♥رمان طلایه♥

اندازه متن: خودکار

برای حمایت از ما روی بنر زیر کلیک کنید :

توجه: برای بزرگ کردن متن کتاب روی دکمه +

و برای کوچک کردن متن کتاب روی دکمه -

 

برای خواندن این کتاب به صورت آفلاین(بدون اینترنت) در گوشی

حتما روی گزینه بوک مارک یا ستاره    کلیک کنید.

و در کامپیوتر کلید ترکیبی Ctrl+S را بزنید و روی Save کلیک کنید.

 

نام کتاب : طلایه 

نویسنده : نگاه عدل پرور 

جمع آوری،ویرایش و سانسور شده توسط : دینا دانلود

خواندن رمان های بیشتر در :

http://dinadl.ir

عقربه های پت وپهن ساعت روی طاقچه انگار روی همان ساعت ۴ جا خوش کرده بودند.تازه از حمام فارغ شده و آن قدر زیر دوش اشک ریخته بودم که حسابی چشمهایم پف آلود شده بود،ولی این چشمهای کشیده ی یشمی رنگ هیچ مدلی قصدزشت شدن نداشت.خودم میدانستم صورت بی نقص و فوق العاده زیبایی دارم.این خصیصه راو بارها و بارها همه ی دوستانم و کال هر کسی که میشناختم بهم گوشزد کرده بود.ولی متاسفانه این زیبایی در آ ن سن و سال کم با من کاری کرده بود که از وجود خودم بیزار شده بودم و هر لحظه آرزوی مرگ میکردم.از جلوی آیینه ی قدیمی اتاقم که در حاشیه اش خانم های خوش صورت و خندان زمان صفویه پیاله به دست نقش شده بودند و انگار یک جورایی بهم دهن کجی میکردند،کنار رفتم. انگار آنها هم به خاطر این همه زیبایی که خالق هستی دست و دلبازانه تقدیمم کرده بود توی نی نی چشمهاشون کمی حسادت نشسته بود.مخصوصا از دیدن اندام خوش تراش و متوازنم که بی نهایت اغوا کننده و منحصر به فرد بود.یه خورده از خودت تعریف کن...!!!! راستش هیکل های آنها را توی آن لباس های پرچین و شکن گل گشاد نمیتوانستم تشخیص بدهم.ولی حتم کمی تپل بودند آخه اون زمانها چاقی از الغری خیلی پر طرفدار تر و شاید هم جاذبتر بوده.اصال شنیده بودم شاهزاده خانمها چون هیچ فعالیتی نداشتند و همیشه یه نفر بادشون میزده،سرحال و شاداب بودند،نه تکــــــــونی به خودشون میدادند و نه آفتاب و مهتاب به پوستشون میخورده و از اونجایی که بشر همیشه فکر میکنه هر چی مال پولدارهاست بهتره حتما تعریف خوش هیکلی هم اونی میشده که شاهزاده خانمها بودن...!واقعا که در زمانهای مختلف و کشورهای مختلف تعریف زیبایی و خوش هیکلی حاال چه برای مرد چه برای زن متفاوت بوده..!!!!! انگار باز دوباره رفته بودم توی هپروت!اصال این فکرا چی بود کردم.من باید به بدبختی های خودم فکر میکردم به من چه ربطی داشت زنهای عهد قاجاریه یا هخامنشی چطوری بودند و چه افکاری داشتند.سفید رو خوب بوده یا همین برنزه کردن های دوره ی ما که 3 جوانها پیه ی صدها ساعت زیر آفتاب خوابیدن و ی ریسک سرطان پوست گرفتن از این دستگاه سوالریم های جدیدرو به تن می مالند تا رنگ پوستوشون از سپیدی دربیاد...یا اینکه حسذت یه دل سیر غذا یا دسر رو به جون میخرند تا مبادا سایز سی و ششون بشه سی و هشت. حاال نمیدونم این چیزها چه گره ای از مشکل من باز میکرد،من باید یه فکری به حال خودم میکردم تا به چشم این خواستگار جدید نیام.راستش اصال قصد نداشتم خودم رو برای خواستگار جدید بیارایم،نیاراسته این بودم وای به حال اینکه دستی هم به سر و رویم میکشیدم...!اصال باید کاری میکردم که خیلی هم زشت و بدقیافه به نظر برسم تا بلکه دست از سرم بردارند...!ولی آخه چطوری...؟!؟ افکارم حسابی به هم ریخته بود.این خواستگار دیگر کسی نبود که با ایراد های عجیب و غریب من جور در بیاید.یعنی از هر لحاظ که فکرشو میکردم عالی بود.اگه کوچکترین عیبی روش میذاشتم خنده دار میشد و همه مسخره ام میکردن. آقا جونم او را افتخار مملکت میدانست برادر کوچکم علی هم که حسابی عاشقش بود.توی این چند روز هر وقت میخواستم در موردش حرفی بزنم همه در مقابلم جبهه میگرفتند و صدامو در نطفه خفه میکردند.به حال و روز بدم لعنت فرستادم و اشکهایم دوباره روان شد.هر چی بیشتر فکر میکردم بیشتر احساس بدبختی نموده و مطمئن میشدم راه فراری ندارم.نمیدونستم چه باید بکنم تا به چشم این خواستگار همه چی تموم نیام.باید از هر راهی بود حتی اگه کار به التماس و استغاثه می رسید به پاهاش میفتادم ازش خواهش میکردم که منو به عنوان همسرش نپذیره ا از شر این کابوس،هرچند به طور موقت نجات پیدا کنم.نمیدونم...!شاید این روش هم امکان پذیر نبود چون اگه منو میدید حتما مثل همه ی خواستگارانم که با چندیدن مرتبه جواب رد دادن بازهم پاپس نمیکشیدند.او هم با این موقعیت ظاهری و اجتماعی ویژه و بی نظیری که داشت همان طور رفتار میکرد و عقب نمیرفت...!نفسم باز هم باال نمیامد قلبم به شدت به دیواره ی سینه ام میکوبید....درمانده و مستاصل بودم.اگر او مرا میپسندید چه آبرو ریزی میشد...!دختر 4 نجیب و با اصالت آقا رضامشایخی معروف که همه به سرش به خاطر آبرو داری،دین داری اش قسم میخوردند تو زرد از آب دربیاید چه فاجعه ای به بار می آمدباالخره بعد یک ساعت از آن هپروت مخصوص به خودم که از بچگی وقتی میرفتم توش تا ساعتها خیره به یک نقطه همه حواسم رو از دست میدادم،بیرون آمدم.آخر به این نتیجه رسیدم که به طوری چادر سفید گلدارم رو به سر بکشم و رو بگیرم که نتواند چهره ام رو ببینه و چنان لباس گشاد و بی قواره ای بر تن کنم که هرگز اندامم در معرض دید نباشد تا این جوان زیبا و مشهور ایده آل،با کوچکترین خواهش و التماسم برای صرف نظر کردن از مورد انتخابی مادر عزیزش رضایت بدهد.با خودم فکر میکردم آخه برای اون که دختر قحط نبود.اون بهترین فوتبالیست در سطح کشور است،پسر حاج آقا صولتی دوست و همکار آقا جونم،اردوان صولتی معروف که همیشه به پشتوانه ی شهرتش نامی بود،این طور هم که فرنگیس خان مادرش گفته بود تصمیم داشتند بر تنها پسر عزیزشان یک دختر مناسب انتخاب کنند تا بابت زندگی مجردی اش در تهران خیالشان راحت باشد.من بیچاره را هم در مجلس ختم انعام که خانم یکی از دوستی آقا جونم دعوت کرده بود و به همراه مامان و خاله اینا رفته بودیم،دیده وبرای تک پسر معروفش که از محسناتش هرچه بگویم کم گفتم پسندیده بود.تازه اگر موقعیتش را در زمینه ی ورزشی کنار بگذارم باید بگویم اردوان فوق لیسانس مدیریت بازرگانی دارد یعنی به قول معروف تل کرده است و درشرکت کی از دوستان تهرانی اش که خیلی کله گنده است سرمایه گی فتی کرده این هم آن معنا یدهد که آای خواستگارحترم اومالیش عالیه،بهترین انه را آن طور مادرجونش تعریف د توی تهرانداشت و چنین آخرین مدل ماشین.البته اینها دیگرادی بودمیدانم جدیدا هتبالیست میشودچیها هم جالینفک دگیش میشه.البته از ریخت و قیافه اش که دیگه نگو ونپرس!من که زیاد اهل فوتبال و این چیزها نیستم ولی گاهی دیده بودمش خیلی جذاب و خوش تیپ و خوش هیکل بود مخصوصا با این عکسی که فرنگیس خانم آورده بود.یک جفت چشم سیاه دارد که از 5 همان تصویر تو عکس سگ چشمهایش آدم را میگیرد و وقتی به ترکیب آن ابروهای سیاه و مرتبش اضافه شود دیگه حرف نداره و روی هم رفته دلپذیر و زیباست طوری که هیچ گونه عیبی نمیشد روش گذاشت مخصوصا اون موهای پرپشت و سیاهش که خیلی خوش حالت روی پیشونی اش ریخته بود و به جذابیتش اضافه میکرد آخرین حربه رو که اون هم ایراد به قیافه اش بود از من گرفت...!دوباره رفته بودم تو هپروت خودم که مامان وارد اتقم شد و در حالیکه طبق عادت همیشه تا مرا میدید شروع به قربان صدقه رفتن میکرد،گفت: -مادر چشمم کف پات!الهی فدای اون چشمای قشنگت بشم باز که گریه کردی.آخه حیف اون چشمهای نازت نیست که هی اشک میریزی؟به خدا ما صالحتو میخوایم...!این پسره از ه لحاظ که فکرشو بکنی خوبه...!عزیز دلم آخه چرا لگد به بخت خودت میزنی...؟هر کسی اومد یه عیبی روش گذاشتی و گفتی این طوریه و اون طوریه که به عقیده ی من یک موردش هم به جا نبود اما گفتیم تو رست میگی...!ولی این یکی خدارو شکر ایرادی نداره...!تمام آرزوی پدر و مادرش فقط اینه که پسرشون تو شهر غریب سرو سامون بگیره.واله و باهلل هر دختر دم بختی از خداشه چنین پسری نصیبش بشه.خانواده ی با آبرو،باتقوا۷سرشناس و همه چی تموم.پسره هم که قابل توصیف نیست.سر وشکلشو که دیدی.به حد کفایت چشم گیر و خوش قد وباال...!اصال چه بچه ای بشه بچه ی شما دوتا...!!! مامان که از تصور نوه ی آینده اش لبخند پر رنگی صورتش رو نقاشی کرده بودو میخواست به هر طریقی دختر نادان و موقعیت نشناسشو که برخالف ظاهرش عقل ناقصی داشت به راه بیاورد...ادامه داد...: مادر جون شانس یه بار در خونه ی آدمو میزنه و چنی بختی از راه میرسه.فرنگیس جون میگفت“همهی فامیل وآشنا منتظرن اردوان لب تر کنه دختر هاشونو دودستی تقدیم کنن“ولی مادر حسن سلیقه به خرج داده و بین این همه دختر تو رو توی همین مجلس ختم انعام دیده و پسندیده.به قول خودش منتت رو هم دارن دختر با این وجنات که همه چی تموم هم باشه پیدا نمیکننتو هم حاال اینقدر بغ نکن و اشک نریز.شوهر کردن که بد 6 نیست.ما ها هم سن تو بودیم شکم دوممون رو هم آورده بودیم...!االن دیر نشده.ولی زود هم نیست.دانشگاه هم که قبول نشدی و همین طورینشستی خوه غمبرک زدی.به خدا خوبیت نداره دختر دم بخت مدت زیادی توی خونه بمونه و روی هر کسی هم یه عیب و علتی بذاره میگگن خودشون مرد دارن...حاال پاشو مادر جون یه دستی به سر و روت بکش االنه که دیگه پیداشون شه...! سپس در حالیکه پیشانیم را میبوسید گفت: قربون دختر قشنگم بشم که فرنگیس خانم یه نظر دیده و روزی چند بار زنگ میزنه و پیگیر میشه. انگار مامان خیال رفتن نداشت تا من نقشه ام رو عملی کنم،این بار حالت تاکیدی به جمله اش داد: مادر،الکی رو جوون مردم عیب نذاری آقا جونت شاکی میشه.هرچند چه ایرادی!به هر کس میگم اردوان صولتی میخواد بیاد خواستگاری دخترم چنان حیرت میکنه که یه ساعت فقطمیپرسه راست میگم یا دروغ.همین سمانه،دخترعموت وقتی فهمید چنان خدا شانس بده،خدا شانس بده راه انداخته بود که تا زن عموت بهش تشر نزد“مگه دختر منتظر شوهری با این سن کم“دهنشو نبست. باالخره مامان بعد از کلی سفارشات الزم خارج شد. 7 دلم به حال مادرم که زنی مهربان و دلسوز بود و در تمام دوران زندگیش همه ی هم وغمش برقراری رفاه و آرامش هسر و فرزندانش بود میسوخت.مامان بیچاره ی من خبر نداشت دخترش چه غم بزرگی رو به دل میکشه و قدرت گفتن هیچ حرفی هم نداره. مامانم خبر نداشت دختر معصومش اسیر چنگال هوی و هوس بی صفتی شده که گوهر با ارزش هستی اش رو نابود کرده و االن از شرم آبروی خود و خانواده ی با اصل و نسبش مجبور به سکوت شده و دم نمیزنه.و اون بی صفت بعد عمل حیوانیش خیلی راحت به شهرش بازگشته و اونو با ویرانه های زندگی و رویاهاش رها کرده. آخ....کاش اون روز قلم پام میشکست و برای جشن تولد فریبا نمیرفتم.هیچ و قت اهلمیهمانی و جشن تولد و این قبیل مراسم ها نبودم ولی آنقدر فریبا خواهش و تمنا کرد تا باالخره مامانم راضی شد و رضایت داد که برم.ولی کاش رضایت نمیداد و کالغ شوم بخت من همون شب رو شونه ام نمی نشست. من اصال نممیدونستم مراسم مختلطه اون هم بدون هیچ بزرگتری.همه جوان و اکثرا مست و الیعقل.من فکر کرده بودم مثل تولدهای خانوادگی خودمونه.از همونایی که سمانه بارها و خودم هم یکی دوبار گرفته بودم. از همان بدو ورود وقتی متوجه جو غیر اخالقی اونجا شدم تصمیم گرفتم چند دقیقه بنشینم و بعد اونجارو ترک کنم ولی مگه فریبا میذاشت.به قول خودش اونقدر از سر و شکل و قیافه ی من برای تمام دوست و آشنایانش تعریف کرده بود دوست داشت منوبه همه معرفی کنه و از ابراز تعریف و تمجید های تک تک اونا در مورد دوست زیباروش افتخار کنه 8 اون شب از نگاه های همه ی کسایی که فریبا به عنوان پسرخاله و پسر دایی و پسرعمو و صدتا پسوند و پیشوند دیگه معرفی کرد معذب شده بودم.انگار هر کدوم منو لخت و عور میدیدن که این جوری چشماشون برق میزد.لحن کالمشون اونقدر مشمئز کننده بود که حالمو بد میکرد و حسابی ترسیده بودم.از بچگی مامانم منو به نجابت و خیلی مسائل اخالقی دیگه تشویق کرده بود،ما از خانوداده ی متدین و آبرو داری بودیم و شاید خیلی مسائل که برای دیگران عادی بود در نظر ما غیر اخالقی و زشت بود. تو این فکر بودم که یه جوری ازاون جشن تولد فرار کنم که مراسم اهدای کادوها شروع شد و فریبا دوباره با خواهش خواست برای باز کردن هدیه ها در کنارش باشم.خالصه ساعتی گذشت و بد از اون مراسم بریدن کیک و پخش اون بود و دوباره اصرار فریبا که میگفت تا شام نخوری نمیذارم بری و به هر زبونی بود باز هم نگهم داشت. انگاراون شب همه و همه چیز دست به دست همدیگه داده بودن تا منو به سمت بی سیرتی سوق بدن... ساعت از نیمه گذشتهب دو و من کالفه برای برگشتن به خونهب دوم.فریبا دیگه هیچ بهانه ای برای نگه داشتنم نداشت و قرار بود که خودش منو به خونه برسونه.تولد فریبا در ویالی پدرش برگزار شده بود و از اون جا تا خونه ی ما مسافت زیادی بود و من به تنهایی نمیتونستم برگردم ولی بعد شام هیچ خبری از فریبا نبود. 9 وقتی هم به سختی اونو بین اون همه شلوغی یافتم اصال حالت طبیعی نداشت و زمانی که ازش خواهش کردم دیرم شده و باید طبق قولش منو به خونه برسونه خیلی راحت گفت: یه کم دیگه صبر کن چون نمیتونم این همه مهمونو ول کنم و تورو برسونم. تازه فهمیدم از اول هم اشتباه کردم که قولشو قبول کردم چون وقتی کسی خودش صاحبمهمونی باشه نمیتونه تا همه ی مهمونا نرفتن مجلس رو ترک کنه. فصل۳ فریبا دختر خیلی خوبی بود و توی مدرسه جز شاگردای ممتاز.با همدیگه رقابت درسیخوبی داشتیم ولی هیچ و قت فکر نمیکردم در خانواده ای به این راحتی زندگی کنه که برای جشن تولدش فقط اونو از لحاظ مالی مساعدت کرده باشن و حتی خودشون هم شرکت نکرده باشن. البته میدونستم پدر و مادرش چندید سال است از هم جدا شدن و اونطور که تعریفمیکرد به خاطر پدر و مادرش گاهی پیش پدرش میماند و گاهی هم پیش مادرش و به قول خودش یه وقتایی که میخواست شیطنت کنه و به همراه بعضی از دوستاش یا فامیل به کوه مسافرت و گردش بره به پدرش میگفت خونه ی مادرشه و یه مادرش هم میگفت خونه ی پدرشه.اون طور هم که تعریف میکرد اونا هم چندان پیگیر نبودن. به طور کامل من خیلی از اخالقای فریبا رو نمی پسندیدم تو که اینجوری می دیدی فکر میکردی واسه تولد مولودی راه میندازه...؟ ولی از اون جایی که سعی میکردم در رفتار و منش من تاثیر نا مطلوبی نذاره باهاش دوست بودم....خیلی از خودت تعریف میکنیا....دقت کردی....؟ و حتی یه وقتایی با تجربیاتی که داشتم راهنماییش میکردم. فریبا از لحاظ عاطفی کمبودهایی داشت که همیشه این خال رو با دوستاش پر میکرد و در این بین بیشتر از بقیه دوستاش به من ابراز عالقه میکرد...یعنی اکثرا در مدرسه دوست داشت با من بگرده و در ساعتهای کالس یا زنگای تفریح کنارمبود... و همیشه از شکل ظاهری و 11 رفتارم تعریف میکرد...اصال خودش رو شیفته و عاشقم میدونست.... راستش چون ذاتا آدم خیلی صبور و آرومی بودم با روحیات ضد و نقیضش کنار میومدم و تا حر زیادی روش تاثیر گذار بودم.... ولی اون شب نحس حسابی به خاطر این رابطه و دوستی خودمو نفرین میکردم هر چه ساعت از نیمه میگذشت استرسم بیشتر میشد. از فریبا هم خبری نبود.... مستاصل دور خانه ی بزرگ ویالیی میگشتم تا اونو پیدا کنم وای چه کنم وای چه کنم کجا اون پیدا کنم...و حداقل به طریقی برام آژانس یا تاکسی بگیره تا از اونمحیط فرار کنم ولی انگار فریبا آب شده و تو زمین رفته بود.دو مرتبه همه ی اتاقای طبقه باال رو که در هر کدومو باز میکردم حسابی شرمنده میشدم و عرق سردی بر پیشانم می نشست گشته بودم و با اون کفشای پاشنه بلند که راه رفتنو برام حسابی سخت کرده بود،اونقدر پله ها رو باال پایین رفته بودم که هیچ توانی برام نمونده بود. صدای بلند و آزار دهنده ی موسیقی هم چنان احوالمو دگرگون کرده بود که دوست داشتم گوشه ای بنشینم و گریه کنم.تا باالخره بعد از یک ساعت سر و کله ی فریبا از دور پیداشد)در حالیکه به نظر آشفته میرسید(.وقتی از دور دیدمش انگار فرشته ی نجاتی رو در برهوتی پیدا کرده بودم.سریع به سمتش رفتم و باعجز و زاری که در صدایم مشهود بود گفتم: آخه فریبا توکجا غیبت زد...؟یه ساعته دنبالت میگردم.من دیرم شده....االن آقا جونم اینا نگرانم میشن... فریبا که معلوم بود از دعوت هم کالسی غیر اهل حالش پشیمون شده گفت: تازه سر شبه.چقدر عجله داری؟ احساس کردم غیر طبیعی حرف میزنه.ولی بی اهمیت بهش ملتسمانه گفتم: فریبا تو رو خدا اگه خودت هم نمیتونی منو برسونی یه آژانسی چیزی بگیر من برم.به مامانم قول داده بودم نهایت تا یازده یا دوازده برگردم.تو رو خدا یه کاری بکن خیلی دیرم شده. فریبا که رو پاش بند نبود گفت: وایسا االن میگم اشکان برسونتت. دستمو به سمت یکی از پسرایی که اول مهمونی دکتر جون معرفی کرده بود کشید و بی آنکه به من اجازه صحبت بده گفت: اشکان جان دوست منو میرسونی خونشون؟میگه خیلی دیرش شده،توهم که گفتی دیگه حوصله ی 11 موندن نداری.اشکان نگاه عمیقی به سرتا پام انداخت.انگار او هم مثل فریبا چندان حال مساعدی نداشت.سری تکان داد و رو به فریبا گفت: من گفتم حوصله ی اینجارو ندارک،که زودتر برم....خب شاید هم قسمت امشب ما هم اینطوریه! بعد درحالیکه لبخندی تحویلم میداد،ادامه داد: بزن بریم. من که حتی فرصت نکرده بودم به فریبا حرفی بزنم به آرامی بهش گفتم: ولی من با این..... فریبا وسط حرفم اومد وگفت: ببین اگه با اشکان نری معلوم نیست تا دو سه ساعت دیگه کسی قصد رفتن داشته باشه...از آژانس و این حرفا هم که اینجا خبری نیست و من هم که نمیتونم این همه مهمونو ول کنم بیام تو رو برسونم. مستاصل نگاش کردم و گفتم:آخه خودت.... فریبا منو به سمت اشکان که به طرف حیاط میرفت هول داد و گفت: آره خودم گفتم...ولی نه االن.آخر شبو گفتم.حاال تا این پسره پشیمون نشده برو... ناار بودم همراه او بروم چون برای فرار از اون محیط هیچ راه دیگه ای نداشتم....با این که تا اون سن هیچ وقت همراه پسر غریبه ای جایی نرفته بودم ولی به دنبال اشکان که با آن قد بلند به سمت اتومبیل آخرین مدلش میرفت،روان شدم.ترس و دلهره ی عجیبی سراپای وجودمو فرا گرفته بود ولی هیچ چاره ای جز رفتن نداشتم. اگر تو اون باغ و ویالی بزرگ دور از شهر میماندم معلوم نبود کی میتونستم برگردم. اشکان که با اون چشمای خمار عسلی رنگش نگاه عمیقشو به چهره ام دوخته بود،گفت: حاال خونتون کجاست...؟ آهسته گفتم: شما تا همون ۴باغ برید بقیشو میگم.سرشو آهسته تکــــــــون داد و اتومبیلشو روشن کرد و از در بزرگ باغ خارج شد،در دل تاریکی پیش میرفتیم...مدتی در سکوت راند...تا اینکه گفت: اسمتون یادم رفت،افتخار همراهی با....آهسته گفتم: طالیه هستم. لبخند مرموزی زد و گفت: چه اسم برازنده ایی! بعد نگاهی به من که تا اخرین حد ممکنبه سمت در اتومبیل چسبیده بودم،انداخت. نمیدونستم چی بگم.سکوت کرده بودم و در دل دعا دعا میکردم هرچه زودتر اون شب لعنتی تموم شه.نمیدونم این سکوت چقدر طول کشید و من در افکار ضد و نقیضم دست و پا زدم و در عالم هپروتی 12 همیشگی ام غرق شده بودم که با توقف کامل اتومبیل چشمامو باز کردم. لحظه ای از اون چه میدیدم،قدرت نفس کشیدن رو هم از دست داده بودم.با بهت به حیاطی که وسط ساختمون وم ساختمان سفیدی قرار داشت خیره شدم. انگار مغزم قدرت تجزیه وتحلیل آنچه چشمهام میدید رو نداشت.با ترس تمام قوایمو که برام مونده بود رو جمع کردم و در چشمهای مشتاق اشکاه که به قرمزی میرد خیره شدم و با لکنت گفتم: اینجا کجاست منو آوردی؟ پاهای سست و ناتوانمو به سختی تکان دادم و در اتومبیل رو گشودم.صدای نفسهای بلندم رو که به شماره افتاده بود میشنیدم و لی انگار نفسی در کار نبود.در اون لحظات رعب و وحشت سر تاپای وجودمو گرفته بود و از شدت ترس میخواستم پا به فرار بذارم و لی به کجا؟نمیدونستم.در چشمانم نهایت درماندگی و استیصال فریاد میزد و فکر اینکه چه بالیی میخواست سرم بیاد به حات جنون میکشاندم و حتی قدرت ایستادن نداشتم. اشکان در هایت خونسردی نگاهم میکرد و در همان حال لبهایش تکان میخورد اما من آنقدر در مغزم افکار عجیب دور میزد که حتی حرفاشو نمیشنیدمو سعی میکردم به زحمت چیزی بگمو التماس کنم و به پاش بیفتم.ولی به خاطر ترس و وحشتی که سر تا پای وجودمو گرفته بود زبانم در کام نمیچرخید.... اشکان بی محابا به سمتم میومد و من فقط عقب عقب میرفتم.دستشو سمتم دراز کرد.اونقدر ترسیده بودم که نمیتونستم حرکت کنم.یعنی من عاجزتز از اون حرف بودم.از شدت هراس داشتم قالب تهی میکردم و دندان هایم به سختی روی هم قفل شده بود که یک آن احساس کردم همه چیز به دور سرم میچرخه و ناگهان در ناحیه ی قلبم درد شدیدی احساس کردم که نفس کشیدنو برام سخت کرده بود و بعد همه چیز در برابرم تار شد و دیگه هیچ نفهمیدم 13 در حالی که درد عجیبی در وجودم زبانه میکشید چشمهایم را که هنوز سنگین بود گشودم.در وجودم هیچ رمقی نبود،لبهایم خشک شده و سرم حسابی سنگینتر از بدنم شده بود. بعد از اون باالخره چشمهایم موقعیت جدید رو تشخیص داد.آه از نهادم براومد وتازه وقتی به سختی برخاستم و لباسم رو مرتب کردم به عمق فاجعه پی بردم.اشک بی پروا بر صورتم روان شده بود و من حتی نمیدونستم با اون همه بدبختی و آشفتگی چیکار کنم. دختری که همیشه به اخالقیات اهمیت میداد و برای گوهر پاک وجودش خیلی بیشتر از بقیه چیزها ارزش قائل بود حاال همه چیز رو ویران شده میدید.دختری که حفظ پاکدامنی اش رو از هر چیزی در دنیا مقدس تر میدونست حاال همه ی وجودش چه جسمش و چه روحش خدشه دار شده بود و خود را در منجالبی بی پایان می دید که برای نجات هیچ جای دست و پا زدن نداشت. اونچه ذره ذره در مخیله ام هضم میشد زلزله ای ویرانگر برای افکار و ذهنیت های وجودیم شده بود.بتی که همیشه برای خودم از نجابت و پاکدامنی ساخته بودم به یکباره در نهایت قساوت ویرون شده و در یک کالم زندگی برایم به پایان رسیده بود و فقط آرزوی مرگ داشتم و نمیتونستم پیش خودم سر بلند کنم.با اینکه من تقصیری نداشتم و فدای هوس زودگذری شده بودم ولی پیکان تقصیرها رو به جانب خودم میگرفتم.چون هرگز نباید به همچین مهمانی قدم میگذاشتم و از اون بدتر با مرد غریبه ای که هرگز نمیشناختمش همراه میشدم. ولی گاهی اوقات انسانها در مخمصه ای قرار میگیرند که برای فرار از اون به تونل میانبری که به پرتگاه ختم میشه حتی فکر هم نمیکنند و ومن اون شب برای زسیدن به موقع به هیچ چیز دیگه فکر نکرده بودم.در دلم هزاران بار بر خودم لعنت میفرستادم ولی نه اون لعنتها و نه اون همه فحش و ناسزا که به خودم نثار میکردم 14 هیچ فایده ای نداشت و منو اسیر بختی به سهی شب کرده بود.منیی که همیشه فکر میکردم چنین فاجعه هایی مال دیگرونه و هیچوقت برای من و در نزدیکی من اتفاق نمیفته. منی که همیشه با خودم فکر میکردم کسایی که به همچین سرنوشت شومی دچار میشن ودر چشم به هم زدنی دامنشون لکه دار میشه فقط دخترای کژاندیش و فراری و کال کسایی هستن که از بطن مادر ناپاک به دنیا اومدن و شاید هر موقع حرف از چنین کسایی به وسط میومد با غروری کاذب چنان اونا رو بی بند و بار و بی آبرو میخواندم که انگار اونا از یه کره ی دیگه اومدن و ما از کره ای پاک و نجیب هستیم.هیچوقت به این مسئله به این شکل فکر نکرده بودم که هر آن همچین خطری برای خودم هم هست.یعنی اصال فکر نمیکردم به همین راحتی یه چنین عاقبتی گرفتار بشم.هرچند ناخواسته و بی تقصیر. ساعت از ۳۲:۰ صبح هم گذشته بود.زار و درمانده نشسته بودم که چه باید بکنم....چطور میتونستم به روی خانواده ام نگاه کنم.اگه آقاجونم میفهمید فقط مرگ رو شایسته ی من میدونست و اگه مامانم متوجه میشد... وای برمن حتی فکر کردن بهش هم برام سخت بود.نفسم از گریه باال نمیومد.اشکان خیلی راحت و بیخیال در اتاقی به خواب رفته بود و هنوز همون لباس مهمونی رو به تن داشت.لحظه ای چنان از او متنفر شدم که میخواستم با دستام خفه اش کنم. ولی تا همینجای کارهم به اندازه ی کافی بدبخت شده بودم.دیگه خون سگ به گردن گرفتن چاره ای برام نمیشد.باید از اون جا فرار میکردم ولی به کجا...؟ ... لحظه ای از ذهنم گذشت که دیگر به خانه نروم وقتی خانواده ام میفهمیدند خودشون بیرونم میکردند تازه اگر سرمو نمیبریدند...ولی باز با خودم فکر کردم که لزومی نداره اونا بفهمند چه به سرم اومده.دخترایی که من همیشه به چشم بد 15 بهشون می نگریستم خیلی راحت در خانواده هاشون زندگی میکردند و اونا هم هیچوقت متوجه نمیشدند.نمونه ی اوا رو کم از همکالسی هام نشنیده بودم. حاال دیگه عزم و اراده ام برای برگشتن به خونه و کتمان هر آنچه فاجعه ی زندگیممیدانستم،راسخ شده بودم.فقط میموند عذر و بهونه ای که تا اون موقع بیرون از خونه موندنمو توجیه کنه که اون هم با وجودخانواده ی سرسختی که من داشتم در نهایت چند روزی تنبیه و دعوا در انتظارم بود... با همین خیال نفسی به آسودگی کشیدم...فقط نمیدونستم چطور باید فرار کنم؟اگه در ها قفل بود چه باید میکردم؟!کفشهایم رو که گوشه ای افتاده بود به همراه کیف دستی ام برداشتم و خیلی آهسته طوری که حتی خودم هم صدای پامو نمیشنیدم و فقط صدای نفسهامو از همه چیز بلندتر بود از هال و سپس کریدور باریک گذشتم و خودمو به تراس خونه که با ۴پله به حیاط میرسید،رسوندم و با قدمهایی لرزان مسیر طوالنی حیاط رو که با موزاییک سنگ فرش بود طی کردم. در دلم دعادعا میکردم در حیاط قفل نباشه،از کنار اتومبیل اشکان که همچون تابوتی برام دهن کجی میکرد رد شدم.چنان با احتیاط قدم برمیداشتم انگار اشکان گوش تیز کرده بود که صدای قلب منو هم از داخل خونه بشنوه هر چند که خودم میدونستم با حالی که اونو دیشب دیده بودم هرگز نمیتونه بیدار بشه ولی ترس و احتماالت هیچ دلیل منطقی نمیپذیره.وقتی زنجیر در آهنی بزرگ رو کشیدم و در آهسته با صدای قرقر باز شد حکم پرنده ای رو داشتم که که بعد سالها راه فرار پیدا کرده باشه.نفسم از فرط خوشحالی که نه چون شادی با اون وضعیت هیچمفهومی نداشت،شاید از فرط هیجان باال نمیومد و با نیرویی مضاعف پاهای خسته و وامانده ام رو میکشوندم. خیابان در اون وقت حسابی خلوت و تاریک بود انگار همه خوابیده بودند و دوباره اضطراب و وحشتی عمیق بر وجودم مستولی شد.نمیدونستم تو کدوم خیابون 16 هستم.حسابی گنگ شده بودم حتی نمیدونستم به کدوم سمت باید حرکت کنم که از دور روشنایی اندکی توجه ام رو جلب کرد.با اینکه نمیدونستم چیست و کجاست با تمام وجود به سمتش پر کشیدم.حکم آهویی رو داشتم که از بیم جانش از دست یوزپلنگیپر قدرت میدود. وقتی تقریبا نزدیک تابلوی نئون شدم،در حالیکه که به نفس نفس افتاده و دیوار رو تکیه گاهم کرده بودم،نوشته ی رو تابلوی رو خوندم“متل“ و انگار امیدو زندگی دوباره ای بهم ارزانی شده بود به سختی از کنار دیوار قدم برمیداشتم تا کمی نفسم جابیاد.عرق پیونیمو گرفتم و آهسته وارد شدم.هنوز پاهایم میلرزید.مسئول اونجا که در حالت خواب و بیدار برنامه تلویزیون که فکرکنم راز بقا بود رو نگاه میکرد با لحن خشک و سردی گفت: همه اتاق ها پرند. در حالیکه سعی میکردم از لرزش صدام کم کنم گفتم: سالم متصدی،این بار به طرفم نگاهی انداخت و دوباره با همون لحن تلخ ولی با لهجه ی شیرین اصفهانی گفت: سالم،خانم جان همه ی اتق ها پر هستند.اگر میخوای برو هتل میدون بعدی. به زحمت زبونمو چرخوندم و گفتم: اتاق نمیخوام فقط اگه ممکنه یه تاکسی برام خبر کنید. مرد نگاه اخم آلودی به سر تا پایم انداخت و گفت: بریا کجا تاکسی میخوای؟نکنه نصفه شبی هوس گردش توی شهر رو کردی دختر جان...؟ 17 نه حال و حوصله ی بحث رو داشتم نه وقتشو....گفتم: میخوام برم خونمون. آدرس رو گفتم و برای اینکه زودتر از زیر نگاه کنجکاو و بی اعتمادش راحت بشم به دروغ گفتم: آخه دانشجو هستم و به خاطر خرابی اتوبوس این موقع بع اینجا رسیدم. با اینکه احساس میکردم مرد اخمو حرفامو باور نکرده ولی محکم ادامه دادم: لطا سریع یه تاکسی برام بگیرید.خانواده ام نگران هستند. مرد نیم نگاهی پرسشگر به سر تا پایم انداخت و منو در اون لباسها که کامال مشخص بود به رخت عروسی میخورد تا یه دانشجو،برانداز کرد و بعد شماره ی تاکسی تلفنی رو گرفت و بعد از گفنگویی رو بهم کرد و گفت: تا ۵دقیقه دیگه میاد.میتونی همینجا منتظر بمونی. به صندلی پیشخوان اشاده کرد.نفس آسوده ای کشیدم.بی رمق تر از اون بودم که۵ دقیقه سر پا بمونم و روی صندلی ولو شدم.سرم مثل کیسه ای بزرگ و سنگین شده بود و خداروشکر میکردم که در اون وقت شب تونسته بودم به راحتی خیالی آسوده تاکسی گیربیارم ولی این دلخوشی با اندیشیدن بر اونچه بهم گذشته بود دوباره تبدیل به اندوه و وحشت شد. ۵دقیقه هم نشده بود که متصدی هتل گفت: پاشو خانم.تاکسی اومد. با نگاهم از او با همه ی بداخالقی هایش تشکر کردم و خودمو به تاکسی رسوندم.بعد از سالم کوتاهی آدرسو گفتم و راننده بی هیچ سوالی اتومبیل رو به حرکت در 18 آورد.فقط مونده بودم حاال به مامانم انا چی بگم...؟قلبم به شدت میکوبید و هر چه به محلمون نزدیکتر میشدیم اضطراب بیشتری وجودمو فرا میگرفت. باالخره تصمیم گرفتم دروغ بگویم ولی چه دروغی نمیدونستم اما مطمئن بودم هر چه بگویم باور میکنند. مامانم ساده تر از این حرفا بود که حرفمو باو رنکنه.یعنی در اصل اونقدر در تمام دوران زندگیم درست رفتار کرده بودم کخ حاال بهم اعتماد کامل داشت،هرچند که تا به حال سابقه نداشت هیچ وقت به جز ساعات مدرسه و کالس هی غیر درسی ام از خونه بیرون برم حتی بادوستان صمیمی ام هم در محیط خارج مدرسه هیچ رابطه ای نداشتم.