شام پر از دردسرمون رو خوردیم..وقتی تموم کردیم بلند شدم..همینطور که ظرفا کثیف رو میزاشتم تو سینک به امیر گفتم: -امیر میگم امیرمحمد از کجا میدونست قراره برن کیش که ساک اورده بود دیشب؟!.. -وقتی پیک بلیطارو اورد شرکت امیرمحمد تو دفتر من بود..پیله شد گفت اینا چیه منم گفتم بهش..ولی گفتم به بهار نگه..دیدی که بهار خبر نداشت!.. اوهومی گفتم وایستادم جلو سینک ظرفارو بشورم..چون کم بودن نخواستم الکی ماشین ظرفشویی رو روشن کنم..یکی از دستکشا رو پوشیدم خواستم اون یکی رو دستم کنم که امیر صدام زد..برگشتم عقب ببینم چی میگه.. - - برگشتن همانا و دسته امیر خورد تو صورتم همان..با بهت بهش نگاه کردم..کم کم اخمام رفت توهم..چیکار کرد؟!..نگام کشیده شد سمت دستش.. ظرف سسی که خودش درست کرد و خراب شده بود،دستش بود..اون یکی دستشم پر از سس بود..اهان حاال فهمیدم..دستشو زده تو سس و مالیده به صورت من..خوب عیب نداره منم االن حالیت میکنم..خونسرد برگشتم سمت سینک و دستکشو در اوردم..صورتمو شستم..امیر پشت سرم بود نمیدید دارم چیکار میکنم..مایع ظرفشویی رو برداشتم و خالی کردم تو دستم..در همون حال با امیر هم حرف میزدم تا شک نکنه و بیاد جلوتر: -خیلی بی مزه ای امیر..اه.. حدسم درست بود..یه قدم اومد جلو و گفت: -میخواستم شوخی کنم باهات..ناراحت شدی؟!.. پوزخندی زدم و برگشتم سمتش..با ناراحتی داشت نگام میکرد..دقیقا جلوم وایستاده بود..یهو دستمو بلند کردم و مالیدم به صورتش..چشما امیر گرد شد و صدا قهقه من تو اشپزخونه پیچید..خم شده بودم به جلو میخندیدم.. دسته پر از سس امیر که نشست رو سرم باعث شد خنده م قطع بشه و سیخ وایسم..با عصبانیت به لبخنده حرص درارش نگاه کردم..برگشتم سمت سینک و مایع ظرفشویی رو برداشتم..دهنه ش رو گرفتم جلو صورت امیر و دو دستی محکم فشارش دادم..همینطور فشارش دادم و صورتش و موهاشو ریکایی میکردم.. اینقدر تو بهت بود که حتی نمیفهمید باید فرار کنه..باالخره وقتی قشنگ ریکایی شد به خودش اومد..دستشو دراز کرد و ریکارو از دستم کشید و پرت کرد گوشه اشپزخونه.. اومد جلو و رو به روم وایستاد..با یه دستش دوتا دستمو گرفت و ظرف سس رو گذاشت رو کانتر..تند تند دست ازادشو میزد تو ظرف سس و میمالید به سر و صورت من.. همش التماس میکردم ولم کنه اما انگار نه انگار..دوتایی میخندیدیم و من التماس میکردم..چشمامو بسته بودم و سرمو به چپ و راست میچرخوندم و سعی میکردم فرار کنم..اما اون محکم گرفته بودم و هیچ راهی نبود.. - - صدا خندمون کل خونه رو پر کرده بود..اینقدر شاد قهقه میزدیم که اگه یکی اونجا بود میگفت اینا خوشبخت ترین زوج دنیا هستن..وقتی سس ها تموم شدن باالخره دستامو ول کرد اما االن دیگه چه فرقی میکرد فرار کنم یا وایسم.. همش از سر و صورتم سس کش میومد و میریخت پایین..داشت حالم از خودم بهم میخورد..به تیشرت مشکیش نگاه کردم و تو دلم لبخند زدم..فاصله ش خیلی با من کم بود..با یه حرکت تو بغلش بودم.. سرمو خم کردم و چسبوندم به سینه ش..فکر کنم اول تو شوک بود اما یکم بعد به خودش اومد و یه دستشو دور شونه م اون یکی دستشو دور کمرم پیچید..تو دلم قهقه میزدم..منم دستامو دور کمرش انداختم.. مثل گربه ها صورتمو به سینه ش مالیدم..فشار دستاش بیشتر شد..چشمامو تو کاسه چرخوندم..انگار داره خطرناک میشه بهتره زود فرار کنم تا چیزی پیش نیومده..خواستم ازش جداشم اما اون محکمتر گرفتم و نفس عمیقی کشید.. دوباره سعی کردم ازش جداشم..دستاشو یکم شل کرد..خودمو یکم کشیدم عقب،هنوز تو بغلش بودم اما صورتشو میدیدم..تو چشمای هم نگاه میکردیم..تنها چیزی که از صورتمون قشنگ معلوم میشد همین چشمامون بود.. لباش لرزید اما چیزی نگفت..یکم منتظر نگاش کردم وقتی دیدم هیچی نمیگه کامل از بغلش در اومدم و از کنارش رد شدم..کال یادم رفته بود داشتم گولش میزدم..اغوشش یه کشش خاصی داشت..وقتی منو تو بغلش میگرفت،اینقدر گرم و مهربون و بی ریا بود که دلم نمیخواست ازش بیرون بیام.. از اشپزخونه که بیرون رفتم یهو یادم اومد که میخواستم چیکار کنم..نیشم باز شد..برگشتم طرفش اونم چرخیده بود داشت نگام میکرد..با صدا بلندی گفتم: -امیــــــر گولت زدم..لباستو ببین.. از صدای بلندم تکونی خورد و یکم گیج نگام کرد..وقتی متوجه حرفم شد لبخندی زد و گفت: -همون اول فهمیدم قصدت چیه.. مبهوت گفتم: - - -چی؟..پس چرا گذاشتی؟!.. لبخندش خاص و خیلی قشنگ شد: -مگه باران خانم در سال چندبار با خواست خودش میاد تو بغلم؟..حاال تو میگی چرا گذاشتی؟.. با شرم سرمو انداختم پایین و بدون هیچ حرفی خواستم برم سمت اتاقم که صدا خنده ش از پشت سرم اومد..رو اب بخندی بچه پررو..منو مسخره میکنی..در اتاقم و که باز کردم صدام زد..برگشتم طرفش و منتظر بهش نگاه کردم..چشمکی زد و گفت: -حیف نیست عکس نگیریم؟!.. چشما گرد شدم و که دید دوباره هرهر زد زیر خنده..اومد نزدیکم و گفت: -برا یادگاری..بیارم دوربین رو؟!.. سرمو تکون دادم لبخندی زد و رفت تو اتاقش..چند دقیقه بعد با دوربین و پایه ش برگشت..گفت بریم تو همون اشپزخونه بگیریم..رفتم تو اشپزخونه..امیر دوربین رو گذاشت رو پایه ش تنظیمش کرد..اومد طرف من دو طرف کمرم و گرفت خیلی راحت بلندم کرد گذاشتم رو اپن.. یه جوری بلندم کرد انگار یه پرکاه بلند کرده..دوباره رفت یکم دوربین رو دست کاری کرد و دوید اومد کنارم..من که رو اپن نشسته بودم کنارم ایستاد..یه دستش و گذاشت پست سرم رو اپن..اون یکی دستشم گذاشت رو پاهام.. لبخنده شیطونی زدم و یواش دستم و بردم باال و براش دوتا شاخ درست کردم..عکس که گرفته شد امیر گفت: -برم ببینم خوب شد!.. با لبخند دوربین رو برداشت و نگاه کرد..یه دفعه لبخندش رفت و چشماش گرد شد..اینقدر بامزه تغییر حالت داد نتونستم طاقت بیارم پقی زدم زیر خنده.. خیز برداشت سمتم..جیغی زدم و تا خواستم از رو اپن بپرم پایین رسید بهم و گرفتم..محکم منو بین دستاش گرفت و سرش و خم کرد سمت راستم..همینطور که میخندیدم و تقال میکردم منتظرم بودم ببینم چیکار میخواد بکنه.. - - یه دفعه خندم قطع شد و جیغم رفت هوا..هرچی فحش تو دنیا بلد بودم بهش دادم..البته تو دلم..بلند فقط جیغ میزدم..بیشعور خم شد بازوم و گاز گرفت..اینقدر تقال کرده بودم و از دستش فرار کرده بودم اما باز گرفته بودم که رسیده بودیم وسط هال.. ولم کرد و خبیث برام ابرو انداخت باال..نگاهی به بازوم کردم..قشنگ جای دندوناش یه گردی رو بازوم درست شده بود.. رفت دوباره دوربین رو نتظیم کرد..خودش رو به دوربین جلو در اشپزخونه ایستاد و گفت: -زود باش بیا االن زمانش تموم میشه عکس میگیره.. نگاهم و از بازوم گرفتم و بهش نگاه کردم..پشتش به من بود..چشمام برق زد..با سرعت دویدم و رفتم طرفش..بهش که رسیدم بدون معطلی پریدم رو کمرش و از پشت دستامو حلقه کردم دوره گردنش..همزمان با اخی که گفت دوربین هم فلش زد و عکس گرفته شد.. از رو کمرش اومدم پایین و غش غش زدم زیر خنده..پشت چشمی برام نازک کرد و مثل دخترا تابی به سر و گردنش داد و گفت: -همه عکسامو خراب کردی..خوب بسه دیگه حاال بیا چندتا عکسه درست بگیریم.. خندیدم و سرم و تکون دادم..کناره هم ایستادیم،نشستیم،همو اذیت کردیم..خالصه کلی عکس گرفتیم و خندیدیم..با اون قیافه ها واقعا عکسامون خنده دار شدن..و صدالبته یه یادگاری خیلی خوب از یه شب خیلی خوب که تو این چندماه بهترین شبه زندگیمون بود.. بعد از شب بخیر به امیر رفتم تو اتاقم دوربین رو گذاشتم رو میز تا عکسا رو برا خودم بریزم..بعد با همون لباسا پریدم تو حموم..تند تند خودم و شستم..اینقدر محکم لیف رو میکشیدم رو صورتم که مطمئن بودم پوست صورتم قرمز شده.. موهام رو بار شستم تا خیالم راحت شد که اون سسا چرب و چندش از رو موهام پاک شدن..از تو رختکن حولم و برداشتم پوشیدم..رفتم از حموم بیرون.. وقتی خودمو تو ایینه دیدم خنده م گرفت..صورتم سرخه سرخ شده بود..بخاطره شامپو زیادی به موهام زده بودم چشمامم قرمز شده بودن..با کالهه حوله زود موهامو خشک کردم و شونه زدم..یه دست لباس راحتی پوشیدم.. - - رفتم سراغ دوربین و عکسارو ریختم تو لبتاپم..و خودمو انداختم رو تخت..چه شبه خوبی بود امشب..بعد از این همه ماه امشب اولین شبی بود که مثل یه زن و شوهر باهم غذا درست کردیم،خوردیم و شوخی کردیم..امشب از ته دلم حس میکردم خوشبختم..مگه یه زن از زندگی چی میخواد؟..همین که شوهرت حس خوشبختی رو بهت منتقل کنه کافیه..میری رو ابرا.. اتاقتون جدا باشه..عشق بینتون نباشه..تو دلت بی اعتمادی باشه..شوهرت با اجبار باهات ازدواج کرده باشه..قبال از طرفه یکی پس زده شده باشی..مامانت مجبورت کرده باشه بله بگی..یکی شبانه روز عین سایه دنبالت باشه..تو دلت تخم شک و بدبینی رو کاشته باشن..و،و،و خیلی چیزا دیگه.... هیچ کدوم زیاد مهم نیست..مهم اینه یه شب راحت و با آرامش سرتو بزاری رو بالش..یه شب احساس خوشبختی کنی..یه شب با کسی که اسم شوهر رو برات یدک میکشه بشینی عکسا تولدتو ببینی..شام درست کنی..تو ارامش بخوری..و بعد از کلی شوخی و خنده سرتو بزاری رو بالش و بخوابی..اون شب وجودت پر از خوشبختی میشه..پر از شادی..پر از ارامش..و پر از دوست داشتن.......... *** -اومـــدم...اومــــدم.... -زود باش دیگه..االن هواپیماشون میشینه.. -باشـــه.. زودی شالمو انداختم سرم..کیفمو برداشتم و رفتم از اتاق بیرون..بهار و امیرمحمد بعد از دوهفته عصری برمیگردن..کفشامو پوشیدم و رفتم از خونه بیرون..نشستم تو ماشین و به امیرعلی اصال نگاه نکردم.. نیم ساعته هی میگم االن میام اما باز نیومدم..مطمئنم االن خیلی عصبانی هسته..پس بهتره کاری به کارش نداشته باشم..یکم که در سکوت تو ماشین نشستیم محکم نفسشو فوت کرد بیرون و استارت زد راه افتاد.. - - نفس راحتی کشیدم..خوب شد حرف نزدما وگرنه کلم رو میکند..سیخ نشسته بودم و جلومو نگاه میکردم حتی یه اینچ هم تکون نمیخوردم..تو راه ایستاد یه دسته گل خرید و دوباره راه افتاد..از گوشه چشم بهش نگاه کردم.. هیچ خبری از عصبانیت تو صورتش نبود..اما بازم احتیاط شرط عقله..یهو دیدی با یه حرکتم قاطی کرد.. همینجور تو فکرا مسخره خودم غرق بودم که با صدا بلند خنده امیر تکونی خوردم و برگشتم طرفش..خم شده بود رو فرمون ماشین و هرهر میخندید..با تعجب نگاش کردم..برگشت طرفم و با چشما و صدا خندون گفت: -اخه عزیزم اگه من میخواستم چیزی بهت بگم که همون اول میگفتم..چرا نشستی اینجا و نه حرفی میزنی و نه حرکتی میکنی؟!.. دوباره زد زیر خنده..آی حرصم گرفت..چشم غره ای بهش رفتم و خودمو شل کردم راحت نشستم رو صندلی..اخیش چقدر سخت بود اونجوری نشستن..برا اینکه جلوش کم نیارم چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتم: -مگه جرات داشتی چیزی بگی بهم؟؟..من هرچقدر دوست داشته باشم دیر میکنم.. سرشو تکون داد و با خنده گفت: -اره اره حق باتوئه.. این یعنی باور نکرده..خوب به درک..مهم نیست..بقیه راه تو سکوت گذشت..وقتی رسیدیم فرودگاه بهار اینا هنوز نرسیده بودن رو صندلی ها نشستیم و منتظر شدیم تا بیان.. دقیقه بعد هواپیماشون نشست..نیم ساعت تاخیر داشتن.. با خوشحالی بلند شدم و رفتم جلوتر..دلم برا خواهرم پر میکشید..خیلی دلتنگش بودم..وقتی از دور دیدمشون با شادی براشون دست تکون دادم..امیرمحمد با لبخند سری تکون داد اما بهار دست تکون داد و باال پایین پرید.. عروس شد اما هنوز این عادت و فراموش نکرده..وقتی خوشحال میشه میپره تو هوا..بهم که رسیدیم بی طاقت پریدیم تو بغل همدیگه..با دلتنگی همو بو میکشیدیم..به دلیل تنهاییمون خیلی بهم وابسته بودیم..منو مامانم و بهار..همیشه خودمون سه نفر بودیم و خودمون..تنها.. - - برا همین دور بودن از هم مساوی بود با بی قراری و دلتنگی زیاد..... امیرمحمد مثله قبل منو از رو زمین بلند کرد و چند دور چرخوندم..هرچی بازوشو نیشگون گرفتم و گفتم تو فرودگاه زشته..هرچی امیرعلی بهش تشر زد اما اون انگار نه انگار..بعد از بوس و خوش و بش باهم راه افتادیم سمت ماشینه امیرعلی..امیرمحمد جلو نشست منو بهار عقب..با لبخند به بهار نگاه کردم و گفتم: -خوش گذشت خواهری؟!.. لبخند شادی زد و با خوشحالی گفت: -عالی بود..خیلی خوش گذشت..همه جا رفتیم..کلی سوغاتی براتون اوردم.. امیرمحمد که این حرف بهارو شنید با تاسف سری تکون داد و گفت: -بله خانم کلی سوغاتی اوردن براتون و جیب منو خالی کردن..اصال یادم نبود تو شمال چه بالیی سرم اورد وگرنه عمرا اگه میگرفتمش.. منو امیرعلی خندیدیم..بهار جیغ بلندی کشید و گفت: -خوب عیب نداره هنوز دو هفته بیشتر نیست عقد کردیم میریم طالق میگیریم..هم تو پولت برات میمونه هم من با کسی ازدواج میکنم که برام پول خرج کنه.. امیرمحمد با چشما گرد شده برگشت عقب و با مسخره بازی گفت: -پول چه ارزشی داره نفسم..من جونم به فدات..هرچی دارم ماله توئه..پول میخوام چیکار..همین که تورو دارم برام کافیه.. بهار لبخندی زد و دیگه چیزی نگفت..منم لبخند زدم..درسته امیرمحمد داشت مثال لودگی میکرد اما احساس و عشق قشنگ از تو حرفاش معلوم بود..امیرمحمد چشمکی به بهار زد و دوباره صاف نشست رو صندلی و مشغول حرف زدن درباره شرکت با امیرعلی شد..بهار: -کجا داریم میریم؟!.. -اومممم خاله دنیا دعوتمون کرده خونه ش..امیرعلی قبل از اینکه بیاییم دنبالتون مامان و برد همونجا.. - - سرشو تکون داد..دیگه چیزی نگفتیم تا رسیدیم خونه امیر اینا..پیاده شدیم و رفتیم داخل..دوباره مراسم بوس و بغل به عالوه گریه برپا شد..مامان و خاله دنیا گریه میکردن..دلتنگه بچه ها ته تغاریشون بودن..دیدم بقیه سرشون گرمه سریع پریدم بغل بابا جونـــــم و بوسیدمش!..با خنده منو گرفت تو بغلش و موهامو بوسید..همینجور که تو بغلش بودم مثله بچه ها گفتم: -خوبی بابایی؟!.. -ممنون دخترم..تو خوبی؟!.. -خوبم مرسی!.. ازش جدا شدم..صورتمو با دستاش قاب گرفت و پیشونیمو بوسید..با صدا جیغ بهار برگشتیم طرفش: -واال ما از مسافرت اومدیم اونوقت اقای بابا باران خانم و میگیره بغلش.. هممون خندیدیم..یکم رفتم عقبتر..بابا رفت جلو بهارو گرفت تو بغلش و همینطور که میبوسیدش گفت: -دخترم راستش از همون روزی تورو ندیدم اون یکی دختره نازمم ندیدم..دلم برا اونم تنگ شده بود خیلی.. بهار با خنده صورت بابا رو بوسید و گفت: -مثال خودم و لوس کردم باباجون!.. رفتیم نشستیم رو مبال..خاله دنیا با جیغ بنفشی که ازش بعید بود تو این سن بتونه بکشه گفت: -به به..چشمم روشن باران خانم..از ک ی تا حاال عمو اردالن شده بابا..اما من همون خاله دنیا موندم؟!!!!!!! لبخندی زدم و شرمگین سرمو انداختم پایین..خاله اومد کنارم نشست..گرفتم تو بغلش و گفت: - - -حتما دوست نداری منو مامان صدا بزنی..عیب نداره گلم داشتم شوخی میکردم باهات..هرجور خودت راحتی صدام بزن..منم جای تو بودم با وجود سارا دیگه دوست نداشتم به کسی بگم مامان.. حتی یه ذره هم ناراحتی و رنجش تو صداش پیدا نبود..کامال مهربون و بدون هیچ ناراحتی و رنجشی این حرفو زد بهم..چقدر این خانواده با محبت بودن..هرچی هم بخوام بازم نمیتونم این محبته خالصانه رو جبران کنم..صورتشو بوسیدم و گفتم: -این چه حرفیه مامان دنیا.. صورتش غرق خوشحالی شد..اوخی..چقدر از نداشتنه دختر ناراحت بودن..حاال با مامان و بابا گفتنه منو بهار چقدر خوشحال میشن..باید همه سعیمو بکنم تا بتونم مثل یه دختره واقعی باشم براشون..محکم بغلم کرد و از ته دل خندید..رو به بابا اردالن گفت: -بفرما اقا اردالن..میگفتی باران به من میگه بابا اما به تو نمیگه مامان..حاال دیدی به منم گفت مامان.. هممون به لحن حسود و بچگونه ش خندیدیم..خودشم خنده ش گرفت..بلند شد با مامانم رفتن تو اشپزخونه..بهار و امیرمحمد همش از مسافرتشون میگفتن..اینقدر خاطرات با مزه تعریف میکردن که هممون غش غش میخندیدم..اونجا هم دست از مسخره بازی برنداشته بودن و تا تونسته بودن اتیش سوزوندن..این دوتا جفت همدیگه هستن..اخالقاشون کپی همدیگه اس..اگه عشقشون به ثمر نمیرسید واقعا حیف بود..چون خیلی بهم میومدن..بهار رو به امیرمحمد گفت: -برو چمدون سوغاتی هارو بیار تا همه هستن بهشون بدیم!.. امیرمحمد سرشو تکون داد و بلند شد..چند دقیقه بعد با یه چمدون بزرگ برگشت..گذاشتش جلو بهار و خودشم نشست کنار بهار..بهار چمدون رو باز کرد و نشست رو زمین و مامانا رو صدا زد..وقتی مامان سارا و مامان دنیا اومدن شروع کرد به دادنه سوغاتی ها..یکی یکی سوغاتی هارو درمیاورد و یکم توضیح دربارش میداد بعد میرفت میداد به صاحبش.. اول از همه یه کت شلوار سورمه ای شیک و خوش دوخت کشید بیرون..بلند شد رفت پیش بابا اردالن صورتشو بوسید و کت شلوار و داد دستش گفت: -قابله شمارو نداره باباجون!.. - - بابا هم بهارو بوسید و گفت: -دخترم چرا زحمت کشیدی نیاز نبود خودتو بندازی تو زحمت..ممنونم واقعا.. بهار لبخندی زد: -وظیفه بود بابا.. دوباره برگشت رو زمین نشست..دوتا کت دامن زنونه مشکی مثل هم بیرون اورد..با دوتا روسری و دو جفت صندل..همشون مثله هم بودن.. یه دست کت دامن و یه روسری و یه جفت صندل رو داد دسته امیرمحمد و اون یه دست رو خودش برداشت..رفتن پیش مامانا..امیرمحمد مامان سارا رو بوسید و سوغاتی هارو داد بهش..بهار هم مامان دنیا رو بوسید و اون یه دست رو داد بهش..مامانا کلی بوسشون کردن و تشکر کردن..دوباره برگشتن سر جاشون نشستن.. یه پیراهن مردونه طوسی با شلوار پارچه ای همرنگش یه جفت کفش بیرون اورد..دوباره سرشو کرد تو چمدون.. و یه تیشرت سفید و یه گرمکن مشکی با یه جفت صندل بیرون اورد..همه رو با هم گرفت تو بغلش و همینطور که میرفت سمته امیرعلی بلند گفت: -مامانا و باباجون ببخشید ما یکم پارتی بازی کردیم و برا خواهر برادرمون بیشتر اوردیم.. همه خندیدیم..امیرعلی وقتی دید بهار میره پیشش بلند شد ایستاد..بهار همه اون لباسارو گذاشت رو مبل کناره امیرعلی و رفت تو بغلش..امیرعلی هم با یه لبخند برادرانه بغلش کرد و رو موهاش بوسه زد..بهار از بغلش اومد بیرون و گفت: -ناقابله داداشی..امیدوارم خوشت بیاد.. امیرعلی لبخند جذابی زد: -راضی به زحمت نبودیم..معلومه که خوشم میاد..مگه میشه چیزی شما بخرین بد باشه..ممنون عزیزم!.. بهار از حرفا امیرعلی خرکیف شد و دوباره پرید تو هوا..برگشت سمت چمدون و زیپشو کشید..همه با تعجب بهش نگاه میکردن..سرشو بلند کرد تعجب همه رو که دید گفت: - - -چرا اینجوری نگاه میکنین؟!.. کسی چیزی نگفت..فکر کنم چون برا من چیزی نیاورده بود بقیه ناراحت شدن..اما من که راضی نبودم تو زحمت بیوفته رفته بود مسافرت خوش بگذرونه نرفته بود که برا من سوغاتی بیاره..همینکه برا امیرعلی اورده بود کفایت میکرد..امیرعلی یکم اخماش جمع شد..بهار بلند شد نشست رو مبل و به امیرمحمد یه عالمت داد.. امیرمحمد بلند شد چمدون رو از رو زمین بلند کرد گذاشت جلو پا من و گفت: -خوب خواهری..بقیه ش همه ماله توئه.. با تعجب بهش نگاه کردم..با حیرت گفتم: -چیییی؟!.. خم شد پیشونیمو بوسید و گفت: -هرچی واسه بهار گرفتم یدونه مثلش هم برا تو گرفتم..امیدوارم خوشت بیاد.. با تعجب نگاهشون کردم..اخه چرا اینکارو کردن..اما نمیشد بگم چرا برام سوغاتی خریدی ناراحت میشدن..لبخندی زدم و بلند شدم امیرمحمدو بوسیدم و رفتم سمت بهار گرفتمش تو بغلم و اروم گفتم: -راضی نبودم اینقدر خودتونو تو خرج بندازین..ممنونم خواهری.. خندید و گفت: -وظیفم بود عزیزدلم.. امیرعلی هم دوباره بخاطره سوغاتی هایی برا من اورده بودن کلی ازشون تشکر کرد..شام رو تو محیط شاد و صمیمی خوردیم..اینقدر از دسته بهار و امیرمحمد خندیدیم که دله من یکی درد گرفته بود..بعد از یکم نشستن هممون خداحافظی کردیم..منو امیرعلی که میرفتیم خونه خودمون.. امیرمحمد هم از مامان باباش عذرخواهی کرد که تنهاشون میزاره و رفت خونه مامانم اینا..هرچی همه بهش تیکه انداختن و مسخره ش کردن اخر از خرش پیاده نشد و رفت همراهشون......... - - *** خودکارمو انداختم رو میز و گفتم: -اقای محبی من به این بار مشکوکم خودم شخصا میام برا بازدید.. -نه نه چرا شما بیایین..من خودم میرم میبینم اگه مشکلی داشت خبرتون میکنم.. درسته بهش اعتماد داشتم اما تا این بار رو نمی دیدم اروم نمیگرفتم: -کامال بهتون اعتماد دارم اقای محبی..اما تا خودم از این بار بازدید نکردم به هیچ وجه نباید فرستاده بشه.. سرشو انداخت پایین و گفت: -باشه..ک ی بریم برا بازدید؟!.. -خبرتون میکنم.. خواست حرفی بزنه که گوشیم زنگ خورد..با دیدن شماره امیر تعجب کردم: -بله؟!.. با صدای مضطربی گفت: -الو باران کجایی؟!.. دلشوره ای که از صبح تو دلم افتاده بود بیشتر شد..از رو صندلی بلند شدم و گفتم: -کارخونه ام..چیشده؟!.. -چیزی نشده..من بیرون کارخونه ایستادم بیا بریم تا جایی!.. از ترس دلم لرزید..امیر اومده جلو کارخونه؟..حتما اتفاقی افتاده: -امیر چیشده؟..من تا جلو کارخونه برسم میمیرم بگو بهم!.. -نگران نباش بیا میگم بهت..ماشینت مشکلی نیست همینجا بمونه؟!.. کیفمو برداشتم و دویدم سمته در اتاق تو همون حالت گفتم: - - -نگهبان همینجا زندگی میکنه مشکلی نیست..االن میام بیرون..فعال.. گوشیو قطع کردم..در اتاقو که باز کردم صدا محبی بلند شد: -اتفاقی افتاده خانم راد؟!.. گیج برگشتم طرفش و گفتم: -نمیدونم..من باید برم خدانگهدار.. دویدم از اتاق بیرون و از ساختمانم زدم بیرون..دلهره بدی به جونم افتاده بود..پاهام تحمله وزنمو نداشتن اما باید میرفتم..باید میفهمیدم چیشده..با هر سختی بود خودمو رسوندم بیرو ن کارخونه.. امیر از ماشینش پیاده شده بود و تند تند راه میرفت و دست راستشو مشت کرده بود و میکوبید به دسته چپش..دستمو گرفتم به دیوار و بی جون صداش زدم..برگشت طرفم..وقتی حال و روزمو دید دوید طرفم..زیر بازومو گرفت و نشوندم تو ماشین..خودشم نشست تو ماشین و راه افتاد.. چرخیدم طرفش..نمیتونستم بپرسم چیشده..میترسم خبره بدی بهم بده..اونم برگشت بهم نگاه کرد..چشماش سرخ بود..رنگش سفید شده بود و لباش کبود..مطمئن بودم اتفاق بدی افتاده..زبونمو کشیدم رو لبا خشک شدم و نالیدم: -امیر چیشده؟!.. با نگرانی بهم نگاه کرد و به سختی گفت: -نمیدونم هنوز..درست خبر ندارم چیشده.. اشکم داشت در میومد..چنگ زدم به بازوش و گفتم: -اتفاقه بدی افتاده..اره؟!.. چند لحظه نگام کرد بعد نگاهشو دوخت به جلو و جوابمو نداد..اما من جوابمو گرفتم..از چشمایی که پر از اشک شده بودن جوابمو گرفتم..امیرعلی که بی خودی اشک تو چشماش جمع نمیشد..میشد؟!..با بهت خیره شدم به جلو..نفهمیدم چقدر گذشت که با صدا امیر نگامو دوختم بهش: - - -باران پیاده شو دیگه.. خودش زودتر از من پیاده شد اومد در طرف من و باز کرد و کشیدم بیرون..نگام که به تابلو بیمارستان افتاد پاهام شروع به لرزیدن کردن..اگه امیر نگرفته بودم میوفتادم..با چشما گرد شده برگشتم طرفش و گفتم: -بیمارستان چرا امیر؟..چیشده؟..چرا چیزی نمیگی؟!.. نگاهشو ازم گرفت و صورتشو چرخوند مخالفه من..دوباره چنگ زدم به بازوش: -برا کسی اتفاقی افتاده؟..امیرتورو خدا بگو چیشده؟!.. بدون اینکه جوابمو بده کشیدم سمت بیمارستان..با تکیه بر امیر راه افتادم..از بیمارستان بدم میومد..خاطره تلخ از دست دادنه بابامو بهم یاداوری میکرد..تو یکی از همین بیمارستانا بود که بابامو اورده بودن..تو یکی از همین بیمارستانا بابام نفسا اخرشو کشید و برا همیشه تنهامون گذاشت..وقتی رسیدیم به پذیرش امیر از خانمی اونجا بود پرسید: -مراقبت های ویژه کدوم طبقه اس؟!.. با این سوالش جون از پاهام رفت و خم شدم رو زمین..اگه امیر وسط راه نگرفته بودم معلوم نبود چه اتفاقی میوفتاد..امیر با نگرانی و تشویش رفت سمت صندلی ها نشوندم و گفت: -اگه بخواهی اینطوری بی قراری کنی میبرمت خونه باران!.. سریع چرخیدم سمتش و گفتم: -نه تورو خدا..فقط بهم بگو چیشده؟.. اما در مقابله این سوال فقط سکوت میکرد و جوابی نمیداد..همین سکوتش بیشتر داشت منو میکشت..بدون توجه بهش با پاهای لرزون بلند شدم و رفتم سمت اسانسور..نمیتونستم از پله ها برم باال..جونی نداشتم.. امیر دنبالم اومد و دوباره بازومو گرفت..تو سکوت سوار اسانسور شدیم و رفتیم طبقه سوم.. از اسانسور که بیرون اومدیم با شنیدنه صدا جیغی اشنا پاهام سست شد و با زانوهام خوردم زمین..امیر هم دیگه نتونست بگیرم..چند دقیقه منگ به صدا جیغ گوش دادم و زمینو نگاه کردم.. - - بعد به خودم اومدم سریع بلند شدم و لرزون رفتم جلو امیرهم دنبالم میومد.. از یه پیچ که گذشتم کسی رو که جیغ میزد دیدم..رو زمین نشسته بود خودشو میزد و جیغ میکشید..مستاصل به امیر نگاه کردم..میخواستم ببینم اون اشنا چرا اینطوری جیغ میکشه..با دیدنه صورت غرقه اشک امیر ناامید شدم و با صدا وحشتناکی افتادم..صدا جیغ قطع شد. .همه برگشتن طرفم..تو زانوهام درد وحشتناکی پیچید..بی توجه بهش کف دستامو گذاشتم رو زمین و سرمو اوردم باال..سعی میکردم اشکامو مهار کنم و به خودم دلداری بدم که هیچ اتفاقی نیوفتاده و بهار بی دلیل اینقدر جیغ میکشه و خودشو میزنه.. از رو زمین بلند شد با پاهایی لرزون همینطور که گریه میکرد و جیغ میکشید اومد طرفم..سعی کردم بلند شم..نیمخیز شدم اما باز افتادم رو زمین.. هیچ حسی تو بدنم نبود..چشمام فقط بهارو میدید که داشت میومد طرفم و ضجه میزد: -باران بی کس بودیم،بی کس تر شدیم..همون یکی هم که داشتیم تنهامون گذاشت..رفت پیش عشقش..منو تو رو گذاشت و رفت..تنها شدیم دوباره..دیگه هیچکی رو نداریم باران..چیکار کنیم؟..من میمیرم این دفعه..چطوری تحمل کنم.. جیغ کشید: -چطــــــــــــوری؟!.. نرسیده به من بی حال پخش زمین شد..بیهوش افتاد..امیرمحمد سریع بلندش کرد گذاشتش رو پاهاش و شروع کرد به سیلی زدن تو صورتش..چشمام گشاد شده بود..بهار چی میگه؟..ما فقط مامان رو داشتیم..اما اون هیچوقت عزیزدردونه هاشو تنها نمیزاره..با این فکر رعشه ای به بدنم افتاد..