♥رمان ازدواج اجباری♥

 

اندازه متن: خودکار

برای حمایت از ما روی بنر زیر کلیک کنید :

 

توجه: برای بزرگ کردن متن کتاب روی دکمه +

و برای کوچک کردن متن کتاب روی دکمه -

 

برای خواندن این کتاب به صورت آفلاین

 

حتما روی گزینه بوک مارک یا ستاره    کلیک کنید.

 

نام کتاب : ازدواج اجباری _نویسنده : سارا بلا

جمع آوری،ویرایش و سانسور شده توسط : دینا دانلود

خواندن رمان های بیشتر در :

http://dinadl.ir

 

تازه از مدرسه تعطیل شده بودم تو راه خونه بودم سرکوچه با سارا خدافظی کردم خونه ی ما یکی از نقاط پایین شهر بود یه خونه ویلایی حیاط دار با دیدن بی ام دبلیو سفید رنگی که در خونه پارک شده بود تعجب کردم تو این محله هیچکی از این ماشینا نداشتم اونم ماشینی که جلوی خونه ما پارک شده باشه با تعجب رفتم تو خونه دو جفت کفش مردونه در خونه گذاشته بود در رو باز کردم ورفتم تو خونه ما طوری بود که پذیرایی و نشیمن یکی بود برای اینکه بری تو اتاقا باید ازونجا رد میشدی با کنجکاوی رفتم تو با دیدن دوتا پسر جوون که روی زمین نشسته بودن دیگه خیلی تعجب کردم با شک نگاشون کردمو سالم دادم اونام با شک جوابمو دادن سریع رفتم تو اتاقم و درو بستم باران کوچولوی من تو اتاق با لباسای مهدش خوابش برده بود اروم بوسیدمش و لباساش و طوری که بیدار نشه در اوردم لباسای خودمم عوض کردم و رفتم توی اشپزخونه بازم باید ازجلوی اون دوتا مرد رد میشدم این دفعه باباهم روبه روش نشسته بود به بابام سالم کردم که با مهربونی جوابمو داد رفتم تو اشپزخونه و بابا رو صدا زدم -بابا؟ -جانم؟ -میشه چندلحظه بیاین؟ -اره بابا اومد -جانم؟ -اینا کین بابا؟ یه اهی کشید که جیگرم خون شد -همون طلبکارامم دخترم االن دوهفته از مهلتی که بهم دادن گذشته اومدن پولشونو بگیرن با ناراحتی به بابا نگاه کردمو گفتم -حاال میخواین چیکار کنین؟؟ -نمیدونم دخترم -چیزی بردین بخورنن؟ -نه دخترم -پس شما برین من میارم بابا سرشو تکون داد و رفت پیش مهمونا منم براشون اب پرتغال گرفتم و همراه با شیرینی بردم براشون تا اشپزخونه اومدم بیرون دوتا چشم طوسی و دیدم که زل زده بود بهم و داشت براندازم میکرد اصال از نگاهش خوشم نیومد مردیکه فکر کرده اومده لباس بخره با اخم صورتمو ازش برگردوندم و بهشون تعارف کردم بعدم بااجازه ای گفتم و رفتم تو اتاقم خونه ما دوتا اتاق خواب داشت که من و باران تو یه اتاق میخوابیدیم وبهراد و بهرام و بابام تویه اتاق مامانم وقتی باران به دنیا اومد سر زایمان طاقت نیاورد و واسه همیشه ترکمون کرد به عکس که روی میز مطالعم بود خیری شدم عکس خودمو باران بود قیافم طوری بو که همه میگفتم خیلی جذاب و تو دل برویم موهای قهوه ای روشن با چشمای خاکستری رنگ موهامم صاف بودو تا کمرم میرسید از موی بلند بدم میومد و نمیذاشتم موهام زیاد بلند بشه دماغم صاف بود و به صورتم میومد به نظر خودم تنها زیبایی که داشتم لبام بود لبای قلوه ای صورتی رنگ پوستم نه خیلی سفید بود نه زیاد سبزه ولی باران کامال عکس من بود او دختری با چشای درشت مشکی با پوستی سفید بود و موهایی طالیی که همشون فر بود انگار نشستی با اتو همشو و فر ریز کردی همیشه عاشق موهاش بودم از بس رفته بودم تو انالیز خودم یادم رفت ساعت از دو گذشته اروم باران و بیدار کردم -ابجی خوشگله ی من بیدار نمیشه؟ تکونی به خودش داد و دوباره چشاش و بست -باران خانوم پاشو پشای نازتو باز کن از صبح تا حاال دلم واست یه ذره شده خانومی باران-خوابم میاد ابجی - 3 بلند شو بلند شو ببینم -یکم دیگه بخوابم -نخیرم نمیشه بدو میخوایم ناهار بخوریم اگه نیای میدم غذاتو بهراد بخوره ها سریع از جاش بلند شد و گفت نه نه خودم میام خندیدمو دستشو گرفنمو بلندش کرد -بریم دست و صورتتو بشوریم اومدیم از اتاق بیرون ای بابا اینا چرا نمیرن واسه خودشون باران و بردم دستشویی و دست و صورتشو شستم فرستادمش بیرون و خودمم ابی به صورتم زدم تا من اومدم بیرون اونام بلند شدن دم در واستاده بودم تاباهاشون خداحافظی کنم اون مرد قد بلنده که با نگاش داشت من و میخورد موقع خداحافظی همچین زل زد بهم و با یه لبخند چندشی ازم خداحافظی کرد که فقط تونستم با نفرت نگاش کنم با بسته شدن در حیاط به خودم اومدم سریع رفتم تو اشپزخونه غذای دیشب و گرم کردم سفره رو پهن کردم بابا و باران و صدا کردم با همدیگه سر سفره نشسته بودیم که سرو کله ی بهراد وبهرامم پیدا شد دوتا دادش دیوونه من که اگه یه روز تو خونه نبودم خونه کامال سوت و کور بود بهراد 22 سالش بود و بهراد 22 سالش هردوتاشونم معماری میخوندن واالنم تویه شرکت مشغول به کار بودن بهرام-به به میبینم باز صبر نکردین که ما بیایم باران بدو بلند شدو خودشو انداخت تو بقلش همیشه از بهراد فرار میکرد اخه بهراد تا میتونست اذیتش میکرد بهرام-به به عروسک خودم چه طوری تو باران-خوبم داداشی چی واسم خریدی -ای پدر سوخته همچین پریدی بقلم گفتم دلت واسم تنگ شده نگو دلت واسه یه چیز دیگه تنگ شده بعدم یه تک تک از جیبش در اوردو داد دست باران بهراد-اه اه چقده شما این دختره ی زشته و لوسش میکنین باران-زشت خودتی بی تربیت بعدم از بقل بهرام پرید پایین رفت تو بقل بابا نشست باران-بابا مگه من زشتم؟ - نخیرم دختر از ماهم خوشگلتره مگه نه بهار خانوم به باران لبخندی زدم و گفتم بله - حاال بدو بیا بشین ناهارتو بخور باران-سیر شدم ابجی میخوام تک تک بخورم با اخم نگاش کردمو گفتم -اول ناهار بعد تک تک لباشو برچید و نگام کرد -بااین نگات خر نمیشم بدو بیا بهراد-تو خر خدایی هستی باباجان -جونننننننننننننننن ننن؟ -بادمجون -بمیر بابا فعال حوصلت و ندارم -وای وای وای چه دخمل بی تربیتی -باران بدو اومد نشست کنارمو تا ته غذاشو خورد وقتی همه غذاشون و خوردن سفره رو جمع کردم بابا از وقتی طلبکارا رفته بودن خیلی تو خودش بود بهرام-بابا طوری شده؟ بابا اصال حواسش نبود به بهرام اشاره کردم به بیخیال شه اونم با سر اشاره کرد که چی شده رفتم کنارش نشستم و قضیه طلبکارا رو واسش تعریف کردم با ناراحتی به بابا نگاه کرد من بلند شدم رفتم ظرفا رو شستم وقتی اومدم بیرون بابا صدام زد -بله؟ - دخترم یه دقیقه بیا تواتاق به بهرام و بهراد نگاه کردم که اونام داشتم بهم نگاه میکردن رفتم تواتاق روبه روی بابا نشسته بودم بابام هیچ حرفی نمیزد منتظر نگاش میکردم که یهو گفت -فقط قصدم اسایش شما بو حاال چطوری تو اون دنیا جواب بنفشه رو بدم ای خدا با نگرانی گفتم -چی شده بابا؟<دارین نگرانم میکنین با چشایی که توش اشک جمع شده بود بهم نگاه کرد وگفت -ای کاش امروز دیر میومدی خونه ،طلبکارا اومده 4 بودن طلبشون بگیرن منم داشتم بهشون میگفتم که بهم وقت بدن که تو اومدی اون از خدا بی خبرام گفتن یا پولمون ومیدی یا میندازیمت زندان اینقده بهشون خواهش کردم که بهم وقت بدن که سپهری گفت از طلبم میگذرم به یه شرطی -منم گفتم هرچی باشه قبوله -اونم گفت باید دخترتو بدی بهم -منم گفتم اینکارو نمیکنم -گفت پس باید بری زندان فقط بااین شرط از حقم میگذرم با بهت داشتم به حرفای بابا گوش میدادم گیج شده بودم مگه من چند سالم بود فقط 21 سالم بود حاال باید با یه مردی که سن بابام و داشت ازدواج میکردم اصال سپهری کدوم بود ولی خداییش سن بابام که نبودن به یکیشون میخورد03 باشه اون یکیم22 22- بهار؟ به بابا نگاه کردم -من وببخش دخترم نباید این حرفارو بهت میزدم هرطوری شده پولشو جور میکنم خودشم به حرفی که میزد اعتماد نداشت -میشه برم تو اتاقم؟ -برو دخترم خیلی ذهنم درگیر بود نه میتونستم درس بخونم نه میتونستم به خوابم زانوهام و تو بغلم گرفته بودم داشتم فکر میکردم خیلی شب سختی بود فقط 0 ساعت تونسته بود چشم روی هم بذارم صبح به سختی پاشدم و صبحونه رو اماده کردم امروز نوبت من بود باران و ببرم مهد پس باید زودتر حرکت میکردم -باران؟عزیزم پاشو باید بریم مهد یکم نق زد ولی به هزار بدبختی بیدار شد بهش صبحونش و دادم و لباساش و پوشوندم خوراکی هاییم که باید با خودش میبرد و توی کیفش گذاشتم و باهم از خونه زدیم بیرون هوا داشت کم کم سرد می شد باید به فکر لباس زمستونی می افتادیم باران و که تحویلش دادم راه افتادم سمت مدرسه ،سر هیچکدوم از کالسا حواسم به درس نبود دیگه حتی حوصله خودمم نداشتم چند روزی بود که موقع برگشت از مدرسه همون bmw سفیده تعقیبم میکرد طوری که حتی سارا هم متوجه شده بود این یارو مشکوک میزنه سارا-بهار -هوم؟ - این ماشینه االن چند روزه داره دنبالمون میاد خیلی مشکوک میزنه کم کم دارم میترسم بدون اینکه برگردم طرف ماشین شونه هام و انداختم باال و گفتم -بیخیال مثال میخواد چیکارمون کنه؟چند روز بگدره خودش خسته میشه -چه قده تو خونسردی دختر سرمو و تکون دادم و سر کوچه ازش خداحافظی کردم وقتی مطمین شدم سارا رفته برگشتم سمت ماشین که هنوزم داشت میومد بهش نزدیک شدم و زدم به شیشش -بله؟ -چرا تعقیبم می کنید؟ -به خودم مربوطه خانوم -میدونید که میتونم ازتون شکایت کنم شونه هاش و با بی قدی باال انداخت -فعال که کار شما پیش من گیره -خوشم نمیاد دنبالم راه میفتین -باید عادت کنی -قصدت چیه ازین کارا؟ -میخوام ببینم همسر ایندم چه جور ادمی دیگه داشت زیادی چرت و پرت میگفت یه ختده عصبی کردم گفتم -همسر ایندت با خونسردی جواب داد -اوهوم -این ارزو رو به گور ببری که زنت بشم دوبارم اگه اومدی دنبالم به بابام میگم بعدم با عصبانیت راه افتادم سمت خونه که صداش و از پشت سرم شنیدم - 5 تو بیداری میبینم خانوم کوچولو رفتم تو خونه و درو محکم کوبوندم بهم که بابا پرید تو حیاط -چی شده بهار؟چرا در و این طوری میکوبونی بهم؟ -سالم هیچی -علیک سالم ،ترسوندیم دختر لبخندی روش زدم که از نگرانی در بیاد -باران و اوردین؟ -اره داره بازی میکنه با سرو صدا پریدم تو خونه و باران و بغلش کردم و محکم می بوسیدم - ابجی خفم کردی،ولم کن ،بابااااااااااااااااااا ولش کردم -خوب دلم واست تنگ شده بود خوشگل من -خوب خفم کردی؟اگه من طوریم میشد کی جواب بابا رو میداد؟ جووووووووووووووووووووووووو ون؟ چشام چارتا شد چه زبونی دراورده بود این وروجک به بابا نگاه کردم که داشت می خندید -چه ربطی به بابا داشت؟ رفت رو پای بابا نشست و گفت -اخه من عزیز دل بابام،مگه نه بابایی؟ دیگه داشتم با دهن باز نگاش میکردم -اره عزیز دل بابا ای خدا این نیم وجبیم برای ما ادم شده بود این سپهری از رو نمیرفت هنوزم داشت دنبالم میومدبا سارا داشتیم میخندیدم و راه میرفتیم که سامان یکی از پسرای الت کوچه جلومون و گرفت -به به خانوم خانوما چه عجب ما چشممون به جمال شما روشن شد دست سارا و گرفتم و خواستم از کنارش رد شم که جلومو گرفت -حاال کجا خانومی بودیم در خدمتتون -برو کنار -اگه نرم؟ همون موقع دیدم که سپهری از ماشینش پیاده شد یا خدا این و دیگع کجای دلم بذارم -تورو خدا برو اونور -را نداره جون شوما سپهری-چه خبره اینجا؟ چشام و بستم سامان-به توچه دارم با نامزدم حرف میزنم -ااا،نه بابا نامزد شمان -با اجازه شما مشکلی داری سپهری جدی شد و رو به من و سارا گفت برین تو ماشین بشینین تا من بیام باترس بهش نگاه کردم اروم طوری که فقط سارا بشنوه گفتم -سارا با 2 2 0 من بدو اونم فقط سرشو تکون داد -2 2 0 شروع کردیم به دوییدن همه با تعجب بهمون نگاه میکردن دیگه نفسی واسمون نمونده بود سر کوچه که رسیدم گفتم -سارا ببخشید به خاطرمن توم به دردسر افتادی بغلم کردو گفت -دیگه این حرفارو نزن مراقب خودت باش بهار خیلی نگرانتم سرمو تکون دادم و ازش خدافظی کردم و پریدم و توخونه داشتم از ترس سکته میکردم باید بابا حرف میزدم واین قضیه رو بهش میگفتم -بابا میشه باهاتون حرف بزنم؟ -بگو دخترم؟ به بهراد و بهرام که زوم شده بودن بهم اشاره کردم بابام که منظورم و گرفته بود بلند شد و گفت بریم تو اتاق صدای داد بهراد بلند شد -اهکی فقط ما اینجا غریبه ایم شما پذر و دختر چند روزه خیلی مشکوک میزنین خندیدیم و جوابشو ندادیم -جانم؟ -راستش ..... بابا.... -بگو بهار سرم و انداختم پایین و گفتم -راستش این سپهری از وقتی که از خونه رفتن هر روز تعقیبم میکنه ،من خیلی میترسم بابا بابا هیچی نگفت سرمو باال کردم دیدم بابا داره با جدیت نگام میکنه -چرا قبال بهم نگفتی؟ - اخه فکر میگردم دست برمیداره -مردیکه ی عوضی نگران نباش ازین به بعد خودم میبرمت و میارمت -اخه اینجوری واسه شما سخت میشه -نگران من نباش االنم برو یه چیزی درست کن بخوریم چشمی گفتم و رفتم تو اشپزخونه راحت ترین غذا االن کتلت بود سریع اماده کردم و سفره رو پهن کردم اشپزیم خیلی خوب بود زمانیکه مادرجون زنده بود تونسته بودم ازش اشپزی یاد بگیرم از فردای اونروز بابا من و میبرد و 6 میاورد بعد یعه هفته که تازه از مدرسه اومده بودم در خونه رو زدن چادرمو سرم کردمو رفتم دم در درو که باز کردم اخمام رفت توهم سپهری بود -بله؟ -بابات هست؟ - نخیر -کی میاد؟ -نمیدونم -ببین بچه من باکسی شوخی ندارم گفتم بابات کی میاد -رفته دنبال باران -برو کنار بیام تو تا وقتی بابات میاد چشم غره ای بهش رفتم و گفتم -تو ماشینتون منتظر بمونید بعدم محکم درو کوبوندم -ادمت میکنم دختره نفهم اداشو در اوردم و گفتم -برو بابا مردیکه دیوونه صدای بحث بابا با سپهری از تو حیاط میومد - ببین اقای شرفی تااالن هرچی بهت مهلت دادم بسته یه شرط برات گذاشتم که اونم قبول نکردی منتظرم باش شب با پلیس میرسم خدمتتون قلبم ریخت چـــــــــــــی؟پلیس؟ وای اگه پلیس میومد ابرومون میرفت بابا رو اگه میبردن تکلیف ماها چی میشد؟ یعنی هیچ راهی جز بله من وجود نداشت؟ کنار در نشستم این همه بابا واسمون فداکاری کرد بود یه بارم من باید یکی کاری میکردم تصمیم گرفته بودم جواب بله رو بهش بدم حتی اگه بابا و پسرا مخالفت کنن تصور اینکه بابا رو پشت میله های زندان ببینم هم ازارم میداد با عزمی راسخ بلند شدمو رفتم تو اشپزخونه بابا که اومد تو خونه باید باهاش حرف بزنم با صدای بسته شدن در اومدم بیرون -بابا؟ برگشت طرفم -سالم -سالم باباجان -بابا من تصمیمم و گرفتم -درباره ی چی؟ سرمو انداختم پایین و گفتم -درمورد ازدواج با سپهری بابا با عصبانیت نگام کردو گفت -ببین بهار بهت گفتم من یه غلطی کردمو این موضوع و بهت گفتم ازتم خواستم فراموشش کنی من نمیذارم خودتو بدبخت کنی -ولی بابا من خودم میخوام هیچ اجباریم تو کارم نیست با سیلی که بابا بهم زد ساکت شدمو و اشکام شروع کرد ریختن باران دویید طرفم محلش ندادم و رو به بابا گفتم -تا کی باید به خاطر ما زحمت بکشی و زیرحرف زور هر کس و ناکسی بشی دیگه نمیتونم ببینم بابام هی جلوی هر خری تا کمر خم میش و چشم چشم میکنه دیگه نمیتونم تحمل کنم این مردیکه اشغال تازه به دوران رسیده هرچی از دهنش در میاد نثارت کنه،نمیتونم تحمل کنم بارانی که طعم مادر داشتن و نچشیده بی پدرم بشه میفهمی بابا؟ این حرفای اخرو داد میزدم بارانم با من گریه میکرد تو چشای بابا اشک جمع شده بود بابا-نمیدونستم همیشه باعث سرافکندگیتونم براتون پدری نکردم با ناباوری نگاه کردم بهش و گفتم -بابا؟من منظورم این نبود من میخوام بگم نمیتونم تحمل کنم کسی به بابام که عزیزتر از جونمه توهین کنه میفهمین؟ ازتون خواهش میکنم بذارین من باهاش ازدواج کنم بعدم اشکام و پاک کردم و سعی کردم لبخند بزنم - اینطورم که معلومه ادمه بدی نیست هوم؟ خواهش میکنم بابا اگه هنوزم دوسم دارین بذارید این کارو کنم -اگه منم رضایت بدم بهراد و بهرام و چیکار میکنی؟ -شما راضی بشین اونا با من باشه؟ با التماس زل زدم تو چشاش با ناراحتی نگام کردو رفت تو اتاقش باران و که هنوزم داشت گریه میکرد بغلم کردم و گفتم -تو چرا گریه میکنی عزیزم؟ -ابجی هق هقش دلم و کباب کرد فکر اینکه بخوام ازش جدا بشم داشت دیوونم 7 میکرد -جون دلم؟ -تو میخوای از پیشمون بری؟ -نه کی همچین حرفی و زده؟ -پس چرا داشتی با بابا دعوا میکردی -هیچی عزیزم اشکاش و پاک کردم و گفتم -امروز مهد خوش گذشت؟ -اوهوم امروز با مهسا یه عالمه بازی کردیم همونطور که لباساشو عوض میکردم اونم داشت برام میگفت تو مهد چیکار میکرده بهراد-بهار بهار -بله؟ - کوشین؟ -تو اتاقیم چرا؟ -بیا بابا یه ناهار بده مردیم از گرسنگی -بذار از راه برسی بعد شروع کن نق نق کردن -بیخی بابا بدو -اومدم قرار شده بود بابا با پسرا صحبت کنه و بهشون قضیه رو بگه منم تو اتاقم مثل بید میلرزیدم میدونستم که پسرا به شدت مخالفت میکنن و میان سراغم با صدای داد بهرام فهمیدم که بابا بهشون گفت -االن باید شما به ما بگین؟فکر میکردم به عنوان بچه بزرگ خونواده یکم ارزش داشته باشم حاال که هرچی خواستین شده اومدین نظر مارو میپرسین اره؟ بهراد-یعنی چی بابا یعنی ما اینقده بی غیرت شدیم که بذاریم خواهرمون با یه همچین ادم اشغالی عروسی کنه تو خواب ببینه پسره الدنگ بابا-چه خبرتونه صداتون و تو خونه من نبرین باال من اجبارش نکردم خودش خواسته بهراد-غلط کرده دختره بیشور مگه دست خودشه بهار کدوم گوری بیا ببینم بابا-بهراد مراقب حرف زدنت باش با خواهرت درست صحبت کن بهرام-نه بابا بذار من باید تکلیفمو با این دختره خیره سر روشن کنم واسه من سرخود تصمیم میگیره صدای پاشو که به اتاق نزدیک میشد میشنیدم با برخورد در به دیوار از جا پریدم همونطور که بهرام یه قدم جلو میومد من میرفتم عقب -واسه من بزرگ شدی ؟ها؟واسم تصمیم ازدواج میگیری دختره ی اشغال حالیت میکنم کمربندی که دستش بود اورد باال من از بس عقب رفته بودم خورده بودم تو دیوار با ترس داشتم بهش نگاه میکردم با اولین ضربه ای که زد دادم رفت هوا -باباااااااااااااااااااااا اا بابا-بهرام به خدا قسم به روح بنفشه قسم دستت بهش بخوره من میدونم باتو تمام حرمتارو میشکنم بهرام با نفرت نگاشو ازم ن که رو زمین افتاده بودم و گریه میکردم گرفته و ازخونه زد بیرون بابا اومد بغلم کرد سرمو گذاشتم رو سینه بابا و ازته دل زار زدم -گریه نکن دخترم دستش بشکنه که روت بلند شد ،گریه نکن عزیز دلم اون شب گذشت بابا به سپهری رضایتش و اعالم کرده بود از اونروز تا حاال نه بهرام تحویلم میگرفت نه بهراد خیلی احساس بدی داشتم قرار بود امشب سپهری بیاد خونه تا بابا صحبتاشون و بکنن توی اتاقم نشسته بودم به بدبختیام فکر میکردم - ابجی به باران نگاه کردم -میشه بغلت بخوابم ؟ -چرا؟ -نمیدونم ولی خیلی میترسم دستامو باز کردمو بارانم اومد تو بغلم اروم خوابید موهاش و از جلوی صورتش زدم کنار قیافش تو خواب خیلی معصوم میشد عینهو فرشته ها مگه من میتونستم یه روزم ازین فرشته کوچولو دور باشم 8 سپهری امد بابا صدام کرد رفتم تو اتاق و سپهری باهمون مردی که اونروز باهاش بود اومده بود با نفرت بهش نگاه کردم هردوتا منتظر بودن بهشون سالم کنم ولی من با نفرت صورتمو ازشون برگردوندم رفتم اشپزخونه تا براشون یه چیزی بیارم کوفت کنن وقتی سینی چایی رو جلوی سپهری گرفتم اروم طوری که فقط من بشنوم گفت -ادمت میکنم دختره چموش -منم وا میستم نگات میکنم بعدم رفتم کنار بهراد و بهرام که با خشم نگاشون میکردن نشستم با خداحافظی کردن و بلند شدن همه به خودم اومدم قرار محضر و گذاشته بودن قرار بود بعد عقد اونم از شکایتش بگذره موقع رفتن سپهری برگشت طرفم و گفت -خداحافظ عزیزم فردا میبینمت با حالتی که معلوم بود ازش متنفرم بهش نگاه کردم که پوزخندی تحویلم دادو رفت بیرون فردا قرار بود عقد کنم و برای همیشه ازین خونه برم وبغضم گرفته بود شب تا صبح نخوابیدم قرار نبود امروز برم مدرسه بابا زنگ زده بود و گفته بود حالم خوب نیست بلند شدم رفتم صبحونه رو اماده کردم بعد خوردن صبحانه اماده شدم سپهری ساعت 23 میومد دنبالمون االن 2 بود باران و بابا صبح گذاشته بود مهد کودک بهرام و بهرادم قرار نبود امروز برن شرکت مانتوی مشکیم و با شلوار لی سفیدم پوشیدم یه شال سفیدم سرم کردم حوصله ارایش نداشتم از اتاق زدم بیرون روی زمین روبه روی تلویزیون نشستم زنگ و زدن صبرکردم باباشونم بیان بعد همه باهم بریم اخر از همه از خونه زدم بیرون بابا جلوی ماشین نشسته بودو من و پسارم عقب نشستیم اونم راه افتاد سمت محضر بله رو دادم با شرطایی که محضر دار جلوم گذاشته بود که باید میخوندمشون امضا میکردم اشکام سرازیر شد پسره ی بیشور،شرط گذاشته بود بعد ازدواج حق ندارم هیچکدوم ار اعضای خانوادم و ببینم حق طالق بااون بود مهریمم سه تا سکه گذاشته بود بدون هیچ حرفی امضا کردم و برگه هارو دوباره تحویلش دادم جلوی در خونه نگه داشت باید میرفتم وسایالم و جمع میکردم و باهاش میرفتم بااشک پیاده شدم دوییدم تو اتاقم و در و بستم و زار زدم و وسایالم و جمع میکردم بعد اینکه جمع کردن وسایلم تموم شد رفتم بیرون همه پشت در اتاقم جمع شده بودن رفتم تو بغل بابام و دوباره گریه کردم که بابام همراه من اشک میریخت بعد بابا رفتم تو بغل بهرام بعد اونم بهراد دلم برای همشون خیلی تنگ میشد باران کوچولومم که مهذ 9 بود یعنی دیگه نمیتونستم ببینمش؟ باگریه اومدم بیرون رفتم سمت ماشین برگشتم دوباره طرفشون با گریه نگاشون کردم باید میرفتم اگه یه خورده دیگه میموندم نمیتونستم ازشون دل بکنم سریع سوار ماشین شدم و در بستم سعی میکردم صدای هق هقم در نیاد این سپهریم هرچند دقیقه بر میگشت و با پوزخند نگام میکرد با دادش از جا پریدم -بس دیگه سرم رفت همش زار میزنه دستمو گرفتم جلوی دهنم و صورتمو برگردوندم سمت شیشه و بیرون و نگاه کردم نمیدونستم داره کجا میره بعد 03 min جلوی یه خونه نگه داشت -پیاده شو اروم از ماشین پیاده شدم قدم به زور تا سر شونش میرسید پشت سرش راه افتادم درو که باز کرد کنار واستاد تا من اول برم نگاش کردم -برو تو اروم اومدم تو اوووووووووووووووووووووووه چه حیاطی بود قسمت راست حیاط یه استخر بزرگ بود و قسمت چپشم یه االچیق بود که وسط چمن ها ساخته بودنش با صدای پارس سگی که داشت بهم نزدیک میشد به خودم اومدم جیغ کشیدم و دوییدم طرف سپهری و پشتش قایم شدم -بشین سالی یه سگ سیاه شکاری بود خیلی بزرگ و وحشتناک بود -بیا کاریت نداره با ترس دنبالش راه افتادم و سعی میکردم کنارش راه برم تا از دست این سگه درامان باشم در خونه رو که باز کرد دیگه فکم افتاد یه خونه دوبلکس خیلی شیک اولل تا وارد میشدیم یه اشپزخونه اپن خیلی بزرگ روبه روت بود جلوش یه سالن بزرگ بود که توش مبالی سفید و مشکی چیده بودن با یه ال ای دی بزرگ که به دیوار وصلش کرده بودن رو دیوارام عکسای سپهری رو وصل کرده بود اوه چه عکسایی بود عجب جیگری بود این و ما خبر نداشتیم -اگه دید زدنت تموم شد بیا بریم باال با ترس نگاش کردم که اهمیتی نداد و راه افتا به سمتت باال ناچارا پشت سرش رفتم باالم دقیقا یه سالن داشت نصف سالن پایینی که با مبالی بادمجونی چیده شده بود سه تا اتاق تو سالن باال بود در یکی از اتاق رو باز گذاشت و گفت برو تو رفتم داخل یه اتاق با رنگ قرمز یه تخت دونفره با روتختی قرمز با یه میز ارایش قرمز رنگ که دقیقا جلوی تخت بود وجود داشت خیلی اتاق بزرگی بود -بیا اینم اتاقمون چیییییییییییییییییییییییی ییییییییی؟اتاقمون؟نه پ دختره خنگ این تورو خواسته که بری تو یه اتاق دیگه بخوابی !عاشق چش و ابروم که نشده بگه برو یه اتاق دیگه بهش نگاه کردم که با بیخیالی داشت دکمه های بلوزشو باز میکرد -من.....من باید اینجا بخوابم؟ سرمو بلند کردمو بهش نگاه کردم -اره -ولی.... -ببین دختر خانوم اینجا نیومدی مهمونی اوکی؟تو زن منی پس هرجایی که من میخوابم باید توهم بخوابیافتاد؟ فقط نگاش کردم که دستشو بردو کمربندش و باز کرد سریع برگشتم و چشام و بستم که صدای قه قهش و از پشت سرم شنیدم سریع از اتاق اومدم بیرون -کجا رفتی؟ واستادم ولی برنگشتم -بیا اینجا ببینم داشتم مثل بید میلرزیدم برگشتم طرفش -بیا کاریت ندارم 11 فقط میخوام کمد لباساتو نشونت بدم با شک نگاش کردم وراه افتادم سمت اتاق در کمدی که تو اتاق بود و باز کردو بهم نشون داد -بیا لباساتو اینجا بذار سرمو تکون دادم و بهش نگاه کردم -هان؟ -هیچی -چرا اینطوری نگاه میکنی؟ -خوب....چیزه....میگم نمیشه من یه جای دیگه به خوابم همچین دادی زد که چسبیدم به سقف -گفتمممممممممممممممم نههههههههههههههههههه یعنی نه خوشم نمیاد یه حرف و چند بار تکرار کنم اروم گفتم -خوب بابا حاال چته روانی؟ ولی متاسفانه شنید - چی گفتی؟ با وحشت بهش که داشت جلو میومد نگاه کردم ولی کم نیاوردم -همونی که شنفتی -نشنیدم یه بار دیگه بگو -اون دیگه مشکل خودته برو خودت و بیا دکتر نشون بده بعدم خواستم بیام بیرون که دستمو از پشت گرفت و پیچوند -اخ اخ ولم کن بیشعور -گفتم ادمت میکنم نگفتم -تو برو اول خودت و ادم کن فشار دستشو بیشتر کرد دیگه اشکم در اومده بود چه زوریم داشت -ولممممممممممممم کن -اگه نکنم؟ ای دستم ولم کن -خواهش کن -جیغ میزنم -بزن اینجا هیشکی صداتو نمشنوه -تورو خداااااااااااا - اهان حاال شد دستمو ول کرد و رفت پایین اروم نشستم رو زمین زانوهام و بغلم گرفتم سرمو گذاشتم روشون و زار زدم انگار تازه یادم افتاده بوده چه غلطی کردم دلم واسه تنهایی خودم سوخت اگه بابا بود حتما میکشتتش که دستش و رو دختر عزیز دردونش بلند کرده همونجا نشسته بودم گریم بند اومده بود خوشم نمیومد برم بشینم ور دلش با صدای نکرش که به پایین اومد بیشتر ازقبل ازش بدم اومدم تموم مردونگیش به زورش بابا مگه میشه به اجبار به عقد کسی در بیای -هوی بهار پاشو بیا پایین یه چیزی بده بخوریم هوی تو کالت بیشعور مگه من اشپزتم خودت یه چیزی درست کن و کوفت کن بچه پررو انگار داره با کارگرش حرف میزنه -مگه دروغ میگم؟ با صداش که کنار گوشم بود پریدم هوا با گیجی نگاش کردم -هان؟ -فکر کردی من واقعا عاشقتم که باهات عروسی کردم نه کوچولو تو فقط واسم مثل یه اسباب بازی میمونی کامران به هیچ دختری دل نمی بنده یعنی هنوز اینقد احمق نشده که به دخترا اعتماد کنه حاالم پاشو یه چیزی درس کنم بخورم با بداخالقی جوابشو دادم -من اشپزی بلد نیستم - ااااا،ولی بابات که خیلی از دست پختت تعریف میکرد -الکی تعریف میکرد شونش و انداخت باال و گفت پس از گشنگش بمیر عروسک برو بابا دلت خوشه !هان پس االن فهمیدم اسم جناب کامرانه عجب کشفی کردم برو بابا دلت خوشه خوبه خودش گفت اسمش کامران حاال هرچی بره به جهنم اخخخخخخخخخخخخخخخخخ که چقد خوابم میومد رفتم رو تخت دراز کشیدم وای که چقده نرم بود به سه نرسیده خوابم برد با احساس حرکت چیزی رو صورتم از خواب بیدار شدم با گیجی به اطرافم نگاه کردم با 11 دیدن عزراییل یا همون کامران باالی سرم به خودم اومدم و سریع اخم کردم -هان به چی نگاه میکنی؟ -به تو چه دارم به اسباب بازی جدیدم نگاه میکنم -من اسباب بازی تو نیستم -چرا هستی چون من تورو از بابات خریدم -خفه شو -هوی هوی مراقب حرف زدنت باش وگرنه میگیرم لهت میکنم -اگه مرد بودی هی زورت و به رخ من نمی کشیدی یه لبخند بدجنسانه ای بهم زد -در مردیم که شکی نیست مسخوای بهت نشون بدم چشام و از شدت خشم بستم و از روی تخت بلند شدم -ااا،کجا رفتی تازه میخواستم بهت ثابت کنم مردیم فقط به زورم نیست بعدم شروع کرد به خندیدن -رو اب بخندی نمکدون هنوز لباسای بیرونم تنم بود حتی شالمم در نیاورده بودم رفتم تو اشپزخونه صدای شکمم بلند شده بود ای کوفتتتتتتتتتتتت بخوری ظرفای یه بار مصرف خالی که معلوم بود اقا از بیرون واسه خودشون غذا گرفتن روی میز نهار خوری بود در یخچال و باز کردم خدارو شکر توش همه چیز بود بعد اینکه یه چیزی خوردم بدون توجه بهش رامو گرفتم و رفتم باال شب شده بود و موقع خواب قلبم داشت از جا کنده می شد وای خدایا خودمو دست تو میسپارم این پسره نیاد کرم بریزه با باز شدن در دیگه فکر کنم دیگه سکته هرو زدم یه گوشه تخت کز کرده بودم کامران بدون توجه بهم تی شرتش و در اورد و بایه شلوارک روی تخت دراز کشید وقتی دید من هنوزم با لباس بیرون نشستم و تکون نمیخورم با تعجب تکونم داد و گفت -هوی زنده ای؟ -هوی تو کالت تا حلوای تورو نخورم نمی میرم -اوفففففف حاال بگیر بخواب بابا -نمیخوام - به جهنم تا صبح بیدار باش سر وصدا کنی من میدونم با تو فمیدی -ها -زهرمار تو جیگرت -اه بمیر بابا خوابم میاد بعدم پتورو کشید روش و خوابید خوش به حالش چقدر راحت میتونست بخوابه دلم هوای باران و کرده بود یاد دیشب افتادم که تو بغلم خوابیده بود امشب کجا خواب بود حتما رفته بود پیش بابا دلم هوای خونه رو کرده بود شروع کردم اروم اروم گریه کردم خیلی تالش کردم صدای هق هقم بلند نشه ولی با بلند شدن کامران فهمیدم که اشتباه کردم -باز چته چرا داری گریه میکنی؟اگه گذاشتی کپه مرگمو بذارم چته؟ با مظلومیت تمام نگاش کردم و گفتم -دلم واسه خانوادم تنگ شده اوفیییییییییییییی کرد وبا لحن مهربون تری گفت -خوب میگی چیکار کنم؟خودت قبول کردی؟مگه من اجبارت کردم؟ -اگه تو بیشتر به بابا وقت میدادی دیگه من مجبور نبودم تحملت کن -نه بابا؟اون بابای تو اگه میتونست پول جور کنه تو همون وقتی که بهش داده بودم جور میکرد حاالم به خدا اگه دوباره صدات دراد من میدونم تو بگیر بخواب جان مادرت بعدم گرفت خوابید اه عین هو خرس میخوابه وقتی دیدم که او بی هیچ خیالی خوابیده منم اروم مانتوم و دراوردم و شلوارم و عوض 12 کردم گوشه ترین قسمت تخت دراز کشیدم تا چشام و بستم خوابم برد صبح با سرو صدای یکی از خواب بلند شدم کامران داشت لباس می پوشید پتو رو از خودم کنار زدم ولی تاجایی که من بادم بود دیشب پتو رو خودم ننداخته بود چون همش رو کامران بود حتما کار این بشر بوده اروم بلند شدم -چرا بیدار شدی ؟بگیر بخواب -نمیخوام خوابم نمیاد بهش نگاه کردم که جلوی اینه داشت کرواتشو میبست اهکی میره این همه راه و اق چه شیک میرن سرکار -کجا میری؟ -قبرستون -سرقبرت؟ از تو اینه یه چپ چپی نگام کرد -هان چیه؟ -سر صبحی باز شروع نکن بهار شونه هامو انداختم باال و همونطور که موهام و با کش میبستم گفتم -به من چه خودت شروع کردی -خوب بابا توم کم نیاری یه وقت -نترس حواسم هست -صبحونه رو اماده کن -نوکر بابات غالم سیاه -توم همچین سفید نیستی -از توی زغال اخته که بهترم -اهکی همه دخترا جون میدن واسه رنگ پوست من -ارزونی همون دخترا رامو کج کردم سمت دستشویی حاال دستشویی کجا بود خدا میدونه دیگه داشتم میترکیدم نمیدونم کجاست یریع پریدم تو اتاق و بهش گفتم -ببین.....چیزه -هان؟ این دستشویی کجاست زد زیر خنده تو همین طبقه یکی هست همین و بگیر برو مستقیم اون در مشکیه سرمو تکون دادم و دوییدم سمت دستشویی وقتی اومدم بیرون نفس راحتی کشیدم اروم رفتم پایین کامران پشت میز نشسته بود داشت کوفت میکرد صبحونه -خوش گذشت؟ -جای شما خالی سرشو تکون داد و گفت -دوستان به جای ما عجب رویی داشت این بشر با کمال پررویی رفتم نشستم جلوشو شروع کردم صبحونه خوردن زل زده بود بهم داشت اعصابم و خورد میکرد لقمه مو انداختم تو ظرف -چیه به چی نگاه میکنی؟ -به تو چه دوست دارم نگاه کنم - رو تو برم من ای بابا بذار کوفت کنم ابروهاش و باال انداخت منم بلند شدم داشتم از کنارش رد میشدم که دستمو گرفت و گفت -بشین بخور بعدم بلند شد و رفت سمت در - من رفتم خداحافظ -برو که دیگه برنگردی -به کوری چشم توم شده برمیگردم با یکی از اون حوری خوشگالم میام چند ساعتی از وقتی که کامران رفته بود میگذشت حوصلم خیلی سر رفته بود نشسته بود پای تلویزیون و کاناالی ماهواره رو عوض میکردم ناهارم و خوردم تصمیم گرفتم برم دوش بگیرم لباسامو برداشتم و پرییدم تو حموم واسه خودم اواز مییخوندم و میرقصیدم تو حموم زندگی اینجام خیلی بد نبود می شد واسه خودم حال کنم فقط بدی که داشت این بود که دیگه نمیتونست هیچکدوم از اعضای خانوادم و ببینم حولموو تنم کردم اومدم بیرون با دیدن کامران جلوی خودم یه چیغ زدم و پریدم دوباره تو حموم سریع تی شرتم و با گرمکن مشکیم پوشدم کاله حموممو گذاشتم سرم اروم رفتم پایین صدای یه زن میومد با چیزی که دیدم هنگ کردم ولی سریع به خودم اومدم رفتم پایین و سالم کردم دختره همچین با غرور نگام کرد که یهویی گفتم دختر رعیس جمهوره کامران-عزیزم ایشون بهار هستن خواهر بنده وایشونم ایدا خانوم عشق من یهویی زدم زیر خنده هرکاری کردم نمیتونستم جلوی 13 خودمو بگیرم کامران با حرص گفت-چته بهار دیوونه شدی به سالمتی مگه جک گفتم واست؟ میخواستم حرصشو در بیارم واسه همین رو کردم به دختره و گفتم -ببخشید عزیزم ولی فکر کنم کامران اشتباهی من وبا خواهرش اشتباه گرفته به کامران نگاه کردم که داشت با تهدید نگام میکرد ولی من بدون توجه بهش برگشتم سمت دختره و گفتم -عزیزم من بهارم همسر کامران جون اینبار نوبت دختره بود که بزنه زیر خنده - بامزه بود حاال اگه جکات تموم شد من و با کامران تنها بذار -واست جک نگفتم که اینجوری میگی میتونی از کامران بخوای شناسنامشو واست بیاره مگه نه کامران؟ کامران و کارد میزدی خونش در نمیومد سرخ شده بود خفن حال کردم باالخره زهر خودمو ریختم ایدا-کامران این چی میگه؟ -چرت و پرت عزیزم تحویلش نگیر -االن من چرت میگم کامران؟اگه راست میگی شناسنامتو بیار نشونش بده داد زد -تمومش کنننننننننننننن بهار شونه هام و انداختم باال وگفتم اصال به من چه ایدا-نه واستا ببینم االن یادم اومد توکه خواهر نداشتی؟پس این خانوم کیه؟ کامران به تته پته افتاده بود -کی گفته من خواهر ندارم؟ یهویی دختره از جاش بلند شدو رفت سمت در -احمق خودتی اقا کامران -صبرکن ایدا....واستا با بسته شدن در به طرف من اومد همش داد میزد -نمیتونستی جلوی دهنت و بگیری؟هاننننننننننننننننن ننن؟ -به من چه میخواستی بهش درو غ نگی -که تو زن منی اره؟ همون طور که میومد جلو من میرفت عقب یهو دوییدم سمت پله ها اونم شروع کرد پشت سرم بدوییدن به غلط کردن افتاده بودم رفتم تو اتاق و در وبستم ولی اون پاشو گذاشت الی در هرکاری کردم نتونستم جلوشو بگیرم اخرم درو هل دادو اومد تو با وحشت بهش که داشت کمربندشو باز میکرد نگاه میکردم -چیه؟چرا میترسی مگه نگفتی زن منی؟مگه زن از شوهرش میترسه؟ هاااااااااااااااااااااانننن ننننننن؟ من و شوتم کرد رو تخت و لباساشو در اورد وحشیانه خیمه زد رومو شروع کردن بوسیدن لبام نفس کم اورده بودم و تموم و تالشم و میکردم که از خودم بلندش کنم ولی نمیشد خیلی سنگین بود اشکام همینجوری میریخت تا لباشو برداشت شروع کردم خواهش کردن -ولم کن ....کامران ...تورو خدا دارم له میشم ولی اون بدون توجه بهم لباسمو در اورد و به کار خودش ادامه میداد دستش که رفت به شلوارم دستمو گذاشتم رو دستش و گفتم تورو خدا نه خواهش میکنم با چشای خمارش نگام کردو 14 دوباره سرش و انداخت ایین و شلوارم و در اورد درد داشتم داشتم میمردم ولی اون ول کن نبود جیغا و خواهش های منم اصال تاثیری نداشت ساعت دو نصف شب بود که دست برداشو کنارم خوابید از زور درد به خودم می پیچیدم که یهویی بلند شد و شروع کرد به بوسیدن لبام دیگه حتی اشکمم نداشتم که بریزم فقط دلم میخواست بره گمشه بعد اینکه کامال ارضا شد گفت -خیلی حال دادی عروسک کوچولو،اینم به خاطر اینکه رو حرفی که زدی وایستی بعدم پشتش و کرد بهم و خوابید اروم بلند شدمو لباسامو برداشتم با بدبختی خودمو کشوندم حموم احساس میکردم گناه کردم همم نجس شده زیر دوش هق هقم وبلند کردم و از ته دل زار زدم زیر دلم به شدت درد میکرد اروم لباسامو پوشیدم و روی مبل های تو سالن دراز کشیدم وسعی کردم بخوابم ولی با دردی که داشتم مگه میشد خورشید طلوع کرده بود که خوابم برد احساس کردم کسی چیزی روم کشید ولی اونقدر خسته بودم که حتی حوصله باز کردن چشمامم نداشتم -بهار بهار پاشو بیا اینا رو بخور حالم ازش بهم می خورد اروم از سر جام بلند شدم با دیدن ساعت چشام 4تا شد ساعت 2 بعدازظهر و نشون میداد وای خدا من چه همه خوابیدم حالم خیلی بهتر از دیشب بود با دیدن کامران که با لباس تو خونه از اتاق اومد بیرون با نفرت نگاش کردم رفتم تو اشپزخونه جیگر گرفته بود اصال تو عمرم لب به جیگر نزده بودم خوشم نمیومد یه ماهی از اون ماجرا میگذشت رفتارم خیلی خیلی با کامران سرد بود به طوری که خودشم میدونست نباید به پر و پام بپیچه اونم بیشتر تو خودش بودو صاف میرفت و میومد از اون شب به بعد اتاقم و ازش جدا کرده بودم ولی چه فایده اون که کار خودش و کرده بود دیگه نمیتونستم برم مدرسه کامران هروقت میرفت سرکار در خونه رو از پشت قفل میکرد سیم تلفنم مکشید شده بودم یه زندونی تو خونش رفتم تو حیاط و شروع کردم واسه خودم قدم زدن سوز بدی میومد یه بافت قرمز رنگ دورم گرفته بودم تا ته باغ رفتم اولین بار بود که میومدم تو باغ خیلی فضای قشنگی داشت با باز شدن در حیاط سرمو انداختم پایین و رفتم ته باغ که نتونه من وببینه بعد چند دقیقه دیدم که کامران فریاد زنان همونطور که اسمم و صدا میزم دویید از خونه بیرون اروم از پشت درختا اومدم بیرون و رفتم سمت در با دیدن من اومد جلو ومحکم خوابوند تو گوشم با چشایی که خالی از هراحساس و سرد سرد بود زل زدم تو چشاش و هیچی نگفتم یه قطره اشکم نریختم خیلی وقت بود تبدیل شده بودم به یک سنگ -کدوم گوری بودی؟ - رامو کشیدم و از کنارش رد شدم که دستمو گرفت وبا حرص گفت -گفتم کدوم گوری بودی؟ -کور که نبودی ببینی از کدوم گوری دارم میام -دفعه اخرت باشه میای تو حیاط فهمیدی یه پوزخنر بهش زدم که بیشتر حرصش گرفت دستمو محکم فشار دادو گفت 15 فهمیدی یانه؟ -همه که مثل تو نفهم نیستن دستمو ول کن یکی دیگه خوابوند تو گوشم و گفت -بار اخرت باشه با من اینجوری حرف میزنی فهمیدی؟ -ازت متنفرم متنفر -هه هه فکر کردی بنده عاشق سینه چاکتم کور خوندی عروسک تو فقز به در یه شبم خوردی االنم مجبورم نگهت دارم وگرنه شوتت میکردم بیرون عادت ندارم از یکی دوبار استفاده کنم دستمو محکم کشوندم از دستش بیرون و یکی خوابوندم تو گوشش و با عصبانیت داد زدم -بیین چی از دهنت در میاد بیشعور نفهم ولم کن بذار برم تو که استفادتو ازم کردی دیگه چی از جون من میخوای هان؟ دستشو گذاشته بود رو صورتش و با تعجب به من نگاه میکرد خودم و که خالی کردم و تمام چیزایی که تو دلم مونده بود و بهش گفتم بعدم بدون توجه بهش راه افتادم سمت خونه و یه راست رفتم سمت اتاقم و در وقفل کردم رو تختم دراز کشیدم دلم واسه خونه تنگ شده بود تو فلشم و که با خودم اورده بودم به ال سی دی کوچیکی تو اتاق بود وصل کردم تموم اهنگایی که یه زمانی واسه خودم ریخته بودمشون با هر بیتی که میخوند اشکام گوله گوله میریخت پایین اگه بدونی من چقد دلم تنگ شده همه دلخوشیم همین یه اهنگ شده در نمیاری اشک منه احساسی و بغل نمی کنی اونکه نمیشناسی و اگه بدونی این روزا چقد داغونم چقد مراقب وسایل این خونه ام دعاکن اون روزای خویمون برگرده ببین ندیدنت چقد شکستم کرده خستم کرده اگه بدونی ازین خونه میرم چی اگه بدونی من از غصه پیرم چی اگه بدونی عکسات و بغل کردم اگه بدونی من دارم میمیرم چی )اهنگ اکه بدونی علیرضا طلیسچی( یهو احساس حالت تهوع بهم دست داد بدو دوییدم سمت در اتاق و بازش کردم دوییدم سمت دستشویی کامران که تو سالن نشسته بود با تعجب بهم نگاه میکرد با شدت عق میزدم تمام محتویات معدم خالی شده بود کامران در و باز کردو با نگرانی پرسید چی شده بهار؟ کنارش زدم و رفتم بیرون دنبالم راه افتاد و از پشت شونم گرفت برگشتم وبا داد گفتم -به من دست نزن ازت بدم میاد -خوب بابا حاال چرا هار میشی تقصیر منه که خواستم ببینم چه مرگته اصال برو بمیر بعدم رفت رو کاناپه لم داد دیگه حوصله این و نداشتم -اره میخوام برم بمیرم دست از سرم بردارررررررررررررررر بعدم رفتم تو اتاق شققققققق درو کوبوندم به هم اروم رفتم طرف تختم وروش دراز کشیدم خیلی حالم بود همش حالت تهوع داشتم 16 عکس کامران و که روی میز کنار تختم بود برداشتم و نگاش کردم اولین باری بود که با دقت نگاش میکردم پووستی سفید و چشای سبز رنگ با مزه های کشیده و دماغی صاف و متوسط که به صورتش میومد،با لبایی نه بزرگ و نه کوچیک همیشم رو صورتش ته ریش کمی داشت درکل خیلی جذاب بود از هیکلشم معلوم بود که ورزشکاره از خودم حرصم گرفت که نشسته بودمو ارزیابیش میکردم با عصبانیت روی تخت نشستم و عکسش و کوبوندم به دیوار که با صدای وحشتناکی خورد شدو ریخت رو زمین یهو در اتاق باز شد و کامران با عصبانیت اومد داخل -چته ؟چه مرگته؟این ادا اطوارا رو واسه من درنیار تو زن منی نیاوردمت اینجا خاله بازی کنی باید وظیفه زن و شوهریت خوب انجام بدی فهمیدی خوشم نمیاد یه ماهه اعتصاب کردی شیرفهم شد؟ به کنارم که رسید از بوش حالم بهم خوردو کنار زدمش و دوییدم تو دستشویی دیگه هیچی نبود که بخوابم باال بیارم الکی فقط عق میزدم سرم گیج میرفت بعد اینکه صورتمو شستم دستمو اروم گرفتم به دیوار و راه افتادم سمت اتاق بدون توجه بهم دراز کشیده بود و سیگار میکشید دماغم و گرفتم و از کنارش رد شدم که یه چپ چپی نگام کردم نمیدونم چم شده بود حتی سر سفره شامم از بوی شام حالم بهم خورد حدس میزدم چه مرگم شده میخواستم اگه بشه فردا یه جوری از خونه بزنم بیرون و برم ازمایش بدم فقط دعا میکردم حدسم درست نباشه نمیخواستم یه موجود بی گناه الکی وارد این دنیا بشه اخر شب رفتم تو اتاقش و در زدم -چیه؟ -من فردا میخوام برم بیرون اخماش رفت توهم -کجا به سالمتی؟ -میخوام برم باران و ببینم - بیخود الزم نکرده نکنه یادت رفته باهم چه قراری گذاشته بودیم -من باتو هیچ قراری نذاشتم شونش و انداخت باال وگفت -فعال که امضات تو اون برگه هست اعصابم خورد شد -میخواام برم ببینمش -گفتم نمیشه میفهمی یا نه؟ با اشک نگاش کردم -خواهش میکنم با دیدن اشکم و التماسم کمی دلش نرم شد -فردا زودتر میام خودم میبرمت فقط از دور باید ببینیش اهکی نمیشد که من میخواستم برم ازمایشگاه این و با خودم کجا میبردم -چرا زندانیم کردی؟مگه من میخوام فرار کنم که باهام اینجوری میکنی؟ -شاید از کجا معلوم نخوای فرار کنی؟ از کوره در رفتم و گفتم -اخه احمق بیشور من اگه میخواستم فرار کنم قبل ازینکه این بال رو سرم بیاری فرار میکردم نه االن که گوه زدی تو زندگیم -همون که گفتم یا با خودم میری یا اصال اجازه نمیدم ***رمان** 17 -به جهنم بعدم رفتم تو اتاقم اصال نباید منتش و میکشیدم روتختم دراز کشیده بود مو سعی میکردم با این حالم کنار بیام بعد دوساعت کامران در و باز کرد و اومد تو با تلخی گفتم -طویله نیست سرتو انداختی پایین مثل گاو میای تو - شد یه بار مثل ادم حرف بزنی؟ -ندیدم تو مثل ادم حرف بزنی که بخوام مثل ادم باهات حرف بزنم -اصال حرف زدن با تو بی فایدس اومدم بگم فردا خواستی هر گوری میتونی بری با خوشحالی از جام بلند شدم و گفتم -راست میگی؟ -اره فقط 2 ساعت بیشتر نباید بیرون باشی از خونه رفتی بیرون بهم زنگ میزنی سر 2ساعت زنگ میزنم خونه ،خونه نباشی من میدونم با تو فهمیدی؟ سرمو تکون دادم و گفتم -من شمارت و ندارم واسه همین نمیتونم بهت زنگ بزنم یه کارت گرفت جلوم شماره موبایلش و شرکت و ادرس شرکت روش نوشته بود ازش کارت و گرفتم و سرمو تکون دادم اونم بدون حرفی رفت بیرون صبح با خیال راحت ساعت 2 از خواب بیدار شدم و رفتم پایین کامران نبود هرروز 7 میرفت شرکتش سریع اومدم باال و اماده شدم مانتو سورمه ای مو که تا زانوم میومد و با جوراب شلواری مشکی کلفتم پوشیدم موهامم از یه طرف بافت افریقایی زدم و بقیه رو فرق ریختم تو صورتم بعدم بقیش و با کلیپسم جمع کردم روسری ساتن سورمه ای و سفیدم و سرم کردم در اخرم کالجای خوشگل سورمه ای مو پام کردم میخواستم اگه جواب +بود برم شرکت کامران حسابی قهوه ایش کنم سریع زنگ زدم ازانسی که شمارش رو میز تلفن بود سر 23 minاومد بهش گفتم یه ازمایشگاه من و ببره اونم سریع جلوی یه ازمایشگاه پیادم کرد وقتی به پرستار گفتم واسه چه ازمایشی اومدم همچین بد نگام کرد که انگار ازون دخترای خیابونیم بعدم با تلخی بهم شماره داد تا وایستم تو نوبت بعد نیم ساعت باالخره نوبتم شد بعد اینکه ازمایش و دادم -کی اماده میشه؟ -چیه خیلی عجله داری؟ -بله!میتونین سریع امادش کنین؟ -واستا چند لحظه بعدم رفت تو یه اتاقی و بعد که برگشت گفت -تا 03 دقیقه دیگه اماده میشه تشکری کردم و روی صندلی های توی راهرو نشستم به خودم قول داده بودم که اگه منفی بود دیگه با کامران کل کل نکنم دعا دعا میکردم حامله نباشم که یکی دیگرم وارد این زندگی نکبتی کنم با صدای پرستار که صدام میکرد به خودم اومدم -خانوم بهار شرفی - بله؟منم -بفرمایید جواب ازمایشتون اماده است بلند شدم رفتم طرفش که گفت -نمیدونم باید بهت تبریک بگم یا اینکه ..... بعدم با یه حالتی بهم نگاه کرد که دیگه نتونستم 18 تحمل کنم -خانوم محترم مراقب حرف زدنتون باشین بنده شوهر دارم ازین دخترای هرجایی نیستم شمام بهتره به جای فضولی کردن تو کار مردم کارتون درست انجام بدین پرستار با تعجب بهم نگاه کردو گفت -واقعا شوهر داری؟ بد نگاش کردم که سریع به خودش اومد -پس بفرمایید مبارکه با گیجی نگاش کردم و گفتم -چی؟ -وا خانوم حالتون خوبه؟میگم مبارکه شما حامله اید با این حرفش یه آه کشیدم که دل خودم واسه خودم سوخت برگه ازمایش و از دستش گرفتم و روی اولین صندلی نشستم یعنی به معنای کامل بدبخت شدم وقتی حالم جا اومد تصمیم گرفتم برم ششرکتش سریع یه دربست گرفتم و کارت کامران و دادم دستش -اقا برو اینجا -چشم خانوم عجب خر تو خری بود حال ادم بهم میخوره با این ترافیک کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم اولل عجب شرکتی بود یه برج خیلی شیک رفتم تو حاال دیگه نمیتونستم بفهمم کدوم طبقه باید برم روبه نگهبانی که دم در نشسته بود کردم و گفتم -ببخشید پدرجان شرکت سازه گستران کدوم طبقه است؟ -طبقه نهم دخترم -ممنون اساناسور وزدم و منتظر موندم تا اومدم تو یه نفر دیگم خودشو پرت کرد تو اسانسور با تعجب بهش نگاه کردم که نفس نفس میزد وقتی نگاهمو متوجه خودش دید یه لبخند زشت بهم زد سرم و انداختم پایین و هرچی اون صحبت میکرد محلش نمیدادم و فقط میخواستم زودتر برسم طبقه نهم تا اسانسور واستاد پسره هم همزمان با من اومد بیرون اوه خدای من نکنه این میخواد دنبالم راه بیفته رفتم در شرکت سمت چپی و زدم بعد چند دقیقه در باز شد -بله؟ -با اقای سپهری کار دارم؟ -وقت قبلی داشتین؟ با بی حوصلگی سرمو تکون دادم وگفتم - نه -پس شرمنده بعدم درو بست دوباره در زدم -بله؟ -اقا برو کنار خود اقای سپهری گفتن من بیام -بله؟ -ای بابا میری کنار یا نه؟ بعدم بلند داد زدم -کامران......کامران بیا بیرون پیرمرد بیچاره با تعجب بهم نگاه میکرد همه اومده بودن بیرون و داشتن بهم نگاه میکردن با داد کامران همه به خودشون اومدن -اینجا چه خبره؟چرا شماها سرکارتون نیستین؟چی شده حسن اقا پیرمرد با ترس جواب داد -نمیدونم به خدا اقا این خانوم هی اصرار دارن شمارو ببینن -کدوم خانوم؟ اوففففففففففف مثل اینکه اقا هنوز مارو رویت نکرده بود با کنار رفتن پیرمرده ازه من و دید و با تعجب گفت -بهار تو اینجا چیکار میکنی؟ -اگه این اقا اجازه بدن بیام تو بهت میگم اینجا چیکار میکنم بعدم یه چپ چپی نگاهی به پیرمرده کردم که سرشو انداخت پایین و رفت از جلوی در کنار - مگه با شما ها ندارم برین سر کارتون دیگه بعدم دست من و گرفت و کشوندم تو اتاق خودش ومحکم درو بست -تو چرا اینجایی؟ یه پوزخند بهش زدم و زل زدم تو چشاش با عصبانیت دستش و تو موهاش کشید و دوباره حرفش و تکرار کرد اما بلند تر -بهار میگم تو اینجا چیکار میکنی؟ برگه ازمایشم و از تو کیفم در اوردم و پرت کردم تو صورتش برپه رو از جلوی پاش برداشت و با تعجب نگاش کرد -این چیه؟ -فکر میکردم سواد داشته باشی اقای مهندس که یهو در باز شد و همون مردی که اونروز با کامران اومده بود خونه و محضر اومد داخل با دیدن من تو اتاق کامرات چشاش 6 تا شد -علی برو بیرون بعد صدات میکنم ولی این یارو اصال تو باغ نبود با نفرت نگامو 19 ازش گرفتم -علیییییییییییییییی گفتم برو بیرون یارو تازه به خودش اومد و رفت بیرون و در و محکم کوبوند بهم روی مبل نشستم و شروع کردم با انگشتام بازی کردن بعد چند دقیقه که دیدم ازش صدایی نمیاد سرمو بلند کردم با بهت داشت به برگه نگاه میکرد -چیه ؟باورت نمیشه؟نه؟ -این یعنی چی؟ از جام بلند شدم و داد زدم -این یعنی اینکه گند زدی تو زندگیم،این یعنی اینکه داری بابا میشی،این یعنی اینکه ازت متنفرم میفهمی جناب سپهری؟ با صدای ارومی گفت -دروغ میگی؟ -فکر نمیکنم تو این موقعیت حوصله دروغ گفتن داشته باشم -ببین بهار اصال ازین شوخی که داری میکنی خوشم نمیاد دیگه تحمل نداشتم زدم زیر گریه و گفتم -ای کاش شوخی بود ای کاش دروغ بود .افتادم رو مبلو زار زدم کامران اومد کنارم نشستو بغلم کرد با نفرت خودمو کشوندم کنار وگفتم::: -به من دست نزن عوضیی -صداتو بیار پایین هی هیچی بهش نمیگم پررو شده،چیه ؟انگار چی شده حامله ای که حامله ای از اولم نیومده بودی مهمونی فهمیدی؟زنمی باید وظیفتو درست انجام بدی -وظیفه من بچه اوردن واسه تویه؟اره؟ فقطط نگام کردو هیچی نگفت این سکوتش جری ترم کرد -چرا اخه مگه من چیکارت داشتم که این همه بال سرم اوردی؟من که داشتم زندگی خودمو میکردم چرا گند زدی به زندگیم عصبانی شدو داد زد -واسه اینکه اون بابای حروم زادت پولمو باال کشیدو یه ابم روش فهمیدی؟ با بهت نگاش کردم به بابای من میگفت حروم زاده رفتم جلوش و یکی مجمک خوابوندم تو صورتش با داد گفتم -حروم زاده تویی عوضی که هنوز بلد نیستی نباید اینجوری حرف بزنی؟حروم زاده جدو ابادته اشغال با بهت بهم نگاه میکرد بعد چند دقیقه با عصبانیت اومد طرفمو گفت -تو چه غلطی کردی؟ -همون غلطی که شایستت بود با هرقدمی که میومد جلو من میرفتم عقب داشتم کم کم میترسیدم ولی به روی خودن نیاوردم مباید میفهمید ازش ترسیدم -چیه عقده کردی که بزنی؟بیا بزن این همه بدبختی سرم اوردی اینم روش -زیادی حرف میزنی بهار داری رو اعصابم راه میری - طالقم بده تا دیگه رو اعصابت راه نرم -هه طالقت بدم که بری راحت بااون پسره اشغال بریزی روهم کور خوندی بهار خانوم -چی میگی تو ؟کدوم پسره؟همه که مثل تو نیستن که هرروز با یکی جلوی زنشون الس بزنن سرجاش واستادو خنده ای کردو گفت -اها پس بگو خانوم از کجا سوخته،چیه حسودیت شده خانوم کوچولو -تو خواب ببینی ارزونی همون اشغاال،خیلی ازت خوشم میاد که باز به دخترایی که باهات هستنمم حسودی کنم -هرچی باشم از اون پسسره بی سروپا که بهترم،طالقت بدم بری با اون الس بزنی با گریه داد زدم -بفهم چی داری میگی عوضی،من قبل ازدواجم ازین گوها نخورده بودم که بخوام بعد ازدواجم بخورم....هی هیچی بهت نمیگم گوه زیادی نخور همون موقع در باز شده و همون مرده که اسمش علی بود اومد تو -چه خبره اینجا؟صداتون تا طبقه پایین میاد؟دعوا دارید برید خونه دعواتون و بکنید کامران با عصبانیت داد زد سرش -مگه بهت نگفتم برو بیرون؟کی بهت اجازه داد بیای تو؟ - 21 خوب حاال چته تو باز سگ شدی؟ -علیییییییییییییییییییییی بدون توجه به اون دوتا از اتاق اومدم بیرون همه دم در واستاده بودن با خارج شدن من همه نگاها برگشت طرفم سرمو انداختم پایین و از کنارشون رد شدم زدم از شرکت بیرون حرفای کامران خیلی برام سنگین تموم شده بود دلم میخواست برم یه جا بایکی دردو دل کنم واسه همین تاکسی گرفتم و رفتم بهش زهرا وقتی کنار قبر مامان رسیدم شروع کردم ازش گله کردن وقتی خودمو خوب خالی کردم لبخند تلخی زدم و گفتم -مامانم یه خبر واست دارم ولی نمیدونم باید ازین خبر خوشحال باشم یا ناراحت دستمو وگذاشتم رو شکمم و گفتم -داری مامان بزرگ میشی مامان وقتی به خودم اومدم که همه جا تاریک شده بودو هیچکس تو بهشت زهرا نبود با وحشت ازجام بلند شدم و درو ورم ونگاه کردم اروم اروم راه افتادم سمت در بهشت زهرا ولی خییلی ازینجا فاصله داشت ماشینیم ازینجا رد نمیشد و که من برسونه از ترس به گریه افتادم چاره ای نداشت باید به کامرا زنگ میزدم تا گوشیم و روشن کردم زنگ خورد با شنیدن صداش هق هقم بلند شد -کامران؟ -معلومه تو کدوم قبری هستی؟چرا اون گوشی واموندت خاموشه؟هاااااااااان؟با توم...به خدا بهار اگه دستم بهت برسه من میدونم وتو -کامران؟ -زهرمار کامرا کدوم گوری هستی گریه نکن کجایی؟ -یه دقیقه حرف نزن خوب گوش کن،من بهشت زهرام اینجا هیششکی نیست کامران من خیلی میترسم بیا دنبالم دارم سکته میکنم کامران که معلوم بود کوتاه اومده با یه لحن ارومی گفت -اخه تو اونوقت شب بهشت زهرا چیکار میکنی ها؟ -دلم گرفته بود اومدم اینجا تورو خدا بیااااااااااااااا -خیل خوب گریه نکن توراهم دارم میام خواست گوشیو قطع کنه که با گریه گفتم -نه نه قطع نکن حرف بزن من میترسم -خیل خوب نترس توراهمم برو سمت نگهبانی تا تو برسی اونجا منم رسیدم داشتم با وحشت حرکت میکردم که چراغای ماشینی و دیدم که داشت میومد طرفم با وحشت دوییم یه گوشه و خودم و قایم کردم -بهاررررررر ،چرا جواب نمیدی اروم شروع کردم حرف زدن -کامران االن یه ماشین اومد اینجا من میترسم بیا -دارم میام دیگه....برو دیگه لعنتی اه،برو سمت نگهبانی شروع کردم به دوییدن طرف درنگهبانی به نگهبانی که رسیدم شروع کردم در زدن پیرمرده بیچاره با تعجب بهم نگاه کرد پیرمرده بیچاره با تعجب بهم نگاه کرد -سالم -سالم دخترم چیه چیزی شده؟ -پدرجون میشه بیام داخل سرشو تکون داد و گفت -اره باباجان بیا رفتم تو یه گوشه نشستم اصال حواسم نبود کامران پشت خطه با صدای دادش به خودم اومدم - بهارررررررررررررررررررر ؟الوووو؟بهار -الو؟ -چرا جواب نمیدی سکتم دادی!االن کجایی؟ -اومدم نگهبانی -خیل خوب گوشی و بده به نگهبانه گوشی و گرفتم طرفش با این کارم دیگه داشت شاخاش میزد بیرون -چیه؟ -همسرم میخواد باهاتون صحبت کنه - همسرتتتتتتتتتت؟با من؟ -بله گوشیو گرفت و شروع کرد صحبت کردن 21 باشه پسرم فقط زود بیا مثل اینکه حالش زیاد خوب نیست بعد حرف زدنش گوشیو قطع کردو گرفت طرفم و رفت واسم اب قند اورد ولی تا یه قلوپ از اب قند خوردم باال اوردم پیرمرد هول کرده بود سریع رفت سطل اشغال و جلوم گذاشت تا تونستم عق زدم حالم خیلی بد بود -خوبی باباجا؟ -اره پدرجون خوبم نگران نباشید -ولی دخترم... نذاشتم ادامه بده و با لبخند گفتم -به خدا خوبم پدرجون نگران نباشین -نمیدونم وهللا دخترم بعد چند دقیقه صدای در اومد پیرمرده که درو باز کرد قامت کامران وکه با نگرانی پشت در واستاده بود دیدم -بله؟ -سالم پدرجان!خانوم من اینجاست؟ -اره اره پسرم بیا تو حالش خوب نیست کامارن سرشو تکون داد و اومد تو ازش خجالت میکشیدم سالم کردم و سرم و انداختم پایین -من باتو باید چیکار کنم بهار؟مردم از نگرانی میمردی یه خبر بدی کدوم گورستونی میری؟ با حرفاش دوباره اشکام سرازیر شد با هق هق گفتم - ببخشید -چی و ببخشم مردم و زنده شدم ازون موقع -اروم باش باباجا زنت حالش خوب نیس حاال که خدارو شکر مشکلی پیش نیومده گناه داره دعواش نکن -اخه پدرجون واسه چیزای بی ارزش قهر میکنه میره واسه خودش با حالت تهاجمی گفتم -اصال بی ارزش نبود کامران بهم نگاه کردو پوفی کرد -بیا بریم ببینم بعدم رو کرد طرف پیرمرده -ممنون پدرجان ببخشید به شمام زحمت دادیم -چه زحمتی جوون؟توم باباجان دیگه تنهایی این جور جاها نیا خطرناکه -چشم -برین به سالمت کامران دستشو طرفم دراز کرد سریع دستمو گذاشتم تو دستش وبعد خداحافطی از نگهبان زدیم بیرون -ماشین و اونور پارک کردم باید یکم پیاده بریم خودم و بهش چسبونده بودم وقتی فکرش میوفتم که این همه مسیر تاریک و تنهایی اومدم بدنم به لرزه میوفته -چته بهار چرا اینقده سردی؟ سرمو تکون دادم و گفتم -میترسم اینجا خیلی وحشتناکه دستمو و محکم فشار دادوگفت -ازچی میترسی ؟اینجا به این ارومی و ساکتی -خوب از همون ارومی و ساکتیش میترسم دیگه -خیل خوب بیا بریم تا به ماشین رسیدیم سریع پریدم توش و در سمت خودمو قفل کردم کامرانم با خنده نگام میکرد -چرا نگام میکنی؟تورو خدا فقط سریع برو -حقته همینجا پیادت کنم تا دیگه خودتو لوس نکنی -منم که پیاده شدم بعدم صورتمو کردم سمت شیشه تا خونه دیگه باهم حرفی نزدیم ریموت در و زد با ماشین رفتیم تو تا ماشین واستاد سریع پریدم پایین ورفتم تو خونه داشتم تو اتاقم لباسام و عوض میکردم که کامران با جدیت صدام زد قلبم شروع کرد تند تند زدن نکنه میخواد باهام دعوا کنه؟نه خدا جونم ازت خواهش میکنم از صبح تا حاال کم بدبختی نکشیدم -بهارررررررررررر -هاننننننننننننننننن؟ -بیا پایین کارت دارم یه بسم هللا گفتم و رفتم پایین -چیه؟ -بشین باید باهام حرف بزنیم اروم نشستم رو مبل 22 جلوش و پام و انداختم رو اون پام سعی میکرردم خودم و خونسرد نشون بدم فقط خدا میدونست تو دل من چه خبره دیدم ساکت داره به یه گوشه نگاه میکنه و حرفی نمیزنه با بی حوصلگی گفتم -چی میخوای بگی ؟سرکارم گذاشتی؟ -هان؟ یه چپ چپی نگاش کردم که حساب کار دستش اومد و سریع جدی شد -راجب بچس سریع جبهه گرفتم میدونستم االن میگه نمیخوامش باید بندازیش ولی من نمیتونستم این کارو کنم میخواستم بچم و به دنیا بیارم تا بتونم الاقل سرمو با اون گرم کنم -خوب؟ -باید سقطش کنی -من این کارو نمیکنم -ببین بهار اصال حوصله کل کل کردن باهات و ندارم پس لجبازی نکن ،من میگم بچه رو باید سقط کنی یعنی باید این بچه سقط بشه فهمیدی؟ - نخیر نفهمیدم من این بچه رو س.ق.طش ن می ک ن م،همه چیزمو ازم گرفتی دیگه نمیذارم بچم و ازم بگیری -هه هه تو چه طور میخوای بچه ای و که از باباش بدت میاد به دنیا میاد با تلخی گفتم -از باباش بدم میاد دلیل نمیشه از بچم بدم بیاد -ببین من حوصله ندارم یه توله سگ پس بندازی شب تا صبح واق واق کنه فهمیدی؟ -اقای کامران سپهری این ارزو وباخودت به گور ببری که من این بچه رو بندازم با عصبانیت ازجاش بلند شد و انگشتش و به حالت تهدید جلوم تکون دادو داد زد -یا این بچه رو سقطش میکنی یا اینقدر میزنمش تا سقط شه باهات اصال شوخیم ندارم ازجام بلند شدم و دستم و تو هوا تکون دادم و گفتم بروبابا بعدم رفتم سمت پله ها -حاال میبینیم بهار خانوم ++++++++.. رفتم باال و تا سرم به بالش رسید خوابم برد خیلی خسته بودم تا خود صبح راحت خوابیدم صبح ساعت 23 از خواب بیدار شدم تصمیم داشتم خودم ناهار درست کنم واسه ناهار ماکارونی درست کردم یه ماسک زده بودم جلو دهنم تا حالم بد نشه ناهارم و خوردم رفتم حموم میدونستم کامران به این زودیا نمیاد واسه همین تاپ دکلته سفیدم و با دامن کوتاه سفیدم که خیلی خوشمل بود وباالی زانوم بود وچین چینی بود پوشیدم رفتم جلوی اینه بعد اتو کردن موهام یه کمیم به خودم رسیدم کامال سرحال شده بودم رفتم یواشکی لبتاب کامران و برداشتم خدا رو شکر رمز نذاشته بود واسش رفتم تو عکساش با دیدن هرکذوم از عکسا دهنم صدمتر باز میشد 23 تو هرکدوم از عکسا کامران تو پارتی بود و دخترای مختلفی تو بغلش بودن عجب ادم مزخرفی بود این کامران اه اه حالم ازش بهم خورد خجالتم نمیکشه باهرکدومشونم عکس انداخته رفتم تو music هاش و اهنگ شادمهر و گذاشتم اسمم داره یادم میره چون تو صدام نمیکنی حاال که عاشقت شدم تو اعتنا نمی کنی دلتنگ تر میشم ولی نشنیده میگیری من و هنوز همه حال تورو از من فقط می پرسن و با این که با من نیستی دیوونه میشم از غمت اصال نمیخوام بشنوم که اشتباه گرفتمت داشتن تو کوتاه بود اما همونم کم نبود گذشته بودم از همه هیچکس به غیر تو نبود ) این اهنگ و دیروز گوش میدادم و گریه میکردم ( نه بابا سلیقش خوب بود یه چندتا اهنگ دیگم گوش دادم و رو تخت کامران دراز کشیدم با صدای کامران که من و صدا میکردم چشام و باز کردم -بهار پاشو ببینم چرا اینجا خوابیدی؟ 24 رو تخت نشستم و گفتم -هان؟ چشام هنوز بسته بود وقتی دیدم حرف نمیزنه یه چشم و باز کردم ببینم کجاییه که دیدم زل زده بهم رد نگاشو که دنبال کردم دیدم تاپم اومده تا وسط سینه هام سریع دستمو گذاشتم رو سینمو ،پامو بلند کردم و با پام زدم توشکم کامران و گفتم -هویی کجارو نگاه میکنی؟ که با این کارم دامنم رفت کنار دیگه داشتم از خجالت میمردم سریع از تخت پریدم پایین و خواستم در برم که کامران دستمو کشیدو افتادم روش خواستم از روش بلند شم ولی هرکاری میکردم نمیشد محکم گرفته بودم -ولم کن -اینقده وول نخور تا من نخوام نمیتونی بلند شی -ولم کن کامران االن باال میارم بو میدی -هه هه این کلکا دیگه قدیمی شده -به خدا دارم باال میارم کامران تورو خدا من و برم گردوند و گفت -به یه شرط -ولم کن نمیخوامممم به لبام که سرخ بود نگاه کرد و گفت -واسه کی این لبارو سرخ کردی؟هان؟ کم کم دستش داشت از زیر لباسم میرفت باال با ناله گفتم 25 کامران توروخدا ولم کن من حامله ام -خوب من چیکار به حاملگی تو دارم؟ وقتی صورتشو اورد جلو از بوش حالم بد شد تا اولین عق و زدم ولم کرد سریع دستشو وکه زیر لباسم بود زدم کنار و دوییدم طرف دستشویی دیگه داشتم دیوونه میشدم همش باال میاوردم وقتی اومدم بیرون کامران و ندیدم روی کاناپه دراز کشدم که کامران سرو کله اش پیدا شدو گفت -اماده شو بریم بیرون -من نمیام حوصله ندارم -بلند شو بریم شاید حالت بهتر بشه گفتم نمیام -به درک نیا اومد نشست رو مبل جلوییم وگوشیش و دراورد و زنگ زد به یکی -سالم عزیزم - -اره منم خوبم - -مگه حتما باید کاری داشته باشم شاید دلم واست تنگ شده باشه - قهقه ای زد وگفت -ای شیطوون،نه بابا میخواستم ببینم وثت داری بریم بیرون؟ - -اوه اوه زبون نریز بچه 26 - -قربونت برم پس 2 اماده باش میام دنبالت،فعال وقتی داشت حرف میزد زیر چشمی داشت بهم نگاه میکرد منم بی تفاوت چشام وبسته بودم ولی تمام حواسم بهش بود که داره چی میگه پسره ی بیشور یکم دیگه اصرار نکرد باهاش یرم با بوی سیگار از جام بلند شدم با نفرت بهش نگاه انداختم وداشتم میرفتم سمت اتاقم که با صدای جدیش واستادم -بهار واستا ببینم واستادم ولی برنگشتم -برو اماده شو زود باش برگشتم طرفش و گفتم -شما با همون عزیزتون تشریف ببرین -اونم میاد شمام برو حاضر شو -نمیخوام ازجاش بلند شدو اومد طرفم -برو امده شو اون روی سگ من و باالنیار -نمیخوام -کاری نکن خودم لباسات و عوضض کنم -جرئتشو نداری یه لبخند بدجنسی زدو گفت -میخوای بهت نشون بدم دارم یا ندارم -برو بابا رفتم طرف در اتاقم که گفت -میری اماده بشی من حوصله ندارم باهات کل کل کنم زود حاضر شو... با این حرکتم کامران خودشو بیشتر بهم چسبوند و حلقه ی دستشو تنگ تر کرد 27 بعد چند دقیقه بلند شدم و شب بخیر گفتم اونم با مهربونی جوابمو داد تصمیم گرفته بودم مثل دوتا معمولی باهاش رفتار کنم خواییش ازش بدی ندیده بودم جز همون مورد وگرنه خیلیم ادم دوست داشتنی و مهربونی بود چند هفته بعد تو اشپزخونه داشتم ناهار درست میکردم که کامران اومد -بهار؟بهاری کوشی؟ از فردای اونروز رفتار هردومون بهتر شده بود -بله من اینجام با سرعت اومد تو و خواست بغلم کنه که دماغم و گرفتم و گفتم -نیا نیا بو میدی کامران لبخندی زدو سریع از اشپزخونه رفت بیرون از حرکتش تعجب کردم نه به اون بهار بهارش نه به این رفتنش اه بهار خوبه خودت گفتی بو میده دختره خل با افکار خودم درگیر بودم که کامران با مو های خیس اومد تو اشپزخونه فهمیدم رفته دوش گرفته لبخندی به روش زدم و گفتم -چیزی میخوری برات بیارم -اب سرمو تکون دادمو اب و جلوش گذاشتم اونم یه نفس خورد -دستت طال خانومی -چه خبر؟ -اوم خبر اهااااااا با دادی که زد دستمو ورو قلبم گذاشتم و گفتم 28 -کامران سکته کردم چرا داد میزنی خندید و گفت -ببخشید میخواستم بگم 1شنبه نامزدی علیه من و توم دعوتیم تو فکر رفتم علی دیگه کی بود؟ با گیجی بهش نگاه کردم -علی دیگه کیه -ای بابا بهار وکیلم دیگه همونیکه دفترم دیدیش -اهان خوب به سالمتی -میای دیگه؟ -نه -چیییییییییییییییییی؟ -چرا باید بیام خوب؟ -خوب تورم دعوت کرده -خوب دعوت کرده باشه میدونی یه جورایی ازین علیه اصال خوشم نمیاد با لحن معترضی گفت -بهاررررررر -خوب چیکار کنم خوشم نمیاد،بعدشم به شکمم اشاره کردمو گفتم -بااین وضعمم؟ -مگه وضعت چشه؟ -ااا کامران من اگه بیام اونجا بین اون همه بوی عطر و ادکلن و اینا که فقط باید باال بیارم -تو بیا من قول میدم باال نیاری -حاال بذار ببینم چی میشه -دیگه ببینم نداریم بعد از ظهر اماده میشی بریم لباس بخریم 29 -اووووووو کو تا 1 شنبه -ببخشیدا امروز 0 شنبه است سرمو خواروندم و با یه لحنی گفتم -واقعا؟ کامران ازجاش بلند شدو اومد لپمو بوسیدو گفت -اره عزیزم ،حاال ناهار چی درست کردی؟ -میبینی که -به به فسنجون -دوست داری؟ -مگه میشه خانومی یه چیزی بپزه من دوست نداشته بااشم -خیل خوب حاال تو برو بیرون تا منم به کارام برسم -چیکار به من داری به کارات برس خوب -تو اینجا باشی حرف میزنی حواسم پرت میشه با یه لحن بچگونه و نازی گفت -باشه بهار خانوم دیگه دوستت ندارم بعدم با قهر بلند شدو رفت بیرون با خنده داد زدم -اه کامران لوس نشو... -بچته -بچه توم هست -هوی -تو کالت بی ادب -بهار میام میخورمت ها -من وامیستام نگات میکنم -چی گفتی؟بگو غلط کردم 31 با بغض گفتم کامران ببخشید.. با نگرانی گفت -خوبی بهار؟طوریت شد میخوای بریم دکتر؟! رفتم رو صندلی نشستم -نه خوبم فقط دیگه این کارو نکنیو استرس واسه بچه خوب نیست سریع سرم و اوردم باال این اولین باری بود که کامران نگران بچه میشد با خوشحالی رفتم طرفش و گفتم -چی گفتی؟ با تعجب گفت -هان؟ -االن چی گفتی -هیچی به خدا -اه کامران بگـــــــو دیگه -اگه میدونستم اینقد خوشحالی میشی خیلی وقت پیش میگفتم توم دوسش داری؟ با گنگی گفت -کیو؟ -کامــــران -همینی که االن گفتیو بچه رو میگم یهو گفت -آهـــــان -خنـــــــگ -بچته -باباشه 31 -مامانشه -برو بابا اگه گذاشتی یه چیزی ما درست کنیم -ما رفتیم -بـــرو بعد ناهار کامران رفت استراحت کنه منم رفتم دوش گرفتم قرار بود شب باهم بریم خرید اولین باری بود که با کامران میرفتم خرید واسه همین خیلی هیجان داشتم از ساعت 6 داشتم اماده میشدم یه مانتو قهوه ای بلند تا روی زانو پوشیدم با شلوار تنگ کرم رنگم شال کرم قهوه ایمم روی سرم انداختم با صندالی قهوه ای جلو بازم که پاشنه دار بود و خیلی شیک پام کردم رز لب قرمز و برداشتم و روی لبم کشیدم دور چشامم سیاه کردم باکمی رزگونه تو پ بودم شالمم سرم کرده بودم طوری که فقط یه دره از فرق کجم معلوم بود همون موقع در زدن -بیا تو کامران اومد تو و خواست چیزی بگه که با دیدن لبام اخماش رفت توهم -کامران چیه؟ -رزلبت و پاک کن -چرا؟من دوست دارم خیلی خوشگله -بهار پاکش کن وگرنه خودم پاکش میکنم -نییییخوام کامران اومد جلو و یهو صورتمو بین دستاش گرفت و شروع کرد به خوردن لبام نفس کم اورده بود وقتی گند زد تو لبام باالخره دست کشید و سرش و اورد عقب -اومممممممممم چه خوشمزه بود -خیلــی خری -به من چه خودت پاک نکردی ازاین به بعدم رز قرمز بزنی همینه 32 -غلط کردی با قهر نشستم رو تخت و رومو ازش برگردوندم جلوی پام زانو زد و سرمو با دستش برگردوند طرف خوذش -خانومی شما خوشت میاد بری بیرون هر اشغال بی سرو پایی بهت زل بزنه؟من واسه خودت میگم چون نمیخوام اذیت بشی هیچی نگفتم و از جلوم کنارش زدم و بلند شدم -برو اماده شد و دیگه دیر شد چشم بلند باالیی گفت و رفت تا اماده بشه رفتم پایین و منتظرش نشستم وقتی اومد لبخندی زد تیپش و بامن هماهنگ کرده بود یه بلوز مردونه اسپرت ب رنگ قهوه ای که استیناش و زده بود باال،باشلوار کرم رنگ موهاشم مدروز زده بود باال،کالجای قهوا ایشم پاش کرده بود -پاشو خانومی که دیر شد بدو بدو بلند شدم و دنبالش راه افتادم وقتی به مرکز رسیدیم دستمو گرفت و رفتیم بعضیا با لبخند نگامون میکردن بعضیام با حسرت قرار گذاشته بودیم که اول واسه من خرید کنیم بعد گشت و گذار زیاذ اخرشم یه لباس مجلسی کرم رنگ که دورگردن بسته میشد و از زیر سینم و گشاد میشد و به صورت حریر بود رو قسمت سینشم سنگ کاری شده بود بعد ازون رفتیم یه کیف شب کرمی با کفشای پاشنه 23 سانتی کرمی گرفتم حاال نوبت کامران بود که واسش لباس بخریم بعد مشورت زیاد قرار شد کامران یه کت شلوار نسکافه ای برداره با کروات قهوه تو مغازه واستاده بودم و منتظر کامران بودم که رفته بود اتاق پرو با کارتی که جلوم قرار گرفت با تعجب سرمو باال گرفتم مغازه داره که پسر جوونی بود کارتشو جلوم گرفته بود -بگیر خوشحال میشم بهم زنگ بزنی 33 کارتو ازش گرفتم و جلوی روش پاره کردم پسره بیشور بعدم رفتم به کامران گفتم یکم سریعتر وقتی درو باز کرد خیره شدم بهش خیلی شیک و خوشگل شده بود با لبخند گفتم -عالیه -مطمینی؟ -اره -پس واستا بیام وقتی کامران داشت حساب میکرد با اخم به کامران چسبیده بودم و بیرون مغازه رو نگاه میکردم -بریم عزیزم با صدای کامران به خودم اومدم دستمو گرفت و باهم رفتیم بیرون بعد خرید رفتیم یه رستوران و تا تونستیم این خستگیمون ورفع کردیم **** روز پنجشنبه بود بعد از ظهر نوبت ارایشگاه داشتم کامران که من و رسوند خودشم رفت به کاراش برسه کارم خیلی طول کشید تمام موهای صورتمو برداشت؛موهام به صورت حلقه حلقه دورم انداخته بود و یه ارایش خوشگلم رو صورتم کرده بود -پاشو عزیزم که ماه شدی البته ماه بودی لبخندی زدم و ازش تشکر کردم گوشیمو و برداشتم و به کامران زنگ زدم بعد چند دقیه اس داد که پایین منتظرمه وقتی رفتم پایین میخواستم بپرم بغلش و بوسش کنم 34 موهاش و رفته بود کوتاه کرده بود طوری که بغالش کوتاه و وسطش بلند بود با اون کت و شلوار فوق العاده شده بود سریع سوار شدم و راه افتادیم سمت باغ -چه خوشگل شدی خانوم خانوما امروز باید حواسم حسابی بهت باشه -راستی کامران دوستاتم هستن؟؟؟ -اره چرا؟ -خوب راستش ...من االن باهات چه نسبتی دارم جلوی اونا؟ -خوب معلومه زنمی -هان؟ -میگم زنمی -خوب میدونم جلوی اونارو میگم -میگم جلوی اونام زنمی دیگه حرفی نزدم دستمو گرفت و زیر دستش رو دنده گذاشت. تا رسیدن به باغ به حرفای کامران میخندیدیم کامران دستمو وگرفته بودو دنبال خودش میکششوند وارد که شدیم بیشتر نگاه ها بع سمت ما دوتا برگشت پشت یه میز نشستیم با کمک کامران ناتو و شالم و در اوردم میز بقلیه ما پر از پسر جوون بود که با نگاهشون داشتن من و میخورد -بهار شالت و بنداز رو شونتت مثل اینکه کامران متوجه نگاه ها به ما شده بود سریع اطاعت کردم اینجوری خودمم راحت تر بودم -بریم تبریگ بگیم -بریم بلند شدیم و دست تو دست هم رفتیم سمت جایگاه عروس داماد 35 علی بادیدنمون در گوش عروس یه چیزی گفت که انوم سرو تکون دادو باهمیدگه واستادن کامران با علی روبوسی کرد منم با عروس و داماد دست دادم علی-خیلی خوش امیدین بهار خانوم سعی کردم لبخند بزنم -ممنون ایشاهللا خوشبخت بشین -ممنون -منم دیگه بوقم علی اقا نو که میاد به بازار معلومه دیگه ما باید کهنه بشیم فقط بهار خانوم خوش امدن دیگه اره؟ همه خندیدیم که علی گفت -به مرگ خودم نباشه به مرگ نوشین خیلی خوشحال شدم عروس که فهمیدم اسمش نوشینه با دست گلش کوبوند تو سر علی و گفت مرگ عمت بیشور دوباره زدیم زیر خنده نوشین دستمو گرفت و گفت -عزیزم خیلی خوش امدی اصال فکر نمیکردم زن کامران اینقده خوشگل باشه بعدم به کامران چشم غره رفت کامران-حاال چرا میزنی؟ -من موندم این بهار چه جوری تورو تحمل میکنه -همونطوری که علی تورو تحمل میکنه با این حرفش خودشو علی زدم زیر خنده علی-ای قربونت کامران نوشین با قهر گفت -دارم برات علی خان -خودمم نوکر خانومم هستم 36 با این حرفش من و نوشین لبخندی زدیم که کامران گفت -خاک تو سرت علی از االن اینجوری باشی روت سوار میشه بعدم زشتی گرفت و گفت -من و ببین طرف میترسه طرفم بیاد گربرو دم حجله کشتم یاد بگیر -کامران جون عزیزم خونه که میریم بعدم با ناز صورتمو برگردوندم طرف اون دوتا که با لبخند نگامون میکردن -االن که میبینم امشب با یکی از بچه ها قرار دارم باید برم اونجا بعدم نیششو باز کرد خندیدیم که علی گفت -داداش خوب گربه هرو کشتی ها -هی خدا چیکار کنیم دیگه نوشین-کامران به خدا اگه ببینم دخترمو اذیت کردی من میدونم تو ها -اوه اوه مادر زن دارم شدیم بشین بینیم بابا منم گفتم -هوی کامران مامان من و اذیت نکن نوشین چشمو ابرویی باال انداخت و گفت -خوردی اقا نوش جونت -ااا علی خاک توسرت تو یه چیزی بگو سریع گفتم -نوشین که مامانمه پس علیم بابامه بعدم رو کردم به علی و با عشوه گفتم -باباییییی ضایعش کن علی-کامران به خدا یه چیزی به بچم بگی دوتا تحویلت میدم با شادی گفتم -مرسی بابایی 37 بعدم برگشتم طرف کامران و زبونمو بیرون اوردم که با لبخند نگام کرد بعد از کمی حرف زدن با اون دوتا برگشتیم سرجامون در کل شب خوبی بود نوشین دختری بود با پوست برنزه با موهایی بلوند که به صورت فر پشت سرش جمع کرده بودن دماغی معمولی با لبای کوچیک سنشم حدودا 21، 26 میخورد در کل میشد گفت دختر جذابی بود با بیشتر همکارا و دوستای کامران اشنا شدم اونام مارو مجبور کردن بهشون شام عروسی بدیم اخر کامران قرار شد ببرتشون رستوران وقتی رسیدیم خونه سریع کفشام و در اوردم و نفس راحتی کشیدم -چیه خانومی خیلی خسته شدی -نه بابا پاهام داغون شد تو این کفشا ،کفشا رو تو یه دستم گرفتم با یه دستمم دامنم گرفته بودم که زیر پام نره داشتم از پله ها میرفتم باال که کامران بغلم کرد جیغ ارومی زدم و گفتم -بذارم زمین دیوونه هیچی نگفت و من و روتختم گذاشت -مرسی -قابل تو خانوم گل و نداشت بعدم رفت بیرون بلند شدم لباسمم و در بیارم ولی هرکاری کردم نتونستم زیپشو باز کنم اخرم محبور شدم کامران و صدا کنم -کامرااااااااااااااااان بعد چند دقیقه اومد -چیه؟ -ببین این زیپه باز نمیشه بیا بازش کن اومد پشتم واستاد و موهام و از پشت باال نگه داشت بایه دستشم با زیپ کلنجار میرفتصورتشو پایین گرفته بود نفساش که بدنم میخورد یه جوری میشدم -مگه چه جوری بستی این و زیپش گیر کرده،نمیتونی از پایین درش بیاری 38 -نه بابا نمیبینی چقده تنگه بکشمش پایین پاره میشه -نمیشه بیا من کمکت میکنم -نهههههههههه نمیخواد خودم یه جوری درش میارم ارو غرغر کرد -حاال انگار اولین باره لخت میبینمش -شنیدم چی گفتی ها -منم گفتم بشنوی -اصال نمیخوام خودم درش میارم برو بیرون -نوچچچچچچ خودم باید درش بیارم -کامررررررررااااااااااان -بابا منظورم اینکه زیپشو درست کنم بعد چند دقیقه باالخره زیپ باز شد کامران با همون لباسا فقط کتشو در اوزده بود رو تختم دراز کشید و چشاش و بست منم سریع لباسامو با یه تیشرت و شلوارک مشکی عوض کردم -کامران بلند شو لباسات و عوض کن با یه لحن مظلومی گفت -حوصله ندارم به خدا میخوام بخوابم -خوب برو لباسات و عوض کن بعدم برو سرجای خودت بخواب با لج گفت -میخوام اینجا بخوابم -بیخوددددددددد -دوست دارم به توچه -پس منم میرم تو اون یکی اتاق -بیخوددددددد -دوست دارم به توچه 39 -حرفای خودمو به خودم تحویل نده -همینی که هست دستمو کشوند من و رو تخت انداخت صاف نشستم کنارش اونم دراز کشید و چشاش و بست اروم کرواتشو شل کردم و در اوردم دکمه ها ی پیراهنش و باز کردم و گفتم -بلند شو درش بیار -خودت درش بیار -پرررررررررررررررووووووووو وو کمربندشم باز کردم که با بدجنسی گفت -چیکار داری به کمربند من -بر بابا بی جنبه جنبه محبتم نداری خندید و مجبورم کرد دراز بکشم دراز کشیدم که تو بغلش گرفتتم و محکم فشارم داد -ای کامران میگم دردم میگیره فشار نده لبامو بوسید و گفت -چشم خانومی -بلند شو برو تو اتاقت میخوام بخوابم، -میخوام اینجا پیش زن خوشگلم بخوابم شما ناراحتی؟ -اره -خوب به من چی -الاقل پاشو برو لباستا و عوض کن بعد بیا با ذوق گفت 41 -واقعا؟ -اره برو سریع بلند شد رفت لباساش و عوض کنه منم سریع بلند شدم رفتم در اتاق و قفل کردم و راحت دراز کشیدم کامران که اومد با در بسته مواجه شد -بهار این در چرا باز نمیشه؟ -چون قفله عزیزم -بیا بازش کن میخوام بخوابم -نوچ نمیشه برو سرجات بخواب -بهارررررررررر -کامران خوابم میاد شب بخیر اونم بعد اینکه دید فایده ای نداره راشو کشیدو رفت سمت اتاق خودش لبخندی زدم و خوابیدم صبح سرحال بلند شدم و رفتم پایین کامران داشت صبحونه میخورد -سالم صبح بخیر اخمی کردو جوابمو نداد لبخندی زدم فهمیدم به خاطر دیشب باهام قهر کرده رفتم از پشت بغلش کردم و گفتم -پسر کوچولوی من باهام قهره بازم جوابمو نداد رفتم رو پاش نشستم و گفتم -جوجو چرا اخم کردی -پاشو از رو پام -نمیخوام راحتم -پاشو وگرنه پامو باز میکنم بیفتی پاشو حوصله ندارم 41 پاشدم رفتم روبه روش نشستم دستمو گذاشتم رو شکمم و گفتم -چی مامانی؟ولش کن این بابای اخموت و معلوم نیست چشه احتماال این سگه زشته گازش گرفته،حاال که قهر کرده مام باهاش قهر میکنیم داشتم به کامران نگاه میکردم که سرش پایین بود لبخند میزد یهویی دست زدم و گفتم -جوجوی من بابات خندید این یعنی این که اشتی کرد بعدم رفتم دوباره روپاش نشستم طوری که صورتامون جلوی هم بود با لحن بچگونه گفتم -اشتی؟ سرشو تکون داد و هیچی نگفت -کامراااااااااااااااااااان گله میکنم ها؟ ]2 03] لباشو بوسیدم وگفتم -لوس نشو دیگه -به یه شرطی -هرچی باشه قبوله -ازین به بعد باید پیش هم بخوابیم از رو پاش بلند شدم و گفتم عمرا همون قهر باشی بهتره دستمو گرفتو گفت -به من چه خودت قبول کردی -من غلط کردم با تو -هویییییییییییییییییییی -کوفت -میخواستی قبول نکنی،بعدم فکر کنم شما زن منی ها -خوب که چی اقای شوهر 42 -هیچی خواستم یاد اوری کنم رفتم تو سالن وزدم pmc اهنگ باورم کن شهرام صولتی رو داشت پخش میکرد صداش و زیاد کردم با لبخند داشتم نگاه میکردم که دیدم کامران اومده وسط سالن و داره با عشوه قر میده اینقدر صحنه باحالی بود که دلم و گرفتم و با صدای بلند میخندیدم واشک از چشام میومد پایین کامران با عشوه اومد طرفم و مجبورم کرد باهاش برقصم داشتیم باهم میرقصیدیم یهویی دوباره صحنه رقص کامران اومد جلوم و زدم زیر خنده -به چی میخندی؟ -خیلی قشنگ میرقصی دوباره زدم زیرخنده خدایش رقصش خوب بود ولی اون لحظه خیلی باحال شده بود لبامو بوسید و گفت بیا بریم تو حیاط -عمرا باون سگ سیاه زشتت پامو بذارم تو حیاط خندیدو گفت بیا بریم من حواسم بهت هستم باشه ای گفتم و دست تو دست هم رفتیم تو حیاط -کامران -هان؟ -تا حاال چندتا دوست دختر داشتی؟ -واسه چی؟ با بی تفاوتی گفتم -همینجوری -زیاد ولی باهمشون بیشتر از 2 ماه نمیموندم دلم و میزدن -هومممم -تو چندتا دوست پسر داشتی -هیچییییییی 43 -واقعا؟ -اره -اصال بهت نمیاد پس اون پسره چی بود اونروز جلوتون و گرفته بود واستادم و گفتم -کدوم پسره -همونی که اونروز داشتی با دوستت از مدرسه میومدی جلوتون گرفته بود بهتون گفتم سوار ماشین شین ولی شما دوییدین ودر رفتین خندیدم و گفتم -اهان اون اشغال و میگی؟یکی از التای کوچمون بود ازش بدم میومد ولی اون خودش و میچسبوند بهم همه جام گفته بود ما باهن نامزدیم -وای که اونروز چقده حرص خوردم هم از دست پسره که گفت نامزدمه هم از دست تو که فرار کردی،تا حاال کسی جرئت نداشت باهام اونجوری کنه -بیخیال حاال،اخ که چقده دلم واسه سارا تنگ شده -سارا کیه؟ -همون دوستم دیگه -اهان -بهار -هومممممم؟ -تو ازمن متنفری؟ واستادم خیلی ناگهانی پرسید -راستش اولش خیلی ازت بدم میومد میخواستم سربه تنت نباشه ولی االن هیچ حس خاصی بهت ندارم اهی کشید و گفت -همونم غنیمته 44 خندیدم و گفتم -نکنه فکر کردی عاشقتم شازده؟ -اره -اوهووووووو یکم خودتو تحویل بگیر -میدونی دخترایی که دور و ورم بودن بهم میگفتم عاشقمن -حاال واقعا عاشقت بودن؟ شونه ای باال انداخت و گفت -نمیدونم ولی اینطور وانمود میکردن همون موقع تلفنش زنگ خورد با لبخند جواب داد -هان؟چیه باز انگل زندگی؟ - -اوهوووووو بشین بابا دخترم ،دختر تو زن منه،هرکاریم بکنم به خودم ربط داره - یهو زد زیر خنده و من و بایه دستش تو بغلش گرفت و به خودش چسبوندم موهام و که ریخته بود جلوی صورتم با دست زدم پشت گوشم کنجکاوانه داشتم به کامران نگاه میکردم تا بفهمم داره با کی حرف میزنه -تو ادم نمیشی نه؟وای وای دلم واسه اون شوهر بیچارت بسوزه - ای بی ادب گمشووووووووووو - -اره گوشی دستت ازمن خدافظ گوشیو گرفت طرفم -بیا مامان جونته -مامان جونم؟ -نوشینه 45 با لبخند گوشیو ازش گرفتم -الو؟ -ای دختره چش سفید حاال دیگه مامانت و نمیشناسی به خدا بهار شیرمو حاللت نمیکنم ای دختره نمک نشناس داشتم به چرت و پرتاش میخندیدم -بایدم به ریش نه نت بخندی دختره بی حیا -مامان جونم یه کم نفس بگیر نفس بلندی کشیدو گفت -اخی دهنم کف کرد،خوبی مادر؟ -مرسی مامانی -بچه ها خوبن؟شوهرت خوبه؟ به کامران نگاه کردم و گفتم -بله اونام خوبن سالم میرسونن خدمتتون -سالمت باشن مادر بعد یهو جدی شد و گفت -بهار بعدازظهر وقتت ازاده؟ -چرا؟ -اخه میخوام با علی بریم خرید لباس عروس ماه دیگه عروسیمونه ولی ما هنوز هیچ غلطی نکردیم -نمیدونم باید ببینم کامران چی میگه؟ -کامران غلط میکنه چیزی بگه با حالت تهاجمی گفتم -اااااا،نوشییییییینننننننن نننن -خوب بابا توم با اون شوهر عتیقت -شوهر خودت عتیقس بی ادب 46 -ای دختر بی ادب کسی به باباش میگه عتیقه؟ -مامان جون کسی به دامادش میگه عتیقه؟ -خوب حاال ،میای یا نه؟ -یه دقیقه گوشی سرمو گرفتم باال و به کامران گفتم -کامران نوشین میگه امشب میای بریم خرید لباس عروس نوشین ازون ور خط داد زد -بهار علی میگه به کامرانم بگو حتما بیاد -باشه،میگه علی گفته توم حتما بیای با التماس بهش نگاه کردم که گفت -باشه با خوشحالی رو نوک پام بلند شدم و لبشو بوسیدم -مرسیییییییییی -الو نوشین کامران اوکی داد -اخ جوننننننننننننننننننن ،ببین پس ما 6 میایم دنبالتون اوکی -باشه -راستی بهار شمارتو بده ......3203- -باشه االن من تک میزنم رو گوشیت،کاری نداری؟ -نه قربونت بای -بابای ساعت 1 و نیم بود که اماده جلوی اینه واستاده بودم مانتو سفیدم و با شال سورمه ای و شلوار لی سورمه ای تنگ با کفشای پاشنه بلند سفیدم پوشیده بودم 47 موهامم همه رو فر کردم و کج ریختم تو صورتم وبقیشم با کیلیپس گندم بستم ریمل و خط چشم زدم و با رز گونه و رزلب صورتی تیپم تکمیل شده بود رفتم بیرون صدای حموم میومد کامران تو حموم بود رفتم تو اتاقش و یه تیشرت سورمه ای پوما با شلوار لی سفید با کفشای اسپورت سسورمه ایش واسش گذاشتم -کامران؟ از تو حموم داد زد -هااااان؟ -واست لباس گذاشتم همونارو بپوش زودم بیا که 6 شد -باشه تا ایفون و زدن کامرانم ااماده اومد پایین بازشو به طرف گرفت منم دستم و دورش حلقه کردم بعد بستن درا رفتیم بیرون نوشین با خوشحالی پیاده شدو صورتمو بوسید بعدم دستمو کشید تو ماشین من و نوشین عقب نشسته بودیم اون دوتام جلو نوشین-واااای دختر چقده تو خوشگلی من که دخترم میخوام قورتت بدم چه برسه به کامران -حاال نکه تو خیلی زشتی ایشششششش نوشین-کامران امشب شام مهمون تویی -بله؟به چه مناسبت؟؟؟؟؟ -به مناسبت عروسیت بدبخت کامران سرشو تکون داد وگفت -باشه فقط به خاطر علی بعد چند دقیقه که رسیدیم من و نوشین جلو میرفتیم کامران و علیم پشت سرما باهم حرف میزدن و میومدن نوشین و علی تیپ مشکی زده بودن اونام مثل ما با هم ست کرده بودن.. 48 نوشین دستمو گرفته بود باهام راه میرفتیم و میخندیدم جلوی یه مزون واستادیم تا علی و کامرانم بهمون برسن علی-چرا واستادین؟ نوشین با دستش مزون و نشون داد گفت -بریم این تو؟ -بریم بعدم واستادن تا ما اول بریم تو دختری که اون تو واستاده بودن بهمون خوش امد گفتن یکیشون با حجاب بود ولی اون یکی دیگه یه ارایش غلظی کرده بود و همه موهاش و از زیر شال ریخته بود بیرون کامران و علی همونجا روس صندلی های نزدیک در نشستن قرار شد من و نوشین از هرکدوم که خوشمون اومد صداشون کنیم بعد چنددور زدن تو مزون باالخره نوشین از یه لباس عرسی خیلی شیک خوشش اومد لیاسش دامن ساده ای داشت و و دکلته بود و رو سینشم سنگ دوزی شده بود نوشین-بهاری میری علی و صدا کنی؟ لبخندی زدم و گفتم -االن به سمت پسرا رفتم با چیزی که دیدم اخمام رفت توهم کامران داشت به دختره نگاه میکرد و لبخند میزد دخترم واسش عشوه خرکی میومد -علی؟ با صدای من هر دوتاشون برگشتن طرفم -جانم؟ -بیا نوشین لباسش و انتخاب کرد میخواد ببینه توم خوشت میاد یا نه؟ علی سری تکون داد و پاشد بره پیش نوشین کامارن-بیا بشین بهار رفتم با اخم کنارش نشستم 49 -چیه خانومی من چرا اخم کرده؟ جوابشو ندادم و سرمو بلند کردم چشمم به دختره افتاد که داشت با کینه نگام میکرد و بهم چش غره میرفت کنترلم و از دست دادم و گفتم -چیه؟مشکلیه؟ -وا من چیکار به تو دادم -پس حتما خودت و به دکتر نشون بده چشات کاجه دختره با عشوه برگشت طرفش و گفت -اقا لطفا به خواهرتون بگین مراقب حرف زدنشون باشن کامران-ایشون خواهرم نیستن همسرمن ،عشقمن دختره با کینه گفت -حاال هر خری که میخواد باشه کامران عصبانی بلند شد و گفت -چی گفتی؟ دختره که معلوم بود ترسیده با تته پته گفت -هیچی کامران دستمو گرفت و بلندم کرد و گفت -بیا بریم بیرون از جام بلند شدم و به دختره یه پوزخند زدم که با نفرت نگام کرد کامران به علی زنگ و زد و گفت تا اونا لباس و بخرن ما تو پاساز میگردیم تو اون روز 0 دست مانتو و شلوار گرفتم با شال همرنگشون یه مانتو صورتی کمرنگ که استین سه ربع داشت و کوتاه بود با یه مانتو نخی مشکی که استیناش تا میشد بایه مانتو چهارخونه قرمز مشکی که خیلی تنگ بو و تونیک محسوب میشد با شلوار لی قرمز و صورتی و مشکی تنگ گرفتم 51 از خریدم راضی بودم کامرانم واسه خودش چندتا تی شرت با سلیقه من برداشت بعد اینکه تموم خریدامون و انجام دادیم باعلی اینا رفتیم رستوران و شام و مهمون کامران شدیم به عنوان شام عروسیمون ازجام بلندشدم و روبه نوشین گفتم -میخوام دستامو بشورم باهام میای؟ -اره اره واستا اومدم از جلوی میز یه گله پسر رد شدیم که داشتن با نگاشون میخوردنمون بعد اینکه دستامون و شستیم اومدیم از دستشویی بیرون که دیدم یه پسری با بیرون اومدن ما تکیشو از دیوار برداشت و اومد طرفم با ترس دست نوشین و گرفتم -نوشین بیا بریم ازین ور -ببخشید خانوما؟ محلش ندادیم و تند تند رفتیم سرمیز من کنار کامران نشسته بودم نوشین و علی هم روبه روم کنارهم نشسته بودن این پسره هم از اول تا اخر زل زده بود بهم کامران با حرص گفت -شالتو بکش جلو همه باهم با تعجب نگاش کردیم من شالمو طوری رو سرم انداخته بودم که فقط یه ذره از موهای فرم معلوم باشه ولی طوری بسته بودم که خیلی شل بود و گردنم معلوم بود -من که شالم جلویه با حرص بهم نگاه کرد و گفت -یقتو بپوشون 51 بااین حرفش فهمیدم دیده پسره ناجور بهم زل زده شالم و درست کردم و خودم و بیشتر بهش چسبوندم اونم دستشو انداخت دور شونم نوشین نگاهی به پسرا کردو گفت -بله دیگه اقا کامران زن داف داشته باشی همین میشه برادر من -خیلی خوب توهم! صدای زنگ اس ام اس گوشیم بلند شد با تعجب از تو کیفم برش داشتم و جواب دادم از وقتی که خونه کامران اومده بودم سیم کارتمو کامران عوض کرده بود هیچکسم شمارمو نداشت با دیدن شماره سرمو بلند کردم و به نوشین نگاه کردم نوشین چشمکی زدو با سرش اشاره کرد بخونمش اس ام اس باز کرده بودم که نوشته بود -این اولین باریه که میبینم کامران رو یکی غیرتی میشه مثل اینکه خیلی دوست داره للبخندی زدم و واسش زدم -نه بابا تو از هیچی خبر نداری در کمال تعجبم جواب داد -اتفاقا من از همه چیز خبر دارم با تعجب سرمو بلند کردمو بهش نگاه کردم که بهم لبخند زد نوشین رو کرد طرف کامران و بهش گفت -کامران میشه جاتو باهام عوض کنی؟ -واس چی؟ -میخوام با بهار حرف بزنم -خوب ازهمونجا حرف بزن منم صورتمو کردم طرف نوشین 52 -میدونم خیلی کنجکاوی ولی من از همون اول ازهمه چیز باخبر بودم خیلی به کامران اصرار کردم که با زندگی و ایندت بازی نکنه ولی گوشش بدهکار نبود و حرف خودشو میزد،علی بهم گفته کامران باهات چیکارکرده و من دارم مامان بزرگ میشم بعدم دستش و گداشت رو شیکمم و بلند طوری که اون دوتام بشنون گفت -جوجوی خاله حالش چطوره؟ توجه کامران و علی بهم جلب شد کامران-تو اخر نه نه بزرگ این بچه ای یا خالشم -به توچه من اصال همه کارشم -اوهوووو بشین بابا نوشین صورتشو برگردوند طرف من و گفت -وای که بچه ی شما چه جیگری بشه از خجالت سرمو انداختم پایین کامران-معلومه بچه ای که باباش من باشه چه هلویی درمیاد -یکم خودتو تحویل بگیر اگه بچه بخواد خوشگل بشه همه خوشگلیش و از بهار ارث میبره خداییش وقتی بهار و تو مراسم دیدم واقعا فکر کردم فرشتس خیلی خوشگل بود یهو بهش حسودیم شد بهش لبخندی زدم و رو به علی گفتم -علی این زنت خیلی اعتماد به نفسش پایینه ها کامران-اوه اوه این اعتماد به نفسش پایینه؟ندیدی حاال نوشین-هرچی باشه ازتوکه بهترم خودشیفته راستی بهار این جوجوی من چند ماهشه؟؟؟؟ -دوماه و 0 روز -وای الهی قربونش برم کامران روبه نوشین کردو گفت 53 -تازه ندیدی مامانش چه همه واسش لباس خریده نوشین با هیجان برگشت طرف من و گفت -راست میگه؟ سرمو تکون دادم و با ذوق گفتم -اره یه عالمه لباس خوشگل و کوچولو نوشین همینطوری قربون صدقه جوجوی من میرفت وقتی شام و اوردن دوباره کامران و نوشین جاهاشون و باهم عوض کردم شبش خیلی خوب بود موقع خداحافظی در خونه نوشین گفت فردا صبح میاد خونه لباسارو ببینه با خوشحالی گفتم -حتما بیا خوشحال میشم داشتم واسه خواب اماده شدم که دیدم کامران بالش به دست اومد تو اتاقم با تعجب بهش نگاه کردم که گفت -چیه؟نکنه قول صبحتو یادت رفته اومد اعتراض کنم که گفت -بهار به خدا نمیخورمت فقط میخوام کنارت بخوابم حرفی نزدم اونم اومد رو تخت بزور خودشو جا کرد داشتم پرس میشدم -کامران له شدم بلند شو -خوب پس پاشو بریم تو اون اتاق هرچی بود بهتر ازین بود که تا صبح اینجا اسفالت بشم بلند شدم و با کامران رفتم تو اتاقش کامران وسط دختر دراز کشیدو من از پشت بغل کرد و یه پاشم انداخت روم -کامران جان شما راحتی؟ -بلهههههههههههه ،مگه میشه شما تو بغلم باشی و من ناراحت باشم -نههههههههههه 54 صورتمو بوسیدو گفت -حاال بخواب شب بخیر شب بخیری گفتم و چشام و بستم ولی هرکاری میکردم خوابم نمیبرد طوریکه کامران بیدار نشه با هزار مکافات چرخیذم طرفش تکه ای از موهاشو که رو صورتش ریخته بود کنار زدم خیلی جذاب بود باید سعی میکردم دوسش داشته باشم درسته از خانوادم جدام کرد ولی بابای بچم که بود شوهر خودمم که بود لباشو بوسیدم تو فکر فرو رفتم دلم برای بابا و باران و بهرام و بهراد حسابی تنگ شده بود با یادشون اشک تو چشام جمع شد ولی سریع خودمو کنترل کردم یعنی االن زندگیمون چطور بود کی واسشون غذا درست میکرد لباساشون و میشست اهی کشیدم و سرمو رو سینه کامران گذاشتم تا صبح خوابم نبرد نزدیکای صبح بود که چشامو رو هم گذاشتم با سرو صدایی که از طبقه پایین میومد بیدار شدم و از اتاق کامران زدم بیرون رفتم حموم و دوش گرفتم و یه تاپ گردنی نخودی با گرمکن همرنگش پوشیدم دمپایی رو فرشیامم پام کردم بعد اینکه موهام با سشوار خشک کردم بایه تل که روش گل نخودی داشت جمع کردم نوشین تو اشپزخونه داشت سرو صدا میکرد بلند سالم کردم با اخم برگش طرفم و گفت -علیک ساعت خواب خانوم!مثال مهمون دعوت کردی ها -خوب حاال انگار ساعت چنده چرا بیدارم نکردی؟ -دلم نیومد بعدم فکر کردم بیام تو اتاق خواب با صحنه های بدی مواجه بشم بعدم مثال خجالت کشیده لبشو گاز گرفت با صدا زدم زیر خنده -دختره دیوونه با حالت تهاجمی گفت 55 -خوب راس میگم دیگه ... -خوب بابا تو راست میگی!صبحون خوردی؟ با لحن تلبکاری گفت -بله خانوم همه که مثل شما نیستن تا لنگ ظهر بخوابم واسه خودم لقمه گرفتم و گفتم -برو بابا،چه خبر؟ اومد رو صندلی رو به روم نشست و گفت -هیچی بابا خیرم کجا بود -حاال چرا اینقده قاطی تو سر صبحی؟ -هیچی بابا دیشب با علی زدیم به تیپ و تارهم -اوه اوه،حاال واسه چی؟ -حرف مفت میزنه خوب همونطور که داشتم لقمم و میخوردم گفتم -چی میگه مگه؟ دستمال کاغدیو از رو میز پرت کرد طرفم و گفت -حالمو بهم زدی ببند اون اشغالی رو،هیچی بابا میگه تا وقتی عروسی کنیم باید بیای خونه من لبخند بدجنسی زدمو گفتم -اوه اوه بچم خیلی هوله -زهرمار -جوووووووون؟ -بادمجون -بیخیال باهم اشتی کنید نکن اینکارو با بابام -مردشور تو بابات و باهم ببرن -به من چه؟ 56 -حاال زود کوفت کن دیگه اخرین لقمه رو خوردم و گفتم -بفرمایید کوفت کردم -خوب بلد شو بریم لباسای نی نی و با اونایی که دیروز خریدی بهم نشون بده -اوکی پاشو بریم باال -بریم رفتیم تو اتاق من با ذوق لباسارو در میاوردم و بهش نشون میدادم نوشینم کلی قربون صدقه نی نی میرفت -خوب خیلی خوشگلن مبارک جوجو جون باشه حاال پاشو لباسای خودتو بپوش ببینم لباسارو پوشیدم اونم فقط ازم تعریف میکرد دستش رفت سمت نایلون مشکیه که داد زدم -اون نه دستشو گذاشت رو قلبش و گفت -زهرمار روانی ترسیدم بعدم نایلون و برداشت و توشو نگاه کرد بعدم با چشایی که ازش شیطنت میبارید گفت -خوب میگفتی چیز ناموسی توش داری لعنتی چیکار میکنی با کامران بعدم لباسمو از توش در اورد و گفت -اوففففففففففف اونم قرمززززززززززززز سریع لباسو ازش گرفتم و یکی زدم تو سرش -پررررررررررررررووو -عروسک از همینام واسه کامران میپوشی؟ -نوشیییییییییییییییییییییی ن -خوب بابا حاال چرا میزنی! رفتم سمت کمدم و تمام نایلونارو گذاشتم توش 57 نوشین دستمو گرفت و گفت -بیا بشین یکم باهم حرف بزنیم -وای نوشین میتونی یکاری واسم بکنی؟ -چی؟ -میخوام برم باران و ببینم میتونی از کامران واسم اجازه بگیری؟تورو خدا سرشو تکون داد -نه بهار اینکارو نکن کامران باهات لج میوفته با التماس گفتم -خواهش میکنم نوشین با دیدن قطره اشکی که از چشم افتاد پایین بغلم کردو گفت -دیوونه گریه میکنی؟باشه بابا دختره لوس باهاش حرف میزنم با خوشحالی سرمو بلند کردمو گفتم -راست میگی؟ -اوهوم،ولی من یه راه بهتری سراغ دارم،مطمئنم جواب میده -چی؟ از جاش بلند شدو به طرف در حرکت کرد -یه دونه ازهمون لباس خوشگالت و واسش بپوشی و یکم عشوه بیای حله بعدم بلند زد زیر خنده و در رفت دنبالش دوییدم و گفتم -میکشمت نوشیییییییییییییییییییننن ننننننن دنباله هم کرده بودیم بعد چند دقیقه حالم بد شد اصال حواشم نبود که نباید بدویم با حال بدی نشستم رو مبل و زدم زیر گریه نوشین با نگرانی اومد طرفم و گفت -چی شدی بهار؟تورو خدا چی شدی؟ -حالم......بده.....دارم میمیرم 58 اخراش دیگه داد میزدم نوشین سریع رفت باال و لباسام و اوردم و کمک کرد بپوشم بعدم زنگ زد به کامران و گفت حالم بد شده داره میبرتم بیمارستان اینقده سرعتش باال بود که ترسیدم بزنه بکشتمون -بهار ببخشید همش تقصیر من بود اصال حوصله نداشتم داشتم از درد میمردم تا رسیدیم بیمارستان سریع یه دکتر اومد باال سرم وقتی فهمید حالم سریع پزشک مخصوص و پیجش کردن داشتم از درد به خودم میپیچیدم خانوم دکتره همونطور که داشت به من میرسید با نوشینم دعوا میکرد در باز شدو کامران و علی با عجله اومدن تو پرستاری که اونجا بود بهشون اشاره کرد که بیرون باشن -همسرشم -شما باشین ولی اون اقا برن بیرون علی رفت بیرون کامران اومد طرفم و دستمو گرفت -چی شدی بهار؟خوبی؟ با گریه سرمو تکون دادم برگشت طرف نوشین که داشت بامن اشک میریخت -چی شد نوشین؟چرا حالش بد شد؟ -هیچی داشت میدویید دنبال من یهویی حالش بد شد کامران با عصبانیت گفت -خاک توسرت داشتین گرگم به هوا بازی میکردین؟یعنی با اون عقلت نمیفهمی زن حامله نباید بدوهه نوشین هق هقش بیشتر شد با گریه گفتم 59 -تقصیر نوشین نیست ولش کن -خیلی خر به خدا بهار بعدم با ناراحتی اتاق و ترک کرد با بهت به رفتنش نگاه میکرد گریم بند اومده بود رو به نوشین گفتم -این چرا اینجوری کرد؟ با هق هق گفت -دیوانست زدم زیر خنده که دکتره و پرستاره با بهت نگام کردن -خانوم دکتر تعجب نکنید اینم مثل اون شوهر روانیش دیوانس دکتره لبخندی زدو سرشو تکرن داد.. به نوشین که داشت اشکاش و پاک میکرد نگاه کردم قیافش عینهو دلقکا شده بود نوک بینیش قرمز شده بود چشاشم به خاطر گریه باد کرده بود اه اه چقد این بشر لوسه با دوقطره اشکی که ریخت نگاه قیافش با سوال دکتر از مسخره کردن نوشین بیرون اومدم -بله؟ -چند سالته؟ -21 واسه بار دوم پرستار و دکتر با بهت نگام کردن سرمو انداختم پایین و با انگشتام مشغول بازی شدم -چرا اینقدر زود ازدواج کردی -واسه یه سری مسائل شخصی -میدونی که تو این دوران حاملگی خطرناکه سرمو تکون دادم - شوهرت چند سالشه؟ من چی میدونم کامران چندسالشه با توجه به قیافش گفتم -22- چیییییییییییی؟ ای زهرمار گوشمو پاره کردی اصال به توچه که ما چندسالمونه -کی ازدواج کردین پوفی کشیدم و چپ چپ نگاش کردم که حساب کار دستش اومد -خوب خانوم تو این سن حاملگی برای شما خیلی خطرناکه شما هر یه ماه یه بار برای سالمت خودتون و بچه باید بیاین اینجا سرمو تکون دادم -باشه دکتر و پرستاره که رفتن بیرون علی و کامران هجوم اوردن تو کامران با من حرف نمیزدو نوشینم با علی نوشین اخماش حسابی توهم بود طوری که نه تنها علی بلکه منم میترسیدم باهاش حرف بزنم بعد اینکه سرمم تموم شد نوشین کمکم کرد بلند بشم و شالم و درست کنم با کمک نوشین راه میرفتم هنوزم یکم درد داشتم ولی خداروشکر واسه بچه اتفاقی نیوفتاده بود رفتم طرف ماشین کامران که نوشین دستمو گرفت برگشتم طرفش با اخم گفت -خودم اوردمت خودمم میبرمت بیا سوار شو کامران داشت با چشای گرد شده نوشین و نگاه میکرد از حالت کامران خندم گرفت راه افتادم طرف ماشین نوشین تا 61 نشستم نوشین گازشو گرفت و زد زیر خنده دستشو اورد باال و -بزن الیک و زدم الیکو -دیوونه این چه حالتی بود که گرفتی بودی من جای علی شلوارم و خیس کردم -حقشه بچه پروو تا اون باشه واسه من تکلیف نکنه توراه یه عالمه مسخره بازی کردیم و خندیدیم پشت چراغ قرمز واستاده بودیم که یک دختر کوچولو که بالباس مهد داشت راه میرفت و دست باباش و گرفته بود دیدیم با خودم گفتم چقد شبیه بارانه وقتی دخترک سرشو به سمت خیابون برگردوند فهمیدم خود بارانه با عجله در ماشین و باز کردمو پریدم بیرون به سمت باران پر کشیدم به نوشینم که داشت اسمم و صدا میزد توجهی نکردم -بارااااااااااااان باران و اون مرده برگشتن طرفم وای خدای من اینکه بابا بود ولی چرا اینقه شکسته و پیر شده بود باران با دیدن من دویید طرفم و گفتم - اجییییییییییییییی بهاررررررررررررررر نشستم رو زمین و تو بغلم گرفتمش و غرق بوسه کردمش وقتی که به اندازه کافی دلتنگیم برطرف شد رفتم طرف بابا با شوق بغلم کرد تو بغلش گریه میکردم و بابا میکردم دست بابا رو گرفتم و بوسید -قربونت برم چرا اینقده پیر شدی بابا لبخندی زد و هیچی نگفت همون موقع صدای نوشین و شنیدم برگشتم طرفش و اشکام و پاک کردمو با ذوق گفتم -نوشین بابا و خواهرم نوشین با لبخند جلو اومد و سالم داد رو دوتا پاش نشست و رو به روی بهار قرار گرفت 3وای چه خانوم خوشگلی،اسمت چیه عزیزم باران با شیرین زبونیش دستشو دراز کردو گفت -اسمم بارانه خواهره اجی بهارم به این حرفش هرسه تامون خندیدیم نوشین دستشو فشار داد و گفت -منم نوشینم خانوم خوشگله دوست ابجی بهار -خوشبختم بعدم اومد طرف من که بغلش کنم تا خواست بغلش کنم نوشین داد زد -نهههههههههه ازین حرکتش صاف واستادم همه با بهت نگاش میکردیم که سرشو انداخت پایینه و اروم گفت -واست خطرناکه بهار تازه منظورش و فهمیدم بابا با نگرانی گفت -مگه بهار چش شده؟حالت خوبه دخترم؟ بابا همینطوری با نگرانی سوال میپرسید که نوشن گفت -اقای شفقی به خدا چیزیش نیست فقط -فقط چی؟ نوشین لبخندی به بابا زد و گفت -فقط قراره تا چند وقت دیگه شما بابابزرگ بشین بابا برگشت با بهت نگام کرد از خجالت سرمو انداختم پایین باران با خوشحالی باال پایین میپرید و اخجون اخجون میگرد دیدم بابا هیچی نمیگه سرمو برگردوندم طرفش که یه قطره اشک از چشاش افتاد پایین سریع رفتم تو بغلش -من و ببخش دخترم من و ببخش میدونم بدبختت کردم ای کاش میمردم و همچین روزی نمیدیدم سریع دستمو گذاشتم رو لبش و گفتم -این حرف نزنین بابا کامران مرد خوبیه من تا حاال ازش بدی ندیدم من باهاش خوشبختم،تا چند وقته دیگم که این کوچولو بیاد خوشبخت تر میشم بابا هیچی نگفت و پیشونیم و بوسید گوشیم زنگ خورد کامران بود با وحشت برگشتم طرف نوشین -کامرانه نوشین با خونسردی گفت -خوب باشه جواب نده -هاااااا؟ -میگم مگه باهاش قهر نبودی االنم جواب نده زدم توسرش و گفتم -خر خدا من قهر نبودم اون قهر بود -حاال هرچی بیخیال جواب نده تا داداش نوشینت و داری غم نداری بعدم رو کرد به بابا و گفت -اقای شفقی سوار شین میرسونمتون -نه دخترم دیگه چیزی نمونده -تعارف نکنید بفرمایید بابا باالخره بعذهزار 61 تا خواهش قبول کرد -بهار؟ -جانم بابا؟ -چند ماهته؟ با لبخند گفتم -دوماه و4 روز بابا لبخندی زدو سرشو برگردوند و به جلو خیره شد من و بهار عقب نشسته بوذیم و باهمدیگه حرف میزدیم دلم واسه این جیگمیلی تنگ شده بود گوشی نوشین زنگ خورد از تو اینه بهم نگاه کرد وگفت گوشی نوشین زنگ خورد از اینه بهم نگاه کرد و گوشی و تو هوا تکون داد -اقاتونن با ترس بهش نگاه کردم بابا برگشت طرفم و با نگرانی بهم گفت -دخترم واست درد سر نشه -نه بابا جون نگران نباشین اما خودم به حرف خودم اطمینان نداشتم -چیه؟ - - اومدیم دور دور - -اتفاقا خیلیم براش خوبه بمونه تو خونه از تنهایی بپوسه - -خوب بابا حوصلت و ندارم - - خوش گذاشت هنوز نوشین قطع نکرده بود که باران با صدای بلندی رو بهم گفت - ابجی بهار با این حرفش سریع دستمو گذاشتم رو دهنش - نوشین با تاسف از توی اینه بهم خیره شد و سرشو تکون داد - -کی کی بود؟ -اره بچتون یه چندماه زودتر به دنیا اومده ماشاهللا عجب بچه تواناییم هس چه سریع حرف زدن یاد گرفته دیگه اشکم داشت از ترس درمیومد - -زهرمار چرا هوار میکشی؟درست حرف بزن!بچه از کدوم گوری اوردم فقط صدای داد کامران از پشت گوشی میومد -کامران بهت دارم میگم صداتو بیار پایین - -خوب خوب تو خفه شو مام االن میایم - نوشین قطع کرد -چی میگفت نوشین سرشو برگردوند طرف باران و گفت -گند زدی خاله جون بعدم رو به من گفت -خیلی شاکی بود فکر کنم فهمید بذار زنگ بزنم علی -الو علی؟ - -فعال ول کن !تو االن پیش کامرانی؟ - -کامران االن خونست؟ - -ببین سریع برو خونه بهار اینا - -بعد واست توضیح میدم فقط سریع برو اروم اروم اشک میریختم باران-ابجی جونم چرا گریه میکنی؟ بااین حرفش همه برگشت طرف من بابا-دخترم بازم واست دردسر درست کردم جواب بنفشه رو چی بدم ؟قول داده بودم ازتون مراقبت کنم حاال چه خاکی تو سرم بریزم سعی کردم به خودم مسلط بشم -بابا نگران نباشین به خاطر بچم که باشه دستش روم بلند نمیکنه فقط هوار میکشه بعدم سعی کردم لبخند بزنم نوشین-راست میگه این کامران فقز قپی )بچه ها نمیدونم درست نوشتم یا نه(میاد وگرنه ادم همچین کارایی نیست بابا شون و سرکوچه پیاده کردیم چقدر دلم واسه این محل تنگ شده بود سریع اومدم جلو نشستم تو اخرین لحظه نگاه نگران بابا رو رو خودم حس کردم -نوشین چیکار کنم؟ دستمو گرفت و داد زد -چرا اینقده سرذی تو؟ببین اصال به روی خودت نیا همش انکار کن اوکی؟ فقط سرمو تکون دادم و پوست لبمو میکندم -نکن بابا پدرشو در 62 اوردی جلوی در خونه با استرس از ماشین پیاده شدم نوشین دستمو گرفت و گفت -بیا مادر جان من و بابات پشتتیم از هیچی نترس لبخندی زدمو وسعی کردم اعتماد به نفسم و جمع کنم نفس عمیقی کشیدم و رفتم تو نوشین دستمو گرفته بود و من و دنبال خودش میکشوند تا رفتیم تو کامران روی مبل نشسته بودو با چشمای سرخ شده داشت سیگار میکشید که با ورود ما نگاشو طرف ما برگردوند و خونسر نگامون میکرد با ترس سالم دادم و سرم و انداختم پایین ولی سنگینی نگاشو رو خودم حس میکردم نوشین دستمو و فشار داد یعنی اینکه به خودت مسلط باش نوشین-بیا برو لباسات و عوض کن دیگه بهش نگاه کردم که چشاشو باز و بسته کرد دسته کیفمو و تو دستم فشردم و از جلوی کامرا رد شدم که با صداشم قلبم اومد تو حلقم -واستااااااااااا واستادم ولس برنگشتم اومد جلوم واستادو گفت -کجا بودی؟ به یقش خیره شده بودم اروم گفتم -با نوشین رفتیم تو شهر یه دوری بزنیم -به من نگاه کردم به حرفش گوش ندادم که داد زد -میگم به من نگاه کن از دادش چشامو بستم و بهش نگاه کردم -با اجازه کی رفتی ؟ اروم گفتم -ببخشید دستشو اورد باال و محکم خوابوند تو گوشم چشام و بستم و اجازه دادم اشکام بریزه داد زد -چشاتو باز کن چشامو باز کردم و با چشای اشکی و پر بغض بهش خیره شدم -رفتی سراغ اون اشغاال؟ هیچی نگفتم -با توم اشغال رفتی سراغ اون بابای حروم زادت -مراقب .... نذاشت ادامه حرفمو بزنم ایندفعه با شدت بیشتری زد تو صورتم که از دماغم خون راه افتاد و روز زمین نشستم و بلند زدم زیر گریه نوشین اومد طرفم و بغلم کردو رو به کامران با عصبانیت گفت -وحشی خری نمیفهمی حاملست؟ -تویکی دهنتو ببند که هرچی میکشم از تو میکشم با اجازه کی بردیش هواخوری؟ هواخوری و با لحن مسخره ای گفت -خوب کاری کرده ازت بدم میاد کثافت دوباره اومد طرفم که سریع دستمو جلوم گرفتم علی سریع رفت جلوش و گرفت -چه گهی خوردی؟هاااااااااااااااان؟ چیزی نگفتم و سرمو تو بغل نوشین قایم کردم و زار زدم -علی به رنت بگو حرمتشو نگه داره به موال میزنم حالش و میگیرم نوشین-مثال چه غلطی میخوای بکنی؟ که با داد علی ساکت شد -نوشیییییین/... نوشین با عصبانیت زل زد تو چشای کامران کامران رو به علی گفت -شما برید دیگه - مطمئن باشم کاریش نداری؟ کامران با چشای سرخش بهم نگاه کردو سرش و تکون داد مطمئن بودم وقتی اینا برن من و زنده نمیذاره با وحشت دست نوشین و گرفتم و 63 اروم گفتم نرووو نوشین که ترسم و درک میکرد گفت -من پیشتم عزیزم علی-نوشین پاشو بریم نوشین-نه علی یا من میمونم یا اینکه بهارم با ما میاد کامران با عصبانیت اومد طرفم و مچ دستمو گرفت و بزور بلندم کرد و کشید طرفش بعدم رو به نوشین با حرص گفت -با احترام خودت برو بیرون دستم داشت زیر فشار دستش له میشد با گریه گفتم -ولم کن بیشور دستم شیکست با نگاه عصبانیش خفه شدم نوشین-هنوز نرفتیم داری اینکارا رو باهاش میکنی،برم که بزنی بکشیش -به تو هیچ ربطی نداره زنمه اختیارش و دارم حاالم گمشو بیرون دستشو گاز گرفتم و دوییدم طرف اتاقم که فقط صدای دوییدنش و پشت سرم میشنیدم با جیغ علی و نوشین فهمیدن اونام سعی دارن کامران و بگیرن رفتم تو اتاق و خواستم در و ببندم که پاشو گذاشت الی در هرچی زور زدم نتونستم خیلی قوی بود در و هل دادو اومد داخل و در و قفل کرد از داخل با وحشت عقب عقب میرفتم اونم با عصبانیت جلوی میومد سرم داشت گیج میرفت دستش رفت سمت کمربندش چسبیدم به دیوار پشت سرم علی-کامران دیوونه بازی در نیار درو باز کن صدای گریه نوشین و میشنیدم که دست به دامن علی شده بود علی-کامران درو باز نکنی میشکونمش کمربندش و با ارامش باز کردو اومد طرفم دستمو ضرب دری گذاشتم رو شیکمم کمربندش و اورد باال و محکم زد تو بازوم جیغم رفت هوا و رو زمین نشستم و خودم و جمع کردم تا ضربش به شکمم نخوره با هر ضربش که به دستم و پام میخورد بلند جیغ میزدم و گریه میکردم دیوونه شده بود اصال حالیش نبود با ضربه ای که به سرم خورد سرم افتاد رو زمین دیگه هیچی نفهمیدم فقط صدای جیغ نوشین تو گوشم پیچید وقتی بهوش اومدم اروم چشام و باز کردم سرم خیلی درد میکرد نوشین با دیدن چشای بازم زد زیر گریو بغلم کرد به زور از خودم جداش کردم -اینجا کجاست؟ -بیمارستانه عزیزم -چرا من و اوردین اینجا؟سرم خیلی درد میکنه -توکه مارو کشتی دختر االن 1 روزه بیهوشی با تعجب بهش نگاه کردم تازه داشت یادم میومد چی شده کامران.....