فریبا هم فقط یه بار به خونه ی ما اومده بود اون هم برای آماده شدن در امتحان زبان. در همین افکار بودم که راننده ی خواب آلود تاکسی رو مقابل خونمون توقف کرد و سپس باگفتن خانم همین است درسته؟ منو از هپروت به دنیای واقعی دعوت کرد. دنیایی که دوست داشتم بریا همیشه از اون فرار کنم.با گفتن چقدر میشه سریع درکیفمو باز کردم و بعد از پرداخت کرایه و تشکرپیاده شدم. روبه روی در آهنی سفید رنگ حیاطمون ایستاده بودم ولی نمیدونستم چه کار بایدبکنم،میترسیدم زنگ بزنم.همانطور که مستاصل ایستاده بودم در باز شد و مامان در حالیکه استرس و نگرانی از چهره اش هویدا بود گفت: کجا بودی دختر؟نصفه عمر شدم!میدونی چند ساعته پشت این در نشستم تابیایی؟ چندبار تا سر خیابون اومدم و برگشتم؟اصال میدونی ساعت چنده؟نصفه شبه! هاج و واج نگاهش میکردم و مانده بودم حاال چه بگویم که اشکهایم بی اختیار جاری شد.مامان که مات نگاهم میکرد با نگرانی گفت: 19 چی شده دختر؟دزدیده بودنت؟تصادف کردی؟مادر بگو چه بالیی سرت اومده؟قلبم وایستاده. من که کلمه ی تصادفو بین اون همه واژه می دزدیدم با گریه گفتم: تو راه تصادف کردیم تا االن هم تو بیمارستان بیهوش بودم و تا به همو اومدم سریع تاکسی گرفتم و خودمو رسوندم.میدونستم شماهم نگرانید. مامان با محبت منو داخل چادر نخی گلدارش گرفت و با مهربانی بوسیدم وگفت: حاال خدا رو شکر به خیر گذشت.داشتم از دلشوره میمردم.آخه چند بار بهت گفتم مادر جون این جشن تولدها و این جور جاها نرو چشمت میزنن...خوشگل و بر و رو داری.کافیه یکی بدچشم باشه..همین جوری میشه دیگه...! بیچاره مامان خبر نداشت که هیچ چیز به خیر نگذشته بلکه شر هم پیش اومده.غافل از همه جا آهسته کنار گوشم گفت: آقاجونت تمیدونه هنوز نیومدی...خوابه...یواش برو تو. منو در آغوش پرآرامشش به اتاقم رشوند و دلواپسیشو با سوالهای پی در پی برطرف کرد و در آخر گفت: شام خوردی؟ سری تکان دادم و از شرمی که در وجودم فریاد میکشیدسرمو پایین انداختم. مامان بعد از پرسیدن چند سوال که مثال با ماشین فریبا بودیم یا دوست دیگرم،چراغ خواب رو خاموش کردو گفت: بخواب که تا آقا جونت نفهمیده من هم برم بخابم. و با حالت تاکیدی ادامه داد: 21 حق نداری بعد از این بریا رفتن به این طور مراسم ها خواهش و تمنا کنی.دیگه نمیتونم از دلشوره دق مرگ بشم تا تو بیایی...به این دوستات هم بگو دیگه حق ندارن پی گیرت بشن. حرفشو زد و در تاریکی از اتاقم خارج شد.واقعا چقدرگوشه ی امن خانه ی پدر و مادر دلپذیره...هرچند که از خودم خجالت زده بودم ولی همین که خونه دوباره پذیرایم بود باالترین لطف خدا شامل حالم شده بود. از فکر اینکه ساعاتی پیش چه برمن گذشته بو د در اوج آوارگی و بی پناهی پرسهمیزدم،اشکهایم دوباره ججاری شد.خدارو شکر میکردم ولی در اعماق وجودم نمیدونستم با بالیی مه به سرم اومده چه کنم؟پتو رو برسرم کشیدم تا صدام بیرون نره و مدتها به حال خودم و درد بی درمان العالجم زار زدم.نمیدونم چقدر طول کشید که از شدت بدبختی و درماندگی خواب چشمهایم رو ربود.صبح با صدای مامن که میگفت: من میرم سبزی خوردن بگیرم.تو هم دیگه پاشو. از خواب پریدم و برای لحظه ای تمام کابوس های شب قبل رو فراموش کرده و با خیالی راحت انگار نه انگار که اتفاقی افتاده برخاستم ولی وقتی چشمهای از گریه ورم کرده وقرمزم رو که باز نمیشد با کردم به یاد اونچه که به من گذشته بود افتادم. باید مدتی از فریبا دوری میکردم تا مبادا جلوی مامانم حرفی بزنه که تصادفی در کار نبوده.دوست نداشتم پرده از رازم حتی پیش فریبا بردارم.اون که زیاد اشکان رو نمیشناخت و اون طور که میگفت اولین باری بود که در جمع اونا حاضر شده بود. واگر هم اشکان حرفی بمیزد و رسوایم میکرد میتونستم به راحتی انکار کنم و همه رو زاییده ی فکر بیمارش بخونم. 21 فریبا اونقدر بهم اعتماد داشت که حرفای منو باور کنه.با این افکار نفس آسوده ای کشیدم و گوشی تلفن رو برداشتم و شماره ی فریبا رو گرفته و منتظر موندم ولی تلفن همراهش خاموش بود. اون روزها هنوز همه موبایل نداشتن....ولی فریبا به برکت ثروت زیاد پدر و ماردش هم موبایل داشت و هم ماشین هرچند که من نه موبایل داشتم نه از رانندگی چیزی سر در می آوردم. وقتی برای بار دوم هم صدای خاموش است در گوشی پیچید شماره خونشونو گرفتم.هرچندبعید میدونستم فریبا دیشب از باغشون به خونه رفته باشه ولی از سر ناچاری شماره رو گرفتم و در نهایت خوشحالی بعد از چندین بوق مستمر خودش خواب آلود جواب داد.وقتی صدای منو شنید همون طور که خمیازه میکشد گفت: تویی طالیه!دیشب راحت رسیدی؟ در حالی که با خودم میگفتم ای کاش واقعا این طور بود گفتم: آره.فقط زنگ زدم بهت بگم مامانم به خاطر تاخیر دیشب خیلی حساس شده لطفا یه مدتی به خونه ی ما زنگ نزه.خودم باهات تماس میگیرم. فریبا که معلوم بود از حرفهای من متحیر است گفت: میخوای من خودم با مامانت صحبت کنم؟ ازتصورش هم ترسیده و گفتم: نه نه اصال....هیچ وقت این کارو نکن!االن خیلی عصبانیه.من خودم وقتی موضوع رو فراموش کرد بهت زنگ میزنم.شاید مدتی طول بکشه ولی برای اینکه دوباره با شنیدن صدای تو یاد مراسم تولد و تاخیر من نیفته باید یه مدت آفتابی نشی.در 22 ضمن دوست ندارم این پسره که دیشب منو رسوند متوجه آرس یا شماره ی تلفنم بشه،بهش حرفی نزنی. فریبا که با تعجب به حرفام گوش میداد گفت: خب مگه خودش نرسوندت؟آدرس رو حتما بلده... دستپاچه شده و گفتم: نه...من وقتی فهمیدم پسر خیلی خوبی نیست چند تا خیابون پایین تر پیاده شدم. فریبا که معلوم بود هنوز تو شوک حرفای منه با تعجب خاصی که در لحن صداش بود گفت: اشکان پسر خیلی خوبی نیست؟ -آره....تورو خدا همه ی حرفام یادت بمونه و یه موقع کاری نکنی اوضاع خرابتر بشه. فریبا که ساکت بود گفت: نه...خیالت راحت...هرچی توبگی فقط زودتر بهم زنگ بزن دلم برات تنگ میشه...اصال کاشکیتابستون نیومده بود و تو مدرسه همدیگه رو میدیدیم. -من هم دلم برات تنگ میشه.حاال برو چون میترسم مامانم سر برسه.اون وقت بهم گیر میده. فریبا با گفتن مواظب خودت باش خداحافظی کرد و گوشی رو گذاشتم. دوباره به ندیای فکر و خیاالت وحشتناکی که از دیشب میهمان ذهنم شده بود فرو رفتم که با شنیدن صدای در از اون هپروت تلخ بیرون اومدم و به حموم رفتم...حتما مامان با دیدن اون چشمای پفی مشکوک میشد مخصوصا که دیشب چن بار پرسیده بود: 23 مادر جاییت درد نمیکنه؟چیزیت نشده؟اگه جایی از بدنت درد میکنه نباید از بیمارستان میومدی،باید زنگ میزدی ما خودمونو بهت برسونیم.مادر چرا بیهوش شدی؟ضربه ای به سرت خورده؟ خدارو شکر قصه ای رو که سر هم کردم باور کرده بود و به شکرانه سالمتی من میخواستصدقه بدهد و به آقاجونم گفته بود صبح یه مرغی یا خروسی بگیرد و خونش رو بریزد.این که آنها اینقدر بهم اطمینان داشتند فریب داده بودم عذاب وجدان گرفتم ولی خب چیکار میتونستم بکنم.... راهی جز رو آوردن به دروغ و کلک نداشتم.... فصل۶ مدتی از اون شب تلخ و سیاه گذشته بود.یک هفته ای که همه اعضای خانواده ام متوجه تغییر روحیه ی شدید من شده بودند.مرتب تو فکر بودم و گاهی ساعت ها به گوشه ای خیره میشدم و در افکارم هزاران بار از خودم میپرسیدم چرا کار به آنارسیده بود و هزاران بار خودمو نفرین میکردم که چرا اصال بریا رفتن به اون مهمونی تالش کرده بودم و بیشتر از همه چیز هم از دست اشکان شاکی بودم و ناله و نفرینش میکردم ولی انگار با این حرفها و افکار هیچ چیز قابل تغییر نبود و فقط حسرت عمیقی رو بر دلم می نشاند.از اون دختر بی دغدغه و آسودهخیال که همه فکر و ذکرش درس و مشق بود هیچ اثری باقی نمونده بود حتی وقتهایی که رها دختر خاله ام میومد تا با همدیگه مثل گذشته ساعتها به حرف زدن و درددل و جک گفتن وکلی کارهای دیگه می گذراندیم تنها باشیم هیچ حال و حوصله اش رو نداشتم و به طریقی سعی میکردم خودم باشم و تنهاییم. ]b]مامان که کامال متوجه تغییراتم شده بود فکر میکرد شرایط روحیم به خاطر ترس از تصادف به این شکل در اومده.چون میدونست ذاتا دختر نازک نارنجی و ترسویی هستم و خیلی نگرانم بود. 24 روز کنکور نزدیک بود ولی من هیچ تمایلی برای آماده سازی خودم نداشتم و الی هیچ کدام از کتابهای درسی و تست رو باز نکرده بودم.یعنی بر روی یک صفحه که بازمانده بود نگاه میکردم ولی نمیتونستم افکارم رو متمرکز کنم.درست مثل آدمهای افسرده هیچ انگیزه ای در وجودم نبود وفقط ترس مبهمی از آینده و سرنوشتم تمام وجودمو فراگرفته بود مخصوصا که آقاجونم هم برایم حد و حدودهای بیشتری در نظر گرفته بود و با اینکه خودم دیگر میلی به تنها بیرون رفتن نداشتم ولی آنطور که احساس میکردم بعد از شنیدن ماجرای آن شب اصال بیرون رفتن رو برام قدغن کرده بود. باالخره آقاجونم آدم متعصبی بود و همین که فهمیده بود دخترش تا پاسی از شب رو به تنهایی بیرون از خانه گذرانده هرچند در بیمارستان،برایش قابل قبول نبود و فقط به علت احترامی که برای نجابت و اعتماد و اعتبار به دخترجوانش قائل بود رو در رو به مواخذه ام نپرداخته بود. دلم خیلی گرفته بود و خودم رو سزاوار بدتر از این ها میدونستم.همیشه با خودم فکر میکردم اگر چنین بالیی سر هر دختری بیاد فقط کرگ میتونه همه چیزو درست کنه.ولی حاال که در اون موقعیت قرار گرفته بودم نمرده و زندگی هم روال عادی خودش رو در پیش داشت. روز امتحان کنکور که قبل آن واقعه ی نحس آنقدر برایش لحظه شماری می کردم هم فرا رسید.در این مدت هیچ خبری از هیچ کدوم از دوستانم به خصوص فریبا نگرفته بودم چون احساس میکردم هیچ حرفی برای گفتن ندارم.حتی دوست نداشتم برای امتحان بروم.ولی از جهتی اگر نمیرفتم باید هزاران دلیل برای توجیه عملم میگفتم که من حوصله ی حرف های معمولی رو هم نداشتم چه برسه به پاسخگویی برای همچین کاری. 25 وقتی دفترچه ی مربوط به آزمون رو رو به رویم گذاشتند در تنم نیرویی که اون رو ورق بزنم هم نداشتم و به همین خاطر بی هیچ فکری برگه ی پاسخگویی به سواالت رو مقابلم گذاشتم و برای اینکه خالی نمونه با مداد سیاه بعضی از خونه های اونو سیاه کردم و زمانی که بغض گلومو فشرد قطره اشکی به خاطر آینده ی تباه شده ام که میتونست خیلی خوب پیش بره روی برگه چکید و من در اوج استیصال و درماندگی سرمو روی ممیسز گذاشتم و شروع به گریه ای اهسته و مظلومانه کردم.از همون گریه هایی که شبها زیر پتو تا سپیده دم ادامه داشت و خودم به حال خودم دل میسوزوندم. متاسفانه با اینکه زیاد در هیچ جمعی حاضر نمیشدم ولی سر و کله ی خواستگاران رنگارنگپیدا شده بود و همین موضوع بیشتر آشفته ام میکرد.از اینکه بخوام باکسی ازدواج کنم و کوس رسواییم به گوش خانواده امبرسد،داشتم دیوانه میشدم.از خواب وخوراک افتاده و به شکل چشمگیری وزن کم کرده بودم و بیچاره مادر ساده ام فکر میکرد به خاطر سانحه ی تصادفم و همچنین بیش از حد درس خواندنمبریا کنکور به آن حالت در آمدم و مرتب آبمیوه و هر چیزی که فکر میکرد بهم نیرو میده یه دستم میداد و میگفت: مادر بخور قوت بگیری. باالخره روز اعالم نتایج کنکور هم رسید و من که میدونستم چه نتظارمو میکه هشوروحالی برای گرفتن نتایج نداشتم.البته بهتره بگم در خانواده ام این چیزها زیاد مهم نبود.مخصوصا میدونستم آقا جونم در اعماق قلبش زیاد هم دوست نداره دخترش وارد دانشگاه بشه و ادامه تحصیل بده و با اینکه به دختر باوقار و متینش اطمینان داشت ولی می گفت: چون طالیه دختر خیلی نجیب و محجوبیه راضی شدم که برای دانشگاه البته تو شهرخودمون اقدام کنه واال به عقیده ی من درس زیادی خوندن برای دخترها که 26 آخر سر هم باید به وظایف مهمتری مثل شوهر داری و بچه داری و رسیدگی به امور خونه برسن واجب نیست و چه بهتر که دختر تا هنوز چشم و گوشش بسته است بره زیر پرو بال شوهرش. خالصه این طرز فکر آقاجونم بود ولی بیچاره انگار از اونچه بدش میومد به سرش اومده و خبر نداشت اون دختر چشم و گوش بسته که حرفشو میزد حاال از همون ناحیه چشم و گوش بسته بودن ضربه خورده بود. با این حال روز اعالم نتایج وقتی رها که تقریبا هم سن و سال من بود روزنامه گرفت و از این که خودش در شهر دوری قبول شده غمگین بود وللی بیشتر از اون قبول نشدن براش عجیب و غیر قابل باور بود.طوری که به صراحت گفت: صد در صد اشتباه شده.تو باید پیگیر بشی و بخوای نتایج رو دوباره بررسی کنن. رها بیشتر از هرکس شاهد تالشهای من برای قبولی در کنکور بود.ولی وقتی دید حرفهایش کوچکترین حس پیگیری و کنکاشی رو د رمن ایجاد نمیکنه او هم سکوت کرد و تازه انگار آن زمان بود که متوجه تفاوت های عمیق شخصیتی من شده بود.من که اصال مردود شدن برام مهم نبود طبق روزهای قبل صبح تا شب تو اتاقم مینشستم و فقط وقتهایی که مامانم کار خونه رو بهم محول میکرد به اون میرسیدم ولی اونقدر خاموش بی صدا که انگار در این دنیا هیچ چیز نمیتونه منو از اون حصار سکوت و از اون رخوت و پوچی بیرون بکشه.نگاه های نگران مامانو نسبت به خودم حس میکردم ولی داغونتر از اونی بودم که بتونم دلداریش بدم و نگرانی ها و دلواپسی هاش رو برطرف کنم. دو سه هفته به همین منوال گذشت و تازه اون زمان بود که آه از نهادم براومد و به اوج حماقتم پی بردم چون آقا جونم به مامان گفته بود حاال که نتیجه ای تو کنکور نگرفتم بهتره از بین خواستگارای خوبم یک رو انتخاب کنم.تا اونجایی که متوجه 27 شده بودم مامان از رفتارای عجیب و غریب اخیرم برای آقاجون گفته و ابراز نگرانی کرده و آقاجونم هم انگارتنها راه چاره رو تو ازدواج من و تغییر زندگی و شرایط روحیم دونسته بود که مصرا تاکید داشت جواب مثبت رو نسبت به یکی از خواستگارها از طرف من بگیره. همین مسئله باعث شده بود اون روزا به شدت بی قرارتر و پرتشویش تر از قبل در هر زمانی که تنها میشدم گریه کنم.اوهام شبانه هم بیشتربه اون کابوس واقعی دامن میزد و هر چی سعی میکردم به هر طریقی دل مامانو به رحم بیارم فایده نداشتم و در بد مخمصه ای گیر کرده بودم.از این که باز هم کم عقلی و حماقت کرده بودم و حداقل تو کتکور قبول نشده بودم تا بلکه به بهانه ی اون تا چند سال از ازدواج سر باز بزنم به شدت از خودم شاکی بودم.هرچند که در خانواده ی من به خاطر درس خوندن هم عقیده نداشتند که دختر دم بختشون ازدواج نکنه ولی خب باالخره فرصتی برام فراهم میشد و اوضاع بهتر از حاال که هیچ راه گریزی نداشتم بود. یه وقتهایی از این همه سادگی و خنگی خودم حرصم میگرفت و میخواستم برای همیشه از دست خودم راحت بشم ولی اونقدر دین و ایمان داشتم که به همچین تصمیمایی همل نکنم.این افکار جورواجور لحظه ای رهام نمیکرد چون میدونستم باالخره کسی پیدا میشه که هیچ ایرادی نمیتونم ازش بگیرم و آبروم میره و حاال روزی که اون همه از رسیدنش میترسیدم رسیده بود ونمیدونستم چه کار باید بکنم! فصل۷ خانواده ی اردوان بسیار معتبر و خوش نام بودند.مادر او هم که یک دل نه صد دل مرا پسندیده بود و فکر میکرد بهترین عروس دنیا رو برای پسرش انتخاب کرده.خود اردوانه هم که گفتم هیچ جای حرف نداشت و وصف محبوبیتش در همه ی روزنامه ها و مجله ها پیچیده بود.روزهایی که بازیش به طور مستقیم پخش میشد اطرافیان چنان اونو تشویق میکردند که انگار باالترین مسند مملکتیو داره و جزو بهترین 28 هاست و حاال من نمیتونستم مثل بقیه خواستگارانم عذری برای اون بیارم و ردش کنم.پس فقط میموند همون نقشه که این بار به جای اون که بریا جواب کردن خواستگارم به پای مامانم بیفتم و هزار و یک دلیل بی ربط بگییرم و به طریقی از خود خواستگارم خواهش میکنم که جواب منفیشو به خانواده ابالغ کنه تا خانواده ام مدتی دست از سرم بردارند. برای اجرای نقشه ام به سراغ لباس های مامان بزرگم رفتم.مادر مادریم سلطان خانم،هرچند هفته یکبار مهمان خانه ی یکی از فرزندانش بود و چون نمیتونست تنها زندگی کنه خیلی سال پیش خونه بزرگشو فروخته و به هرکدوم از بچه هاش حق االرثشونو دادهو نابقی رو برای خودش تو بانک گذاشته تا با سود بانکی اون که رقم قابل توجهی هم بود زندگی کنه... هر چند که با زندگی تو خونه ی بچه هاش چندان خرجی نداشت و اکثر مبلغ دریافتی اش خرج هدایایی برای عروس و دامادها و بیشتر نوه هایش میگرفت،میشد و یا برای سفرهای زیارتی که به اصراربچه هاش میرفت و همچنین خدایی نکرده اگر بیمار بود خرج هزینه های پزشکی و درمانیش میکرد. میدونستم مامان یزرگ سلطان همیشه چند دست از لباس هایش رو در کمد داخل صندوقچه ی زیبای قدیمی که فکر کنم حاال دیگه حکم عتیقه داشت میگذاشت.از غفلت مامان که داشت میوه و شیرینی ها رو با دقت و وسواس خاص خودش می چید استفاده کردم و یک پیراهن گل و گشاد رو که به رنگ قهوه ای روشن بود و روی اون برگ های زرد و آجری از همون طرح هایی که مخصوص سن و سال مامان بزرگ بود رو انتخاب کردم و یکی از چادر های بته جقه ایش رو هم از زیر پیراهن دور تادور کمرم پیچیدم تا حسابی چاق به نظر برسم و همچنین روسری بلند و چادر نسبتا ضخیمی رو هم طوری به سر کردم که فقط نوک دماغم پیدا باشه. 29 حاال دیگه هیچ کجای اندام و صورتم که بخواد نظر خواستگار محترم رو جلب کنه و از تقاضا و خواهش من برای صرف نظر کردن از این عروس خانم پوشیده استقبال نکنه مشخص نبود و با خیال آسوده منتظر رسیدن مهمون ها شدم. بعد از دقایقی که چندان هم طول نکشید،پیدایشان شد.صدای سالم و احوال پرسی ها رو میشنیدمو سپس حول و هوش هوا و پیرامون مسائل دیگر کشیده شد و من دیگه حواسم اونجا نبود و فقط در افکارم حرفایی رو که آماده کرده بودم تا به اردوان بگم رو مرور میکردم. قصد داشتم با انگشتی که در دهانم میگذارم کمی صدامو تغییر بدم و سپس بگویم“من االن به هیچ وجه قصد ازدواج ندارم و تصمیم دارم درسم رو بخونم و به درجات باال برسم و برم سرکار.و برای خودم استقالل داشته باشم.ولی انگار مادر شما خیلی به این وصلت اصرار دارن و متاسفانه از اونایی که نمیتونم رو حرف بزرگترام حرفی بزنم ازتون خواهش میکنم شما از جانب خودتون بگید منو نپسندیدید.“ اگه هم راضی نشد و قبول نکرد که مخالفتش رو به راحتی به فرنگیس خانم بگه به پاهاش بیفتم و بهش بگم برای شما دختر خوب زیاده اصال من شما رو دوست ندارم و کس دیگه ای رو دوست دارم.اصال چطور میخوای با دختری که یه نفر دیگه رو دوست داره ازدواج کنی...؟ خالصه با خودم فکر میکردم آنقدر اصرا میکنم تا بیخیال من بشه و بگه که به دردشنمیخورم.حتی خودمو آماده کرده بودم که با اشک و گریه خواسته مو بهش بقبولونم. نمیدونم چقدر در افکارم غرق شده بودم که مامان صدام زد تا چای هایی رو که با دقت ریخته بودم ببرم. 31 قلبم به شدت به دیواره ی سینه ام میکوبید و نفسم باال نمیومد.تو این مدت خواستگار زیاد اومده بود ولی این دفعه خیلی فرق میکرد.از تصمیمی که گرفته بودم میترسیدم و عرق سردی روی صورتم نشسته بود. بارویی که من میخواستم بگیرمحمل سینی چای خیلی سخت بود ولی به زحمت گره ی محکمی به روسریم زدم و بعد چادر رو هم به حد افراطی جلو آوردم و با یه نگاه به جداره ی فلزی سماور که قل قل میکرد و حاال حکم آینه رو برام داشت از زیر چادر به سختی چهره ی پوشیدمو برانداز کردم و سینی رو برداشتم و از آشپزخونه خارج شدم.لحظه ای نگاهم متوجه مامان که از طرز چادر سر کردن من تعجب کرده بود و با حرص گوشه ی لبش رو ]b]میگزید،شدم که با اخمی غلیظ منو نظاره میکرد و معلوم نبود تصمیم داره بعد از خروج اینمهمونای عزیز چقدر مواخذه ام کنه.وای آقا جونم چندان حواسش به این مسائل نبود و پدر اردوان هم البد پیش خودش فکر میکرد همسرش چه عروس محجبه و با کماالتی برای پسرش در نظر گرفته کامال“ خرسند نشون میداد. و اما داماد....!اردوان معروف که سرشو پایین انداخته و ساکت بود حتی نیم نگاهی هم بهم نینداخت و خیالمو تا حدی داحت کرد.فرنگیس خانم با گشاده رویی چاییشو برداشت وگفت: به به دختر گلم....آفرین به این همه نجابت...آفرین به این متانت و وقار...آدم حظ میکنه... با این که از شنیدن کلمه ی نجابت حالم منقلب شده بود ولی ممنون آرامی که فقط خودم شنیدم، گفتم و در قسمتی که اردوان چندان دید نداشته باشه قرار گرفتم. 31 فرنگیس خانم همونطور که در حال تعریف و تمجید بود وچنان اغراق آمیز از نهایت پاکی و خانمی من سخن در داده بود لحظه ای داشتم فراموش میکردم چه دسته گلی به آب دادم و چقدر او ساده است که به صرف یک حجاب عالی ؟!؟!؟!؟ منو همون دختر آفتاب و مهتاب ندیده میخوند....ولی وقتی منو دختری خطاب کرد که سر سفره ی پدر و مادر بزرگ شده وخیال آدم از عفت و پاکدامنیش راحته بیشتر از اینکه با آبروی آقاجونم بازی کرده بودم عذاب وجدان داشتم با شنیدن این حرفا نیشتری به قلبم فرو میکردن که میسوخت و نمیتونستم خودمو ببخشم...هرچند که تقصیرم فقط سر به هوایی و بی عقلیم بود نه چیز دیگه ای... افکارم دوباره به جاهایی کشیده بود که از درون داغم میکرد و در هپروتی عمیق که این روزا مقصد و مبدا افکار متناقضم بود دست و پا میزدم.وقتی به خودم اومدم که این بار فرنگیس خانم از آقاجونم اجازه خواسته بود به همراه اردوان برای صحبت داخل اتاق بشیم. راستش حالم اصال مساعد نبود ومیترسیدم زیر اون روسری وچادر از شدت گرما غش کنم،داغی صورتم رو کامال حس میکردم.حتما قرمز هم شده بودم ولی خوشبختانه معلوم نبود.زمانی که فرنگیس خانم با حالت مودبانه ای گفت: عروس عزیزم،میدونم خیلی دختر مجبه و با اصالتی هستی ولی یه خورده دست و دلبازی کن تا خیال پسرم از انتخابم راحت بشه. باز هم قلبم تکــــــــون خورد ولی فقط چشم آهسته ای گفتم و در مقابل نگاه نگران مامان بلند شدم و اردوان هم با اون قامت کشیده و هیکل چهارشونه ی مردونه که توی تلویزیون به اون خوبی به نظر نمیرسید دنبالم راه افتاد.آهسته قدم برمیداشتم و بار سنگینی رو شونه هام بود که قرار بود تا دقایقی دیگه رو زمین بذارم وتردید داشتم ولی انگار اردوان خیلی عجول بود که حتی زودتر از من بی تعارف 32 داخل همون اتاقی که راهنماییش کرده بودم شتافت و خیلی راحت بعد از ورود من در اتاق رو تا اونجایی که امکان داشت بست با این که از این کارش متعجب شده بودم چون خواستگارای قبلیم هیچ کدوم به خودشون اجازه نمیدادن به در اتاق دست بزنن!در سکوت اونو که به نر آشفته میومد نگاه کردم... از زیر چادرم به سختی میتونستم تماشایش کنم ولی کامال“ تشویش و اضطربای رو که تو چشمای سیاهش نشسته بود میدیدم و حس میکردم.حتی برای لحظه ای فراموش کرده بودم چه حرفایی رو آماده کردم.اردوان اجزای صورتشو منقبض کرد و با حالت خاصی شروع بع صحبت کرد.جاخوردم.توقع داشتم مثل بقیه یه کم تامل کنه و بعد از تعارفات معمو در این مجالس از حاشیه شروع و بعد اصل صحبت رو بگه ولی اردوان بی هیچ حاشیه و مقدمه ای یکراست رفت سر اصل مطلب و با لحنی که معلوم بود خشم و عصبانیتشو کنترل میکنه گفت: ببین خانم،من نمیدونم مادر بنده از چی شما خوشش اومده و به من گفته در هر صورتی باید با شما ازدواج کنم وگرنه باید قید خانواده و همه چیزمو بزنم و یه عمر هم ناله و نفرین مامان و بابام پشت سرم باشه یعنی عاقم کنن....و دوباره ادامه داد: ولی من میخوام به صراحت به شما بگم که بنده برعکس خانواده ام از این تیپ دخترا نه تنها خوشم نمیاد بلکه بیزارم و نفرت دارم...ولی نمیدونم چرا این مامان من نمیخواد حرفمو بفهمه و هی حرف خودشو میرنه.االن هم اومدم همینو بگم.من شو ما به درد هم نمیخوریم. احساس میکردم هر لحظه از اون همه محکم ادا کردن جمالت فکش خورد میشهبشه....با غیظ دندوناشو بهم سائید و گفت: 33 راستش من خودم نامزد دارم.اصال بهتره بگم نامزدمه.شماهم باید عاقل باشی وسرنوشت و زندگیت رو به خاطر من خراب نکنی.میدونم مامانم از شما بله رو گرفته و با خیال راحت پا بیخ گردن من گذاشته که همین دختر خوبه. اردوان که حالال دیگه بلند شده بود و در طول اتاق قدم های عصبی میزد،ادامه داد: خوب میدونم که توی دلت قند آب کردی که یکی مثل من اومده خواستگاریت و با این حرفای من هم هیچ نمیخوای عقب نشینی کنی ولی محض اطالعتون باید بگم من مرد زندگی شما نیستم ... دیگه باید اینقدر سطح شعورت به این مسائل برسه که بفهمی چی میگم.آخرش هم باید این نکته رو بگم که بهتره خودت بری و بهشون بگی دلم نمیخواد زن همچین مردی بشم.چه میدونم از جانب خودت یه بهونه بیار و منصرفشون کن وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.این رو هم بدون که باید یه عمر تنها زندگی کنی چون شاید من به زور خانواده ام باهات ازدواج کنم ولی هیچ وقت حتی حاضر نیستم نیم نگاهی بهت بندازم،تو هم نباید جز این از من توقعی داشته باشی.گفتم که من اصال قصد ازدواج ندارم و این خانواده ام هستن که گیر دادن چون تو شهر غریبم تنهام حتما باید ازدواج کنم.اما من اصال تو شرایط این کارها نیستم و اگر هم بودم مطمئن باش انتخابم امثال تو نبود.سعی کن بفهمی ولی اگه حماقت کنی و به امید این که بعدا“ همه چیز درست میشه خودتو عقب نکشی به خواسته ات میرسی و با خوشحالی میری همه جا پز میدی که فالنی اومده منو گرفته ولی اینو مطمئن باش این موضوع فقط و فقط در حد یه پز برات میمونه چون من نمیتونم تعهدی بهت داشته باشم پس بیخودی به خاطر این حرفای مسخره و عشق و عاشقی بچه گونه ی یه طرفه با آینده و زندگی خودت بازی نکن.دختر جون آب پاکی رو به هر شکلی شده بریز روی دست پدر و مادرت.من به تنهایی نمیتونم کاری کنم یعنی اصال اونا به من حق انتخاب ندادن. 34 با حالت کالفه و خنده داری اضافه کرد: یکی غش میکنه و اون یکی عاقم میکنه!چه میدونم گفتن حتما باید با شما ازدواج کنم. در نهایت درماندگی روی صندلی ولو شد و سرشو بین دستاش گرفت و بعد از کمی مکث گفت: من نظرمو گفتم.بهتره یقین داشته باشی که بلوف نزدم و اگه نخوای راهتو بکشی و بری،بد سرنوشتی در انتظارته.باید حسرت یه شب داشتن شوهرتو توی خواب ببینی.حاال دیگه خود دانی در ضمن این مطلب رو دوباره تاکید میکنم که فراموشت نشه من از زن هایی مثل تو که فکر میکنن دنیا فقط خالصه شده توی این ادا و اطوارای ظاهری و و این قبیل مسخره بازی ها بیزارم و از دخترای راحت و اجتماعی که خودشونو اسیر هیچ قید و بندی نیکنن خوشم میاد.یعنی دنیای حرفه ای به این سمت رفته که بعید میدونم شما اصال منظور منو فهمیده باشید.بگذریم.االن من میرم بیرون و هیچ حرفی هم روی کالم حاجی اینا نمیزنم ولی امیدوارم شما تمام حرفای منو ضبط کرده باشی و خوب فکر کنی بعد جواب بدی در غیر این صورت منتظر چیزهایی که گفتم باش.اصال هم فکر نکن میتونی بعد از عروسی به نفع خودت یا به واسطه ی خانواده ام کاری کنی چون قراره تهران زندگی کنی و صدات به گوش کسی نمیرسه یعنی مهم هم نیست برسه.فوقش یه درسی هم برای پدر و مادرم و همه ی پدر و نادرایی میشه که به زور بچشونو گرفتار نکنن.طالقت میدم عین آب خوردن... مهمان عزیز شما قادر به دیدن لینک ها نمیباشید لطفا اینجا کلیک کنید تا بتوانید در سایت عضو شوید و لینک ها را مشاهده کنید. … 35 در حالی که گوشه ی لبشو با ناراحتی میحوید با غرور کاذبی که در نگاه و کالمش مشهود بود ادامه داد: وا... ما دیده بودیم به زور دختر شوهر میدن ولی ندیده بودیم به زور برای پسرشون زن بگیرن! بعد در کمال بی ادبی بی اون که نظری از من بخواد و یا اصال منو هم داخل آدم حساب کنه و بگه حرف آخر یا چه میدونم اولت چیه؟گفت: دختر جون با آینده ات بازی نکن. با خشم از اتاق خارج شد و منو حیرت زده و مچاله به جا گذاشت.هیچ وقت فکر نمیکردم بعضی از کسایی مه وجهه ی عالی دارن و در بین مردم تا اون حد محبوب هستن،از لحاظ اخالقی و شخصیتی تا این حد در سطح پایینی باشن که به شکل مشمئز کننده ای خودخواهی و غرور تو وجودشون بیداد کنه وطوری از باال به همه نگاه کنن که انگار جایگاه و طبقه ی اونا با بقیه متفاوته.با این که خودم از اول قصد داشتم بهش جواب منفی بدم و با التماس و عجز و البه اونو از ازدواج با خودم منصرف کنم ولی آن قدر غرور وجودمو لگد مال کرد که حالم به شدت منقلب شده بود.چقدر زشت حرف میزد.دوست داشتم سرش فریاد بزنم و بگم فکر کردی چه تحفه ای هستی.من حالم از امثال تو بهم میخوره و هرگز هم قصد نداشتم بهت جواب مثبت بدم.ولی راستش کورسوی امیدی به قلبم تابیده بود.خدا همیشه هوای بنده هاشو با تدبیری بی نقص داشت و اون لحظه هم من خدا رو به طور ملموس حس کردم...آری...!این بهترین گزینه بود. فصل۹ اگر آن طور که با جدیت میگفت من قبول کنم و زنش بشم نمیخواست منو به عنوان همسر بپذیره و حتی نیم نگاهی هم بهم نمینداخت،دیگه هیچ مشکلی 36 نمیموند.خوب میدونستم باالخره باید به یکی از خواستگارانم جواب مثبت بدم.هرچند به تعویق مینداختم ولی دیر و زود داشت و سوخت و سوز نداشت. اگه من خواستگاری اردوان رو فبول میکردم و نهایتا بعد مدتی از اون جدا میشدم و دیگه هیچ سوالی برای کسی نمیموند و من یه زن مطلقه محسوب میشدم. با این افکار که مثل برق از ذهنم جهید نفس راحتی کشیدم و در حالی که هنوز میترسیدم مبادا اردوان با جواب مثبت من تهدیداشو عملی نکنه ولی تصمیممو گرفتم.دوباره پرنده ی خیالم به دوردستها رفته بود که خانواده ی اردوان قصد رفتن کردن.فرنگیس خانم به سراغم اومد.پیشونیمو بوسید و گفت: من فردا زنگ میزنم تا جواب عروس قشنگم رو بگیرم. سرو صورتم رو که هنوز ردپایتوهین های اردوان روی اون مونده بود دوباره بوسید و ادامه داد: انشاهلل که خوشبخت باشی. وقتی خداحافظی کردن و رفتن،مامان با اخم و ترشرویی وارد شد.