صدا بهار تو گوشم پیچید.. " باران بی کس بودیم،بی کس تر شدیم" با ترس نشستم رو زمین.. " همون یکی هم که داشتیم تنهامون گذاشت" اشکام ریخت رو صورتم.. - - " رفت پیش عشقش..منو تو رو گذاشت و رفت" دستامو گذاشتم رو گوشم..نمیخواستم صدا بهارو بشنوم..نمیخواستم..اما میشنیدم.. " تنها شدیم دوباره..دیگه هیچکی رو نداریم باران" دیگه هیچکی رو نداریم..هیچکی رو نداریم..هیچــــکی.. یهو به طور هیستریکی شروع کردم به جیغ کشیدن..دسته خودم نبود..دستامو گذاشته بودم رو گوشم و جیغ میزدم..از ته گلوم جیغ میزدم..گلوم میسوخت..زخم شده بود..اما بازم جیغ میزدم..یکی گرفتم تو بغلش.. دستامو از رو گوشام برداشت اما من همچنان اشکام میریخت و جیغ میزدم..با سیلی که تو صورتم خورد جیغم قطع شد..گیج به امیرعلی که جلوم زانو زده بود نگاه کردم.. چرا گریه میکنه؟..این چه شوخیه میکنن..بهار چرا اینکارو با من کرد..با اینا دست به یکی کرده منو بکشه؟..میخوان منو بکشن؟..چرا اینجوری؟..با یه چاقو راحتم میکردن..چرا اینجوری؟..از ته گلوم جیغ کشیدم: -چـــــــــــــرا؟!.. خودمم نمیدونستم چرا چی؟..چه سوالی ازشون پرسیدم؟..چیو میخواستم بفهمم..صورتمو چرخوندم به بهار نگاه کردم تو بغل امیرمحمد بهوش اومده بود و مبهوت به دور و برش نگاه میکرد..اخرین توانی رو که تو بدنم بود جمع کردم.. باید میفهمیدم چه خاکی تو سرم شده..باید میفهمیدم کی تنهامون گذاشته..چرا هرچی نگاه میکنم مامانم نیست؟..چرا نمیبینمش؟..چرا مامان سارا مهربونم نیست تا دختراشو اروم کنه..همونطور نشسته چهار دست و پا خزیدم رفتم سمت بهار..جلوش زانو زدم..اونم نشسته بود.. گریه ش قطع شده بود..گیج و مستاصل به دور و برش نگاه میکرد..انگار داره دنباله همونی میگرده که من میخوام ببینمش..دستمو کشیدم رو صورتش..برگشت نگاهم کرد..سوالی بهش نگاه کردم..نمیتونستم دهنمو باز کنم سوال بپرسم..با صدا بهار تکونی خوردم: -چیشده؟..چه بالیی سرمون اومده؟.. - - من اومده بودم از بهار بپرسم..نور امید تو دلم تابید..پس اون حرفا رو الکی زده بود؟..نگاهمو چرخوندم رو صورته امیرمحمده گریون..سرمو تکون دادم یعنی چیشده..اما جواب نداد فقط سرشو انداخت پایین..با نوری که تو دلم تابیده بود یه ذره توان پیدا کردم و بلند شدم.. باید یکی جوابمو میداد..امیرعلی پشت سرم بود..جلوش ایستادم و سرمو تکون دادم..اما اونم سرشو انداخت پایین و شونه هاش لرزید..مشتا گره خوردم و اوردم باال و زدم رو سینه ش..جیغ کشیدم: -چیشــــــده؟!..چرا هیچی نمیگین؟!..چه خاکی تو سرم شده؟..چرا مارو اوردین بیمارستان؟!.. اما تنها جوابی گرفتم سکوت بود و سکوت..دوباره نشستم و مبهوت به زمین خیره شدم..نمیخواستم باور کنم..نمیتونستم باور کنم..ما فقط یه نفرو داشتیم..مطمئنم منظوره بهار اون نبود..با صدا جیغی که شنیدم سرمو بلند کردم.. مامان دنیا و بابا اردالن از ته سالن بدو بدو میومدن و مامان دنیا گریه میکرد و جیغ میکشید..چرا همه جیغ میکشن..پس مامان سارام کو؟..چرا همراهشون نیست؟..همینطور با بهار رو زمین کناره هم نشسته بودیم و به مامان دنیا نگاه میکردیم که ضجه میزد و میومد طرفمون.. زانو زدن جلو منو بهار..ماهم گیج فقط بهشون نگاه میکردیم..بابا اردالن منو کشید تو بغلش..مامان دنیا هم رفت سراغه بهار..ما ساکت و مبهوت به بقیه نگاه میکردیم که یکی یکی میومدن..خاله تارا،شوهرش،دخترش اومدن..اما من همچنان تو بغل عمو بودم و به بقیه نگاه میکردم.. شوکه بودم انگار..یا شایدم ترجیح میدادم شوکه باشم و چیزی نفهمم..با حرفی که مامان دنیا وسط گریه و جیغا بلندش زد،صدا جیغ بهار بلند شد و من باالخره فهمیدم چیشده: -ســـــارا جواب این دوتا دخترتو چی بدم؟..چی بهشون بگم؟!..چطوری ارومشون کنم؟!.. با شنیدنه اسمه مامانم هوش از تنم رفت و تو بغل عمو بی حال افتادم..بعدش سیاهی بود و سیاهی و سیاهی.............. به سرعت بلند شدم رو تختم نشستم..تمام تنم عرق کرده بود..چه خوابه وحشتناکی دیده بودم..چقدر به واقعیت نزدیک بود..نکنه اتفاقی برا مامانم افتاده؟..هیچ درکی از موقعیتی توش بودم نداشتم..خواستم سریع از تختم بیام بیرون و بهشون زنگ بزنم..... - - نگاهی به دور و برم انداختم..چرا اینجا اینقدر غریبه برام..اینجا کجاس؟..دستمو اوردم باال تا بکشم رو صورتم اما دستم سوخت..نگاهی بهش انداختم با دیدنه سرم تو دستم چشمام گرد شد..خواستم یکی رو صدا بزنم که دیدم امیرعلی سرشو گذاشته رو تختم و خوابیده.. حتما تو خواب حالم بد شده اوردم بیمارستان..با تکونایی که خوردم امیرعلی وحشت زده سرشو از رو تخت بلند کرد..با دیدنش لبخندی زدم و خواسم بپرسم.."چیشده؟..چرا منو اوردی بیمارستان؟"..اما با دیدنه لباس مشکی که تنش بود لبخند رو لبام ماسید..با چشما گرد شده به لباساش نگاه کردم..این چرا مشکی پوشیده؟..با بهت زمزمه کردم: -چیشده؟..چرا منو اوردی بیمارستان؟!.. تا خواست حرفی بزنه در اتاق باز شد و بابا اردالن اومد داخل..با دیدنه لباس مشکی که تن اونم بود چشمام گردتر شد و بدنم بی حال تر..تکیه دادم به باال تخت و نگاهمو بینشون چرخوندم تا بفهمم چیشده..بابا اردالن دستی به صورتش کشید و گفت: -خوبی باباجان؟..حسابی ترسوندی مارو.. نمیخواستم به خوابی که دیدم فکر کنم..مطمئنم اتفاقی نیوفتاده..پس با خیال راحت سرمو تکون دادم و مظلوم گفتم: -ببخشید باباجون..من چرا بیمارستانم؟..بهار و مامانم کجان که شما زحمت کشیدین اومدین بیمارستان؟!.. با این حرفم اشک تو چشما بابا اردالن جمع شد و رفت از اتاق بیرون..ناراحت به امیرعلی نگاه کردم و گفتم: -چیزی گفتم که بابا ناراحت شد؟.. لبخند خسته ای زد..دستی به موهام کشید و گفت: -چیزی از دیروز یادت نمیاد؟!.. نمیخواستم یادم بیاد..من فقط تنها چیزی یادم میومد این بود که خواب بودم و یه خوابه وحشتناک دیدم..همین..سرمو انداختم باال و گفتم: -فقط یادمه خواب بودم و یه خوابه خیلی بد دیدم.. - - اشک از چشماش ریخت پایین و گفت: -خواب ندیدی بارانم..خواب ندیدی..بدبخت شدیم..بیچاره شدیم.. بلند خندیدم..یه خنده عصبی و هیستریکی..کم کم خنده م به هق هق تبدیل شد..هق میزدم و میگفتم: -دروغه..دروغه..همتون دروغ میگین..میخواهین منو بکشین.. سرم و با سرعت اوردم باال و گفتم: -من باید برم..منو از اینجا ببر..باید برم خونمون امروز نرفتم مامان و بهار نگران میشن.. امیرعلی پیشونیمو بوسید و گفت: -اره باید بریم..بزار برم ببینم دکترت چی میگه!.. سرمو تکون دادم..امیرعلی رفت بیرون..منم مسخ شده خیره شدم به دیواره رو به روم..چند دقیقه بعد امیرعلی اومد و گفت: -االن دکتر میاد.. نگاه از دیوار نگرفتم..چند دقیقه ای گذشت که در اتاق باز شد و دکتر اومد داخل..برگشتم بهش نگاه کردم..لبخنده مهربونی بهم زد و گفت: -خوشگل خانم همه رو ترسوندی ها..حالت خوبه االن؟!.. سرمو تکون دادم..سرم رو از تو دستم کشید بیرون و رو به امیرعلی طوری که من نشنوم اما شنیدم گفت: -اگه میتونین نبرینش تشییع جنازه.. امیرعلی هم اروم گفت: -اگه نبرمش بعد که بفهمه تا اخره عمر ازم دلگیر میشه که نزاشتم برا اخرین بار مادرشو ببینم.. - - دیگه هیج صدایی نمیشنیدم..فقط یه کلمه تو سرم میچرخید..مـــــادرم..مــــا درم..مـــادرم..مــادرم..مادر م.. مادرم مگه چش شده؟..چرا اخرین بار؟..کجا میخواد بره؟..نکنه حاال که ما عروس شدیم تنهامون بزاره بره پیش داییم..داییم همیشه به شوخی میگفت.."زود این دوتا رو عروس کن تا من بیام ببرمت اونجا پیشه خودم"..نکنه میخواد بیاد ببرش؟..نه من نمیزارم..من بدون مامانم نمیتونم..اون همه کسه منو بهار..من نمیزارم داییم ببرش.. با صدا در اتاق به خودم اومدم..به لباسایی دسته امیرعلی بود نگاه کردم..یک دست مشکی..چرا منم باید مشکی بپوشم؟..اما چیزی نگفتم..با کمکه امیر لباسارو پوشیدم..رفتیم از بیمارستان بیرون..سوار ماشینه امیر شدیم و راه افتاد.. یکم که گذشت دیدم راهه خونه رو نمیره..برگشتم طرفش..ناراحت و اخمو جلوشو نگاه میکرد..لبامو تر کردم: -مگه نمیریم خونه مامانم اینا؟!.. برگشت ناراحت بهم نگاه کرد و گفت: -باران الهی قربونت برم من..چرا با خودت اینجوری میکنی؟..دیروز خواب ندیدی تو..همه چی واقعی بود..اروم باش تورو خدا..من تو این حال میبینمت میمیرم..بخاطره من اروم باش.. در هیچ صورتی نمیخواستم فکر کنم دیروز همه چی واقعی بوده و من خواب نمی دیدم: -نه من مطمئنم دیروز خواب میدیدم..یه خواب بد و وحشتناک..خواب دیدم مامانم تنهامون گذاشته..منو بهار تنها شدیم..بهار جیغ میزد میگفت بی َکس شدیم..اما وقتی بیدار شدم خیالم راحت شد که خواب بوده همه چی.. امیرعلی با اشکی که تو چشماش جمع شده بود نگاهم کرد و سرشو تکون داد..وقتی رسیدیم بهشت زهرا دوباره رعشه ای افتاد به جونم..با بهت به امیرعلی نگاه کردم..دهنمو عین ماهی باز و بسته کردم اما صدایی خارج نشد..امیر بدون توجه به من که داشتم پرپر میزدم پیاده شد اومد منم پیاده کرد.. صدای قران میومد..از همه طرف صدا جیغ بلند شده بود..حس میکردم دوتا وزنه کیلویی به پاهام وصل شده..نمیتونستم قدم بردارم.. - - دوباره صدای اون جیغه اشنا رو شنیدم..جیغی که تو خوابمم میشنیدم..بهــــار.. چرا هرروز باید این جیغو بشنوم..امیر کشیدم سمت اون صداها..همه چی برام گنگ و نامفهوم بود..هیچی نمیفهمیدم..وقتی تقریبا نزدیکشون شدیم چند نفرو دیدم که نشستن رو خاکا و گریه میکنن..بهار،مامان دنیا،زن داییم،خاله لیال،خاله تارا..بقیه هم ایستاده بودن و اروم اشک میریختن.. اینا همه اینجا چیکار میکنن؟..چیشده که همشون اومدن اینجا..اصال اینجا کجاس؟..چرا اومدن بهشت زهرا گریه میکنن؟..اهان فهمیدم اینجا خاکه بابامه..یعنی اینا برا بابام گریه میکنن؟..بابا من که خیلی وقته تنهامون گذشته..حتما برا کسی دیگه اتفاقی افتاده..پس مامانم کو؟..چرا اون نیست؟..با این فکر تازه مغزم به کار افتاد.."دیروز تو بیمارستان"..بهار میگفت: "بی کس شدیم".. مامان دنیا میگفت: "سارا جواب دختراتو چی بدم".. چشمام کم کم گشاد شد..مامانم رفته؟..رفت پیش بابام؟..تنهامون گذاشت؟..مگه ما دخترا بدی بودیم؟..مگه اذیتش میکردیم که تنهامون گذاشت؟!..جیغ کشیدم: -مــــــامــــان؟!.. همه برگشتن طرفمون..دویدم سمت بهار..خوردم زمین بلند شدم و بی توجه دوباره دویدم..دویدم تا مطمئن بشم بدبخت شدم..هه چه عجله ای داشتم تا مطمئن بشم برا همیشه تنهای تنها شدم.. رسیدم بهشون..دیگه جون تو پاهام نمونده بود رو زانوهام کناره بهار و مامان دنیا افتادم..باالسر یه قبره خالی گریه میکردن..نفس راحتی کشیدم..پس چیزی نشده..چرا الکی گریه میکنن..به بهار نگاه کردم..ضجه زنون خودشو انداخت تو بغلم: -باران دیدی چه خاکی تو سرمون شد..دیدی از همیشه تنهاتر شدیم..دیدی مامانم رفت تنهامون گذاشت.. - - خواستم بگم چرا الکی میگی..این قبره که خالیه..اما همون لحظه صدا "اهلل اکبر" بلند شد..چرخیدم سمته صدا..یه تابوت داشتن میاوردن..دوباره چشمام گرد شد..بلند شدم..عقب عقب رفتم و داد زدم: -تابوته کیه؟..چرا مامانم اینجا نیست؟..چرا همه شما هستین اما مامان سارا مهربونه من نیست؟..کجاس؟..چه بالیی سرش اومده؟.. امیرعلی اومد گرفتم تو بغلش..داییم و امیرمحمد اولین نفرا بودن که زیر تابوت رو گرفته بودن..با دیدن داییم بلند صداش زدم: -دایــــــــی؟!..دایی اومدی؟..مامانم همیشه منتظرت بود..باالخره اومدی؟..مامانم خیلی خوشحال میشه ببینت.. بلندتر داد زدم و دور و برمو نگاه کردم: -مامان کجایی بیا داداشت اومده..دایی ماهان اومده..مگه منتظرش نبودی؟..بیا ببینش اومده پیشت.. اما در جوابم فقط صدا گریه همه و جیغ بهار بلندتر شد..تابوت رو گذاشتن رو زمین..باید میدیدم کی توشه..باید مطمئن بشم مامانه مهربون من نیست..امیرعلی رو پس زدم و لرزون رفتم طرفه تابوت..همه رو یکی یکی عقب زدم و رفتم جلو.. کناره تابوت ایستادم..اروم اروم نشستم کنارش..در تابوت رو باز کردن..دستمو بردم جلو تا پارچه سفید رو بزنم کنار اما نتونستم دستمو کشیدم عقب..یه نفر کنارم نشست..برگشتم دیدم بهارمه..مبهوت داخله تابوت رو نگاه میکرد..زمزمه کردم: -گریه نکن بهارم..مامان خودمون نیست..مامان خودمون بی معرفت نیست که تنهامون بزاره..اون میمونه تا دختراش تنها نباشن..گریه نکن نفسم..مامانمون نیست.. یه نفر اومد باالسر تابوت ایستاد و گفت: -اگه میخواهین ببینینش زود باشین باید زودتر خاکش کنیم!.. - - هرکی بود چقدر بی رحم بود..چقدر بی تفاوت نسبت به مرگ یکی حرف میزد..چقدر بیخیال میگفت باید زود خاکش کنیم..دایی اون طرف تابوت نشست و دست لرزونشو دراز کرد..اروم اروم پارچه سفید رو کنار زد..همه وجودم شده بود چشم تا ببینم..تا ببینم مامانم نیست.. ش مامانمو دیدم شروع کردم به جیغ وقتی دایی پارچه رو کنار زد و صورته غرق ارام کشیدن..مامانمو صدا میزدم و خاکا رو زمین و برمیداشتم میریختم رو سرم..خودمو میزدم..گریه میکردم..ضجه میزدم..اما چشما قشنگ و پر از ارامششو باز نمیکرد.. دوتا دسته پر قدرت از پشت گرفتم و کشیدم عقب..اما من جیغ میزدم و دستا ناتوانم و دراز کرده بودم سمته مامانم..خودمو رو زمین میکشیدم تا برسم بهش اما اون دوتا دست مانعم شده بودن و منو محکم گرفته بودن.. صدا جیغا بلند شده بود..همه گریه میکردن..اما من زار میزدم..ضجه میزدم..داشتم میمردم..بدون مامانم دیگه چطوری این دنیا رو تحمل میکردم..بعد از بابام به امیده مامان و بهار بلند شدم..االن باید چیکار میکردم؟..به امیده کی؟!!....... هرچی گریه کردم و ضجه زدم نذاشتن برسم به مامانم..زار زدم و التماس کردم: -تورو خدا..فقط یه دقیقه ببینمش..نزارین حسرت به دلم بمونه..تورو به هرکی میپرستین..فقط یه دقیقه..التماستون میکنم بزارین ببینمش..این اخرین باره..ازم دریغش نکنین.. جیغ کشیدم: -جونه عزیزتون بزارین ببینمش!.. چشمام داشت سیاهی میرفت اما باید میدیدمش..برای اخرین بار باید میدیدم..صدای داییم رو شنیدم: -بزارین ببینش!.. دستا از دورم شل شدن..رو زمینه پر از خاک خزیدم و رفتم کناره تابوت..پارچه رو دوباره کشیده بودن روش..از ترس اینکه دیگه نزارن ببینمش بدونه تردید دستمو دراز کردم و پارچه رو از رو صورتش کشیدم..وقتی دیدم در ارامش خوابیده طاقت نیاوردم افتادم رو صورتش و غرقه بوسش کردم..برا اخرین بار بوسیدم و بوییدمش.. - - پیشونیمو گذاشتم رو پیشونیش و با ضجه و گریه باهاش حرف زدم: -بی معرفت چرا؟..دخترا بدی برات بودیم؟..چرا تنهامون گذاشتی؟..تو که میدونستی جز تو کسی رو نداریم..چرا صبر نکردی عروسی دخترتو ببینی؟..تو که اینقدر بهارمونو دوست داشتی پس چرا صبر نکردی تو لباسه عروسی ببینیش..مامان جونم..مامان مهربونم خیلی دوست دارم..بهترین مامانه دنیایی..من بدونه تو چطور دووم بیارم..من میمیرم مامانی.. منم میام پیشتون..میام پیشه تو و بابام..به دلخوشی کی اینجا بمونم؟..مامانی بلند شو..تورو خدا بلند شو..بلند شو ببین بهارمون چقدر بی تابی میکنه..صدا جیغاشو نمیشنوی؟..چرا بلند نمیشی المصب.. بین ضجه هام داد زدم -بلند شو..بلند شو..بلند شو تا جونم و زندگیمو به پات بریزم..تو فقط بلند شو..بلند شو مامانی گلم..دیگه تو اغوشه کی اروم بگیرم مامانی؟..دیگه به کی بگم مامان خوشگلم؟..بلند شو تورو خدا..بابارو بیشتر از ما دوست داشتی؟..اونو بیشتر دوست داشتی که طاقت نیاوردی رفتی پیشش؟!..الهی برات بمیرم که اینقدر تنها بودی.. اگه مامان دنیا و خاله لیال نبودن از تنهایی دق میکردی مامان جونم..روزی هزار بار هم دستشون و ببوسم بازم کمه..در حقت خواهری کردن..چرا چشما قشنگتو بستی؟..چرا چشمایی که همه دنیا منه باز نمیکنی؟..چرا..فقط بگو چـــــــــرا؟!.. خودمو انداختم روش و زار زدم..دوباره همون دستا کشیدنم عقب..نمیخواستم ازش جدا شم..چرا میخوان خاکش کنن..مامانه من که برا هر ناراحتی ما خون گریه میکرد پس چرا با این همه التماس و ضجه بلند نمیشه؟.. همه چیو دیدم و نمیدونم چطور زنده موندم..وقتی گذاشتنش تو خاک بازم طاقت نیاوردم..امیرعلی رو که منو گرفته بود تو بغلش پس زدم و خواستم برم جلو اما نذاشت..مشت تو سینه ش میزدم تا ولم کنه اما محکم گرفته بودم.. صدا قران تو سرم اکو میشد..صدا گریه ها میپیچید تو سرم..رو زانوهام نشستم رو زمین امیرعلی هم با من نشست..کف دستامو میزدم رو زمین و زار میزدم.. - - تنها کلمه ای از دهنم خارج میشد "مامان" بود..گاهی هم التماس میکردم تا نزارنش تو خاک..همه کسایی اونجا بودن از گریه ها سوزناکی من میکردم گریه شون گرفته بود..همه گریه میکردن...... پیراهن امیرو گرفتم تو مشتم سرمو گذاشتم رو سینه ش..بلند بلند باهاش حرف زدم: -امیر دیدی چه خاکی تو سرم شد..دیدی مامانم گذاشتم رفت..دیگه هیچکی رو ندارم امیر..مامان مهربونم رفت..چقدر تورو دوست داشت..یک ثانیه اسمت از دهنش نمیوفتاد..خیلی دوست داشت امیر..چرا اینقدر زود رفت..ما بد بودیم؟..اذیتش میکردیم که رفت پیشه بابام؟.. شونه ها امیر می لرزید..گریه میکرد..اونم برا مامان سارا مهربونم گریه میکرد..جیغ کشیدم: -دلم میسوخت بابا ندارم..اما خدا مامانمم ازم گرفت..یتیم شدیم..بی کس شدیم.. دوباره صدام اومد پایین تر..انگار هزیون میگفتم: -دیگه هیچکی رو نداریم امیر..چطوری تنها مواظبه بهار باشم؟..من حاال چیکار کنم؟..دیگه هیچکی نیست تا ارومم کنه.. با زاری گفتم: -امیر تورو خدا یه کاری کن..من بدون مامانم میمیرم..امیر بگو خاکش نکنن نفسش میگیره..امیر جلوشونو بگیر.. نگین کنارم نشست..بهش نگاه کردم..مشکی پوشیده بود و داشت گریه میکرد..خودم و انداختم تو بغلش..محکم گرفتم تو بغلش و همرام اشک ریخت: -نگین دیدی چطوری تنها شدیم؟..بابام رفت مامانمم رفت..حاال چیکار کنم نگین..چطوری تحمل کنم؟!..نگین درد یتیمی خیلی بده..خیلی سخته تنهایی..تو که مامانمو دیدی..تو شمال..یادته؟..یادته چقدر مهربون بود؟..زود بود که بره.. خیلی زود بود..پس چرا خدا بردش؟..فقط میخواست جیگر منو اتیش بزنه؟..فقط میخواست بگه من از اینم میتونم تنهاترت کنم؟!.. - - نگین هیچی نمیگفت فقط همرام گریه میکرد..دوباره به تابوت و قبری که دیگه خالی نبود نگاه کردم..داشتن خاک میریختن روش..دیوونه شدم..روانی شدم..دیگه حالم دسته خودم نبود..به سختی خودمو رسوندم به خاک مامان.. امیر نمیزاشت برم جلو..از دستش فرار کردم خودمو رسوندم..خواستم خودمو بندازم تو قبر تا جلوشونو بگیرم خاک رو مامانم نریزن.. اما دایی که کنار خاک ایستاده بود محکم گرفتم نزاشت..همینطور که سعی میکردم خودمو از بغلش بکشم بیرون با جیغ و گریه و صدایی که به زور در میومد و دورگه شده بود باهاش حرف زدم: -دایی جلوشونو بگیر..دارن رو خواهرت خاک میریزن..دایی مگه مامانمو دوست نداشتی؟..پس چرا جلوشونو نمیگیری؟..قربونت برم دایی نزار خاک بریزن روش نفسش میگیره..قلبش مریضه دایی..حالش بد میشه.. چشمام سیاهی میرفت..اما باید همه سعیمو برا نگه داشتنه مامانم میکردم..بی منطق شده بودم..هنگ کرده بودم..هیچی حالیم نبود..شونه ها دایی هم میلرزید..همه گریه میکردن چرا؟..اروم اروم همینطور که گریه میکرد گفت: -مگه میشه سارا رو دوست نداشت..همه زندگیم سارا بود..االن فقط مرگم و از خدا میخوام..بدون سارا سخته زندگی کردن..خواهر مهربونم بود..عزیزم بود..جگرم داره میسوزه دایی جان..حاال با کی هرروز حرف بزنم..دیگه هیچکی نیست تا از مراسما دخترش برام بگه و ذوق کنه..هیچکی نیست تا از لباس قشنگه دختراش برام بگه..هیچکی نیست قربون صدقه ش برم.. نشستیم رو زمین..تو بغل هم گریه میکردیم..من بلند و با ضجه..اما دایی اروم و مردونه..همش التماس میکردم تا جلوشونو بگیرن..دایی سر منو محکم گرفته بود تو بغلش و نمیزاشت نگاه کنم ببینم دارن مامانم و چیکار میکنن..دل سنگ از گریه هام اب میشد.. وقتی از بغله دایی اومدم بیرون دیگه همه چی تموم شده بود..دنیا دنیا خاک رو مامانم ریخته بودن و هیچی دیگه ازش معلوم نبود..دیگه نمیتونستم ببینمش.. - - چندتا زن کناره خاکش نشسته بودن گریه میکردن..بهارم همونجا بود و گریه میکرد..با تکیه بر امیر منم رفتم همونجا..زانو زدم کناره بهار..هق هقه گریه م هوا بود..چشمام میسوخت..اما سوزشش یک صدم سوزشه قلبم نبود.. بهار اومد تو بغلم و محکم فشارم میداد..منم گرفتمش تو بغلم..االن فقط خودمون دوتا بودیم..منو بهار..دیگه نباید همو تنها بزاریم..بهارو یادم رفته بود..من هنوز یه عزیز دارم..هنوز یکی رو دارم که جونمم براش بدم..چند دقیقه تو بغله هم گریه کردیم و لرزیدیم..لرزه من عصبی بود افتاده بود به جونم.. از هم که جدا شدیم..چشمم افتاد به مامان دنیا..چشمش به ما بود و گریه میکرد..خزیدم رفتم پیشش..لباسام نابود شده بودن اما مهم نبود..رفتم تو بغل مامان دنیا..بوی مامانمو میداد..محکم منو گرفت تو بغلش.. سعی میکرد ارومم کنه اما از همین امروز ارامش از وجود من رفت..منبع ارامشم رفت..کسی که تمامه ارامش دنیا رو بهم میداد گذاشتم و رفت..سرم رو شونه مامان دنیا بود و زار میزدم.. نمیدونم چقدر گذشت که تکونی به خودم دادم و از بغلش اومدم بیرون..کناره خونه ابدی مامانم نشستم..با گریه یه مشت خاک برداشتم گرفتم جلو دهنم و بوسیدم..مشتمو که اوردم پایین خم شدم و رو خاکش بوسه زدم. نه یکی،نه دوتا،بلکه بیشتر از صدتا بوسه بهش زدم..دیگه حس داشت از بدنم میرفت..خیلی سعی کردم تا االن سرپا بمونم..دیگه نمیتونستم..همه اومدن یکی یکی بهم تسلیت گفتن و رفتن..هیچ جوابی نداشتم بهشون بدم فقط سرمو تکون میدادم..میدونم بی ادبی بود اما واقعا نمیتونستم حرف بزنم.. دوست نداشتم برم اما امیر و دایی باال سرم وایستاده بودن و همش میگفتن بلند شو بریم..هرچی التماس کردم گفتم بزارین بمونم تنهاس..قبول نکردن..دستمو کشیدم رو خاکش و با بغض و گریه زمزمه کردم: -رفیق نیمه راه نبودی هیچوقت مامان..چیشد یهو دوتا دخترتو وسط راه گذاشتی و رفتی؟..نمیترسی مامانی؟..دایی و امیر نمیزارن بمونم پیشت..من فردا زود میام باشه؟..من بی معرفت نیستم مامانی پس میام پیشت حتما..دلت اومد دختراتو بزاری و بری؟..دوست دارم مامان خوشگلم..مواظب خودت باش.. - - به بابایی هم سالم برسون بگو دلم براش یه ذره شده..دلم برا خودتم تنگ شده عزیزدلم..اینجا که نتونستین زیاد باهم باشین امیدوارم اونجا تا ابد یه زندگی جاودانه داشته باشین..من دیگه میرم..صبح میام..خدانگهدارتون.. همه رفته بودن فقط منو دایی و امیر مونده بودیم..با فاصله از من داشتن حرف میزدن با هم..بهار بیتابی میکرد برا همین امیرمحمد بردش خونه..بلند شدم برم پیششون..اما بلند شدن همانا و سقوطم همان..چشمام سیاهی رفت و خوردم زمین..از حال رفتم........ *** هفت روزه که مامان تنهامون گذشته..هفت روزه که همش تو بهش زهرام..االن برگشتیم خونه مراسم تموم شد..فقط فامیال نزدیک موندن بقیه رفتن..هرجای خونه رو نگاه میکنم مامانمو میبینم..هنوز نتونستم با مرگش کنار بیام..هنوز باور نکردم.. هنوز منتظرم مامانم از در بیاد تو و بگه میخواستم اذیتتون کنم..بگه من که دخترامو هیچوقت تنها نمیزارم..هفت روزه کال اومدم خونه مامان اینا..امیرعلی،امیرمحمد،دای ی،زن دایی،مامان دنیا و بابا اردالن یک ثانیه منو بهارو تنها نمیزارن..همشون تو همین خونه کنارمون هستن..شبانه روز با بهار گریه میکنیم.. بی قراریم..دلتنگیم..دلتنگه کسی که میگفت هیچوقت تنهاتون نمیزارم..کسی که با وجودش بهمون ارامش میداد..حاال که نبود هیچ کدوممون ارامش نداشتیم..با رفتنش ارامشه ماهم رفت........ بهار میگه هرچی منتظر شده دیده مامان بیدار نشده..اول فکر کرده خسته بوده خوابیده..اما بعد از دو سه ساعت که دیده از اتاق نیومده بیرون رفته سراغش..میگفت بدنش گرم بوده.. فکر میکرده حالش بد شده..سریع زنگ زده به اورژانس بعدم به امیرمحمد و جریان رو براش گفته..مامان رو با اورژانس فرستاده بیمارستان خودشم با امیرمحمد دنبالشون رفتن..نیم ساعت تو بیمارستان زنده بوده اما دکتر گفته تو خواب سکته کرده و شاید اگر زودتر میرسوندیش بیمارستان میشد کاری کرد.. گفته دیگه کاری از دسته ما برنمیاد..امیرمحمد سریع زنگ زده به امیرعلی و بابااردالن موضوع رو گفته..امیرعلی هم اومده دنباله من........ - - تو سالن نشستیم هممون..خاله تارا و خانواده ش هم هستن..خاله تارا مدام گریه میکنه..با هر قطره اشکش پوزخنده منم بزرگتر میشه..تا وقتی بود به زور باهاش حرف میزد حاال اومده گریه میکنه براش..حالم داره از این همه تظاهر بهم میخوره.. سرمو خم کردم و گذاشتم رو شونه امیر و خیره شدم به خاله تارا..دسته امیر دور کمرم پیچید..خیره به خاله تارا،با گریه،زیر لب برا امیر زمزمه کردم: "در حیرتم از مرام این َمرُدم َپست.. ش از این جماعت زنده ک ُمر ده پرست.. تا هست به ذلت بکشندش به جفا.. تا ُمرد به حسرت ببرندش سر دست.." امیر مثل خودم اروم گفت: -اهمیت نده عزیزم..با این چیزا خودتو اذیت نکن..اصال نگاه نکن بهش..بزار هرکار دوست داره بکنه.. با هق هق اروم گفتم: -به زور باهاش حرف میزد..الهی بمیرم مامانم خیلی سعی کرد باهاش رابطه خوبی برقرار کنه..همیشه ناراحت بود میگفت نمیدونم چرا تارا اینجوری شده..میگفت دوست داشتم مثله بقیه با خواهرم برم گردش،برم بیرون،برم خرید..باهم رفت و امد کنیم..اما خاله همیشه مثله جزامی ها به ما نگاه میکرد..بمیرم برا مامانم..همین یدونه خواهرو داشت..داییم که اینجا نبود.. اینم که به زور باهاش حرف میزد..دلش براش تنگ میشد..همیشه تو جشن هامون اولین نفر به خاله زنگ میزد دعوتش میکرد..همیشه دل تنگش بود..همیشه حسرت خواهر داشتن میخورد..جای خالی خاله تارا رو با خاله لیال و مامان دنیا پر میکرد.. صدا امیر میلرزید: -میدونم..مامان سارا قلبه مهربونی داشت..هیچکس ازش بدی ندیده تا االن..اندازه مامانم دوسش داشتم..هیچ فرقی با مامانم نداشت برام.. - - هق هقم قطع نمیشد..اشکم بند نمیومد..دلم خون بود..نابود بودم..جیگرم میسوخت..یاده خوبی هاش اتیشم میزد..با رفتنش منم مردم: -تورو خیلی دوست داشت..همیشه اسمت تو دهنش بود..