کمربند.....ضربش به سرم...بچه....جیغ نوشین سرمو تو دستم گرفتم و ناله میکردم نوشین با ترس اومد طرفم -بهار بهارجونم چی شدی؟ نوشین سریع رفت بیرون و با پرستار اومد تو زدم زیر گریه حتما بچم مرده بود کم کم چشام بسته شد وقتی بیدار شدم نوشین دستمو تو دستش گرفته بودو سرشو و روش گذاشته بود بی جون گفتم -نوشین سریع سرشو بلند کرد و گفت -جونم؟خوبی/چیزی مییخوای؟ با بغض گفتم -بچم لبخندی زدو گفت -غصه نخور عزیزم خدا خیلی دوست داشته که هم خودت سالمی هم بچت در باز شدو علی سرشو از الی در کرد داخل با دیدن چشای بازم لبخندی زد و اومد تو جواب لبخندش و دادم ولی با دیدن پشت سریش سریع اخم کردم و برگشتم طرف نوشین با سردی تموم گفتم -بهش بگو بره بیرون -ولی بهار... جیغ زدم -بهش بگو بره بیرون حام ازش بهم میخوره بعدم زدم زیر گریه دستمو گذاشتم رو صورتم کذاشتم و گریه کردم و زیر لب میگفتم -برو بیرون ...ازت بدم میاد ....تورو خدا برو بیرون نوشین با نگرانی دستمو گرفت و گفت -اروم باش اروم باش بهار بعدم رو به کامران با عصبانیت گفت -نمیشنوی؟گمشو بیرون تا حالش بدتر نشده -بهار اروم 64 باش عزیز دلم حالت تهوع بهم دست داد سریع بلند شدم و رو همون تخت خون باال اوردم نوشین-علی سریع برو بگو پرستاره بیاد بعدم اومد طرفم و کمرم و مالش میداد همینطوری خون از دهنم میومد پایین پرستاره اومد داخل و با نگرانی گفت -چرا خون باال میاری؟ سریع رفت بیرون و با دکتر اومد دکتر با ارامش اومد طرفم و گفت -دخترم تاحاال خون باال اوردی تو حاملگیت؟ با ترس سرمو تکون دادم با کمک پرستارو نوشین از رو تخت بلندشدم تا تخت و تمیز کنم علی هم کمکمون میکرد دلم نمیخواست کامران و ببینم عد تمیز کردن تخت نشستم روش نوشین کمک کرد دور دهنمو پاک کنم دراز کشیدم و چشم دوختم به دهن دکتر دکتر-ببین خانوم اسندفه خدایی شد که نجات پیدا کردی ولی این ضربه خیلی سخت بوده و بچه خیلی حساس شده شما باید بری سونو تا ببینی دکتر مخصوصت چی میگه ولی به نظر من کوچیکترین ضربه باعث مرگ بچت میشه االنم بهت توصیه میکنم بری پزشک قانونی واسه خودت نامه یگیری شاید بد بدردت بخوره علی با حرص رو به دکتر گفت -اقای دکتر خیلی ممنون از پیشنهادتون ما خودمون بهتر میفهمیم چی کار کنیم دکتر-به هرحال میتونید رو کمک من حساب کنید بیمارتونم تا شب مرخصن قطره اشکی که از گوشه چشم میومد پایین سریع با دستم پاک کردم معلوم بود علی دوست صمیمش بود بایدم اینجوری از رفیقش طرفداری کنه کی به فکر منه که االن از یه یتیمم یتیم ترم دلم به حال خودم میسوخت شب که شد نوشین کمک کرد لباسای بیمارستان و در بیارم و لباس قبلیم و بپوشم اروم اروم از اتاق اودم بیرون با کمک نوشین که زیر بازوم و گرفته بود کامران و علی رو صندلیای تو راهرو نشسته بودن کامران سرش و تکیه داده بود به دیوارو پاهاشم دراز کرده بود و رو هم انداخته بود علیم داشت باهاش حرف میزدم ولی اصال بهش توجه نمیکرد چون به یه گوشه خیره شده بود نوشین علی و صدا کرد متوجه ما شدن و از جاشون بلند شدن من و نوشین جلو میرفتیم و اونام پشت سرمون 65 از بیمارستان که اومدیم بیرون ماشین و خیلی دور پارک کرده بودن تمام بدنم درد میکرد به نفس نفس افتاده بودم دسته نوشین و گرفتم -خسته شدم کمکم کرد رو جدول بشینم علی و کامرانم روبه روم واستادن نوشین-خوبی؟ سرمو تکون دادم علی-کامران برو ازبوفه یه چیزی بگیر کامران رفت نوشین و علی اروم باهم پچ پچ میکردن بعد چند دقیقه کامران با یه رانی برگشت سرشو باز کرد و گرفت طرفم توجهیی نکردم که نوشین ازش گرفت و داد دستم اولین قلوپی که ازش خوردم برگشتم و جوب باال اوردم نوشین نشست کنارم و کمرم و میمالید نوشین-دختر تو داری من و با این ویارات از حاملگی میترسونی عمرا اگه حامله بشم علی-مگه دست خودته من بچه میخوام اونم یه عالمه -نه بابا -به جون تو به کل کل اون دوتا یه لبخند بی جونی زدم و سعی کردم بلند شم که نوشین سریع کمکم کرد کامران-علی تو سریعتر برو ماشین و بیار مام اروم میایم علی باشه ای گفت و سریع رفت تا ماشین و بیاره من و نوشین جلو میرفتیم کامرانم پشت سرمون میومد گوشیش زنگ خورد 66 -جانم؟ -شما؟ - -به جا نمیارم - -اشتباه گرفتین خانوم - -خودم هستم ولی به جا نمیارم لطفا مزاحم نشین بعدم گوشی و قطع کرد علی با ماشین اومد جلومون کامران در عقب و باز کرد اول من نشستم وبعد نوشین درو بست و رفت جلو نشست علی-خیلی خسته ای داداش مثل اینکه کامران-دارم میمیرم از بی خوابی -اشکال نداره فوقش االن میری و تخت میخوابی نوشین برگشت طرفم و پوزخندی زد هیچچی نگفتم کامران دستشو گذاشت رو چشاشو سرش و تکیه داد به پشتی صندلی لباساش همونایی بود که اونروز شوم تنش کرده بود پیرهن مردونه سورمه ایش با کروات نازک نقره ایش ب شلوار مردونه سورمه ای سریع نگامو ازش گرفتم و به بیرون خیره شدم به مردمی ک در حال رفت و امد بودن مردی که داشتن میخندیدن هنوز راهی نرفته بودیم که با ایست پلیس واستادیم علی زد کنار و پلیسه اومد طرفمون 67 -خانوما چه نسبتی باهاتون دارن؟ کامران-زنمونن مشکلیه؟ پلیسه که از گستاخی کامران خوشش نیومده بود گفت -بیا پایین تا بگم مشکلش چیه کامران دستش رفت به دستگیرو با عصبانیت پیاده شد علیم ازون طرف پیاده شد دست نوشین و فشار دادم -میترسم دعوا کنن نوشینم که معلوم بود ترسیده همونطور که به بیرون سرک میکشید گفت -نترس مگه ندیدی دکتر گفت استرس واست خوب نیست صدای بحث کامران و علی و پلیسا باال گرفته بود یارو اومد به کامران دست بند بزنه که از ماشین پیاده شدم به نوشین که داشت با وحشت صدام میکرد توجهی نکردم و رفتم طرفشون که مردمم دورشون جمع شدم کامران خیلی عصبی بود و داشت داد میزد از پشت رفتم طرفش و بازشو گرفتم برگشت طرفم و با دیدن من معلوم بود که جا خورده ولی سریع برگشت طرف ماموره ماموره اومد طرف کامران تا بهش دست بند بزنه که اومد جلوی کامران واستادم -چیه اقا به چه جرمی میخوای بهش دست بند بزنی؟ -بیا اینور خواهر این اقا باید بره زندان تا ادم بشه با چشای سردو لحن سردی بهش گفتم -اوه برادرررر بعد باید به چه جرمی بره زندان تا ادم بشه؟ برادر و بایه لحن مسخره ای گفتم پلیس زن اومد طرفم و گفت 68 -تو خودت پات گیره واستادی اینجا واسه من بلبل زبونی میکنی؟ با یه لحن تحقیر امیز بهش نگاه کردمو گفتم -اوه خواهر ببخشید به چه جرمی پام گیره -به این جرم که بادوتا پسره نامحرم اومدی بیرون زبونتم دراز -ببخشید بعد اونوقت میشه بفرمایین از کجا فهمیدین نامحرمن؟ همه ساکت شده بودن به بحث من با اون زنه گوش میدادن کامران بازومو گرفت و گفت -بهار برو تو ماشین حالت خوب نیست دستمو از تو دستش در اوردم و با لحن خونسردی گفتم -نه واستا ببینم این خانوم از کجا فهمیده زنه با لحن عصبی روبه من گفت -زبونت خیلی درازه میدم کوتاهش کنن -از مادر زاییده نشده نوشینم اومده بود کنار ما واستاده بود زنه-هه این کلکا دیگه قدیمی شده بعدم برگشت طرف پلیس مرده و گفت -بیسیم کن مرکز بگو نیرو بیارن خنده عصبی کردم وگفتم -مگه با ادم کش طرفی؟یعنی اینقده ماها قیافمون به قاتال میخوره برگشتم طرف کامران و گفتم شناسنامت دستته؟ -اره رفتم طرف ماشین و شناسنامم و ازتو کیفم دراوردم و دادم دست کامران اونم همراه با شناسنامه خودش گرفت طرف پلیس مرده 69 اون یاروم بعد اینکه حسابی خیط شده بود به جای اینکه معذرت خواهی کنه با تلبکاری برگشت طرفمون وگفت -ازون موقع شناسنامه داشتین و رو نمیکردین بعدم رو کرد طرف کامران و اشاره کرد و به من و گفت -خانومتون باید به دلیل بی احترامی به مامور قانون با ما بیان کامران که دیگه حسابی کفری شده بود رو به پلیسه گفت -ببین عمو ضایع شدی سوت بزن ببین عمو شما ضایع شدی سوت بزن بعدم شناسنامه هارو از دستش کشید بیرون و بدون توجه به اونا دستمو گرفت و دنبال خودش کشید لحظه اخر برگشتم طرف پلیس زنه که داشت حرص میخورد و یه پوزخند تحویلش دادم صدای دست و سوت از پشت سرمون بلند شد نوشین و علیم پشت سرمون اومدن سریع دستمو از دستای کامران کشیدم بیرون که با تعجب بهم نگاه کرد یه نیشخند تحویلش دادم فکر کردی اق داشتی میکشتیم حاال فکر کردی به همین راحتی میبخشمت تو زانتیای علی که نشستیم نوشین نفسش و فوت کرد بیرون و گفت -دختره دیوونه این چه کاری بود اخه تو کردی حوصلش و نداشتم -نوشین حوصله ندارم میشه بیخیال بشی اونم سرشو تکون داد دوباره درد دست و پاهامو سرم شروع شده بود چشامو بستم یه ماه ازون ماجرا میگذشت ومن االن سه ماهه باردار بودم ازون شب تاحاال رفتارم با کامران خیلی سرد شده بود هرکاری میکرد بهم نزدیک بشه محلش نمیدادم اون که ازمن ناامید شده بود دوباره رفته بود دنبال هرزه بازیش شبا مست میومد خونه و پشت در اتاقم ولی من خونسرد قبل اینکه بیاد میرفتم تو اتاقم و در و میبستم با نوشین قرار گذاشته بودم بریم امروز سونو با همدیگه صبح بدون حوصله لباس خنک پوشیدم تو این دل گرما یه مانتو نخی کرمی با شال و شلوار همرنگش پوشیدم صندل های سفیدمم پام کردم 71 حوصله ارایش نداشتم فقط یه رز لب زدم نوشین تک زد سریع رفتم پایین کامران با دیدنم ابروهاش و انداخت باال و با تعجب گفت -به سالمتی جایی تشریف میبرین همونطوری که داشتم میرفتم خیلی سرد گفتم -با نوشین میرم بیرون -بااجازه کی؟ -خودم -حق نداری با نوشین جایی بری فهمیدی؟ برگشتم و با چشای یخم زل زدم تو چشاش -نه ازون حاالتم خیلی تعجب کردو سریع خودشو جمع کرد -گفتم کجا؟ بی حوصله جواب دادم -دارم میرم سونو،حاال اجازه هست؟ چشاش برق زدو گفت -منم میام واستا اماده شم سریع براق شدم و گفتم -الزم نکرده من رفتم بعدم سریع زدم از خونه بیرون که داد زد -بهار گفتم واستا منم میام به قران اگه پاتو ازین خونه بدون من بذاری بیرون حوصله دردسر نداشتم به نوشین گفتم بیاد تو خودمم رفتم تو االچیق نشستم که نوشین گفت 71 -چیه چرا نمیای بیرون؟ -واستا کامرانم میاد با تعجب گفت -کامران؟اون واسه چی میاد؟ قبل اینکه من جوابشو بدم صدای کامران از پشت سرش بلند شد -واسه اینکه بابای بچم ،به شما ربطی داره؟ نوشین با نفرت نگاش کرد و رو به من گفت -پس من میرم بهار بای اومد که بره دستشو گرفتم و بی حوصله گفتم -لوس نشو منم بدون تو نمیرم بعدم یه پوزخند به کامران زدم که داشت با حرص نگام میکرد سریع نگامو ازش گرفتم فقط دیدم اونم باهام ست کرده بود از جام بلند شدم و راه افتادم سمت در با ماشین کامران رفتیم جلوی مطب جایی نبود واسه همین کامران مارو پیاده کردو خودش رفت جای پارک پیدا کنه دقیق سر وقت اومده بودیم منشی سریع فرستادمون داخل مانتوم و در اوردم و بلوزم و به گفته دکتر زدم باال یه مایع زله ای روی شکمم زد در زدن و منشی اومدتو روبه دکتر گفت -خانوم دکتر همسر این خانوم میخوان بیان تو اجازه بدم -اره بکو بیاد کامران اومد تو باالی سرم واستاد ازتماس دستگاه با شکمم خندم میگرفت من و نوشین با لبخند مانیتور رو نگاه میکردیم 72 کامرانم با لبخندی که گوشه لبش بود یه نگاه به من میکرد یه نگاه به مانیتور ایششششش پسره پررو بعد سفارشاتی که دکتر کرد راه افتادیم طرف ماشین بازم گیر ترافیکای تهران افتاده بودیم،نگام به دختری افتاد که داشت گل میفروخت حدودا 23 ساله میزد همینطوری داشتم نگاش میکردم که با عجله اومد طرفم و زد به شیشه شیشه رو دادم پایین و بهش لبخند زدم با التماس گفت -خانوم تورو خدا یه گل بخر ،اقا یه گل واسه خانومت بخر کامران-چنده؟ 2133 تا1- کامران سرشو تکون دادو گفت -1تا بده بعدم رو کرد بهم و گفت -از تو داشبورد کیف پولمو بده با سردی تمام گفتم -خودت بردار بد نگام کردو خم شد روم و کیفش و برداشت ارنجشو گذاشته بود رو رون پام نگاه به دستای مردونش کردم و سریع صورتمو برگردوندم کامران یه 1 تومنی به دختره دادو گال رو ازش گرفت 73 -اینا زیاده -بقیش مال خودت دختره باخوشحالی تشکر کردو رفت دستمو گذاشتم زیر چونمو و با نگاه رفتنش و دنبال میکردم کامران گالرو گذاشت جلوی ماشین کثافتتتتتت بهم نداد بعد 2 ساعت که از شر ترافیک راحت شدیم رسیدیم خونه بهار جلوی خونه بدون تو جه به کامران خداحافظی کردو رفت میدونستم از کامران بدش میاد خوب حقم داشت منم از کامران به شدت بیزارم کامران ماشین و بیرون گذاشت ودر و باز کردو رفتیم تو هنوز به طبقه باال نرسیده بودم که دیدم ایفون و زدن کامران خودش رفت درو باز کن فقز صدای متعجبش و شنیدم که میگفت -اینا اینجا چیکار میکنن اهمیتی ندادم و رفتم لباسام و با یه گرمکن صورتی خاکستری و یه تاپ گردنی صورتی عوض کردم موهامم باز گذاشتم اومدم پایین که برم دستو صورتمو بشورم که در خونه باز شدو یه خانوم 03 ساله خیلی لوند وارد خونه شد همینجوری داشتم با تعجب نگاش میکردم که یکی از پشت سرش گفت -کیمیا برو تو دیگه وا اینا کی بودن دختره کنار رفت و پشت سرش یه خانوم دیگه و دوتا مردو یه بچه 2،7 ساله اومدن تو سریع به خودم اومدم و دوییدم باال یه پلیور خاکستری تنم کردم و موهامم با کش دم اسبی بستم و رفتم پایین همشون در حال بگو بخند بودن که اروم سالم کردم با سالم من ساکت شدن 74 دختره که االن میفهمیدم اسمش کیانایه با خوشحالی اومد طرفمو گفت -سالم عزیزم من کیانام خواهر کامران بعدم رو کرد به کامران و گفت -وای کامران این عروسکو از کجا گیر اوردی هه این چی میگفت خواهر کامران بود ابروهام پرید باال،با حالت سرد زل زدم تو چشاش و گفتم -خوشبختم از لحنم جا خورد ولی بروی خودش نیاورد و با لبخند گفت -بیا عزیزم بیا بقیه رم بهت معرفی کنم رفتم جلوی اون خانوم دومی خودشو معرفی کرد -سالم عزیزم من الدنم،زن داداش کامران جان بهش نگاه کردم پوست سفیدو لبای کوچیک و چشای درشت مشکی بد نبود نه میشد گفت زشته نه خوشگله به اونم به سردی جواب دادم رفتم جلوی اون دوتا اقا یکیشون خیلی شبیه کامران بود حدس زدم داداش کامران باشه -به زن داداش گلم من کاوه ام داداش بزرگه کامران بهش لبخند زدم تنها کسی که ازش خوشم اومد کاوه بود بعد اون نوبت دامادشون بود -سالم خانوم زیبا منم ناصرم شوهر کیانا جان سرمو تکون دادم ناصر دستشو گذاشت پشت پسر بچهه و گفت -این پسر باباس اقا کیوان به بچه لبخندی زدم و بهشون تعارف کردم بشینن خودمم رفتم تو اشپزخونه تا وسایل پذیرایی و اماده کنم 75 کامرانم پشت سرم اومد داخل -نمیدونم کی اومدن!فکر کنم االن رسیدن تازه خودشون که میگفتن میخواستن غافلگیرم کنن محلش ندادم خیلی بهش برخورد اومد جلوم واستادو رامو سد کردو با لحن معترضی گفت -چرا اینجوری باهاشون رفتار کردی؟ پوزخندی زدمو گفتم -لیاقتشون همینقدر بود دستش و اورد باال و زد تو صورتم هیچی نگفتم و با نفرت نگاش کردم خواهرش اومد داخل و با دیدن ما اروم زد تو صورتشو گفت -وای خدا مرگم بده کامران چیکار کردی؟ کامران عصبانی برگشت و مشتش و کوبوند تو دیوار و گفت -لعنتی کیانا اومد طرفمو گفت -طوریت که نشد عزیزم پوزخندی بهش زدم و گفتم -عادت کردم بعدم رفتم در یخچال و باز کردم و میوه ها رو برداشتم و تو طرف شستم کامران از اشپزخونه رفت بیرون کیانا اومد کنارم نشست و گفت -تو چرا از ما و کامران بدت میاد؟ با نفرتی که تو چشام بود برگشتم طرفش و گفتم -باید ازتون خوشم بیاد؟باید ممنونتون باشم که گند زدین تو زندگیم؟باید ممنونتون باشم که از پدرو خانوادم جدام کردین؟باید ممنونتون باشم که تو سن 21 سالگی یه بچه انداختیت تو بغلم صدام داشت اوج میگرفت عصبانی بودم و میلرزیدم 76 کامران دوباره اومد تو اشپزخونه و زل زذ تو چشام -دیگه داری گوهای زیادی میخوره بهار،حالیته چی ازون گوه دونی میاد بیرون از جام بلند شدم و خواستم بیام بیرون که جلومو گرفت و با حرص گفت -سریع ازش معذرت خواهی کن -برو کنار -زود باش -نمیکنم ازت بدم میاد از هرچیزی که مربوط به تو باشه بدم میاد بعدم با مشت کوبوندم تو شکمم -ازین بجه ای که خون تو تو رگاشه بدم میاد گریه مبکردم و حرف میزدم و خودم و میزدم همه اومده بودن تو اشپزخونه الدن و کیانا سعی داشتن جلومو بگیرن کامران با عصبانیت دستش و تو ماهش کشیدو اومد جلو سعی کرد نزاره خودمو بزنم محکم بغلم کرد با مشت میکوبیدم تو سینش -ولم کن اشغال،چی از جونم میخوای؟ولممممم کن -اروم باش تا ولت کنم سرم و گذاشتم تو سینشو زار زار گریه میکردم کیانا و الدن من و از کامران جدا کردن و بردنم باال نای راه رفتن نداشتم اون دوتا زیر بغالم گرفته بودن و میکشوندم رو تختم دراز کشیدم و به سقف خیره شذم الدن با تعجب پرسید -شما اتاقاتون از هم جدایه مگه؟ کیانا-الدنننن الدن خفه شدو هیچی نگفت -کیانا صورتمو بوسید و گفت -کاری داشتی خبرم کن محلش ندادم اونم دست الدن و گرفت و باهم از اتاق رفتن بیرون کم کم چشام گرم شد و خوابم برد خواب دیدم یه جای خیلی روشنم مامانم نشسته بود رو زمین و با یه بچه بازی میکرد و میخنددی رو کرد به من و گفت -بهارم اومدی؟ببین پسر گوچولومو،ببین چقده نازه اون پسر بچه هم قهقه میزد دوییدم طرفشون که یهو غیب شدن -ماماااااااااااااااااااااا اااان با صدای جیغم از خواب پریدم در باز شدو کامران با صورتی شلخته اومد داخل با گیجی به اطرافم نگاه میکردم -چی شده بهار با گیجی گفتم -مامانم کوش/؟ -چی مامانت؟خوبی؟ با بغض گفتم -من مامانمو میخوام االن اینجا بود بگو بیاد اشکام اروم اروم میومد پایین کامران اود رو تخت کنارم نشست و بغلم کرد و موهام نوازش کرد - خواب دیدی گلم مامانت که اینجا نیست هیچی نگفتم اشکام و پاک کردو گفت -نمیخوای 77 بیای پایین؟ -ساعت چنده؟ -1و03 با بهت گفتم -چند؟ -خانوم خانوما شما حالتون بد بود تا االن خواب بودین تازه یادم افتاد که ظهر باهام چیکار کرد با انزجار از بغلش اومدم بیرون ازین کارم تعجب کرد -چی شد بهار؟ به سردی گفتم -برو بیرون خودم میام پاشد رفت بیرون سریع لباسامو مرتب کردمو رفتم توالتی که تو سالن باال بود دست و صورتمو که شستم رفتم پایین و سالم دادم بدون اینکه منتظر جواب باشم رفتم اشپزخونه و چایی گذاشتم خوشم نمیومد برم تو جمعشون احساس میکردم غریبم رو میز ناهار خوری نشستم و سرمو گذاشتم رو میز داشتم به خودم فکر میکردم به این سرنوشت شومم با قرار گرفتن دستی رو شونم سرمو از رو میز برداشتم کیانا بود عجب سیریش بود این باز وقتی دید دارم نگاش میکنم -لبخندی زدو گفت -خوبی گلم؟ به رو به رو خیره شدمو به سردی گفتم -بله اومد کنارم نشست و دستمو تو دستش گرفتم -بهارجان میدونم خیلی سختی کشیدی!میدونم کامران دیوونگی محض کرد!میدونم همه چیزو میدونم من از اولش از همه چیز خبر داشتم خیلی سعی داشتم از کارش منصرفش کنم حتی واسه اینکه به حرفم گوش نداد 2 هفته باهاش قهر بودم کامران دیوونگی محض کرد -خوب که چی؟ -میخوام بگم لطفا دوسم داشته باشه به خدا اونجوری که فکر میکنی نیستم نه من نه داداش کاوه کامرانم با اینکه ظاهرش خیلی خشنه ولی خیلی دلش پاکه و مهربونه حاالکه این اتفاق افتاده زندگی و واسه خودت و کامران و این بچه سخت نکن ،میدونی که با این کارا قهر کردنا هیچی درست نمیشه کامرانم بیشتر باهات لج میکنه از جام بلند شدم و گفتم -خیلی ممنون از نصیحتاتون من خودم میفهمم باید چیکار کنم از جاش بلند شدو گفت -خیلی لجبازی ،خواهشا اخالقت و عوض کن برگشتم و بهش پوزخند زدم اونم که از رفتارای من خیلی عاصی شده بود سری تکون دادو رفت بیرون واسه خودم یه پرتقال برداشتم و پوشت کردم و خوردم 78 که کیوان اومد داخل و با ترس بهم نگاه کرد بهش لبخندی زدم و گفتم -چی میخوای عزیزم اون که با لبخند من انگار جون گرفته باشه اومد کنارم و گفت -زن عمو شما نی نی دارین؟ بلندش کردم و رو پام نشوندمش -اره عزیزم -با ذوق برگشت طرفم و گفت -راست میگی ؟منم خیلی نی نی دوست دارم!میذاری وقتی به دنیا اومد باهاش بازی کنم؟ خنده ای کردم و گفتم -اره گلم حتما -زن عمو؟ -جونم؟ -من به خاطر تو با عمو کامران قهر کردم اون نباید تورو دعوا کنم دلم واسه شیرین زبونیاش ضعف رفت لپشو بوسیدم و گفتم -الهی قربونت برم من چقده تو مهربونی با ذوق گفت -واقعا؟یعنی دوسم داری؟ -اره عزیزم مگه میشه ادم بچه ای به این خوشگلیو دوست نداشه باشه؟ سرشو تکون دادو با لحن بامزه ای گفت -نه،زن عمو میشه بیای باهم بریم تو حیاط بازی کنیم؟ -اره عزیزم بریم دستشو گرفتم و داشتیم میرفتیم سمت در که کیانا کیوان و صدا زد -کیوان کجا میری مامان؟ 79 -دارم با زن عمو میرم بیرون بازی کنم -نمیخواد عزیزم بیا زن عمو حالش خوب نیس اگه باهات بازی کنه نی نیش اذیت میشه به سردی گفتم -من خوبم بعدم با لبخند به کیوان گفتم -بریم گلم با لبخند سرشو تکون دادو دستمو محکم تر گرفت با صدای کامران واستادم -بهار سالی بازه نرو -بیا ببندش -حوصله ندارم شمام نمیخواد برید بیرون -اشکال نداره میریم بی حوصله گفت -بهار لجبازی نکن ،باز میفته دنبالت ایندفه دیگه بچه رو صد در صد میندازی رو به کیوان کردمو گفتم -بریم اتاق من بازی کنیم -راه بریم رفتیم باال و باهدیگه حرف زدیم و بازی کردیم و کلی خندیدیم وقتی پیش کیوان بودم همه چی یادم میرفت همون موقع نوشین بهم زنگ زد -جونم؟ -سالم خوبی؟ -اره مرسی -چیه شنگول میزنی؟ -هیچی داشتم با کیوان بازی میکردم 81 -کیوان؟کیوان کیه دیگه؟ بهم اجازه ندادو با لحن بامزه ای علی و صدا زد -علی علی بدو بیا بدوووووووو صدای علی و میشنیدم که با ترس میگفت -چیه چی شده -به دنیا اومد بچه بهار به دنیا اوم پوفففففففففففففففففففففف این دخترم کم داشت ها علی-زهرمار بی مزه ترسیدم نوشین جدی گفت -جدی میگم االن خود بهار گفت داره با کیوان بازی میکنه داشتم به دیوونگی نوشین میخندیدم علی-برو گمشو منگل جان -ااااا،علی خیلی بی ادبی -خوب راست میگه دیگه یه جیغی زد که گوشی از دستم افتاد -بهاررررررررررررررررر -زهارمار بچم افتاد -خوب بگو کیوان کیه؟ -خواهرزاده کامران -چییییییییییییییییییییییی؟ -ای زهرمار نوشین کرم کردی -مگه اومدن؟کی اومدن؟واسه چی اومدن -اه ببند یه لحظه ،اره امروز تا تو رفتی اینا رسیدن،نمیدونم من که اصال با هیچکدومشون راحت نیستم -خوب ببین من االن پامیشم با علی میام اونجا میخوام ببینم چجور ادمایین 81 -میگم تعارف نکن خودتو دعوت کن -لوس بده میخوام تنها نباشی؟ -نه عزیزم بیا من خوشحال میشم -اوکی االن راه میفتیم فعال -بابای -زن عمو دوستت بود؟ -اره عزیزم -خاله واسم قصه میگی؟ -اره گلم به کنارم اشاره کرمو گفتم -بیا اینجا بخواب پیش من تا واست قصه بگم... کاوه اروم اروم خوابش برد پتو رو روش مرتب کردم و رفتم پایین رو پله ها بودم که زنگ و زدن با چه سرعتی خودشون و رسوندن سریع از پله ها اومدم پایین که کیانا گفت -مراقب باش محلش ندادم و دوییدم سمت در حیاط به نفس نفس افتاده بودم خدارو شکری این سگ زشتم نبود در و باز کردم با دیدن قیافه نوشین و علی لبخندی زدم -سالم نوشین-سالم دختر چرا نفس نفس میزنی -دوییدم -چییییییییییییییییی؟با این اوضات؟ -بیخیال بیا بریم تو علی بیا منو نوشین جلو رفتیم کامران دم در ورودی واستاده بود 82 با دیدن نوشین اخم کردو سرشو تکون داد ولی با علی دست دادو با گرمی باهاش برخورد کرد با نوشین رفتیم داخل کیاناشون با دیدن نوشین از جاشون بلند شدن کیانا-بهارجان معرفی نمیکنی؟ -نوشین دوستم،کیانا خانوم کیانا-خوشبختم عزیزم نوشین-همچنین نوشین و علی به همه معرفی شدن دسته نوشین و گرفتم و کنار خودم نشوندم نوشین-میبینم که محل سگ بهشون نمیدی؟ -اره بابا اصال ازشون خوشم نمیاد -اینا که خوب به نظر میان -نمیدونم به دلم نمیشینه -اینارو ولش کن یه چیزی واست اوردم اگه گفتی چیه؟ -چیه؟ -حدس بزن -زدم تو سرش و گفتم -بگو دیگه حوصله ندارم از تو کیفش یه نایلون در اوردو گرفت طرفم نایلون و باز کردم وای خدای من یه جوراب سفید کوچولو با یه لباس سرهمی سفید کوچولو اینقده ذوق زده شدم که بلند گفتم -وای نوشین خیلی نازه مرسیییییییییییییییی همه با این حرفم برگشتن طرف ما 83 کیانا-وای چقدر خوشگله مبارکه عزیزم لبخندی زدم و تشکر کردم الدن بلند شدو با یه ساک کوچولو برگشت در ساکو باز کرد و بهم گفت -بهار جان میای اینجا بشینی؟ با تعجب گفتم -چرا؟ -بیا اینارو ببین واسه ی جوجوی تو خریدم من و نوشین بلند شدیم و رفتیم رو زمین نشستیم کنارش در ساکش و باز کرد پر بود از لباسای خوشمل و کوچولو با ذوق نگاشون میکردم با ذوق داشتم به لباسایی که از تو ساک در میاورد نگاه میکردم بعد اینکه تموم شد ازش تشکر کردم -قابلتو نداشت عزیزم امیدوارم خوشت اومده باشه با لبخند بهش نگاه کردم سنگینی نگاهیو رو خودم حس کردم برگشتم سمت نگاه کامران داشت با چشای خمارش میخوردم بهش چشم غره رفتم و برگشتم طرف نوشین -خوب بهار خانوم این جوجوی ما که اذیتت نمیکنه -نه بابا بچم تازه سه ماهشه کیانا-الهی عمه قربونش بره سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم به گالی فرش نگاه میکردم ولی فکرم جای دیگه بود کیانا ادم خوبی بود نمیدونستم چرا دارم باهاش اینجوری رفتار میکنم 84 درسته من از کامران ضربه بدی خورده بودم ولی کیانا این وسط چه گناهی داشت -بهارررررررررررررررر با ترس برگشتم طرفم نوشین و گفتم -کوفت سکته کردم نیشش باز شدو گفت -خوب سه ساعته دارم صدات میکنم جواب نمیدی چپ چپی نگاش کردم که با خنده صورتمو باوسید و گفت -الهی قربون اون چشای کاجت برم عزیزم با حرص گفتم -نوشییییییییییییین ببند -چشم -رفتم کنار علی نشستم تنها جای خالی کنار اون بود سرشو کنار گوشم اوردم و گفت -هنوز با این رفیق ما اشتی نکردی؟ -نه -چرا؟ با نگاه غمگین برگشتم طرفش و گفتم -واقعا نمیدونی چرا؟ سرشو تکون داد و گفت -میدونم ولی کامران رفتار اون روزش دست خودش نبود بهت حق میدم بهار بایدم شاکی باشی ولی خوب کامران گفته بود نباید خانوادتو ببینی توهم مقصری اشکی که از چشمم اومد پایین سری با دست پاک کردم و همونطور که صدام پایین بود با بغض گفتم -ولی این حق من نبود که به خاطر اینکه خواهر و پدرم و تو خیابون دیدم اینجوری کتک بخورم تا حد مرگ پیش برم 85 علی دستمو گرفت و گفت -میدونم ولی ازت خواهش میکنم کاری نکن که هم واسه خودت بد بشه هم کامران،کامران مرد خیلی مغروریه هیچ وقت حاطر نیست غرورش و بشکنه -اگه اون حاظر نیس من باید غرورمو بشکنم -منظورم این نبودفبهش فرصت بده ،به خودت فرصت بده خدا بزرگه اینقدر به خودتون سخت نگیرید سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم کامران روبه رومون نشسته بود و زل زده بود بهم بدم میامد یکی بهم زل بزنه با کالفگی بهش نگاه کردم بهم زل زده بودیم یه پوزخند اومد رو لبم با نفرت نگامو ازش گرفتم و مشغول بازی کردن با انگشتام شدم نوشین و الدن و کیانا باهم مشغول حرف زدن بودن حوصلم سررفته بود از بوی ادکلن علی حالم بد شد دستمو جلوی دهنم گرفتم و دوییدم طرف توالت بعد ازینکه تمام محتویات معدم خالی شد رمقی برام نمونده بود کیانا رو دیدم که با نگرانی پشت در بود دستمو گرفت و گفت -خوبی عزیزم؟ سرمو تکون دادم کیانا کامران و صدا زد تا کمکم کنه برم تو اتاق دراز بکشم کامران دستمو گرفت سعی کردم دستمو از تو دستش بیرون بیارم ولی اون بیشتر منو به خودش چسبوند الدن با یه لیوان اب قند اومد طرفم و به زور تو حلقم جاش داد ولی از شانس بد من باز دوباره حالم بد شد به شدت کامران و کنار زدم ایندفعه هیچی تو معدم نبود که بخوام خالیش کنم بدون کمک کامران رفتم باال و اتاقای مهمان و اماده کردم 86 کاوه رو تختم دراز کشیده بود کیانا که بچش و دید منصور و صدا زد تا بیاد کاوه رو ببره اونم سریع دستورش و انجام داد روی تخت دراز کشیدم کیانا پتو رو روم کشید و گفت -حالت خوبه عزیزم -بله -میشه یه خواهشی ازت بکنم منتظر نگاش کردم با شرمندگی گفت -میدونم سخته ولی میشه دیگه ازم بدت نیاد؟میشه منو مثل خواهر بزرگتره خودت بدونی؟ دلم واسش سوخت واسه همین با لبخندی سرمو تکون دادم ~ bala sara ~ آنالین نیست. با ذوق داشتم به لباسایی که از تو ساک در میاورد نگاه میکردم بعد اینکه تموم شد ازش تشکر کردم -قابلتو نداشت عزیزم امیدوارم خوشت اومده باشه با لبخند بهش نگاه کردم سنگینی نگاهیو رو خودم حس کردم برگشتم سمت نگاه کامران داشت با چشای خمارش میخوردم بهش چشم غره رفتم و برگشتم طرف نوشین -خوب بهار خانوم این جوجوی ما که اذیتت نمیکنه -نه بابا بچم تازه سه ماهشه کیانا-الهی عمه قربونش بره سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم به گالی فرش نگاه میکردم ولی فکرم جای دیگه بود کیانا ادم خوبی بود نمیدونستم چرا دارم باهاش اینجوری رفتار میکنم 87 درسته من از کامران ضربه بدی خورده بودم ولی کیانا این وسط چه گناهی داشت -بهارررررررررررررررر با ترس برگشتم طرفم نوشین و گفتم -کوفت سکته کردم نیشش باز شدو گفت -خوب سه ساعته دارم صدات میکنم جواب نمیدی چپ چپی نگاش کردم که با خنده صورتمو باوسید و گفت -الهی قربون اون چشای کاجت برم عزیزم با حرص گفتم -نوشییییییییییییین ببند -چشم -رفتم کنار علی نشستم تنها جای خالی کنار اون بود سرشو کنار گوشم اوردم و گفت -هنوز با این رفیق ما اشتی نکردی؟ -نه -چرا؟ با نگاه غمگین برگشتم طرفش و گفتم -واقعا نمیدونی چرا؟ سرشو تکون داد و گفت -میدونم ولی کامران رفتار اون روزش دست خودش نبود بهت حق میدم بهار بایدم شاکی باشی ولی خوب کامران گفته بود نباید خانوادتو ببینی توهم مقصری اشکی که از چشمم اومد پایین سری با دست پاک کردم و همونطور که صدام پایین بود با بغض گفتم -ولی این حق من نبود که به خاطر اینکه خواهر و پدرم و تو خیابون دیدم اینجوری کتک بخورم تا حد مرگ پیش برم 88 علی دستمو گرفت و گفت -میدونم ولی ازت خواهش میکنم کاری نکن که هم واسه خودت بد بشه هم کامران،کامران مرد خیلی مغروریه هیچ وقت حاطر نیست غرورش و بشکنه -اگه اون حاظر نیس من باید غرورمو بشکنم -منظورم این نبودفبهش فرصت بده ،به خودت فرصت بده خدا بزرگه اینقدر به خودتون سخت نگیرید سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم کامران روبه رومون نشسته بود و زل زده بود بهم بدم میامد یکی بهم زل بزنه با کالفگی بهش نگاه کردم بهم زل زده بودیم یه پوزخند اومد رو لبم با نفرت نگامو ازش گرفتم و مشغول بازی کردن با انگشتام شدم نوشین و الدن و کیانا باهم مشغول حرف زدن بودن حوصلم سررفته بود از بوی ادکلن علی حالم بد شد دستمو جلوی دهنم گرفتم و دوییدم طرف توالت بعد ازینکه تمام محتویات معدم خالی شد رمقی برام نمونده بود کیانا رو دیدم که با نگرانی پشت در بود دستمو گرفت و گفت -خوبی عزیزم؟ سرمو تکون دادم کیانا کامران و صدا زد تا کمکم کنه برم تو اتاق دراز بکشم کامران دستمو گرفت سعی کردم دستمو از تو دستش بیرون بیارم ولی اون بیشتر منو به خودش چسبوند الدن با یه لیوان اب قند اومد طرفم و به زور تو حلقم جاش داد ولی از شانس بد من باز دوباره حالم بد شد به شدت کامران و کنار زدم ایندفعه هیچی تو معدم نبود که بخوام خالیش کنم بدون کمک کامران رفتم باال و اتاقای مهمان و اماده کردم 89 کاوه رو تختم دراز کشیده بود کیانا که بچش و دید منصور و صدا زد تا بیاد کاوه رو ببره اونم سریع دستورش و انجام داد روی تخت دراز کشیدم کیانا پتو رو روم کشید و گفت -حالت خوبه عزیزم -بله **************** -میشه یه خواهشی ازت بکنم منتظر نگاش کردم با شرمندگی گفت -میدونم سخته ولی میشه دیگه ازم بدت نیاد؟میشه منو مثل خواهر بزرگتره خودت بدونی؟ دلم واسش سوخت واسه همین با لبخندی سرمو تکون دادم ~ bala sara ~ آنالین نیست. با ذوق داشتم به لباسایی که از تو ساک در میاورد نگاه میکردم بعد اینکه تموم شد ازش تشکر کردم -قابلتو نداشت عزیزم امیدوارم خوشت اومده باشه با لبخند بهش نگاه کردم سنگینی نگاهیو رو خودم حس کردم برگشتم سمت نگاه کامران داشت با چشای خمارش میخوردم بهش چشم غره رفتم و برگشتم طرف نوشین -خوب بهار خانوم این جوجوی ما که اذیتت نمیکنه -نه بابا بچم تازه سه ماهشه کیانا-الهی عمه قربونش بره سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم 91 به گالی فرش نگاه میکردم ولی فکرم جای دیگه بود کیانا ادم خوبی بود نمیدونستم چرا دارم باهاش اینجور بعد چند وقتیكه تو بیمارستان بودم مرخم كردن یه هفه بعد كیانا اینا تصمیم گرفتن برگردن امریكا تو این چند وقت خیلي بهشون عادت كرده بودم ازشون قول گرفم واسه زایمانم بیان اونام گفن سعي خودشونو میكنن تو فرودگاه كیانا بغلم كردو و تو گوشم كن -بهار خواهش میكنم ازن نذار كامران اذیت بشه اونم داره زجر میكشه حواشو داشته باش مراقب این جیگر عمه هم باش -خیالت راحت بعد خداحافظي با بقیم اونا رفتن برگشتم به كامران نگاه كردم كه دیدم با ناراحتي داره به سمتي كه رفتن نگاه میكنه اروم رفتم طرفش و دستش و تو دستم گرفتم ازون حالت بیرون اومد و بهم نگاه كرد بهش لبخندي زدم انم جوابمو دادو دستمو محكمتر فشار داد و راه افتادیم طرف ماشین كامران دستمو ول نمیكرد خودمم عالقه نداشتم دستمو از دستش در بیارم در جلورو واسم باز كرد و منتظر موند سوار شم بعد یه ماه اولین باري بود كه بهش رو میدادم اونم سركیف شده بود االن تو ماه 4 بارداري بودم كامران دستمو گرفت و زیر دست خودش رو دنده گذاشت و با انگشتام بازي میكرد ولي هنوزم میتونستم بفهمم ناراحته از رفتن عزیزاش واسه اینكه ازون حالت درش بیارم بالحن شادي بهش گفتم -كامران؟ -جونم؟ -میاي بریم سونو؟ -االن؟ 91 خندیدم و گفتم -االن كه نمیشه ما نوبت نگرفتیم فردا بریم -باشه زن بزن وقت بگیر با یه لحن باحالي گفتم -واااااي،به نظرتو بچه دختره یا پسر؟ كامران كه با دیدن روحیه من شاد شده ولخندي زدو گفت -هرچي باشه فقط سالم باشه سرمو تكون دادم و گفتم -خوب اون كه اره ولي اخه واسه تو فرق نداره بچت پسر باشه یا دختر/؟ برگشت طرفم و گفت -من دوست دارم بچم یه دختر خوشگل و ماماني مثل مامانش باشه لبخندي بهش زدم و گفتم -ولي من دوست دارم بچم پسر باشه اسمش دوست دارم بذار ارش با تعجب گفت -ارش؟ -اوهوم چرا تعجب كردي؟ -اخه نه به اسم من ربط داره نه به اسم تو چي شده اسم ارش و دوست داري؟ -میدوني از بچگي دوست داشتم هروقت بچه دار شدم اسم بچمو بذارم ارش سرشو تكون داد وگفت -ولي من دوست دارم اگه دختر بود اسمشو بذارم كاملیا -اسم قشنگیه كامل برگشتم طرفش و گفتم -پس اگه پسر شد میذاریمش ارش و اگه دختر شد میذاریمش كاملیا -اوهوم فكر خوبیه حاال فردا مشخص میشه لبخندي زدم و سرمو به سمت خیابون برگردوندم و به بیرون خیره شدم 92 بهار؟ -هوم؟ -منو میبخشي؟به خدا رفتار اون روزم دست خودم نیست،دیوونه میشم وقتي بفهمم یكي به چیزي كه گفتم عمل نكنه بعد مثل بچه هاي مظلوم گفت -هوم،میبخشیم؟ با خودم فكر كردم اره میبخشمت تقصیر منم بود واسه همي با لبخند برگشتم طرفش و با لحن بچه گونه اي گفتم -به شرطي میبخشمت كه دیگه من و نزنیم خنده اي كردو دستمو بوسید و گفت -دستم بشكنه اگه دوباره روت بلند بشه كامران سریع برگشت طرفم و گفت -زود باش كمربندت و ببند تا خواستم ببندم كار از كار گذشت و پلیس بهمون ایست داد كامران غرغري كرو ماشن و كنار خیابون پارك كرد مامور اومد به شیشه زد شیشه رو داد پایین -سالم جناب -سالم گواهینامه مدارك ماشین لطفا كامران سرشو تكو دادو رو به من گفت -مدارك و از تو داشبورت بده سرمو تكون دادم مدارك و در اوردم و دادم دستش -بیا -بفرمایین قربان بعد اینكه 03 تومن جریممون كرد گذاشت بریم 93 خونه كه رسیدیم با زحمت رفتم باال راه رفتن واسم سخت شد بود اروم اروم از پله ها باال رفتم و رفتم تو اتاقم داشتم بلوزمو در میاوردم كه در یهو باز شد جیغي كشیدم و لباسم و سریع جلوي خودم گرفتم و رو به كاران گفتم -برووووو بیرون چند ثانیه بهم خیره شد و بعد رفت... منم گیرمو در اوردم و موهام و شونه كردم امروز به اندازه كافي هیجان زده شده بودم جلوي اینه رفتم و رژم و كه دور لبم پخش شده بد تمیز كردم و یه رژ قرمز به لبام زدم اي رنگ خیلي بهم میومد یه دفعه تصمیم گرفتم لباسم و با یه سرافون قرمز رنگ كه دوتا بند داشت بپوشم لباسش خیلي باز بود خواستم لباسو درارم كه باز دوباره كامران اومد داخل -سریع لباستو عوض كن این چیه پوشیدی! بعدم سریع از اتاق بیرون رفت منم سریع لباسم و عوض كردم و رفتم بیرون كامران روي كاناپه لم داده بود داشت با تلفن حرف میزد رفتم جلوشو با اشاره پرسیدم ناهار چي میخوره -یه دقیقه گوشي شهاب جان -چي میگي؟ -میگم ناهار چي میخوري؟ -فرقي نمیكنه هرچي درست كني میخورم بعدم لبخندي زد و مشغول حرف زدن با تلفنش شد با حالت متفكر رفتم تو اشپزخونه خوب حاال چي درست كنم؟ 94 تصمیم گرفتم مرغ سرخ كنم با سیب زمیني واسه همین شروع كردم كارم كه تموم شد كامران و صدا زدم -كامران بیا ناهار امادست -باشه بعد چند دقیقه اومد و نشست پشت میز ولي فكرش حسابي پرت بود و داشت با غذاش بازي میكرد اروم پرسیدم -كامران طوري شده؟ -نه نه -خوب پس چرا نمیخري -دارم میخورم دیگه با لحن مشكوكي گفتم -اها تلفنش زنگ خود با سرعت دویید طرف تلفنشو جوابش و داد با تعجب داشتم به كاراش نگاه میكردم با صداي دادش از اشپزخونه اومدم بیرون و با ترس نگاش كردم وقتي دید ترسیدم گفت -بهار برو تو حیاط سرمو به نشونه نه تكون دادم سرم داد كشید و گفت -میگم برو تو حیاط با بغض نگاش كردم و سرمو انداختم پایین و رفتم باال حتي نذاشت ناهارمو كوفت كنم لحظه ي اخر دیدمش كه با كالفگي دستشو كرد الي موهاش اروم اروم اومدم باال اشكامم اروم اروم روي صورتم میریخت 95 خودمو رو تختم انداختم و گریه كردم اصال تحمل داد و فریاداي كامران و نداشتم اگه یه ذره باهام بد حرف میزد میخورد تو ذوقم و اشكم در میومد گریم بند اومده بود ولي چشام سرخ سرخ شده بود كامران اومد تو اتاق و روبروم نشست برگشتم طرف دیوار -کامران به آرامی گفت :بهار خانوم برگرد ببینمت دستشو كنار زدم و گفتم -ولم كن -اه اه صداشو نگاه كن،برگرد ببینم باز دوباره تو گریه كردي؟ حرفي نزدم.. -آروم گفت :خانوم خانوما ببخشید سرت داد زدم به خدا اعصابم خیلي خراب بود با بغض گفتم -اعصابت خرابه باید سرمن خالي كني؟ -من معذرت خواهي كردم دیگه بهار خیلي داغونم خیلي گفتم: -چیزي شده؟ -اوهوم -میخواي بهم بگي چي شده؟ سرشو بلند كرد و بهم نگاه كرد -مگه من زنت نیستم؟خوب بهم بگو شاید بتونم كمك كنم -نه اگه بفهمي بیشتر اذیت میشي با استرس بهش نگاه كردمو گفتم -كامران كسي طوریش شده؟اره؟ فقط نگام كرد داد زدم 96 -بگو دیگه لعنتي داري سكتم میدي -نه نه كسي طوریش نشده -پس چي شده -ببین بهار قول میدي تا اخرش سوال نكني؟ سرمو تكون دادم -راستش چند وقتیه تلفناي مشكوكي بهم میشه،همش تهدیدم میكنن با رس گفتم اخه چرا؟ نگام كردو گفت -قرار شد وسطش سوال نپرسي -نمیدونم اخه من یه قرار داد بستم میلیاري با یه كشور عربي،حاال دارم تهدیدم میكنن كه باید این قرار دادو كنسلش كنم -كیا؟ -نمیدونم نمیدونم،من واسه خودم نمیترسم اونا تهدید كردن سرتو میارن با ترس بهش خیره شدم و اروم خزیدم تو بغلش گفتم -كامران من میترسم اگه بالیي سرم بیارن -نترس عزیزم تا وقتي من زندم هیچكس حق نداره بالیي سرت بیاره -كامران؟ -جون كامران،نترس خانومي میخوام واست محافظ بذارم -نه من محافظ نمیخوام -لج نكن بهار نمیشه اینطوري كه -خوب منم هروقت رفتي شركت باهات میام،اینجوري همش كنارتم دیگه بهم نگاه كردو گفت -اینم حرفیه ولي اخه تورو با این وضعت كجا ببرم مگخ نشنیدي دكتر گفت باید استراحت مطلق باشي 97 -خوب من اگه تو خونه بمونم كه همش استرس و اضطراب خودم و تورو دارم اونجوري كنار همیم بعدم با التماس گفتم -باشه؟ یكم ناهم كردو گفت -قبول ولي به شرط اینكه واست محافظ بگیرم از ناچاري قبول كردم -باشه -حاال بگیر بخواب با صداش بهش نگاه كردمو چیزي نگفتم.. ابروهامو باال انداختم یهو عصبانی شد و گفت: -واسه من ابرو باال میندازي لبخند پرعشوه اي تحویلش دادم بعد ساعتو نگاه کردم اوه اه ساعت 7 و نشون میداد كامران و تكونش دادم -كامران بلند شو ساعت 7 چشاش و باز كرد ولي دوباره سریع بست -اقا كامران میگم بلند شو دیگه خیلي خوابیدي با ناله گفت -جون كامران اذیت نكن بهار بذار یكم دیگه بخوابم تورو خدا بعدم من و به طرف خودش كشند و خوابوند تو بغلش موهام و از صورتم كنار زدم و گفتم -اااا نكن كامران میگم بلند شو دیر شده ساعت 7 98 -بهار اینقده غر نزن جان بچت اي بابا چیزي نگفتم 23 دقیقه گذشت و من همچنان تو بغل كامران بودم سریع بلند شدم كه وحشتزده از خواب پرید و با گیجي بهم نگاه كرد لبخند گنده اي بهش زدم و گفتم -میخواستي وقتي گفتم بیدار شو بیدار میشدي با حرص بهم نگاه كرد سریع فلنگ و بستم و اومدم بیرون فقط لحظه ي اخر صداش و شنیدم كه گفت -دارم برات بهار خانوم بلند زدم زیر خنده و اومدم طبقه پایین تو اشپزخونه داشتم ظرفاي ناهارو كه رو میز جمع نشده بود جمع میكردم كه دایي از تو حیاط توجهمو به خودش جلب كردم اولش توجهي بهش نكردم ولي وقتي سایه اي پشت پنجره اشپزخونه دیدم بلند جیغ زدم و كامران و صدا زدم -كامـــران اشكام از ترس رو صورتم میریخت كامران سریع اومد تو اشپزخونه و وقتي من و تو اون حال دید با نگراني گفت ي شده بهار؟ فقط تونستم با انگشتم پنجره رو نشون بدم كامران خواست بره سمت پنجره كه سریع دستشو گرفتم و گفتم -نرو خطرناكه -خوب بگو چي شده تو كه من و كشتي با ترس و لكنت گفتم -یكي پشت پنجره بود با گیجي نگام كردو گفت -اطمینان داری؟ 99 -اره به خدا راست میگم دستمو گرفت و از اشپزخونه بیرونم اورد روي مبل نشوندم و گفت -بشین اینجا تا من برم یه نگاه به بیرون بندازم سریع بلند شدم و دستشو گرفتم -تورو خدا نرو كامران من میترسم تورو خدا نرو یه بالیي سرت میارن -خیلی خوب گریه نكن،با سالي میرم -منم باهات میام -باشه بیا بعد رفتیم.. تو حیاط كه رفتیم تاریك بود كامران سوتي زدو سالي و صدا كرد بعدم چراغاي حیاط و روشن كرد سالي با شنیدن سوت كامران پارسي كردو به طرفمون اومد دیگه ازش نمیترسیدم نقش یه محافظ و برامون داشت سالي پا به پامون میومد كامران همه جارو بررسي كرد وقتي مطمین شد كسي نیست -روبه من گفت -كسي اینجا نیست حتما اشتباه دیدي سرمو تكون دادم و با هق هق گفتم -نه به خدا من دیدمش یكي پشت پنجره بود -خیل خوب بیا برم تو اینجا كه كسي نیست حتما در رفته با هم رفتیم داخل و سالیم در خونه نشست از كنار كامران تكون نخورم هرجا میرفت نبالش بودم 111 با بلند شدن كامران سریع از جام بلند شدم كامران بلند زد زیر خنده -بهار میخوام برم دستشویي توم میاي؟ با التماس نگاش كردمو و گفتم -زود بیاي باشه دوباره زد زیر خنده و گفت -چشم اگه كارم تموم شد سریع میام بعدم رفت دستشویي روي مبل نشستم و پاهام و بغل كردم و سرمو گذاشتم رو شون كامران بعد چند دقیقه اومد كنارم روي مبل نشست و tv و روشن كرد -بهار فردا باهام میاي شركت؟ -اره -پس باید قول بدي هر وقت خسته شدي بگي برت گردونم خونه باشه؟ سرمو كون دادم از جاش بلند شدو گوشیش و اورد و زنگ زد به یكي -سالم خوبي؟ - -قربونت مام خوبین - -علي زنگ زدم بگم موضوع تهدید و كه یادته؟ - -اره همون امشب بهار یكي و پشت پنجره اشپزخونه دیده - -اره خوبه فقط یكم ترسیده - 111 -نه بابا حواسم هست،نه نمیخواد دستت درد نكنه،زنگ زدم بگم قضیه اون محافظا رو تا كجا پیگیري كردي؟ - -اره دوتا میخوام یكي واسه بهار یكیم واسه خودم با اعتراض گفتم -كامـــران دستش رو بینیش گذاشت و با جدیت گفت -بهار ما راجب این موضوع قبال حرفامون و زدیم -ولي من.... نذاشت حرفمو و بگم -هموني كه گفتم بعدم رو كرد به علي و گفت -اره قربون دستت ،باشه پس كي منتظر خبرت باشم؟ - -دستت طال پس منتظرم بعد اینكه تلفنش و قطع كرد اومد كنارم نشست باقهر صورتمو برگردوندم -قهر نكن خانومي من نگران خودتم به صالحته كه محافظ داشته باشي چیزي نگفتم كه گفت -بابا بهار لوس نشو دیگه پاشو یه چیزي بده ما بخوریم نوچي كردمو گفتم -من میترسم برم تو اشپزخونه بعدم شونه باال انداختم خنده اي كردو گفت -یعني باید امشب گرسنه بخوابیم ؟ظهرم كه ناهار درست و حسابي ندادي كوفت كنیم -میخواستي كوفت كني كي جلوتو گرفته بود؟ 112 صورتمو به طرف خودش برگردوند وبا شوخي گفت -با من لج نكن ها ضعیفه بد میبیني ها زبونمو تا ته بیرون اوردم كه سریع دهنشو باز كرد و گازش گرفت اي تو رو حت كامران زبونم داغون شد چشامو از درد بستم و زیر لب شروع كردم به فحش دادن كامران -الهي رو تخته بشورنت كامران،اي الهي رخت عزاتو بپوشم كامران همونطور كه میخندید گفت -حقته االنم مثل پیرزنا اینقده غرغر نكن با دست محكم زدم پشت سرش كه بچم یهو هنگ كرد و با بهت نگام كرد بلند زدم زیر خنده و گفتم نه بابا! وقتي که به خودش اومد ازجاش بلند شدو همونطور كه یه قدم میومد جلو من میرفتم عقب با لخند بهم نزدیك شد و گفت -چیكار كردي شما االن؟ با خنده گفتم -من من كاري نكردم اصال به من میاد كاري كرده باشم؟ واسه اینكه ببینمش مجبور بودم سرمو خیلي بیارم باال اونم سرشو خم كرده بود و داشت به من نگاه میكرد مچ دستامو گرفت و گفت -بگو غلط كردم با خنده گفتم -نمیگم -بگو ابرو باال انداختم و گفتم -عمرا 113 -بهارررررررر -غلط كردي -چییییییییییییییي؟ گفتم -پیچ پیچي با بدجنسي نگاش كردم تا خواست سرشو بیاره جلو لیوان ابي كه كنارم بود و اروم برداشتم تا خواست بیاد طرفم اب و ریختم روشو در رفتم كامران گیج و مبهوت واسته بودو تكون نمیخورد یهو یه داد بلندي زد كه سكته كردم -بهاررررررررررر -جون دلم؟ -به خدا میكشمت -جرئتشو نداري بچه -من جرئتشو ندارم؟حاال نشونت میدم قیافش شبیه موش اب كشیده شده بود.. فردا: جلويtv نشسته بودمو داشتم سلایر پایتختو میدیدم كامرانم وقتي فهمید دیگه نمیترسم رفت تو اتاق كارش تا نقشه هاشو كامل كنه امروز قرار بود ارسطو زن بگیره! با عصبانیت نشسته بودمو رو مبل و با خودم غرغر میكردم –آخه این ارسطو رو چه به زن گرفتن-چرا اینقدر غرغر میكني؟ با صداي كامران برگشتم طرفش و باهمون معترضي گفتم –آخه این ارسطو ... -بیخیال بابا حاال تو چرا حرص میخوري ؟ولش كن حرص نخور شیرت خشك میشه بچم گرسنه میمونه بعدم بلند زد زیر خنده با حرص برگشتم طرفش و بد نگاش كردم بعد گفت بگیر بخواب دیر وقته من خوابیدم خر پف پف خر با صداي كامران از خواب بلند شدم -بهار عزیزم بلند شو باید بریم شركت -میخوام بخوابم خوابمممم میاد با دستش صورتمو نوازش كردو گفت -خانومم تنها خونه میموني؟من شاید دیر بیام ها با ناله گفتم -كامران نرو خـــوب -اااا،حرفا میزني ها،اصال میخواي به نوشین زنگ بزنم بگم بیاد پیشت؟ به زور روي تخت نشستم موهام 114 همش رو صورتم پخش و پال بود با چشاي بسته گفتم -نه ،بگو بیاد اونجا تا حوصلم سر نره -باشه پاشو دست و صورتتو بشور و اماده شو بلند شو ببینم یكم غرغر كردم و از جام بلند شدم وقتي از دستشویي اومدم بیرون كامران اماده جلوي اینه واستاده بود و داشت كرواتشو میبست رفتم جلوش واستادم و برسم و برداشتم و موهام و شونه كردم كامران با اعتراض گفت -ااا بهار دارم كرواتمو میبندم برو اونطرف ببینم با بي حوصلگي گفتم -واستا خوب دارم موهامو شونه میكنم از تو اینه نگاش كردم كه دیدم با اخم داره نگام میكنه یه لبخند شیك تحویلش دادم برگشتم طرفش و گفتم -اصال تو چرا همش كت شلوار میپوشي میري شركت -خوب چي بپوشم ابهتم به همین كت و شلواره دیگه دقت كرده بودم تا حاال كت مشكي نمیپوشید به نظرم خیلي بهش میومد رفتم كمدشو باز كردم و از توش یه دست كت و شلوار شیك مشكي با یه پیراهن سفید در اوردم كروات مشكیشم از تو قفسه كرواتاش در اوردم و دستش دادم با اعتراض گفت - اااا مگه میخوام داماد شم اینارو بپوشم؟ با حالت تهاجمي گفتم -مگه فقط دامادا این رنگي میپوشن؟اصال اگه اینارو نپوشي حق نداري كت و شلوار بپوشي ابروشو انداخت باال و با لحن ناراحتي گفت -باشه دیگه مام تحت دستور شماییم خانوم رفتم جلوي اینه نشستم و شروع كردم ارایش كردن مدادم و برداشتم و دور چشام و مشكي كردم كه باعث شد چشام درشت تر دیده بشه رژگونه اجریمو با رژ نارنجیم زدم ارایشم همین بود فقط مژه هاي بلندمم با ریمل خوشملشون كردم حاال چشام حسابي سگ داشت و برق میزد برگشتم طرف كامران كه سوتي زدو گفت -به به خانوم خانوما چه خوشگل شدین پشت چشمي نازك كردمو وگفتم -بودم بعدم به كامران كه لباساشو پوشیده بود نگاه كردم الحق كه فوق العاده شده بود با لحن پشیموني گفتم -كامران میگم همون لباساي قبلیت و بپوش با تعجب نگام كردو گفت -خوبي؟ -اره اصال بیخیال همینا خوبه بعدم رفتم جلوشو كروات و ازش گرفتم رو پاهام بلند شدمو كه اونم خم شد كرواتش و بستم واسش و یقه شو واسش درست كردم روي تخت نشست تا جوراباشو پاش كنه رفتم كمدمو باز كردمو مانتو مشکیمو كه تازه خریده بودم برداشتتم وشلوار لي طوسیمم پام كردم با شال طوسي این رنگ خیلي بهم میومد تو همین فکر بودم كه كامران گفت -خانوم خانوما با اون چشاي پاچه گیرت اماده اي؟ كیفمو از روي میز برداشتم و گفتم اره بریم در اتاق و باز كردو اول اجازه داد من برم همونطور كه گوشیمو تو كیفم مینداختم رفتم بیرون صبحونه نخوردم اصال میل نداشتم كفشاي عروسكي مشكیمو پام كردم كامران ماشین و برد بیرون خبري از سالي نبود سوار شدم رو به كامران گفتم -كامران به نوشین زنگ زدي؟ -نه -خوب زنگ بزن -بیخیال بابا حوصلشو ندارم -ااا كامران دختر به اون خوبي -مگه من میگم بده؟فقط زیادي حرف میزنه سر ادم و میخوره تا رسیدن به شركت چیزي نگفتم ساعت 2 بود كه رسیدیم - كامران دیر نكردي؟ با غرور الكي گفت -نه خانوم بنده رعیسم هروقت دلم بخواد میام نگاش كردمو گفتم -اوهو یكم خودتو تحویل بگیر به پیرمردي كه جلوي در نگهباني میداد سالم كردیم اونم با مهربوني جوابمون و داد منتظر اسانسور بودیم كه همزمان با 115 باز شدن اسانسور علي سریع ازش اومد بیرون با دیدن ما واستادو بهمون سالم كردو گفت كاري براش پیش اومده باید بره هرچي گفتیم چه كاري نگفت بعدم سریع رفت رفتیم باال همون یارو كه اونروز كلي سرو صدا راه اندخته بودم در و واسمون باز كرد اول با تعجب نگامون كرد ولي بعد با خوشرویي دعوتمون كرد بریم داخل منشي كامران كه یه دختره خیلي بود از جاش بلند شدو با حرص و تعجب اول به منو كامران نگاه كرد بعدم با خشم بهمون سالم كرد كامران سري تكون داد ولي من با لبخند جوابشو دادم كه ازین كارم تعجب كرد با كامران رفتم تو اتاقش و روي مبلش نشستم و با ناله گفتم -كامران خوب من االن اینجا حوصلم سر میره با مهربوني در حالیكه داشت كتشو پشت صندلیش میذاشت گفت -قرار نبود نرسیده غرغر كني ها خانوم خانوما چیزي نگفتم كامران رو به من گفت -واستا االن میگم خانوم نجفي بیاد ببرتت با بقیه اشنات كنه سرمو تكون دادم اونم گوشیو برداشت و زنگ زد به منشیه و گفت -خانوم حاتمي لطف كنید به خانم نجفي بگین بیان اتاقم كارشون دارم بعد چند دقیقه ضربه اي به در خوردو یه دختر جوون كه از چهرش شیطنت میبارید با لبخند به لب اومد داخل و رو به كامران با نهایت احترام و شیطنت گفت -سالم رعیس صبحتون بخیر بعدم برگشت طرفم و گفت -شمام باید خانوم رییس باشین درسته؟هنوز نیومدین همه فهمیدن شما امروز مهمون مایین كامران با خنده گفت -وروره بذار برسي بد شروع كن بعدم رو به من گفت -ایشون نازگل خانوم هستن بعد رو كرد به نازگل گفت -ایشونم همسر بنده بهار خانوم از جام بلند شدم و دستش و به گرمي فشردم -خوشبختم -من همینطور عزیزم ،خوب رعیس با بنده كاري داشتین؟ -بله اگه شما اجازه بدین با شیطنت گفت -بله قربان ببخشید بفرمایید -خواستم بگم بهار و ببر ایجا حوصلش سر میره نازگل با خنده و شیطنت رو به من گفت -خانوم خانوما فكر نكنم با وجود رعیس حوصلت سربره ها سرخ شدم سرمو انداختم پایین كامرانم خودكاري كه دستش بود و پرت كرد طرف نازگل و اونم جا خالي داد و با خنده گفت -به تو ازین فضولیا نیومده برو بیرون تا اخراجت نكردم بچه ها تورو خدا تشكرارو بیشتر كنید دیگه امیدوارم خوشتون بیاد نازگل چشم قربانی گفت و دست من و گرفت باهم رفتیم بیرون رفتیم تو یه اتاق که سه تا خانوم اونجا نشسته بودن و داشتن کاراشون و انجام میدادن نازگل-بچه ها بچه ها با صدای نازگل همه برگشتن طرفش و با تعجب به من نگاه کردن -خانوما ایشون خانوم اقای رعیس هستن بهار خانوم یکی ازون خانوما گفت -اها میگم قیافش خیلی اشناست،خوش اومدی عزیزم من مریمم و 21 سالمه سرمو با لبخند واسش تکون دادم دختر بعدی که کنارش بود خودشو معرفی کرد -منم نرگسم 20 سالمه خوش اومدی عزیزم اخرین نفرم خودشو معرفی کرد -منم سولمازم 27 سالمه خوش اومدی خانوم خانوما بعد معارفه رفتم و کنار میز نازگل نشستم بچه های خوبی بودن خیلی به ادم 116 انرزی میدادن ساعت از دستمون در رفته بود و صدای خنده هامون کل شرکت و برداشته بود همون موقع در اتاق باز شد و کامران با عصبانیت اومد داخل -خانوما اینجا چه خبره مگه اومدین خونه خاله؟ هیچ صدایی از کسی در نیومد با تعجب به بچه ها نگاه کردم که بلند شده بودن و سرشون و انداخته بودن پایین به کامران نگاه کردم که سعی داشت خنده شو کنترل کنه با دیدن قیافه کامران و بچه ها بلند زدم زیر خنده که باعث شد دخترا با تعجب سر بلند کنن و بهم نگاه کنن کامران لبخندشو که دیگه داشت تابلو میشد سریع جمع کردو به زحمت گفت -دیگه صدای خندتون بیرون نیاد بعدم رفت بیرون و در و بهم زد با رفتن کامران همه ریختن سرمو و نفر یکی زدن تو سرم نرگس-دختره ورپریده بگو ببینم چرا خندیدی؟ -اخه شما واقعا نفهمیدین این اسکولتون کرده؟قربون این جذبه شوهرم برم که همتون سکته رو زدین مریم-چــــــــــــــــــی ؟ -هیچی بابا موقع ناهار چون صبحونم نخورده بودم صدای شکمم در اومده بود با صدای شکمم بچه ها زدن زیر خنده با حرص گفتم -ای رو اب بخندین خوب من صبحونه نخوردم -وای وای بمیرم برات مادر طوری باهم صمیمی شده بودیم که انگار چندساله باهم دوستیم با صدای گوشیم از بچه ها عذر خواهی کردمو و جواب دادم نوشین بود -ای دختره چشم سفید حاال میای دفتر و چیزی به من نمیگی -علیک سالم خانوم -گیرم سالم تو به چه حقی بدون اجازه من پاشدی رفتی شرکت -من واقعا معذرت میخوام خانوم -حاال اینا رو بیخیال پاشو بیا اتاق کامران با تعجب و صدای بلند گفتم -تو االن شرکتی؟ -چرا داد میزنی؟اره تو اتاق کامرانم پاشو بیا حوصلم سر رفت - خوب تو پاشو بیا اینجا -پاشو ببینم خیلی بهت خوش گذشته ها با لبخند گفتم -اومدم از جام بلند شدم و رو به بچه ها گفتم -بچه ها من دیگه برم نوشینم اومده تنهاییه سولماز-ای بابا کجا میری حاال بودی -میام دوباره خانومی از بچه ها خداحافظی کردمو رفتم طرف اتاق کامران در اتاق و زدم و رفتم تو نوشین تو اتاق نشسته بودو داشت نقاشی میکشید سرشو که بلند کردو من و دید خشک شد رفتم جلو دستمو جلوی صورتش تکون دادم -هوی بانو کجایی؟ به خودش اومد و گفت -وای بهار چقده تو خوشگل شدی دختر؟میگم بیا کامران و طالق بده زن من شو -همینم مونده شوهر به اون خوبی و ول کنم بچسبم به تو -اوهو مرده شور تو و اون شوهرت و باهم ببرن کامران پشت میزش نشسته بود و به حرفای ما لبخند میزد رفتم کنارش و روی پاش نشستم و دستاش و دور خودم حلقه کردم بعدشم زبونمو واسه نوشین در اوردم -چشت دراومد خانوم؟ نوشین سری تکون داد و گفت -من علی و میخواممممممممممممم برگشتم طرف کامران و با هم زدیم زیر خنده کامران گونمو بوسید و محکم تر بغلم کرد با ضربه ای که به در خورد سریع از پای کامران بلند شدم و کنارش واستادم -بفرمایید خانوم حاتمی اومد داخل و کارتابالیی و جلوی کامران گذاشت و گفت اینا باید امضا بشن کامران بعد اینکه خوند همشون امضا 117 کردو داد دست حاتمی بعدم بهش گفت زنگ بزنه رستوران 4 پرس غذا بیاره اونم چشم پر حرصی گفت و رفت بیرون من مونده بودم این دختره چرا اینجوری میکنه خدا همه مریضارو شفا میده نوشین-خوب بهار خانوم بیا این طرف ببینم حاال پامیشی میای خوش گذرونی به منم چیزی نمیگی؟ خودمو مظلوم گرفتم و با صدای بچه گونه ای گفتم -خاله جون به خدا کامران نذاشت بهت بگم نوشین با حرص برگشت طرف کامران و گفت -کامران غلط کرد کامران از جاش بلند شد و گفت -جون؟ اومد طرف نوشین اونم سریع اومد پشت من سنگر گرفت و گفت -بهار شیرم و حاللت نمیکنه اگه بذاری دستش بهم بخوره خندیدم و گفتم -به من چه من تو دعوای خانوادگی دخالت نمیکنم نوشین -ای نامرد ادم فروش کامران اومد تو نیم قدمیم واستاد نوشینم چسبیده بهم از پشت سنگر گرفته بود کامران-خانومی برو کنار تا حال این بچه پررو رو بگیرم خندیدم و از جام تکون نخوردم کامران-عزیزم برو اونطرف نوشین-افرین دخترم ازجات تکون نخور کامران سریع اومد دستاش و باز کرد و من و نوشین و باهم تو بغلش گرفت طوری که من کامال تو بغلش داشتم له میشدم نوشینم از پشت کامل چسبونده بود بهم قهقه میزدم که یهو در باز شد علی با تعجب به ما سه نفر نگاه میکرد که یهو نوشین گفت -علی مثل بت وانستا اونجا بیا این روانی و بگیر من دارم له میشم 118 بهار-بابا نوشین به جهنم من اینجا پوکیدم نوشین از پشت یکی زد تو سرم که با حالت گریه سرمو بلند کردمو و با لحن بامزه ای گفتم -کامران این من و زد کامران من و تو بغلش گرفت و نوشین و ول کرد و گفت -غلط کرد االن حالش و میگیرم عزیزم و سریع رفت طرف نوشین که اونم داد زد و رفت تو بغل علی و گفت -علی این میخواد من و بزنه :) علی خندیدو به کامران گفت -کامی به خدا اگه دستت روت بلند شه من میدونم با تو -مثال چه غلطی میکنی؟ -منم زن تورو میزنم از حرصی که تو صداش بود سه تاییمون زدیم زیر خنده خود علیم از خنده ما خندش گرفت در زدن و غذا ها رو اوردن اماااااااااااااا غذاها فقط سه تا بود -خانوم حاتمی اینا چرا 0تاس؟ -پس باید چندتا باشه؟ -به نظر شما ما االن چند نفریم؟ با حرص گفت -واال من کف دستمو و بو نکرده بودم ببینم اقای شهریاری هم هست کامران با عصبانیت گفت -این چه وضع حرف زدن خانوم؟سریع برین امور مالی تسویه کنید رفتم کنار کامران و بازوشو گرفتم و گفتم -اروم باش کامران بعدم رو کردم طرف دختره و با لحن ارومی گفتم 119 -شما میتونین برین سرکارتون دختره با التماس بهم نگاه کرد که با ارامش بهش لبخندی زدم اونم تشکرو عذرخواهی کردو رفت بیرون کامران خواست حرفی بزنه که دستشو کشیدم و نشوندمش رو مبل خودمم کنارش نشستم رو به علی و نوشین که واستاده بودن گفتم -بشینین دیگه چرا واستادین کامران-علی واستا االن زنگ میزنم واست غذا بیارن -نمیخواد کامران من زیاد میل ندارم من با تو میخورم علی و نوشینم اون دوتای دیگه رو بخورن علی-نه بهار نذاشتم ادامه بده و گفتم -به خدا علی میل ندارم همین چند لقمه رم به زور میخورم بشین بخور دیگه شروع کردیم به خوردن من و کامران باهم میخوردیم و اون دوتام غذای خودشونو چند قاشق بیشتر نتونستم بخورم دست از خوردن کشیدم و تکیه دادم کامران-چرا رفتی عقب؟ -نمیتونم دیگه بخورم -بیخود باید زیاد بخوری بعدم قاشقشو پر از غذا کردو گرفت جلوم -بخوررررررررررر با ناله گفتم -نمیتونم کامران به خدا جا ندارم -حاال بیا این و بخور اشتهات باز میشه به زور اون قاشق و خوردم خواست دوباره غذا بده که دستشو گرفتم و گفتم -بابا کامران تعارف که ندارم اگه گرسنم بود که میخوردم دیگه اونم حرفی نزد و به خوردنش ادامه داد 111 حدود یک ساعت دیگه اونجا موندیم و زدیم از شرکت بیرون با مشورت با کامران قرار شد بچه هارو بگیم شب بیان خونمون کباب درست کنیم تو حیاط اونام از خدا خواسته قبول کردن ازهمونجا کامران جلوی یه قصابی نگه داشت و گوشت گرفت بعد خرید خرت و پرتای زیادی رفتیم خونه رفتم باال و لباسم و با یه تی شرت قهوه ای و گرمکن قهوه ای عوض کردم موهامم با کش باالی سرم جمع کردم شنل سفید بافتمم دورم انداختم کامرانم بعد اینکه لباساش و عوض کرد رفت تا وسایل شام و پذیرایی و اماده کنه 1 ماه ازون روز میگدره و من االن دارم ماه اخرو باهمه ی سختی هاش میگذرونم حسابی تپل شدم و شکمم مثل توپ اومده جلو کامرانم این روزای اخر نمیذاره دست به سیا و سفید بذاره که خدایی نکرده واسه شازده پسرشون اتفاقی نیفته گفتم پسر چند ماه پیش رفتیم سونو و باالخره معلوم شد که نی نی پسره هیچوقت یادم نمیره که چقده کامران و اذیتش کردم و دسش انداختم ومجبورش کردم بریم یه عالمه لباس پسرونه واسه نی نی بگیریم یه هفته بعد ازون کامران یه نقاش اورد و اتاق نی نی و همش و ابی اسمونی رنگ کرد بعد اون من و نوشین افتادیم دنبال خرید وسایل اتاق خداروشکر االن دیگه اتاق کامل شده بود داشتم تو خونه قدم میزدم که کامران اومد و یه بسته گرفت طرفم با خوشحالی ازش گرفتم و گفتم -این ماله منه؟ -بله خانوم خانوما با شادی کاغذ کادوش و در اوردم وبا دیدن چیز توش هنگ کردم یه لباس حاملگی گشاد که خیلیم زشت بود خریده بود برگشتم طرفش که بلند زد زیر خنده با حرص گفتم -کوفت این چیه رفتی خریدی؟بده عمت بپوشتش اومدم طرفم و گفت -حرص نخور خانومی شیرت خشک میشه بچم بی غذا میمونه -کوفت بخوره بچت -اوهــــو - کوفت -گیر دادی به این کلمه کوفت ها باز دو روز با این نوشین بی تربیت گشدی بی ادب شدی ها مادمازل جوابشو ندادم و با حالت قهر رفتم باال که از پشت بغلم کردو اوردم باال -بذارم زمین دیونه کمرت درد میگیره -فدای سرت خانوم خانوم -کامران؟ - جونم؟ -من از زایمان میترسم قول میدی موقع زایمان پیشم باشی -اگه رام دادن چشم خانومی شب خواب بودیم که با احساس درد شدیدی از خواب پریدم و کامران و بیدار کردم به زور فقط تونستم بگم -کامران درد دارم کامران با گیجی یه نگاه به من کردو یه نگاه به ساعت وگفت -یعنی االن وقتشه؟ای تو روحت اخه االن چه وقت به دنیا اومدن بود؟ جیغی از درد زدم که باعث شد به خودش بیاد و سریع لباس تنش کنه و یه شنل و 111 شالم بندازه رو سرم دیگه داشتم احساس میکردم که االن دارم میمیرم کامران همونطور که من و تو ماشین میذاشت زنگ زد به نوشین بهش گفت سریع بیان بیمارستان کامران با سرعت میروند و با هر باال و پایین رفتن ماشین جیغ میزدم که برمیگشت و با وحشت بهم نگاه میکرد ماشین و سریع نگه داشت و با چندتا پرستار برگشت من و رو برانکارد خوابوندن و به دکتر خبر دادن که بیاد اتاق عمل دست کامران و محکم تو دستم گرفته بودم و به خودم میپیچیدم و گریه میکردم در اتاق زایمان کامران و نگهش داشتن و بهش لباس مخصوص دادن با اومدنش دستمو گرفت و محکم فشار داد -اروم باش بهارم اروم باش دکتر اومدو تازه بد بختی من شروع شد جیغ میزدم و گریه میکردم صورتم از فشار سرخ شده بود و عرق از همه جام میریخت پایین دیگه جونی واسم نمونده بود چشامو داشتم میبستم که با صدای دکترو کامران به خودم اومد دکتر- زور بزن دختر االن وقت خواب نیست زور برن کامران-بهار زور بزن افرین دختر خوب با تموم وجودم اخرین زورم و زدم وقتی صدای گریه بچه رو شنیدم از هوش رفتم وقتی چشم باز کردم تویه اتاق بودم و کامران ونوشین و علی و ماماناشون توی اتاق وبودن با باز شدن چشام همه هجوم اوردن طرفم با بیحالی بهشون نگاه کردم بهم تبریک گفتن و من با لبخند بی جونی که گوشه لبم بود تشکر کردم نوشین-وای بهار نمیدونی چه عروسکیه خیلی خوشگله بزنم به تخته بعدم زد به سر علی که صدای اعتراض علی همه رو به خنده اندخت همون موقع در باز شد و پرستار با بچه اومد داخل سعی کردم بلند شم که نوشین و کامران کمکم کردن پرستار بچه رو گذاشت توبغلم و از بقیه خواست بیرون باشن به بچه نگاه کردم خیلی خوشگل بود شاید به جرعت میتونستم بگم اولین بچه ایه که میدیدم اینقده نازه چشای خاکستری و لبای قلوه ای قرمز و دماغ کوچیک واسه خودش فرشته ای بود از بقیه فقط علی رفته بود بیرون و بقیه موندن تو اتاق پرستار بچه رو داد دست مامان نوشین و گفت -خانومی لباستو بده باال این فرشته کوچولو شیر میخواد خجالت میکشیدم جلوی اون همه ادم لباسمو بدم باال ولی با صدای گریه بچه سریع لباسمو دادم باال نرگس خانوم بچه رو گذاشت تو بغلم و رو به کامران گفت -بیا عزیزم شیر خوردن بچت و ببین کامران اومد کنارم نشست و دستش و انداخت دورم ولی هرکاری میکردیم بچه سینه رو نمیخورد بعد سرنگی که پرستاره بهم زد و منم یه عالمه جیغ زدم باالخره آرش خان مامان پذیرفتن که شیر و بخورن تو چشام نگاه میکرد و منم با عشق بهش نگاه میکردم و دست کوچیکش و تو دستم گرفته بودم با صدای دوربین سرم و باال گرفتم نوشین ازمون عکس گرفته بود نوشین-وای چه عکس خوشگلی شد.....

پایان

دینا دانلود http://dinadl.ir