من تصمیم نهاییمو گرفته بودم و قصد داشتم خودمو از اون مخمصه ای که گرفتار شده بودم با افکار و دید مسخره اردوان نجات بدم چون لیاقتش همین بود که زنش یکی مثل من دست خورده باشه و با اون طرز فکش منم دیگه یه سر سوزن عذاب وجداننداشتم.با اون نخوت پوچی که وجودشو گرفته بود مستحق بدتر از اینا بود.من اونو نردبان رهایی و رسیدن به راحتی میدیدم که با حضورش همه چیز رو به شکلی برام درست میکرد و نجاتم میداد. به همین خاطر در مقابل مامان که رنجش ونگرانی چهره اش را در بر گرفته بود،سکوت کردم و او گفت: 37 دختر خجالت نکشیدی؟این ادا و اطوارا چی بود از خودت در آوردی؟!اون چه قیافه ای بود که برای خودت درست کرده بودی؟ببینم دیگه چه عیب و ایرادی روی این پسره میخوای بذاری...؟به خدا من که دیگه روم نمیشه حرفای تورو به آقاجونت برسونم.خودت برو هرچی ایراد خواستی رو پسر مردم بذار.اگه قبول نکرد به خودت مربوطه تا جوابشو بدی. من که در سکوت مامانمو تماشا میکردم،اومدم وسط حرفش و درنهایت آسودگی گفتم: ولی مامان جون من که حرفی ندارم و موافقم پسر خوبی بود. مامانم که یه لحظه به گوشای خودش شک کرده بود با نگاهی متعجب منو برانداز کرد و بعد در حالی که منو در آغوش میکشید با خوشحالی گفت: آفرین دختر قشنگم.....میدونستم بخت به این خوبی رو از دست نمیدی.الهی قربونت برم.دیگه از این خواستگار بهتر نمیتونستی پیدا کنی. به افکار ساده لوحانه ی مامانم که فقط ظاهر امر رو دیده بود و خبر از حرفای نامربوط و وقیحانه ی اردوان نداشت افسوس خوردم اما چیزی نگفتم و فقط لبخندی زدم.مامان که هول شده بود و میخواست زودتر خبر سر و سامان گرفن دخترشو برای همسرش ببره....با گفتن“مادر الهی مبارکت باشه...انشاهلل خوشبخت و غاقبت به خیر شی“برای چندمین بار منو بوسید و از اتاق خارج شد.هرگز فکر نمیکردم مامانم تا این حد از رضایت من برای ازدواج خوشحال بشه.ولی انگار این اواخر واقعا فکر کرده بود دخترش حسابی مشکل روحی و روانی پیدا کرده که تا این حد خشنود شد. فصل ۰۲ 38 فرنگیس خانم بعد از شنیدن جواب مثبت ما انگشتری رو برای نشون کردن من هوراه با قواره ای پارچه و شیرینی آورد و با بهانه هایی که فقط من میدونستم علت اصلیش چیه گفت که اردوان نتونسته خودش بیاد و همه چیز رو به علت مشغله کاری سپرده به مادرش.حتی تاریخ عقد و عروسی رو هم تعیین کردن تا اردوان خودشو برسونه. این رفتارای اردوان خیلی غیر معقول بود ولی مامان اینا به پای نجابت ذاتی اش گذاشته بودن که قبل از محرمیت نخواسته همسرشو ببینه و من هم که از اصل موضوع باخبر بودم هیچ نمیگفتم و حتی خداروشکر میکردم چون نمیخواستم اردوان به طور واضح منو ببینه.میترسیدم از تصمیمش برگرده و اون وقت همه چیز خراب بشه. خالصه در مدت یک ماه فرنگیس خانم دست و دلبازانه همه ی خریدهای مربوط به عروسی رو به همراه من و مادرم انجام داد.موقع خرید لباس عروس پوشیده ترین رو انتخاب کرده بودم همراه با تور ضخیمی که مامان چندان رضایت نداشت و می گفت: عروسی که مختلط نیست این چیزا چیه انتخاب میکنی...؟ ولی من کار خودمو کرده و چادر گلدار سفید ضخیمی رو هم خریدم.همه ی خریدامون از آیینه و شمعدان گرفته تا حلقه های ساده ای که هر چه فرنگیس خانم اصرار کرد یه جفت ازمدالی دیگه که چشمگیرتر هم بود انتخاب کنم قبول نکردم.چون میدونستم من و اردوان اون حلقه رو فقط یه شب استفاده خواهیم کرد نه بیشتر،انجام شد....بدون حضور داماد. از لحاظ جهیزیه هم که مادرش گفته بود همه چیز به حد عالی و کفایت در منزل تهران اردوان مهیاست و قرارنبود ما وسیله ای تهیه کنیم... 39 هرچی به روز تعیین شده ی عقد و عروسی نزدیک میشدیم دلشوره و استرسم بیشتر میشد ولی همه چیز رو سپرده بودم به خدا.مدتها بر سر سجاده مینشستم و با راز و نیاز از خدایم میخواستم که خودش همه چیز رو به خیر و خوشی بگذرونه و آبروی من و خانواده مو حفط کنه. شب قبل از عروسی آن قدر خوابهای آشفته و عجیب و غریب دیدم که اصال خوابم نبرد.از فکر اینکه اردوان بر سر حرفاش نمونه و فرنگیس خانم اون همه اعتماد به نفس و اطمینانی رو که به من داشت بر آب ببینه،قلبم میخواست بایتد مخصوصا که اردوان هم منتظر چنین چیزی بود تا مادرش رو به استیضاح بگیره و بگه بفرمایید این هم دختری که دم از نجابت میزد. اونقدر افکار مشوش و درهم و برهمی داشتم که از درون داغون شده بودم ولی سعی میکردم ظاهرمو حفظ کنم چون نمیخواستم مامانو رو بیشتر از این نگران کنم به همین خاطر وقتی برای اصالح ابرو به همراه چندین نفر از خانواده ی خودم و اردوان به آرایشگاه رفتیمبا اینکه اصال آرام و قرار نداشتم ولی هر طور بود خودمو بیخیال نشون دادم. فرنگیس خانم که در این مدت مرتب میگفت ”اردوان بچه م تمرین داره یا در اردوست“و یا صدها دلیل دیگه برای موجه کردن حضور نداشتنای پسرش،ولی این بار با نهایت شادی گفت: قربونت برم اردوان هم دیشب خودشو رسونده.بیچاره بچه م قرار بود زودتر بیاد ولی امان از دست این شغل که یه ساعتم وقتت برای خودت نیست و به قول حاجی اگه این مسئولین باشگاهشو ول کنن برای مراسم عروسی بازیکنا هم نمیخوان رضایت بدن اینا بیان سر وقت زندگیشون،ولی باالخره حاجی با هزار ترفند از وسط مسابقات اردوان رو کشیده بود بیرون.نمیگن جونون مردم عروس چشم انتظار داره به خدا اگه 41 دست من بود،دیگه نمیذاشتم به این حرفه اش ادامه بده.چه فایده داره هیچ وقت مال خودش نیست. خوب میدونستم اردوان خودش دوست نداشته زودتر بیاد و همه ی اینا عذر و بهانه ی غیر موجهی بود که برای پدر و مادرش آورده،هیچ نگفتم ولی با خودم می اندیشیدم اگر چنین مشکلی نداشتم هیچ وقت راضی نمیشدم به چنین آدمی هرچند محبوب در اجتماع برای ازدواج حتی فکر کنم چه برسه به اینکه جواب مثبتنم بدم. فرنگیس خانم که فکر میکرد من به خاطر نبود اردوان در این مدت دلگیرم گفت: خب حاال که اردوان خودشو رسونده دیگه خوشحال باش. بعد دست بند طالی بسیار سنگین و زیبایی رو به دستم بست و به خانم آرایشگر که بساط و لوازم کارشو آماده میکرد گفت: بسم اهلل مهری انم ببینم عروس گلمو چیکار میکنی...؟ مهری خانم با خنده گفت: دستم خوبه....انشاهلل سفید بخت بشه. مهری خانم کارشو شروع کرد ولی با هر حرکت دستش درد خفیفی به صورتم مینشست.هرچند که این درد با دردی که به قلبم نشسته بود قابل مقایسه نبود.بعد از دقایقی باالخره کار اصالح به پایان رسید. مامانم و فرنگیس خانم اونقدر شاد بودن که قابل توصیف نبود و منم برای حفظ ظاهر به همه لبخند میزدم و اطرافیانم برام آرزوی خوشبختی میکردن و به فرنگیس خانم تبریک میگفتن که چنین عروس زیبارویی نصیبش شده. 41 جاری کوچک فرنگیس خانم که زن فوق العاده خوش پوش و شیکی بود و انگار این آرایشگاه هم پیشنهاد او بوده چون به قول فرنگیس خانم اکثر وقتشو در آرایشگاه ها سپری میکرد،گفت: فرنگیس جون چنین لعبتی رو از کجا گیر آوردی...؟یکی هم برای بنیامین من پیدا کن.خودت که میدونی پسر منم از جمال و کمال هیچ چیز کم نداره فقط مثل اردوان تو مشهور نیست.از مال و منال هم که خودت میدونی صولتی هیچ مذایقه ای براش نداره. به قول مامان داشت یه جوری تو فامیل و نزدیکان پیشاپیش اعالم میکرد یعنی ما آمادگی عروس دار شدن رو داریم.در عالم خودم بودم و بی هیچ توجهی به حرفاشون نقشه میکشیدم چطور رفتار کنم که داماد عزیز نتونه عروشو خوب ببینه.راستش میترسیدم همه چیز اونطور که من فکر میکردم پیش نره و اردوان مثل دفعه ی قبل که دیده بودمش رفتار نکنه و اخالق و طرز فکرش عوض شده باشه،حسابی دلم آشوب بود. .. بعد از چند ساعتی باالخره کار مهری خانم پایان گرفت.وقتی لباسمو پوشیدم و مقابل آیینه قدی ایستادم،یه لحظه همه چیو فراموش کردم و به عروسی که در لباس سفید مثل فرشته ها ده بو خیره موندم با اینکه مهری خانم حرفمو گوش کرد و خیلی مالیم آرایشم کرده بود ولی اونقدر زیبا شده بودم که همه چیز رو از یاد برده بودم.کاش این اتفاقات شوم نیفتاده بود و من هم مثل بقیه دخترا با سری بلند منتظر همسرم میموندم البته نه کسی مثل اردوان و در نهایت عشق و پاکی پا به زندگی جدیدم میگذاشتم ولی افسوس که چنین چیزی ممکن نبود و من باید سرافکنده از همسرم فرار میکردم.با این افکار هالهی ازغم بر چهره ی عروس زیبا ولی نادم تو آیینه نشست و من در نهایت نا امیدی منتظر ورود مادر و فرنگیس خانم 42 بودم مهری خانم هم رفته بود ازشون رونما بگیره و بعد به داخل اتاق مخصوص عروس دعوتشون کنه. وقتی مامان و فرنگیس خانم به همراه مهری خانم که معلوم بود انعام درشتی هم دریافت کرده وارد شدن به وضوح نهایت خوشحالی رو در نگاه و چشمهای هرجفتشون دیدم.فرنگیس خانم که لبش از تعریف و تمجید بسته نمیشد سریع به مهری خانم گفت: برو اسپند دود کن. مامان در حالی که منو در آغوش میکشید و گوشه ی چشمش قطره اشکی خودنمایی میکرد،گفت: یه تیکه ماه شدی عزیز دلم.الهی که به حق خانم فاطمه زهرا)س( سفید بخت بشی. فرنگیس خانم همونطور که وسط آرایشگاه بشکن میزد و قری به کمرش میداد و منو در آغوش کشید،بوسید و گفت: اردوان از دیدن عروس خوشگلش پس نیفته خوبه.آخه بچه ام هنوز یه دل سیر زن قشنگشو ندیده. بعد رو به مامانم که حاال اشک شوق در چشمانش میرقصید کرد و گفت: درست نمیگم سیما جون؟! مامان اشکاشو با دستمال پاک کرد و گفت: خداکنه بختشون با هم جفت باشه و برامون چندتا کاکل زری بیارن. 43 فرنگیس خانم که با این حرف مامان خوشحالیش بیشتر شده بود و اسپندی رو که شاگرد مهری خانم دود کرده بود آورد و دور سرم چرخوند و برای خودش شعر بادا بادا مبارک بادا رو خوند و خندید. قرار بود اردوان ساعت۳ به دنبالم بیاد برای مراسم عقد همه به همراه عاقد منتظر بودن ولی اردوان هنوز نیومده بود و نمیدونستم وقتی هم بیاد چه برخوردی خواهد داشت.اوهمه ی حرفاشو در روز خواستگاری زده بود و اتمام حجت کرده بود.از اون شب به بعد نه دیده بودمش و نه حتی تلفنی صحبت کرده بودم ولی مامان و بقیه فکر میکردن حداقل تلفنی در ارتباط بودیم به همین خاطر حسابی دلشوره داشتم و مرتب در طول سالن آرایشگاه قدم میزدم و از نگرانی نه میتونستم غذایی رو که مامان اینا گرفته بودن بخورم و نه هیچ چیز دیگه که باالخره فرنگیس خانم از پله ها دوتا یکی پایین اومد و با خوشحالی گفت: داماد هم اومد. با شنیدنش نفس راحتی کشیدموچادر ضخیممو به دست مهری خانم دادم و گفتم: طوری رو سرم بنداز که اصال معلوم نباشم. مهری خانم سعی میکرد چادر رو طوری بندازه که موهام خراب نشه و مدام تکرار میکرد: مواظب آرایشت باش.چادر سنگین تر از این پپیدا نکردی این که همه ی موهاتو خراب میکنه. من که قصد و نیتم چیز دیگه ای بود،گفتم: اینطوری راحت ترم. 44 فرنگیس خانم که از پیدا کردن چنین عروس محجبه ای به خود میبالید با کشیدن کل و ریختن نقل منو بدرقه کرد و مامان هم که از افراط من تو حجاب متحیر مونده بود چیزی نگفت و به همراه فرنگیس خانم مشغول کل کشیدن و پرتاب نقل شد. خانم های عکاس و فیلمبردار با دیدنم به طرفم اومدن و گفتن: عروس خانم این طور که به نظر میرسه جناب داماد چندان قصد همکاری با گروه ما رو ندارن.به خدا ما صدبار قسم و آیه خوردیم خیالتون از بابت پخش فیلم راحت باشه.اگه این فیلم جایی پخش شد اصال از ما سکایت کنین.ولی انگار آدمای معروف خیلی میترسن!عروس خانم حداقل شما برای فیلم عروسیتون هم که شده کمی با ما همکاری کنید. من که فرصت رو غنیمت شمرده بودم سرم رو به حالت ناچاری تکان دادم و گفتم: چی بگم...همسرم خیلی حساسه.اصال شما بیشتر از مهمونا فیلم و عکس بگیرید و زیاد هم برای گرفتن عکس و فیلم از ما اصرار نکنید چون امکان داره یه دفعه عصبانی بشه.آخه باهام قید کرده اگه عکاس و فیلمبردار به عروسی بیاد یه لحظه هم نباید حجابمو بردارم. خانمای عکاس و فیلم بردار نگاهی از سر ناچاری به همدیگه کردن و گفتن: میل خودتونه ولی اینجوری که نمیشه. آهسته گفتم: تو رو به خدا کاری نکنید شب عروسیمون تلخ بشه.آقای صولتی روی این مسائل حساسه.این هم که اجازه داده فیلمی داشته باشیم با اصرار من بوده وگرنه اصال نمیخواست از مراسم فیلم بگیره. خانمای جوان که اخماشون در هم گره خورده بود گفتند: 45 ما به خاطر خودتون میگیم.نمیخوایم خدایی نکرده باعث ناراحتی و عروس و داماد بشیم. بعد درحالی که بهم فرمان حرکت میدادن از پله ها باال رفتم.خدا میدونه اون لحظه چقدر از برخورد اردوان در مقابل دیگران میترسیدم ولی همین که اومده بود یعنی به این ازدواج صوری رضایت داده و اگه میخواست حرکت غیرمعقول و ناجوری جلوی بقیه انجام بده اصال نمیومد. از دیدن اردوان د رکت و شلوار با اون شکل و ظاهر زیبا برای لحظه ای دلم غنج رفت.چه داماد برازنده ای بود با این که اخماش در هم گره خورده و سعی میکرد حتی نیم نگاهی هم به من که سرتا پا پوشیده د رچادر بود نندازه ولی من اونو سیر نگاه کردم و در دلم هزاران بار خودمو لعن و نفرین کردم که چرا سرنوشتم باید این گونه میشد. به گفته ی فیلم بردار اردوان به اکراه از ماشین پیاده شد و دسته گلی رو که خیلی هم بی سلیقه انتخاب شده بود به دستم داد و در اتومبیل رو که گل زده شده بود باز کرد و بی آنکه کمکی برای سوار شدنم با اون لباس پف دار بکنه به سمت دیگه رفت و سریع سوار شد. خانمای فیلم بردار که حساب کار دستشون اومده بود دیگه هیچ نگفتند و با بی تفاوتی شانه ای باال انداختند یعنی خودتون خواستید.یکی از اونا در صندلی عقب ماشین عروس جای گرفت و دیگری هم سوار اتومبیل مخصوص خودشون شد و با دست به اردوان عالمت حرکت داد.در بین راه من و اردوان هیچ کالمی نگفتیم.خانم فیلم بردای هم که د راتومبیل ما نشسته بود کمی فیلم گرفت و وقتی که گفت: عروس خانم لطفا دستتون رو بذارید رو دست آقای داماد تا.... اردوان چنان فریادی کشید که کالمش رو نیمه تموم رها کرد،گفت: 46 من از این مسخره بازی ها خوشم نمیاد. دختر بیچاره کم مونده بود سکته کنه.هرچند که من هم حال و روز بهتری نداشتم و نزدیک بود اشکام سرازیر بشه ولی مگه نه اینکه من خودم چنین چیزی میخواستم پس باید خوشحال هم میشدم و ناراحتی و غم برای چی بود...بغضم رو فرو دادم و سکوت کردم.خانم فیلم بردار گفت: آقای صولتی چند بار باید بگم خیالتون راحت باشه.این فیلم هیچ جا درز نمکینه.البته حق هم دارید سواستفاده بعضی از همکاران باعث شده که شما نتونید به ما اعتماد کنید ولی اوقاتتون رو تلخ نکنید.ماهم کمتر فیلم میگیریم. در برابر گفته های اون خانم نه من کل امی گفتم و ن هاردوان و فقط اردوان به حالت دفعه ی قبل که هنگام عصبانیت گوشه ی لبشو میگزید دنده رو با غیظ عوض کرد و با سرعت وحشتناکی تا در منزل پدریش راند. مراسم عروسی قرار بود منزل اونا برگزار بشه.تمام حیاط چراغونی شده و میز و صندلی ها رو به شکل سنتی آرایش داده بودن و میوه و شیرینی های تازه رو بر بروی دیس های چهارگوش چیده بودن.صدای خواننده ی ارکستر که مشغول خوندن بود میومد و زمانی که متوجه رسیدن ماشن عروس شد گفت: به یمن و افتخار حضور عروس و داماد کف مرتب. مهمونا در حالیکه دست میزدند به استقبالمون اومدند.بوی اسپند تمام فضارو پرکرده بود و با بیردن سر گوسفند جلوی پامون همگی وارد خونه ی بزرگ و قدیمی حاج آقا صولتی شدیم.در این مدت کوتاه که مثال نامزد بودیم دو سه بار یبه خونه شون اومده بودم.اون قدر فضا داشت که مراسم عقد و عروسی اونجا برگزار بشه.هرچند برای من اصال مهم نبود این مراسم به چه شکل پایان بگیرد.فقط تو دلم صلوات میفرستادم که همه چیز به خیر تموم بشه. 47 وارد اتاقی که سفره ی عقد رو خیلی شیک چیده بودن،شدیم.اردوان به قدری عصبی بود که من هر لحظه میترسیدم مراسم رو به هم بریزه و بره ولی خدا رو شکر روی صندلی که مخصوص ما گذاشته بودن نشست و چندتا از دخترای اقوام و همچنین رها دختر خاله ام هم مشغول ساییدن قند بر سرمون شد.فرنگیس خانم هم با کیسه ای مملو از جعبه های طال کنارمونایستاده بود.مامان هم به تبعیت از اون با جعبه های مشابه در اونجا حضور داشت.آقا جون و حاج آقا صولتی به همراه چند تن از بزرگترای خانواده به ترتیب دو طرف عاقدی که پیرمردی نورانی بود،ایستاده بودند.احساس میکردم هیچ چیز جز صدای بلند قلبم رو نمیشنوم.همه چیز در هیاهوی غریبی فرو رفته بود و از شدت ترس نفسم باال نمیومد.نمیدونم و نمیدونستم اون لحظه که میگفتند هر دعایی مستجاب میشه چه بر زبان بیارم.فقط از خدا خواستم هر چه به صالحم هست همون رو مقدر کنه. در همین افکار بودم که رها سقلمه ای به پهلوم و آهسته گفت: طالیه پس چرا ساکتی؟دفعه ی سومه که میپرسه. من که هاج و واجاز زیر پارچه ی ضخیم چاردم اطراف رو نگاه میکردم مونده بودم چه کنم که عاقد گفت: عروس خانم بنده وکیلم؟ در نهایت اضطراب و استرس فقط گفتم: بله! و همه شروع به کف زدن و کل کشیدن کردن و بعد بقیه ی مراسم که هیچ از اون نفهمیدم جز دیدن اخمای در هم اردوان که با نهایت حرص اوراق رو امضا میکرد. 48 بعد از دقایقی آقایون به حیاط رفتن و فرنگیس خانم هم همه ی خانمها رو بیرون کرد و جعبه ی محملی رو که باقی مانده ی اون همه کادویی بود که دقایقی پیش بهمون اهدا کردن بودن به دست اردوان داد و گفت: اردوان جان رونمای عروس قشنگت رو بده و صورتش رو نگاه کن. و خودش هم از اتاق با اون کفش های پاشنه بلند که انگار چندان تحمل وزن زیادشو نداشت خارج شد.شاید اگه بگم در اون لحظه به سر حد مرگ ترسیده بودم گزاف نگفتم.طوری که به ××××××که افتاده بودم و سعی میکردم اردوان متوجه نشه.اردوان وقتی که مطمئن شد اتاق خالی شده و کسی نیست یه دفعه مثل یه گوله ی آتشی منفجر شد و به سرعت از جاش بلند شد و جعبه ای که مادرش گفته بود به عنوان رونما به من تقدیم کنه محکم به سمتم پرتاب کرد و با حر ص فریاد زد: خیالت راحت شد؟مگه نگفته بودم نمیخوامت.واقعا برات متاسفم.فکر نمیکردم این قدر حقیر و سبک باشی.حالم ازت بهم میخوره.دختره ی رقت انگیز نفهم! لگدی به قسمتی از سفره ی عقد زد وگفت:چیه؟فکر کردی دروغ گفتم و باهات شوخی کردم؟نه عروس خانم حاال وقتی مجبور شدی مثل سگ تنها بمون میفهمی حرف گوش نکردن چه عواقبی داره و وقتی اردوان حرفی میزنه یعنی چی؟فکر کردی از سادگی مامان من سواستفاده کردی و خودت رو غالبم کردی چی عایدت میشه؟گفته باشم هر فکر مزخرفی کردی کورخوندی.در ضمن تا چند ساعت دیگه مجبوری راه بیفتیم بریم تهران.من کار و زندگی دارم و بیخود منو کشوندی این جا.هرچند همچین بیخودی هم نیست.حداقل هر روز مامانم زنگ نمیزنه پاشو بیا برات زن بگیرم.زن میخواست که گرفتم ولی تو اینو بفهم و برای خودت هجی کن تو اونور خط و من این ور خط.حق هیچ اعتراضی هم نداری. 49 با حالت تاکیدی اضافه کرد: اگه بشنوم به کسی مخصوصا مادرم چیزی گفتی اون موقع است که قید آبرو و هرچی که فکرشو بکنی میزنم و طالقت میدم.شیرفهم شدی؟ سپس در حالی که با خشم دستی داخل موهای پرپشت سیاهش میکشید ادامه داد: بعد از شام حرکت میکنیم به بقیه بگو برای خودشون برنامه نچینن. و با همون حالت عصبی از اتاق بیرون رفت.قلبم مثال گنجشکی زخمی که شالق باران امانش رو بریده بود درون سینه ام میکوبید.غرورم اون قدر له و لورده شده بود که اگه عقل مانع نمیشد همون لحظه بلند میشدم و همه چیزمو بهم میریختم و اونو که در نظر مهمونا بت بود طوری که همه ی دخترای فامی و آشنا به حالم غبطه میخوردن و هر کدوم به نحوی میگفتن خوش به حام شده با دستای خودم میشکستم و چنان تفی به شخصیت و وجود و عنوان دهن پرکن اردوان صولتی میکردم که هیچ وقت تا آخر عمرش فراموش نکنه. ولی آخه همه چیز همون طور که من میخواستم پیش رفته بود پس چرا این همه بهم خورده و غمگین بودم.دلم اونقدر شکسته شده بود که حتی لبخند تصنعی هم به لبانم نمینشست.با این حال نفس عمیقی کشیدم تا آتش تحقیری رو که درون م شعله ور بود خاموش کنه.و سعی کردم در دل به خود نوید بدم همه چیز عالی شکل گرفته.چادرم رو در آوردم و تور رو باال زدم و جعبه شوت شده وسط سفره رو برداشتم.جواهر زیبای کبود رنگ دو که بی شباهت به قلب کبود شده ام نبود به گردنم آویختم تا کسی متوجه ذلت و خواری که نصیبم شده بود نشه و در رو برای ورود بقیه گشودم. نمیدونم اون لحظات رو که داماد حتی یک بارهم تا آخر مراسم سراغم نگرفت و موقع خوردن شام هم به بهانه ی این که خانمها معذب میشن نیومد چگونه سپری کردم.اما انگار زیاد برای بقیه مهم نبود و در نظرشون عادی بود که جشن عروسی و 51 رفتار یک فوتبالیست متفاوت از بقیه دامادها باشه که هیچ سوالی نمیکردن و سراغی هم از داماد اخمو نمیگرفتن. رها دختر خاله ام میگفت: همون بهتر که داماد زیاد تو سالت خانم ها نیاد یه موقع کسی ازتون عکس و فیلمی میگیره و پخش میکنه.اون موقع مایه ی درد سرتون میشه. من هم که اصال در اون عالم نبودم هرچی همه میگفتن تایید میکردم و فقط به خودم دلداری میدادم که باالخره تا چند ساعت دیگه از همه ی اون نگاه های ابلهانه که بعضی حسادت به خاطر موقعیتم و بعضی حسرت به خاطر اقبالم بود،میگریختم.با این که نمیدونستم در تهران چه چیزی در انتظارمه ولی با رفتارای اردوان تا اون لحظه دیگه مطمئن شده بودم که کاری به کارم نخواهد داشت و نقشه ام تمام و کمال در حال اجرا بود. به فرنگیس خانم و مامان گفته بودم که اردوان خیال داره آخر شب به سمت تهران حرکت کنه،اونا هم با اینکه دوست داشتن عروس و داماد شب اول زندگی مشترکشون رو نزد اونا بمونه اما قبول کردن.فرنگیس خانم گفت: من به همه گفتم که فردا برای مراسم پاتختی بیان ولی خب حاال که اردوان گفته اشکال نداره.میترسم شاکی بشه.عزیزم تو هم چیز نگو. انگار بنده خدا جرات هیچ اعتراضی رو نداشت و همین که پسرش طبق سلیقه ی او زن گرفته بود براش کفایت میکرد.فرنگیس خانم برای توجیه این عمل پسرش رو به مامان ادامه داد/ک بچه ام به خاطر فشار کارش ناراحته.آخه باید عروسش رئ بذاره بره سر تمرین اون هم به این زودی.خب هرکی باشه ناراحت میشه. مامان ساده ی من هم بهش دلداری میداد و میگفت: 51 خودتو ناراحت نکن.دیگه تو تهران مشکلی ندارن و همیشه پیش همدیگه هستن. همگی تا سر بزرگ راه عروس و داماد به ظاهر خوشبخت رو بدرقه کردن.آقاجونم در حالی که سفارش دخترشو میکرد منو به دست اردوان سپرد و همچنین سند زمینی رو که به عنوان جهیزیه برام گرفته بودن به دستم داد و در گوشم سفارش کرد که زن خوبی برای همسرم باشم و اونا در تربیتم روسفید کنم. فرنگیس خانم هم نوبتی من و اردوان رو در آغوش میکشید و اشک میریخت و چنان گفت: دیگه خیالم ازت راحت شد و تو اون شهرغریب تنها نیستی. که من دلم به حالش سوخت که چه بازی از ما دونفر خورده و خبر نداره. خالص بعد از کلی اشک و زاری از پدر و مادرهامون که منقلب بودن جداشدیم و خودم رو اول به خدا و بعد به تقدیرسپردم و در کنار اردوان که حاال چهره اش بی تفاوت و مات شده بود جای گرفتم و برای اون که هر وقت با اون تنها میشدم شروع به تحقیرم میکرد خودمو به خواب زدم و سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چون خیالم دیگه از بابت همه چیز راحت شده بود و حتم داشتم که این داماد همچنان بدعنق با سرعتی سرسام آور میراند و قصد هیچ مالطفت و سازشی نداه،از شدت خستگی و ضعف بنیه و همچنین سکوت ماشین به خواب عمیقی که دیر زمانی بود حسرت اون رو داشتم،فرو رفتم فصل ۰۰ ]b]ساعت حدو سه و نیم بامداد بود که با کشیده شدن صدای الستیک های ماشین بر موزاییک روی موزاییک های سراشیبی پارکینگ از خواب بیدار شدم،از این که این همه وقت خوابیده بودم تعجب کردم و دوباره دلهره به سراغم آمد،نمی دانستم 52 چه چیزی انتظارم را میکشد ولی با توکل به خدا آهسته از ماشین که حاال توقف کامل کرده بود پیاده شدم. اردوان بدون هیچ حرفی فقط به سرایدار شب گفت که چمدان ها را باال بیاورد و خودش دسته کلیدی را از داشبورت بیرون کشید و به سمت آسانسور به راه افتاد،با این که بدنم از یک جا نشستن به درد آمده بود اما در سکوت به دنبالش روان شدم. وقتی آسانسور بر روی آخرین طبقه ی برج ایستاد،پیاده شدیم و اردوان در چوبی زیبایی را گشود و وارد شد.خانه ی اردوان از آنچه من در خیالم تصور میکردم خیلی بزرگتر بود،یعنی آنقدر بزرگ که من با یک نگاه اجمالی نمیتوانستم سر و ته آن را ببینم،مخصوصا که اردوان سریع به سمتی رفت که آسانسور شیشه ای در آنجا تعبیه شده بود و من هم به ناچار پشت سرش به راه افتادم هر دو داخل آسانسور شده و به همراه یکدیگر به طبقه ی باال رفتیم.همه چیز برایم جالب بود و مبهم، هر لحظه هم رمزآلود تر می شد. سالن تقریبا بزرگی در مقابلمان بود اردوان کلید برق را زد و فضاروشن شد.سالن با مبل های زیبایی به حالت نیمه اسپرت و نیمه رسمی به همراه یک میز ناهارخوری هشت نفره تزیین شده بود و در قسمت انتهایی سالن که مشرف به آشپزخانه ی نقلی آن بود یک مبل ال شکل راحتی قرار داشت که رو به رویش سیستم صوتی و تصویری مدل جدیدی گذاشته بودند. اردوان بی نوجه به من که مثل خنگ ها گوشه ای ایستاده بودم بی حوصله و کسل و خواب آلود گفت: از این به بعد تا هر وقت که خودت بخواهی اینجا محل زندگی توست.میتونی بیایی پایین ولی بهرته وقت هایی که مهمون دارم نیایی.در ضمن من به هیچ کدوم از 53 دوستام نمیخوام بگم مجبور شدم زن بگیرم تو هم بهتره به کسی حرفی نزنی.یعنی اگه چیزی بگی کسی باور نمیکنه. سپس در حمام و دستشویی بسیار لوکس و زیبایی را که هرکدام در سقفش نورگیر داشت باز کرد و گفت: اینجا سرویس هاست.اون طرف هم دوتا اتاق هست که یکی برای خواب و یکی دیگه رو هم هر کاری خواستی باهاش بکن.آشپزخانه رو هم که می بینی رو به روی اتاق هاست. بعد از داخل کمد دیواری که در یکی از اتاق ها قرار داشت کلید و کارتی در آورد و گفت: این کلید خونه است و تو این حساب هم به اندازه ی کافی پول.هرچقدر خواستی استفاده کن. باز هم بی آنکه نیم نگاهی به من که مثل مجسمه ایستاده بودم و غرق در تجمالت و چیزهای جدید شده بودم به سمت آسانسور رفت و گفت: من خیلی خسته هستم.لطف کن و مزاحم نشو. انگار فهمیده بود کار از کار گذشته و دادوقالش هم دیگر فایده ای ندارد پس چه بهتر آن فک مردانه و به نظر محکمش را خسته نکند. وقتی اردوان پایین رفت سریع چادر را از سرم کشیدم.باخودم فکر می کردم اصال نیازی به این همه پوشش نبود چون جناب داماد عزیز کوچکترین نگاهی هم به من نکرد.خیرسرم عروس تعریفی کل فامیل بودم!ناخودآگاه لبخندتلخی بر لبمم نشست و با این که نای تکان خوردن هم نداشتم ولی نیروی کنجکاوی بر خستگی ام غلبه کرد و به سمت اتاقی که به عنوان اتاق خواب نشان داده بود رفتم. 54 در اتاق را باز کردم و وارد شدم.تختخوابی سفید با روتختی صورتی ترکیب جالبی رو به نمایش گذاشته بود و در کنار آن آباژور فانتزی بامزه ای قرار داشت و سمت دیگرهم میز توالتی از همان ست تخت به چشم میخورد.از دیدن اتاقی که قرار بود در آن زندگی کنم لبخند بزرگی بر لبانم نقش بست و از پنجره ی باالی تختم که با پرده هایی هماهنگ با روتختی ام تزئین شده بود به شهر نگاه کردم.در آن وقت شب حسابی دلپذیر و زیبا بود. غرق خوشحالی شده بودم.انگار نه انگار فکر و خیال تا همین چند لحظه ی پیش نفسم را بند آورده بود.با ذوقی کودکانه به سمت دیگر اتاق دویدم.میز مطالعه ی بزرگی که روی آن سیستم کامپیوتر هم جلب توجه میکرد.روی صندلی چرخدار ولو شدم.آنقدر راحت بود که با یک حرکت کوچک به هر طرف دلم میخواست میرفت.با چندتا از دکمه های کامپیوتر هم ور رفتم.واقعی بود!بیچاره اردوان...! خداراشکر پارسال تابستان کالس کامپیوتر رفته و یک چیزهایی بلد بودم.البته کار با این کامپیوتر مدل جدید لطف دیگری داشت. در حالی که هنوز لبخند روی صورتم از دیدن آن همه چیزهای تازه از بین نرفته بود به زوایای دیگر اتاق که یک کتابخانه قرار داشت نگاهی انداختم و خواستم دستی به کتاب های درون قفسه ها بزنم و ذائقه اردوان را غیر از ورزش بدانم که با تکانی کلی پوسترهای رنگارنگ که در حالت های مختلفی از اردوان دیده میشد پایین ریخت.سریع همه را جمع کردم و گوشه ای گذاشتم.معلوم بود به تازگی و هول هولکی آنها را از دیوار برداشته.هنوز آثار نصب آنها بر روی دیوارها بر جای مانده بود. پرده های آبی رنگ اتاق حس آرامش عمیقی را به من القا میکرد که باعث شد دری را که به تراس باز میشد بگشایم.از دیدن تراس به آن بزرگی که مملو از گلدان های بزرگ و کوچک گل بود به وجد آمدم.آب نمای قشنگی هم در آنجا به چشم میخورد.به روی یکی از صندلی های سفید رنگ گوشه ی تراس که زیر یک چراغ 55 پایه دار تزئینی قرار گرفته بود نشستم.احساس میکردم تمام تهران در این لحظه زیر پاهای من است. نمی دانم هوای سپیده دم صبحگاهی آنقدر حس و حال خوبی را برایم ایجاد کرده بود یا از این همه تنوع که در زندگیم ایجاد شده بود به وجد آمده بودم.تور عروسی ام بازیچه ی دست نوازشگر نسیم سحری شده بود و بی اختیار از خود بودم و احساس می کردم چقدر نزدیک به خدایم ایستاده ام.طوری که اگر سرم را بلند می کردم نگاهم در چشمان مهربانش می افتاد.با یاد خدا ناخودآگاه اشک در چشمانم حلقه زد و این بار نمی دانستم با چه حسی فرو می چکد.اثری از غم و غصه هایم در خود نمی دیدم و شادی هم با آن وضعیت زندگیم چندان پرمعنا نبود.شاید احساس عمیق خشوع و خضوعی بود که در مقابل پروردگارم داشتم که با وجود تقصیراتم همه چیز را مطابق دلخواهم ختم به خیر کرده بود و در آن شبی که که چند وقتی بود فکر می کردم شب آبروریزی و خجالتم باشد و همچنین ننگ خانواده ی متدین و آبرودارم،آبرویم با یاری خودش حفظ شده بود.