غذا میخواست بخوره میگفت "امیرعلی تو شرکت ناهار میخوره؟یه وقت گشنه نمونه".......میخواست بخوابه میگفت "امیرعلی بچه م االن خسته معلوم نیست چیکار میکنه..چرا اینقدر از خودش کار میکشه بگو بیشتر استراحت کنه".......میخواستیم بریم بیرون میگفت "زنگ بزن امیرعلی هم بیاد باهامون..اونم دیگه از خودمونه باید همیشه همراهمون باشه".......... هق میزدم و از حرفا مامانم برا امیر میگفتم..فشار دستش رو کمرم هرلحظه بیشتر میشد..اون یکی دستشو نرم و اروم کشید رو صورتم و اشکام و پاک کرد..اما تو کسری از ثانیه دوباره صورتم خیس شد.. هفت روز بود فقط وقتی بیهوش میشدم میخوابیدم..اگه از حال نمی رفتم کال بیدار بودم..غذامم همون سرمی بود که تو بیهوشی بهم وصل میکردن..هیچی از گلوم پایین نمیرفت..انگار راهه گلوم رو بسته بودن.. امیر سرمو از رو شونه ش برداشت و مجبورم کرد دراز بکشم رو کاناپه ای که نشسته بودیم و سرمو بزارم رو پاش..دراز کشیدم..دستش و کشید البه الی موهام و اروم نوازشم کرد..این ی من مهربونیش باعث شد دوباره اشکام جاری بشن..خودشم خیلی خسته بود..هم پا بیدار بود و اصال نمی خوابید..دلم براش سوخت..بیچاره بخاطره من چه عذابی داره میکشه..سرمو گرفتم باال و با صدا دورگه از گریه م گفتم: -امیر برو تو اتاق من استراحت کن..خیلی خسته شدی این چند روز.. لبخند خسته و مهربونی زد: -نگران من نباش عزیزم..تو بخواب که داری از پا درمیایی.. خیلی محکم این جمله رو گفت..منم دیگه اصرار نکردم..دوباره سرم و گذاشتم رو پاهاش و گوله گوله اشک ریختم..چشمم افتاد به بهار..گوشه سالن رو زمین نشسته بود..پاهاشو جمع کرده بود و دستاشو حلقه کرده بود دورشون..چونه ش رو گذاشته بود رو زانوهاش و هق هق میکرد.. - - دلم اتیش رفت..سریع بلند شدم..امیر که دوباره داشت موهامو ناز میکرد با این حرکته من دستش تو هوا موند..اروم اروم رفتم سمته بهارم..چرا این مدت فراموشش کرده بودم؟..چرا حواسم به د ل نازکش نبود؟..چرا نابودیشو ندیدم.. همه ساکت شده بودن و به من نگاه میکردن..میخواستن ببینن چیکار میکنم..جلو بهار زانو زدم..سرشو اورد باال با دیدن من دستاشو از دور پاهاش باز کرد و مثله خودم رو زانوهاش نشست..دستاشو انداخت دورگردنم،منم محکم کمرشو گرفتم و همدیگه رو بغل کردیم..مثله بچه بی پناهی چسبیده بود بهم.. صدا گریه هامون بلند شد..خون گریه میکردیم..برا تنهاییمون..برا بی کسیمون..برا بدشانسیمون..برا خستگیمون..برا یتیم شدنمون..برا مامانمون..مامان عزیزمون که گذاشتمون و رفت.. وقتی فکر میکنم دیگه کسی نیست تا وقتی میاییم تو این خونه مدام قربون صدقه مون بره..با اذیت هایی که میکردیمش بازم بخنده..با این سنمون بازم مثله بچه ها باهامون رفتار کنه...با فکر به این چیزا رعشه ای تمام وجودمو میگیره..سراسره بدنم میلرزه..یه لرزه عصبی..... محکم بهارو تو بغلم فشار دادم..اینقدر تو بغلم گرفتمش..اینقدر دوتایی برا یتیم شدنمون اشک ریختیم تا نفساش منظم شد و مثله فرشته ها معصومانه تو بغلم خواب رفت..سرشو از بغلم جدا کردم و از پشت پرده اشک خیره شدم تو صورتش.. صورتش بخاطره گریه سرخ شده بود..موهاش بهم ریخته و ژولیده بودن و جلوشون چسبیده بود به پیشونیش و چهره ش رو بچگونه کرده بود..هیچ شباهتی به بهار هشت روز پیش نداشت..تازه عروس بود اما عزادار شد..خم شدم رو صورتش و بوسه اروم و طوالنی رو پیشونیش کاشتم.. بدو ن مامان از پسش بربیام..خداکنه بتونم االن همه پناهه این دختر منم..خداکنه اونطوری که باید مواظبش باشم..نگاهم و دور سالن چرخوندم و امیرمحمدو پیدا کردم که داشت اشکاشو پاک میکرد..بهش عالمت دادم گفتم بیاد..بهارو سپردم بهش تا ببره تو اتاقش بخوابونه..با یه حرکت بهارو از بغلم گرفت تو بغله خودش و بردش سمت اتاقش.. خودمم خیلی خسته بودم..دلم میخواست یکم بخوابم تا این رخوت و سستی از بدنم بره..دستی رو صورت خیسم کشیدم و نشستم رو مبل کنار امیرعلی..خواستم دراز بکشم که دایی گفت: - - -بچه ها برین یکم استراحت کنین..اینجوری که نمیشه..بلندشین بلندشین برین تو اتاق باران استراحت کنین.. سرمو تکون دادم و بلند شدم..با اجازه ای گفتم و راه افتادم سمته اتاقم..وقتی دیدم امیر دنبالم نمیاد برگشتم طرفش..رو مبل نشسته بود و به حرفا بقیه گوش میداد..پوفی کشیدم..حتما فکر میکنه دوست ندارم بیاد تو اتاقم..خش دار گفتم:-امــــیر پس چرا نمیایی؟!.. با تعجب بهم نگاه کرد..وقتی صورته مصمم منو دید بلند شد و از بقیه عذرخواهی کرد دنبالم راه دام بلند مشکی ن افتاد..از پله ها رفتیم باال و رفتیم تو اتاق من..با همون پیراهن و خودم و انداختم رو تخت و چشمامو بستم.. چند دقیقه گذشت دیدم خبری از امیرعلی نشد باز شدن چشمام همانا و گرد شدنشون همان..رو صندلی میز کامپیوترم نشسته بود و سرشو تکیه داده بود به پشتی صندلی و چشماشو بسته بود..دلم سوخت براش..از دسته خودم عصبانی شدم..بیچاره بخاطره من به خودش اجازه نمیده بیاد رو تخت.. همینطور که خوابیده بود اروم صداش زدم..سرش و یکم جا به جا کرد و چشماشو اهسته باز کرد..لبخندی زد: -جانم؟!.. -چرا اونجا خوابیدی بیا رو تخت..گردن و کمرت درد میگیره!.. قشنگ معلوم بود خیلی تعجب کرده اما سعی میکرد نشون نده: -عیب نداره عزیزم..تو راحت بخواب.. واقعا به ارامشش نیاز داشت..االن برا اینکه راحت بخوابم خیلی به ارامشی که با اغوشش بهم میداد احتیاج داشتم..دوست داشتم مثله همین هفت روز االنم پیشم باشه و ارومم کنه..هرچند تو دلم غوغا بود اما بازم همین ارامشه ظاهری رو هم دوست داشتم..با ناراحتی اروم زمزمه کردم: -میخوام کنارم باشی!..بیا.. - - اینقدر اروم گفتم که فکر نمیکردم بشنوه..اما شنید..لبخندی زد و چشماش ستاره بارون شدن..بلند شد کت مشکی که تنش بود رو دراورد و اومد اروم کنارم دراز کشید..با خیال راحت چشمامو بستم.. حتی همین بوی عطرش هم بهم احساس امنیت میداد..بهم میگفت که اونقدرا هم تنها نیستی..دست امیر نشست رو صورتم و با پشت دستش اروم صورتم و نوازش کرد..با همون چشمای بسته بهش نزدیک شدم و اروم خزیدم تو بغلش.. یه دستش از زیر گردنم رد شد و پیچید دور شونه م..دسته دیگه ش پیچید دور کمرم..پیشونیمو چسبوندم به سینه ش و با لذت نفس کشیدم..من تنها نبودم..امیرو داشتم،بهارمو داشتم،مامان دنیا،بابا اردالن،داییم،زن داییم،امیرمحمد..همه اینا بودن..درسته هیچکی مادر و پدر ادم نمیشه اما بازم وجود این چندنفر برام دنیایی ارزش داشت و برام قوت قلب بود.......... دستی که رو کمرم باال پایین میشد.... نفسی که البه الی موهام پخش میشد...... عطری که با سرعت وارد بینیم میشد...... بوسه های ریزی که رو موهام زده میشد....... دستایی که محکم منو تو اغوش صاحبشون فشار میدادن و میخواستن منو تو وجودش حل کنن........ همه و همه باعث شد بعد از هفت روز شیون کردن..بعد از هفت روز بی قراری و دلتنگی و ناارومی..از همه دنیا بی خبر بمونم و به خوابی عمیق فرو برم..... خوابی که درسته تو دلم از غم بی مادری اشوب بود اما یه ارامش خاصی داشت ماه بعد... تق..اتیش فندک رو گرفتم زیر سیگار و پک عمیقی زدم بهش..سرش سرخ شد..فندک رو انداختم رو میز جلوم و دست راستم و اوردم باال سیگار رو گرفتم بین انگشت اشاره و وسطم و از میون لبهام برش داشتم..دود غلیظ رو از دهن و بینیم دادم بیرون...غرق در افکارم پک میزدم.. پک اول: - - "دایی همراهه زنش با کمری خم شده بعد از چهلم مامان رفت کانادا..هر روز بهمون زنگ میزنه تا حالمونو بپرسه".. پک دوم: "خاال تارایی که برا از دست دادنه خواهرش گریه میکرد..از روز بعد از چهلم دیگه خبری ازش نیست".. پک سوم:"مامان دنیا و بابا اردالن بهارو بردن خونه خودشون..من و امیرعلی هم برگشتیم خونه خودمون".. پک چهارم: "همه رفتن سر خونه زندگیشون..من موندم و تنهاییم و بی کسیم و یتیم شدنم".. پک پنجم: "زندگیم جهنم شده..یه روز میرم کارخونه روز نمیرم..زندگیم رو هواس..موندم چیکار کنم..دیگه دست و دلم به هیچکاری نمیره".. ل جلوم که پر از فیلتر سوخته سیگار بود سیگارم تموم شد..تو جاسیگاری کریستا خاموشش کردم و دوباره تق..سیگاره بعدی..خودم و کشیدم لب مبل و مچ دستامو گذاشتم رو زانوهام و خم شدم جلو..یکم خودمو به جلو عقب تاب دادم.. دستامو از رو زانوهام برداشتم پک عمیقی به سیگارم زدم..دوباره سرش سرخ شد..دوباره سیگارو از بین لبام گرفتم بین انگشت اشاره و وسطم.. خم شدم جلو ارنج جفت دستامو گذاشتم رو زانوهام..سرمو انداختم پایین و با انگشتا دسته چپم چنگ زدم به موهام..مچ دسته راستمو تکیه دادم به پیشونیم و دو انگشتی که سیگار بینشون بود و از پیشونیم فاصله دادم تا اتیشش پیشونی و موهامو نسوزونه..یکم خودم و تاب دادم و دوباره یه پک زدم...همزمان با بیرون دادنه دود غلیظ از دهن و بینیم یکی بلند تو سرم داد زد: "دیگه وقته کات کردنه..هرچه زودتر باید این بــــــــــــازی رو تموم کنی!".. - - قلبم مچاله شد..ابروهام گره خورد..صورتم جمع شد..دلم لرزید..سرم تیر کشید..بغض چنگ انداخت به گلوم..هه بازی؟!..زندگی من شده بازی!!!..فقط همین دونفر برام موندن..اینارو هم باید از دست بدم؟!..چرا؟..مگه گناهه من چیه این وسط؟!.. خیره به رو به روم یه پک دیگه زدم: چرا باید کسی رو که بهم ارامش میده کنار بزارم؟!..چـــــرا باید از کسی که بخاطرم از جونشم گذشته بگذرم؟!..چرا باید کسی رو که تازه داشتم میفهمیدم میتونم دوسش داشته باشم و کنار بزارم؟!..چــــــــرا؟!.. سیگارو خاموش کردم..گلدونی که رو میز جلوم بود برداشتم بردم عقب و با همه توانم زدم تو دیواره رو به روم..صدای وحشتناکی از برخورده گلدون با دیوار بلند شد..حتی یه ذره هم تکون نخوردم اما بغضم ترکید.. گلدون کوچیک بلور هزار تیکه شد..درست مثله قلبه من..قلبه منم تیکه تیکه شده..هرکی از راه رسید یه ضربه بهش زد و شکستش..حاال باید چیکار کنم؟..تنها چطوری ادامه بدم؟..خدا منو میبینی؟..میبینی چقدر تنهام؟..دلت نمیسوزه برام؟..منم بنده ت هستم..یه بنده یتیم و بی کس..یه نگاه بهم بنداز...... بی حال خودم و از رو مبل کشیدم پایین و رو زمین نشستم و زانوهام و بغل کردم..خونه پر از دود شده بود..اما اعصاب من هنوز همونقدر خراب بود..یه ذره هم اروم نشده بودم..با حرص دست دراز کردم و بسته سیگار و فندک رو از رو میز برداشتم..یه نخ کشیدم بیرون گذاشتم بین لبا لرزونم و روشنش کردم..پکها عمیق میزدم و دودشو فوت میکردم بیرون..با حرص پک میزدم تا اعصابم اروم بشه اما دریغ........ اشکام از ناتوانیم می ریخت رو صورتم..من حتی نمیتونم کسی رو که دوست دارم برا خودم نگه دارم..اینم زندگیه من دارم؟..سرم داشت از درد میترکید..از دودی که تو خونه پخش شده بود حتی یک متر جلوترم و نمی دیدم.. این عزاداری الزم بود برام..عزاداری برا تموم شدنه زندگیم..زندگی که توش بهترین روزا عمرم و گذروندم..این مدت تکیه گاه نبودم،تکیه گاه داشتم..یکی رو داشتم تا مشکالتم و بسپارم دستش..اما از این به بعد بازم تنهایی و تنهایی و تنهایی...... - - صدا چرخش کلید تو قفل رو شنیدم..بعد از اون صدای هول و ترسیده امیرعلی اومد..اما حس اینکه بلند بشم نداشتم..دلم می خواست اینقدر همونجا بشینم تا بمیرم: -باران..باران کجایی؟..اینجا چرا اینقدر دوده..باران عزیزدلم.. جون داشت از تنم میرفت..احساس خفگی می کردم..امیرعلی رو محو می دیدم که دستشو جلو صورتش تکون میداد..یکم اطرافشو نگاه کرد وقتی منو دید سریع اومد کنارم سرمو گرفت تو بغلش و با بغض گفت: -چیشده نفسم؟..چه به روزه خودت اوردی؟!..سیگار کشیدی؟..این همه؟..باید بریم بیمارستان..صبرکن صبرکن االن میام..نخوابی باران باشه؟..چشماتو باز نگه دار تا من بیام!.. منو تکیه داد به مبل و دوید رفت..چند دقیقه بعد با یه مانتو و یه شال برگشت..تندتند مانتو رو تنم کرد..شال رو کشید رو سرم..رو دستاش بلندم کرد و دوید سمت بیرون..منو نشوند رو صندلی و خودشم سریع نشست و راه افتاد.. تو راه باهام حرف میزد..تا میدید چشمام داره میوفته رو هم سریع داد میزد میگفت باز کن چشماتو..تا االن بخاطره امیر به زور سرحال موندم تا ناراحتش نکنم..اما دیگه نمی تونستم..چشمام بسته شد..اما صدا امیر رو می شنیدم: جو ن امیر چشماتو نبند..االن می رسیم یکم طاقت بیار.. -یا خدا..باران اون همینطور حرف میزد اما من حتی دیگه صداشم نمی شنیدم..کم کم همون یه ذره هوشیاری هم رفت و دیگه هیچی نفهمیدم... چشمامو که باز کردم رو تخت بیمارستان بودم و کاسه اکسیژن رو صورتم بود..نگاهم و دور اتاق چرخوندم..امیر دستم و گرفته بود بین دوتا دستش و سرشو تکیه داده بود بهشون.. خواستم دستم و از تو دستش بکشم بیرون که هراسون سرش و بلند کرد و با غم خیره شد بهم..یکم بهم نگاه کردیم..هر دو غمگین..هر دو ناراحت..هر دو بغض کرده.. نمیدونم امیرعلی چرا ناراحت بود اما من می دونستم..من ناراحت بودم چون زندگیم تموم شده بود..چون دیگه کسی رو نداشتم که اینطوری نگرانم باشه..که وقتی دارم میمیرم از راه برسه و بیارم بیمارستان..که یک لحظه هم تنهام نزاره..همه چی تموم شده بود.. - - دلم نیومد دستم و از تو دستش بیرون بکشم..اون یکی دستم که سرم توش بود رو باال اورد و کاسه اکسیژن رو کشیدم پایین..صدام خش دار بود..گرفته بود..به زور شنیده میشد..با خس خس گفتم: -چیشده؟!.. چشماش از اشک برق میزد..بوسه ای پشت دستم زد: -اومدم خونه خودت و تو دود سیگار غرق کرده بودی..اوردمت بیمارستان..نفست باال نمیومد.. به اکسیژن اشاره کرد و با بغ ض شدیدی که قشنگ تو گلوش حس میشد و باعث شده بود صداش دورگه بشه گفت: -با این نفست برگشت..چرا اینقدر سیگار کشیده بودی؟..تو که حالت بهتر شده بود چرا امروز اینقدر بهم ریخته بودی؟!.. سرم و تکون دادم..خواستم حرف بزنم که دوباره احساس خفگی کردم..به سرفه افتادم..سریع بلند شد با هول اکسیژن رو گذاشت رو صورتم و گفت: -فعال نمیخواد چیزی بگی..اروم باش..بعد حرف می زنیم.. چشمام و بستم..با این محبتاش اتیشم میزنه..کار رو برام سخت تر میکنه..کاش بد بود..کاش مهربون نبود..کاش اینقدر با مهر و محبت نبود..کاش تو این چندماهی کنارش بودم برام همه کاری نکرده بود..کاش اینی هست،نبود..خیلی سخته..خیلی.. سینه م درد می کرد..دستم و گذاشتم رو سینه م و مشتش کردم..دستش و کشید رو موهام و نگران گفت: -چیشده عزیزم؟.. نامفهوم گفتم: -سینه م درد میکنه!.. متوجه نشد..خم شد رو صورتم و گوشش و اورد نزدیکه دهنم..دوباره بی جون و اروم حرفم و تکرار کردم..سرش و تکون داد گفت: - - -االن دکتر و صدا می زنم.. چشمام و باز و بسته کردم..رفت بیرون چند دقیقه بعد همراه با دکتر برگشت..ازم پرسید کجا سینه ت درد میکنه..قفسه سینه م رو نشون دادم..به چند قسمت از سینه م فشار وارد کرد و چندتا سوال پرسید ازم..بعد سرش و تکون داد و گفت عادیه،به پرستار میگه بیاد برام مسکن بزنه تا دردش کمتر بشه..امیر ازش تشکر کرد.. پرستار اومد یه مسکن بهم زد و رفت..دردش اروم شد..نگاهم به رو به روم بود..تو افکارم غرق بودم..سنگینی نگاهه امیر و رو صورتم حس میکردم..اما حتی توان اینکه برگردم و بهش نگاه کنم و نداشتم.. دوسه ساعت بعد دکتر مرخصم کرد..اما بهم گفت اگه یه ذره هم احساس تنگی نفس کردم سریع بیام پیشش..با کمک امیر نشستم تو ماشین و راه افتادیم سمت خونه..تو راه هردو سکوت کرده بودیم..هردومون تو فکر بودیم.. از شیشه کنارم به بیرون نگاه میکردم اما هیچی نمی دیدم..ذهنم اینقدر مشغول بود که بهم اجازه نمی داد به این فکر کنم که بیرون چه خبره.. ن ماشین بازشون نکردم..وقتی امیر گفت رسیدیم در ماشین چشمام و بستم و تا ایستاد و باز کردم و پیاده شدم..دستامو پیچیدم دورم و خودم و بغل کردم..با قدما نامنظم راه افتادم سمت خونه..امیر سریع اومد کنارم دستش و پیچید دور کمرم و کمکم کرد تا خونه.. دیگه هیچ دودی تو خونه نبود اما خونه هنوز بهم ریخته بود..امیر منو نشوند رو کاناپه و رفت لباسش و عوض کنه..بی جون دستم و دراز کردم و یه نخ سیگار برداشتم گذاشتم بین لبام.. روشنش کردم و شروع کردم به کشیدن..تو حال و هوا خودم بودم که با دادی امیر زد تکونی خوردم و شوکه بهش نگاه کردم: -یعنی چی؟!..این سیگار کشیدنت یعنی چی؟..میخواهی خودت و به کشتن بدی؟..االن از بیمارستان اوردمت..داشتی دستی دستی خودت و میکشتی..به زوره اکسیژن حالت خوب شد..کبود شده بودی نمیتونستی نفس بکشی..حاال باز دوباره این سیگارو گرفتی بین انگشتات که چی؟..ها؟..د حرف بزن لعنتی؟!.. - - فقط بهش نگاه کردم..حرفی نداشتم بزن..خیلی عصبانی بود..صورتش سرخ شده بود..جلو پام زانو زد..سیگارو از دستم گرفت خاموش کرد..مخالفتی نکردم..نمیخواستم ازم ناراحت باشه..دستم و گرفت تو دستش و خش دار گفت: -چی شده عزیزم؟..به من بگو مشکل چیه شاید بتونم حلش کنم..شاید کمکی از دستم بربیاد..هوم؟!..میگی؟!.. سرم و به چپ و راست تکون دادم..دوست نداشتم دربارش حرف بزنم..این چند روزو می ش قبل از طوفان باشه بازم دوسش خوام در ارامش باشم تا بعد..حتی اگه این ارام دارم..دیگه اصرار نکرد..کنارم نشست دستم و گرفت تو دستش و گفت: -باران از ک ی سیگار میکشی؟!.. پوزخند نشست رو لبام..تیز تو چشما مهربونش نگاه کردم و گفتم: -چیه! میخواهی ترکم بدی؟!.. اخم ریزی نشست رو صورتش..خیره شد تو صورتم: -نه..فقط میخوام بدونم چقدره که می کشی؟!.. سرم و تکیه دادم به پشتی مبل چشمام و بستم: -وقتی بابام رفت شروع کردم به کشیدن..تا حدود ماه بعد از فوت بابام کشیدم..بهار فهمید اومد کلی گریه کرد التماس کرد..حتی گفت اگه نزارمش کنار دیگه باهام حرف نمیزنه و خواهری به اسم من نداره..بخاطره بهار دیگه نکشیدم..اما االن بازم بهش احتیاج دارم..باید یه جوری اروم بشم.. -این همه کشیدی که نفست رفت با اکسیژن برگشتی..حاال بهم بگو چقدر ارامش پیدا کردی؟!.. پوزخند تلخی نشست رو لبام: -هیچی!..کارم از این چیزا گذشته.. -پس چرا میکشی؟!.. - - -می کشم به امید اینکه شاید اروم شم.. -وقتی میدونی نمیشی خوب نکش.. بلند شدم راه افتادم سمت اتاقم..دستم و تو هوا تکون دادم و گفتم: -حوصله نصیحت ندارم.. -حداقل بیا یه چیزی بخور!.. بدون اینکه جواب بدم رفتم تو اتاقم و درو بستم..رو تخت دراز کشیدم و دوباره فکرم مشغول شد..حاال چیکار کنم؟..تنهایی کجا برم؟..بدون این حامی بزرگ چیکار کنم؟..باید هرچه زودتر با امیرعلی حرف بزنم..اونم داره روزا خوبه زندگیشو بخاطره من از دست میده..پس من چی؟..من چیکار کنم؟.. اما ما شرط و شروط داشتیم باهم..دیگه نمیشه کاریش کرد..باید هرچه زودتر تصمیمی گرفتم و به همه اعالم کنم..سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم و بخوابم..اینقدر جابه جا شدم و فکر کردم تا باالخره خواب رفتم........ *** من تو تصمیمم مصمم بودم..دیگه کسی نمیتونست منو از این تصمیم برگردونه..وقتی برا کاری اینقدر قاطع باشم حتما انجامش میدم..دستام و توهم قالب کردم گذاشتم رو میز..نگاهم و رو صورت منتظرشون چرخوندم..سرم و انداختم پایین..زبونم و کشیدم رو لبام و شروع کردم: -قرارمون یک سال بود..اما حاال که مامانم نیست بهتره هرچه زودتر این موضوع رو تموم کنیم..باالخره باید فکری برا زندگیمون بکنیم..نمیشه که تا اخر همینطور بمونه.. هنوز مصرانه سرم و انداخته بودم پایین تا صورتشون رو نبینم..نمیخواستم نگاهشون رو ببینم..بعدها اذیتم میکرد..صدا شوکه بهار اومد: -منظورت چیه باران؟!..چی داری میگی؟!.. باالخره سرم و اوردم باال و بهشون نگاه کردم..چشما هر سه نفرشون گرد شده بود..اخمام رفت توهم..مگه قرارمون همین نبود؟..پس اینا چرا اینطوری میکنن؟..چشمام قفل شد تو چشما ناباور و گشاد شده امیرعلی..دلم ریخت..بغض نشست تو گلوم..ریتم نفسم کند شد اما.......... - - نف عمیقی س اما باید تا اخر میرفتم..این قراری بود بین ما..نباید عوض میشد..با نگاهمو از چشماش گرفتم و دوختم به گلدون وسط میز: -بهار یادت رفته منو امیرعلی چطوری ازدواج کردیم؟!..باالخره باید این ازدواجه صوری یه روزی تموم میشد..حاال که مامان نیست دیگه نیاز به نقش بازی کردن هم نیست پس بهتره هرچه زودتر از هم جدا شیم.. خدا شاهده به زور کلمات رو از دهنم میفرستادم بیرون..سختم بود..خیلی برام سخت بود..نداشتنه امیر تو زندگی سخت بود..بدونه امیر سخت بود..بدونه حامیم سخت بود..بدونه تگیه گاهم سخت بود..من با از دست دادنه مامان و امیر دیگه زندگی نمیکنم..شدم یه مرده متحرک..روحم مرده..فقط جسمم مونده اونم فقط بخاطره بهار..اگه بهار نبود یک ثانیه هم این زندگی رو نمیخواستم دیگه..امیرمحمد با بهت گفت: -باران!.. همین..امیرمحمد تنها حرفی از اول تا اخره این موضوع زد همین *باران* بود..دخالت نکرد..خودشو کشید عقب..تو هیچکدوم از کارای من حتی یه نظر کوچیک هم نداد... امیرعلی با چشمایی که دو دو میزدن از پشت میز بلند شد و کتش رو برداشت با سرعت رفت از رستوران بیرون..یکم به رفتنه امیر نگاه کردم یهو به خودم اومدم..کیفم و برداشتم بدون خداحافظی با امیرمحمد و بهار زدم بیرون و دنبالش رفتم..داشت سوار ماشینش میشد..سریع دویدم و در ماشین و باز کردم و خودم و پرت کردم تو..با سرعت راه افتاد..حتی یه نیم نگاه هم بهم نمی انداخت.. چرخیدم طرفش و تندتند گفتم: -امیر ما قرارمون همین بود،نبود؟..چرا اینطوری میکنین؟!..زندگیمون رو هواس..من هیچوقت پای یه زندگی که اجبار بوده نمیمونم امیر..تو خودتم زندگیت داره نابود میشه..چرا میخواهی جوونیت و پای یه زندگی که به هیچ جا نمیرسه حروم کنی..امیر منطقی باش..این تصمیم برای هردومون بهتره..امیر االن نه،یک ماه دیگه..یک ماه دیگه نه،یک سال دیگه..اما باالخره یه روزی این زندگی از هم میپاشه مطمئن باش..امیر یه چیزی بگو!.. - - من زندگی ندارم..زندگی من تموم شده،نابود شده..اما نمیزارم زندگی توهم به پای من حروم ح ق یه زندگی راحت بشه..نمیزارم توهم همراه من بسوزی..اونقدر خودخواه نیستم که و بدون دغدغه رو از تو بگیرم..زندگی من پر از چالشه..پر از پستی و بلندی..تو حقت یه زندگی راحته..نمیزارم همراه من تو این اتیش بسوزی..من فردا میرم دنباله کارا باشه؟!..میخوام راضی باشی امیر.. نفس عمیقی کشید و برگشت سمتم..خدای من..اشک تو چشماش جمع شده..اخمام رفت توهم..نه از عصبانیت بلکه از غم،ازنگرانی...با صدا گرفته و خش داری گفت: -یعنی تو این مدت هیچ عالقه ای به من پیدا نکردی؟!.. چشمام و بستم..جوابی نداشتم بدم..اگه پیدا نکرده بودم که االن حال و روزم این نبود..با خیال راحت میرفتم طالق میگرفتم و راحت زندگی میکردم..پوزخنده صدا داری زد..چشمام و باز کردم و بهش نگاه کردم..به جلوش نگاه کرد و گفت: -این فکر رو از سرت بیرون کن..من طالقت نمیدم!.. خواستم بگم نیاز نیست تو طالقم بدی اما سکوت کردم..فکر کنم یادش رفته حق طالق رو داده به من..تو سکوت رسیدیم خونه..حوصله جنگ و اعصاب نداشتم..دلم میخواست بخوابم وقتی بیدار میشم همه این کابوسها تموم شده باشن.. دیگه کششم تموم شده بود..دیگه استانه صبرم تموم شده بود..خسته بودم از همه چی..از خودم..از این زندگی..از دنیا..از همه چیز و همه کس....... همه لباسام و وسیله هایی که تو این اتاق داشتم جمع کردم..سه تا چمدون شدن و چندتا کارتن..زنگ زدم یه وانت برام فرستادن..بارشون کردم و فرستادم خونه خودمون..بعد از اینکه تو همه اتاقا سرک کشیدم و قشنگ همه جارو تو خاطرم سپردم خودمم دنبالشون رفتم.. من تو این خونه روزا خوبی رو گذروندم..واقعا چندماهی که تو این خونه بودم رو هیچوقت نمیتونم فراموش کنم..چندتا از عکسا دونفره خودم و امیر از روز عروسیمون رو با خودم اورده بودم.. وسیله هام رو تو اتاق چیدم..یه دستی به خونه کشیدم..یه دوش گرفتم و دراز کشیدم رو تختم..ساعت بود..با غم به این فکر کردم که امیر االن میرسه خونه..یعنی ببینه من نیستم چیکار - - می کنه؟!..اصال براش مهمه؟!..چشمام و بستم سعی کردم بخوابم..به هیچکس نگفته بودم که برگشتم خونه..حتی نگفتم که امروز درخواست طالق دادم............ بین خواب و بیداری بودم که با صدا یک سره ایفون با وحشت بلند شدم نشستم..یکم گیج دور وبرم رو نگاه کردم..کم کم اخمام رفت تو هم..کیه که دستش و گذاشته رو زنگ برنمیداره..با عصبانیت بلند شدم رفتم طبقه پایین..نگاهی به ایفون کردم... با دیدنه امیرعلی شوکه شدم..توقع هرکسی رو داشتم جز امیر..همینطور ایستاده بودم و به ایفون نگاه میکردم..مطمئنن جواب نمیدم اما نگاه که میتونم بکنم..همینطور خیره بودم به ایفون که دیدم گوشی رو از جیبش در اورد و مشغول شماره گرفتن شد..یواش گوشی ایفون رو برداشتم ببینم چی میگه..دستم و جلو دهنیش گرفتم که یه وقت صدا نفسام نره اونور.. بعد از چند دقیقه پشت خطی جواب داد: -الو کجایین؟!.. -... -باران با شماس؟!.. -... -به من دروغ نگوها..االن خیلی قاطیم امیرمحمد..بگو باران کجاس..شده باشه تموم شهرو میگردم پیداش میکنم..پس بگو کجاس.. -... لگدی به دیوار زد و عربده کشید: -د مرتیکه من دارم میمیرم تو میگی نمیدونم..وسایلش رو جمع کرده و رفته.. -... اشک از چشمام چکید..چرا اینطوری میکنی امیر؟..ما قرارمون همین بود؟..دلم براش اتیش گرفت..الهی بمیرم ببین چقدر بهم ریخته اس..دستش و گذاشت رو دیوار و سرشم تکیه داد بهش..و اروم زمزمه کرد: - - -االن جلو خونشونم..هرچی زنگ میزنم کسی جواب نمیده!..گوشیشم خاموش کرده.. -... با یه حاله زاری نالید: -پیداش کن امیرمحمد..پیداش کن.. گوشی رو قطع کرد..نگاهه فوق العاده غمگینی به خونه انداخت و رفت سوار ماشینش شد..یکم بعد با سرعت رفت...همونجا کناره دیوار سر خوردم و نشستم..زانوهام و جمع کردم و دستامو حلقه کردم دورشون.. سرم و تکیه دادم به دیوار و چشمامو بستم..یعنی بخاطره من به این حال و روز افتاده؟..اما من میخوام زندگیش رو درست کنم..با من به هیچ جا نمیرسه..با من زندگیش نابود میشه.. این مدت چون دوستانه زندگی کردیم مشکلی نبود اما قرار باشه زندگی زناشویی داشته باشیم به یک ماه نرسیده خسته میشه..