در همان لباس سفید عروسی از خدای خودم که تا آن لحظه پشتیبانم بود تقاضا کردم در بقیه ی مراحل زندگی همراهم باشد.لحظه ای سرما در اندامم نفوذ کرد از تراس رویایی خارج شدم و به قصد درست کردن چای به سمت آشپزخانه رفتم.آشپزخانه ای مدرن که با کابینت های خوش طرح و رنگ تزئین شده بود. با دیدن انواع دستگاه های برقی،مثل کودکی که اسباب بازی های دلخواهش را بهش داده بودند ذوق زده شدم.اولین باری بود که می خواستم به تنهایی برای خودم زندگی کنم و طعم مستقل بودن را بچشم.هرچه دنبال چای گشتم پیدا نکردم و اخم هایم در هم کشیده شد ولی بعد در قسمتی از کابینت ها متوجه پاکت چای کیسه ای شدم و برای خودم فنجانی از سرویس های زیبایی که داخل کابینت چیده شده بود،برداشتم و تا آب جوش بیاید داخل یخچال را هم وارسی کردم و با برداشتن 56 بسته ای شکالت خارجی که عکس فندق های دهان گشادش به آدم لبخند میزد حس شیرینی در وجودم پیچید.در حالی که با شوقی وصف ناپذیر تمام قفسه ها را وارسی میکردم برای خودم چای ریختم و بر روی صندلی میز ناهارخوری کوچک آشپزخانه نشستم.کامال فراموش کرده بودم از صبح تا آن زمان هیچی نخورده ام و چقدر خسته شدم،روحیه ای تازه پیدا کرده بودم.بعد از خوردن چای دوباره نگاه گذرایی به حمام کردم ودیدن وان و جکوزی باعث شد تازه وجود آن همه سنجاق سر و کلی چیزهای دیگر را روی سرم احساس کنم.سریع بع اتاق خوابم رفتم تا لباس عروسیم را به تنهایی از تن در بیاورم.به سختی توانستم زیپ پشت آن را باز کنم ولی باالخره موفق شدم.انگار وزنه ی سنگینی از تنم جداشده بود،نفس آسوده ای کشیدم ولی بعد که به یاد چمدان هایم افتادم مستاصل مانده بودم که چه کار کنم!چادرم را به دور خود پیچیدم،امشب را باید با همین سر میکردم ولی وقتی به سمت حمام رفتم تازه متوجه را ه ارتباطی خودم با او شدم یعنی همان آسانسور شیشه ای که همه ی وسایلم داخلش قرار داشت. با خیالی آسوده آنها را که تقریبا سنگین هم بود بیرون کشیدم و لباس راحتی مناسبی را برداشتم و به حمام رفتم.حوله های سفید و تمیز که مشخص بود نو هستند و تازه خریداری شده اند،در قسمتی مرتب چیده شده بود و احتیاجی به باز کردن حوله ی خرید عروسیم نبود.بعد از کلی ور رفتن با دکمه های اطراف وان آن را به حالت جکوزی در آوردم و چشمهایم را بستم.تمام خستگیم به یکباره رفع شد.واقعا که پول داری و استفاده از یکسری وسایل خالی از لطف نیست.به سختی موهایم را از دست آن گیره های فلزی محکم خالص کردم و بعد از شستشو،حوله ای که بوی خوش آن احوالم را بهتر کرده بود بر تن کردم و به تصویر توی آیینه که با آن همه گریه و زاری هنوز به شدت گیرا و دلنشین بود لبخند زدم و روی تختخواب یک نفره قشنگم قبل از آن که بخواهم به چیزی فکر کنم بیهوش شدم.]/b] 57 فصل۰۳ یک هفته از آن شبی که به عنوان عروس به محل زندگی جدیدم وارد شده بودم گذشته بود.هنوز آنجا برایم جالب بود و تازگی داشت طوری که تمام مدت تو یخانه بودم و هنوز حوصله ام سر نرفته بود. با خانواده ی خودم و اردوان طوری گفتگو میکردم انگار بهترین زن و شوهر تازه ازدواج کرده بودیم و خیالشان راحت شده بود.در این مدت با این که هیچ صدایی از پایین نم آمید،اما اوایل دلشوره داشتم مبادا ناغافل اردوان باال بیاید ولی حاال دیگر خیالم راحت شده بود که محاله بیاید. در این مدت تمام لباس ها و کتاب هایم را در قفسه های مختلف کمدها چیده بودم و وسایل خانه را هم آن طور که سلیقه ی خودم بود مرتب کردم.تصمیم داشتم کتاب هایم را مرور کنم تا برای کنکور سال بعد آماده باشم،باید برای آینده ام برنامه ریزی میک کردم،وجود اردوان که در زندگیم اصالً محسوس نبود و من بهش فقط به چشم یکی ناجی که مرا از آن همه فکر و خیال های دهشتناک رهایی داده و زندگیی خیلی عادی و مستقلی را برایم مهیا ساخته بود نگاه می کردم البته حضور نداشتنش نه تنها بد نبود بلکه برایم لطف الهی محسوب میشد. راستش من از وضعیت به وجو آمده کمال رضایت را داشتم فقط نباید اوقاتم را به بیهودگی و بطالت می گذراندم.از فکر بیرون آمدم باید برای خرید بیرون میرفتم به همین خاطر مطمئن شدم اردوان خانه نباشد،معموال حدود ساعت شش به بعد می آمد.نم دانستم باید برای خرید به کجا بروم،از دفترچه تلفن شماره ی آژانش را پیدا کردم و در حالی که پالتو و شال مناسبی انتخاب کردم،چکمه و کیف مناسبی هم برداشتم و منتظر آژانس شدم. اولین باری بود که از آن برج زیبا خارج شده و تازه متوجه محله ی خلوت و دنجی که در آن زندگی میکردم شدم،کمی در خیابان خلوت قدم زدم و هوای خنک اوایل پاییز را در ریه هایم کشیدم تا باالخره اتومبیل تقریبا مدل باالیی توقف کرد.ابتدا فکر کردم مزاحم خیابانی است ولی وفتی نام خانوادگی ام را صدا زد با خیال راحت سوار شدم و در حالی که سالم می کردم گفتم: -لطفا برین جایی که 58 بتونم مایحتاج روزانه ام مثل میوه و گوشت و مرغ رو تهیه کنم.راننده آژانس که نمیدونه مایحتاج روزانه چیه...! راننده که مرد محترم و میانسالی بود چشمی گفت و اتومبیلش را به حرکت درآورد و بعد از مدتی رو به روی یکی از فروشگاه های بزرگ توقف کرد.برگشت عقب و گفت: -ببخشید خانم منتظر باشم؟ در حالی که پیاده میشدم گفتم: -اگر ممکنه،البته امکان داره کمی طول بکشه. راننده به آن سوی خیابان اشاره کرد و گفت: -من اون جا منتظر می مونم. تشکر کردم و سریع داخل فروشگاه بزرگ شدن،چرخ دستی برداشتم و هر آنچه فکر میکردم مورد نیازم باشد سریع تهیه کردم و بعد از کارت کشیدن با همان چرخ به سمت اتومبیل آژانش رفتم و راننده بعد از جا دادن کیسه های خرید،پرسید: -مقصد بعدی تون؟ برای جاسازی و سر و سامان دادن به آن همه خرید به وقت نیاز داشتم و با این که دلم میخواست چرخی داخل شهر بزنم،گفتم: -می رم خونه. سپس داخل صندلی فرو رفتم و سرگرم تماشای مردم و خیابان های شلوغ و پرترافیک که این همه خواهان داشت،شدم. * آن روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم طبق معمول مشغول خواندن کتاب ها و جزوه های درسی ام بودم که متوجه آسانسور شیشه ای شدم که باال آمد.حسابی دستپاچه شده بودم.در این یک ماهی که اینجا بودم هیچ وقت سابقه نداشت اردوان باال بیاید یعنی اکثراً حتی صدایش را هم نمی شنیدم.چادرم را روی سرم انداختم و مقابل آسانسورایستادم.ولی در کمال ناباوری مردی را دیدم بلند قامت و قوی هیکل که از لهجه و شکل ظاهرش معلوم بو شهرستانی است. بنده خدا که از دیدن من هول شده بود،گفت: -سالم خانم! من که نزدیک بود قلبم بایستد،زبان در دهانم نمی چرخید و همان طوربه او زل زده بودم که دوباره با لهجه گفت: -ببخشید خانم،من رحیم هستم و هرچند وقت یکبار برای پاکیزگی منزل آقا میام.راستش همیشه این جارو هم تمیز می کنم.االن هم کار پایین تموم شدهعاگه اجازه بفرمایید کار باال را 59 شروع کنم. همان طور که مستاصل ایستاده و به کارگر خانه ی اردوان که سعی می کرد خیلی مودب صحبت کند نگاه می کردم و تازه فهمیدم چرا از صبح آن همه صدا از پایین می آمد.کمی آرامش خودم را به دست آوردم ولی با لکنت گفتم: -نه نه،خیلی ممنون،باال تمیزه. رحیم قا که سرش را پایین انداخته بود گفت: -پس به آقا بگویید برای ما مسئولیت نشه،من دیگه رفع زحمت می کنم. در حالی که هنوز قلبم به شدت می زد جواب خداحافظی اش را دادم و بعد از رفتن اوچارد را از سر کشیدم و روی مبل راحتی ولو شدم.از فکر این که از صبح با مردی غریبه در این خانه ی درندشت که نه کسی صدایم را می شنید و نه اصالًکسی باکسی کارداشت تنها بودم ترس شدیدی تمام وجودم را لرزاند. تا شب هم این ترس و دلهره در وجودم مانده بودو دوست داشتم به طریقی از اردوان خواهش کنم دیگر برای نظافت آقارحیم را نفرستد.ولی این که چطور این مطلب را بهش بگویم تمام فکر و ذهنم را مشغول کرده بود.تا اینکه باالخره به این نتیجه رسیدم که برایش یادداشت بگذارم.به همین خلطر برایش نوشتم. ”سالم لطفا درمواقعی که خودتون منزل نیستید کسی را برای نظافت نفرستید.من امروز خیلی ترسیدم. اگر مایل باشید نظافت طبقه ی شما زا هم در زمان هایی که خودتان تشریف ندارید من انجام می دهم فقط اگر موافق بودید زیر برگه را امضا بفرمایید.“ سپس از آسانسور پایین رفتم و برگه را به در یخچال چسباندم و فوری برگشتم.بعد از چند روز وقتی از نبودنش مطمئن شدم دوباره پایین رفتم و داخل آشپزخانه فوق مدرنش شدم.نامه روی در یخچال بود و زیرش نوشته بود“چهارشنبه ها زا صبح خانه نیستم“ و یک چیزی شبیه امضا کرده بود،حتما منظورش این بود که دیگر از رحیم آقا خبری نمی شود.در حالی که نفس آسوده ای می کشیدم به خاطرم آمد،آن روز هم چهارشنبه است و با خیال راحت در طبقه ی اردوان گشتی زدم.تا آن تاریخ هیچ گاه نتوانسته بودم حس کنجکاوی خود را ارضا کرده و در این طبقه حسابی تجسس کنم چون همیشه می ترسیدم به یکباره سر برسد ولی آن روز با خیال راحت به اتاق های شیک اردوان سرک 61 کشیدم.واقعا بی نقص و زیبا بود.یکی از اتاق هایش پر بود از وسایل ورزشی،از توپ و دستکش گرفته تا خیلی دستگاه های بزرگ و کوچک که من اصالً نمی دانستم چی هست و چطور کار می کند.داخل سالن هم سیستم صوتی و تصویری بود که من تا به حال توی تلویزیون هم ندیده بودم.با فراغ بال همه جا را نظاره می کردم و از دیدن خیلی چیزها مثل میز بیلیاردش کلی ذوق کردم و با خودم اندیشیدم یعنی من همسر صاحب این خانه هستم.ولی بعد خنده ام گرفت چه شوهر ایده آلی!بیچاره پدر و مادر هایمان که فکر می کردند ما چه زوج خوشبختی هستیم و هربار که تلفن می کردند جوری حرف می زدند که یعنی دیدی حرف ما رو گوش کردی و زن اردوان شدی و به خوشبختی رسیدی،من هم اصال دم نمی زدم و حرفهایشان را می پذیرفتم.نمی دانم اردوان چگونه با خانواده اش صحبت می کرد که آنها هم به همین نتیجه رسیده و شکرگزار خدابودند. بعد از آن هر چهارشنبه برنامه ام این شده بود که پایین بروم و کارهای اردوان را انجام دهم.حاال اگر قبال آقارحیم برای نظافت کلی می آمد من بیچاره وظیفه ی شستن ظرف و غذا درست کردن هم بر دوشم افتاده بود،هرچند که ظرف شویی بود و اردوان هم غذا درخواست نکرده بود ولی احساس می کردم وظیفه ی همسری را حداقل در این زمینه انجام دهم تا کمتر حس سرباری داشته باشم مخصوصا وقتی غذا برای خودم درست می کردم آنقدر زیاد می آمد که حتی دو وعده و گاهی سه وعده می خوردم.اما باز هم زیاد می آمد چون من با این که کم غذا نبودم ولی خب در تنهایی اشتهای زیادی نداشتم. اوایل می ترسیدم که داخل یخچالش غذا بگذارم ناراحت بشود ولی وقتی یکبار امتحان کردم و دیدم خیلی راحت تاته غذایش را می خورد و ظرفش را هم خودش داخل ماشین ظرف شویی می گذارد با خیال راحت قبل از ورودش برایش غذای گرم می گذاشتم و همین باعث احساس خیلی خوبی در وجودم شده بود و با خودم فکر می کردم منتی بر سرم نیست.مخصوصاً که از طریق فرنگیس خانم متوجه شده بودم اردوان از چه غذاهایی بیشتر خوشش می آید و چه غذاهایی را اصال دوست ندارد.خالصه چون 61 می دانستم عاشق زرشک پلو با مرغ است با کمال دقت برایش درست می کردم؛البته خودم هم دقیقا نم دانستم چرا این کارها را می کنم ولی به خودم می گفتم“فقط به این خاطر که فر نکند من فقط حساب بانکی اش را خالی می کنم و قسمتس از خانه اش را تصاحب کرده ام“ طالیه۰۴ یک ماه هم به همین منوال گذشت و من تنهایی هایم را با کتاب و درس پرکردم و در برابر مامان اینها که گاهی اصرار می کردند نزدشان برویم هربار بهانه می آوردم.نمی توانستم بی اردوان به اصفهان بروم با این که عذر و بهانه برای نبود شوهر شناسنامه ایم زیاد بود ولی خب من کالً دروغگوی قهاری نبودم.با این حال وقتی اصرارهای خانواده ام زیاد شد تصمیم گرفتم به تنهایی راهی بشوم و برای این که در گفته هایم با مامان و فرنگیس خانم دچار تناقض نشوم دوباره طی نامه ای دوخطی برای اردوان نوشم که برای مدتی به اصفهان می روم و بعد از گرفتن بلیط،چمدانم را بستم و راهی شدم. وقتی چشمهایم را گشودم از این که می خواستم دوباره بر روی خاک زادگاهم قدم بگذارم و هوای آن را استنشاق کنم غرق لذتی وصف ناپذیر شده بودم،خودم هم نمی دانستم چرا ولی احساس سبکی می کردم انگار هیچ زنجیری به پاهایم نبود و اگر همین لحظه هم اقدام به طالق می کردم مشکلی نداشتم و فقط می ماند همان مهر سهمگین طالق که برایم آن قدر که بهش فکر کرده بودم دیگر ناراحت کننده نبود. خالصه سریع تاکسی دربستی گرفتم و به سمت محل قدیم مان که تمام دوران کودکی و خاطرات نوجوانی ام در آن ثبت شده بود روان شدم.بعد از دقایقی در حالی که چمدان سنگین را که مملو از سوغات هایی که برای علی و مامان و آقا جونم و خانواده و خواهر زاده های اردوان بود می کشیدم زنگ خانه ی قدیمی ولی با صفایمان را فشردم. مامان طبق معمول پیچیده در چادر سفید گلدارش در را گشود.چنان غرق خوشحالی شد که اشک هایش جاری شده بود.انگار 62 خودم هم تازه فهمیده بودم چقدر دلم برایش تنگ شده و اشک هایم مثل سیالبی بر کویر گونه هایم روان شده بود که مامان گفت: -مادر فکر نمی کردم خونه ی شوهر این قدر بهت خوش گذشته بگذره که حتی سراغی هم از ما نگیری،حاال خوبه به زور قبول کردی شوهر کنی. من که بعد از مدتها عطر ارام بخش آغوش مادرم را حس می کردم با گریه گفتم: -دلم براتون خیلی تنگ شده بود و دوباره زدم زیر گریه. مامان که سعی داشت مرا از آن حال و هوا بیرون بیاورد،سر و صورتم را غرق بوسه کرده و گفت: -بیا عزیزدلم اان علی هم از مدرسه می رسه،به آقاجونت هم زنگ می زنم که زودتر بیاد. وارد خانه که شدم بوی غذای مامان که به نظرم خوشمزه ترین غذاهای دنیا بود،در مشامم پیچید.در فضای صمیمی و آرام خانه،چرخی زدم و بعد از مدتها وارد اتاق خودم شدم.مامان آنقدر تمیز و کدبانو بود که همه چیز حسابی برق می زد،البته من هم در خانه داری به مامانم رفته بودم. بر روی تخت دوران تجردم ولو شدم و به یاد اشک هایی که ریخته و عاقبت به شکلی از آن مهلکه گریخته بودم خداراشکر کردم.با باز شدن در اتاق و ورود علی،تمام گذشته ها و هر آنچه در زندگی متاهلیم بود فراموش کردم. علی خودش را در آغوشم انداخته و گفت: -آبجی دلم برات تنگ شده بود،نبودی کلی مسئاه های ریاضی ام رو بلد نبودم حل کنم و هیچ کس نبود بهم یاد بده. در جواب نگاه پرشیطنتش چشم غره ای رفتم و گفتم: -ای شیطون پس برای حل مسئله هات دلت برام تنگ شده بود؟! علی سر به زیر انداخته و گفت: -نه به خدا آبجی! سر تقریبا تراشیده اش را بوسیدم و گفتم: -خب حاال تو این چند وقتی که اینجا هستم هر چی اشکال داری بیار برات توضیح بدم. خندید و گفت: -باشه آبجی،حاال وقت زیاده. من هم خندیدم و گفتم: -ای تنبل پس قصد یاد گرفتن نداری فقط دوست داری من برات حل کنم. -آبجی،آقا اردوان هم شب می یاد اینجا؟آخه می خوام به دوستام بگم بیان دم در ببیننش. من که بعد از دقایقی دوباره به یاد زندگی مثل خیمه شب بازی خودم افتاده بودم،گفتم: -نه علی جون،اردوان خیلی سرش شلوغه 63 ولی زود برو چمدونم رو بیار چون کلی سوغاتی برات فرستاده. علی که کمی پکر شده بود،دوباره لبخند زد و گفت: -چشم آبجی و سریع از اتاق خارج شد. همان لحظه هم مامانم سینی برنج به دست گوشه ای نشست و همان طور که مشغول پاک کردن بود،پرسید: -مادر،آقا اردوان شب نمی یاد؟ -نه مامان،نمیتونه تیم رو رها کنه. نگاه مامان تا عمق وجودم اثر کرد و آهسته گفت: -مادر،مرد خوبیه؟دست بزن که نداره؟ خندیدم و گفتم: -نه،اردوان اصالً اهل این حرفها نیست،یک خورده کم حرف هست،زیاد هم اهل مهمونی رفتن و مهمونی دادن نیست ولی خودش مرد خوبیه و زندگی خیلی خوبی برام مهیا کردهةاگه بدونی چه خونه زندگی قشنگی دارم. مامان لبخند به لب گفت: -چقدر به این مرد گفتم چند روز بریم خونه ی دخترت،ولی آقا جونت رو که می شناسی درس و مشق علی رو بهانه خودش کرده و می گه اونا بیان اینجا.البته من که می شناسمش و می دونم اصال از تهران اومدن خوشش نم یاد و انگار می خواد بره سفر قندهار!در عوض تو بیشتر بیا،حاال که شوهرت اسیر کارش،خودت تنها بیا. سری تکان دادم و گفتم: -چشم مامان جون هر وقت بتونم میام. مامان که سینی برنج را پاک کرده بود،طبق عادت همیشگی اش دستش را به دیوار گرفت تا از زمین بلند شود و گفت: -مادر توراهی که نداری؟ من که لحظه ای مثل آدم های گنگ بهش خیره شده بودم تازه به خاطرم رسید که این زندگی عجیب و غریب همچنین هم نمی تواند بی دردسر دوام بیاورد و باالخره معضالتش خودش را نشان می دهد،گفتم: -نه مامان جون چه حرف هایی می زنین،مگه چند وقته که ما عروسی کردیم.تازه من دارم برای کنکور درس می خونم بلکه این بار قبول بشم.آخه اردوان دوست داره زنش تحصیل کرده باشه. برای خودم هم عجیب بود که چه راحت در مورد همسر فرضی ام حرف می زنم و نظراتش را می گویم ولی انگار همین یک جمله برای مدتها می توانست حفاظی شود در برابر پرسش های آنها برای بچه دار نشدنم چون می دانستم که همه ی اطرافیانم تا ازدواج می کردند سریع بچه دار می شدند. بعد از ناهار که خورشت بادمجان بود،پلک هایم سنگین 64 شد و به خواب عمیقی فرو رفتم و تا حدود ساعت پنج از سر و صدای توپ بازی علی که از حیاط می آمد چیزی نفهمیدم،معلوم بود به خاطر توپ گرانقیمتی که برایش آورده بودم خیلی ذوق زده شده.نگاهی به داخل حیاط که با آب و جارویی که مامان کرده و سماور روشنی که بخار آن به هوا بلند می شدد و با هر ضربه ی علی به توپش دلم هری می ریخت که به قوری گل سرخی و سماور نخورد،به یاد روزهای قبل از ازدواج افتادم،مامان تابستان و زمستان نمی شناخت و همیشه بعد از ظهر بساط چایش را روی تخت مفروش کنار حوض کوچک حیاطمان که از عید سال های قبل ماهی های قرمز و نارنجی رنگش زنده مانده بودند،پهن می کرد و آدم می طلبید در هر هوایی یک استکان چای با تنقالت مخصوص اصفهان بخورد.با این افکار به سمت دستشویی رفتم و آبی به سر و صروتم زدم،صدای مامان را از پشت سرم شنیدم که گفت: -طالیه جون مادر بیدار شدی،زودتر حاضر شو مادر شوهرت هم قراره بیاد اینجا،بنده خدا می گفت بلکه تو رو بغل کنه دلتنگی هاش برای پسرش کمتر بشه. بعد در حالی که حوله ی تمیزی را به دستم میداد گفت: -مادر جون تو با اردوان هم زبان تری هر چی باشه زنش هستی و دوستت داره،بهش بگو بیاد مادرش رو ببینهعبیچاره فقط همین یه پسر رو داره و دختراش هم که شوهر کردن و رفتن خونه ی بخت و اختیارشون دست پسر مردمه،هرچند که به قول فرنگیس جون اونها بیشتر از اردوان از راه دور می یان و می رن ولی خب بعد از این همه نذر و یاز که اردوان رو به دنیا آورده،توقع بیشتری ازش داره. من که مانده بودم چی بگم،گفتم: -چه می دونم مامان جون،من زیاد تو مسائل خصوصی اردوان دخالت نمی کنم یعنی اصالً خوشش نم یاد.آنقدر هم درگیر و گرفتاره که اصال وقت نداره. مامان که سری به عالمت تاسف تکان می داد گفت: -چی بگم وا... و به سمت آشپزخانه رفت.من هم لباسم را تعویض کردم و به حیاط رفتم و در جواب علی که سالم کرد و گفت: -آبجی چه توپ خوبیه تا حاال همچین توپی نداشتم. گفتم: -علی جون مواظب باش به جایی نخوره. علی همان طور که مشغول بازی بود بی آنکه مرا 65 نگاه کند،در حالی که نفس نفس می زد ولپ هایش از سرما قرمز شده بود گفت: - فصه نخور آبجی جون.من این طرفم و خیلی هم حواسم هست مثل این که هر روز همین بساط اینجاست و من هم مشغول کار خودمم. در دلم از این که توپ بازی کار و شغل علی بشود لحظه ای دلم گرفت،اگراو هم می خواست یک فوتبالیست مثل اردوان که تا این حدبی مهر و عاطفه ب.ئ،بشود خیل یناراحت کننده می شد مخصوصا اگر مثل اردوان متکبر و از خود راضی هم می شد که دیگر غیر قابل تحمل بود. در افکار خودم غرق شده بودم که مامان با سینی گز و سوهان از پله ها سرازیر شد و باخنده گفت: -مادر جون اگر دم کشیده دوتا چایی بریز تا فرنگیس جون هم بیاد. از سوز هوا دستهایم را بهم مالیدم و آستین ژاکتم را پایین کشیدم و داخل استکان های کمر باریک که خیلی مرتب داخل نعلبکی های شاه عباسی قرار گرفته بود چای خوش عطر و رنگ مخصوص مامان را که خیلی هوس کرده بودم ریختم،آخه در این مدت مدام چای کیسه ای خورده بودم و کمتر حوصله ام می گرفت برای خودم چای دم کنم.علی که دست از بازی کشیده و به حالت یه وری روی تخت نشسته بود گفت: -آبجی به من هم چای بده که یخ کردم. بعد دست دراز کرد و یک گز برداشت.مامان اخم کرد . گفت: -برای تو چایی روزی چندبار خوب نیست،گزت رو خالی بخور. علی که به سختی گز را میان داندان هایش می کشید گفت: -نه مامان،من چایی می خوام. چای را مقابلش گذاشتم و گفتم: -شب دیگه از چایی خبری نیست. در همین حین زنگ حیاط به صدا در آمد و علی به سمت در دوید. طالیه۰۵ فرنگیس خانم بود.از روی تخت بلند شدم و به سمت در حیاط رفتم.فرنگیس خانم که صورتش لز سرما به قرمزی میزد وارد شد و با صدای بلندی گفت: -سالم عروس گلم،قربونت برم،چشمم کف پات،خوبی عزیز دلم؟با خودم گفتم پسرم رو زن بدم زود 66 زود بیاد سراغم ولی انگار تو هم رفتی پیش اون،مارو فراموش کردی.دختر شما نمی گین ما هم دل داریم و دلتنگ می شیمعسر که نمی زنین یه زنگ هم نباید بزنین؟من باید حال عروسم رو از مادرش بپرسم؟این اردوان که هر وقت زنگ می زنم می گه نیستی. در حالی که مرا به آغوشش می فشرد با عالقه ی خاصی گفت: - قربونت برم،بوی اردوانم رو میدی. من که از ان حرفش خنده ام گرفته بود سکوت کردم ولی فرنگیس خانم که همان طور تند تند حرف می زد ادامه داد: -خدا می دونه چقدر دلتنگشم،هفته ای یک بارهم زنگ نمی زنه،من هم که زنگ می زنم یا بر نمی داره یا می گه نمی تونم حرف بزنم. بوسیدمش و گفتم: -طفلک اردوان خیلی سرش شلوغه،صبح زود می ره و شب خسته و کوفته می یاد باید استراحت کنه.تورو خدا شما به دل نگیرید. فرنگیس خانم که انگار قصد کرده بود هر چه دلتنگی داشت همان دم در بگوید،با صدای مامانم که می گفت: -فرنگیس جون یا چایی بخور،گرم شی. سالم و احوالپرسی کرد و مادر گفت: -از قدیم راست گفتند به بچه نباید دل خوش کرد،بیا بشین که فقط باید دلت به حاج آقا خوش باشه. فرنگیس خانم که حاال لب هایش به خنده نشسته بود،گفت: -ای خانم،حاج آقا هم که صبح خروس خون می ره و شب می یاد. مامان،استکان چای را مقابلش گذاشت و گفت: -این هم حرفیه،مثالً ساعت سه ظهر قرار بود آقاجونش بعد از چند ماه بیاد دخترش رو ببینه اما هنوز پیداش نیست. فرنگیس خانم با صدای بلند خندید و گفت: -امان از دست این مردها! بعد دستی به سر علی که چای اش را خورده بود و به قصد بازی می خواست بلند شود،کشید و گفت: -پسرم تو بزرگ شدی این طوری نشی ها. علی که معلوم بود خجالت کشیده،سرش رو پایین انداخت و گز دیگری برداشت و سریع به سراغ توپش رفت.فرنگیس خانم قصد داشت مرتب در همه ی حرف هایش از همه چیز زندگی عروس و پسرش سر در بیاورد ولی وقتی با حرف های دوپهلو و حاشیه ای من مواجه شد،آخر سر گفت: -می دونی مادر،حاال که می بینم زن به این خانمی و گلی گیر پسرم اومده و تو شهر غریب تنها نیست خیالم راحت شده حتی اگر ما رو 67 هم فراموش کرده باشه. من هم برای این که خیالش را واقعا راحت کرده باشم،گفتم: -خیالتون از بابت اردوان هم راحت باشه هم غذاشو به خوبی می خوره هم خوبی می خوابه به کارش هم می رسه. من که فقط از غذاهایی که درست کرده بودم می توانستم بفهمم شوهرم حالش چطوره و ساعت خوابش را هم وقتی طبقه ی پایین هیچ صدایی نم آمد می فهمیدم کمی برای فرنگیس خانم که مشتاق به حرف های من گوش می داد صحبت کردم تا خیالش حسابی راحت بشود.فرنگیس خانم که مسیر صحبتش مثل مامان به بچه دار شدن من کشیده شده بود،طوری از نوه دار شدنش با لذت حرف می زد که مرا به خنده وا می انداخت ولی آب پاکی را روی دست او هم ریختم،اوه هم که زن فوق العاده با فهم و کماالتی بود گفت: -آره عزیزم بهتره به درست اهمیت بدی و از تحصیالت شوهرت کمتر نباشه،بعد هم برای من یه نوه خوشگل بیار. از روی ناچاری چشمی گفتم تا غائله ار بخوابانم.فرنگیس خانم بعد از ساعتی گفتگو،عزم رفتن کرد و گفت: -من دیگه باید برم عروسکم،راستی برنامه ی که امشب اردوان بهش دعوت شده چه ساعتیه؟ من که اصال از هیچ چیز خبر نداشتم مانده بودم چه بگویم.با من من گفتم: -برنامه،آهان فکر کنم ساعت نه باشه،زمان دقیقش رو نمی دونم. فرنگیس خانم مکثی کرد و گفت: -اردوان که زنگ زده بود،گفت ساعت ده،ده و نیمه. من که سعی می کردم طبیعی باشم،گفتم: - آره،آره اصالً حواسم نبود.چند روز پیش بهش زنگ زدن که توی برنامشون شرکت کنه ولی ساعتش رو معلوم نکرده بودن. فرنگیس خانم صورتم را بوسید وگفت: -مادر جون،حواست به خودت باشه سرما نخوری زمستان امسال زیاد پر رنگ نیست ولی یک دفعه غافلگیر می کنه.در ضمن فردا برای ناهار منتظرتم،تا اینجایی دخترها رو هم دعوت بگیرم عروس قشنگمون رو ببینن.به قول اعظم دختر بزرگم،این اردوان همه ی سنت و رسم و رسوم ها رو یادش رفته.فهیمه دختر کوچیکم هم می گفت،ما حسرت داشتیم عروسمون رو پاگشا کنیم و بهش کادو بدیم ولی داداش اصالً نذاشت ما عروسمون رو یه دل سیر ببینیم. از حرف هاشون دلگیر شده و گفتم: -تورو خدا 68 شرمنده،زندگی اردوان تابع برنامه و نظم باشگاهشه و من هم مجبورم با برنامه های اون خودمو رو تطبیق بدم. فرنگیس خانم که دم در رسیده بود گفت: -دشمنت شرمنده باشه،این حرف ها چیه می زنی،هیچ اشکالی نداره مادر،ببین شوهرت چی می خواد همون کار رو بکن،تا چند وقت دیگه دوره ی این کاراش سر می رسه تو هم راحت می شی. و در حالی که دوباره مرا می بوسید گفت: -طالیه جان فردا می بینمت ولی وقتی رفتی دیگه زود به زود زنگ بزن بلکه دل من هم وا شه. سری تکان دادم و گفتم: -چشم. مامان هم با چند تعارف دیگر او را بدرقه کرد.دست هایم حسابی قرمز شده بود و هر چقدر به شب نزدیکتر می شدیم هوا هم سردتر می شد که بساط چای را جمع کردیم و در حالی که به علی گوشزد می کردم دیگر موقع انجام تکالیف مدرسه اش است،داخل ساختمان شدیم. علی که بازی توی حیاط براش کافی نبود سریع به سمت تلویزیون رفت،مامان هم با پرسیدن برای شام چی دوست داری برایت درست کنم به سمت آشپزخانه رفت و من هم به دنبالش راه افتادم و گفتم: -هر چی خودتون دوست داریدو مامان خندید و گفت: -یعنی هیچ دلت برای خورشت ماست های مامانت تنگ نشده؟:-o من هم خندیدم و گفتم: -وای مامان جون نمی خواد خودتون رو به زحمت بندازید یک چیزی دور هم می خوریم. مامان در حالی که به سمت یخچال می رفت گفت: - بعد از چند ماه اومدی تعارف هم می کنی؟راستی مادر جون زشت نیست من هم فردا بیام،اینا می خوان عروسشون رو ببینن من مزاحم نباشم. اخم کردم و گفتم: -نه مامان جون،این چه حرفیه که می زنید،فرنگیس خانم ناراحت می شه شما نباشید.... در همین حین صدای در آمد.مامان سرش را تکان داد و گفت: -آقا جونت هم اومد. اندازه ی یک دنیا دلم برای آقاجونم تنگ شده بود.به سرعت از آشپزخانه خارج شدم،در نگاهش دریایی از محبت و مهربانی موج می زد و از سرما بینی اش قرمز شده بود،داشت شال گردن و کالهش را در می آورد که گفتم: -سالم آقاجون،حالتون چطوره؟ -سالم به دختر قشنگم،چه عجب یادی از پدر و مادرت 69 کردی!نگفتی ماییم و همین یکدونه دختر؟! بغلش کردم و با شیطنت گفتم: ـآقا جون معلومه خیلی دلتون برام تنگ شده بود،از ظهر تا حاال نیومدید. آقاجون که به سمت بخاری می رفت،برگشت و گفت: -تو که این همه روز ندیدن ما رو تحمل کردی حاال چند ساعت هم آقاجونت مجبور شده به خاطر شاگرد بازیگوشش که از صبح تا حاال رفته دنبال کارهای عروسیش و من رو تنها گذاشته،صبرکنی هیچ اشکالی نداره. -إ...؟مگه آقا حبیب هم زن گرفته؟! آقاجون سرش رو تکان داد و گفت: -آره،باالخره اون هم سر و سامام گرفت. -چه عجب،دیگه پیر پسر شده بود! - ای آقا جون این حرف ها چیه پشت سر جوون مردم می زنی،بیچاره فقط یه خورده موهاش ریخته،برای همین سنش بیشتر نشون می ده. خودم را برای آقاجون لوس کردم و گفتم: -فقط یه خورده آقا جون؟! لبخندی زدم وادامه دادم: -در ضمن من از وقتی ده سالم بود آقا حبیب همین شکلی بود. آقاجون که با نگاهی سالن را از نظر می گذراند،پرسید: -دخترم،شوهرت نمی یاد؟ از صبح با این که چندمین بار بود که عذر،نیامدن اردوان را آورده بودم ولی هر مرتبه دست و پایم را گم می کردم. -نه آقاجون نمی یاد. با شیطنت ادامه دادم: -نکنه تنها اومدم،خوشحال نیستید؟ آقاجون با خنده لپم را کشید و گفت: نه دخترکم هر جور خودتون راحتید،ما دوست داشتیم دخترمون رو ببینیم که دیدیم. مامان با استکانی چای برای آقاجون وارد شد و گفت: -خوب پدر و دختر خلوت کردین... آقاجون دستی به موهایم کشید و گفت: -خب خانم،این هم دخترت،صحیح و سالم،دیدی بی خودی غصه اش رو می خوردی. من که انگار تازه متوجه شده بودم مادر و پدرم چقدر از نبود دختر یکی یکدانه شان دلتنگ بودند،گفتم: -وا،مامان جون دیگه نشنوم وقتی من نیستم ناراحت باشی به خدا من جام خیلی هم خوبه،انشاهلل یه بار که اومدید خودتون می بینید. در حالی که تو دلم دعا می کردم آقا جون هیچ وقت راضی نشود حجره اش را ببندد و به خانه ی تک دخترش بیاید تا شاهد خیلی چیزها نباشد کمی از اوضاع خانه و زندگی مرفه و عالیم تعریف کردم و سپس به 71 سراغ چمدانم رفتم و چیزهایی را که برای آقاجونم خریده بودم،به او که امتناع می کرد و خوشش نمی آمد دخترش برایش چیزی بگیرد تقدیم کردم. آقاجون که معلوم بود از دیدن دستکش های چرم اصل خیلی خوشحال شده بود چون همیشه مسیر خانه تا حجره اش را با دوچرخه طی می کرد و در هوای سرد داشتن یک جفت دستکش مرغوب عالی بود،کلی تشکر کرد و بعد هم غر غر کرد که دیگه نبینم از این کارها بکنی و به قول خودش چون دفعه ی اول بود چیزی نگفت و قبول کرد. وقتی مامان برای تهیه ی شام به آشپزخانه رفت،آقاجونم مشغول خواندن روزنامه شد و همان طور هم اخبار گوش می کرد.علی هم وقتی آقاجون می آمد یاد درس و مشقش می افتاد و دیگر بازیگوشی تعطیل می شد. به یاد حرف فرنگیس خانم که گفته بود امشب در برنامه ای اردوان را نشان می دهد افتادم ولی حتی نمی دانستم کدام کانال و چه برنامه ای،منظر بودم اخبار تمام شود و کانال هارا باال و پایین کنم تا بلکه زیر نویسی،چیزی پیدا کنم که در برابر سوال های اتفاقی آقا جون یا علی گیج نباشم.حاال جای شکرش باقی بود که از میان گفته های فرنگیس خانم فهمیده بودم آن شب قراره شوهرم را در تلویزیون نشان دهند واال اگر فردا می فهمیدم و یا آقا جونم یک دفعه می دید حتماً باعث شک وشبهه می شد. در همین افکار بودم که مامانم صدایم زد و کاسه ای را که داخلش اسفناج پخته بود به همراه گوشت کوبی به دستم داد و گفت: -مادر اینو بکوب تا برات بورانی هم درست کنم. در حالی که بعد از مدتها از خوردن بورانی اسفناج خوشحال شده بودم یادم آمد هنوز زن کامل و کدبانویی نشدم چون در این مدت هرگز به فکر درست کردن این قبیل چیزها نبودم،دوست داشتم تا برگشتم برای اردوان هم،همین را درست کنم و به همان حالت مخفیانه داخل یخچالش بگذارم. مامان که بی حواسی مرا دیده بود،گفت: -آره آره،ظهر قبل از خواب زنگ زدم.االن هم قراره توی یه برنامه تلویزیونی نشونش بدن. مامان که انگار افتخار بزرگی نصیب اوشده،بادی بع غبغب انداخت و گفت: - آفرین،افرین هزار ماشاهلل دامادم همه چیز تمومه،من که خیلی راضیم. من که از 71 حرف نابخردانه ی مامان که در اوج ظاهز بینی ادا میکرد خنده ام گرفته بود،گفتم: - ای بابا،مامان جون اون هم یه آدم مثل بقیه است،شما زیادی گنده اش می کنید. مامان طوری نگاهم کرد که یعنی تو نمی فهمی،بعد گفت: -این چه حرفیه مادر جون،ناشکری می کنی هنوز که هنوزه به هرکس میگم اردوان صولتی دامادمه همه یه ساعت ازش تعریف می کنن و براشون قابل باور نیست.تو همین کالس آشپزی خانم جعفری،نمی دونی وقتی خاله ات گفت،چقدر همه با تعجب نگاه می کردند. سرم را تکان دادم و گفتم: -وا،مامان مگه شما کالس آشپزی می رین؟ مامان که انگار فراموش کرده بود همه ی کارهایش را در نبودن من بگوید،گفت: -وای خاک عالم،یادم رفت برات تعریف کنم.ماه پیش وقتی خاله ات وقتی دید من تنها تو خونه حوصله ام سر می ره،گفت با همدیگه بریم پیش یکی از آشناهاش که از این کالس های آشپزی و شیرینی پزی داره. خندیدم و با شیطنت گفتم: -عجب،پس بگو چرا غذای امروز این قدر خوشمزه تر شده بود. مامان با خنده سرش را تکان داد و گفت: -نه مادر جون،اون خانم که از این غذاها یاد نمی ده.اون از این غذاهای فرنگی ها چیه،بیف استرو نمی دونم چی چیو،الزانیا و از این ماکارونی پنیر دارها چیه؟آهان پاستا،یاد می ده که یه بار درست کردم اما آقاجونت اصالًلب نزد. من که واقعاً خنده ام گرفته بود،هم از تلفظ های درست و غلط مامان و همین که آقاجون اصالً از این چیزها خوشش نیامده گفتم: -وای مامان جون یعنی شما از این غذاها هم من نبودم درست کردید؟! مامان لحن صداش رو آهسته کرد وگفت: -آره عزیزم،فردا که مهمون هستیم اما پس فردا ظهر که آقا جونت نیست برات درست می کنم.ببینی مادرت تو این مدت بیکار ننشسته بوده. از این که مامان خودش را از تنهایی مشغول به این کارها کرده بود از ته دل خشنود شده و در دلم خاله را هم دعا کردم که نگذاشته بود مامان تنها بماند،باید در این هفته که اصفهان بودم به همه از جمله خاله سیمین و مامان بزرگ سلطان و همچنین خواهر های اردوان که بزرگتر از همه اعظم خانم که مدیر مدرسه بود و فهیمه جون که خانه دار بود ولی به خاطر شغل 72 همسرش که مهندس بود در یک یاز شهرهای حاشیه ی اصفهان زندگی می کرد هم سری می زدم و به شکل قابل قبولی از زنگی متاهلی ام تعریف می کردم تا جای شک برای کسی نماند. آن شب بعد از شام،داشتم ظرف ها را آب می کشیدم که علی با شور و حال زیادی آمد داخل آشپزخانه و با فریاد گفت: -آبجی بیا،آبجی بیا،آقا اردوان رو داره نشون می ده. دستکش های پالستیکی را از دستانم در آوردم و به سمت تلویزیون رفتم،علی که با هیجان خاصی کنار دستم نشسته بود گفت: -وای آبجی آقا اردوان موهاشو این مدلی درست کرده چقدر بهش می یاد. تازه متوجه تغییرات اردوان شدم،چقدر در این مدت عوض شده بود،فکر کنم کمی چاق تر شده بود.مامان حنده ی بلندی کرد و گفت: -آقا اردوان از وقتی زن گرفته،خیالش راحت شده و زیر پوستش آب رفته. من که نمی دانستم چی باید بگویم فقط به لبخندی اکتفا کرده و چیزی نگفتم،در عالم هپروت خودم غرق شده بودم ولی علی همچنان با شورو هیچان کودکانه اش از اردوان تعریف می کرد تا جایی که اقا جون با لحنی که انگار می خواست علی را آرام کند گفت: -این قدر نگو آبجی ببین،آبجیت زیاد اردوان خان رو دیده و حاال اومده خانواده اش رو ببینه،این قدر اذیتش نکن. علی گوشش به این حرفها بدهکار نبود و همچنان با هر حرف و صحنه ای همان واکنش را نشان می داد ولی من حواسم به این حرف ها نبود و برعکس حرف آقاجونم،انگار فقط نشسته بودم تا شوهرم رو ببینم.نمی دانم چه حسی بود ولی یک جورایی احساس دلتنگی می کردم،چقدر مودبانه و قشنگ حرف می زد،اصالً چقدر خوش صدا بود،چهره ای محجوب و دلنشین داشت.شاید فقط در برابر من آن قدر تلخ و گزنده و عاری از هر حس خوبی بود.انگار از توی صفحه ی تلویزیون فقط مرا می نگریست،دوست داشتم توی نی نی چشمانش فقط چهره ی من حک شود ولی در واقعیت من برای او اصالً وجود نداشتم.شاید مرا فقط به شکل دستاویزی می دانست که مادرش دیگر نگرانش نباشد و بر سرش غرولند نکند که چرا در شهری پر قیل و قال به تنهایی زندگی می کند و چه می دانم پدرش از بابت تک پسرش خیالش 73 راحت باشد که با رفیق بد،نشیند و خالصه هزار و یک چیز دیگر که ما را به همزیستی مسالمت آمیزی واداشته بود.ولی با همه ی این حرف ها هحساس می کردم قلبم در آن لحظه برای او محکم تر از همیشه می زند،حالتی را داشتم که هیچ وقت تا آن سن تجربه نکرده بودم،حس نوظهوری در وجودم فریاد می زد و من نمی دانستم چیست، حسی که در تمام طول آن یک هفته دوری از منزلگاه جدیدم حسابی در وجودم زبانه می کشید و نمی توانستم آن را تمیز دهم که به خاطر دوری و عادت از سقفی است که چند ماه به همراهصاحبخانه اش در آن گذرانده ام و یا این احساسات نوظهور بر اثر آن همه پرس و جو ها و حرف های مستمری بود که از مادرم گرفته تا مادر اردوان و خواهرانش و خاله و مامان بزرگ سلطان و خالصه هرکس مرا می دید و در گوشم تعلق او را زمزمه می کرد نشات گرفته بود،ولی انگار ساعت های آخر ماندن در زادگاهم واقعاً این احساسات جدید بر من و تمام وجودم غلبه کرده بود که به بهانه ی آن که دیگر بیشتر از این نمی توانم شوهرم را تنها بگذارم بلیط تهیه کردم تا برگردم.ناگفته نماند که این دروغ با همه ی تلخ بودنش برایم شیرین بود.... ساعت نزدیک به ده و نیم صبح بود که به خانه رسیدم،آنقدر مامان ترشی و شور و انواع مرباجات برایم گذاشته بود که به سختی ساک و چمدانم را با خود حمل کردم. مطمئن بودم آن وقت روز آن هم وسط هفته اردوان خانه نیست و با خیالی آسوده،وارد طبقه ی او شدم،خانه در سکوتی عمیق فرو رفته بود و حسابی آشفته به نظر می رسید.با این که خیلی خسته بودم ولی سری به آشپزخانه زدم.کلی ظرف های نشسته،یک سری تو ماشین ظرفشویی و یک مقدار هم داخل سینک به شکل نا جوری تلنبار شده بود. توی یخچال هم که بدتر،پر بود از جعبه های فست فود که در هر کدام مقدار کمی ته مانده غذا به چشم می خورد که منظره ی ناخوشایندی را به نمایش گذاشته بود.اردوان چقدر آدم نامنظم و شلخته ای بود،همیشه فکر می کردم آدمهای ورزشکار باید خیلی با انضباط و تمیز باشند،ولی سر و وضع خانه اش 74 دقیقاً عکس این موضوع را نشان می داد،بقیه اتاق ها هم وضعیت بهتری از آشپزخانه نداشتند. آنقدر لباس و وسایل مختلف روی مبل ها و تخت و حتی بر روی ویترین ها پخش و پال بود که برای خودش آشفته بازاری شده بود. با خودم فکر می کردم.صد در صد اینجا شتر با،بارش گم می شود،البد اگر چند روز بیشتر می ماندم حتماٌ باید رحیم آقا را صدا می زد.با این که خیلی خسته بودم ولی طاقت دیدن آن همه نابسامانی را نداشتم و بی آن که بار و بندیل ام را باال ببرم سریع از آسانسور باال رفتم با آسناسور،نه از آسانسور! و لباس راحتی پوشیدم و مشغول به کار شدم،ابتدا وضعیت آشپزخانه را سر و شایان دادم شایان...؟؟!!!!؟؟فکر کنم منظور سامانه....همه ی ظرفهارا به نوبت داخل ماشین چیدم و بعد هر چی ته مانده ی غذا بود،دور ریختم و مشغول رسیدگی به لباس های رنگارنگ و کفش های مختلف شدم که بعضی هاشون معلوم بود داخل همان اتاق از پا در آورده شدند،از این که هیچ نجسی و پاکی حالیش نیست لجم در آمده بود،معلوم نبود در چنین آلودگی چگونه نماز می خواند.البته اگر می خواند!از این افکار اعصابم بهم ریخته بود و هر چه جمع آوری هم می کردم.باز آن همه لباس و خرت و پرت تمامی نداشت و بدتر از آن،این که رخت چرک و پاکش معلوم نبود و نمی دانستم کدام را در کمدش بچینم یا برای خشکشویی ساختمان بفرستم. غروب با این که مدام دلشوره داشتم اردوان یک دفعه سر نرسد جاروبرقی و تی را هم کشیدم و همه چیز را مرتب و تمیز کردم.بعد وسایلم را برداشتم و با آسانسور که تنها راه ارتباط من و همسر غریبم بود باال رفتم. وقتی بعد از چند روز از تراس زیبایم به منظره ی غروب دل انگیز خورشید خیره شدم و فنجان نسکافه فوریم را نوشیدم فنجان رو نمی نوشند...نسکافه رو می نوشند....تازه احساس تعلق خاطرم نسبت به این محیط زندگی به ظاهر اجباریم بیشتر شد و انگار تمام خستگی هایم به یک باره فروکش کرد. در حالی که لبخند رضایت بر لبانم نشسته بود به سمت تلفن رفتم و خبر راحت رسیدنم را به مامان که نگران شده بود و خیلی هم گله داشت که چرا تا رسیدم باهاش تماس نگرفتم،دادن.بنده ی خدا به 75 خط باال زنگ زد ولی چون کسی جواب نداده بود دلواپس شده بود،من هم مجبور به توضیح آشفته بازاری که دیده بودم شدم.مامان تمام نگرانی هاشو فراموش کرده و گفت: -مادر جون خونه ی بی زن همینه دیگه! بعد با خوشحالی لب به نصیحتم گشود و ادامه داد: -آفرین مادر،زن زندگی باید همین طوری به خونه و زندگیش برسه تا فرق بود و نبودش برای شوهرش معلوم باشه. از صبح حس این که اردوان من را به چشم کنیزی مطلق بداند قلقلکم می داد ولی با این حرف های مادرمةذهنیتم عوض شد و تصمیم گرفتم برای شب غذای خوشمزه ای درست کنم و تا قبل از ورود اردوان برایش پایین ببرم تا فرق غذاهای حاضری و دستپخت زن غایبش را درک کند.وارد آشپزخانه شدم و بعد از درست کردن غذای دلخواه اردوان،وسایلی را که مامان فرستاده بود جابه جا کردم و سپس با سلیقه ی خاصی غذای آماده شده را در ظرف ریختم و به همراه چند مدل از همان ترشیجات خوش طعم و عطری که مامان داده بود پایین بردم و چون موعد آمدنش نزدیک بود سریع به طبقه ی خودم برگشتم. دوست داشتم واکنش اردوان را از آن همه تمیزی و همچنین دیدن غذای گرم خانگی ببینم ولی حیف که از چنین لذتی محروم بودم،با این حال حس خوبی داشتم که قلبم را ماالمال از لذت می کرد و همان باعث شد به سراغ پوسترهایش بروم و یکی ار که در آن زیباتر از بقیه بود رو به رویم گذاشته و حرف هایی که در دلم مانده بود را برای او بگویم،بگویم که همیشه دوست داشتم بعد از ازدواج کانون گرم و صمیمی درست کنم و بشوم کدبانوی همسرم،هر روز برایش بهترین غذاهارا درست کنم و در کنار او به تفریح و میهمانی و خیلی جاهای دیگر بروم،ولی انگار بخت با من زیاد یار نبود. نمی دانم چقدر به همان حال گذشت که اشک دیدگانم را شستشو داد.می خواستم برای آن که نمازم قضا نشود وضو بگیرم و به سجاده پناه ببرم تا طبق معمول صالح کار وزندگیم را به خدایم بسپارم که همیشه بهترین ها را برایم اجابت کرده بودومتوجه آسانسور شدم که باال آمد،یک لحظه دستپاچه شدم و فکر کردم اردوان آمده و سریع چادر نمازم را به سر کردم و 76 طبق معمول رویم را محکم گرفتم و به سمت اسانسور رفتم ولی فقط سینی حاوی ظرف های شسته ی غذا بود و کنارش هم کاغذی تا شده.... سینی را برداشتم و کاغذ را گشودم.خط خودش بود،روی میز کارش نوشته هایش را دیده بودم،شوق خاصی سراپای وجودم را گرفته و مشغول خواندن شدم. "سالم،از این که زحمت خانه و غذا رو کشیدی خیلی ممنونم." از خوشحالی جیغ ضعیفی زده و در حالی که احساس می کردم آن کاغذ بوی خودش را می دهد چندین مرتبه بر آن بوسه زدم و آن را روی قلبم گذاشتم و سر نماز کلی خدایم را شکر کردم که حداقل شوهرم برای یک بار هم شده از من تشکر کرده بود و از همسرش رضایت داشت. دو ماه دیگر هم به همین منوال گذشت.بوی عید همه ی شهر را فرا گرفته بود،برای خودم و هم چنین اردوان جداگانه سبزه کاشته بودم،چنان با وضو نیت کردم که در کنار همدیگر سال سرسبز و پرباری داشته باشیم که خودم از افکار مضحکم خنده ام گرفته بود که این طرز فکر از چه بابت بود چون راه من و او از هم خیلی فاصله داشت و مثل دو خط موازی پیش می رفتیم و بی هیچ تداخلی. قرار بود تعطیالت نوروز را بروم پیش خانواده ام،در این مدت آن قدر سرگرم کتاب و درس و مشق هایم بودم که وقت نکرده بودم بهشون سر بزنم و با این که مامان هر روز زنگ می زد و ابراز دلتنگی می کرد ولی حقیقت این بود که خجالت می کشیدم باز هم نبود اردوان را توجیه کنم ولی دیگر خودم هم طاقتم تمام شده بود و گذشته از آن اردوان هم دیگر یاد گرفته بود با نامه،کارها یا برنامه های مربوط به من را گزارش بدهد روی یادداشتی نوشته بود کل تعطیالت عید را به مسافرت کاری می رود و این یعنی دروغ هایمان را هماهنگ می کردیم و همچنین باید کل تعطیالت عید را در خانه ی به آن بزرگی تنها می ماندم. دو روز مانده به سال نو در حالی که برای آخرین بار وسایلم را چک می کردم از خانه خارج شدم،از قبل بلیط تهیه کرده بودم واال آن موقع سال از هیچ کجا بلیط پیدا نمی شد،ناگفته نماند که به طریقی از شعرت اردوان سو استفاده کرده بودم. به هر ترتیبی بود خودم را به فرودگاه رساندم 77 و به پرواز رسیدم.در طول مسیر فقط به این فکر می کردم که جواب بیست سوالی های آقاجون اینها را چگونه بدهم چون آنها اصالٌ نمی پسندیدند که عید را در کنار همسرم نباشم آن هم اولین سال ازدواجمان،ولی خب باالخره باید به طریقی مجابشان می کردم.حاال دیگر مثل سابق این طرز فکر را نداشتم که که با بهانه ای از اردوان جدا شوم.چون به این نتیجه رسیده بودم که اگر طالق بگیرم،اوالٌشرایط دانشگاه رفتنم تا حدی مشکل می شد و آقاجون مخالفت می کرد وهم این که دوباره روز از نو روزی از نو،پای خواستگاران رنگارنگ به خانه مان باز می شد و بدتر از قبل انگ مطلقه بودن هم به پیشانیم می خورد که معلوم نبود حاال چه خواستگارانی طالبم باشند.از مرد دو زنه و زن مرده گرفته تا هر چه که فکرش را بکنم،آن طور هم که از آقا جونم شناخت داشتم می ترسید دختر دم بخت را در خانه زیاد نگه دارد چه برسد به دختر طالق گرفته اش و معلوم نبود از چاله به چاهی نا خواسته پرتابم کنند.راستش من اصالٌ به این سبک زندگی راضی بودم،این طور که از شواهد امر پیدا بود اردوان هم رضایت داشت چون هیچ واکنشی مبنی بر اعتراضش نشان نداده بود بر عکس آن چه در ابتدا فکر می کردم هر روز می خواهد با اعصابم بازی کند،خدارا شکر هیچ کدام به دیگری کاری نداشتیم و زندگی خودمان را می کردیم. البته یک علت دیگر هم داشت که به طالق فکر نمی کردم و شاید علت اصلی همان بود که به خودم اعتراف کرده بودم واقعاٌ عاشق شدم آن هم عاشق شوهرم،یک عشق واقعی ولی کامالٌ یک طرفه و ممنوعه،عشقی شیرین که سبب شده بود بارها و بارها با او از طریق عکس هایش حرف بزنم و درد و دل کنم و از عشق و عالقه ام بگویم،از عشقی که می دانستم هیچ عاقبت و نتیجه ای ندارد ولی دلم را گرم می کرد و به همان هم راضی بودم و همه چیز را به خدایم سپرده بودم تا خودش هر طور می خواهد رقم بزند. نمی دانم چقدر در این افکار غرق شده بودم که صدای کشیده شدن چرخ های هواپیما مرا به عالم واقعیت دعوت کرد و از دنیای پشت سرم جدا شدم و تصمیم گرفتم طوری نزد خانواده ام رفتار کنم که هرگز به 78 رابطه ی غیر متعارف من و شوهرم پی نبرند و نگران نشوند. وقتی داخل تاکسی دوباره بعد از مدتی به سمت منزل پدریم می رفتم با خودم آرزو کردم روزی برسد که دیگر حسرت نبودن اردوان را به همراهم نداشته باشم و در کنار او مثل همه که در کنار همسر قانونی شانهستند به خانه ی پدریم بروم،ولی همان طور که این افکا در مغزم صیقل می خورد و در حال عجین شدن بود افکار واقعی هم در مغزم جایگزین می شد که راه من او از هم جدا بود حتی اگر اردوان روزی از خر شیطان پیاده می شد و می خواست ازدواجمان را باور کند و مرا همسرش بداند من روی مقابله با او را نداشتم،روی این که با سرافرازی مثل دختری پاک به حریم او پای بگذارم. از هجوم این افکار داشت اعصابم بهم می ریخت،سعی کردم با تکان دادن سرم همه یآن فکر های ناراحت کننده را که سرانجام خوبی نداشت بیرون بریزم و بعد از پرداخت مبلغ کرایه وسایلم را که راننده تاکسی کنار پایم گذاشت برداشتم و زنگ خانه پدرم را فشردم. سفره ی هفت سین بی کم و کاست چیده شده بود و همه خوشحال بودیم فقط احساس می کردم در نگاه آقاجونم از نبودم همسرم کمی نگرانی موج می زند ولی آنقدر نقش بازی کرده بودم و آنچه از شوهر ایده آلم در رویاها و آرزوهایم با نسبت دادن به اردوان برایشان تعریف کرده بودم که بیچاره ها به این باور رسیده بودند که من و شوهرم واقعاً خوشبختیم و تنها دلیل غیبت اردوان موقعیت شغلی اش است،هر چند که در حرف های مامان نوعی احساس حقارت هم مشهود بود و بنده خدا فکر می کرد،اردوان چندان از موقعیت خانواده ی زنش رضایت ندارد که کمتر می آید یعنی بهتر بگویم اصال نمی آید.بنده خدا مامان با زبان بی زبانی می گفت: - آدم نباید تا به یه موقعیت و جاه و مقامی می ره گذشته و آبا و اجدادش رو فراموش کنه.مادر بیچاره اش پسر بزرگ نکرده سال تا سال بهش یه سر هم نزنه مگه کار اردوان چقدر سخته که تا این حد گرفتاره!خداروشکر ماشین به این خوبی دارین،از تهران تا اینجا مگه چند ساعته که هیچ وقت فرصت ندارین؟! من هم چنان می رفتم 79 باالی منبر و از هر روز تمرین برای آماده سازی و خستگی بعد از آن و مسابقه و کارهای شرکتش که اصال نمی دانستم دقیقا چه جور شرکتی است با اغراق می گفتم که مامان فقط می گفت: -بنده خدا اردوان خان،پس خیلی سرش رو شلوغ کرده. و دیگر هیچ چیز نمی گفت.آن قدر این حرف ها را مثل ضبط صوت برای مامان اینها و همچنین خانواده ی اردوان گفته بودم که دیگر خودم هم باورم شده بود علت غیبت شوهرم،گرفتاری های شغلی اش است. یک هفته خانه ی آقاجونم بودم و با تمام اقوام و دوست و آشنا دیدار کردم،آن قدر همه از این که همسرم چهره معروفی است ذوق زده می شدند که به غیبت خودش کاری نداشتند و تا جایی که می توانستند سوال های عجیب و غریب می کردند که بعضی موقع ها خودم هم نمی دانستم چی باید بگویم ولی زا آن جایی که خدا کمکم می کرد به نوعی قصر در می رفتم. قرار شده بود هفته ی دوم عید خانواده ام به همراه خاله سیمین و خانواده ی خواهرشوهرش به شمال بروند،اصا حوصله شان را نداشتم مخصوصا که پسر بزرگشان وحید هم می آمد و از بس هرجا می رفتم نگاهم می کرد کالفه می شدم،البته قفال قبال خاله سیمین منو برایش خواستگاری کرده بود ولی آقاجون،با این که خانواده ی خیلی خوبی بودن و در بهترین نقطهی تهران هم زندگی می کردند و وضع مالیشون عالی بود چون از ازدواج های فامیلی خوشش نمی آمد حتی صحبتش راهم مطرح نکرده بود به همین دلیل تا من ساز مخالفت زدم که باید برگردم سر خانه و زندگیم،هیچ مخالفتی نکردند.با این که مامانم دلواپس بود و می گفت: -تو رو خدا خودتون یک مسافرتی چیزی برین حوصله تون سر نره. با خنده گفتم: -مامان مثال من همین االن هم مسافرت اومدم. -مادر جون این که نشد سفر،شماها جوونید باید برید بگردید فردا پس فردا که بچه دار شدین دیگر وقت این کارها رو پیدا نمی کنین،مگه پول درآوردن چقدر ارزش داره؟آدم پول رو در می یاره که از جوونی و زندگی اش لذت ببره،شما که همه چیز رو به خودتون حروم کردین. می دانستم که مامان حق دارد و وقتی شروع کند دیگر دست بردار 81 نیست،سعی می کردم یک طوری خیالش را راحت کنم و به بهانه ی تعویض روز بلیطم از خانه بیرون زدم. شهر ما عیدها بیش از حد شلوغ می شد و از شدت ازدحام جمعیت نمی شد در خیابان ها قدم برداشت،دوست داشتم بروم کنار زاینده رود و به یاد خاطات قشنگ کودکی هایم ساعت ها به آب جاری زل بزنم ولی نتاسفانه حال و حوصله که نداشتم هیچ بلکه آنقدر شلوغ بود که از صد متری اش هم نمی شد گذشت چه برسد با خیالی آسوده و در سکوت به فکر فرو رفت به همین خاطر فقط گشتی در میدان نقش جهان زدم و از بازار برای خودم و محل جدید زندگیم یک مقدار چیزهای تزئینی و زیبا خریدم و به آژانس مسافرتی که دوست پدر اردون بود رفتم و به قول معروف با کلی پارتی بازی تاریخ بلیطم را تغییر دادم و از آن جایی که برای ساعت ده همان شب بود سریع به خانه پدریم برگشتم تا وسایلم را جمع کنم. فردا صبح زود قرار بود آقا جونم اینها برای سفر شمال عازم شوند،من هم بعد از کلی گریه و زاری مامان که به خاطر نگرانی و دلتنگی بود و آن طور که خودش می گفت اصالً تحمل رفتن به مسافرت بدون دختر یکی و یک دونه اش را نداشت و کلی اصرار کرد که من هم همراهشان بروم ولی از آنجایی که خودش عقیده داشت زن نباید زیاد شوهرش را تنها بگذارد باالخره راضی شد و رضایت داد.من هم خداحافظی جانانه ای با آقاجون و علی کردم و تاکسی گرفتم و به سمت فرودگاه رفتم.هوا خیلی خوب بود و دوست داشتم به تنهایی برای خودم قدم بزنم،احساس زن مستقلی ر ا داشتم که توانسته بودم به تنهایی با مشکالتم کنار بیایم و روی پای خودم بایستم. کمی داخل سالن فرودگاه گشت زدم و برای خودم قهوه و کیک سفارش دادم،نزدیک ساعت نه و نیم بود که خانم خوش صدایی داخل بلندگو سالن پیچ کرد که پرواز اصفهان-تهران سه ساعت به تاخیر افتاده،حوصله ی برگشتن به خانه ی آقاجونم را نداشتم.چون مادرم کمی خرافاتی بود و اگر می گفتم پرواز به تاخیر افتاده،می گفت قسمت نبده و کلی حرف های دیگر،و نمی گذاشت به پرواز برگردم و از آن جایی که دیگر محال بود بلیط گیرم بیاید مجبور بودم همراهشان به مسافرت 81 بروم ولی خیلی دلتنگ خانه ی قشنگم با تراس باصفایش بودم چون توی اون وقت بهار حسابی دلپذیر بود.شاید خودم هم باورم نمی شد که اون قسمت دنیا را با هیچ کجا حتی همین خانه ی پدریم عوض کنم،به قول معروف آب تهران را خورده بودم وآن مکان را به هرجا ترجیح می دادم.از این افکار خنده ام گرفته بود که چه زود عوض شده بودم و به همه ی کسانی که می آمدند به پایتخت و شهر و دیارشان را فراموش می کردند حق دادم و برای آن که بیشتر از آن کسل و بی حوصله نشوم کتاب رمانی خریدم و مشغول خواندن شدم،وقتی شروع به خواندن کتاب رمان می کردم از زمین و زمان و وقت و ساعت غافل می شدم. سه ساعت هم مدت کمی نبود،خداراشکر اردوان گفته بود کل تعطیالت را به مسافرت کاری می رود و هر موقع برمی گشتم مشکل ورود نداشتم.چنان در داستان زیبای کتاب گم شده بودم که باالخره همان خانم)پیجر(مسافران را برای ورود به هواپیما دعوت کرد.با این که تازه یاد گرسنگی ام افتاده بودم ولی ترجیح دادم به همان غذای هواپیما اکتفا کنم و مسیر را سریع طی کردم و بعد از تحویل بلیط وارد هواپیما شدم و بر روی صندلی خودم جای گرفتم و دوباره کتابم را گشودم و مشغول خواندن شدم.دیگه شکمم به غار ور غور افتاده بود که مهماندار محترم در حالی که سعی می کرد صاف و شق ورق کابین مخصوص غذا را حمل کند باالی سرم رسید و به قول رها دختر خاله ام خانم گارسون هوایی بسته های خوراکی را تحویلم داد از افکارخودم توی دلم خنده ام گرفته بود.آخه همیشه این رهای شیطون به خلبان ها،شوفر هوایی و به مهماندارانش،گارسون هوایی لقب داده بود،واقعا که...بی آن که زحمات آن ها برای رسیدن به این شغل در نظر بگیرد و ارج و قرب وجهه ی اجتماعی بسیار باالی آن ها را درک کند البته در اصل هم تمام این چیزهارا می دانست و مخصوصا به مقام خلبان ها هم کامال واقف بود ولی از آن جایی که خواستگار سمج خلبانی داشت که هر چه او می گفت می خواهم ادامه تحصیل بدهم،گوشش بدهکار نبود،به همبن خاطر وقتی خاله سیمین می گفت،خاله سیمین می گفت خواستگار به این 82 خوبی،دیگر چه می خواهی می گفت"راننده،راننده است دیگه حاال چه روی زمین،چه روی هوا شوفری کنه." خاله که قدری هم قصد پز دادن داشت اخم هایش تو هم می رفت و می گفت: -این حرف ها چیه دختره ی بی لیاقت،مردم حسرت شوهر خلبان دارن اون وقت این دختر ناز می کنه.! رها هم در زیبایی خیلی چشمگیر بود ولی هرموقع بهش می گفتم،می گفت: -تو دیگه حرف نزن طالیه خانم تا خورشیدی مثل تو می درخشه و هه جارو طالیی می کنه،جایی برای من نمی مونه. رها خیلی دختر بانمکی بود،از وقتی که ازدواج کرده بودم کمتر می دیدمش چون آنقدر باهاش صمیمی بودم که اگر مثل قدیما زیاد باهاش گرم می گرفتم سریع تمام رازم را می ریختم روی دایره و از آن جایی رها هم چندان دهانش چفت محکمی نداشت همه چیز خراب می شد ولی چقدر دلم برای آن روزها و آن حرف ها تنگ شده بود.چند باری هم که قصد آمدن به خانه ی مرا داشت یک جوری که بهش برنخورد از سر بازش کرده بودم،لباته زیاد هم باعث ناراحتی نمی شد چون در خانواده ی ما زیاد نمی پسندیدند دختر مجردی به تنهایی به منزل دختر شوهردار برود.یعنی یک جورایی بد می دانستند.در همین افکار بودم بی آن که صفحه ای دیگر از کتابم را به اتمام برسانم.به فرودگاه تهران رسیدم. ساک دستی همراهم بود و قبل از همه مسافران از فرودگاه خارج شدم و تاکسی گرفتم دیروقت بود و خیلی سریع خیابان ها راکه خالی از آن همه اتومبیل و شهروند بود طی کردیم. تهران این پایتخت همیشه شلوغ،عیدها خیلی خلوت بود.در چند فدمی خانه ای که در آن احساس بزرگی و استقاللم را به دست آورده بودم ایستادم،تمام ساختمان در سکوتی غریب فرو رفته بود،انگار اهالی اکثرشان به مسافرت رفته بودند.سرایدار توی چرت بود،سعی کردم آهسته از کنارش رد بشوم تا بیدار نشود.سوار آسانسورشدم و خیلی آرام کلید را داخل قفل انداختم و به آهستگی در را پشت سرم بستم و همان طور که به سمت آسانسور شیشه ای که در آن تاریکی چندان معلوم نبود،می رفتم با خودم می گفتم،تا قبل از این تو خونه ی بابام تو تاریکی جرات نداشتم تا حیاط بروم 83 ولی حاال در کمال پررویی نمی کنم چراغ را روشن کنم.در همین افکاربودم که احساس کردم صداهایی از اتاق اردوان می آید.تعجب کرده و با خود گفتم تا از اتاقش بیرون نیامده و خانم محجبه اش را با مانتو و روسری ندیده زودتر بروم باال،ته قلبم از این که اردوان هم یه این زودی از سفر برگشته بود خوشحال بودم و تو دلم قند آب می کردم.البته فرقی به حال من نداشت چون فقط حضور او را حس می کردم و نمی دیدمش ولی با این تفاسیر لبخندی روی لب هایم نشسته بود که با شنیدن صدای ظریف زنانه ای از روی لبانم محو شد،شاید دروغ نگفته باشم لحظه ای قلبم ایستاد.هرچه به طرف اتاق خوابش نزدیک تر می شدم،صدا قوت بیشتری می گرفت و راز و نیازهای عاشقانه شان بلندتر می شد،زانوهایم خم شد و روی زمین نشستم،قلبم به شدت می کوبید و اشک هایم بی اختیار روان شده بود.دلم هزاران بار شکست،انگار یه جورایی باورم شده بود اردون هم مثل بقیه شوهرهاست.... موضوع را خیلی جدی گرفته بودم که به آن حال و روز در آمده بودم،مگر نه این که از ابتدا خودش گفته بود که هیچ توقعی نداشته باشم.تازه تا همین االن هم به حرمت همان عقدی که بینمان خوانده شده بود حفظ ظاهر کرده بود،هرچند معلوم هم نبود چنین کاری کرده باشد مگر من تا به حال شب ها مثل دزدها آمده بودم پایین که سر از کارش ذربیارم فقط روزی را که خودش انتخاب کرده بود آن هم فقط تا عصر پایین آمده بودم. وای بر من چقدر ساده دل بودم،چطور به خودم اجازه دادم دل و دینم را به کسی که فقط حکم شوهری فرضی را برایم داشت ببازم،چطور این قدر احمق بودم که ذره ذره عاشق یک اسم شده بودم،چقدر نفهم و ابله بودم!از خودم و از افکار بچه گانه ام متنفر شده بودم،اصالٌاگر اردوان هم می خواست شوهری تمام و کمال برایم باشد من خودم عذر داشتم پس این مسخره بازی ها برای چه بود،باید عاقالنه فکر می کردم.ساکم را که در نیمه ی راه مانده بود،برداشتم و خواستم وارد آسانسور شیشه ای شوم ولی از ترس این که اردوان متوجه ام بشود و بیرون بیاید این کار ار نکردم،به قدری خسته و مستاصل بودم که اشک هایم شدت 84 بیشتری گرفت.از یک طرف به خودم می گفتم"طالیه خفه خون بگیری با این وقت آمدنت"از یک طرف هم دل به حال خودم می سوزاندم و می گفتم"دختر تو چقدر بدشانسی بعد از مدت ها که احساس عشق ناخوانده ای به سراغت آمده باید مسائل خصوصی عشقت را بفهمی،کاش در خواب خرگوشی می ماندی."