من خودم و میشناسم..با این شک و بدبینیم خونش و تو شیشه می کنم.. این کارا امیر هم از رو عشق و عالقه نیست..دلش میسوزه برام..چون تنهام،کسی رو ندارم دلش نمیاد تنهام بزاره..اما تا ک ی؟!..تا چند مدت دیگه میخواد دل بسوزونه برا من و زندگی خودش و خراب کنه؟..من هرگز نمیزارم با زندگیش این کارو بکنه..نمیزارم بخاطره یه دل سوزی اینده ای که میتونه داشته باشه رو از دست بده.. از طرفی هم من از ترحم و دلسوزی متنفرم..من حتی به مامان و بابام هم اجازه نمی دادم برام دل سوزی کنن..اونقدر خودخواه نیستم که بشینم نگاه کنم بخاطرم کسی که حقش یه زندگی راحته،این حق رو از خودش بگیره..تا االنم اگه خودخواهی کردم،خدا شاهده که تنها بودم..کسی رو نداشتم..مجبور بودم حمایت امیرو قبول کنم..مجبور بودم......... اشکام و از رو صورتم پاک کردم..نگاهی به ساعت انداختم هفت و نیم بود..رفتم تو اشپزخونه یه تخم مرغ نیمرو کردم و خوردم..از فردا باید دوباره برگردم سرکارم..بسه هرچقدر نشستم تو خونه و غصه خوردم..اینجوری حداقل سرم گرم میشه و کمتر فکر و خیال میکنم... من تو سالگی تو اوج جوونی و خامی بلند شدم..خودم و جمع و جور کردم..پس االنم میتونم..باید بتونم........... - - پام و گذاشتم رو گاز و بی وقفه با سرعت از حیاط بزرگ کارخونه رد شدم..بیرون که رفتم یه ماشین پیچید جلوم..با وحشت پام و گذاشتم رو ترمز و چشمام و بستم..می ترسیدم چشمام و باز ام کم کم چشمام و باز کردم و اخمام و ن کنم..یکم که گذشت و حس کردم همه چی کشیدم تو هم.. دید ماشینی که جلوم بود چشمام گرد شد..داشتم با چشما گرد شده ماشین و ن اما با نگاه می کردم که راننده پیاده شد تکیه داد به ماشین..از شیشه کنار خم شد یه چیزی از داخل ماشین برداشت دوباره صاف ایستاد.. یه سیگار روشن کرد و شروع کرد به کشیدن..انگار تو این دنیا نبود..خیره شده بود به من و سیگار می کشید..بدون اینکه حرفی بزنه..تعجب کردم..یعنی چی؟..اومده جلو منو گرفته سیگار بکشه!.. چقدر بهم ریخته اس..بهم ریخته اس منظورم این نیست که لباساش چروک شده یا حموم نرفته..نه..بازم خیلی مرتب و خوش لباسه..اما ته ریش داره..چشماش قرمز..مثل همیشه موهاش و درست نکرده بود،بلکه ساده به باال شونه زده بود.. ناراحت شدم دوست نداشتم اینطوری ببینمش..در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم..رفتم جلوش ایستاده..هرجا من می رفتم چشما بی قرار امیر هم دنبالم میومد..دستم و بردم باال سیگار رو از بین لباش برداشتم انداختم رو زمین و پام و گذاشتم روش..نگاهم و از سیگار خاموش شده گرفتم و بهش نگاه کردم: -اینجا چیکار میکنی؟!.. بازم هیچی نگفت..همینطور خیره نگام می کرد..خیلی یهویی دستاش و اورد باال و محکم منو کشید تو بغلش..چشمام گرد شد..اینقدر محکم فشارم می داد تو بغلش که صدا ترق تروق استخونام و می شنیدم.. هی خودم و می کشیدم عقب اما زورش زیاد بود نمی شد..نفس عمیقی کشید و زمزمه وار گفت: -مگه میشه؟..مگه من میتونم؟..مگه میتونم ازت دست بکشم؟..حاضرم تا اخر عمرم همینطوری کنارت زندگی کنم اما باشی..داشته باشمت..تو خونه م باشی..تو همون اتاق باشی..تو هوایی نفس - - می کشی،نفس بکشم..باران این فکرو که از من جدا بشی از سرت بیرون کن باشه؟..من نمیزارم جدا بشی..تو مال منی..مال من..فقط من..فهمــــیدی؟!.. فهمیدی رو همچنین داد زد که از ترس تو بغلش پریدم..محکم تر گرفتم و گفت: -نترس عزیزم..نترس..تا من کنارتم..تا من و داری از هیچی نباید بترسی..باشه؟..حاال بریم خونه تون وسایلت رو جمع کن برمی گردیم خونه خودمون..باید پیش من باشی..پیش شوهرت..راه بیوفت بریم.. اینقدر اروم و با ارامش حرف می زد که تعجب کردم..به زور خودم و کشیدم عقب..با اخم بهش نگاه کردم: -این چرت و پرتا چیه میگی..من تصمیمم و گرفتم امیر نمیتونی منصرفم کنی..بهتره باهام راه بیایی تا کارا سریع جلو بره..سنگ جلو پا من ننداز..این زندگی به هیچ جا نمی رسه امیر بفهم..من پای یه زندگی اجباری نمی مونم..خودتم باالخره خسته میشی..یه روزی تحملت تموم میشه و صدات در میاد..من به االن فکر نمی کنم که به تو احتیاج دارم.. من به ماه دیگه، سال دیگه، سال دیگه فکر میکنم..اون موقع به خودت میایی می بینی کل جوونیت حروم یه زندگی صوری شده..بس کن امیر..به خودت بیا..چرا مثل پسرا ساله احساساتی تصمیم می گیری..عقلت و به کار بنداز.. ش قبل از طوفان حاال می فهمم چرا اینقدر اروم و با ارامش حرف میزد امیر..ارام بود..حرفام که تموم شد همچین نعره زد که خشک شدم.. شوکه و با دهن باز بهش نگاه کردم..صورتش سرخ شده بود..دندوناش و رو هم فشار می داد..رگ گردن و پیشونیش زده بود بیرون: -این حرفا رو بریز دور باران..من طالقت نمیدم..االنم میریم خونه وسایلت رو جمع می کنیم و میایی خونه خودت..خونه شوهرت.. ن قبل تا چشمام و تو کاسه چرخوندم..اخه من چی بگم به این..انگار باید بشم بارا تموم کنه..االن ازم ناراحت بشه بهتر از اینه بعدها حسرت بخوره که چرا با من مونده.. - - اینطوری در اینده دعا هم میکنه منو..اخمام و کشیدم توهم..پوزخندی زدم و گفتم: -خواب دیدی خیر باشه..حق طالق با منه..به زودی هم همه چی رو تموم می کنم..توهم بهتره بری به فکره زندگیت باشی..من این زندگی رو نمیخوام..میفهمی چی میگم؟..میگم نمی خوام باهات زندگی کنم..نمی خوام دیگه تو خونه ت باشم..فهمیدی؟!..دیگه هم دور و برم نبینمت امیر.. دستم و تکون دادم و رفتم سمت ماشین..با دهن باز بهم نگاه می کرد..نمی خواستم اینجوری باهاش حرف بزنم خودش مجبورم کرد..نشستم تو ماشین..دنده عقب گرفتم و رفتم کنارش ترمز کردم..تیر خالصم زدم: -تو دادگاه می بینمت!.. ل با سرعت از کنارش رد شدم..خودم از حرفایی زده بودم دلگیر بودم دیگه وای به حا امیر..مجبورم کرد..از تو ایینه عقب رو نگاه کردم..دستاش و زده بود به کمرش و به ماشین من که هر لحظه دور و دورتر میشد نگاه میکرد.. نفسم و با اه عمیقی بیرون فرستادم..رسیدم خونه..بهار و امیرمحمد اومده بودن کناره من..هرچی گفتم من از تنهایی نمی ترسم نیاز نیست بیایین قبول نکردن و اومدن.. اکرم خانم دوباره برگشته تو خونه مون..کارا خونه رو می کنه مثل قبل..یه مدت که منو بهار اینجا نبودیم اکرم خانم هم نمی یومد دیگه..الکی بیاد چیکار.. فقط دوسه هفته ای یکبار میومد یه دستی به اینجا می کشید که زیاد افتضاح نشه... ماشین و پارک کردم و رفتم تو خونه..امیرمحمد و بهار کال خودشون رو از این موضوع کشیدن کنار..نه حرفی در موردش میزنن نه نظری میدن.. حتی نمی پرسن چیکار کردم و کارام به کجا رسیده..خوب اینجوری بهتر بود..نه نصیحت میشنیدم..نه حوصله داشتم دلیل بیارم و توجیح کنم..دالیل من برا خودم موجه بود.. بهار که هیچوقت تو کارا من دخالت نمی کرد..االنم مثل همیشه بود..اما امیرمحمد حتی یه ذره هم اخالقش با من عوض نشده..شاید یه ناراحتی کوچیک تو دلش باشه اما رو رفتارش هیچ تاثیری نذاشته.. مثله قبل باهام شوخی میکنه..اذیتم میکنه..دقیقا اخالقش همونی بوده،هست..عوض نشده...... - - وارد سالن شدم..بهار نشسته بود رو مبل و تی وی نگاه می کرد..منو که دید سالم کرد..جواب سالمش و دادم و گفتم: -بهار من خیلی خسته م میرم بخوابم بیدارم نکنی.. سرش و تکون داد: -باشه..خوب بخوابی!.. رفتم از پله ها باال..در اتاقم و باز کردم و وارد شدم..هنوز لباس مشکی رو ازتنم در نیاوردم..بهار چون تازه عروس بود همه مجبورش کردن دیگه مشکی نپوشه.. حتی خودمم باهاش حرف زدم و متقائدش کردم که تازه عروس و شگون نداره نباید مشکی بپوشه..هرچند به این چیزا اعتقاد نداشتم اما اینو بهونه کردم تا بهار مشکی رو از تنش در بیاره.. اما مامان دنیا و بقیه هرکار کردن من مشکی رو در نیاوردم..من تا اخر عمرم عزادار مامانم هستم..شاید یه مدت بعد دیگه مشکی نپوشم اما تا بمیرم عزادارم...... *** خیلی ها اومدن باهام حرف زدن اما من تصمیمم و گرفتم..وقتی هم تصمیمم قطعی باشه دیگه ازش برنمی گردم..مامان دنیا..بابا اردالن..خاله لیال..داییم از کانادا زنگ زد..نگین کلی باهام دعوا کرد.. یعنی همه اول با خوبی اما وقتی دیدن جواب نمیده شروع کردن باهام دعوا کردن..اما بازم نظر من برنگشت.. - - فقط مامان دنیا و بابا اردالن اومدن ازم دلیل خواستن..نه گفتن از تصمیمیت برگرد..نه باهام دعوا کردن..فقط اومده بودن ازم دلیل طالقم و بدونن..می خواستن اگه موضوعی هست که بشه حلش کرد با امیر حرف بزنن تا به قول بابا اردالن ادم بشه..اما من عذرخواهی کردم و گفتم بین منو امیر بوده و خودشم راضیه..وقتی اینو گفتم مامان دنیا اشک گوشه چشم و پاک کرد و گفت: "بچه م داره دق میکنه..چطور راضی شده" با این حرفش عذاب وجدان من صد برابر شد..اما اینجوری برا دوتامون بهتر بود..مامان دنیا و بابا اردالن دیگه دخالت نکردن..گفتن خودتون عاقلین تصمیم بگیرین ما دخالت نمی کنیم..من ازشون عذرخواهی هم کردم گفتم: "ببخشید یه مدت اذیتتون کردم..حاللم کنین!".. با این حرفم اخم دوتاشون رفت توهم و بابا اردالن گفت: -یعنی چی؟..مگه قراره دیگه نبینیمت..از امیر جدا میشی اما ما که هنوز پدر مادرتیم..نکنه قبولمون نداری.. و من چقدر خوشحال شدم اون روز از این حرفشون..این یعنی هنوزم حمایت دوتاشون رو دارم..صورتشون رو بوسیدم و ازشون تشکر کردم...... امروز نامه دادگاه به دستم رسید..هفته اینده شنبه باید بریم دادگاه تا حکم طالق رو بام کارم راحت ن بگیریم..این هنوز اولین دادگاهمون هسته..اما چون حق طالق میشه..یعنی یه قدم جلوترم......... داشتم موهام و می بستم که سر و صدا از پایین اومد..در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون..از پله ها که پایین رفتم..امیرمحمد نشسته بود رو مبل و یه برگه دستش بود داشت می خوندش..بهار هم ایستاده بود باال سر امیرمحمد و هی می پرسید چی نوشته..نگاهم و پرخوندم..ابروهام پرید باال..امیرعلی اینجا چیکار میکنه..تکیه داده بود به دیوار و دستاش و هم گذاشته بود پشت سرش..سرش و انداخته بود پایین..با صدا من همه نگاهشون چرخید سمتم: -چیشده؟!.. بهار و امیرمحمد غمگین بهم نگاه کردن..اما امیرعلی با عصبانیت،نگرانی،تشویش،بی قراری...و حتی دلتنگی.... - - تعجب کردم..چرا اینجوری میکنن..دوباره خودم سکوت رو شکستم: -پرسیدم چیشده؟!.. بهار برگه رو از دسته امیرمحمد کشید بیرون و بهش نگاه کرد..چشماش گرد شد..با ناباوری بهم نگاه کرد..کم کم بهت تو چشماش رفت و اشک نشست توشون..گیج شده بودم..باالخره امیرمحمد به خودش اومد..سرش و انداخت پایین و گفت: -نامه دادگاه امروز رسیده دسته امیرعلی!.. چشمام غمگین شد..پس برا این ناراحتن..خودمم ناراحتم،داغونم اما........ امیرعلی اومده اینجا چیکار..به امیرعلی نگاه کردم..نگاه غمگینش عمیق خیره شده بود بهم..وقتی نگاهه منو متوجه خودش دید تکیه شو از دیوار گرفت و یه قدم اومد جلو..با صدا گرفته ای گفت: -باید باهم حرف بزنیم!.. سرم و تکون دادم و منتظر بهش نگاه کردم..نگاهی به پله ها انداخت و گفت: -اگه هنوزم بهم اعتماد داری بریم تو اتاقت!.. اخمام رفت توهم..درباره من چی فکر کرده؟..حتی اگه هنوز بهم محرمم نبود بازم بهش اعتماد داشتم..تو این چند ماه بهش اعتماد کامل پیدا کرده بودم..بدون هیچ حرفی راه افتادم سمت پله ها..صدا قدماش و پشت سرم شنیدم..وارد اتاق شدم..امیر هم اومد و درو پشت سرش بست.. رو تخت نشستم امیرهم نشست رو کاناپه وسط اتاق..دقیقا مثل روزه خاستگاری نشسته بودیم..اما اون موقع احساسمون بهم چی بود االن چیه..اون روز هردو از عصبانیت درحال انفجار بودی اما االن......... امیر سرش و انداخت پایین و دستاش و توهم قالب کرد گذاشت رو زانوهاش..یکم تو سکوت گذشت تا اینکه سرش و اورد باال و خش دار گفت: -واقعا می خواهی طالق بگیری؟!.. - - هیچی نگفتم..فقط خیره بهش نگاه کردم تا از چشمام هم جوابم و بخونه هم دلیلش و..فکر کنم متوجه شد چون پوزخندی زد و گفت: -یعنی این چند ماه زندگی ف رت؟!.. لبام و خیس کردم و گفتم: -از اولم قرارمون همین بود..باهم شرط گذاشتیم..بهم قول دادیم!.. چشماش و محکم بست..با انگشت شصت و اشاره چشماش و مالید و بلند شد..اومد جلوم رو زانوهاش نشست..دستم و گرفت تو دستش و خیره تو چشمام گفت: -باران من کاری کردم که ناراحت شدی؟..چیزی گفتم؟!..بهم بگو..قول میدم هرچی تو بگی قبول کنم..حتی حاضرم تا اخر همینطوری زندگی کنیم اگه تو بخواهی..اما به طالق فقط فکر نکن..باشه؟!..من برا داشتنت هرکاری می کنم..یه مدت فرصت بده..برو درخواستت و پس بگیر..هرکار بگی می کنم..بارانم..باشه؟!.. جمالت اخرش و با التماس بیان می کرد..چیزی نگفتم..فقط سرم و انداختم پایین..از جلوم بلند شد..یه لیوان رو عسلی کنار تختم بود..برداشتش و باهاش دیوار و نشونه گرفت..لیوان با صدای بدی خورد تو دیوار و خورد شد.. هنوز از صدای لیوان تو شوک بودم که صدا نعره امیر بلند شد..ازبس صداش بلند بود دستام و گذاشت رو گوشام و اشکم ریخت..دوست نداشتم تو این حال ببینمش..این حالش عذابم می داد..صورتش سرخ شده بود..رگ گردن و پیشونیش زده بود بیرون..از چشماش خون می بارید: -د لعنتی یه دلیل بیار..یه دلیل بیار تا قانع بشم برم پی زندگیم.. دور خودش می چرخید..چنگ می زد تو موهاش..چشماش و می مالید..یهو وایستاد اومد جلوم..از ترس بلند شدم ایستادم..حالش دست خودش نبود..ق یافه ش خیلی ترسناک شده بود..با ترس بهش نگاه کردم..با دیدن صورت اشکیم یهو از این رو به اون رو شد..عصبانیت چشماش رفت جاش و یه مهربونی و محبت دلپذیری گرفت..دستش و کشید رو صورتم اشکام و پاک کرد..دستش و رو صورتم نگه داشت.. - - اومد نزدیک تر پیشونیش و چسبوند به پیشونیم..اون یکی دستش گذاشت رو بازوم..چشماش و بست و زمزمه وار گفت: -گریه چرا میکنی قربونت برم..تو چرا گریه میکنی..اونی باید بره بمیره منم..اونی باید گریه کنه منم..اونی دیگه زندگی نداره منم..تو چرا؟..مگه همین و نمیخواستی..گریه نکن عزیزم..گریه نکن دلم اتیش می گیره..باشه باشه..اصال هرچی تو بگی..فقط گریه نکن.. با این حرفاش شدت گریه م بیشتر شد..با کالفگی چشماش و باز کرد بهم نگاه کرد..محکم گرفتم تو بغلش..سرم و محکم به سینه ش فشار دادم و پیراهنش و تو مشتم گرفتم با هق هق صداش زدم: -امیـــر؟!.. فشار دستاش بیشتر شد: ن - جا امیر؟..جانم عزیزم؟!.. -منو ببخش!..می بخشی؟!.. رو موهام بوسه ای گرم زد: -چی و ببخشم..قرارمون از اول همین بود..من قول شکنی کردم..اون روزی قول می دادم به اینطور روزی فکر نکرده بودم..تو داری راهی رو میری که قرار بود بریم من خواستم بیراهه برم که نشد..باران می خوام برات حرف بزنم..باشه؟..گوش میدی؟!.. لبخند تلخی میون گریه زدم و سرم و تکون دادم..امیر ازم جدا شد..دستم و گرفت بردم سمت تخت..نشست منم نشوند کنارش..نگاهی به ساعت انداختم.. شب بود..دستی به صورتم کشیدم و گفتم: -گشنه نیستی؟!.. -نه ممنون.. -اگه چیزی می خواهی بگو برم برات بیارم.. -خودم میرم اب میارم.. - - خواست بلند شه..دستش و کشیدم و گفتم: -دیگه چی..خودم میرم بشین تو.. سرش و تکون داد و با حسرت بهم نگاه کرد..نگاهم و دزدیم و رفتم از اتاق بیرون..امیرمحمد و بهار داشتن تی وی نگاه می کردن..اول رفتم دستشویی ابی به صورتم زدم..بعد بی سر وصدا رفتم تو اشپزخونه..یه پارچ اب با لیوان و یه بشقاب میوه برداشتم و رفتم باال.. دستام پر بود در اتاق رو به زور باز کردم و رفتم داخل..امیر رو تخت دراز کشیده بود و دستش و گذاشته بود رو چشماش..فکر کردم خوابه..اروم پارچ و بشقاب رو گذاشتم رو عسلی..خواستم پتو رو بکشم روش که مچ دستم و گرفت کشید.. از ترس هیــــن بلندی کشیدم و افتادم تو بغلش..با اعتراض گفتم: -ا امیر..تو که بیداری چرا خودت و میزنی به خواب.. خنده خسته ای کرد و گفت: -مگه خواب به چشمام میاد.. سریع حرف و عوض کردم..بلند شدم و گفتم: -بیا اب اوردم بخور.. یه لیوان اب ریختم دادم دستش..بشقاب میوه رو گذاشتم رو پام و شروع کردم به پوست گرفتن..پوست گرفتم و دادم امیر بخوره..هر تیکه ای به دستش می دادم اول میگرفت جلو دهن خودم میگفت بخور.. یه گاز که میزدم بقیه ش رو خودش می خورد..میوه که خوردیم امیر دوباره دراز کشید و منم همراه خودش خوابوند.. سرم رو سینه ش بود..دست راستش دور شونه هام بود با دست چپه ش یه تیکه از موهام و گرفته بود و نوازش می کرد..سرم و رو سینه ش یکم جا به جا کردم و دستم و گذاشتم رو شکمش.. - - امیر تا صبح برام حرف زد..از ارزوهاش..از خواسته هاش..از کارایی که کرده..یه جاهایی از خنده دلمون درد می گرفت..یه جاهایی من اشک می ریختم و اون ارومم می کرد.. از خاطرات بچگی هاش برام گفت..از دختر بازی هاش..از خرابکاری هایی می کرده..از دوران دانشجوییش..تا وقتی هوا روشن شد حرف زدیم..تو بغل هم اشک ریختیم،خندیدیم و حرف زدیم..با اشتیاق گوش می دادم..حتی یه تیکه ش رو هم نمی خواستم از دست بدم.. این اخرین باری بود امیر رو اینقدر نزدیک و ماله خودم کنارم داشتم..حتی از یه ثانیه ش هم نمی خواستم بگذرم..وقتی از روز عروسیمون برام گفت نتونستم طاقت بیارم هق هقم بلند شد.. منی که عروس بودم هیچی از اون شب یادم نبود اما امیر لحظه به لحظه اون شب رو تو خاطرش ثبت کرده بود..ناراحت شدم..حسرت خوردم که چرا من دقت نکردم تا یادم بمونه..با لحن با مزه ای گفت: -بارانم یادته وقتی اومدم تو ارایشگاه دیدمت آبرو برا خودم نذاشتم؟!.. به حالت مسخره گفته بود تا من اروم بشم اما بدتر دلم اشوب شد..یاد نگاه گرم و خشک شده ش تو ارایشگاه که میوفتم دلم می خواد بمیرم..تنها چیزی که از اون شب تو خاطرم ثبت شد همون نگاهه تو ارایشگاهه امیر بود.. چرا من اونقدر سرد نگاش کردم؟..چرا من بی تفاوت از این گرمی گذشتم؟..چقدر امیر خوبه که هیچکدوم و به روم نمیاره..فقط کارا خوبمون رو یادم میندازه..پاچه گرفتنام،اذیت کردنام،سردی هام،بی محلی هام..از هیچکدوم حرف نمیزنه..فقط اون خوب هارو میگه..... وقتی به خودمون اومدیم که هوا روشن شده بود..امیر می خواست بره اما نزاشتم..می خواستم برا اخرین بار تو بغلش بخوابم..تو اغوشش اروم بگیرم..پیشونیم و چسبوندم به سینه ش و تو بغلش اروم به خواب رفتم....... با حس نرمی چیزی رو پیشونیم چشمام و باز کردم..یکم گیج به امیر نگاه کردم که لباش و گذاشته بود رو پیشونیم و می بوسیدم..وقتی یاد دیشب افتادم غم صورتم و پوشوند..تموم شده بود..دیگه همه چی تموم شده بود.. دیشب اخرین شبی بود امیر و ماله خودم داشتم..دیگه از امروز کسی تو زندگیم به اسم امیر نیست..... - - امیر بلند شد رفت جلو ایینه لباساش رو مرتب کرد..دستش و تو موهاش کشید..منم نشستم رو تخت و بهش نگاه کردم..چرخید طرفم..چشماش سرخ شده بود..بلند شدم ایستادم و بهش نگاه کردم..دستی به صورتش کشید و گفت: -دوست نداشتم اینطوری تموم بشه اما خوب.......این دیگه اخرشه..اخر راهه ما.. چشمام پر از اشک شد..دستاش و از دو طرفم باز کرد..بدون معطلی با دو رفتم طرفش و خودم و انداختم تو بغلش.. اشکام لباسش و خیس کرد..همو محکم فشار می دادیم..صورت خیسم و بلند کردم و بهش نگاه کردم..حریصانه تمام اجزا صورتش و نگاه کردم تا هیچ وقت این صورت یادم نره..تا این ادمی که بهترین روزا زندگیم رو برام رقم زد از یادم نره..تا کسی که تو بدترین روزا زندگیم باهام بود فراموشم نشه.. اشکا امیر هم ریخت رو صورتش..خدای من..امیرم داره گریه می کنه.. َمردم داره گریه میکنه..حامیم داره گریه می کنه..شدت گریه م بیشتر شد..دوباره سرم و گذاشتم رو سینه ش و چنگ زدم به پیراهنش.. دستا امیر از بدنم جدا شد و صورتم و قاب گرفت..بهش نگاه کردم..رو هر قطره اشکی که می ریخت پایین بوسه زد..سر و صورتم و می بوسید..با حرص،با ولع،با دلتنگی..دلتنگی که هر لحظه تو چشماش بیشتر میشد.. داغی لباش وجودم و اتیش میزد..زمزمه "بارانم" گفتناش یک ثانیه هم قطع نمیشد..یه بوسه میزد و یه بارانم می گفت..چقدر قشنگ میگفت بارانم..با لحن خاصی بیانش می کرد..تو دلم نالیدم: "همه اینا بخاطره خودته امیر..همه ش واسه خودته..ازم بگذر..حاللم کن..ببخش منو..ببخشم امیرم"....... برا دومین بار تو این چند ماه بوسیدمش..از ته دلم بوسیدمش..گونه ش و با حرارت و ملتهب بوسیدم..بی قرار شد..بی تاب شد..بی طاقت لبام و بوسید..چشمام و بستم و همراهش شدم..اشک می ریختیم و دیوانه وار می بوسیدیم همو..نمی دونم چقدر گذشت که از هم جدا شدیم..زمان تو اون لحظه بی معنی بود..دستام و رو سینه ش مشت کردم و گفتم: - - -حاللم کن امیر..بگذر ازم..بد کردم بهت..میدونم بد بودم تو این چند ماه..تو همیشه خوب بودی..این دفعه هم خوبی کن و ببخشم.. دوباره کشیدم تو بغلش..صورت دوتامون غرق اشک بود..شونه هاش میلرزید..دومین باری بود گریه می کرد..هر دوبار هم بخاطره من بود..یه بار بخاطره مامانم..االنم بخاطره تصمیم مسخره م..میون گریه با صدا بم و گرفته ش گفت: -نمی خوام این طالق باعث بشه فراموشم کنی..من همیشه هستم..هر موقع بهم احتیاج داشتی کنارتم..کافیه صدام بزنی تا ببینی همه جا باهاتم..باید قول بدی..قول بدی که هرموقع بهم نیاز داشتی صدام بزنی..هرموقع احساس کردی باید باشم صدام کنی..قول بده باران.. با زاری نالیدم: -قول میدم..قول میدم..ممنونم امیر..ممنونم که بودی تا االن..ممنونم که بازم می خواهی باشی..من هیچوقت روزای خوبی که برام ساختی رو فراموش نمی کنم..اینو بدون بهترین روزام کنار تو بود..بهترین خاطراتم این چند ماهی هسته که تو خونه تو زندگی کردم..بخاطره روزایی برام ساختی ممنونم امیر.. توهم قول بده زندگیت و از نو بسازی..ارزوم خوشبختی تو هسته..می خوام با چشما خودم ببینم که خوشبختی..قول میدی خوشبخت بشی؟.. مردم تا تونستم این جمله رو بگم..تو خودم خون گریه کردم اما گفتم: -قول میدی با کسی باشی که دوسش داری و بتونه خوشبختت کنه؟.. مگه میشه؟..مگه میشه به شوهرت بگی برو با کسی ازدواج کن که دوسش داری..مگه میشه بگی با کسی غیر من خوشبخت شو..من گفتم اما ُمردم..گفتم اما خون گریه کردم..گفتم اما تو دلم غیر از اینو می خواستم.... امیر سرش و به چپ و راست تکون داد..پیشونیم و بوسید و گفت: -من فقط با تو خوشبختم..مواظب خودت باش..یادت نره هرموقع خواستی باشم،فقط کافیه صدام کنی..خدانگهدارت.. - - بدون اینکه قول بده سریع رفت سمت در..دستای پر نیازم به سمتش دراز شد اما ندید..ندید و رفت..دست های پر از خواهشی که به سمتش دراز بود رو ندید و رفت..در و محکم بهم کوبید و رفت..رفت اما بهم قول نداد..قول نداد تا با کسی دیگه خوشبخت بشه..از این کارش لبخند نشست رو لبام اما سریع محو شد چون.............. امیرعلی ساالری رفت..دفترش برای همیشه بسته شد................. با پاها لرزون رفتم سمت ضبط و روشنش کردم..اهنگی مد نظرم بود رو گذاشتم و صداش و زیاد کردم..همراه خواننده اشک ریختم و نالیدم... «قسمتم نشد که اخر..تو رو از همه بگیرم.. واسه عشقه تو بمونم..واسه عشقه تو بمیرم.. قسمتم نشد که حتی..با غمت همخونه باشم.. بی تو خم شدم شکستم..نتونستم دیگه باشم.. یه خداحافظیه تلخ..یادگارم از تو اینه.. یه عالم حرفه نگفته..سهمه من از تو همینه..» دستم و کشیدم رو میز ارایشم هرچی روش بود ریختم زمین..همراه با صدای شکستنشون منم شکستم..خورد شدم..نابود شدم..داغون شدم..ویرون شدم..... نشستم رو زمین وسط اتاق و زار زدم..انگار باال سر یه مرده نشستم و گریه می کردم..در اتاق باز شد و محکم خورد به دیوار..بدون اینکه نگاه کنم ببینم کیه جیغ زدم: -برو بیــــــــرون..میخوام تنها باشـــــم..بــــــــرو بیـــرون!.. بعد از یه مکث کوتاه صدا در اتاق اومد..همون وسط اتاق دراز کشیدم و تو خودم مچاله شدم..اشکام دل سنگ و اب می کرد... «تو که رفتی من شکستم..این تمومه ماجرا بود.. قسمتم از تو و عشقت..غمه گنگه یک نگاه بود.. چه شبا که گریه کردم..چه روزایی که حروم شد.. - - رفتی و منو نخواستی..قصه اینجوری تموم شد.. قصه اینجوری تموم شد.. یه خداحافظیه تلخ..یادگارم از تو اینه.. یه عالم حرفه نگفته..سهمه من از تو همینه..» مشت زدم رو زمین..خودم و زدم..هرچی تو اتاقم بود شکستم اما یه ذره هم اروم نشدم..چطوری اروم باشم؟..چطوری؟..امیر حامیم بود..بعد از مامانم ارامشم بود..کسی بود که بهم ارامش می داد..حاال دو نفر و دوباره همزمان از دست دادم.. این چه تقدیریه من دارم..چرا من..این همه ادم تو این دنیا..چرا من باید سرنوشتم این باشه..چرا من همیشه باید دوتا دوتا عزیز از دست بدم..جیغ کشیدم: -خـــدا چرا مــــن؟!.. خواستم گذشته تکرار نشه..خودم و از همه چی دور کردم..اما نشد..خواستم وابسته نشم..اما شدم.. خواستم بازم شکست نخورم..اما خوردم..این دفعه خیلی بدتر خوردم.. من اون زمان با اینکه .. سالم بیشتر نبود اما هیچوقت به اون تا این حد وابسته نبودم..با اینکه سنم کم بود اما بازم همیشه متکی به خودم بودم..حتی گاهی کارا اونم انجام میدادم..شکستم،خورد شدم،نابود شدم..اما این شکستن کجا اون کجا...... اون زمان تمام کارام و خودم انجام می دادم اما االن همه چی رو سپرده بودم به امیر..همه مشکالتم رو دوش امیر بود....... «یه خداحافظیه تلخ..یادگارم از تو اینه.. یه عالم حرفه نگفته..سهمه من از تو همینه.. چه شبا که گریه کردم..چه روزایی که حروم شد.. رفتی و منو نخواستی..قصه اینجوری تموم شد..» (اخرخط..ازاد) - - تلو تلو خوران رفتم سمت عسلی کنار تخت..دوتا مسکن قوی از داخلش برداشتم..رو تخت نشستم لیوان اب رو برداشتم..با دیدن لیوان دوباره اشکام ریخت.. امیرم دیشب تو همین لیوان اب خورد..قرص رو که خوردم مثل دیوونه ها لیوان رو گرفتم تو بغلم..امیر تو این لیوان اب خورده بود..برام عزیز شده بود این لیوان..اوردمش باال و میون گریه لبخند زدم..لبخند زدم و به لیوان بوسه زدم.. قطعا دیوونه شده بودم چون این کارا از من بعید بود..منی که ادعا داشتم امیرو دوست ندارم..