ولی باز به خودم می گفتم"بدتر،آن وقت زمانی بیدار می شدم که باید به پای اردوان می افتادم و عشقش را گدایی می کردم آن هم با اون غرور غیر موجه که این کارها از من بر نمی در افکارم غرق بودم که یادم آمد پشت آشپزخانه ی طبقه ی پایین حالت آمد." پستویی وجود دارد که کیسه های برنج و خواروبار و کلی نوشابه های خارجی و داخلی و همچنین نوشابه های انرژی زا،خشکبار و آجیل،نردبان و چهارپایه،تی و جاروبرقی و غیره محفوظ بود،باید هر طوری بود تاصبح همان جا قایم می شدم تا آن ها بروند بعد به طبقه ی خودم می رفتم.در حالی که ساکم را برداشتم،سعی کردم هیچ صدایی ازم درنیاید داخل همان اتاقک شدم و پشت وسایل نشستم،سپیده زده و تا صبح چیزی نمانده بود.ولی این که آن ها بعد از آن شب زنده داری کی از خواب بلند شوند،خدا می دانست. حسابی دمق شده بودم به دیوار تکیه زدم و به فکر فرو رفتم،با خودم حرف می زدم گاهی هم در اوج ناراحتی خنده ام می گرفت یعنی اگر رابطه ی ما به گونه ای دیگر بود و مثالٌ االن به عنوان زنش می آمدم و چنین چیزی را می دیدم،خدا می دانست االن چه دشت کربال و عاشورایی به راه بود،حتم داشتم دانه دانه موهای اردوان را با دست می کندم و از این فکر خنده ام گرفت.بعد از این که چرا من نباید واقعاٌ صاحب همسرم باشم دوباره اشکم جاری شد.بیچاره مادر و پدرم فکر می کردند آمدم پیش شوهرم تا از دلتنگی در بیاید،خدا رحم کرد خودشان راه نیفتادند بیایند مرا برسانند.واویال چی می شد!اگر من هم ساکت می ماندم آن ها کوتاه نمی آمدند.راستش بدجوری کنجکاوی به وجودم شبیخون می زد تا جنس مونث مذکور را ببینم یعنی اردوان از چه تیپ و قیافه ای خوشش می آید،کاشکی می توانستم حتی یک نظر ببینمش آن طور که اردوان با غرور با من 85 حرف زده بود این خانم حتما باید از آن با کالس ها باشد. وای که چقد رحالم گرفته شده بود،واقعیتش تا قبل از این به موضوع تا این حد جدی فکر نکرده بودم.کاشکی حداقل می توانستم نماز صبح ام را اول وقت بخوانم تا کمی آرامش پیدا کنم ولی بدجوری در مخمصه گیر افتاده بودم نه راه پس داشتم و نه راه پیش.نمی دانم چرا ته قلبم دوست داشتم جنس مونث مورد نظر خیلی زشت باشد یا حداقل یک ذره زشت باشد.وای خدای من چقدر هم بعید بود!اصالٌ چه ربطی به من داشت هر کی می خواست باشد لیاقت اردوان همان است.دوباره از افکارم خنده ام گرفت،چقدر بچه گانه بود.اصالٌ این فرنگیس خانم چه فکری کرده بود،برای پری که نمی داست سرش کجاگرم است زن گرفته بود.اگر من این مشکل را نداشتم چه کسی جوابگو بود،هرچند خود اردوان بدبخت قبالٌ آب پاکی را روی دستم ریخته بود،چقدر پررو بودم که حاال شاکی هم شده بودم.نمی دانم چقدر فکر کردم تا با همان حالت خوابم برد.ساعت مچی ام نزدیک ده را نشان می داد که با سر و صدای ظرف و ظروف چشمهایم را گشودم و تا موقعیت عجیب و غریبم را دریافتم انگار که نباید حتی نفس بکشم ساکت شدم.خداراشکر اصال کسی به آن زاویه که من نشسته بودم دید نداشت فقط اگر چیزی می خواستند،وای خدا به دادم برسد.چند بار پشت سرهم به خودم دعای وجعلنا خواندم،همان دعایی که بهش خیلی اعتقاد داشتم که وقتی بخوانم و به خودم بدمم کسی مرا نمی بیند،وقت هایی که درس خوب نخوانده بودم و یا این که حوصله ی کالس را نداشتم می خواندم و جالب این جا بود که چقدر هم مثمر ثمر بود.خالصه همان جا بی صدا نشسته و منتظر بودم آن ها از خانه بیرون بروند. اردوان با حوله ی سفید رنگی که بر تنش بود اندام موزون و مردانه اش را به نمایش گذاشته بود و طره ای از موهای سیاهش را بر روی پیشانیش ریخته و هزار برابر جذاب تر و خواستنی تر شده بود که دلم را بی تاب می کرد،وای بر من هر چه بیشتر می دیدمش بیشتر عاشقش می شدم،سریع به خودم نهیب زدم که از این افکار پوچ بیرون بیایم شاید اردوان به طور رسمی و قانونی مال من بود ولی در اصل 86 ماجرا هیچ تعلقی به من نداشت،پس باید راحت فراموشش می کردم و فقط به درس و دانشگاه رفتنم فکر می کردم تا بعد تصمیم درستی بگیرم و اصال باید جریان جدایی و طالق را موکول می کردم به بعد از دانشگاه رفتن،البته اگر دانشگاه قبول می شدم.اردوان داخل مخلوط کن شیر و تخم مرغ و یک سری چیزهای دیگر به همراه چند موز ریخت و مشغول درست کردن معجونی بود که دختری با لباس راحتی سفید که پوست صورتش را به رنگ برنزه درآمده و و با رنگ سفید لباسش در تضاد بود وارد شد به نظر من که خیلی قهوه ای بود،البته به قول رها مد بود و کالس محسوب می شد.چشمان زیاد درشتی نداشت که جلب توجه کند ولی غرور از آن می بارید با ابروهایی نازک که احساس کردم فقط تاجش طبیعی است و بقیه اش رنگ بود،زیاد به این چیزها وارد نبودم ولی ابروی واقعی که آنقدر باال نمی رفت!صورتش کامال سمت من بود و آه از نهادم برآمد،دماغش یک بند انگشت بود و عمل کرده ولی خب چه فرقی داشت خوشگل بود،حالت لب هایش هم با این که نازک بود ولی در کل صورت کوچکش زیبا به نظر می رسید،نمی دانم چرا غصه هایم به یک باره بیشتر شد ولی باز هم به خودم گفتم به من چه ربطی دارد،از اول هم نیامدم عاشق اردوان بشوم و از دیدن کسی در کنارش ناراحت،من به اردوان فقط به شکل یک ناجی نگاه می کردم.اردوان که با لحن مهربانی گفت: -بیدارت کردم خانم خوشگله؟ انگار خنجری به قلبم زد،دندان هایم را با حرص روی همدیگر فشردم.دختره که بعد فهمیدم اسمش گالره است قری به سر و گردنش داد و گفت: -از بس کله صبحی سر و صدا راه انداختی؟اردوان لیوان بزرگی را به سمت گالره گرفت و گفت: - می خوری؟ گالره که قیافه اش را جمع می کرد،گفت: -وای اردی،چطوری این چیزهارو اول صبحی می خوری؟ اردوان که می خندید به حالت شوخی لیوان را نزدیکش کرد و گفت: بخور،جون بگیری. و در مقابل گالره هی ناز می کرد و خودش را عقب می کشید و می گفت: -اردی،نکن خوشم نمیاد. می خندید،داشتم از حرص می ترکیدم یعنی اردوان هم بلد بود مهربان حرف بزند اصال 87 می دانست خندیدن یعنی چه!من که تا قبل از این فکر می کردم توی عمرش نخندیده! دختره چقدر لوس بود«،نمی دونم چرا بی اختیار ازش بدم آمد یک طوری حرف می زد انگار بچه ی پنج ساله است.از بس که الغر و ضعیف بود،اردوان بهش می گفت بخور جون بگیری،هرچند که به قول رها این هم جز کالس محسوب می شد.وای از این کالس آدم ها،خودشون رو به چه شکل و قیافه هایی در می آورند،اون از رنگ پوستش که شبیه هویج له شده بود و این هم از هیکلش،اگه دست به مچش که مملو از زیورآالت بود می زدی می شکست. اردوان هم با این سلیقه اش همچین انتخاب من،انتخاب من می کرد که آدم فکر می کرد حاال انتخاب شازده چی هست!خوبه دیدمش واال بدجوری تو خماریش می ماندم.اگر مامن اداو اطوارهای این دختره را می دید حتما می گفت"قباحت داره،چه معنی داره دختر این حرکات رو دربیاره"داشتم تو دلم حرص می خوردم اردوان به گالره که داشت نوشیدن شیر بود.گفت: -من باید فردا برم اصفهان،مامان بدجوری گیر داده و دیروز می گفت،اگرتاشب خودتو نرسونی دیگه نه من نه تو. گالره که با اون ناخن های مثل چنگالش که صد جور هم گل و بوته رویش کشیده شده بود لیوان شیرش را نگه داشته و هر چند لحظه یکبار به لب هایش نزدیک می کرد که اصال معلوم نبود می خورد یا نه چون مقدارش تکان نمی خورد.گفت: -وای اردوان حتما باید بری؟! اردوان که داخل یخچال دنبال چیزی می گشت،همان طور که پشتش بهش بود گفت: -آره،اصال شاید همین امشب رفتم. گالره که سعی می کرد به صدایش شیطنت و طعنه ی خاصی بده.گفت: -نکنه دلت برای زن عزیزت تنگ شده؟ اردوان با حالت قشنگی که پر از جذابیت بود،نگاهش کرد و گفت: -جدا این طوری فکر می کنی،باورت میشه من هنوز ندیدمش. از شنیدن حرف هایی در مورد خودم گوش هایم تیز شده بود در حالی که سعی می کردم نفس هم نکشم منتظر بقیه ی حرف های اردوان شدم که ادامه داد: -زنیکه همچین جلوی من رو می گیره انگار می خوام بخورمش. گالره خنده ای کرد و گفت: -شاید بدبخت عیب و علتی چیزی تو 88 صورتش داره و تو خبر نداری! اردوان که انگار چندان هم برایش مهم نبود،ابروهاشو در هم کشید و گفت: -نه،بعید می دونم واال مامان همچین زنی برای من نمی گرفت،دختره زیادی آفتاب و مهتاب ندیده است.این مامان هم هیچ وقت نفهمید من " ب رو از " عاشق دخترهای امروزی و راحت هستم نه دخترهایی که "الف" تشخیص نمی دن. بعد در حالی که لپپ نداشته ی گالره را می کشید با شیطنت خاصی ادامه داد: -مثل همین شیطون بالی خودم. آنقدر حرصی شده بودم که می خواستم بروم جلوی گالره خانم بایستم و بگویم این هم قیافه ی من،حاال من عیب و علت دارم یا قیافه ی تو،بعد به اردوان خان هم بگویم حاال که من همچین آفتاب و مهتاب ندیده هم نیستم ولی اگر بودم هم،این طور دخترها لیاقت زیادی می خواهند که امثال تو ندارید ولی باز هم از حرص دندان هایم را بهم ساییدم و هیچ نگفتم.گالره باز با عشوه و ناز خاصی گفت: -به نظر من این دختره مشکوک می زنه،اصال چرا باید با این تفاسیر که تو میگی بیاد چنین شوهری انتخاب کنه؟ اردون بادی به غبغب انداخته و با اعتماد به نفس زیادی گفت: -.... -چه می دونم،دخترهای این دوره زمونه همه عشق این رو دارن بگن شوهرمون فالن کسه،حاال با چه شرایطی براشون مهم نیست،این هم حتما از این عشق شهرت ها بوده و می خواسته بشینه به چهارتا بیکارتر از خودش پز بده که من شوهرشم،البد اولش فکر کرده حاال شرایط رو قبول می کنم بعد که بریم زیر یه سقف شوهرم رام می شه.غافل از این که من همان شب اول خیالش رو راحت کردم و فرستادمش باال،بیچاره فکر اینجا رو دیگه نکرده بود. گالره ابروهای عجیبش را باال انداخته و با حالت پرتکبری گفت: - واقعا،چقدر حقیر!بعضی ها چطور خودشون رو کوچیک می کنن،هرچند شاید هم از این دختر بدبخت بیچاره ها بوده و به عشق پولت که شنیده پولداری خواسته خودش رو آویزون کنه،االن هم به خواسته اش رسیده،از پولت استفاده کرده و می ره عشقش رو جای دیگه می کنه. اردوان فقط به خاطر این که نام همسرش را یدک می کشیدم،انگار که رگ غیرتش ورم کرده باشد.گفت: -نه بابا،چی می گی؟!اوال 89 همیشه تو حسابی که براش باز کردم ماهی کل پول می ریزم که گذرش بهم نیفته ولی همین شب عیدی رفته بودم حساب های آخرسالم رو چک کنم دیدم یک دهم اون همه پول رو هم برداشت نکرده،اصال هم از این دخترای ددری و ناجور نیست بلکه از خانواده ی با اصالتی است و دارم بهت می گم جلوی من که مثال شوهرش هستم چون قرار نیست با هم زندگی کنیم رو می گیره اون وقت تو هر چی از دهنت می ریزه بیرون نطق می کنی! بعد اخمی را چاشنی حرف هایش کرد که دلم تا حد زیادی از این که جواب گالره را داده بود خنک شد.گالره که انگار خیلی ناراحت شده بود به طعنه گفت: -خوبه حاال ندیدیش این جوری سنگش رو به سینه می زنی،ببینی چیکار می کنی؟! اردوان که از لحن پرحسادت گالره خنده اش گرفته و گفت: -وای که تو چقدر حسودی! گالره که هنوز اخم هایش را باز نکرده بود گفت: -حاال تا آخر عید می خوای بری بشینی ور دل زنت اون هم برات رو بگیره؟! اردوان که می خندید.گفت: -نه بابا،از حرف های مامان فهمیدم اونها قرار بوده امروز صبح برن شمال،حاال اگه من شب برم حتما اونا هم رفتند،جلوی مامانم هم فیلم بازی می کنم که کار داشتم و نتونستم زودتر بیام جلوی زنم هم چیزی بروز نده،واال ناراحت می شه،تا حاال از این فیلم ها زیاد بازی کردم. گالره که روی صندلی آشپزخانه ولو شده و معلوم نبود آن یک لیوان شیر را چطور می خورد که بعد از یک ساعت نصفش هم تمام نشده گفت: -ولی من دلم برات تنگ می شه،باید زودتر برگردی. اردوان که نگاه عاشقانه ای به او می کرد،جواب داد: -می خوای تو هم بیا،می ذارمت هتل و مرتب هم بهت سر می زنم. من که دیگر واقعا عصبانی شده بودم و شاید همین حس حسادتم بود که به اوج رسیده بود،با خودم فکر کردم اگر او را همراه خودش به اصفهان ببرد و آشنایی در خیابان،شوهر مرا با دختر غریبه ای آن هم چنین مدلی ببیند چه آبرویی ازم می رود و اگر به گوش آقا جونم برسد چه کار می کند.آخه اردوان کم معروف نبود و حاال هم هرکسی که در شهرمان ما رو می شناخت می دانست او داماد خانواده ی ماست.از این فکر حسابی افسرده و غمگین 91 شده بودم که گالره با حالت لوس گفت: -نه،قراره عمه بتی اینها از آمریکا بیان،پاپا ناراحت می شه من نباشم.در ضمن تو هم زودتر خودت رو برسون پاپا می خواد به خواهر جونش نامزدم رو معرفی کنه. از این که گالره قصد رفتن به اصفهان با اردوان را نداشت کمی آرام گرفته بودم ولی با شنیدن این جمله ی آخرش انگار سطلی آب یخ بر رویم خالی کردند که وارفتم و اشک هایم روان شد و هر چی به خودم نهیب می زدم به تو چه ربطی دارد طالیه،تو همه چیز را از اول می دانستی و نباید الکی به کسی که اول گفته بود نامزد دارد دل خوش کنی ولی فایده نداشت و اشک هایم بی اختیار روان بود و آنقدر گریستم که بعد از لحظاتی آرام گرفته و با خودم اندیشیدم،بهتره خیلی راحت همین موضوع را بهانه کنم و طالق بگیرم،مادر و پدرم نمی توانستند حرفی بززن. -ببین گالره درسته من به تو عالقه دارم اصال به همین خاطر هم تو رو صیغه کردم هر چند که تو اهل این حرف ها نیستی ولی خب،من اعتقادات خاص خودم را دارم،ولی با همه این حرف ها قبال هم بهت گفتم فعال نمی تونیم به طور جدی و علنی موضوع رو مطرح کنیم و حداقل باید یه مدتی بگذره تا من بتونم به طریقی این دختره رو از سرم باز کنم،حاال یا باهاش حرف بزنم یا هرچی که مامانم اینها شاکی نشن بعد رابطه ی من و تو علنی بشه اما فعال نباید کسی بویی ببره تو هم که قبول کرد پس دیگه این حرف ها رو نزن. گالره که اخم هاشو در هم کشیده بود باالخره رضایت داد و لیوان بیچاره را روی میز رها کرد و گفت: -هر چی تو بگی،قبوله ولی زودتر. اردوان قیافه ی جدی به خودش گرفته و گفت: -باشه،حاال هم این پارچ مخلوط کن با لیوان ها رو بشور بریم جایی کار دارم. گالره که انگار حاال کارد می زدی خونش در نمی آمد با لحن تندی گفت: -من بشورم؟من تو خونه ی پاپام دست به سیاه و سفید هم نمی زنم. اردوان با جذبه ی مردانه ی خاصی نگاهش کرد و گفت: -چیه می ترسی ناخن هات بشکنه؟پس چطوری می گی دوست داری زنم بشی؟ گالره با اکراه به دوتا لیوان و یک پارچ که سر جمع دو دقیقه هم شستنش وقتش را نمی گرفت نگاه کرد و گفت: -خب چه ربطی داره؟مگه 91 بهت گفتم می خوام کلفت خونت بشم.تو خونه ی ما همیشه مستخدم کار می کنه البد توقع داری زن یک فوتبالیست مطرح خودش کارها رو بکنه؟اصال مگه رحیم نمیاد اینجا،خودش می شوره. اردوان بی اعتنا به حرف های گالره خودش مشغول شستن ظرفها شده و با لحن دلگیری گفت: -نه دیگه نمیاد. گالره به تندی پرسید: - چرا؟ اردوان با همان حالت ادامه داد: -چون این دختره می ترسه با مرد غریبه تو خونه تنها بمونه،گفتم دیگه نیاد. گالره با عصبانیت گفت: -پس کارها رو کی می کنه؟ اردوان که انگار از سوال های گالره کالفه شده بود به آرامی گفت: -خودش روزهای چهارشنبه که من نیستم می یاد پایین کارها رو انجام می ده. گالره که معلوم بود بدجوری ناراحت است و عصبانی،با لحن خیلی وقیحانه ای گفت: -خب حاال پس تو چرا می شوری اگر کلفت خانم قراره بیاد بشوره؟! اردوان که کفری شده بود با غیظ گفت: -اوال اگر این طوری بمونه می چشبه و دیگه قابل استفاده نیست،من هم هر دقیقه بهش احتیاج دارم.دوما با یک آب گرفتن دستهام اوف نمی شه.سوما من تحمل مستخدم تمام وقت تو حریم خصوصیم رو ندارم که بیاد صبح به صبح کنار دستم پارچ مخلوط کنم رو آب بگیره.چهارما واقعیت اینه که خجالت می کشم من کثیف کنم اون بشوره،اون دفعه که رفته بود اصفهان اون قدر خونه بهم ریخته و کثیف بود که حد نداشت،وقتی برگشتم دیدم همه جا از تمیزی برق می زنه،تازه غذا هم حاضر کرده بود و داشتم از خجالت می مردم.حاال اون از ترس این که با رحیم تنها تو خونه نباشه گفته من نظافت می کنم من که نباید این قدر پررو باشم! بزن کف قشنگه رو...!!!!!!!!! من که از حرف های گالره شاکی بودم توی دلم گفتم"کلفتم خودتی دختره ی پرافاده انگار همه آدم اون هستند و همه باید اوامر خانم رو انجام بدن."تو دلم از دست گالره خیلی حرصی بودم ولی از این که اردوان از من و کارهایم راضی بوده و حتی خجالت هم کشیده،ته دلم غنج رفت،اگر می دانستم این قدر خوشحال می شود برایش خانه تکانی می کردم هرچند کارهای که من کردم کمتر از خانه تکانی نبود ولی به رضایت شوهر الکیم می ارزید. ذهنم باز 92 برای خودش مشغول شده بود که شنیدم گالره گفت: -پس هر روز غذا هم می ذاره؟ اردوان به گالره که عصبانی بود اما سعی می کرد خونسرد بشاد،خندید و گفت: -آره پس چی؟تازه به قدری هم دست پختش خوبه که من اگر قله قاف هم باشم دوست دارم بیام خونه و غذای خونگی خوش عطر و طعم بخورم. گالره نگاه خصمانه ای به اردوان انداخت و گفت: -مطمئنی تا حاال خانم رو سیاحت نکردی؟نکنه منو سرکار گذاشتی؟ اردوان که انگار از حس حسادت گالره لذت می برد،خندید و گفت: - دروغم چیه؟سرکارکدومه؟ گالره با همان لحن ادامه داد: -مگه می شه،چطوری برات غذا می یاره که زیارتش نکردی؟در ضمن چه طوری عروسی گرفتی و ازش فیلم و عکس داری ولی عروس خانم رو ندیدی این محاله ممکنه! اردوان که از خنده قرمز شده بود.گفت: -اوال قبل از این که من بیام از غذایی که برای خودش درست می کنه یه بشقاب هم پایین می یاره،دوما گفتم اون مثل تو نیست خانم خوشگله،ماشاهلل راحت باشه و محرم و نا محرم سرش نشه اون قدر اون شب من عصبی و عنق بودم که بعید می دونم عکاس و فیلم بردار بیچاره کار خودشون رو کرده باشند،از اون روز هم تا چند ماه پیش هی زنگ می زدند بریم برای تحویل،آنقدر نرفتم تا بی خیال شدن.البته قبل عروسی تصفیه حساب کرده بودم تصفیه نه....تسویه...اون یه معنی دیگه میده... و برای پولش زنگ نمی زدن،االن هم از صرافتش افتادن. در دلم هر چی ناسزا بلد بودم نثار گالهر کردم که فضولی این چیزها را می کرد و قربون صدقه ی اردوان می رفتم که چطور جوابش را می داد،ولی به خودم اخطار می دادم که خجالت بکش حاال خوبه نامرد آقا را هم دیدی خیالت راحت شد،اصال از اول هم راه ما یکی نبود ولی خب،من خودم از اول این موضوع را می دانستم.با خودم فکر می کردم پیش دل خودم می توانم قربان صدقه اش بروم و از این که از دست پختم خوشش آمده بود خوشحال باشم. نمی دانم چقدر در عالم فکر و خیال گم شده بودم که صدای بهم خوردن در چوبی به گوشم رسید،با این که مطمئن بودم رفته اند و احتیاج به دستشویی داشتم ولی هنوز می 93 ترسیدم از مخفیگاهم بیرون بیایم به همین خاطر یک ربعی آنجا نشستم تا خیالم راحت شد و سپس در حالی که ساکم را بر می داشتم و کفش هایم را به دست می گرفتم با آسانسور شیشه ای باال رفتم و با خودم عهد بستم که تمام تمرکزم را برای قبولی در کنکور بگذارم... یک هفته بیشتر تا کنکور باقی نمانده بود،آن قدر درس خوانده و تست زده بودم که احساس می کردم همه چیز با چهارتا گزینه پیش رویم است. وقتی می خواستم غذا درست کنم انگار از من سوال می شد کدام غذا مثال ویتامین یا کلسیم یا فسفر دارد؟و چهارتا گزینه هم زیرش چیده شده بود.الف(ب(ج(د( خودم هم از افکارم خنده ام می گرفت ولی می خواهم بگویم در عمرم این قدر درس نخوانده بودم،در ضمن اگر بگویم به اردون و کارهایش و رابطه اش با گالره هم بی توجه بودم دروغ محض است چون مرتب یک گوشم پایین بود و خیلی وقت ها هوش و حواسم اونجا چرخ می زد و سعی میکردم آنقدر غذاهای خوش طعمی درست کنم که اردوان نتواند لب به غذاهای دیگر بزند،طبقه اورا هم طوری تمیز میکردم که به قول مامانم،عسل بریزد و روغن جمع کند.این را هم بگویم دیگر فقط چهارشنبه ها برای تمیزی نمی رفتم بلکه هرموقع می فهمیدم خانه نیست و می رفتم پایین و همه چیز را چنان تمیز مرتب و تمیز می کردم که بیا و ببین،انگار همین طوری می خواستم با گالره لجبازی کنم.چنان رخت و لباس هایش را اتو می زدم و به جا رختی آویزان می کردم که خدا می داند در مورد لباس های خودم آن قدر وسواس به خرج نمی دادم.در ضمن یکی از لباس هاشو که بیشتر از همه بوی خودش را می داد برداشته بودم و مثل گنجی ازش نگهداری می کردم و هر شب آن را بغل کرده و با بوی اردوان می خوابیدم،می دانستم کارم خنده دار و مضحک است ولی دوست نداشتم به چیزهای بد فکر کنم،یعنی تصمیم گرفته بودم تا بعد از کنکور افکار ناراحت کننده ام را فراموش کنم و حتی یک وقت هایی پامو از گلیم درازتر می کردم و توی رویاهایم برای خودم خیال بافی می کردم که اردوان مرا هم مثل گالره 94 دوست دارد و با همان حالت نگاه می کند و بهم می خندد و غرق شادی می شدم هرچند وقتی به خودم می آمدم،دلم می گرفت و حتی خودم را هم توبیخ می کردم و هشدار می دادم فقط تا پایان کنکور اجازه داری پرنده ی خیالت را به هر طرف به پرواز در بیاوری ولی باید اعتراف کنم که با این همه ی این حرف ها افکارم خالی از لطف نبود و بهم انرژی مثبت می داد.با هر محنتی بود روز برگزاری کنکور هم رسید،صبح سحردو رکعت نماز حاجت خوانده بودم که سواالت به نظرم آسان بیاید و بتوانم به راحتی پاسخ بدهم ولی در راه مرتب آیت الکرسی و هر چه دعا به ذهنم می رسید می خواندم و از خدا یاری می خواستم تا کمکم کند.انگار خدا حرف های دلم را شنید چون وقتی دفترچه سواالت را به دستم دادند احساس کردم اکثرشان را بلد هستم و به راحتی و با لبخند محل جواب ها را سیاه کردم. بعد از پایان وقت بیسکوییت و ساندیس گرمم را برداشتم و به زیارتگاه عین علی،زین علی،رفتم احساس می کردم بار بزرگی از روی شانه هایم برداشته شده و هزار بار بعد از نماز ظهر،سجده ی شکر به جا آوردم و خدا را شکر کردم که اکثر جواب ها را به درستی داده ام. حاال فقط باید تا جواب نهایی کنکور صبر می کردم و به مامانم هم خبر می دادم،بیچاره کلی نذر و نیاز کرده بود.آخه فکر می کرد با زندگی متاهلی درس خواندن خیلی سخت است.هرچند خبر نداشت من کلی اوقات بیکاری دارم که در این روزهای مانده تا جواب دانشگاه نمی دانم چطورآن را پر کنم. بعد از فارغ شدن از زیارت برای گذراندن وقت به آموزشگاه هنری رفتم که نزدیک محل زندگیم بود،همیشه دوست داشتم هنر نقاشی کردن را یاد بگیرم حاال چه فرصتی بهتر از االن،حداقل اگر بدشانسی می آوردم و در کنکور قبول نمی شدم می توانستم تا روزی که اردوان می خواست عذرم را بخواهد سرگرم باشم به همین خاطر در کالسی که ساعتش را بتوانم در نبود اردوان تنظیم کنم و به راحتی بروم و بیایم ثبت نام کردم و هر چه منشی خوشگل و خوش تیپ آموزشگاه گفته بود تهیه کنم،از مرکز خریدی در همان نزدیکی پیدا کردم و ناهار را هم که البته بهتر است 95 بگویم عصرانه ام را نا پرهیزی کردم و به رستوران گران قیمتی رفتم و سفارش پیتزا دادم،یک وقت هایی خوردن فست فود هم خالی از لطف نبود من هم شکمم را که به قار و قور افتاده بود سیر کردم و حساب بانکی پرپولم را چک کردم چون باید از این به بعد مخارج دانشگاهم را هم برداشت می کردم.بعد به سمت خانه حرکت کردم چون اگر دیرتر می رسیدم شاید سر و کله ی اردوان هم به عشق خوردن شام خوشمزه پیدا می شد،من هم که انگار وظیفه ام شده بود شکم اردوان را مستفیض کنم سر راه مقداری سوسیس خریدم و سریع یک سوسیس بندری خانگی فرد اغال که امثال گالره خانم بلد نیستند پیازش را هم خرد کنند درست کردم. ***** کالس نقاشی ام پنج روز دیگر دایر می شد و قصد داشتم در این فرصت سری به خانواده ام بزنم،مامان خیلی بی تابی می کرد و یه جورایی هم با زبان بی زبانی می گفت: -اقا جونت گفته تا وقتی این پسره یک بار بلند نشه بیاد خونه ی ما،من هیچ وقت قدم به تهرون نمی ذارم. این یعنی مامان حتما دلش می خواسته ناغافل بلند شود بیاید خانه ی من و آقاجون موافقت نکرده،حاال جای شکرش باقی بود آقا جون تصمیم تهران آمدن نداشته به همین خاطر سریع بلیط گرفتم و عازم زادگاهم شدم.از این که وقتی من نیستم اردوان مهلت و وقت بیشتری برای گالره دارد حسابی پکر بودم ولی خب چاره ای نبود،اصال بود و نبود من چه فرقی داشت. با همه ی این حرف ها عین سه یا چهار روزی که در اصفهان بودم فکر و ذکرم به سوی اردوان و گالره معطوف می شد طوری که مامان نگران شده بود و مرتب سعی می کرد به شیوه ی خودش زیرزبانم را بکشد وبفهمد که در زندگی مشترکم مشکلی پیش آمده یا نه؟من هم فقط بهانه ام این بود که نگران نتایج کنکور هستم.مامان هم که با شنیدن حرف هایم انگار خیالش راحت شده بود گفت: -فدای سرت قبول هم نشدی بهتره به فکر آوردن یک کاکل زری باشی. با شنیدن این حرف ها آشفته هتر می شدم و با خودم می گفتم اگر دانشگاه قبول نشوم چه غلطی باید بکنم و دوباره در برزخی گنگ دست و پا می زدم. آن چند روز هم باالخره گذشت و به تهران 96 برگشتم،هوا حسابی گرم شده بود و احساس می کردم یک لحظه قدرت بیرون از خانه بودن را ندارم،جدیداٌ از مامان یاد گرفته بودم در یخچال خاکشیر و گالب بگذارم که این کار را برای اردوان هم می کردم و آن طور که می دیدم در چشم بر هم زدنی پارچ های بزرگ خاکشیر را تمام می کند و می دانستم چقدر خوشش آمده و به هر طریقی بود هر روز برایش یک پارچ برگ از شربت خاکشیر و گالب تهیه می کردم و داخل یخچالش می گذاشتم. کالس های نقاشی هم حسابی برایم سرگرم کننده بود و چون خیلی ذوق زده ی محیط کالس و کارهایی که بهم آموزش می دادند بودم چنان غرق تمرین می شدم که تا ساعت ها زمان و مکان را فراموش می کردموروزها یکی پس از دیگری گذشت و روز اعالم نتایج آزمون فرارسید. از صبح خیلی زود منتظر خروج اردوان بودم و به محض این که صدای دررا شنیدم کمی تامل کردم و سپس سریع از خانه بیرون زدم،در راه تا دم باجه ی روزنامه فروشی را دویدم و وقتی رسیدم چنان نفس نفس می زدم که انگار دزد دنبالم کرده بود،فکر این که یک درصد هم اسمم جز پذیرفته شدگان نباشد،داغونم می کرد ولی به خودم دلداری می دادم و از خدا می خواستم کمکم کند. قیافه ی زار بعضی از دخترها و پسرا ضربان قلبم را باال می برد و باال پایین پریدن های کودکانه برخی دیگر منقلبم می کرد،به هر زحمتی بود خونسردی خودم را حفظ کردم تا باالخره نوبتم شد و بادستپاچکی روزنامه را تهیه کردم و در حالی که نفسم را در سینه حبس کرده بودم،گوشه ای نشستم و با شتاب آن را ورق زدم وقتی اول نام خانوادگی ام را دیدم بقیه صفحات را به کناری انداختم و شروع به خواندن اسامی کردم با هر اسمی که می خواندم و نام من نبود،نگاهی کلی به بقیه لیست می انداختم که مبادا اسامی آخر باشد و اسم من درنیاید،تا این که نگاهم بر روی اسم خودم میخکوب شد.از شدت شادی دوست داشتم فریاد بکشم ولی از این رفتارای جلف در انظار عمومی خوشم نمی آمد.....من بودم جیغ می زدم.....ایشششش...!بی ذوق...!فقط دسم را روی قلبم گذاشتم و با شادی مضاعفی گفتم: -خدایا 97 شکرت،خیلی ممنونتم.همین...؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟بی خیال بابا...! همان رشته ای که دوست داشتم قبول شدهبودم،مدیریت بازرگانی تهران.روزنامه را از روی زمین جمع کردم و بلند شدم و بی هدف در نهایت خوشی به راه افتادم،کمی که پیاده راه رفته و انرژی ام را تخلیه کردم به سمت تلفن کارتی رفتم و به خانه ی پدرم زنگ زدم تا خبر قبولیم را بدهم،از خوشحالی صدایم می لرزید طوری که مامان ابتدا دلواپس شده و با ترس و نگرانی پرسید: -طالیه اتفاقی افتاده؟برای آقا اردوان مشکلی پیش اومده؟ من که اصا دوست نداشتم لحظه ای نارحتی به هم غلبه کند،گفتم: -نه مامان جون زنگ زدم بگم دانشگاه قبول شدم. مامان از شدت خوشحالی خدارا شکر می کرد و نذرهایی را که برای قبولیم کرده بود بر میشمرد،می گفت: -آقا اردوان چی گفت؟حتما خیلی خوشحال شده؟آره خیلی...!نمی دونید که...!ذوق مرگ شده.... لحظه ای مات و مبهوت وامانده بودم و به این فکر می کردم اصال اردون خوشحال می شود یا نه؟کمی من من کردم و بعد گفتم: -آره خیلی خوشحال شد،تازه قول یه جایزه خوب رو هم داده. در دلم از افکار مسخره ام لجم در آمد و به گالره و اردوان و هر چیزی که باعث و بانی همه ی این دروغ های رنگارنگ بود بد و بیراه گفتم و سریع به بهانه ی این که تو خیابان هستم تماس را قطعکردم واال مامان آنقدر سوال پیچم می کرد که باالخره یک سوتی اساسی می دادم.مثال می گفت“مادر جون،اقا اردوان باهاته؟گوشی رو بده تبریک بگم.“و کلی احتماالت دیگر که در آن عالم خوشی دوست نداشتم بشنوم.همین که مامان خوشحال شده بود کافی بود،دیگر چه فرقی می کرد اردوان خوشحال می شود یا ناراحت!اصال خبر دارد یا نه؟در نهایت خوشحالی تاکسی دربستی گرفتم و دوباره به همان امامزاده عین علی،زین علی رفتم.تا نذرهایی را که کرده بودم ادا کنم. آدم ها وقتی به چیزی که احساس می کنند استحقاقشون است دست پیدا می کنند یک حس به خصوصی دارند،انگار نتیجه ی همه ی زحماتشان را به خوبی گرفتند.من هم آن لحظه در نهایت شور و شوق بسته های نمک را به زائران تعارف می کردم چون اکثر مردم می دانستند روز 98 اعالم نتایج کنکور است،هم می گفتند نذرت قبول هم تبریک قبولی در دانشگاه را می گفتند و حتی بعضی ها که با حوصله تر بودند در مورد دانشگاه و رشته ی تحصیلی ام هم سوال می کردند که من هم در نهایت غرور و افتخار برایشان توضیح می دادم.خالصه آن شب تا صبح از خوشحالی بی خوابی کشیدم و فکرم به کجاها که نمی رفت،خدا می داند.وقتی فرنگیس خانم زنگ زد و بهم تبریک گفت از البه الی حرف هایش فهمیدم انگار با اردوان در این باره صحبت کرده و حالل اردوان خبر داشت که همسرش در دانشگاه قبول شده و جالب تر این که طبق نامه ای برایم نوشته بود برای مخارج ثبت نام و هر چه مورد نیازم هستحساب بانکی ام را که حسابی پر و پیمان بود،پرتر هم می کند. می دانستم که خبر دارد چندان از پول های قبلی استفاده نکردم ولی همین که چنین چیزی برایم نوشته بود و حتما هم حرفش را عملی می کرد خیلی برایم خوشایند بود و حتی تصمیم گرفته بودم برای خودم یکخط موبایل بخرم تا جلوی خانواده ام بگویم هدیه ی قبولیم در دانشگاه است. تا روز بازگشایی دانشگاه کارهای ثبت نامم را انجام دادم،در این مدت به کالس های نقاشی هم می رفتم و اوقات فراغتم را پر می کردم و به نظر خودم چیزهای قابل تحملی می کشیدم هرچند استاد که خانم خوشرو و مهربانی بود زیاد راضی نبودم و می گفت بیشتر تمرین کنی.با این حال همین که تمام طول روز در خانه نبودم و حوصله ام سر نمی رفت و در ضمن به یکی از عالیقم،جامه ی عمل پوشانده بودم راضی بودم،حاال دیگران چه نظری داشتند اهمیتی نداشت.هدف من درس خواندن بود نه نقاشی کردن. چند روز بعد برای خودم موبایلی خریداری کردم ولی خنده دار این جا بود که جز مامان که یک وقت هایی می خواست زنگ بزند هیچ کسی را نداشتم باهام تماس بگیرد،مثال شوهر کرده بودم اما خیر سرم نها بودم و کسی را نداشتم حتی ازش بپرسم از کجای این شهر شلوغ و بی در و پیکر باید موبایل بخرم و از سر ناچاری خودم را سپرده بودم به دست راننده ی اژانس که بیچاره در نهایت دلسوزی راهنماییم کرده بود،ولی با همه ی این حرف ها حداقل به 99 این نتیجه رسیده بودم که آدم هر کاری را اگر فقط اراده کند انجام می دهد.با گام هایی استوار در حالی که مرتب به خودم نوید می دادم این سرآغاز موفقیت های زندگیم است وارد دانشگاه شدم.سرتاپایم مشکی بود.دوست نداشتم زیاد جلب توجه نکن یعنی همیشه ساده می گشتم،سنم که کمتر بود،آقاجونم این گونه دوست داشت وقتی هم که کمی بزرگ تر شدم خودم راحت تر بودم. کالسی که برای ورودی های ما در نظر گرفته بودند را خیلی سریع پیدا کردم و وارد شدم.کامال تساوی زن و مرد رعایت شده بود چون تعداد دخترها و پسرها تقریبا مساوی بود،تنها چیزی که کمی عجیب بود این بود که بعضی از پسرها و دخترها از من خیلی بزرگ تر بودند.با خودم فکر می کردم چون یک سال عقب افتادم می شوم خانم بزرگ کالس ولی حاال می دیدم دو خانم که معلوم بود نزدیک به چهل سالشونهو چند اقا هم که تقریبا چهل و خورده ای سن داشتند با موهای کامال جو گندمی آنجا حضور دارند.تازه چند پسری هم بودند که تقریبا سی ساله بودند و یه جوری بقیه رو نگاه می کردند انگار بچههستیم.از افکار قبل از ورود به دانشگاه خنده ام گرفت مخصوصا وقتی یکی از همان مردان سن باال موبایلش زنگ زد و داشت می گفت“چیه دخترم؟فکر کردی فقط خودت رفتی دانشگاه و می خوای درس بخونی؟“با این که تا پایان دانشگاه اون آقایون کمتر در کالس حضورداشتند ولی خب آن ها هم دانشجوی کالسمان محسوب می شدند و بیشتر در روزهای نزدیک امتحان حضورشان پررنگ می شد و بعدها فهمیدم هر کدام پست های مهمی داشتند و باید مدرکی هم در تناسب مرتبه ی شغلی شان می گرفتند.می ذاشتن بازنشست می شدن بعد....وقت بود حاال...! در همین افکار بودم یکی از همان پسرهایی که به نظرم بزرگ تر از بقیه می آمد و به اسم رضل ابطحی خودش را معرفی کرد و به قول خودش لیدر کالس بود وارد شد و با نهایت خوشحالی و لحنی طنز آلود گفت: -دانشجویان عزیز استاد مورد نظر در دسترس نمی باشد،ضمن خیر مقدم به محلی که ورود به آن نهایت آرزوتون بوده باید عرض کنم تا ساعت بعدی 111 بیکار هستیم. بچه ها چنان جیغ کشیدند و شادی کردند که انگار بنده خداها چقدر سرکالس بودند و درس خواندن که حاال که یک کالس تعطیل شده است می خواهند خستگی در کنند.حاال خوبه به قول شیدا که اولین کسی بود که باهاش آشنا شدم،آقایون)شریفی،محمودی،عظیمی(که گفتم سن باال بودند مثل بقیه ابراز احساسات نمی کردند. در این فکر بودم که بی خودی صبح به آن زودی این قدر منتظر خروج اردوان شدم و کلی ترسیدم که دیر برسم و به قول همان شیدا در هپروت عمیقی فرورفته بودم.اکثر بچه ها از کالس خارج شدند ولی من هم چنان در سکوت نشسته بودم که یکی از جمع دخترها جلو آمد وگفت: -به خانم آیشواریا کجا سیر می کنند؟ من که اول فکر کردم با کس دیگری است با تعجب به این طرف و اون طرفم نگاه کردم و بعد که مطمئن شدم با من است،گفتم: -ببخشید،من ارمنی نیستم! شیدا پقی زد زیر خنده و باعث شد بقیه بچه های کالس به سمتمان برگردند،گفت: -مثل این که خیلی تو هپروتی دختر!از اولی که دیدمت،رفتم تو کوکت که باهات دوست بشم.آخه من گل چینم،از بچگی تو هر کالس جدیدی می رفتم،می گشتم و خوشگل ترین شون رو انتخاب می کردم و باهاش دوست می شدم.حاال تو دانشگاه دیگه سنگ تموم گذاشتم و تور و انتخاب کردم. من که هنوز از حرف ها و کارهای عجیب و غریب شیدا متعجب بودم با همان حالت گیجی نگاهش کردم که گفت: -مثل این که خانم آیشواریا اصال تو باغ نیستی ها،بدتر از من هنوز از توهم قبولی تو دانشگاه بیرون نیومدی؟ آمدم وسط حرفش و گفتم: -من،آی... در حالی که بقیه آن اسمی را که گفته بود،یادم رفته بود ادامه دادم: -همان که گفتید نیستم انگار اشتباه گرفتید! شیدا دوباره بلند خندید و گفت: -معلومه زیباترین دختر سال۹۴ رو نمی شناسی؟ از تعریف و تمجید در لفافه ی شیدا غرق لذت شده،مدت ها بود انگار با همه چیز حتی چهره ام قهر بودم.نگاه قدر شناسانه ای به شیدا انداختم و گفتم: -ببخشید اصال متوجه منظورتون نشدم،آخه من... می خواستم بگویم در خانه ی آقا جونم زیاد این چیزها معمول نبود،اما پشیمان شدم و ادامه 111 دادم: -راستش خنگ تر از این حرف ها هستم که با این اسم ها و استعاره هایی که می گی چیزی دستگیرم بشه. شیدا که انگار از مصاحبت با آدم آی کیو پایینی مثل من خوشحال به نظر می رسید،در حالی که صندلی کنارم را می کشید.گفت: -اجازه هست؟ با سر جوابش را دادم و توی دلم گفتم،مگر من صندلی را خریدم که اجازه می گیرد.شیدا دوباره نگاه دقیقی به صورتم کرد و بعد هم به خودش اجازه داد با دست هایش صورتم را این طرف و آن طرف بگرداند،انگار که کشف مهمی کرده باشد ادامه داد: -نه مثل این که واقعا درت گفتم خیلی شبیه اش هستی،انگار خواهرشی ولی از نوع وطنی. من همچنان در برابرش لبخند لطیفی می زدم،که ادامه داد: -خب،حاال اسم خانم زیبارو چیه؟ حاال که نوبت من شده بود از زوایای مختلف او را برانداز کنم نگاه عمیقی به چهره ی دوست داشتنی و مهربان شیدا که به نظرم کم از زیبایی بهره نبرده بود،انداختم و آهسته گفتم: -طالیه هستم.ابروهاشو باال انداخت و گفت: -چه اسم قشنگی،چه قدر هم برازنده اس!آفرین به پدر و مادرت برای این انتخاب،من هم شیدا هستم. در حالی که از آن همه تعریف معذب شده بودم،گفتم: -خوشبختم،ولی دیگه دارید اغراق می کنید. شیدا از داخل کیفش چیپسی بیرون کشید و گفت: -اتفاقا برعکس،من اغراق نمی کنم تو هم خودت رو لوس نکن چون معلومه خودت هم می دونی چقدر قشنگی،از ناز نگاهت مشخصه!در ضمن بی خودی هم برای من تعارف تیکه پاره نکن که اصال اهلش نیستم. بعد با اشاره ای به بسته ی چیپس،گفت: -بفرما که ضعف روده شدم. وقتی گفتم مرسی،؛فریاد زد: -وای خدا انگار امسال من با تو داستان ها دارم. یه لحظه جا خوردم،شیدا دوباره زد زیر خنده و آهسته تر گفت: -ترسیدی؟!خب بخور،نترس نمی خوام نمک گیرت کنم. و بی آن ککه فرصت حرف زدن بدهد،پرسید: -بچه کجایی؟ برشی از چیپس برداشته و گفتم: -اصفهان. اخم هاشو در هم کشید و گفت: - اصفهانی هستی؟!پس چرا لهجه نداری؟ در حالی که سرمو تکان می دادم گفتم: - آخه پدر و مادرم اصالتا اهوازی هستند ولی اصفهان زندگی می کنیم،خانواده ام اصال 112 لهجه ندارند و من هم.... شیدا آمد وسط حرفم و گفت:پس خوابگاه گرفتی؟ قصد نداشتم خیلی از مسائل خصوصیم را برای اهل دانشگاه فاش کنم،گفتم: -نه،منزل یکی از اقواممون هستم. -خب همین رو بگو،می خواستم ببینم نزدیک همدیگه هستیم یا نه؟آخه برای قبولی تو دانشگاه یک عروسک از بابام جایزه گرفتم،گفتم ببینم یم همراه خوب پیدا کردم یا نه؟ همان طور که زیر لب حرف های شیدا رو تجزیه و تحلیل می کردم دچار سردرگمی شده و در حس رفته بودم،شیدا که متوجه شده بود با خدم درگیرم.گفت: -باز که رفتی تو هپروت،فقط بگو منزل فامیلتون تو کدوم خیابونه؟ از گیج بازی خودم عاجز شده بودم،این را قبول دارم تا یکی دوماه اول دانشگاه به قول شیدا معنی و مفهوم خیلی چیزها را نمی گرفتم.و خیلی وقت ها او برایم ترجمه می کرد،ولی بعدا حسابی راه افتاده بودم و دیگر خجالت نمی کشیدم. آدرسم را گفتم و از شانس خوب من تقریبا با شیدا هم محل بودیم و به قول خودش سر راه منو می انداخت پایین. شیدا قد بلند و کشیده بود،رزمی کار بود و کمربند مشکی داشت خودش را هم بادیگارد من معرفی می کرد،اکثر اوقلت شلوار چند جیب با کتانی می پوشید.البته از آن گران قیمت ها،تو ماشینش هم از نانچیکو گرفته تا اسپری فلفل و خیلی چیزهای دیگه پیدا می شد. آن روز،کلی با شیدا صمیمی شدم،عالوه بر خودش یه برادر داشت و پدرش هم طالفروش بود و معروف.وقتی گفتم اسمش رو نشنیدم خیلی تعجب کرد.دختر خیلی راحت و خونگرم و همچنین باهوشی بود که اصال درکنارش نمی فهمیدم زمان چطور می گذرد،از این که او همه چیز را در مورد خودش گفته ولی من فقط خیلی مختصر از خودم حرف زده بودم و در مقابل سوال هایش هم فقط بله و خیر می گفتم،معذب بودم.در پایان ساعات کالسی که خیلی از دانشجوها حضور نداشتند شیدا مرا رساند و با دیدن برج مسکونیمان در حالی که سوت بلندی می کشید.گفت: -اینجا خونه ی فامیلتونه؟پس معلومه خیلی مایه داره! من که ترس وجودم را فراگرفته بود و می ترسیدم اسرار فاش بشود،سری تکان دادم و از شیدا خداحافظی 113 کردم. ما یکشنبه،دوشنبه،سه شنبه ها کالس داشتیم و امروز دوشنبه بود،دیشب تا دیروقت به آدم ها و جریاناتی که از صبح گذشته بود فکر کرده و به قول شیدا خواب را از چشمانم پیشت کرده بودم ولی خیلی زود بیدار شدم و به زور برای این که باز هم به قول شیدا کله صبحی دل قرچه نروم یک لیوان شیر سر کشیدم و حاضر شدم فقط منتظر بودم اردوان از خانه خارج بشود تا من هم بروم بیرون ولی انگار بی فایده بود،حسابی اعصابم بهم ریخته بود که دیر به کالس نرسم،در فکر این بودم که چادری بردارم و رد صورت دیدناردوان بر سر کنم که یک دفعه گوشی موبایلم شروع به زنگ خوردن کرد.من که هنوز به آن مسلط نشده بودم و مخصوصا چون انتظار صدای زنگ را نداشتم،گیج کشیده بودم بعد از کلی خنگ بازی دکمه مربوط را فشردم و با صدای لرزانی گفتم: -بله! شیدا که معلوم بود حسابی سرحال است گفت: -سالم،از پشت تلفن هم می تونم تشخیص بدم داری گیج می زنی،حاضری؟ من که تازه یادم افتاده بود خودم دیروز شماره ی موبایلم رو بهش دادم،گفتم: -سالم،خوبی؟ شیدا از تعارفم عصبانی شده و گفت: -آره نکنه فکر کردی از دیروز تا حاال درد گرفتم،بپر پایین منتظرتم عجله کن.سر راه یه کلپچ هم می زنیم. حسابی ماتم برده بود و توقع داشتم شیدا دنبالم بیاید،از طرفی کلی ذوق زده شده بودم و از طرفی دلهره ی این که اردوان خانه باشد را داشتم.ولی دیگر بیشتر از آن نمی توانستم معطل کنم و در حالی که با احتیاط از آسانسور پایین می رفتم،چادرم را در دست گرفتم ولی انگار اردوان نبود و طبقه اش در سکوت فرو رفته بود،وقت این که کنجکاوی کنم خواب است یا خانه نیست را نداشتم،سریع از خانه بیرون زدم و شیدا را که عینک آفتابی زده بود و بی خیال همسایه ها آن وقت صبح بوق می زد دیدم،با خودم گفتم خوش به حالش چقدر آدم راحتیه کاش یک خورده هم من،مثل او می شدم.در اتومبیل سفید رنگ مدل جدیدش را گشودم،عینکش را باال زد و گفت: -چه عجب اومدی!االن می خوریم به ترافیک،کمی با ناز راه رفتن و حرکت اسلو موشنت رو کنار بذار،این جوری ته صف همه چیز گیر می کنی دختر. روزهای اول از حرف 114 های شیدا هیچی سر در نمی آوردم اما سعی می کردم طوری وانمود کنم یعنی فهمیدم ولی شیدا خیلی زرنگتر از این حرف ها بود که به قول خودش جریان را نفهمه باالخره یکی از باالترین رتبه های دانشگاه را داشت و به قول خودش“ف“ می گفتی می رفت“فرحزاد“ چای و قلیونش ره هم خورده و کشیده بود،در کالس که هیچ کس نه حریف زبانش می شد نه حریف ذکاوتش،بعضی موقع ها حرف هایی به استادها می زد که دهان استادها باز می ماند ولی هیچ ادعایی نداشت و خیلی خاکی بود.شیدا که با قدرت دنده را عوض می کرد و با سرعت می راند گفت: -تو همیشه این قدر لفتی!من که هنوز باهاش احساس غریبگی می کردم و با محیط راحت و نرم و موسیقی آرام بخش اتومبیل او که فضا را پر کرده بود،مانوس نبودم.گفتم: - نه،یعنی آره،یعنی... آمد وسط حرفم و گفت: -گرفتم بابا. بعد در حالی که زیر لب می گفت،بچه پررو!همه ی حرصش را سر گاز اتومبیل اش خالی کرد.از این که این طوری گفته بود کمی بهم برخورده و از طرفی آن قدر خجالت زده شده بودم که نمی توانستم بپرسم چرا بی احترامی می کند. مدتی بعد همان طور که در آینه چیزی را نگاه می کرد،گفت: -کمربندت رو ببند،می خوام این بچه پررو،رو ادب کنم.تازه فهمیده بودم که منظورش من نبودم و لبخندی روی لب هایم نشست،کمربندم را می بستم که شیدا ادامه داد: -پسره ی جلف فکر می کنه چون زن نشسته باید بهش راه بده.حاال اگه تونستی منو بگیر. چنان با سرعت و نهایت مهارت و تجربه رانندگی می کرد که قلبم داشت می ایستاد با خودم می گفتم“عجب غلطی کردم سوار شدم.“چند دقیقه ای به همان منوال گذشت و نگاهی به من که در صندلی فرو رفته بودم انداخت و با ختنده گفت: -بی خیل بابا،پس بچه ترسو هم هستی! بعد سرعتش را کمتر کرده و گفت: -نترس بابا،کنار من می شینی خیالت راحت دست و پا شکسته دادیم ولی از جرمی جنایی خبری نیست. حاال کامال سرعتش را کم کرده بود،شیشه خودکار اتومبیل را پایین آوزده و دستش را بیرون بده و عالمت داد و در حالی که بوق می زد به کناری آمد،و لبخند زده و گفت: -خب 115 حاال بره برای دوستاش تعریف کنه،می دونی چیه؟اونقدر از این جنس مذکر جماعت به جز شاهرخمون و بابام بدم میاد،تحفه ها فکر می کنن خیلی از ماها باالترن،توقع دارن وقتی می یان پشت سرمون دوتا چراغ می زنن ما هم هول بشیم و دستهامون رو از فرمون ول کنیم و یه راست بریم تو باقالی ها. من که از تصور آنچه او می گفت خنده ام گرفته بود،گفتم: -ولی خودمونیم چه دست فرمون باحالی داری! شیدا با لبخند پرشیطنتش چشمهای درشت سیاهش را به سمتم چرخاند و گفت: -ا تو هم آره؟پس همچین هم رو لفظ قلم ترمز نکردی؟دیگر داشتم بدجور نا امید می شدم. من که باز هم خنده ام گرفته بود،گفتم: -واقعیت اینه که خیلی از جمله هات رو اصال نمی فهمم ولی باید بگم خیلی بامزه حرف می زنی. شیدا که می خندید.گفت: -غصه نخور خیلی ها نمی فهمن.شیرین هم همش غر می زنه و می گه“مثل آدم حرف بزن،در شان و شخصیت تو نیست این ریختی مکالمه پاس می کنی“ولی کو گوش شنوا. نگاه مات مرا که دید،ادامه داد: -شیرین،مامانمه.اصال می دونی چیه؟این مامان من دوست داره یه دختر داشته باشه مثل تو اما بیچاره چی نصیبش شده!مطمئن هستم تو رو که بهش نشون بدم روزی صد بار می خواد بگه از این دوستت آداب معاشرت رو یاد بگیر.اگر بدونی چقدر سخت می گیره،از راه رفتنم تا حمام کردن و خیلی چیز های دیگه...شانس آوردم،خان داداش و ددی عزیزم طرفدارم هستند واال واویال با این شیرین تیتیش! از لقبی که به مادرش داده بود خنده ام گرفت و گفتم: -از دست تو،آدم به مامانش که از این لقب ها نمی ده. شیدا که با دقت توی آیینه نگاه می کرد،می گفت: -بی خیال جون عزیزت،تو دیگه برای ما معلم اخالق نشو،فقط این جا رو ظباش با اجازه ات همون بچه پرروئه هم دانشگاهیمونه. بعد لبخند شیطنت باری زد و در حالی که در یک حرکت ماشینش را پارک می کرد رو به من کرد و گفت: -بپر پایین،کلپچ هم بمونه با ناهار یه جا می زنیم.فعال دشت اول از شیطنت های دانشگاهی رو گرفتم. من که کمی نگران شده بودم چون هیچ وقت دوست نداشتم با یک سری رفتارها در محیط تابلوبشوم،گفتم: 116 -شیدا تو رو خدا تو دانشگاه زشته چیزی نگی،کاری نکنی سریع برات پرونده درست می کنن. شیدا که با دکمه ریموت اتومبیلش را قفل می کرد.گفت: -بچه شدی یعنی این قدر کله ام بوی قرمه سبزی می ده،دختر در مورد من چی فکر کردی؟! مقنعه اش را به حالت مسخره بیش از حد معمول جلو کشید و با حالت بامزه ای گفت: -خواهر طالیه زود باش برو تو دختر،قراره برات پرونده بشازیم.بعد زد زیر خنده و صداشو به حالت اول برگردوند گفت: -بابا این طورها هم نیست که الکی اذیت کنن،تو چرا این قدر از همه چیز می ترسی!بیا،بیا اصال با منی در یمنی،غصه نخور موردمنکراتی نداریم. همون طور که از کنار پسرها با نگاه فاتحانه ای می گذشت دست مرا با خود کشید،پسره ی بیچاره که لحظه ای از دیدن شیدا ماتش برده بود سر به زیر انداخت و به طرف دیگری رفت.شیدا که هنوز شادی کاری که کرده بود،در نگاهش پر می زد.گفت: -بیا حاال وقت داریم،بریم سلف یه چایی قورت بدیم تا سرکالس شکممون صدا نده،آبرومون بره. من هم با این که چندان میل نداشتم اما به دنبالش راه افتادم. سلف دختران دانشگاه حسابی شلوغ بود،هرچند دختر گوشه ای مشغول گفتگو بودند،بعضی ها به تنهاییچیزی می خوردند،بعضی ها هم با وسواس خاصی توی آیینه خودشان درست می کردند،شیدا که با دولیوان یک بارمصرف چای برمی گشت.گفت: -حاال هی تو tv بگن مایعات داغ تو ظرف پالستیکی سرطان زاست کی اهمیت می ده همه کار خودشون رو می کنن. و در حالی که از جیبش بسته ای شکالت را بیرون می کشید ادامه داد: -وای که بوی این جا بد حالم رو بهم می زنه،حاال خوبه سریع عادی می شه،بس که این سوسیس گندیده ها را به این قشر فرهیخته ی بدبخت غالب می کنند همچنین هم ماسک و دستکش می زنن انگار قراره نمره انضباط ازشون کم کنن معلوم نیست،اون پشت چه کثافت کاری هایی می کنن. و در حالی که گازی به تکه شکالتش می زد گفت: -بجنب تو رو خدا بخوای همش رو همین ریتم باشی هر روز کالس ساعت اول رو از دست می دیم. و چای داغ را سریع خورد که من احساس کردم،نمی تونم از داغی 117 لب بهش بزنم کمی بازی کردم و تا شیدا چایش تما شد.گفتم: -من دیگه نمی خورم بریم. شیدا که معلوم بود تو دلش میگه“بهتر این قدر که تو لفتی.“کیفش را برداشت و گفت: -صاحب معده خودتی،خود دانی! و به راه افاد و من هم در حالی که کیفم را بر می داشتم پشت سرش به راهافتادم. کالس شلوغ بود،انگار هنوز استاد نرسیده بود گوشه ای نشستیم شیدا در حالی که کنار دیوار به حالتی می نشست که به همه اشراف داشته باشد.گفت: -خوبه اینجا به همه مسلطم که اگه کسی نطق کشید در جریان باشم. با این که شیدا آرام جمله اش را گفته بود بغل دستی ام که دختر تقریبا تپل و بامزه ای بود زد زیر خنده و آهسته گفت: -مگه تو برج دیدبانی هستی این طوری همه رو برانداز می کنی؟ شیدا که تازه توجهش به او جلب شده بود نگاه موشکافانه ای به عمق چشم های عسلی رنگ دخترک انداخت و گفت: -تو هم مگه مفتشی که بی نظر خواستن شیرجه می زنی تو آش. این بار دخترک بلند زد زیر خنده و در حالی که دستش را به سمت ما دراز می کرد.گفت: -مریم هستم خیلی باحالی ها. از ته لهجه اش فهمیدم تهرانی نیست ولی چه خوب می توانست با بقیه ارتباط برقرار کند و نترس بود اگر شیدا با اون حالت با من حرف زده بود پس افتاده بودم ولی مریم فقط خندید تازه خوشش آمدهبود،خالصه خیلی سریع خودش را به جمع ما به قول شیدا با سنجاق قفلی،منگنه کرد و باز هم به قول شیدا موش تو سوراخ نمی رفت،جارو به دمبش می بست دمب...؟!!!؟!؟!؟!؟!؟دم عزیزم...!بغل دستی اش را که دختر بامزه و خوشرویی بود و مثل من ساکت نشسته و نگاه می کرد به عنوان فرشته معرفی کرد و گفت: -ما با هم جلسه پیش تو حیاط دوست شدیم.فرشته بچه تهرونیه،خانه شان نزدیک همین نماد تهرونه،تازه می گه باباش از اون خیاطزبردست هاست.کلی هم ذوق کردند دختر ته تغاریشون دانشگاه قبول شده،ببین مانتوشو باباش دوخته. از این که مریم پرونده زندگی فرشته را باز می کرد متحیر بودم پیش خودم فکر می کردم خوبه من چیزی به شیدا نگفتم البد او هم االن می خواست به قول خودش آمار مرا بدهد ولی بعدها فهمیدم که برعکس 118 مریم،شیدا زبانش تحت هیچ شرایطی اگر خودش نخواهد باز نمی شود و باز هم فهمیدم مریم اصال نمی تواند حرف پیش خودش نگه دارد و به قول اصفهانی ها نخود تو دهانش نمی خیسد،مریم بعد از گفتن بیوگرافی کامل فرشته گفت: -حاال نوبت خودم شد،من هم که گفتم اسمم مریم است،از جنوب آمدم یک خوابگاه هم به هزار بدبختی گیرم آمده. و در حالی که صدایش را پایین می آورد ادامه داد: -بابام هم فوت کرده اینو گفتم نپرسید بابام چیکارست مامانم هم دبیر بوده دو تا داداش هم دارم که الهی قربونشون بشم. و چنان این جمله را با عالقه بیان کرد که ته چشمانش خندید و ادامه داد: -خب این پرونده ی ما اپن شد،حاال نوبت شما دوتاست. من که نه ولی شیدا خیلی مختصر خودش را معرفیکرد و خیلی مختصرتر من را،بعداز آن گروه چهارنفره ی ما شکل گرفت که در همه ساعت ها،کالس ها و همچنین اوقات بیکاری با یکدیگر بودیم و حتی یک وقت هایی به مدد اتومبیل شیدا می رفتیم پارکی،سینمایی،مرکز خرید یا نمایشگاه و خالصه هر کجا که به فکرمون می رسید،فقط فرشته یک وقت هایی محدودیت های زمانی داشت که آن هم با زبان بازی شیدا که حسابی تبحر داشت و همچنین مریم که دست شیدا را هم از پشت بسته بود حل می شد.وجود آن ها برای من که تا آن تاریخ حسابی توی تهران تنها بودم و همه ی اوقاتم را در خانه به تنهایی می گذراندم واقعا نعمتی شده بود مخصوصا که خیلی مورد اعتمادم شده بودند و تصمیم داشتم همه ی شرایط زندگی ام را با آن هایعنی بیشتر با شیدا در میان بگذارم تا بهمدلداری بدهند و هم این که مجبور به آن همه پنهان کاری نباشم. یک ماهی از ترم اول گذشته بود،دیگر به جز آقایون به قول مریم سن باال،همه ی شاگردها را به اسم می شناختیم و جمع کالس خیلی خوب بود.مخصوصا با خوشمزگی های مریم و آقای ابطحی توی کالس و همچنینکه انگار نسبت به مریم چندان بی میل نبود و این راز بزرگ را همان اول کار شیدا و بعدها من و فرشته و حتی خود مریم با این که انکار می کرد کشف کرده بودیم و می گفتیم به همدیگر می ایند چون جفتشون عشق مبسر)روی سین 119 تشدید داره...!بلد نبودم بذارم...( بودن و یک وقت هایی هم تجسس در وجودشان بیداد می کرد.ابطحی پسر خیلی سر به زیر و خوبی بود یعنی آن قدر که با ما راحت برخورد می کرد همه فکر می کردیم همجنس خودمان است.تا این حد...؟!؟!؟!؟ البته برای مریم جون که این طور نبود با بقیه ی دخترهای کالس این حس مشهود بود،از سر و وضع لباسش هم معلوم بود،چندان خانواده ی پولداری ندارد یعنی بهتره بگویم وقتی او را با تیپ ها و لباس های اردوان مقایسه می کردم دلم برایش می سوخت ولی باز با خودم فکر می کردم همین که خانواده اش پسری به آن با ادبی و درس خوانی تربیت کرده اند معلوم است خیلی خانواده ی آبرومند و با فرهنگی هستند. مریم،پسرهای کالس را به رده ی سنی)فنچ ها( یعنی همان سن و سال خودمون و کوچکتر و دسته ی دوم متوسط ها،که به قول مریم باید براشون آستین باال بزنیم که شامل رضا ابطحی و چند نفر دیگر که نزدیک به سی یال سن داشتند بود و دسته ی سوم آقایون و خانم های سن باال که بیچاره آقایونش اصال نبودند و خانم های آن سنی هم کمتر از ماها حاضر بودند و جالب اینجا بود که استادهای عزیز چقدر باهاشون تو غیبت راه می آمدند و با ما کمتر در این زمینه همکاری می کردند ولی ما هم شکایتی نداشتیم بنده خداها گیر و گرفتاری های خاص خودشان را داشتند.یکی از همان دسته دومی ها به نام شایان که به طور کل قیافه ی خوبی داشت و معلوم بود خیلی به قیافه اش مغروره از لحاظ تیپی هم چیزی از اردوان کم نداشت و کلی از دخترهای کالس و بهتر اسه بگویم دخترهای دانشگاه برایش سر و دست می شکستند،به قول شیدا زوم کرده بود روی من که البته هر بار بیچاره اشاره ی غیرمستقیمی می کرد شیدا یا مریم چنان جواب دندان شکنی بهش می دادند که با این که خیلی مغرور و پر اعتماد به نفس بود سکوت می کرد و فقط یک نگاه معنی دار به من می انداخت.البته به قول فرشته حرمت نگه می داشت ولی به قول شیدا،می دانست اگر پایش را از گلیمش درازتر کند قلم پایش خواهد شکست.این وسط بماند که چند نفر دیگر هم می آمدند جلو و ابراز عالقه می کردند که شیدا به 111 سبک خودش جوابشان می کرد و خالصه هر کدام سوژه ای می شدند بریا خنده و تفریح چند روزمان،ولی با خودم فکر می کردم اگر اینها بفهمند که من شوهر دارم،آن هم چه شوهری چه خواهدشد،مخصوصا که این پسره شایان به قول بچه ها بد گلویش پیشم گیر کرده بود انگار مرا نصیب خودش می دانست یعنی به قول شیدا من آن قدر بی زبان بازی در می آوردم که طرف فکر می کرد دارم ناز می کنم و به قول مریم با دست پس می زنم و با پا پیش می کشم.هرچند که به قول شیدا مختار بود هر طور عشقشه فکر کند،فقط وقتی یک پارچ آب سرد ریختن روش تب خال نزند و حتی یک وقت هایی شیدا به شوخی می گفت: -کلک نکنه تو هم گلوت پیشش گیر کرده و صدات در نمی یاد؟ و وقتی من با صراحت می گفتم،من هرگز قصد ازدواج ندارم و اصال هم شرایط دوستی را ندارم،خیالش راحت می شد و می گفت: -داشته باشی هم من بهت اجازه نمی دم. روزها به خوبی می گذشت،ترم اول با همه ی این مسائل گذشت و کامال روحیه ام عوض شده بود یک وقت هایی تا پایم را در خانه ی اردوان نمی گذاشتم یادم می رفت زندگیم چه حالت عجیبی دارد امتحاناتم را هم به خوبی گذرانده بودم حاال دیگر جدایی از بچه ها برای چند روز تعطیالت بین ترم خیلی سخت بود و انگار همه مان همین حس را داشتیم.مخصوصا من و مریم که می خواستیم نزد خانواده هایمان برویم،فرشته و شیدا هم اگر ما دوتا نبودیم زیاد حوصله بیرون رفتن با همدیگر را نداشتند پس جریان دیدارها منتفی می شد تا شروع ترم جدید و مجبور بودیم از همدیگر برای مدتی هرچند کوتاه خداحافظی کنیم و با این که قیافه هامون از این دوری خیلی پکر و غمگین بود ولی به قولشیدا قیافه ی آقای ابطحی مبسره و شایان معروفه از همه دیدنی تر بود که آن هم باز کلی بساط خنده ی روز آخر را فراهم کرد. با این که هم خوشحال بودیم از این که یک ترم را با موفقیت به پایان رساندیم و هم ناراحت از جدایی چند روزه به رستورانی رفتیم و کلی خودمان را تحویل گرفتیم،به قول فرشته جای آقایون محترم عاشق پیشه را هم خالی کردیم و بعد از ظهر هم در حالی که شیدا همه را می 111 رساند از یکدیگر خداحافظی کردیم و قرار شد با هم در تماس باشیم. همه ی وسایلم را آماده کرده بودم،بلیط هم گرفته بودم از این که باز هم بی حضور شوهرم باید به زادگاهم می رفتم بی اختیار ناراحت بودم.دیگر آقا جون اینها هیچ حرفی در مورد اردوان نمی زدند بیچاره ها فکر می کردند اردوان آن ها را قابل نمی داند و فقط همین که دخترشان خوشبخت باشد راضی بودند ولی من دلم برایشان می سوخت که چرا باید بهخاطر عمل من آنها احساس حقارت کنند و از دیدن دامادشان محروم باشند،هرچند که اون فاجعه برایم بد هم نشده بود و حاال به دانشگاه می رفتم که همیشه آرزویم بود و دوستانی پیدا کرده بودم که بیشتر از هر چیزی برایم ارزشمند بود با این که خال خاصی همیشه در وجودم حس می کردم ولی رضایت داشتم. در این مدتی که گذشته بود همیشه سعی می کردم زیاد به اردوان فکر نکنم و سر م به دوستانم گرم باشد ولی هر کاری هم می کردم اردوان و گالره هیچ گاه از فکرم بیرون نمی رفتند. وقتی نگاه مشتاق و ستایشگر و به قول مریم عاشقانه ی شایان را نسبت به خودم می دیدم با خودم فکر می کردم چرا باید زندگی من این گونه می شد ولی انگار این چراها پایانی نداشت و همیشه قسمتی از ذهنم را سایه ای از آنها فرا گرفته بود و دست و پایم را برای هر حرکتی می بست و من مثل کسی که نعمتی را دارد ولی اجازه ی استفاده از آن را ندارد سعی می کردم زندگی کنم و پایم را از گلیم خودم درازتر نکنم تا باعث رسواییم نشود. خالصه روزهای تعطیالت بین ترم هم زودتر از آنچه فکر می کردم گذشت،البته این بار که پیش مامان این ها بودم خیلی از دفعات قبل خوشحال تر و سر زنده تر بودم که حتی آقا جون هم متوجه تغغیرات روحیم شده بودند متوجه شده ببین چی شده که آقا جون متوجه شده بودند...!و ابراز خرسندی می کردند،فرنگیس خانم کمتر سراغی از مامان اینها می گرفت و مامان هم چندان کاری به آن ها نداشت و من خوشحال تر بودم چون باعث سوتی دادنم نمی شد،این بار کلی سوغات برای دوست هایم گرفته بودم تا بفهمند زادگاه من چه چیزهای هنری و خوشمزه ای دارد.مخصوصا که برای شیدا سنگ 112 تمام گذاشته بودم و زمانی که ساک و چمدان بزرگم را با خود به خانه بردم فقط به امید این بودم که زودتر سوغاتی ها را به دست صاحبانشان برسانم،خالصه در حالی که ساعت موبایلم را کوک می کردم تا صبح به موقع حاضر بشوم و بچه ها را ببینم به خواب رفتم.وقتی وارد حیاط دانشگاه شدیم،چنان همدیگر رادر آغوش گرفته بودیم و می بوسیدیم که اگر کسی نمی دانست فکر می کرد سال هاست همدیگر را ندیده ایم،وقتی هم سوغاتی هایی را که برایشان تهیه کرده بودم دادم،در حالی که همه از حسن سلیقه ام و این که به یادشون بودم تشکر می کردند،مریم هم سوغات های خودش را از شهرشان بهمون داد و در حالی که می خندید گفت: -حاال ظهر می برمتون خوابگاه باید ترشی بندریی که مامانم داده بخورید. بعضی از روزها که کالس نداشتیم ظهرها می رفتیمبه خوابگاه مریم که در نزدیکی دانشگاه بود و چون چندتا هم اتاقی دیگرش هم با ما دوست شده بودند،یا غذا می خریدیم و با ترشی و شورهایی که داشتند می خوردیم که خیلی می چسبید و یا مریم خودش دست به کار ی شد و با وسایل موجود در خوابگاه که خودش تهیه کرده بود استانبولی یا ماکارونی برایمان می پخت که هیچ گاه مزه اش فراموشم نمی شود،اللخصوص املت و نیمروهایی که صبح های زود وقتی به همراه شیدا دنبالش می رفتیم و دعوتمان می کرد داخل و قبل از کالس می خوردیم من فکر کردم سر کالس می خوردید....