منگ به لیوان نگاه کردم.. شوهر صوری من چیکار کردم؟..مگه امیر کیه که من به لیوانی خورده بوسه بزنم؟..یه که میدونستم این روز باالخره میرسه..باید ازش جدا بشم..حاال این دیوونه بازیا برا چی بود؟.. خوب حامیم بود..بهم ارامش میداد..خوب باشه..حاال دیگه تموم شده این دیوونه بازیا چیه..اهنگ گذاشتن و گریه کردن و وسیله هارو شکستن چه معنی داره؟.. معنیش اینه که من یه عزیز رو از دست دادم..یه عزیز امروز از زندگیم رفت......خودت و گول نزن.. دستم و گذاشتم رو گوشم و جیغ زدم: -بســــه بســــه..خفه شــــو!.. انگار همین جیغ کارساز بود..چون صدای موزی تو ذهنم خاموش شد..دراز کشیدم رو تخت و چشمام و بستم..اینقدر گریه کردم که نفهمیدم ک ی خوابم برد......... *** با پاهای لرزون از ماشین پیاده شدم و راه افتادم..قدمام سنگین بود..ارزو می کردم کاش هیچوقت نرسم..اما همیشه اون چیزی ما می خواهیم نمیشه..وارد شدم..اروم رفتم داخل..پاهام می بارا محکم و ن لرزید..جون نداشت..دستم و گرفتم به دیوار تا زمین نخورم..از اون قوی چی مونده بود؟..دوتا پای لرزون و ناتوان.. در و باز کردم وارد شدم..چشم چرخوندم..پیداش کردم..رو صندلی نشسته بود و مضطرب با پاش رو زمین ضرب گرفته بود..با صدای در همه برگشتن سمته من..اما نگاه خسته و دلتنگه من فقط به مردی بود که از چند دقیقه بعد دیگه محرمم نبود.. - - با همون پاهایی که حاال لرزششون صدبرابر شده بود رفتم جلو و اروم سالم کردم..همه جوابم و دادن..نشستم رو صندلی کنار امیر..بی قرار و بیتاب زیر گوشم زمزمه کرد: -خوبی بارانم؟!.. بارانم..بارانم..بارانم......تا چند دقیقه بعد دیگه بارانش نبودم..دیگه مالکم نبود..زندگیم تا چند دقیقه دیگه زیر و رو میشد........ نگاهه خسته م رو دوختم تو چشماش..با درد چشماش و بست..با همون چشما بسته اروم گفت: -همه چی رو درست میکنم..نگران هیچی نباش.. تعجب کردم..منظورش چی بود؟..خواستم ازش بپرسم یعنی چی..که همون لحظه صدامون زدن..نگاهمون کشیده شد سمت مردی که پشت میز نشسته بود و نگاهمون می کرد..هیچ کدوم نمی تونستیم بلند شیم..همه توانم و ریختم تو پاها ناتوانم و بلند شدم..امیر هم با من بلند شد.. رفتیم نزدیک میز ایستادیم..مردی که اونجا نشسته بود یه دفتر گذاشت جلومون و یه خودکارم داد دستمون..چند جارو به من نشون داد و گفت امضا کنم..دستم و لرزون بردم جلو اما سریع ن کشیدمش عقب..این امضاها مساوی بود با از دست داد امیر..با تموم شدنه زندگیم.. چندبار دستم و جلو بردم..اما ناخوداگاه کشیده میشد عقب..چشمام و بستم و نفس عمیقی کشیدم..خودکار و گذاشت رو دفتر و خواستم امضا کنم که با صدا امیر حرکت دستم متوقف شد: -یه لحظه صبر کن.. برگشتم بهش نگاه کردم..بی قرار تو چشمام خیره شد و یه دفعه کشیدم تو بغلش..مات موندم..شوکه شدم..صدای ارومش و کناره گوشم شنیدم: -قولت یادت که نرفته؟!.. سرم و به نشونه نه تکون دادم..قدرت حرف زدن نداشتم..بوسه ای رو موهام زد و گفت: -ببخشید..اما نتونستم طاقت بیارم..باید برا اخرین بار حست می کردم. - - سرم و تکون دادم..خودمم اینو می خواستم اما روم نشده بود اینکارو بکنم..از بغلش جدام کرد و گونه م رو بوسید..لبخند اطمنان بخشی زد..نگام چرخید رو لباش و لبخندش..دوباره و هزارباره تو این مدت اشکام ریخت.. این روزا زیاد گریه میکنم..موندم چطور سال تونستم گریه نکنم..حاال که برا هرچیزی گریه می کنم چطور اون همه سال طاقت اوردم..اما این اشکا ناخواسته اس..خودشون یهو میریزن..دسته من نیست..با صورت خیس چرخیدم سمت اون اقائه و سریع دفتر رو امضا کردم.. خواستم برم عقب که چشمم خورد به امیر..اونم اشک تو چشماش بود..خودکار رو برداشت و دستش و گذاشت رو دفتر..لرزش دستش اینقدر واضح بود که اون مرده با تعجب بهمون نگاه می کرد.. حتما میگه اینا دیگه چه دیوونه هایی هستن..وقتی اینقدر همو می خواهین چرا جدا میشین خوب..امیر به سختی دفتر و امضا کرد.. نشستیم رو صندلی و همراه با جاری شدن صیغه طالق دوتامون اشک ریختیم..دوتامون ناله کردیم..دوتامون زار زدیم....... تموم شد..نامحرم شدیم..دیگه شوهرم نبود..با این فکر به هق هق افتادم..من اینقدر امیر و میخواستم و خودم نمی دوستم؟!..تشکر و خدافظی کردیم و اومدیم بیرون از محضر..با صورتای خیس از اشک رو به روی هم ایستادیم..با پشت دست اشکام و پاک کردم..زبونم و کشیدم رو لبام و لرزون گفتم: -من دیگه برم..کاری نداری؟!.. دستش و کشید پشت گردنش و صورتش و برگردوند..دوباره برگشت بهم نگاه کرد و لرزون تر از من گفت: -نه عزیزم..مواظب خودت باش..خدا به همرات.. سرم و تکون دادم و فقط تونستم یه کلمه بگم: -خدافظ.. - - عقب گرد کردم و رفتم سمت ماشینم..نشستم پشت فرمون و از پشت پرده اشک به امیری که هنوز همونجا ایستاده بود و بهم نگاه میکرد،نگاه کردم..استارت زدم و با سرعت راه افتادم........ فصل دوم!.. با سرعت می رفتم..اینقدر سرعتم باال بود که از ماشینا یه هاله می دیدم که رد میشن از کنارم..به کجا می رفتم..نمیدونم..فقط می خواستم از اون شهر و ادماش دور باشم..می خواستم برم جایی که یادم بره از االن دیگه همه اون َمرُدم شهر به چشم یه زن مطلقه بهم نگاه می کنن..این چیزا ن برام مهم نبود اما تو دلم غوغا بود بخاطره از دست داد َمر د زندگیم....... وقتی به خودم اومدم که سر خاک مامانم نشسته بودم..و بی هیچ حرفی به اسمش خیره شده بودم..دستم و کشیدم رو سنگ و شروع کردم باهاش حرف زدن: -سالم مامان..دختر بدت اومده پیشت..خوبی؟..بابا چطوره؟..مامان می دونی چیشد امروز؟.. زهرخندی زدم: دخترت مطلقه شد..از امیرعلی که اینقدر دوسش داشتی جدا شدم..خر شدم مامان..نمی دونستم اینقدر میخوامش..اگه می دونستم هیچوقت اینکارو نمی کردم..اما تازه می فهمم چیکار کردم.. خم شدم سنگ سرد رو بوسیدم: -مامان یادته می گفتم دیگه دل به هیشکی نمی بندم؟..یادته؟..مامان نتونستم..من نتونستم رو ر تو حرفم بمونم..دلبستم به امیری که می گفتی اندازه پسرت دوسش داری و به اجبا بهش بله دادم..اما بازم از دست دادمش..یادته اون باهام چیکار کرد؟..حاال احساس می کنم منه خر هم همون کارو با امیرعلی کردم..دلش و شکستم.. اومد پیشم گفت هرکار بگی میکنم..میشم همونی که تو میخواهی..اما من قبول نکردم مامان..خر شدم مگه نه؟..اخه میدونی مامان همه کارا امیر از روی دلسوزیه..عاشقم که نیست..چون می بینه دیگه کسی برام نمونده دلش می سوزه..اما من نمی زارم زندگیش رو خراب کنه... پیشونیم و گذاشتم رو سنگ یخ زده و با اشکای گرمم شستمش: - - -مامان احساس دخترت نمرده بود..خاموش نشده بود.."این احساس خاموش فقط منتظره یه تلنگر بود"..منتظر بود دوباره محبت ببینه تا وا بده..هیچ مردی تو زندگیم نبود..مامان من چند سال از طرف هیچ مردی محبت نمی دیدم.. بابا که ساله نیست..برادرم که ندارم..برا همین با یه ذره محبت امیر زود دلبستم..زود وابسته شدم..هرچند یه ذره محبت نبود..کلی بهم محبت کرد و هوام و داشت..مامان ناراحت نیستی ازم؟..ببخشید که مجبور شدم این کارو کنم..منو ببخش..اما این موضوع به صالح امیر بود..مامان با کاری که اون باهام کرد من خیلی بدبین و بی اعتماد شدم.. اگه با امیر می موندم همش منتظر بودم یه روز بره برا همین زندگیمون جهنم میشد..اینجوری خودم عذاب میکشم اما حداقلش اینه امیر راحت زندگی میکنه.. بارون نم نم شروع به باریدن کرد..میون گریه خندیدم..از چشمام اشک ریخت اما رو لبام لبخند بود..نالیدم: -مامان دل اسمونم بخاطره بدبختی من گرفته..اونم می خواد گریه کنه بخاطرم..می بینی مامان..می بینی چقدر تنهام..فقط دو نفر برام مونده بودن..امیر که خودم باعث شدم ازم دور بشه..االن فقط بهار و دارم..فقط بهار برام مونده..مامان یه سوال بپرسم؟!.. با هق هق گفتم: -مامان به نظرت من بدون امیر می تونم زندگی کنم؟..من همه چی رو سپرده بودم به امیر..اما اون موقع ها همیشه خودم باید کارام و انجام می دادم..حتی بعضی کارا اونم من می کردم..اما امیر حتی نمی زاشت من یه کار کوچیک انجام بدم..خیلی مدیونشم مامان برا همین ازش جدا شدم.. خواه ش دله خودم گذشتم که اون خوشبخت باشه..فقط امیدوارم فقط بخاطره خودش..از دلش ازم نگیره..امیدوارم بخشیده باشم... دوباره سنگ رو بوسیدم و بلند شدم..همینطور که لباسام و صاف می کردم گفتم: -خوب مامان من دیگه می رم..از دستم ناراحت نباشی..اومدم باهات درددل کنم و دلیلم و بگم برات..دوست دارم مامانی..به بابا هم سالم برسون..مواظب همدیگه باشین..خدافظ.. - - راه افتادم سمت ماشینم..اشکام و پاک کردم و نشستم..هنوز دلم اروم نگرفته بود..هنوز پر بودم..پر از حرص..پر از بغض..پر از تشویش..باید یه جوری خودم و خالی می کردم..با یکم فکر کردن مسیرم و عوض کردم.. بدون توجه به دور و برم فقط گاز دادم و رفتم..وقتی رسیدم ماشین و پارک کردم و پیاده شدم..نگاهی به اطراف انداختم و رفتم جلو.. هیچی اینجا نبود..با خیال راحت می تونستم خودم و خالی کنم..بیرون از شهر..تو بیابون..با خیال راحت رفتم جلو..نگاهی به اسمون کردم..اون لحظه تنها کلمه ای اومد تو ذهنم و فریاد کشیدم..جوری با درد فریاد زدم که به گوشه اون باالیی برسه و بفهمه چه غمی تو دلمه: -خــــــدا..خــــــدا.. پاهام تحمل وزنم و نداشتن..رو زانوهام نشستم..سرم و رو به اسمون بلند کردم و دوباره با همه غمی که تو دلم بود و سرباز کرده بود داد زدم: -صـــــدامو میشنوی؟..خستـــــه شدم..دیگه نمی تـــــونم!.. بارون نم نم رو صورتم می ریخت..همراه قطرات بارون اشکا منم می ریخت..نزدیک یک ساعت بی وقفه فقط خدارو صدا زدم..اشک ریختم..نالیدم..گله کردم..کمک خواستم..بارون شدید شده بود..تمام لباسام گ لی شده بودن.. به سختی از رو زمین بلند شدم رفتم سمت ماشین..سوار شدم و نیم ساعت نشستم تا حالت گیجی از سرم بره..بهتر که شدم راه افتادم..لرز افتاده بود به جونم..بخاری رو اخرین درجه بود اما من هنوز می لرزیدم.. به خونه که رسیدم دیگه رسما دندونام بهم میخورد..ماشین و پارک کردم وبا قدما نامنظم راه افتادم سمت خونه..در و باز کردم و وارد سالن شدم..با دیدن امیرمحمد و بهار که نشسته بود رو مبل و حرف میزدن فقط تونستم صداشون کنم: -بچــــه ها؟!.. همونجا نشستم..تا اینجا به زور خودم و رسونده بودم..شانس اوردم سالم رسیدم خونه..بهار جیغی کشید و با امیرمحمد دویدن طرفم..امیرمحمد زیر بغلم و گرفت و بلندم کرد..همینطور که میبردم تو اتاقم گفت: - - -کجا بودی؟..این چه حال و روزیه؟..چرا این شکلی شدی؟..مگه بچه ای که میری زیر بارون؟.. چنگ زدم به بازوش و فقط تونستم با ناله بگم: -تموم شد امیرمحمد..همه چی تموم شد.. چشمام سیاهی رفت..در لحظه اخر فقط صدا امیرمحمد که گفت: "چی تموم شد؟".. و جیغ بهار و شنیدم..بعدش دیگه سیاهی بود و سیاهی.......... *** در و کوبید بهم و رفت داخل..عین دیوونه ها دور خودش می چرخید و داد میزد..هرچی به دستش رسید و شکست..خورد کرد..عربده زد..اما یه ذره هم دلش خالی نمی شد.. داد عشقه چندین و چند ساله ش چیز کمی نبود..ویرون شده بود..از درون ن از دست داغون بود..چنگ زد به موهاش و رو زانو نشست..هیچی ارومش نمی کرد..هیچی.. چند دقیقه با سری پایین همونجا وسط هال نشست بعد یه دفعه بلند شد رفت تو اتاقش..چند دقیقه بعد با سی دی که سوگند بهشون داده بود و گیتارش برگشت..سی دی رو تو سیستم گذاشت و یکم بردش جلو.. رو یکی از عکسای باران که فقط باال تنه ش بود و صورتش قشنگ معلوم میشد استپ کرد..نشست رو مبل رو به رو تی وی و گیتارشم به دستش گرفت..نزدیکه دقیقه تو سکوت فقط خیره به عکس باران اشک ریخت.. اشکای این مرد درد داشتن..غم داشتن..این اشکا داد میزدن که این مرد عزیزترین فرد زندگیش رو از دست داده..شونه هاش از سنگینی این غم خم شده بود..چشماش سرخ شده بود..میسوخت اما بازم اشک می ریخت..دلش از این دنیا گرفته بود..از بی وفایی این دنیا دلش پر بود.. نمی دونست چطور باید خودش و اروم کنه..هر راهی رو انتخاب می کرد بازم می رسید به سر خط..چشم از صفحه تی وی نمی گرفت..چهره اشکی تو محضر باران که بی نهایت مظلوم شده - - بود یک ثانیه از جلو چشماش کنار نمی رفت..غمی که تو چشما باران بود بیشتر از ویرونی خودش،دلش و می سوزوند.. همراه با لرزش شونه هاش دستاش و کشید رو سیما گیتار و با سوزناک ترین لحن ممکن شروع به زدن و خوندن کرد: «مگه قرار نبود با هم..بمونیم تا ته دنیا.. مگه قرار نبود عشقت..بشه تعبیره این رویا.. بگو چرا کم اوردی..ازم دستاتو می گیری.. مگه خودت نمی گفتی..که بی من باشی می میری.. واسم کابوسه هر روزه..چرا تنها سفر کردی.. ازت خیلی دلم خووونه..ببین چشمامو تر کردی.. برو عزیزه جوووونه من..برووووو هرجا که دوست داری.. مییی مووو نممم..تا تو برگردی..تو این کابوسه بیداری..» ن با عجز خیره شد به چشمای بارا درون عکس..و با خودش فکر کرد: "چرا اینطوری شد؟..چرا اونطوری باید پیش نرفت..چه کارم اشتباه بود؟..چه راهی رو اشتباه رفتم که به اینجا رسیدم؟..چه کار اشتباهی کردم که ازم سرد شد.. من که هرکاری از دستم بر میومد براش انجام دادم؟..من که سعی کردم بشم تکیه گاهش..سعی کردم مشکالت و به دوش بکشم تا شونه ها ظریفش خم نشه..من که تا جایی دستم باز بود بهش محبت کردم..بهش عشق ورزیدم..یعنی نفهمید همه کارام از رو عشقه؟..نفهمید دارم تو اتیش عشقش می سوزم؟..نفهمید با این کارش خاکسترم کرد؟".. اشکاش با سرعت بیشتری راه خودشون و باز کردن..به این که مرد نباید گریه کنه اعتقاد نداشت..مگه مردا دل ندارن؟..پس چه جوری باید دلشون و خالی کنن؟..اگه نباید گریه می کرد پس چطوری این غم و سبک کنه..از طرفی هم فهمیده بود که این درد با گریه درمون نمیشه: «بگو چیشد که اون لحظه..گریه هات بند نمی اومد.. - - بمیرمممم واسه اون چشمات..به چهرت غم نمی اومد.. بگو چرا کم اوردی..ازم دستاتو می گیری.. مگه خودت نمی گفتی..که بی من باشی می میری.. واسم کابوسه هر روزه..چرا تنها سفر کردی.. ازت خیلی دلم خوووونه..ببین چشمامو تر کردی.. برو عزیزه جوووونه من..بروووو هرجا که دوست داری.. مییی مووو نممم..تا تو برگردی..تو این کابوسه بیداری..» دستاش و محکم تر کشید رو سیما گیتار و با سوز بیشتری خوند: « واسم کابوسه هر روزه..چرا تنها سفر کردی.. ازت خیلی دلم خوووونه..ببین چشمامو تر کردی.. برو عزیزه جوووونه من..بروممم هرجا که دوست داری.. مییی مووو نممم..تا تو برگردی..تو این کابوسه بیداری..» (چرا کم اوردی..امیرمعروفی و حسام الدین) با این روش هم اروم نشده بود..با کالفگی گیتارو انداخت کنارش و سرش و گرفت تو دستاش..هق هق مردونه ش سکوت سرد خونه رو می شکست..خونه ای که هنوزم بوی عطر باران توش بود.. سرش و بلند کرد و نگاهش و دور خونه چرخوند..چشماش میخکوب شد تو اشپزخونه..اشپزخونه ای که بهترین خاطره رو توش داشت..خاطره شبی که هیچ وقت از یادش نمی رفت..شبی که بهترین شب زندگیش بود و هنوزم بعد از گذشت این همه ماه با مرور همون شب سر روی بالش میزاشت و با لبخند می خوابید.. هنوزم صدای خنده های از ته دل باران تو گوشش بود..یاد التماساش وقتی سس میمالید به سر و صورتش که افتاد میون گریه لبخند تلخی نشست رو لباش..یاد وقتی که از پشت پریده بود رو کمرش..همه و همه باعث شدن شدت ریختن اشکاش بیشتر بشه.......... - - سرش و تکیه داد به مبل و چشماش و بست و غرق شد تو خاطرات این چند ماهه..... با صدای زنگ گوشیش تکون محکمی خورد و گویی از باالی یه بلندی به پایین پرت شده..اما دوباره بی توجه چشماش و بست..دوست نداشت با هیشکی حرف بزنه..می خواست تا اخر عمرش اونجا بشینه و صورت قشنگ و چشمای عسلی باران رو تو ذهنش تصور کنه... با کالفگی پوفی کرد..هرکی بود قصد کوتاه اومدن نداشت..گوشی رو از جیبش در اورد و بی حوصله جواب داد: -چیه؟!.. صدای مضطرب امیرمحمد دلهره به جونش انداخت: -الو امیرعلی کجایی؟!.. خودش و کشید سر مبل و جواب داد: -چرا؟..چیشده؟!.. -امیرعلی امروز چه اتفاقی افتاده؟!.. هنوز هیچکس نمی دونست از هم جدا شدن..به هیشکی نگفته بودن..بی سر و صدا رفته بودن دادگاه و بعدم محضر: -برا چی؟..میگم چیشده؟!..تو کجایی؟!.. -منو بهار خونه بودیم که باران اومد..معلوم نیست چندساعت زیر بارون بوده..وقتی رسید خونه نمی تونست راه بره..فقط گفت "امیرمحمد همه چی تموم شد"..بعدم از حال رفت..بیهوش شد..االنم اوردیمش بیمارستان..هنوز بهوش نیومده..دکتر میگه شوک عصبی بهش وارد شده..تو میدونی چش شده؟!.. با شنیدن حرفا امیرمحمد دنیا دور سرش چرخید..ته دلش خالی شدو دیدش تار..چشماش و بست و تو دلش نالید: "الهی من فدات بشم بارانم..چه به روزه خودت اوردی..چیکار کردی با خودت؟".. - - ادرس بیمارستان و پرسید و سریع بلند شد..همینطور که می دوید بیرون دستی به لباسا بهم ریخته ش کشید..هنوز لباس مشکی تنش بود..هنوز عزادار مادر زنش بود..قسم خورده بود تا باران لباس مشکی رو از تنش در نیاورده خودشم مشکی بپوشه...... به بیمارستان که رسید سراسیمه ماشین و پارک کرد و پیاده شد دوید..پر از نگرانی بود..پر از دلشوره..پر از دلهره... اینکه باران و تو بیمارستان بتونه ببینه از توانش خارج بود..صدای امیرمحمد تو گوشش پیچید: "شوکه عصبی بهش وارد شده".. با سرعت مشخصات باران رو گفت و اتاقش و پیدا کرد..با پاهای لرزون راه افتاد سمت اتاق..پشت در چندتا نفس عمیق کشید و درو باز کرد..با باز شدن در صدای هق هق ریز بهار رو شنید..وارد شد..به هیچکس جز باران نگاه نمی کرد.. اشک تو چشماش جمع شد..بارانش رنگ پریده با لبا سفید شده رو تخت خوابیده بود و بهش سرم وصل کرده بودن..بهار با دیدن امیرعلی گریه ش شدت گرفت..نگاه امیرعلی چرخید رو بهار..جلو رفت و با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفت: -چش شده؟!.. امیرمحمد دست گذاشت رو شونه ش و گفت: -همونایی پشت گوشی بهت گفتم..اصال نتونستم باهاش حرف بزنم..همین که رسید خونه بیهوش شد.. چشماش و بست و با دستش ماساژشون داد تا سوزشش کم بشه..رفت نزدیک تر و کنار باران ایستاد..خیره به صورت رنگ پریده باران اروم گفت: -امروز وقت محضر داشتیم..از هم جدا شدیم.. امیرمحمد شوک زده با صدای بلند گفت: -چـــــی؟!.. - - هق هق بهار قطع شد و با دهن باز به امیرعلی نگاه کرد..امیرعلی اما با یه ارامش ظاهری به امیرمحمد نگاه کرد و گفت: -چه خبرته؟..اروم تر بیدار میشه!.. امیرمحمد این دفعه اروم تر گفت: -تو..تو چی گفتی؟!..چیکار کردین؟!.. نالید: -جدا شدیم از هم.. امیرمحمد دوباره شوک زده پرسید: -یعنی چی؟..چرا به هیچکس نگفتین؟..چرا گذاشتی اینکارو بکنه؟..چرا جلوشو نگرفتی؟!.. با چشما ی سرخ به امیر خیره شد و زمزمه کرد: -نمی خواستم به زور نگهش دارم..نمی خواستم ازم متنفر بشه.. امیرمحمد خواست حرفی بزنه که با صدا ناله ضعیف باران ساکت شد..امیرعلی سرش و خم کرد نزدیک دهن باران تا بفهمه چی میگه..شنید..شنید و تو اوج ناراحتی و غصه لبخند زد..بارانش داشت اسمش و صدا می زد..دهنش و به گوش باران نزدیک کرد و اروم گفت: جو ن امیر؟..جو ن دلم؟!.. - اما باران دیگه چیزی نگفت..سرش و بلند کرد و به بهار نگاه کرد که دوباره گریه رو از سر گرفته بود..بهش نزدیک شد..دستش و گرفت تو دستش و گفت: -گریه نکن بهار..باران بفهمه گریه کردی بخاطرش ناراحت میشه..مگه نمی دونی چقدر دوست داره.. بهار هق هق کنان سرش و گذاشت رو سینه امیر و گریه کرد..امیرعلی بهار و مثل یه شی با ارزش تو بغلش نگه داشت..بهار عزیزد ل بارانش بود..همه کس بارانش بود..پس براش عزیز بود..پس جاش رو چشمش بود..اروم اروم زیر گوش بهار حرف زد تا تونست ارومش کنه.. - - یکم که گذشت امیرمحمد و بهار رفتن تو حیاط بیمارستان تا هوایی عوض کنن..بهار با بوی الکل حالش بد شده بود..امیرعلی هم نشست رو صندلی و خیره شد به صورت بارانش..هیچ وقت از دیدن این صورت قشنگ و خواستنی سیر نمیشد.. حاضر بود تمام عمرش و بشینه همینطور بهش نگاه کنه..اه عمیقی کشید و با خودش گفت: "امیدوارم همه چی درست بشه..من یک ثانیه هم نمی تونم بدون تو زندگی کنم"...... **** -وای نگین..بس کن..من هنوز عزادارم پاشم بیام تولد؟!.. چشم غره ای بهم رفت: -بابا چندماه گذشته..اینکارا چیه می کنی..اخرش که چی؟..باید حتما بیایی تولدم..نیایی خداشاهده دیگه باهات حرف نمی زدم.. پوف بی حوصله ای کشیدم..از صبح هر فرصتی پیدا میکنه میاد تو اتاق من و میگه باید بیایی تولدم..اخر هفته تولدشه..چشمام و تو کاسه چرخوندم: -بزار ببینم اگه بهار برنامه ای نداشته باشه،با امیرمحمد میاییم!.. -اگه اونا کار داشتن تو حتما بیا..باشه؟!.. دیگه حوصلم و سر برد..من این روزا حتی حوصله خودمم ندارم..چشمام و ریز کردم و غریدم: -نگین بس کن..گفتم میام..حتما باید اعصاب من و خراب کنی!.. با ناراحتی نگام کرد و بلند شد..رفت سمت در و گفت: -اگه زیر ابی بری و نیایی دیگه باهات حرف نمی زنم!.. اخمام و کشیدم توهم و خودم و مشغول کارم کردم..اما مثل این مدت حواسم همه جا بود غیر از کارم..نتیجه اون زیر بارون موندن شد هفته تب و لرز.. هفته تو تخت خوابیدن.. هفته قهره بهار.. البته فکر نمی کنم تب و لرزم بخاطره بارون باشه.. - - نمیدونم..بهارم فقط میومد داروهام و غذا بهم میداد و می رفت..یک کلمه هم حرف نمی زد..ناراحت بود که چرا بهش نگفتم دارم کارا طالق رو انجام میدم..منم گفتم تو نپرسیدی منم نگفتم..اما خوب قهر کرد..اینقدر نازش و کشیدم و عذرخواهی کردم تا اشتی کرده باهام..اخالقش درست مثل بچه هاس.. با افسوس باید بگم..بیچاره امیرمحمد..فکر کنم تمام زندگیشون درحال قهر و اشتی باشن..بهار قهر می کنه امیرمحمد هم همش باید ناز بخره تا اشتی کنه باهاش.. سرم و تکیه دادم به صندلی و چشمام و بستم..مثل تمام این مدت دوباره همون سوال همیشگی رو از خودم پرسیدم: "یعنی امیر االن داره چیکار می کنه".. با حسرت زیر لب زمزمه کردم: -کاش پیشش بودم... سرم و تکون دادم..سریع خودم و مشغول کارم کردم تا این فکرا از سرم بره بیرون.......... ساعت کاری که تموم شد بلند شدم رفتم از اتاقم بیرون..از همه خداحافظی کردم و سوار ماشینم شدم..خواستم راه بیوفتم که صدا بوقی شنیدم..برگشتم با دیدن نگین چشمام و براش در اوردم که غش غش زد زیر خنده..پوفی کشیدم و گفتم: -دیگه چیه؟!.. چشماش و برام چپ کرد و گفت: -جمعه یادت نره..بابای!.. بعدم گاز داد و رفت..سرم و به نشونه تاسف برا این زن که درست مثل بچه ها رفتار میکرد تکون دادم و راه افتادم.......... وقتی به بهار و امیرمحمد گفتم نگین دعوتمون کرده تولدش..اگه شما بیایین منم میرم هردوتا موافقت کردن که باهام بیام..امیرمحمد لبخندی زد و گفت: - - -اتفاقا خوبم هست..خیلی وقته همش تو خونه ایم..هیچ جشنی نرفتیم..مسافرتم که با این مشغله ها کاری فعال نمیشه رفت..پس بهتره بریم تا روحیه تون عوض بشه.. لبخندی بهش زدم..بعضی از مهربونی هاش من و یاد امیرعلی میندازه..و یاد امیرعلی افتادن هم مساوی میشه با کل روز افسرده بودنم..از روز محضر دیگه ندیدمش..وقتی تو بیمارستان یه لحظه چشمام و باز کردم حس کردم کنارمه اما اینقدر گیج بودم که چشمام بسته شد و وقتی بیدار شدم دیدم نیست فهمیدم توهم زدم...دلم براش خیلی تنگ شده.. جای خالیش تو زندگیم خیلی محسوسه..قشنگ معلومه که دیگه امیری تو زندگیم نیست..همین داره از پا درم میاره......... باالخره روز تولد نگین رسید..موهام و ساده دورم ریختم و جلوشون رو کج ریختم تو صورتم..یه بلوز مشکی که تنگ بود و استین ها بلند حریر داشت پوشیدم..با شلوار جین مشکی.. یه ارایش مالیم خیلی ساده ای هم کردم..پالتو مشکی پوشیدم که بلندیش تا رو زانوم بود..کفشا پاشنه سانتی مشکی هم پوشیدم..شال حریر مشکی هم انداختم رو سرم..یه دوش ادکلن هم گرفتم و رفتم از اتاقم بیرون.. بهار و امیرمحمد هنوز اماده نبودن..تو هال نشستم تا بیان..بیست دقیقه منتظر شدم تا دوتایی شونه به شونه هم از پله ها اومدن پایین..لبخندی بهشون زدم..خیلی بهم میان..ماشاال.. بهار یه پیراهن کوتاه قهوه ای پوشیده بود با جوراب شلواری مشکی موهاشم فر کرده بود و ریخته بود دورش..ارایش کاملی هم کرده بود..قیافه ش کامال از اون حالت دخترونه در اومده و زنونه شده..یه پالتو کرمی هم گرفته بود دستش و شال قهوه ای هم انداخته بود رو سرش.. امیرمحمد پیراهن قهوه ای پوشیده بود با شلوار جین همرنگش یه کت اسپرت نخودی هم پوشیده بود..لبخندی بهشون زدم و بلند شدم: -بریم؟!.. بهار با اعتراض گفت: -باران مگه میریم مراسم ختم..چرا مشکی پوشیدی؟..تا منو دق ندی دست بردار نیستی؟!.. رفتم جلو گونه ش رو بوسیدم و گفتم: - - -اینجوری راحت ترم عزیزدلم..بریم!.. پالتوش رو با اخم پوشید و راه افتاد..امیرمحمد چشمک بامزه ای بهم زد و بهارو نشون داد..خنده م گرفت..بهار برگشت چیزی بگه با دیدن خنده من بلند گفت: -بایدم بخندی..منو حرص میدی خودت می خندی؟!.. خنده م شدت گرفت: -عزیزم به تو نخندیدم به این امیرمحمد خندیدم.. اخما بهار باز شد در عوض اخما امیرمحمد رفت توهم و بلند گفت: -دستت درد نکنه دیگه..کجا من خنده داره؟!.. ریز ریز خندیدم و جوابش و ندادم..رفتیم از خونه بیرون..امیرمحمد درا رو قفل کرد..سوار ماشینش شدیم و راه افتادیم..گوشیم و در اوردم و به ادرسی که نگین فرستاده بود نگاه کردم و برا امیرمحمد خوندمش..سرش و تکون داد..تا برسیم هیچ کدوم حرف نزدیم..تو سکوت غرق فکر بودیم تا رسیدیم.... امیرمحمد ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم..زنگ رو فشردم و منتظر شدم..صدا مهران لبخند رو لبامون اورد: -بفرمایید داخل.. و بعد تیک..در باز شد و رفتیم داخل..از یه حیاط کوچیک رد شدیم..زیادم کوچیک نبود..اما درختا و گالیی که دو طرف حیاط کاشته بودن بیشتر فضا رو اشغال کرده بودن.. به در ورودی که رسیدیم نگین و مهران اومدن بیرون..با هم سالم کردیم و دست دادیم..منو بهار نگین رو بوسیدیم و بهش تبریک گفتیم..و کادوهایی براش خریده بودیم رو دادیم دستش..من یه ساعت اسپرت صفحه سفید براش گرفته بودم..بهار هم یه پیراهن مجلسی کوتاه قرمز رنگ.. رفتیم داخل و با مامان بابا نگین سالم و احوال پرسی کردیم..خیلی مهربون بودن..لبخندی بهشون زدم و اه پر حسرتی کشیدم..خدا همه مادر و پدرا رو باال سر بچه ها هاشون نگه داره.. - - نگین مارو برد تو اتاق و ماهم پالتو و شالمون رو در اوردیم..دستی به لباسمون کشیدیم و برگشتیم پیش امیرمحمد و مهران..نشستیم رو مبل و مشغول خوش و بش شدیم..مهران و امیرمحمد با هم حرف میزدن..منو بهار و نگین هم باهم.. چقدر جای امیرعلی خالی بود..همیشه مهران با امیرعلی حرف میزد اما االن نیست..چشمام و بستم و نفس عمیقی کشیدم..وارد بحث نگین و بهار شدم تا دوباره فکرم پر نکشه سمت امیرعلی..نگین داشت بقیه رو معرفی می کرد: -اون خانم و اقایی که کنار مامانم اینا ایستادن،مامان و بابا مهران هستن.. به اون طرف نگاه کردم..زن و مرد مسن و خوش پوشی ایستاده بودن و با لبخند حرف میزدن باهم..همون لحظه مامان بابا مهران برگشتن و مارو کنار نگین اینا دیدن..سرشون و تکون دادن و اومدن طرفمون..منو بهار با لبخند بلند شدیم..وقتی رسیدن بهمون مامان مهران که اسمش مهتاب بود منو بهار رو بوسید و گفت: ن -خوبین دخترا؟!..این نگی ما همش از شما حرف میزنه..خیلی دوست داشتم ببینمتون!.. بوسه گرمی رو گونه ش کاشتم و گفتم: -ممنون خاله جون..خیلی از اشنایی باهاتون خوشحال شدم.. بهار هم تشکر کرد..با باباش،اقامهدی،هم احوال پرسی کردیم..خیلی زن و مرد خوش رو و مهربونی بودن..لبخند یک ثانیه از لباشون پاک نمیشد..هنوز ایستاده بودیم و داشتیم حرف میزدیم که یه نفر از پشت سر منو بهار گفت: -نگین جان یه لحظه میایی کارت دارم!.. یه ابروم رفت باال اما برنگشتم..نگین لبخند گشادی زد و گفت: -وای آرسین یه لحظه بیا با دوستام اشنات کنم!.. سکته ای برگشتم عقب ببینم خوابم یا بیدار..وقتی چشم تو چشم شدیم با بهت گفت: -باران!.. - - یکم شوکه به هم نگاه کردیم..کم کم به خودم اومدم و اخمام و کشیدم توهم..دلم نمی خواست حتی یک ثانیه جایی باشم که اون هست..برگشتم سمت نگین..یعنی انگار اصال ندیدمت..از نگین دلگیر بودم..نباید اینکارو می کرد..نگین با کنجکاوی گفت: -میشناسین همدیگه رو؟!.. با همون اخما درهم گفتم: -نگو که نمی دونی نگین خانم!.. با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: -یعنی چی باران؟!.. -اصال توقع نداشتم نقشه بکشین دور هم و منو بیارین اینجا.. برگشتم سمت بهار که دیدم با دهن باز داره به آرسین نگاه می کنه..زدم به بازوش و گفتم: -به چی نگاه می کنی؟..برو پالتو منو خودت رو بیار بریم خونه!.. نگین با هول گفت: -باران چرا؟..مگه من چیکار کردم؟..به جون مهران،به جون مامانم اصال متوجه نمیشم چی میگی!.. مشکوک بهش نگاه کردم..چشماش صادق بود..حتی برق اشک هم توش نشسته بود..سرم و تکون دادم و گفتم: -هیچی مهم نیست!.. دستم و گرفت و گفت: -اگه مهم نیست پس نرو..باور کن این تولد بخاطره اینکه روحیه تو عوض بشه گرفتیم..منو مهران می تونستیم اولین تولد متاهل بودنم رو دو نفری جشن بگیریم..اما با مهران تصمیم گرفتیم جشن بزرگی بگیریم که تو بیایی یکم از این حال در بیایی..من نمی دونم چی بین تو و آرسین هسته..اما باور کن به خدا من از هیچی خبر ندارم!.. - - یعنی این همه خودش و تو زحمت انداخته بخاطره روحیه من؟..اگه اینجوری باشه که خیلی زشته بلند شم برم..سرم و تکون دادم و بی توجه به بقیه نشستم رو مبل..دلم نیومد ناراحتش کنم ن با رفتنم..نگین گونه م رو بوسید و شروع کرد معرفی کرد آرسین خان به بقیه.. گوشام تیز شد ببینم با هم چه نسبتی دارن..آرسین رو پسر خاله ش معرفی کرد..نگین اومد نشست کنارم..دستش و انداخت دور شونه هام و گفت: -باران نمیگی آرسین رو از کجا می شناسی؟!.. -یه اشنایی قدیمی داشتیم از زمان دانشجویی!.. -اهان..یعنی همکالس بودین؟!.. فقط سرم و تکون دادم..آرسین اومد نشست رو به رو ما..با این کارش اخما امیرمحمد رفت توهم..اخما منم سریع درهم شد..یه پسره داشت از جلومون رد میشد که نگین صداش زد: -نریمان؟!.. پسره برگشت سمت نگین..لبخندی زد و گفت: -جانم؟!.. -بیا با دوستای من اشنا شو!.. هنوز اخمام تو هم بود..و نگاهه خیره آرسین داشت حالم و بد می کرد..کاش زودتر این جشن تموم میشد..اصال کاش نیومده بودم..چه می فهمیدم اینم اینجاس..اگه می فهمیدم یک ثانیه هم نمیومدم..اون پسره که نگین نریمان صداش زده بود با لبخنده شادی اومد طرفمون..هممون بلند شدیم که نریمان سریع گفت: -خواهش می کنم بلند نشین..بفرمایید بفرمایید.. حرفاش خنده دار نبود..اما هر کلمه رو اینقدر با ادا و اصول از دهنش در میاورد که خنده ت می گرفت..نگین با خنده گفت: -ایشون هم اقا نریمان داداش خل و چل بنده!.. - - نگین مارو هم بهش معرفی کرد..امیرمحمد با شادی بهش دست داد..اخه یه دلقک مثله خودش پیدا کرده بود..اخالقا شادشون کپی هم بود..بهار هم باهاش دست داد و اظهار خوشحالی کرد..اما من بدون توجه به دست دراز شده ش گفتم: -سالم..خیلی خوشحال شدم از اشنایی باهاتون!.. نگاهی به دستش انداخت..سریع دستش و چرخوند سمت مبل..یعنی خوشم میاد کم نمیاره: -همچنین..منم خیلی خوشحال شدم بانو..بفرمایید بشینین!.. لبخند اروم اروم از رو لبم پر کشید.."بانو"..بغض نشست بیخ گلوم..ای خدا..من اینجا چیکار می ل اونوقت من اومدم تولد..نشستم رو مبل و تو کنم؟..معلوم نیست امیرم در چه حا سکوت به بقیه نگاه می کردم اما حواسم اصال تو جمع نبود.. هنوزم یاد حرفاش و کاراش اتیشم میزنه..هنوزم با یادش ضربان قلبم به شدت باال میره..هنوزم می تونم اون بوسه ها اخر رو حس کنم..من بدون امیر هیچم..فقط نمی دونم چطوری دارم زندگی خو ن..هر کلمه ای که یه روزی امیر بهم گفته رو اگه می کنم..هر ثانیه به یادشم..دلم بشنوم دیگه واویال..دیوونه میشم.. اینقدر بهم می ریزم که هرکی منو بشناسه و کنارم باشه متوجه میشه.....اخ امیر کاش زودتر فهمیده بودم چقدر میخوامت..... در تعجبم که چطور آرسین کیانفر جلوم نشسته خیره شده بهم اما من یک ذره هم بهش اهمیت نمیدم و تو فکر امیرم..بایدم همینطور باشه..امیر کل قلب منو تصرف کرده..دیگه جا برا هیچکس نیست..نمیدونم چرا این اسمی که قبال می گفتم قشنگترین اسم تو دنیاس االن برام هیچ جذابیتی نداره.. آرسیـــــن!..آرسیـــن!..آرسین!.. چطور حتی دیگه نفرت هم قلبم و پر نکرد..چرا بی تفاوتم؟..چرا برام مهم نیست آرسین جلوم نشسته؟..چرا االن اصال دلم نمی خواد بهش فکر کنم؟.... - - عش ق امیر کل قلبم و پر کرده..همه وجودم و از نفرت پاک کرده..با فکر کردن بهش تمام بدنم گرم میشه.. ُگر می گیرم.....امیر..امیر..امیر..االن فقط امیرو میخوام..فقط دلم می خواد به اون فکر کنم..دلم می خواد ببینمش..دلم براش تنگ شده..با صدا آرسین از فکر اومدم بیرون و بهش نگاه کردم: -شوهرتون تشریف نیاوردن؟!.. بهار با ترس بهم نگاه کرد..اما من بی تفاوت به آرسین نگاه کردم و گفتم: -چطور؟..باید میومد؟!.. یه ابروش رو انداخت باال و گفت: -خوب درست نیست زنش رو تنها بفرسته مهمونی!.. نیشخندی زدم: -دلیلی نمی بینم از زندگی خصوصیم برا هر کسی بگم!.. بعدم با مکث نگاهم و ازش گرفتم و مشغول حرف زدن با نگین شدم تا دیگه سوالی نپرسه..کاش بلند میشد می رفت از اینجا..می رفت یه جا دیگه مینشست..اینقدر اعصابم خورد شده بود از نگاه خیره ش که وقتی امیرمحمد از تو پاکت سیگاری مهران بهش تعارف کرد یه سیگار برداشت و روشن کرد از بین انگشتاش گرفتم خواستم بکشم..مچ دستم که داشت میرفت سمت لبام و گرفت و با چشمکی گفت: -امیرعلی سفارش کرده نذارم سیگار بکشی هیچوقت!... با اسم امیر تمام وجودم سوخت..سیگار و بدون مکث دادم به امیرمحمد..لبخندی بهم زد و چشماش و باز و بسته کرد..کاش امیرعلی االن اینجا بود تا این پسره جرات نکنه اینجوری بهم خیره بشه..کاش شوهر داشتم..کاش مطلقه نبودم تا اینجوری بهم نگاه کنن.. هرچند نگاهه آرسین بد نبود..هیچ هیزی تو نگاهش پیدا نمیشد..اما وقتی از یه کسی بدت بیاد یا از یه نگاه حالت بد بشه..بدون اینکه اون ادم و نگاهش بد باشن،بازم باعث میشن چندشت بشه..چون فکر می کنی دارن به حریم یه نفر دیگه تجاوز می کنن..اره من هنوز خودم و واسه امیر میدونم..جدا از اینکه هنوز تو ُعده بودم..که اگه نبودم هم بازم من برا امیر بودم دیگه هیچکس.. - - از دست نگاهه خیره آرسین بلند شدم و گفتم میرم هوایی عوض کنم رفتم تو حیاط..یه االچیق تو حیاط بود که یه میز چوبی گرد و تا صندلی زیرش گذاشته بودن..کنارش ایستادم و کف دستام و گذاشتم رو میز و یکم خم شدم جلو..خیره به رو به روم غرق فکر شدم.... نمیدونم چقدر به امیر فکر کردم..یه جاهایی اشک ریختم یه جاهایی خندیدم..یه جاهایی اخم کردم یه جاهایی حسرت خوردم..با نشستن دستی رو شونه م از ترس پریدم تو هوا و برگشتم عقب..با دیدن آرسین اخمام درهم شد..خودم و کشیدم عقب دستش از رو شونه م افتاد..حرکت کردم تا برم تو خونه.. اما همین که خواستم از کنارش رد شم سریع بازوم و گرفت..بدنم لرزید..از عصبانیت..از خشم..از تنفر..از چندش..... درسته با دیدنش حس کردم متنفر نیستم ازش اما بازم دستش که بهم بخوره بخاطره امیر متنفر میشم..درسته دیگه امیر برا من نیست اما تا وقتی بمیرم فقط و فقط خودم و برا اون میدونم..خودم و محکم کشیدم کنار اما ولم نکرد.. سرش و اورد کنار گوشم و با لحنی که اگه اون موقع ها بود قطعا یه لبخند خوشگل بهش تقدیم می کردم،گفت: -باران باید به حرفا من گوش بدی..من همه حرفام با مدرکه..به جون خودت که تمام دنیامی اگه بعد از حرفام بازم گفتی برو..میرم!..خدا شاهده بدون هیچ حرفی..میرم... خودم و کشیدم عقب تا فاصله م باهاش بیشتر شه..با صورت جمع شده تو صورتش غریدم: -تو چی فکر کردی؟..ها؟..فکر کردی با احمق طرفی؟..رفتی عشق و حالت و کردی حاال باز فیلت یاد هندستون کرده..اینجا از این خبرا نیست..برو همونجایی تا االن بودی..اون روزم جلو کارخونه بهت گفتم نه خودت دیگه برام مهمی نه حرفات نه کارات..هیچکدوم..پس پاتو از زندگی من بکش بیرون..اوکی؟!..حرفاتم هرچی هست نگه دار برا یکی که بفهمی خر میشه!.. هاله ای از غم کل صورتش رو پوشوند..چشم تو چشم بودیم..چشمای اون پر از غم و ناراحتی بود..اما من پر بودم از خشم و نفرت..بازم حس کردم می تونم ازش متنفر باشم..دیگه حالم داشت از این تظاهرات بهم می خورد..حاال برگشته که چی؟..بگه پشیمونه؟..بگه نتونسته بدون من زندگی کنه؟..نتونسته بدون من طاقت بیاره..یا خیلی دیر فهمیده عاشق منه؟... - - گوشم از این حرفا پره..دیگه نمی خوام حتی یک ثانیه هم به حرفا صدمن یه غازش گوش بدم.. راه افتادم برم تو خونه که با حرفی زدوسط راه میخکوب شدم: -می دونم از شوهرت جدا شدی..پس اینو بدون یک ثانیه هم ولت نمی کنم..همه جا هستم..دنبالت..سایه به سایه ت..تو زندگیت..اگه چهارسال پیش رفتم مجبور بودم اما االن برگشتم..برگشتم تا همه این چهار سال رو جبران کنم..مهم نیست برا چی از شوهرت جدا شدی..اینقدری دوست دارم که فقط وجود خودت برام مهم باشه.. تمام این چهارسال رو به یاد تو گذروندم..به عشق تو سرپا شدم..دیگه از دستت نمیدم باران..االن می خواهی بری..باشه برو..اما باالخره مجبوری به حرفام گوش بدی.. اینقدر از حرفاش که همه رو خودخواهانه بیان کرد جوش اوردم که دیگه حالم دسته خودم نبود..با غیض برگشتم و قدم به قدم بهش نزدیک شدم: -تو فکر کردی کی هستی؟..یا فکر کردی من کی هستم؟..همون دختره ساله خام و نفهم؟..پس بزار روشنت کنم..من اندازه هزارسال عوض شدم..با رفتنت اون باران مرد..خوب تو چشمای من نگاه کن..خوب نگاه کن و ببین همون باران رو می بینی؟.. دقیقا رو به روش با چشما دریده خیره شدم تو چشماش..مطمئنم از تو همین چشما میتونه بخونه اینی جلوش ایستاده دیگه اون باران مظلوم و شیطون نیست..یک دقیقه تو چشما هم خیره شدیم.. بعد ناگهانی با کف دستم زدم تخت سینه ش..چون فکرش و نمیکرد یکم رفت عقب اما سریع خودش و جمع کرد: -دیدی؟..دیدی اون باران دیگه نیست؟..االن که جلوت وایستادم اینقدر از رفتنت خوشحالم که هیچی نمیتونست اینقدر خوشحالم کنه..می دونی چرا؟..چون رفتنه تو باعث شد امیرعلی بیاد تو زندگیم..چون با امیرعلی فهمیدم مرد یعنی چی..چون االن یک ذره هم تو فکرم جا نداری..تنها کسی تو قلب و فکر منه فقط و فقط شوهرمه که مجبور شدیم به دالیلی یه مدت از هم جدا شیم.. پاتو از زندگی من بکش بیرون..حالم از تو و این حرفات بهم می خوره..نمی خوام ببینمت..اینو تو سرت فرو کن.. - - اینقدر عصبی بودم که کنترلی رو خودم نداشتم..جیغ کشیدم: -هیچوقت دیگه نمی خوام ببینمت..فهمیدی یا نه؟!..زندگیم و به گند کشیدی..بدترین روزا زندگیم ولم کردی رفتی..االن اومدی میگی عاشقتم..میخوام صد سال سیاه نباشی..احمق تویی که فکر می کنی بازم خرت میشم.. نگام و از چشما غمگینش برداشتم و عقب گرد کردم رفتم سمت سالن..نفس نفس میزدم..خیلی خیلی بهم ریخته بودم..این دیگه تو این موقعیت از کجا پیداش شد تو زندگی من..نمی فهمم چرا زندگی من اینقدر پیچیده شده..اینقدر گره خورده که با چنگ و دندون هم باز نمیشه.. دلم می خواد بخوابم..وقتی بیدار میشم هیچ کدوم از اینا واقعیت نداشته باشه..دلم میخواد بیدار که میشم برگردم به روزا قبل از فوت بابام..فقط با این تفاوت که آرسین هم تو زندگیم نباشه در عوضش امیرعلی رو داشته باشم..تو راه رو ورودی جلو ایینه ایستادم..دستی به سر و روم کشیدم خودم و مرتب کردم.. یکم ایستادم تا حالم بهتر بشه بعد رفتم پیش بقیه..بهار با دیدنم لبخندی زد و گفت: -کجا بودی؟!.. -رفتم بیرون هوایی بخورم..هوای اینجا داشت خفه م میکرد.. سرش و تکون داد و با چشما نگران بهم نگاه کرد..پس دیده آرسین هم از سالن اومده بیرون..لبخندی زدم تا خیالش راحت شه..یه دفعه چراغا سالن خاموش شد و مهران از اشپزخونه با یه کیک که کلی شمع روش بود اومد بیرون. .هممون بلند شدیم و شروع کردیم به دست زدن..نگین پشت میزی که مهران کیک رو روش گذاشته بود ایستاد و با شماره معکوسی که همه میخوندن شمع هارو فوت کرد..بعد از اون کیک رو بریدن و بین همه پخش کردن..کیک رو که خوردیم کادوها باز شد.. مهران براش یه نیم ست طال سفید خیلی ظریف و شیک گرفته بود..بقیه هم کادوهاشون رو دادن..منو بهار هم رفتیم بوسش کردیم و باهاش عکس گرفتیم..دوباره اهنگ گذاشتن و ریختن وسط..امیرمحمد و بهار هم رفتن وسط و شروع کردن به رقصیدن..با لبخند بهشون نگاه کردم..تو - - دلم خدارو بخاطره خوشبختی بهار شکر کردم..خداروشکر کردم که حداقل خواهرم،پاره تنم خوشبخت شد.. یه اهنگ اروم گذاشته بودن و دو نفر دو نفر تانگو می رقصیدن..بهار همش امیرمحمدو اذیت می کرد اونم حرص می خورد..منم اینجا می خندیدم بهشون..یه دفعه دستی جلوم دراز شد..یه ابروم رو انداختم باال و سرم و بلند کردم ببینم کی هست..با دیدن آرسین اخمام رفت توهم و چشم غره خطرناکی بهش رفتم.. بدون توجه به دستش که جلم دراز بود دوباره به بهار و امیرمحمد نگاه کردم..آرسین هم از رو نرفت کنارم نشست و گفت: -معلومه خیلی خوشبختن!.. سرم و تکون دادم و حرفی نزدم..یکم خم شد طرفم و گفت: -اینقدر از من متنفری؟!.. پوزخندی زدم و بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم: -حتی لیاقت حس تنفرم نداری!.. خودش و کشید سر مبل و سرش و گرفت تو دستش..منم بی تفاوت به رقصنده ها نگاه می کردم..یکم که گذشت رقصشون تموم شد..اما اهنگ عوض شده بود و اکثرا هنوز وسط بودن و داشتن می رقصیدن.. بهار و امیرمحمد اومدن نشستن..آرسین هنوز با فاصله کناره من نشسته بود و غمگین تو فکر بود و گاهی یه اه می کشید..برام مهم نبود..این حالی که االن داشت یک صدم حال اون موقع منم نیست.. امیرمحمد بلند شد دست منو کشید و گفت: -بلند شو ببینم..اومده اینجا نشسته لبخند تحویل ما میده.. دستم و کشید و بردم وسط..خندیدم و گفتم: -وای امیرمحمد همیشه کاراتو غیرمنتظره انجام میدی.. - - چشمکی زد و گفت: -باید شاد باشی همیشه..باید به قولی دادم عمل کنم!.. با تعجب بهش نگاه کردم..منظورش چیه: -قوله چی؟!.. همینطور که شروع کردیم به رقصیدن رو به روی هم گفت: -حاال دیگه!.. مشکوک نگاش کردم که با بدجنسی ابروهاش و انداخت باال و خودش و سرگرم رقصیدن کرد..شونه هامو انداختم باال و دیگه چیزی نگفتم..بی حوصله بودم..حتی حوصله رقص هم نداشتم اما امیرمحمد ناراحت می شد اگه قبول نمی کردم..دوست داشتم فکر کنن حالم خوبه..نمی خواستم نگرانم باشن.. برا همین لبخند می زدم..می خندیدم..شاد نشون می دادم..اما تو دلم دقیقا برعکس همه اینا بود.... با صدا امیرمحمد بهش نگاه کردم: -این پسره کیه؟..از کجا می شناسیش؟!... نگاهش و دنبال کردم رسیدم به آرسین..دوباره به امیرمحمد نگاه کردم: -تو دانشگاه همکالس بودیم!.. سرش و تکون داد و با اخم و مشکوک گفت: -فقط همین؟!.. نگاه ازش گرفتم و جوابی ندادم..صدای عصبانیش رو شنیدم: -پس بیشتر از اینا بوده!.. - - بازم جواب ندادم..امشب واقعا ظرفیتم تکمیل بود..حوصله حرف زدن اصال نداشتم..می دونستم امیرمحمد االن می خواد کلی سوال پیچم کنه..قبل از اینکه دهن باز کنه و حرف بزنه تو چشماش نگاه کردم و مظلوم گفتم: -امشب نه!..حالم اصال خوب نیست..بزار برا یه شب دیگه!.. با دیدن حالم غمگین سرش و تکون داد و دیگه حرفی نزد..وقتی اهنگ تموم شد لبخندی بهم زدیم و رفتیم بشینیم..امیرمحمد دستش و انداخت دور شونه هام و رو موهام بوسه زد..لبخندم عمیق شد..واقعا داشتنه بهار و امیرمحمد تو این موقعیت خودش یه نعمته..با همون لبخنده بزرگ بهش نگاه کردم و گفتم: -ممنون که هستین!.. لبخندی زد و چشماش و باز بسته کرد..کنار بهار نشستیم..بعد از اینکه شام خوردیم یکم دیگه موندیم بعد بلند شدیم که بریم خونه..خسته شده بودیم..از نگین و مهران تشکر کردیم و دوباره تولدش و تبریک گفتیم..رفتیم پیش مامان بابا نگین و مهران..کناره هم ایستاده بودن..ازشون تشکر کردیم و من گفتم: -حتما تشریف بیارین خونه ما..واقعا خوشحال میشیم!.. همشون تشکر کردن و گفتن وقت شد حتما میان..ازشون خداحافظی کردیم..وقتی داشتیم از خونه میرفتیم بیرون آرسین رو دیدم که تکیه داده به دیوار و به ما نگاه می کنه.. نگاه منو که متوجه خودش دید سرش و برام تکون داد..اما من بی تفاوت نگاهم و ازش گرفتم و سوار ماشین شدم.......... *** با صدای گوشیم سرم و از رو فاکتورا اوردم باال و گوشی رو برداشتم..نگاهی بهش انداختم و جواب دادم: -جانم بهار؟!.. -سالم خواهری!.. -سالم عزیزم.. - - -کجایی باران؟!.. تعجب کردم..یعنی نمیدونه من کجام؟..با تعجب گفتم: -کارخونه ام دیگه..چرا؟!.. خنده ارومی کرد و گفت: -ای وای خل شدم..حواسم نبود..خواستم بگم شب زود بیایی خونه!.. -اونوقت چرا؟!.. -مهمون داریم!.. -کی هستن این مهمونای عزیز؟.. یکم من من کرد..بعد با صدا اروم و ضعیفی گفت: -مامان دنیا اینا!.. ابروهام پرید باال: -خوب مهمون تو هستن دیگه..من میرم جایی اخر شب وقتی رفتن میام خونه!.. یهو صداش رفت باال..شاکی گفت: -یعنی چی..خجالت نمی کشی؟..میدونی چقدر ناراحت میشن؟..بعدشم تو باید حتما باشی..الکی که دلم هوس مهمونی نکرده..به دالیلی این مهمونی رو گرفتیم..زود بیایی ها باشه؟.. پوفی کشیدم..اخرین چیزی که می خواستم تو این دنیا این بود که با امیرعلی رو به رو بشم..دوباره همون اش و همون کاسه روزا اول..باید بشینم و عزا بگیرم..افسوس بخورم..حسرت بخورم..تازه تونستم یکم خودم و پیدا کنم..دوباره اصرار کردم: -بهار می دونی که سختمه باهاشون رو به رو شم..اذیتم نکن..بزار من نباشم.. -باران..باید حتما باشی..بگو چشم.. بی حوصله گفتم: -خیلی خوب باشه..خدافظ.. - - منتظر جوابش نشدم و گوشی رو قطع کردم..مامان هم کارش همین بود همیشه منو تو موقعیتا حساس قرار میداد..بدون اینکه فکر کنن قراره چه بالیی سرم بیاد..فکر می کنن فقط کاری دارن انجام میدن درسته..واقعا بودن تو جایی که امیرعلی هم هست برام سخته..داغونم می کنه!..اما کیه که بفهمه..اگه یکم دیگه اصرار کرده بودم صد در صد قهر می کرد.. حاال چطوری با امیر رو به رو بشم..اصال شاید امیر نیاد..اره خوب شاید دیگه نخواد منو ببینه..اره کاش نیاد..... از فکر اومدم بیرون..گوشی رو میز رو برداشتم و به سماواتی گفتم: -محبی تو اتاقشه؟.. -بله خانم!.. -بهش بگو بیاد تو اتاقم.. -چشم.. گوشی رو قطع کردم و دوتا دستم و قالب کردم تو هم گذاشتم رو میز..چشم دوختم به در اتاق.. دقیقه بعد تقه ای به در خورد..با بفرمایید من اومد داخل..سالمی بهم کردیم و گفتم: -بفرمایید بشینید.. نشست رو نزدیکترین مبل به من..یکی از فاکتورا و فرم یکی از بارامون و تحویلش رو کشیدم بیرون..گذاشتم جلوم و رو به محبی گفتم: -این باری که برای سینایی فرستادین..همون باری نیست که من روزی مامانم فوت کرد گفتم این بار به هیچ وجه نباید فرستاده بشه تا خودم بازدید کنم؟!.. با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: -برای چی؟!.. -خوب این بار فرستاده شده بدون بازدید من..در صورتی گفته بودم نباید بفرستین.. با تته پته گفت: -خوب..من..من..اخه.. - - بعد از مکثی خودش و جمع و جور کرد و گفت: -اخه دیدم شما حالتون خوب نیست..این شرکت سینایی هم خیلی عجله داشتن..خواستم بیام ازتون اجازه بگیرم اما حالتون اصال مساعد نبود..هر روز زنگ می زدن و می گفتن پس بار ما چیشد..مجبور شدم بفرستم.. با عصبانیت چشمام و بستم و باز کردم..نگاهی بهش انداختم و با اخما درهم گفتم: -فعال چون اعصابم خورده نمی تونم درست تصمیم بگیرم.. تهدید امیز بهش نگاه کردم و ادامه دادم: -تا بعد ببینم با این کاری که کردین باید چیکار کنم.. خواست حرفی بزنه که دستم و بلند کردم..کف دستمو گرفتم طرفش و گفتم: -دلیلتون رو گفتین..منم همون و می خواستم بدونم دیگه هیچی..بفرمایید تو اتاقتون. اخماش رفت توهم..تاحاال باهاش اینطوری حرف نزده بودم..هه فکر کرده من بابامم که از هرچیزی ساده بگذرم..من نمی گذرم..حتی از یه چیز کوچیک.. از اتاق رفت بیرون منم مشغول بقیه کارام شدم..سرم و که از رو برگه ها بلند کردم ساعت دقیقه به بود..خوبی غرق شدن تو کار همینه..دیگه زمان و مکان و از دست میدی و فقط متمرکز میشی رو کار..به هیچی و هیچکس هم فکر نمی کنی.. بلند شدم کیفم و برداشتم..شالم و مرتب کردم و رفتم بیرون..با سماواتی خدافظی کردم..سوار ماشینم شدم و راه افتادم..بهار اس داده بود و یه لیست خرید فرستاده بود برام تا بخرم..جلو فروشگاه نگه داشتم و رفتم هرچی گفته بود خریدم و دوباره راه افتادم سمت خونه.. وقتی رسیدم بهارو صدا زدم اما به جاش امیرمحمد اومد..سالم کردیم بهم و خریدارو دوتایی برداشتیم رفتیم داخل..بهار خوشگل کرده اومد جلو و صورتم و بوسید..چشم غره ای بهش رفتم و صورتش و بوسیدم.. رفتم تو اتاقم تا اماده شدم..تیشرت ساده استین کوتاه یشمی پوشیدم..جلوش یه خرس بزرگ بود..یقه گرد ساده ای هم داشت..یه جین سبز لوله ای هم پام کردم..صندل ها سبز پاشنه تخت - - هم پوشیدم..موهام و ساده با یه کلیپس جمع کردم باال سرم..یکم ارایش هم کردم و رفتم بیرون..از پله ها که رفتم پایین چشم چرخوندم بهارو پیدا کنم.. که ای کاش اصال پیداش نمی کردم..چشمام اندازه توپ زد بیرون..سریع پشتم و کردم بهشون..رو مبل نشسته بودن..بلند و حرصی گفتم: -وایییییی..مگه اتاق خواب و ازتون گرفتن؟..خجالت نمی کشین؟..حاال من هیچی اون اکرم خانم بیچاره اگه از اشپزخونه بیاد بیرون که سکته میکنه.. بهار با صدای بلند هین کشید..امیرمحمد هم غش غش زد زیر خنده..وقتی خوب خندید گفت: -حاال چرا برنمی گردی؟..تموم شد دیگه.. با حرص برگشتم و یه دوتا فحش توپ تو دلم بهشون دادم و با چشم غره رفتم نشستم رو مبل..امیرمحمد شاکی گفت: -خوب که چی؟..زنمم نمی تونم ببوسم؟.. بهار شاکی تر از امیرمحمد گفت: -غلط کردی..چقدر بهت گفتم نکن یکی میاد!..حرف که تو سرت نمیره.. منم که تماشاچی بودم..امیرمحمد سرش و خم کرد رو صورت بهار..گونه ش رو بوسید و گفت: -باشه غلط کردم ببخشید..تو حرص نخور!.. ابروهام پرید باال..اینا دیگه شورش و دراوردن..صورتم و با چندش جمع کردم و گفتم: -اه..چقدر چندشین شما.. امیرمحمد خیز برداشت سمتم که سریع گفتم: -دستت به من خورده..نخورده ها.. اخمی کرد و نشست کنار بهار..شبکه ها تی وی رو یکم باال پایین کردم..رو برنامه کودک نگه داشتم..از تام و جری نمیشه گذشت..نمی دونم چرا عاشق این برنامه ام..محو تی وی شده بودم که صدا پچ پچ شنیدم..سرم و چرخوندم و به امیرمحمد و بهار نگاه کردم..باهم اروم حرف می زدن و یهو می خندیدن..انگار داشتن درباره تام و جری حرف میزدن..اما این کجاش خنده داره.. - - شونه ای باال انداختم و دوباره به تی وی نگاه کردم..نیم ساعت بعد وقتی داشتم یه برنامه دیگه نگاه می کردم صدا ایفون بلند شد..سریع از رو مبل پریدم..امیرمحمد و بهار با چشما گرد شده نگام می کردن..اوه سوتی دادم..چشمام و گرد کردم و گفتم: -خوب داشتم برنامه می دیدم یهو صدا زنگ اومد ترسیدم.. دوتاشون ریز ریز خندیدن و امیرمحمد گفت: -اره تو راس میگی!.. چپ چپ بهش نگاه کردم..خوب راستش یهو ناخوداگاه اونطوری پریدم..فکر اینکه امیر همین نزدیکه منه و تا چند دقیقه دیگه می بینمش باعث میشه یه خوشی و لذت خاصی بپیچه تو همه وجودم.. امیرمحمد و بهار هم بلند شدن و سه تایی رفتیم جلو در..من عقب تر از همه ایستاده بودم..خوب یکم خجالت می کشیدم..نمی دونم رفتار بابا و مامان االن با من چطوره..یعنی مثه همون موقع ها هستن؟..بابا و مامان دوتایی وارد شدن.. با ندیدن امیرعلی غم عالم ریخت تو دلم..یعنی اینقدر از من بدش میاد؟..سعی کردم به خودم مصلت بشم..اما پاهام شروع به لرزیدن کرده بودن..با این کارش غرورم شکست..همش تقصیره بهاره من که گفتم نیام بهتره..مامان و بابا دقیقا مثل قبل منو گرفتن تو بغلشون و بوسیدن..انگار من هنوز زن امیرعلی هستم.. بابا با مهربونی پیشونیم و بوسید و حالم و پرسید..مامانم گونه م بوسید و گفت دلش برام تنگ شده بوده..دوتایی گله کردن که چرا بهشون سر نمیزنم..اینقدر حالم خراب بود که نمی فهمیدم چی جواب میدم..بابا و مامان رفتن تو سالن.. یکم همونجا موندم تا بتونم خودم و جمع و جور کنم..چشمام و بستم تا یکم اروم بشم..نفس عمیقی کشیدم و چشمام و باز کردم..چشمام میخکوب شدن تو دوتا چشم قهوه ای خمار..دیگه هیچی نمی فهمیدم..متوجه اطرافم نبودم..تنها چیزی می دیدم همین دوتا چشم بودن.. چشما اونم از رو من برداشته نمی شد..من فقط خیره بودم تو چشماش اما چشما بی قرار اون تو همه صورتم می چرخید..با دلتنگی همه جا صورتم و نگاه می کرد..چشمام پر از اشک شد..با سختی اشکام و پس زدم اما دو قطره خودسرانه ریخت رو صورتم.. - - چشمام و بستم سریع دست راستم و بردم باال و سر انگشتام و کشیدم رو صورتم..دوباره با چشما نمناک بهش نگاه کردم.. یه قدم اومد جلو..اما من مسخ شده فقط بهش نگاه می کردم..روبه روم ایستاد..زمزمه ش رو شنیدم: -دلم برات تنگ شده بود!.. پاهام سست شد..نزدیک بود سقوط کنم که سریع دستم و گرفتم به دیوار و از افتادنم جلوگیری کردم..خیره تو چشماش بدون اینکه بفهمم چی میگم اروم گفتم: -منم .... انگار اینی این حرف رو زد من نبودم..چشماش برق زد..لبخند جذاب و خواستنی نشست رو لباش..کاش محرمش بودم..یک ثانیه هم صبر نمی کردم شیرجه میزدم تو بغلش..صورتش و اورد دقیقا جلو صورتم نگه داشت..اروم حرف زدنش باعث میشد یه حس قشنگ تو دلم بشینه: -چرا اینقدر الغر شدی؟..من اینطوری تورو تحویل امیرمحمد و بهار دادم؟!.. لبخند ناخواسته ای نشست رو لبام..نمیتونستم نگاه از چشمایی که انگار طلسمم کردن بردارم..مثل خودش اروم زمزمه کردم: -خوبی؟!.. لبخندش عمیقتر شد: -االن عالیم!.. لبخندی زدم و سرم و انداختم پایین..دستش و اورد باال..چشمام چرخید رو دستش..می خواستم ببینم چیکار می خواد بکنه..دستش و اورد نزدیک صورتم..همین که چشمام بسته شد و امیر می خواست پشت دستش و بکشه رو صورتم...بهار با صدا جیغ جیغوش گفت: -باران کجا موندی؟!.. با تکون محکمی چشمام و باز کردم..گیج به امیر نگاه کردم..دستش و انداختم پایین و با لبخند گفت: - - -این دختر اخر نفهمید نباید کسی رو یه دفعه صدا بزنه!.. منم لبخند زدم..با دقت به صورتش نگاه کردم..صورتش الغر شده بود..زیر چشماش گود افتاده بود.."امیر تو که از من داغونتری اونوقت به من میگی الغر شدی"..لبام لرزید..خواستم همین جمله رو بلند بگم که سریع دهنم و بستم..انگار یادم رفته همه چی تموم شده..تازه به خودم اومدم..من داشتم چیکار می کردم..یه نگاه دیگه به امیر انداختم و یهو رسمی شدم: -بفرمایید داخل چرا دم در ایستادین!.. چشما امیر گرد شد..بعد که به خودش اومد چشماش خندید..از تغییر ناگهانیم خنده ش گرفت..با صدایی که خنده توش موج میزد گفت: -چشم..ببخشید مزاحم شدیم!.. پسره خر به من می خندی؟!..عشقمی خوب باشی دلیل نمیشه مسخره م کنی هیچی بهت نگم..حداقل تو دلم که می تونم فحشت بدم..پشت چشمی نازک کردم و راه افتادم سمت سالن..صدا خنده ارومش و شنیدم و لبخند نشست رو لبام..چقدر دلم براش تنگ شده بود..خوب شد اومد.. هرچند بعد خیلی اذیت میشم اما می ارزید..وارد سالن شدم امیرهم پشت سرم اومد..نشستم رو مبل تکی و رو به مامان و بابا گفتم: -خیلی خوش اومدین..دلم براتون خیلی تنگ شده بود.. لبخند مهربونی نشست رو لباشون..بابا با گالیه گفت: -برا همین اینقدر بهمون سر میزدی؟!.. لبخند خجولی زدم و گفتم: -راستش سرم خیلی شلوغ بود این مدت..ببخشید!.. روم نشد بگم ازتون خجالت می کشیدم..فکر نمی کردم مثل قبل باهام رفتار کنن..گفتم االن به خونم تشنه هستن..سرش و تکون داد و گفت: -در اون خونه همیشه به روت بازه باباجان..هر موقع خواستی بیا!.. - - لبخندی زدم و تشکر کردم..اکرم خانم مشغول پذیرایی بود..امیر رو بروم نشسته بود..تا نگام بهش میوفتاد می دیدم داره نگام میکنه و لبخند میزنه..ای خدا..این میخواد منو بکشه..من می دونم..سرم پایین بود و داشتم با انگشتا دستم بازی می کردم که حس کردم یکی نشست رو مبل کناریم..سرم و که بلند کردم نگام تو چشما خندون امیرعلی افتاد.. نگاش به انگشتا دستم بود..سرش و بلند کرد و گفت: -چه خبر؟!..همه چی خوبه؟..تو کارخونه که مشکلی نداری؟!.. لبخند محوی زدم: -همه چی خوبه!.. -خداروشکر.. سرم و چرخوندم طرف بابا که داشت یکی از خاطره ها قدیمیش رو برا بهار و امیرمحمد تعریف می کرد..اینقدر مصلت و گیرا صحبت می کرد که ناخداگاه جذب حرفاش میشدی..کال حواسم پرت شد از امیری که کنارم نشسته بود..محو حرفای بابا شدم..برامون از همه چی حرف زد.. اینقدر خوب حرف میزد که همش میگفتیم یکی دیگه هم بگه..اینقدر بحث داغ بود و خوب بود که زمان از دستمون در رفت..زمانی به خودمون اومدیم که اکرم خانم برا شام صدامون میزد..با تعجب نگاهی به ساعت انداختم.. بود..چقدر حرف زدیم..با تعارف منو بهار همگی رفتیم تا شام بخوریم..تو سکوت مشغول خوردن شدیم.. ما عادت داشتیم حرف میزدیم سر شام..اما این مدت فهمیدم که امیر اینا سر میز شام هیچ حرفی نمیزنن و تو سکوت شام می خورن..منم ترجیح دادم چیزی نگم تا راحت باشن....... شام رو که خوردیم همه رفتن تو سالن..من موندم یکم کمک اکرم خانم میز رو جمع کردم و اشپزخونه رو مرتب کردم..بعد سینی چایی که اکرم خانم ریخته بود رو برداشتم و رفتم بیرون..به همه تعارف کردم و نشستم رو مبل کناره بابا..درباره کارخونه ازم پرسید که گفتم همه چی خوبه.. گفت اگه کمکی چیزی ازش خواستم بدون تعارف بهش بگم..بهش قول دادم هرموقع به کمکش نیاز داشتم برم پیشش..هنوز داشتیم با هم حرف می زدیم که امیرمحمد گفت: -یه لحظه به من گوش بدین!.. - - وقتی دید همه بهش نگاه می کنن و منتظر حرفاش هستن ادامه داد: -خوب دلیل از این مهمونی اول این بود که دور هم جمع بشیم بعد از مدت ها...و یه دلیل دیگه هم داشت.. نگاهی به بهار انداخت و با مکث کوتاهی دوباره شروع به حرف زدن کرد: -همتون می دونین ما دیگه قرار نیست عروسی بگیریم..یعنی بهار میگه نیاز نیست..قرار شد بریم ماه عسل و بعد زندگیمون رو شروع کنیم که با این کارای زیادی که رو سرم ریخته و دانشگاه بهار فعال امکانش نیست!.. بهار بخاطره مامان گفت دیگه عروسی نمی خوام..هرچی ما اصرار کردیم قبول نکرد..دیگه کسی حرفی نزد..قرار شد برن ماه عسل و زندگیشون رو شروع کنن..حاال امیرمحمد چی میخواد بگه..خدا داند..همه کنجکاو شده بودیم ببینیم موضوع چیه..همینطور که بهش نگاه میکردیم بهارو گرفت تو بغلش و گفت: -هنوز خیلی خیلی زود بود..می خواستیم بریم ماه عسل..فعال می خواستیم خوش باشیم دوتایی..ناخواسته اس..اما حاال که اومده مجبوریم بگیم خوش اومده.. هممون گیج بهش نگاه کردیم..متوجه منظورش نمی شدیم..وقتی قیافه ها گیج و عالمت سوالی مارو دید خندید و گفت: -متوجه نشدین؟..خوب منو بهار داریم مامان بابا میشیم!.. یه دفعه چشمام گرد شد..دهنم باز موند..حرف زدن از یادم رفت..همش چندماهه ازدواج کردن..نه تنها من بلکه همه قیافه هاشون شبیه من شده بود..بهار که از خجالت سرش و انداخته بود پایین..اما امیرمحمد که قیافه ها مارو دید بلند زد زیر خنده..با صدا خنده ش ما به خودمون اومدیم!..بلند شدم و رفتم سمت بهار و گرفتمش تو بغلم: -بهار راسته؟!.. محکم منو گرفت و سرش و به نشونه مثبت تکون داد..از خودم جداش کردم و با دستام صورتش و قاب گرفتم..جای مامان و بابام خالی..دارن نوه دار میشن اما نیستم تا ببینن..پیشونی بهارو بوسیدم و اروم زمزمه کردم: - - -مبارک باشه عزیزدلم..بهار کوچولوم چه زود بزرگ شد..فکر نمی کردم به این زودی خاله بشم..جا مامان و بابا خالی!..از خوشحالی بال در میاوردن.. دوباره محکم گرفتمش تو بغلم..یه دفعه همزمان صدا گریه مون بلند شد..چقدر سخته که تو این دنیا فقط دونفر باشی..تو خوشی هات و ناراحتی هات باید گریه کنی..چون تو هردوتاش یادت میوفته که چقدر تنهایی..که کسی رو نداری..دستم و کشیدم رو کمر بهار و میون گریه گفتم: -گریه نکن خواهری..گریه نکن..االن باید خوشحال باشیم..بخندیم..تو داری مامان میشی..من دارم خاله میشم.. از خودم جداش کردم..اشکاش و پاک کردم و یه دفعه بلند گفتم: -خودم بزرگش میکنما!.. همه به تلخی خندیدن..امیرمحمد سرش و تکون داد و گفت: -مال خودت..ماهم راحت میریم ماه عسل.. لبخندی زدم: -باشه قبول..نزنی زیر قولت ها.. دوتاشون رو بوسیدم و بهشون تبریک گفتم..درسته زود بود براشون..اما حاال که اومده رو جفت چشمامون جا داره..رفتم عقب و اشکام و پاک کردم و با لبخند به بهار و امیرمحمد نگاه کردم که چشماشون ستاره بارون بود..خنده از لباشون پاک نمیشد..خدایا هزاربار شکرت..ممنون که بهارم خوشبخته..ممنونم...... امیر هم به دوتاشون تبریک گفت و کلی سر به سرشون کذاشت..داشتم به مامان و بابا نگاه میکردم که با چه عشقی بهارو گرفتن تو بغلشون و بهش تبریک میگن..نگاهم به اونا بود که صدای امیر از کنار گوشم شنیدم: -االن که باید خوشحال باشی خاله جون..چرا گریه می کنی؟!.. خندیدم و گفتم: -خوشحالم..اما یاد مامان و بابام افتادم اگه بودن خیلی خوشحال میشدن!.. - - -اونا االنم همینجان و خوشحالن..االن تو همین خونه هستن و همراه ما خوشحالی میکنن!.. برگشتم طرفش و معصومانه گفتم: -راس میگی؟..یعنی االن همینجا هستن؟!.. لبخند تلخی زد و سرش و تکون داد..نگاهم و تو صورتش چرخوندم و ناگهانی گفتم: -تو از من ناراحت نیستی؟!.. یه ابروش و انداخت باال و گفت: -ناراحت برا چی؟!.. یکم من من کردم..وقتی دیدم منتظره سرم و انداختم پایین و گفتم: -چون..چون طالق گرفتم!.. صداش گرفته به گوشم رسید: -قرارمون همین بود..دیگه ناراحت باشمم مهم نیست..خودم قول دادم بهت..پس باید سر قولم می ایستادم!.. غمگین بهش نگاه کردم و چیزی نگفتم..چرخیدم سمت بقیه..مامان دنیا داشت یه سری سفارشات به بهار می کرد..رفتم کنارشون و گفتم: -مامان جون به من بگین این یادش میره.. مامان درباره کارایی که نباید انجام بده گفت..چیزای مقوی بخوره تا از این ضعیفی دربیاد..خوراکی ها و میوه هایی که تو بارداری مفید هستن رو بهم گفت..گفتم فردا میرم همه چی براش میخرم..با خنده به بهار گفتم: -دکتر رفتی؟..چند ماهشه این جیگر خاله؟!.. -اره رفتم.. هفته اس.. خنده م شدت گرفت: -پس هنوز یه نقطه اس..باید تا بزرگ میشه بهش بگم نقطه خاله.. - - مامان دنیا و بهار زدن زیرخنده..دستم و گذاشتم رو شکم بهار و گفتم: -خاله تو که هنوز خیلی کوچیکی..زودی بزرگ شو بیا منو از تنهایی دربیار..من میمیرم تا تو بیایی..دوست دارم زودی بیایی بگیرمت تو بغلم و محکم بچلونمت.. دوباره سه تایی خندیدیم که امیرمحمد اومد کنارمون و گفت: -چی میگین که صدا خندتون رفته هوا.. بدون توجه به امیرمحمد همینطور که دستم رو شکم بهار بود گفتم: -خاله این باباته..وقتی اومدی خودت باهاش اشنا میشی..اما من بهت توصیه میکنم اصال باهاش کاری نداشته باشی!..ادم نیست!.. امیرمحمد محکم زد تو کمرم و گفت: -به بچه م چیزای بد یاد نده.. دستم و بردم عقب و کمرم و مالیدم: -ایشاال دستت بشکنه.. سرم پایین بود و داشتم کمرم و می مالیدم که صدا داد امیرمحمد رفت هوا..با تعجب سرم و بلند کردم که دیدم همه دارن غش غش میخندن..امیرمحمد دستش رو کمرش بود..امیرعلی هم پشت سرش ایستاده بود و با شیطنت ابرو مینداخت باال..با تعجب گفتم: -چیشد؟!.. امیرمحمد با غیض گفت: -چیزی نشد..فقط کمر من شکست.. فهمیدم چیشده..امیرعلی به تالفی زده بود تو کمر امیرمحمد..دلم خنک شد..پشت چشمی نازک کردم و گفتم: -چیزی که عوض داره،گله نداره!.. - - امیرمحمد چشم غزه ای بهم رفت که صدا خنده هممون بلند شد..اینقدر خوشحال بودم که دلم می خواست بلند جیغ بزنم..تنها چیزی که تونست بعد از این همه غم و غصه واقعا از ته دل خوشحالم کنه همین بارداری بهار بود..تو این موقعیت فقط همچین خبری تا این حد شادم می کرد.. دوست داشتم به همه عالم و ادم بگم که بهار کوچولوم داره مامان میشه..هی چپ و راست میرفتم بهارو میبوسیدم..خودش فهمیده بود چقدر خوشحالم..فقط دوتا بال کم داشتم که پرواز کنم..... مامان و بابا و امیرعلی یکم دیگه موندن بعد رفتن..هرچی اصرار کردیم شب همینجا بمونن قبول نکردن..منو بهارو بوسیدن و ازم قول گرفتن که زود به زود بهشون سر بزنم..بابا خیلی خوشحال بود..همش بهارو می بوسید و لبخند یک ثانیه از لباش پاک نمیشد.. من تا دم در همراهشون رفتم..بابا اینا با ماشین خودشون بودن امیرعلی هم با ماشین خودش..بابا با تک بوقی گاز داد و رفت..امیرعلی با ماشینش کنارم ترمز کرد و گفت: -برو تو دیگه!.. -تو برو منم میرم تو خونه!.. با یه حالت خاصی نگام کرد و غمگین زمزمه کرد: -کاش قرار بود بریم خونه خودمون..باهم دوتایی می رفتیم.. سرم و به نشونه مثبت تکون دادم..حقیقتا هم دوست داشتم االن باهم بریم خونه امیر..با تلخندی گفت: -چرا از اون روز دیگه سراغی ازم نگرفتی؟!.. سرم و انداختم پایین و صادقانه گفتم: -گفتم شاید خوشت نیاد دیگه باهام حرف بزنی!.. با چشمای گرد شده گفت: -می فهمی چی میگی؟!..من از تو خوشم نیاد؟.. صداش اروم به گوشم رسید: -کاش می فهمیدی چه جایگاهی تو زندگی من داری!.. - - تپش قلبم رفت باال..دست و پام سر شدن..به سختی یه قدم رفتم به طرفش و تکیه دادم به ماشینش..اگه اینکارو نمی کردم افتادنم حتمی بود..لرزش دستام اینقدر زیاد بود که قشنگ به چشم میومد..مشتشون کردم.. از تو داشتم میسوختم اما سر انگشتام یخ کرده بود..چشمام و بستم و نفس عمیقی کشیدم..چشمام و باز کردم و بهش نگاه کردم.. دوست نداشتم بره..دلم می خواست به اندازه این مدتی که نبود با هم حرف بزنیم..اما امکانش نبود..اگه بچه ها میومدن بیرون هزارتا فکر می کردن..اروم زمزمه کردم: -پس چرا تو ازم سراغی نگرفتی؟!.. با صدایی که روح و روانم و نوازش میداد گفت: -از کجا میدونی نگرفتم؟!.. چشمام گرد شد..منو چی فرض کرده..با بهت گفتم: -منو مسخره میکنی؟..تو که اصال به من زنگ نزدی؟!.. -خوب من احوالتو جور دیگه جویا میشدم..هرلحظه،هرروز،هرساعت ،هردقیقه از حالت باخبر بودم.. مبهوت موندم..میخواد با این حرفاش منو اتیش بزنه؟..میخواد منو دیوونه کنه؟..هدفش از این حرفا و کارا چیه؟..وقتی قیافه مبهوتم و دید بحث و عوض کرد: -خوب من دیگه برم..ببخش امشب مزاحم شدم..فقط میشه زنگ بزنم بهت باهات حرف بزنم بعضی اوقات؟!.. فقط تونستم سرم و تکون بدم..لبخند مهربونی زد و گفت: -مرسی عزیزم..برو تو هوا سرده سرما می خوری!.. هنوزم نگرانمی امیر..با این حرفات بیشتر وابسته م میکنی..کاش نمی گفتی اینطوری..تکیه م رو از ماشین گرفتم و خواستم راه بیوفتم سمت خونه که صداش و شنیدم: -بهمون سر بزن باران..نزار دلتنگت بشم.. - - چشمام و بستم..نگـــو..اینجوری حرف نزن تورو خدا..میدونم از امشب دوباره باید همه اون عذاب هارو بکشم..چشمام و باز کردم و چرخیدم طرفش: -باشه..ممنون ازم متنفر نشدی!.. خنده تلخی کرد و گفت: -باران تو هیچی نمیدونی..اگه می دونستی هیچوقت این حرفو نمیزدی..اما باالخره بهت میگم..یه روزی همه چی رو بهت میگم..اون روز خیلی دیر نیست عزیزدلم!.. خواستم بگم منظورت چیه..چی می خواهی بهم بگی اما بهم فرصت نداد..دستش و تکون داد و با بوق گاز داد و رفت..یکم همونجا ایستادم خیره به زمین جلوم نگاه کردم..با بادی که وزید احساس سرما کردم..ریموت درو زدم تا بسته بشه.. خودم بغل کردم و راه افتادم سمت خونه..به تلخی با خودم زمزمه کردم: "باران خانم دوباره همه عذاب هات شروع شدن". *** -چرا دست از سر من و زندگیم بر نمی داری؟!..با وجودت جهنم شده زندگیم..برو دیگه..چی می خواهی از جونم.. یه قدم اومد طرفم و دقیقا جلوم ایستاد..بارون نم نم شروع به باریدن کرده بود..تو چشمای عصبانیم خیره شد و گفت: -فقط به حرفام گوش بده بعد میرم..جون بهار بزار حرفام و بزنم.. جون بهارو قسم داد جوش اوردم..جیغ کشیدم: -اسم خواهر منو تو دهن کثیفت نیار.. انگشت اشاره م رو جلو صورتش تکون دادم: -خداشاهده آرسین اگه حرفات بی سر و ته باشه یک ثانیه هم نمی ایستم..اگه بخواهی مثل اون شب تو خونه نگین چرت تحویل من بدی همون اولش میرم..پس یه راست برو سر اصل مطلب.. سرش و تکون داد..دستی تو موهاش کشید و شروع کرد: - - -من این سال ایران نبودم..تازه چند ماهه برگشتم..اون زمانی باهم بودیم یه مدت بود سر دردها خیلی بدی می گرفتم..رفتم دکتر برام ازمایش نوشت..جواب ازمایش ها که اومد فهمیدم..فهمیدم..... سکوت کرد..کالفه دستی رو صورتش کشید..بعد از یه مکث کوتاه دوباره به حرف اومد: -رفتم تا تو زندگی کنی..رفتم تا تورو درگیر این مشکل نکنم..نمی خواستم جوونیت رو حروم من کنی..دکتر گفت یه تومور بدخیم تو سرم..گفت فقط درصد احتمال زنده موندنم هست..همه ازمایشام هست..اگه باور نداری میام نشونت میدم..اولین کاری که کردم این بود تورو از خودم روندم تا بتونی زندگی کنی.. نمی خواستم عذاب بکشی..همون موقع ها بابات فوت کرده بود..نمی خواستم یه درد دیگه هم رو دردات اضافه کنم..بعد از اینکه باهات بهم زدم به اجبار مامانم اینا رفتم انگلیس..اونجاهم دکترا همین حرفو زدن.. گفتن احتمال زنده موندنم خیلی کمه..اگه می فهمیدم زنده میمونم بهت می گفتم تا منتظرم باشی..اما درصد در مقابل درصد خیلی کمه باران..رفتم انگلیس تحت درمان قرار گرفتم..فقط برا اینکه یه بار دیگه تورو ببینم سرپا شدم..همه میگفتن مثله معجزه بوده..اما من جنگیدم فقط بخاطره تو..فقط برا اینکه تورو ببینم دوباره..باران اگه باورم نمی کنی همه ازمایشایی اینجا و انگلیس ازم گرفتن میارم نشونت میدم.. بعد از عملم باید سال و چندماه همونجا میموندم تا زیر نظر دکتر باشم..بعد از اونم بابام همه زندگیش و اینجا فروخته بود اورده بود اونجا..تا دوباره جمع و جور کردیم و برگشتیم کلش از وقتی رفتیم تا اومدیم سال طول کشید.. ساکت شد..چشمام تار میدید..سرم سنگین بود..دستام به شدت می لرزید..یه چیزی ته دلم تکون می خورد..صدای نگین تو سرم پیچید: "چهارسال پیش بعضی اوقات سر دردها وحشتناکی میگرفت..وقتی رفت دکتر گفتن تومور داره باید عمل بشه..پدر مادرش به زور بردنش انگلیس تا اونجا جراحی بشه..اونموقع همش سالش بود..بعد از عمل یه مدت باید زیر نظر پزشکش میمونده تا یه موقع دوباره برنگرده بیماریش برا همین نیومدن بعد از اونم یه مشکالتی پیش اومد براشون که نتونستن بیان..االن بعد از سال برگشتن به ایران"....... - - تکیه دادم به دیوار پشت سرم..آرسین هنوزداشت حرف میزد اما من دیگه نمی شنیدم..آرسین چیکار کرده بود..زندگیم و به گند کشیده حاال میگه بخاطره خودت بوده..دلم می خواد اینقدر بزنمش که همه عقده ها دلم خالی بشه..سرم و بلند کردم و با چشما خیسم بهش نگاه کردم..ساکت شد و غمگین زل زد تو چشام..راه افتادم سمت ماشینم..جلوم و گرفت و گفت: -باران چیزی نمیگی؟!..باور نکردی حرفامو؟..به جون خودت و مامانم فقط بخاطره خودت بود.. از کوره در رفتم..همراه با جیغم اشکامم ریخت رو صورتم: -تو بیخود کردی به جای من تصمیم گرفتی..تو مگه کی بودی که مرگت دسته خودت باشه؟..حالم ازت بهم می خوره..میفهمی؟..حالم ازت بهم میخوره..فکر کردی این حرفارو بزنی چیزی عوض میشه؟..نه.. همه چی همونطور میمونه فقط بیشتر حالم ازت بهم میخوره..می دونی چرا؟..چون مگه من خرم؟..مگه من بی شعورم؟..مگه من عقل ندارم که خودم برا زندگیم تصمیم بگیرم..با سکوتت منو نابود کردی..باید می گفتی بهم..می گفتی تا خودم تصمیم بگیرم منتظرت میمونم یا نه..اما حاال که نگفتی.. حاال که منو از خودت روندی برگشتی که چی؟..ازت رونده شدم..مگه همین و نمی خواستی؟..پس برگشتی چیکار؟..برو همون خراب شده ای بودی..باز اومدی نابودم کنی؟..باز اومدی با حرفات دلمو بسوزونی؟..یادم بندازی منو پس زدی..ترکم کردی..اما من فراموشت کردم..دیگه هم نمی خوام ببینمت..نمی خوام این حرفارو بشنوم.. پس برو..گفتی حرفاتو زدی بگم برو،میری..حاال دارم میگم برو..از زندگیم برو بیــــــرون!.. بهت زده بهم نگاه می کرد..راه افتادم از کنارش رد شدم رفتم سمت ماشینم..اما هنوز یه چیزی رو دلم بود که باید ازش می پرسیدم..اگه نمی پرسیدم رو دلم سنگینی می کرد..برگشتم طرفش و با گریه نالیدم: -فقط..فقط بهم بگو چرا نذاشتی یه روز از هفتم بابام بگذره؟..چرا دقیقا همون روز اومدی نابودم کردی؟..چــــرا؟!.. با شنیدن صدام چرخید سمتم..با صدای فوق العاده غمگین گفت: -چون روزه بعدش بلیط داشتیم..می خواستم تا اخرین روز داشته باشمت! - - دوباره برگشتم حرکت کردم سمت ماشینم..چه دلیل مسخره ای..یه خیابون باالتر از کارخونه وقتی داشتم برمی گشتم خونه جلوم و گرفته بود..پاهام می لرزید..جلوم و نمی دیدم..نزدیک ماشین که شدم دیگه نتونستم وایسم..پاهام سست شد و نشستم رو زمین.. دوید طرفم و جلوم زانو زد..بهش نگاه کردم..چشماش پر اشک بود..با صدا لرزونی که بخاطره بغض بود گفت: -چیشد باران؟..ببخشید..غلط کردم ناراحت نباش..اصال هرچی تو بگی..میرم..به خدا میرم خودت و اذیت نکن.. دستی رو چشماش کشید و ادامه داد: -بلند شو..نمی تونی رانندگی کنی خودم می رسونمت!.. با همون حال زارم دوباره جیغ کشیدم: -نمی خوام..فقط برو..از جلو چشمام برو..نمی خوام ببینمت!.. با شونه ها لرزون از گریه گفت: -منو بکش اما اینطوری باهام حرف نزن باران..میمیرم وقتی اینطوری میگی..ازم بدت میاد..باشه..اما به حرمت همون روزای خوبی باهم داشتیم اینطوری نگو..من بدون تو میمیرم باران..همه این چهار سال رو با عکسات سر کردم.. فقط به این امید زنده موندم که دوباره ببینمت!..این کارو با من نکن..من بد کردم..زندگیت و خراب کردم..دلت و سوزوندم..اما..اما تو اینکارو نکن..روزی هزاربار میگم غلط کردم..گو.ه خوردم..فقط مثه منه اشغال،منه عوضی،منو از خودت نرون باران..تو زندگیم نباشی میمیرم باران..به والی علی میمیرم.. س باران شدید شده بود..دوتامون خی خیس شده بودیم..زیر بارون رو زمین نشسته بودیم..مطمئنم دوباره یه هفته میوفتم تو تخت..دستم و مشت کردم و زدم رو سینه م: -مگه تو با رفتنت منو نکشتی؟..اما ببین هنوز جلوتم..فقط پرم از شک..پرم از بدبینی..پرم از بی اعتمادی..پرم از غم..از غصه..بخاطره تو..بخاطره توئه بیشعور از شوهرم طالق گرفتم..چون فکر می کردم همه مثل تو هستن..چون فکر می کردم محبتاش ریاس..چون مهربونی هاشو ندیدم.. - - اما اون یه مرد بود..یه مرد واقعی..االنم عاشقشم..براش میمیرم..اگه قرار باشه دوباره مردی وارد زندگیم بشه اون مرد امیرعلیه نه کس دیگه!.. حرفام خیلی براش سنگین بود..به وضوح دیدم شونه هاش خم شد..اما من به هرکسی بتونم اعتماد کنم به این مرد نمی تونم..یه بار منو گذاشت رفت..خودش تصمیم گرفت رفت..ترکم تضمین که دوباره اینکارو نمی کنه..آرسین باید راه زندگیش و پیدا کنه..من ی کرد..چه و اون هیچوقت ما نمیشیم..که اگه قرار بود بشیم همون موقع ها میشدیم..بلند شد قدم اول رو برداشت که بره اما باز برگشت نشست: -نمی تونم با این حالت بزارمت برم..بیا بریم می رسونمت..همین یه بار..ماشینتم بعد میارم.. چرا حرف نمی فهمه؟..چرا نمی فهمه اینجا بودنش ار هرچیزی بیشتر عذابم میده..کاش می فهمید و میرفت..با صدا ضعیفی گفتم: -خوبم..فقط برو..از اینجا برو.. خم شد طرفم و گفت: -باشه میرم..اما اینو بدون تا بمیرم دوست دارم..تا لحظه ای نفس می کشم عاشقتم..تا اخر عمرم منتظرت میمونم باران..منتظر می مونم تا عشقم و باور کنی..من ناامید نمیشم..اگه هنوز به حرفایی بهت زدم شک داری می تونی از نگین بپرسی و ازش بخواهی ازمایشام رو بهت نشون بده.. چیزی نگفتم همچنان سرم پایین بود..دست راستش و اورد نزدیکم و کف دستش و زد رو زمین جلو پام..سرم و بلند کردم نگاهش کردم..چشماش و بست و دستش و بوسید..چشمام و بستم..از این دیوونه بازی ها زیاد میکرد اون موقع ها.. چشمام بسته بود هنوز اما حس کردم بلند شد..صدا قدماش و از پشت سرم شنیدم..یه ربع بعد هم صدا موتور ماشینش بلند شد..سرم و چرخوندم و به ماشینش نگاه کردم که لحظه به لحظه دورتر میشد..تلخندی زدم..اینم از آرسین.. روم و از ماشینش گرفتم و بردم باال رو به اسمون..بارون تو صورتم میخورد..اشکام هم همراه بارون از چشمام سرازیر بود..هرموقع یکی از زندگیم میره اسمون هم دلش برا تنهاتر شدن من میسوزه و گریه میکنه.. - - نزدیک نیم ساعت زیر شالق های بی امان بارون نشستم..وقتی احساس سرما کردم بلند شدم و رفتم نشستم پشت فرمون..استارت زدم و مثل مورچه شروع به حرکت کردم..اینقدر اروم می رفتم که ماشینا پشت سرم همه بوق میزدن..می ترسیدم تند برم با این حالم بالیی به سرم بیاد.. می خواستم برم بهشت زهرا..عادت کرده بودم هر اتفاقی میوفته اول برا مامان تعریف کنم اما تو این موقعیت دلم فقط یه اغوش گرم و مهربون می خواستم..اغوشی که بتونم همه عقده ها دلم و توش خالی کنم..بدون فکر مسیرم و عوض کردم..سرعتم و بیشتر کردم..وقتی رسیدم ماشین و پارک کردم و پیاده شدم..ایفون رو زدم..چند دقیقه بعدش صدایی اومد: -بفرمایید؟.. ن من کی هستم..با چون پیشونیم و گذاشته بودم رو دیوار کنار ایفون..نمیتونست ببی صدا دورگه گفتم: -منم..باز کنین!.. بعد از یه مکث کوتاه در باز شد..سرم و از رو دیوار برداشتم و با سرانگشتا ناتوانم درو هل دادم و رفتم داخل..وسطا حیاط بودم که دیدم با اغوش باز رو ایوون منتظرم ایستاده..به قدما لرزونم سرعت دادم..بهش که رسیدم خودم و انداختم تو بغلش و با ضجه صداش زدم: -مامان دنیا!.. دستش و کشید پشت کمرم و سفت بغلم کرد: -جانم دخترکم؟.. تو بغلش زار زدم: -خسته م مامان..کم اوردم..تنهام..خیلی تنها..هر روز تن و بدنم می لرزه..هر روز یه برنامه جدید دارم..دیگه نمی کشم مامان.. -درست میشه دخترم..همه چی درست میشه..به خدا توکل کن..هیچوقت تنهات نمی زاره..بمیرم برا تنهاییت..بمیرم برا دل گرفته ت مادر.. - - دیگه چیزی نگفتم فقط جوری زار میزدم که دل سنگ اب میشد مامان هم سکوت کرده بود و پا به پام اشک می ریخت..گریه می کردیم و مامان موها و کمرم و نوازش می کرد..اخ که چقدر به این نوازشا و این اغوش مهربون نیاز داشتم.. چه کار خوبی کردم اومدم اینجا..همینطور که من تو بغلش بودم بردم تو خونه..من همچنان گریه می کردم..دلم پر بود..حرفای آرسین اتیشم زده بود..داشتم می سوختم.. بردم سمت راحتی ها..مثل یه بچه خوابوندم رو کاناپه و خودشم باالسرم نشست و سرم و گذاشت رو پاش.. ..دستش و کشید ال به الی موهام و شروع کرد به االلیی خوندن برام..میون گریه لبخند نشست رو لبام..با صدای که ارامش از تک تک کلماتش بهم منتقل میشد برام خوند: االالالل گل پونه بابات رفته در خونه االالالل گلم باشی همیشه در برم باشی االالالل گل آلو درخت سیب و زرد آلو االالالل گلی دارم به گاچو بلبلی دارم االالالل گل خشخاش بابات رفته خدا همراش االالالل گل زیره بابات دستاش به زنجیره االالالل گلم االل بخواب ای بلبلم االل االالالل گل هللا دوست داریم من و عمه االالالل گل دشتی همه رفتن تو برگشتی خداوندا تو پیرش کن خط قرآن نصیبش کن رو مبل چرخیدم به طرفش و صورتم و فشار دادم تو شکمش..میخواستم با همه وجودم عطر تنش و ببلعم..بوی مامانم و میداد..مثل بچه ها نوازشم می کرد و برام االلیی می خوند تا اروم بشم.. - - چه اثری هم داشت..واقعا داشتم این ارامش رو با سلول سلوله بدنم حس می کردم..داشت ذره ذره ارامش خودش و به بدن من تزریق میکرد..همینطور که برام می خوند دستاش و از تو موهام کشید بیرون و اورد پایین و مشغول باز کردن دکمه ها مانتوم شد.. خیس خیس بودم..نگرانم بود..می ترسید با این لباسا خیس سرما بخورم..از چشمام اشک می ریخت اما رو لبام لبخند جا خوش کرده بود.. االالالل گلم باشی بزرگ شی همدمم باشی کالم اهلل تو پیرش کن زیارتها نصیبش کن االالالل گل زردم نبینم داغ فرزندم خداوندا تو ستاری همه خوابن تو بیداری به حق خواب و بیداری عزیزم را نگه داری االالالل گل خشخاش بابات رفته خدا همراش بابات رفته به هل چینی، بیاره قند و دارچینی هنوزم داشت برام می خوند که نفهمیدم ک ی چشمام گرم شد و به خواب رفتم........ با حس نوازش دستی رو موهام و صورتم بیدار شدم اما چشمام و باز نکردم..این نوازش رو دوست داشتم..نمی خواستم با بیدار شدنم قطع بشه..انگار سالهاس در حسرت گرمای این دستم..پشت دستش و کشید رو صورتم و اروم برا خودش زمزمه کرد: -چی باعث شده اینقدر بهم بریزی؟..اینجوری که میبینمت قلبم به در و دیوار میکوبه..کاش همیشه سرحال بودی..طاقت اینطور دیدنت رو ندارم.. یکم مکث کرد و دوباره زمزمه ش بلند شد: -تمام بدنم درد می کنه..حس می کنم خودم ساعت ها زیر بارون موندم..عضله هام انگار دارن کشیده میشن..پس چرا بیدار نمیشی..تا چشمات و باز نبینم اروم نمی گیرم.. - - دستش و که دوباره کشید رو صورتم تکونی به خودم دادم..می خواستم چشمام و باز کنم که نفس های داغش پخش شد رو صورتم..گر گرفتم..سوختم..بدنم کرخت شد..با یه حالت خاصی اروم گفت: -باران خانوم؟..نمی خواهی چشمات و باز کنی؟..دارم می میرم چشماتو باز کن بهم زندگی بده!.. از این همه احساس تو صداش دلم قیلی ویلی رفت..دلم می خواست چشمام همینطور بسته باشن تا برام اینطوری حرف بزنه..اینقدر صورتش و اورده بود نزدیکم که هرم داغ نفساش می خورد به صورتم و اتیشم میزد..پچ پچ کرد: -االن می میرم بی امیرعلی میشی.. با همون چشمای بسته اخمام درهم شد..می تونستم لبخند رو لباش و حس کنم..اینقدر اروم حرف میزد که به زور صداش و می شنیدم..همین پچ پچ کردنش احساس صداش و صدبرابر کرده بود: -جونم..اخم نکن نفسم..مگه من می تونم بمیرم..هنوز خیلی کارا باهات دارم!.. همینطور که رو صورتم خم شده بود دستش و فرو کرد ال به الی موهام و دوباره پچ پچ وار گفت: -اما جدی جدی تا چشمای خوشگلت و باز نبینم قلبم اروم نمی گیره..صداش و میشنوی؟..تورو تو این حال دیده به تب و تاب افتاده..بی قرار شده..تحمل اینطور دیدنت و نداره عزیزم..بلندشو ارومش کن..چشمات و باز کن تا اروم بگیره!.. نمی خواستم چشمام و باز کنم..چون با باز شدن چشمام این پچ پچ های پر از احساس و قشنگ رو از دست میدادم..بینیش رو به بینیم مالید..در همون حال اهی کشید و با درد زمزمه کرد: -اخ باران انگار تمام اجزا بدنم داره از هم جدا میشه!.. اصال دوست نداشتم چشمام و باز کنم اما از درد تو صداش قلبم ریخت..دلم لرزید..دیگه نتونستم چشمام و بسته نگه دارم..پلکامو رو هم فشردم بعد اروم اروم بازشون کردم..وقتی دید چشمام باز شدن بدون اینکه سرش و عقب ببره تو چشمام خیره شد..لبخند جذاب و خواستنی زد و گفت: - - -این چشمای عسلی چی دارن که بهم زندگی میدن!.. لبخند مهمون لبام شد..سرش و برد عقب و صاف نشست..با نشستنش دستشم از تو موهام کشیده شد بیرون..هردو با لبخند تو چشمای هم خیره بودیم..با اضطراب خواستم اب دهنم و قورت بدم اما اینقدر گلوم درد گرفت که صورتم از دردش جمع شد..امیرعلی با هول و ترسیده گفت: -خوبی خانمم؟!.. اینقدر درد گلوم زیاد بود که توجهی به خانمم گفتنش نکردم..سرم و چپ و راست کردم و گفتم: -گلوم درد میکنه!.. با شنیدن صدام چشمام گرد شد..اینقدر گرفته و خشدار بود یا به قولی خروسی شده بود که یه لحظه فکر کردم یکی دیگه این حرف و زده..امیر هم مبهوت بهم نگاه می کرد..بعد از چند لحظه به خودش اومد اخماش و کشید توهم و گفت: -این چه عادته بدیه تو داری که همش میری زیر بارون می ایستی..بلندشو..بلندشو باید بریم دکتر.. با عجز نگاش کردم و نالیدم: -نه امیر..تورو خدا حال ندارم!.. اخماش بدتر رفتن توهم..تا خواست چیزی بگه تقه ای به در خورد و مامان دنیا با لبخند سینی به دست وارد شد..با مهربونی و محبت گفت: -خوبی دخترم؟!.. -ممنون مامان دنیا خوبم!.. تا اینو گفتم چشما مامان گرد شد..با بهت بهم نگاه کرد و گفت: -بدجور سرما خوردی ها..باید بری دکتر گلم!.. - - با التماس به امیر نگاه کردم که ایستاده بود کناره تخت و جایی چند دقیقه قبل نشسته بود مامان دنیا نشست..اصال نمی تونستم از جام بلند شم..وقتی التماس تو چشمام و دید لبخند مهربونی زد و به مامان دنیا گفت: -نمی خواد..بیرون سرده بدتر میشه..زنگ می زنم دکتر بیاد همینجا!.. با قدردانی بهش نگاه کردم که لبخندش عمیقتر شد..مامان دنیا برام سوپ درست کرده بود..همینطور که با قاشق سوپ هارو هم میزد سرش و تکون داد و گفت: -اره راست میگی..بیاد اینجا بهتره..بارون بند اومده اما هوا سردتر شده!.. امیرعلی سرش و تکون داد و گفت: -بهار و امیرمحمد کجان؟!.. -تو اتاق امیرمحمد دارن استراحت میکنن.. -بابا چی؟!.. -داره تلویزیون میبینه!.. امیر کاسه سوپ رو از دست مامان گرفت و گفت: -شما برو پیش بابا من بهش میدم!.. مامان دنیا با لبخند بهمون نگاه کرد و سرش و تکون داد..همینطور که از اتاق بیرون می رفت گفت: -چیزی خواستی صدام کن دخترم!.. با لبخند و همون صدای مزخرفم گفتم: -چشم مامان..ببخشید افتادین تو زحمت.. جلو در ایستاد با اخم برگشت طرفم و گفت: -این چه حرفیه میزنی..دیگه نشنوم از این حرفا..هرکار کنم وظیفمه!..برا دخترم میکنم!.. -ممنونم مامان.. - - با لبخند سرش و تکون داد و رفت بیرون درم بست..امیر دوباره نشست رو تخت کنارم..بالش ها رو پشت سرم درست کرد و کمکم کرد بشینم..کاسه سوپ رو گرفت تو دستش و مثله پدر مهربونی که می خواد به بچه مریضش غذا بده قاشق قاشق سوپ رو به خوردم داد: -پس خودت چی؟!.. -من میرم یه چیزی می خورم بعد.. -اینجوری از گلوم پایین نمیره..توهم برو بیار همینجا بخور.. لبخند شادی زد و گفت: -ای به چشم..اما همین رو با هم می خوریم سیر نشدی میرم دوباره برات میارم!.. -نه نمی خواد همینا زیاده..همشو نمی تونم بخورم.. سرش و تکون داد و یه قاشق دیگه گذاشت تو دهنم..داشتم بهش نگاه میکردم که در مقابل چشمای بهت زده من قاشق منو زد تو سوپ و برد سمت دهنش..همزمان با جیغ من قاشق رفت تو دهنش: -امیـــــــررررر!.. -جونم؟!..اخ حواسم نبود بدت میاد؟..االن میرم یه قاشق دیگه میارم برات.. داشت بلند میشد که با عصبانیت استین لباسش و گرفتم و کشیدم..نشست رو تخت و سوالی بهم نگاه کرد با اخم گفتم: -بدم نمیاد..اما توهم مریض میشی..شاید واگیر داشته باشه.. بی خیال خندید و گفت: -من که سوپ خور نیستم عزیزم..همه مزه ش به این بود با قاشق تو بخورم.. چشمای عصبانی منو که دید دوباره خندید و گفت: -جونم..عصبانی نشو دیگه.. بعد قیافه مظلومی به خودش گرفت و ادامه داد: - - -اینجوری بیشتر بهم می چسبه!.. ناخداگاه خنده م گرفت..خنده منو که دید چشمکی زد و دوباره یه قاشق سوپ گرفت جلو دهنم و با لحن بامزه ای گفت: -آ قربون دخترم..دهنت و باز کن.. سوپ هارو قورت دادم و خندیدم..وقتی من می خندیدم با یه حالت خاصی نگام می کرد..انگار داره لذت میبره از خنده هام..این نگاه،این حرفا و این کارا رو چی تعبیر کنم امیر؟..یعنی دوسم داری؟..کاش داشته باشی..دیگه هیچی از خدا نمی خوام..فقط تو دوسم داشته باشی برام بسه.. سوپ هارو دوتایی با شوخی ها امیر خوردیم..دوباره بالش هارو درست کرد و من دراز کشیدم..پتو رو کشید روم،مرتبش کرد و سینی رو برداشت ببره پایین و گفت: -یکم استراحت کن تا دکتر میاد!.. با لبخند سرم و تکون دادم..امیر با سینی رفت بیرون..با لبخند چشمام و بستم..درسته آرسین با حرفاش روزم و خراب کرد اما االن حس میکنم امروز بهترین روز زندگیمه.. و اعتراف میکنم این سوپ بهترین سوپی بود که تو زندگیم خوردم..هیچوقت اینقدر سوپ بهم مزه نداده بود..اینقدر به امیر فکر کردم که بخاطره حالم و کرختی بدنم چشمام دوباره گرم شد....... *** سه روز بود که تو خونه امیر اینا بودم..تا وقتی خودش بود هرچی میفهمید یه ذره برام خوبه به خوردم میداد..وقتی هم که می رفت شرکت مامان دنیا و بهار رو مامور می کرد که نزارن از تخت بیرون بیام و حواسشون بهم باشه.. اونا هم که شانس من حرف گوش کن شده بودن یک ثانیه نمیزاشتن بلندشم..فقط برا دستشویی اجازه داشتم از تخت بیام بیرون.. اون شب دکتر اومد و تشخیص داد که سرمای شدیدی خوردم..برام دارو و سرم تجویز کرد..امیر همون شب داروها رو گرفت و بابااردالن که یه دوره کوچیک دیده برام سرما و امپول هارو تزریق - - می کرد سر ساعت..قرصا رو هم امیر سر موقع بهم میداد تا بخورم..وقتی هم خودش نبود اون ساعتی باید می خوردم زنگ میزد به مامان دنیا و بهش یاداوری می کرد.. اینقدر این روز بهم محبت کرده که بدجور بهش عادت کردم..از االن عزا گرفتم که وقتی خوب شدم چطوری دل بکنم ازش و برم خونه خودمون.. با شنیدن صدای امیرعلی از بیرون که حالم و می پرسید لبخند نشست رو لبام..وقتی صدای قدم هاش رو شنیدم لبخندم و جمع کردم و چشمام و بستم سریع..در اتاق باز و بسته شد و بعد از اون قدمای بلندی که به سمت تختم می اومد..کنار تختم صدای قدماش قطع شد..سنگینی نگاهش و رو صورتم حس می کردم..چند دقیقه خیره بهم نگاه کرد بعد اروم گفت: -ای بابا..این خانوم خوابه که.... بعد برا خودش غر زد: -خسته و کوفته از سر کار میام خانوم باید بیاد استقبالم بعد گرفته راحت خوابیده.. چشمام داشت گرد میشد که سریع به خودم اومدم و نزاشتم باز بشن..این فکر کرده من هنوز زنشم؟..بچه پررو توقع داره با این حالم برم استقبال..چه فکری با خودش کرده؟..با این که از حرفش قند تو دلم اب شده بود اما سعی داشتم به خودم حالی کنم که من زنش نیستم و باید عصبانی بشم از این حرفش اما متاسفانه نمیشد.. همینطور با چشمای بسته چرخیدم رو پهلوم و پشت به امیر خوابیدم تا یه وقت لبخند بی موقعی نیاد رو لبام و امیر نبینه..با این کارم دوباره صدا غر زدنش بلند شد: -بیا..پشتشم بهمون کرد.. با این حرفش دیگه نتونستم جلو خودم و بگیرم و لبخند نشست رو لبام..بدون اینکه چشمام و باز کنم با صدای جدی گفتم: -اینقدر غر نزن بزار بخوابم!.. با بهت گفت: -تو بیداری و چیزی نمیگی؟!..-نخیر خوابم!..البته اگه بزاری.. - - با صدایی که پر خنده بود و دلم ضعف میرفت براش گفت: -تو خواب داری با من حرف میزنی؟!.. -اوهوم!.. صدای خنده ریزش و شنیدم و لبخندم عمق گرفت..دوباره صدا قدماش و شنیدم فکر کردم رفت بیرون اما با حس نشستنش رو تخت،فهمیدم تخت رو دور زده و اومده نشسته طرفی که صورت من بود..همچنان سعی داشتم چشمام بسته باشه..جدی گفت: -حاال چرا نگام نمی کنی؟!.. چیزی نگفتم..دوباره خودش سکوت رو شکست: -اومده بودم ببرمت پایین که اینجا تنها حوصله ت سر نره..اما حاال که خوابت میاد استراحت کن عزیزم!.. اینقدر از این تخت خسته شده بودم که با شنیدن این حرف سریع چشمام و باز کردم..کف دستش و گذاشته بود رو تخت و یکم خم شده بود طرفم..تا عکس العملم و دید صدا قهقه ش سکوت اتاق رو شکست..خودمم خنده م گرفت..بلند شدم نشستم و گفتم: -سالم..خسته نباشی.. با تعجب بهم نگاه کرد..یعنی اینقدر حرفم براش تعجب اور بود..یعنی توقع نداشت بهش سالم کنم یا خسته نباشید بگم؟..اما با حرفی که زد فهمیدم تعجبش از چیز دیگه بوده: -چه عجب باالخره یادت اومد سالم کنی!.. بعد چشماش فوق العاده مهربون شدن و گفت: -سالم خانم..ممنون..بهتری؟!.. سرم و انداختم پایین: -ممنون به لطف تو بهترم!.. لبخندی که زد هزار برابر مهربونی چشماش بود: - - -میدونم خسته شدی از این تخت اما برا اینکه هرچه زودتر خوب بشی نزاشتم بلند بشی..اما حاال که بهتری بیا بریم پیش بقیه!.. با ذوق سرم و تکون دادم..واقعا برای منی که همش تحرک داشتم و درحال یه کاری بودم،سه روز خوابیدن خیلی خیلی سخت بود..از تخت اومدم پایین..جلو ایینه اتاق دستی به لباسام و موهام کشیدم..بهار از خونه برام لباس اورده بود.. روز بعد از اینکه اومدم اینجا و بعدشم که سرما خوردم و امیر برام دکتر اورد میخواستم برم خونه اما مامان دنیا نزاشت..شبم که امیر اومد و فهمید می خواستم برم همچین برام قیافه گرفت و بهم توپید که حس کردم یه کار خالفی ازم سر زده پس بی خیال رفتن شدم..هرچند از خدام بود اینجا باشم!.. بهار اینا هم نتونسته بودن تو اون خونه تنها بمونن و اومده بودن همینجا..در حالی که داشتم موهام و باز میکردم و دوباره می بستم به این فکر کردم که امیر این سه روز کجا خوابیده..اتاقش و که من تصرف کردم..از تو ایینه بهش نگاه کردم و گفتم: -امیر تو این مدت کجا می خوابیدی؟!.. اونم از تو ایینه بهم نگاه کرد و گفت: -تو هال!.. با چشما گرد شده چرخیدم سمتش و گفتم: -تو هال؟!..رو زمین می خوابیدی؟!.. لبخند مهربونی زد اومد سمتم و گفت: -نه خانوم..رو کاناپه!.. با خجالت و شرمندگی سرم و انداختم پایین..واقعا چقدر من پررو بودم که رو تخت راحت می خوابیدم امیر رو کاناپه می خوابیده..معلوم نیست چقدر اذیت شده..شرمندگی منو که دید با خنده گفت: -حاال نمیخواد شرمنده بشی..خیلی هم خوب بود تا هرموقع دلم می خواست تی وی نگاه می کردم..بیا بریم دیگه!.. - - به چشماش خیره شدم و اروم گفتم: -ببخشید..من..... پرید وسط حرفم و گفت: -بدو بریم دختر!.. این یعنی نمیخواست ادامه بدم..سرم و تکون دادم و دنبالش رفتم سمت در..دستش و گذاشت رو دستگیره اما بازش نکرد..چرخید سمتم و با من من گفت: -امشب حوصله داری یکم باهم حرف بزنیم؟!.. با تعجب گفتم: -چه حرفی؟!.. -حاال..... حاال هم شد جواب اخه؟..اما مگه میشد نخوام باهاش حرف بزنم..جدا از اینکه کنجکاو شده بودم چیکارم داره،حرف زدن با امیر ارزوم بود..دوست داشتم اون حرف بزنه من به صورت قشنگ و مردونه ش نگاه کنم و به صدا بم و گیراش گوش بدم..سرم به نشونه مثبت تکون دادم..چشماش برق زد و رو لباش لبخند نشست..در اتاق رو باز کرد و همینطور که منتظر بود من اول برم بیرون گفت: -پس امشب با هم حرف میزنیم!.. -باشه.. دوتایی شونه به شونه هم رفتیم پیش بقیه..بابا زودتر از همه متوجه من شد..با لبخند پرمهری بهم نگاه کرد و گفت: -به به..سالم دختر گلم..چه عجب از تخت بلند شدی.. لبخندی زدم..به امیرعلی اشاره کردم و گفتم: -سالم بابا..اخه پسرتون حس دکتر بودن بهش دست داده بود.. - - حاال همه که با صدای ما متوجه اومدنمون شده بودن با صدای بلند خندیدن..لبخندی زدم و به همه سالم کردم..بابا جون زد رو مبلی نشسته بود و گفت: -بیا اینجا دخترم..بیا پیش خودم بشین!.. خواستم برم پیشش که یاد مریضیم افتادم..سریع ایستادم: -باباجون من مریضم شما هم مریض میشین!.. اخماش و یکم کشید توهم و گفت: -میگم بیا اینجا..من مریض نمیشم!.. مستاصل به امیر نگاه کردم که عالمت داد بهم گفت برو پیشش..خوب من نگران بودم مریض بشه..رفتم کنار بابا با یکم فاصله نشستم..دستش و انداخت دور شونه هام و منو کشید سمت خودش..نالیدم: -وای بابا مریض میشین!.. -بشین دختر اینقدر هم حرف نزن.. دیگه چیزی نگفتم..من همه تالشم و کردم تا مریض نشه..اگه بشه دیگه من مقصر نیستم..امیرمحمد و امیرعلی داشتن درباره شرکت بحث می کردن ماهم گوش می دادیم..انگار امروز امیرمحمد یه خرابکاری تو شرکت کرده حاال هم زیر بار نمی رفت..امیرعلی هم داشت براش دلیل و برهان میاورد که بهش بفهمونه کارش اشتباه بوده.. ماهم مثل تماشاچی ها نشسته بودیم بهشون نگاه می کردیم..مامان دنیا از اشپزخونه با یه لیوان اب پرتقال اومد بیرون..یه راست اومد سمت من..لیوان رو داددستم و گفت: -بخور عزیزم.. -ممنون مامان..چرا زحمت کشیدین!.. لبخندی بهم زد..یه تعارف کلی کردم همه تشکر کردن..رفتم پیش بهار چند قلوپ با اصرار به خوردش دادم..اخه اون حامله اس نمیشه که یه چیزی ببینه و نخوره..برگشتم دوباره کنار بابا نشستم..نگاهی به امیر انداختم و بهش اشاره کردم میخوره یا نه!.. - - لبخند مهربونی زد و سرش و انداخت باال..مامان دنیا هنوز منتظر بود من اون یه لیوان اب پرتقال رو که گرفته بودم دستم و به همه تعارف میکردم،بخورم..وقتی دید به امیر اشاره کردم با صدای بلند گفت: -دختر..یه لیوان اب پرتقال که این همه تعارف کردن نداره..مریضی اوردم بخوری برات خوبه..حاال اینقدر به همه تعارف کن تا به خودت هیچی نرسه!.. امیرمحمد پقی زد زیر خنده..بلند شدم لپشو بوسیدم و گفتم: -ببخشید مامان جونم!..نگاه کن... بعد یه سره اب پرتقال رو سر کشیدم..لیوان و خواستم ببرم اشپزخونه که از دستم گرفت و گفت بشینم استراحت کنم..هرموقع چشمم به امیر میوفتاد لبخند مهربونی بهم میزد. .مامان گفت شام اماده اس بریم بخوریم..وقتی پشت میز نشستم با دیدن قورمه سبزی ها خوش اب و رنگ اب از دهنم راه افتاد..منتظر بودم بقیه بشینن تا حمله کنم بهشون..این سه روز همش سوپ خوردم..صبح،ظهر،شب..مامان سوپ میداد بخورم.. وقتی همه نشستن..خواستم بشقابم و بردارم تا برنج بکشم که مامان دنیا یه کاسه سوپ گذاشت جلوم و گفت: -غذای شما اینه!.. اینقدر قیافه م زار شد که بهار و امیرمحمد زدن زیر خنده اما با چشم غره امیرعلی ساکت شدن..نالیدم و خیلی اروم اسم امیر رو صدا زدم..چون کنارم نشسته بود صدام و شنید..برگشت بهم نگاه کردم وقتی نگاه پر از حسرتم و به قورمه سبزی دید اروم کناره گوشم گفت: -همین که خوب شدی میگم برات درست کنن خوبه؟..االن بخاطره خودت مامان میگه نخوری بهتره!.. نگامو گرفتم و با قاشقم مشغول بازی با سوپ شدم..امیر زیر چشمی حواسش بهم بود..یه چند قاشق خوردم..کال اشتهام کور شده بود..بو سوپ که به بینیم می خورد دلم زیر و رو میشد..واقعا خیلی حرفه سه روز یک سره سوپ بخوری ها.. - - وقتی شامشون رو خوردن بلند شدیم دوباره رفتیم تو هال نشستیم..یکم حرف زدیم تا اینکه کم کم خمیازه ها شروع شد..اولین نفر هم بهار بلند شد به همه شب بخیر گفت و رفت تو اتاقشون..از وقتی حامله شده میگه همش کسل و بی حالم..میگه دلم میخواد همش بخوابم.. پشت سرش امیرمحمد هم شب بخیر گفت رفت..منم خواستم بلند شم برم بخوابم که امیر زیر گوشم گفت: -نخوابی تا بیام..مامان اینا که خوابیدن من میام پیشت!.. سرم و تکون دادم و بعد از شب بخیر راهی اتاق شدم..خودم و پرت کردم رو تخت..یعنی چی می خواد بهم بگه؟..درمورده چی؟..کاش حداقل گفته بود در چه مورد میخواد حرف بزنه..نیم ساعت بعد من همچنان در حال فکر کردن بودم که تقه ارومی به در خورد..اروم گفتم: -بیا تو!.. امیر درو باز کرد و با یه سینی تو دستش وارد شد..با تعجب به سینی نگاه کردم و گفتم: -چی اوردی امیر؟!.. سینی رو که گذاشت رو تخت از دستم و گذاشتم رو دهنم تا جلو جیغم و بگیرم..با قدردانی به امیر نگاه کردم: -ممنون امیر..نمی دونم چطوری باید این همه محبت و جبران کنم..تو..تو خیلی خوبی!.. کنارم رو تخت نشست: -بخور دختر..چرا اینقدر تعارف می کنی!.. سرم و تکون دادم وقاشق رو برداشتم..یکم خورش رو برنج ریختم و مشغول خوردن شدم..لقمه تو دهنم و قورت دادم و گفتم: -تو سیری؟!.. انگار اصال اینجا نبود..خیره شده بود به جلوش و اخماش هم کشیده بود توهم..صدام و یکم بلندتر کردم و صداش زدم: -امیـــر؟!.. - - تکونی خورد و گیج برگشت بهم نگاه کرد..گیج و نگران سرش و تکون داد..اخمام جمع شد: -چیشده امیر؟..معلوم هست حواست کجاس؟!..دو ساعت دارم صدات میزنم!.. دستی پشت گردنش کشید و گفت: -ببخشید حواسم نبود..چی گفتی؟!.. -گفتم تو سیری؟!.. -اره عزیزم..دیدی که من خوردم..نوش جونت!.. در حالی که قاشقم و پر از برنج می کردم به شوخی گفتم: -ایشاال زن مورد عالقه ت رو پیدا کنی و زود بری خونه بخت!.. لبخند خوشگلی نشست رو لباش و گفت: -پیدا کردم.. دستم بین بشقاب و دهنم خشک شد..چی گفت؟..این االن چی گفت؟..گفت پیدا کردم؟..یعنی یکی دیگه رو دوست داره؟..وای نه..البد امشبم میخواد به من بگه از دستم ناراحت نباش..ببخش منو..امیدوارم توهم خوشبخت شی..و از این حرفا..به زور دهنم و باز کردم و با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفتم: -حاال کی هست این زن خوشبخت؟!.. ولی امیر انگار کال حواسش پیش اون دختره بود چون اصال متوجه حال خراب من نشد..نیم نگاهی بهم انداخت..لبخند دیگه ای زد و گفت: -بهت میگم..امشب در همین مورد میخوام باهات حرف بزنم.. وای میدونستم..میدونستم چی میخواد بگه..ای خدا منو بکش..همین االن منو بکش و راحتم کن..من طاقتشو ندارم..وای یعنی بشینم اینجا امیر از زن اینده ش برام بگه؟..طاقتش و ندارم خدا..یه کاری کن..داشتم همه سعیم و می کردم تا جلوش نشکنم..تا غرورم باقی بمونه..تا از اشوب تو دلم خبردار نشه..صدام هر لحظه بیشتر تحلیل می رفت: -امیر نیاز نیست با من حرف بزنی..من مهم نیست..امیدوارم خوشبخت شین!.. - - سینی رو یکم هل دادم عقب و به امیر چشم دوختم..نگاهی به سینی انداخت و گفت: -اتفاقا اولین نفر باید با تو حرف بزنم..پس چرا هیچی نخوردی؟!.. -بیشتر نمی تونم..سوپ خورده بودم معده م پر بود..ممنون که به فکرم بودی!.. امیر با تعجب بهم نگاه کرد و به گفتن "نوش جون" اکتفا کرد..همینطور به امیر خیره شدم تا حرفش و بزنه و بره..دوست داشتم بشینم تا صبح برا این عشقی که نمیدونم از کجا یهو سر از زندگیم دراورد،گریه کنم.. چطور یادم رفته بود موقع خاستگاری امیر چه حرفایی بارم کرد..چطور یادم رفته که با اجبار مامانش باهام ازدواج کرد..چطور اینا و خیلی چیزا دیگه رو فراموش کردم و عاشق شدم..چقدر من احمقم..واقعا یه ادم تا چه اندازه میتونه ابله باشه..هنوز داشتم فکر می کردم که صدای امیر بلند شد..سرم بلند کردم بهش نگاه کردم که خیره شده بود تو چشمام: -باران نمیخواهی بگی اون روز چی شده بود که حالت اونقدر بد بود؟!.. زبونم و کشیدم رو لبام و گفتم: -زیر بارون مونده بودم!.. سرش و تکون داد: -می دونم زیر باران بودی..اما چرا؟..دلیلش چی بود؟.. نمی دونستم چی بگم..تو سکوت سرم و انداختم پایین..وقتی دید جوابی ندارم دستش و زد زیر چونه م سرم و اورد باال: -باران من از خیلی چیزا خبر دارم..پس بدون دروغ و حاشیه بگو بهم!.. یکم من من کردم بعد سریع خودم و جمع کردم..چرا باید من من کنم..مگه امیر کیه؟..حق نداره منو بازخواست کنه مخصوصا حاال که عاشق هم شده و قراره به زودی عروسی کنه.. با این فکر به خودم مصلت شدم..خیره شدم تو چشماش و گفتم: -داشتم با یکی صحبت می کردم بارون گرفت..چون صحبتمون طول کشید زیر بارون موندیم!.. - - یه نگاه بهم انداخت که یعنی خودتی!..منم بی اهمیت بهش اخمام و کشیدم تو هم..زانوهام و جمع کردم و دستام و حلقه کرد دورشون..امیر دستی تو موهاش کشید..نفسش و محکم فوت کرد بیرون و گفت: -گوش میدی؟!.. با غیض گفتم: -امیر من که گفتم من اونقدر مهم نیستم که درباره همسر اینده ت اول به من بگی.. -فقط گوش بده عزیزم.. سرش و انداخت پایین و دستش و کشید تو موهاش..کالفه بود..این از تو تک تک کاراش مشخص بود..سرش و بلند کرد و خیره تو چشمام شروع کرد به حرف زدن: -بچگیام تو مرکز توجه همه بودم..کسی نبود که من ازش محبت ندیده باشم..راستش همین مغرورم کرد..فکر می کردم همیشه باید منتظر بمونم تا دخترا بیان طرفم و بهم محبت کنن..اما اون دختری که می اومد طرفم اول به تیپ و ماشینم نگاه می کرد..برا همین از همه دخترا بدم اومد.. دختری که بخاطره پولت بهت نگاه بندازه و کلی ناز کنه تا باهاش دوست بشی به درد من یکی نمی خورد..تو ، سالگی که هنوز خام بودم و هیچی نمی فهمیدم هفته ای یه دوست دختر عوض می کردم اما دوستیم با همشون سالم بود..درحد بیرون رفتن و خرید و اس بازی و اخر شب با گوشی حرف زدن..همین..رابطه نزدیکم باهاشون وقتی بود می رفتیم خرید و دستشون رو می گرفتم.. این تنها تماس من با اونا بود..زمان دانشجوییم تو اوج غرور و جوونی کردن بودم..خوش گذرونی..مسافرت،گردش..کال هرچیزی که باعث خوشی باشه ما انجام می دادیم..منو امیرمحمد و پوریا و دوسه نفر دیگه از بچه ها.. کدوم پسریه که تو این سن و سال خوشی نکنه..ما هم استثنا نبودیم..مثله بقیه دوست داشتیم حسابی از جوونیمون استفاده کنیم..اما در کنار همه اینا درسمون جای خودش بود..امکان نداشت درس رو فراموش کنیم..مخصوصا من..درس تو همه چیز در اولویت بود..همیشه اول درسمون