یک وقت هایی هم که تحقیق داشتیم باز در خوابگاه مریم جمع می شدیم و با چای و میوه و تنقالت خودمون را تحویل می گرفتیم و کلی خوش می گذشت و برای ساعت ها فکرم از همه چیزهایی که آزارم می داد خالی می شد. آن روز هرکدام به جز من حرف برای گفتن داشتند که دوست داشتیم کالس ساعت اول را به قول شیدا جیم بزنیم ولی از آنجایی که مریم همیشه شعارش این بود که شما بچه پولدارها همش به فکر جیم زدن هستید ولی ما از یک ریال پولمان که خرج درس خواندنمان شده نمی گذریم.همگی دست از پا درازتر به سمت کالس رفتیم و قیافه ی ابطحی مبسر و شایان معروفه جگرسوخته که دیگر لقبش شده بود دیدنی 113 بود.حتی یک لحظه از دیدن آن همه عشق که از نگاه یک مرد بهم پاشیده می شد معذب نشده بودم و وقتی با حالت خاصی سالم کرد و گفت: -هیچ وقت فکر نمی کردم بعضی دیدارها آن هم کوتاه باعث روی پا ایستادن بعضی آدم ها بشه. رنگم به وضوح پرید و دست هایم شروع به لرزیدن کرد،مریم در حالی که طبق معمول می خندید در جواب شایان گفت: -جناب مظفری پس باید از همین حاال فکر آخرین دیدارتون باشید. شایان که لبخند روی لب های خوش فرمش ماسیده بود،با حالت به قول مریم جگرسوزانه ای گفت: -یعنی چی؟مگه چی شده؟ مریم که از سر به سر گذاشتن هیچ کس دریغ نداشت،قیافه اش را جمع و جور کرد و بعد خندید و گفت: -تو رو خدا غش نکنید،منظورم آخرین روز دانشگاه بود. شایان هم که انگار دوباره نیرو گرفته بود با اعتماد به نفسی که جز الینفک شخصیتش بود گفت: -خیالتون راحت تا آن زمان،فکر های جالبی دارم. انگار روی صحبتش فقط به من است.گفت: -دیگه نمی ذارم ی خوابی دیوونم کنه.و در حالی که سعی می کرد به عمق چشمانم نفوذ کند،در چشمهایم خیره شد.من که خجالت کشیده بودم و احساس می کردم هم از آن همه صداقتش و هم از این که علنا بهم ابراز احساسات می کرد معذب شده ام،سرم را پایین انداختم و در دلم گفتم“خوبه شیدا همیشه کنارم باشه به قول خودش نباید بی بادیگارد مخصوص قذم از قدم بردارم.“ شیدا و فرشته زودتر از ما وارد کالس شده بودند و شایان ما را دم در کالس گیر انداخته بود.وقتی وارد کالس شدیم شیدا تا چشمش به من که رنگم پریده بود،افتاد.گفت: -چقدر دیر کردید!االن می خواستم برگردم دنبالتون مگه شما پشت سر من نبودید؟! در حالی که سعی می کردم،خونسردیم را حفظ کنم گفتم: -طبق معمول درگیر آقای اعتماد به نفس معروف بودیم. شیدا که می خندید گفت: -این جیگرسوخته هم تا چشم منو دور می بینه می پره وسط،بی خود نبود یک دفعه علیزاده رو انداخت جلوی پای من،با اون سوال های بی در و پیکرش!از اسم استاد و ساعت کالس،نگو از طرف شازده اومده بود. در همین حین در کالس باز شد و دختر ریزه میزه ی خوش چشم و ابرویی 114 وارد کالس شد و در حالی که لبخند می زد گفت: -ببخشید،اینجا کالس استاد معینی رشته ی مدیریت بازرگانیه؟ مریم که منتظر چنین سوژه هایی بود،تا کل اطالعاتش را دودستی تقدیم کند،گفت: -بله همین جاست حاالچه کار دارید؟ مریم آن قدر ته لهجه اش شیرین بود که آدم دوست داشت به حرف هایش گوش بدهد مخصوصا وقتی تازه از شهرشون برمی گشت لهجه اش غلیظ تر هم می شد. انگار همه ی کالس ساکت شده بودند و دانشجویجدید را که خودش را نهال میعاد معرفی کرده بود و آن طور که می گفت ترم اول را به خاطر مسافرت مرخصی گرفته بود،ارزیابی می کردند.مریم هم طبق معمول باالی منبر رفته بود و هر اطالعاتی که به نظرش می رسید می گرفت و می داد. سپس جایی کنار خودش برای او باز کرد و نهال نشست.نهال خیلی دختر متین و مهربانی بود آن طور که بعدها متوجه شدیم نهال به همراه خانواده اش در آمریکا زندگی می کردند که بعد از تصادف وحشتناکی پدر و مادرش را از دست می دهد و حاال پیش دایی و مادر بزرگش زندگی می کرد.ترم اول دانشگاه را هم به علت مریضی مادربزرگش مرخصی گرفته بود. نهال آن قدر چهره ی زیبا و جذابی داشت که همان بدو ورود معلوم بود عده ای از پسرها که در ترم اول دل به کسی ندادهبودند،حسابی از حضور تازه وارد خوشحال شدند و هر کدام سعی در خودنمایی و اعالم حضور کردندمخصوصا یکی از دوستان صمیمی شایان مظفری،شایان دو دوست صمیمی داشت که معلوم بود دوستیشان به دوران قبل از ورود به دانشگاه بر می گرده،چون یکی از آنها در مورد این که هر سه به یکباره تصمیم می گیرند که به دانشگاه بروند و در یک رشته تحصیل کنند و برای بچه ها تعریف کرده بود و هر سه با اراده درس خوانده و در یک سال و یک رشته قبول شده بودند.یکی از این سه نفر بابک علیزاده بود که این اواخر کامال مشخص شده بود دل به شیدا بسته ولی جرات کوچکترین اشاره و نگاهی را ندارد و همین باعث می شد شیدا کمی ازاو خوشش بیاید ولی اصال به روی خودش نمی آورد و من هم که کامال به خلقیات شیدا آشنا شده بودم می فهمیدم،ولی یکی دیگر،همین 115 سپهر بود که سعی می کرد نظر نهال تازه وارد را به خودش جلب کند.از آن روز به بعد دانشگاه رفتن شده بود بساط تفریح و سرخوشی مخصوصا که نهال هم خیلی سریع به جمع چهار نفره ی ما جذب شده بود و به قول فرشته حسابی آتش می سوزاندیم. مریم می گفت“دل پسرهای دانشگاه رو به آتیش میکشیم“شیدا هم میگفت“خب معلومه وقتی دو زیبارو که یکیشون همین طالیه خانم زیبای افسانه ای و یکیشون هم نهال باشه،تو گروه باشن باید هم دل پسرهای دانشگاه رو به آتیش بکشیم“مریم هم می خندید و می گفت“خدارو شکر ما هم تو این گروه هستیم،صدقه سر این ها به ما هم نگاه می کنن“ شیدا هم می خندید و می گفت“بی خود نیست من همیشه با خوشگل ها دوست می شم“ما که می دانستیم شیدا اصال اهل این حرف ها نیست ولی نهال جوری به شیدا نگاه می کرد انگار شیدا حقیقت را گفته،خالصه نهال زودتر از آنچه فکر می کردیم با ما صمیمی شد با این که در بعضی کالس ها که ما جلوتر بودیم حضور نداشت ولی به قول خودش می خواست تابستان هم واحد بگیرد تا بلکه به ما برسد. در چشم بر هم زدنی روزها گذشت و نزدیک عید شدیم،برای این که آخرین روز دیدار را با خاطره ی خوشی از یکدیگر جدا شویم و به استقبال سال جدید برویم همگی قرار اردویی را گذاشته و قرار شد برای یکروز به خارج شهر برویم و مریم مسئول ثبت نام و گرفتن به قول خودش شهریهاز بچه ها شد تا همه وسایل الزم را از همین جا تهیه کنیم،اکثر بچه ها ثبت نام کرده بودند به جز عده ای اندک که یا از این جور پیک نیک ها دوست نداشتند یا شهرستانی بودند و می خواستند زودتر به شهرستان بروند و یا کسانی که به قول مریم دل به آقا یا خانمی همکالسی نباخته بودند مثل فرشته ی خودمان. خالصه روز موعود فرارسید،قرار شد هر کس وسیله نقلیه دارد با خودش بیاورد،به جز ماشین شیدا و نهال و دو دختر دیگر بقیه ماشین ها متعلق به آقایون کالس بود.وسایل تهیه شده توسط مریم و ابطحی مبسره،ور دستش را داخل ماشین ها جا دادیم.ابطحی و مریم از سطل بزرگ جوجه کباب و گونی برنج که با خودم فکر می 116 کردم کجا و چطوری می خواهد بساط دیگ و قابلمه اش را باز بگذارد،تا وسایل آش و انواع تنقالت مثل تخمه و چیپس و پفک و خالصه هر چیزی که الزم داشتیم مهیا کرده بودند و هر کس به فراخور داشته اش چادر وزیرانداز و رختخواب برداشته بود انگار نه انگار یک نصفه روز می خواهند بمانند.من هم به سفارش شیدا شلوار چند جیب ارتشی رنگ با مانتو واوری به همان ست و شال یشمی رنگی که به رنگ چشمانم خیلی می آمد گرفته بودم و یک کتانی از همان مدل هایی که جز الینفک تیپ شیدا بود به پا کردم و در ماشین شیدا که جای همیشگی ام بود جاگرفتم.این اولین باری بود که با عده ای از دوستانم که دختر و همین طور پسر باشند قرار بود دسته جمعی جایی برویم،هیجان به خصوصی داشتم که به قول شیدا نی نی چشمانم می رقصید.چون نهال داییش را که معلوم بود چند سالی از خودش بزرگ تر است همراه آورده بود در ماشینشان،تنها بودند. فرشته هم که نیامده بود.مریم چون سرگروه جمع بود به همراه دختری که نامزد دوست صمیمی آقا مبسر بود داخل اتومبیل دوست رضا ابطحی نشسته بود و من و شیدا هم تنها به دنبال سیل اتومبیل ها که با فاصله ی کمی از هم می راندند روان شده بودیم. شایان که بغل دستش بابک و پشت سرش سپهر نشسته بود طوری می راند که از کنار ما تکان نخورد.شیدا هم دیگر آن تندی های اول را در مقابل جنس مخالف نداشت و کمتر خشونت به خرج می داد.بابک پسر خیلی پری بود،وقتی در بعضی بحث های کالس داد سخن در دست می گرفت،درباره ی نیما یوشیج تا نیوتن و تجار معروف ژاپنی و کره ای،خالصه هر چیز دانستنی در جهان بود اطالعات داشت و آدم احساس می کرد چقدر غافل است،چندین زبان بلد بود و از لحاظ هیکل هم،قد بلند و تنومند بود یعنی به شیدا خیلی می آمد،قیافه ای مردانه و دلنشین داشت و وضع مالیشان عالی هم بود یعنی روی هم رفته پسر خوبی به نظر می رسید.مخصوصا که خیلی چشم پاک بود و هیچ وقت ناخالصی در نگاهش دیده نمی شد و از همه ی این موضوعات مهمتر این بود که فهمیدم مدرک کیوکوشینگ دارد آن موقع بود که باخودم فکر 117 کردم خدا عقد او وشیدا را در آسمان ها بسته ولی هیچ وقت چیزی نمی گفتم،چون شیدا از این حرف ها بی نهایت بیزار بود و باید او را با دلش تنها می گذاشتم تا به نتیجه برسد.شیدا در حالی که آهسته می راند زیر لب غرغر می کرد که از این همه مثل مورچه راه رفتن اعصابش را بهم ریخته و اگر بخواهند به این وضع ادامه بدهند گازش را می گیرد می رود به مقصد،تا بقیه برسند که شماره ی نهال روی گوشیم افتاد. نهال کنار داییش نشسته بود،او پسری فوق العاده چشمگیر بود و چنان تیپی زده بود که وقتی برای اشناییبا جمع پیاده شد اندام بلند و ورزشی متناسبش در آن لباس های شیک و به قول شیدا مارک دار خیره کننده بود،مخصوصا چشم و ابروی زیبایش که شبیه نهال بود چنان همه را مبهوت کرد که یک لحظه احساس کردم سپهر بیچاره دارد پس می افتد ولی وقتی فهمید طرف دایی نهال است انگار دوباره خون به رگ هایش دویده بود که رنگش تغییر کرد ولی حال و روز بقیه آقایون مخصوصا شایان دیدنی بود،تمام آن حس نگرانی را کشیدند و به یک باره در وجو او ریختند که آن قدر پکر و غمگین شد.انگار یکی را پیدا کرده که می دانست با او تای رقابت دارد و چه بسا او را پیروز دیده بود که ان قد اعتماد به نفسش را که خصیصه ی اصلی اش بود از دست داد و رنگشپرید،خالصه نهال که در اتومبیل شاسی بلند خان دایی جون نشسته بود گفت: -بچه ها من آدرس رودخونه ای رو که مریم و آقای مبسر در نظر دارن گرفتم دایی کوروش می گه می خوایین ما زودتر بریم،وسایل رو آماده کنیم تا بقیه هم به ما ملحق بشن؟! من که می دانستم شیدا منتظر چنین پیشنهادی است گفتم: -باشه پس شما جلو برین ما هم می یاییم. قطع کردم شیدا با این که مکالمه ی ما را شنیده بود ولی به شوخی گفت: -چیه نهال جان دلش برات تنگ شده بود یا خان دایی دلش رفته بود؟ من که اخم کرده بودم.گفتم: -لوس نشو!مگه نشنیدی گازش رو بگیر برو دنبال خان دایی انگار اون هم مثل تو عشق سرعته،نهال گفت ما بریم تا بقیه برسن. شیدا حاال با حرکتی سریع از پشت همه ی ماشین های قطار شده الیی کشید و گفت: -دم خان دایی جون 118 گرم،دیگه داشت اعصابم مگسی می شد،نزدیک بود کل روز رو برای همه تلخ کنم این چه ریخت رانندگیه حوصله ام سر رفت.احمق ها انگار عروس می برن بچه قرتی ها. در حالی که توی آیینه نگاه می کرد گفت: -انگار جناب جیگر شوخته هم مثل ما حوصله اش سر رفته بود که پشت سرمون گازش رو گرفته شاید هم ترسیده ما با خان دایی جون زودتر برسیم نونش آجربشه،پسره ی خر! من که از داخل آیینه شاین را زیر نظر گرفته بودم گفتم: -خدا به خیر کنه!چقدر هم اخمو شده جیگر سوخته امروز. شیدا خندید و گفت: -من هم به جاش بودم حال و روزم بهتر از اون نبود این خان دایی عجب تیکه ایه ها،مثل سوپر استارهای هالیوودیه. من که از حرف هایش خنده ام گرفته بود گفتم: -حاال مگه هالیوودی ها چی هستن!سوپر استارهای خودمون که بیچاره ها بهترن. شیدا که با ژست همیشگی اش می راند گفت: -آی گفتی!آره دقیقا مثل همین سوپر استار اول خودمونه،انگار پیش زمینه ی قبلی هم در مورد تو داشت یک جورهای خاصی نگاهت می کرد که بیا و ببین،غلط نکنم این نهال تو ور براش لقمه گرفته. من با اخم گفتم: -چی برای خودت می بری و می دوزی تو رو خدا یه موقع چیزی نگی امر بهش مشتبه بشه و بین بچه ها چو بیفته!من اصال موقعیت و حوصله ی این حرف ها رو ندارم. شیدا که به شکل مرموزی نگاهم می کرد،محکم روی پایم کوبید و گفت: -پس کی می خوای علت این بی حوصلگی و بی موقعیتی ات رو برای ما فاش کنی؟!من که می دونم پشت اون مخمل شبز چشمات کلی حرف داری که می ترسی بگی. شوک شده بودم،یعنی قیافه ام آن قدر تابلو بوده که شیدا فهمیده نگفته هایی دارم؟هرچند که شیدا خیلی زرنگ بود و منو خوب می شنخاخت ولی نه در این حد که رازم را بفهمد.سکوت کرده بودم که شیدا ادامه داد: -نمی خوای حرف بزنی چیزی نگو!ولی اینو بدون هر چی بگی این سینه محرم اسراره و باید بهت اعتراف کنم،تو بهترین دوستم هستی که تا به حال داشتم و برات هر کاری بخوای انجام می دم. من که همچنان شوکه بودم،آهسته گفتم: -خیالت رتحت به وقتش خیلی چیزها هست که باید بهت بگم. و 119 دوباره سکوت کردم شیدا که به عالمت دانستن سرش را تکان می داد.گفت: -خودتو ناراحت نکن دوست نداشتی هم نگو. صدای موسیقی را به حد زیادی باال برد و به دنبال اتومبیل خان دایی گاز داد و شایان را هم پشت سرش کشاند. نیم ساعتی بیشتر نگذشته بود که ماشین دایی نهال در جاده ای خاکی پیچید و ما هم در حالی که به قول شیدا از خاک و خلی که به پا کرده بودند بدجوری فیلترهای تنفسی مون داشت از کار می افتاد به دنبالشان روان بودیم خالصه کلی رفتیم تا به جای پر دار و درختی که در نزدیکی آن رودخانه ی بزرگی جاری بود و صدای شرشر آن مرا به یاد زاینده رود افتاده بودم مسخ می کرد،رسیدیم.دایی نهال خیلی سریع اتومبیل اش را گوشه ای متوقف کرد و شیدا هم در حالی که می گفت: -چرا اینجا؟! پارک کرد و گفت: -خب مب رفتیم جلوتر. و پشت سر ما هم شایانا و بابک خیلی زود پارک کردند و پیاده شدند دایی نهال بی آن که در مورد برپا کردن چادرها و پهنکردن زیراندازها نظری بپرسد خیلی راحت و بی رودربایسی زیراندازها را به دست بابک داد و به نقطه ای اشاره کرد تا همان جا همه را پهن کنند شایان که در نگاهش اخمی مشهود بود گفت: -بهتر نیست بقیه هم بیان نظرشون رو بپرسیم بعد جایی رو انتخاب کنبم؟ دایی نهال با آن نگاه نافذش لحظه ای جای مورد نظرش و بعد هم قیافه ی شایان را از نظر گذراند و سپس گفت: -نه،اینجا عالیه،مطمئنا همه می پسندن،در ضمن خانم لیدر)منظورش مریم بود(گفتند هر جا خودتون صالح می دونین فقط تا رسیدن ما همه چیز رو آماده کنید. شایان که انگار از جواب قاطع و جدی دایی نهال عصبی تر شده بود.نگاه خشمگینی به او انداخت و وسایل را برداشت و به سمت مورد نظر کوروش حرکت کرد. هوا به نظرم حسابی سرد می آمد و قدرت این که از داخل ماشین گرم شیدا که بخاری آن گرمای مطبوعی ایجاد کرده بود پیاده بشوم نداشتم.شیدا در حالی که سرش را از پنجره بیرون کرده بود گفت: -جناب خان دایی! کوروش که انگار با لقبی که صدایش زده بودند بیگانه بود بی توجه داشت با نهال صحبت می کرد که با اشاره ی نهال برگشت و با لبخند 121 محزون و دلبرانه ای گفت:-بنده کوروش هستم. شیدا خندید و گفت: -برای ما همون خان دایی هستید،اشکالی که نداره؟ کوروش که می خندید گفت: -هر جور دوست دارید.فقط این طوری یک حس خاصی پیدا می کنم. شیدا که تو حرف کم نمی آورد با حالت خاصی گفت: -مثال چه حسی؟ کوروش که انگار خوب به فوت و فن دلبری آشنا بود.باز هم ژستی گرفت و در حالی که کاله پشمی اش را بر روی سرش جابه جا می کرد.گفت: -مثال...حس... و دوباره بعد از مکثی ادامه داد: -بهتره بعدا به نهال بگم خودش شماها رو در جریان می ذاره. شیدا که می خندید گفت: - باشه خان دایی جون،پس تا همون بعد که به نهال جون بفرمایید ما رو از لقب جدیدی معاف کنید که جون شما ما از اولیه چیزی بهمون بگم از همون لحظه تا آخر عادت می کنیم.حاال بگذریم....!خان دایی بهتر نبود تا جلوتر ماشین ها رو می بردیم؟! کوروش نگاهی به ما تنبل ها که داخل ماشین لم داده بودیم و خیال پیاده شدننداشتیم انداخت و گفت: -نه اینجا بهتره چون اگه ما بریم باالتر بقیه هم همین کار رو می کنن دیگه،همگی یادمون می ره اومدیم پیک نیک،فکر می کنیم اومدیم پارکینگ.بعدشم تو این هوای سرد هر کسی می خواد بپره بره تو ماشین کنار بخاری از حس و حال بقیه کم می شه،ماشینا که دور باشه مجبور می شیم دور هم باشیم. در ذهنم فکر می کردم،چقدر این جناب خان دایی فکر همه جا رو کرده.شیدا در حالی که ماشین را خاموش مب کرد و قفل فرمانش را می زد زیر لب گفت: -به به جناب خان دایی!مثل این که حواسش به جیم فنگ های ما هم هست.فکر اینجا رو دیگه نکرده بودیم. من که از شادی شیدا حالم خیلی خوب بود شالگردنم را دور صورتم پیچیدم،دکمه های کاپشن را هم بستم و از ماشین پیاده شدم از دور شایان و بقیه را می دیدم که به سرعت همه ی فرش ها را پهن کرده و دو تا از چادرها را هم باز می کردند.در حالی که وسایل پشت ماشین را که شامل دو تا زنبیل و چند تا متکا و پتو بود بر می داشتم صدای کوروش را پشت سرم شنیدم که گفت: -شما نمی خواد زحمت بکشید،همراه نهال دست خالی برید.االن بقیه هم می رسن تعداد 121 آقایون کم نیست.در ضمن وقتی رسیدید به آقایون)حالت متعجبی به چهره اش داد(اسم هاشون چی بود؟! شیدا که بهمون نزدیک شده بود با لبخند،همراه با طنز گفت: -جیگر شوخته. و سپس ادامه داد: -ببخشید،ببخشید شایان و بابک. کوروش که به سمت شیدا برگشته بود نگاه عجیبی کرد و گفت: -اول چی گفتید؟! شیدا که منتظر سر به سر گذاشتن دایی نهال بود گفت: -هیچی اول اشتباهی لقبش رو گفتم،بعد یادم افتاد شما چیزی نمی دونید. کوروش که یکی از ابروهاشو باال برده بود گفت: -خب حاال شما بگید ما هم بدونیم! شیدا که هم می خواست جواب بدهد و هم به قول خودش بگذارتش تو خماری گفت: -حاال بعدا به نهال جریانش رو می گم بهتون میگه. کوروش لبخندی زد و دندان های مرتب و زیبایش را به نمایش گذاشت و گفت: -داشتیم خانم شیدا؟! شیدا که می خندید گفت: -اینجا همه چیز داریم جناب خان دایی. کوروش با شیطنت خاصی به من نگاه کرد و گفت: - مطمئنید همه چیز؟ نهال از پشت ماشین یک پتو و متکا برداشت و گگفت: -دایی قرار نشد دوست های منو اذیت کنی ها! کوروش که قیافه ی حق به جانبی گرفته بود.گفت: -من اذیتشون کنم!این ها رو...!وا...یکی باید به داد بنده برسه.نهال در حالی که همه ی رختخواب ها را در بغلش محکم گرفته بود گفت: -یاهلل...بجنبید.االن لیدر می رسه شاکی می شه،گفت تا ما برسیم همه ی کارها رو کرده باشید به همین خاطر مجوز از آن قطار آهسته بیرون اومدن رو داد. کوروش که به ماها نگاه می کرد گفت: -نهال جان،شما نمی خواد زحمت بکشید برید من خودم االن به همراه بقیه وسایل رو میارم. نهال که به کار خودش ادامه می داد گفت: -سخت نیست تازه اینها رو بغل کردم گرمم شده. کوروش سری تکان داد و گفت: -بی ربط هم نمی گی. رو به من گفت: -شما هم می خواید گرم بشید هم لیدر رو عصبانی نکنید؟! -بله حتما. بعد یک پتوی سبک رو دوشم انداخت و یک متکا هم به دستم داد و گفت: -برای شما بسه. شیدا که می خندید گفت: -الحق که خان دایی خوب ما رو گرفتی. سپس دوتا سبد دسته دار برداشت و گفت: -بزن بریم. کوروش به شیدا گفت: -دختر این 122 ها سنگینه! ولی شیدا بی توجه به راه افتاد.کوروش هم در حالی که بقیه ی وسایل را که کم هم نبود روی شانه و دو تا دستهایش می گرفت درب اتومبیلش را قفل کرد و به راه افتاد و همان طور که با آن همه بار قدم بر می داشت آهسته گفت: -شما بیشتر از اونچه که نهال برایم توضیح داده بود خانم و زیبا هستید. من که به یک باره متوجه حرف های کوروش شده بودم.گفتم: -بله؟ با حالت جدی و محکمی گفت: - اگر سختتونه اون متکا رو هم بذارید روی اینها. -نه اصال. -اینو جدا خدمتتون عرض می کنم.اول اصال حوصله ی شرکت توی همچین پیک نیکی رو نداشتم ولی حاال خیلی خوشحالم،بعضی وقت ها آدم گمشده ی خودش رو یه جایی می بینه که حتی فکرش رو هم نمی کنه. من که تقریبا صورتم قرمز شده بود در حالی که سکوت کرده بودم سعی می کردم قدم های بلندتری بردارم تا زودتر برسم.هنوز بعد از این همه مدت نمی توانستم مثل شیدا با جنس مخالفم ارتباط برقرار کنم و به قول شیدا مثل منگ ها نگاه می کنم بعد هم مثل لبو می شوم.با این که هوا سرد بود و بی اختیار بینی ام قرمز شده بود ولی تا به شیدا رسیدم از گونه هایم که گل انداخته بود سریع فهمید باید اتفاق خاصی افتاده باشد و در حالی که سعی میکرد پتو و متکا را بردارد آهسته د رگوشم گفت: -خان دایی رو هم به جمع جیگرسوخته ها پیوست دادی؟خبر نداری این جیگر سوخته ی اولی چه حالی داشت وقتی از دور شاهد اختالط شما بود،اونقدر لبرو جوید اگر به وصالت برسه چیزی براش نمونده.در حالی که نمی توانستم مثل خود شیدا تند تند وآهسته هر چی دلم می خواهد بگویم و خودم را خال یکنم.آرام خواستم بگویم شیدا این قدر قصه نباف من حوصله ی هیچ کدام را ندارم.اما از حق و حقیقت نگذریم،جناب خان دایی بدجوری تاثیر گذار بود که مریم با سر و صدای همیشگی خودش به همراه بچه ها و آقا رضا،از راه رسیدند. دور تا دور فرش ها و چادر های رنگی بر پا بود و دوسه تا پیت آهنی که از قبل تهیه کرده بودن را پر از زغال و چوب کرده و آتش های گرم و خوبی مهیا نمودند.مریم خیلی سریع دست به کار شد و در حال ی که مسئولیت هر 123 کاری را به کسی محول می کرد برنج را درسینی بزرگی سرازیر کرد و مشغول پاک کردن شد انگار بین همه جا افتاده بود من کار بلد نیستم که بهم کاری نمی دادند خبر نداشتند گالره خانم لقب کلفت جون را بهم دده و باز هم خبر نداشتند کارگر خانه شوهرم به خاطر جایگزین شدن چنین کارگر حرفه ای اخراج شده است.در همین افمار بودم و در کنار مریم که غرق خوشی بود و طبق معمول نه از کار خم به ارو می آورد و نه از مشکالت و فقط به شادی دیگران شاد و به غم بقیه هم بسیار غمگین بود مشغول پاک کردن برنج شدم شیدا هم که خیلی ماهرانه مشغول به سیخ کشیدن جوجه های طالیی رنگ بود.آقایون هم خودشون را مشغول برپایی آتش کرده بودند،خالصه زودتر از آنچه فکرش را می کردم ناهار حاضر شد.سفره پالستیکی و ظرف های یک بار مصرف را چیدیم و در میان شور وحال وصفناپذیر جمع البته به غیر از شایان ناهار خوردیم و بعد از ان شیدا با طنابی که از ماشینش آورده بود تاب درست کرد و مشغول تاب سواری شدیم و بقیه هم به طریقی هرکدام مشغول یک بازی بودند و می گفتند و می خندیدند و شاد بودند.در همین بین کوروش که دوباره ما را تنها یافته بود،جلو آمد و در حالی که لبخند بر روی صورتش بود گفت: -شیدا خانم انگار نهال کارتون داره! شیدا که ابروهاشو در هم می کشید گفت: -خان دایی االن شما بنده رو شبیه چیز خاصی که نمی بینید خدایی نکرده؟!کوروش که یک لحظه مثل آن اوایل که من با شیدا آشنا شده بودم منظور حرفش را نفهمید و با تعجب نگاه عمیقی به صورت شیدا کرد و گفت: -نه مثال چی؟ شیدا همان طور که جدی نگاهش می کرد گفت: -مقال دراز گوش! کوروش که به یک باره متوجه شد بلند زد زیر خنده و گفت: -بنده چنین جسارتی کردم؟ شیدا گفت: -حاال به شکل کادو پیچ خان داییوکروش سرشو به حالت این که از دست ما کم آورده تکان داد که شیدا گفت: -حاالمن فعال می رم ببینم نهال جون که سرش اون همه به بازی گرمه چه کارم داره،ولی شما مواظب جگر شوخته باشید. با اشاره ی چشم و ابرو از شیدا خواهش می کردم نرود و هم این که این چیزها را نگوید.ولی 124 شیدا بی توجه به من از مادور شد.کوروش که حاال به مراد دلش یعنی صحبت به قول شیدا که بعدش می گفت بی سر خر خشنود بود گفت: -از اون لحظه ی اول که شما رو دیدم داشتم فکر می کردم چشمهای شما طوسیه ولی االن احساس میکنم سبزه درسته؟ من که حاال می دیدم کوروش یک جوری برخورد می کند که انگار خیلی باهام صمیمیه کمی معذب شده و گفتم: -این سوال این قدر مهم بود که شیدا بیچاره رو فرستادین پی نخود سیاه! لبه تاب را آهسته به حرکت درآورده سکوتی کرد و سپس گفت: -هیچ وقت فکر می کردم دوست های این نهال جان تا این حد هر کدام بتونند هر لحظه منو ضربه فنی کنن،انگار تو این دانشگاه ها بدجوری دفاع شخصی زبانی رو یاد می دن.البته آموزش شیوه های نابودسازی غرور و اعتماد به نفس که جای خود داره.فکر کنم یه ترم دیگه نهال جون،درس بخونه اون هم هنوز حرف از دهانم بیرون نیومده منو از جمله ام پشیمون می کنه. سکوت کرده بودم کوروش دوباره ادامه داد: -آهان این سکوت هم البته فن جالبیه،البته انگار انحصاریه خودتونه و شیدا خانم چیزی در موردش نمی دونه. در حالی که لبخند می زدم گفتم: -شما انگار وکالت خوندید درسته؟ کوروش لحن جدی به خودش گرفتگفت: -نه بنده پزشک هستم چطور مگه؟ -آخه خیلی خوب ماها رو مغلوب کالمتون کردید و ازخودتون دفاع کردید. کوروش که تاب را نگه می داشت گفت: - می شه کمی قدم بزنیم؟ من که از آن حالت تاب سواری خسته شده بودم پذیرفتم البته نا گفته نماند که این کوروش یک جوری حرفش را به آدم تحمیل می کرد که جای هیچ عذر و بهانه آوردن نمی گذاشت،در همان یک روز فهمیدم این از خصوصیات منحصر به فردش است. .. در حالی که از سرما دست هایم را به همدیگر می مالیدم آهسته گام برمی داشتم و کوروش هم همپای من قدم می زد و گفت: -شماها از نهال جلوتر هستید درسته؟ با تعجب نگاهش کردم که گفت: -منظورم ترم های دانشگاهیه. آهسته گفتم: -فقط یک ترم. کوروش که معلوم بود تنها این حرف ها را می زند که حرفی زده باشد تا 125 برود سر اصل مطلب ادامه داد: -شماها کی فارغ التحصیل می شین؟ خنده ام گرفته بود که سوال های شخصی اش را با جمع با بقیه می بست گفتم: -تازه سال اول هستیم. کوروش سرش را به عالمت متوجه شدم تکان داد و گفت: -باید قدر روزهای دانشگاه رو بدونین. با شیطنت خاصی گفتم: -معلومه دوران به خصوصی رو پشت سر گذاشتید؟ -واقعیت که،نه.راستش وقتی من جمع صمیمی شما رو دیدم غبطه خوردم چرا زمان ما این طوری نبود یعنی می دونی چیه اون موقع ها ماها اون قدر به درس فکر می کردیم که هیچ وقت فکر این طور لذت های دوستانه نبودیم.من خودم شخصا در شبانه روز پنج ساعت هم نمی خوابیدم االن که فکرش رو می کنم،می بینم خیلی عذاب کشیدم. در حالی که به چهره ی پرثبات و مردانه اش دقیق می شدم.گفتم: -خب پزشک شدن خیلی متفاوته. کوروش که به تائید حرفم سرش را تکان می داد.گفت: -البته من اینجا تحصیل نکردم.آمریکا درس خوندم به خاطر همین کمی سخت تر گذشت. من که فکر می کردم آدم هایی که خارج از ایران درس خواندن باید نابغه باشند با هیجان پرسیدم: -واقعا؟!چطوری آخه زبان....؟! حرفم را خوردم و توی دلم صدبار خودم را به خاطر این ندید و بدید بازی ها و این که یک وقت هایی بی فکر فقط یک چیزی می پرانم مالمت کردم ولی کوروش در حالی که خیلی مهربان نگاهم می کرد تا بیشتر از آن خجالت زده نشوم گفت: -آن قدر ها هم سخت نیست.زبان هم باید یاد بگیری البته ما خیلی سال بود که اونجا زندگی می کردیم یعنی دوران اسکول رو هم اونجا گذروندم فارسیت نمیاد بگی مدرسه دکتر...؟!؟!؟!اونجا ایرانی زیاده ولی انگار ایرانی های اینجا توی ایران خودمون یک شکل دیگه هستند مثل خود ما،احساس می کنم وقتی تو ایران هستیم تحت تاثیر اخالقیات اینجایی ها یه جور دیگه می شیم. هر لحظه از گفته های کوروش تعجبم بیشتر می شد چون همیشه دنیا را در همین دور و بر خودم می دیدم.حاال خنده دارتر این که آن موقع که در اصفهان بودم دنیا را اندازه ی همان شهر خودم می دانستم.از افکار بچه گانه ی خودم دم می آمد شاید اگر کمی بازتر و وسیع تر 126 می اندیشیدم زندگیم بهتر پیش می رفت.ولی خب من تا یک چیزی را کامال تجربه نمی کردم انگار وجود نداشت.نمی دانم چقدر با کوروش حرف زدیم که احساس کردم از بقیه حسابی فاصله گرفتیمواما هنوز در عالم خودم سیر می کردم و همان طور مشغول سوال و جواب بودم که کورورش نگاهی به همه طرف انداخت و سپس در حالی که چرخی به دور خودش می زد و نگاهش نگران شده بود گفت: -رودخونه کو؟ من که تازه به خودم آمده بودم با ترس و حیرت نگاهی به اطراف انداختم و سپس در حالی که طبق عادت به صورتم می زدم گفتم: -وای از کدوم طرف باید برگردیم. و حسابی داشتم خودم رو مالمت می کردم که چرا هیچ وقت نمی توانم مثل آدم رفتار کنم.آخه چرا نبیاد حواسم باشد این دومین باز ود که خیلی راحت به یک مرد غریبه اعتماد کرده بودم و باهاش همراه شده بودم.حاال به کوروش مطمئن بودم خیلی پسر خوبی بود ولی جلوی بچه های دانشگاه،حتما حاال هزار جور فکر در موردم می کردند هرچند آنها مرا می شناختند که اهل این حرف ها نیستم.اصال از کجا می شناسند االن شایان چه فکری می کند سریع خواستم گوشیم را دربیاورم و به شیدا زنگ بزنم ولی تازه به خاطرم آمد چون این محل آنتن نمی داد خاموشش کردم و توی کیفم است.دیگر حسابی از دست خودم کفری شده بودم و خودم را سرزنش می کردم.نمی دانم قیافه ام چه شکل شده بود که کوروش در حالی که سعی می کرد از طریقی راه را پیدا کند،کنارم آمد و گفت: -نترس چرا رنگت پریده؟االن راه رو پیدا می کنم. من که حسابی نگرانی در چشمانم موج می زد گفتم: -شما موبیالتن رو چند لحظه می دین؟ کوروش دستش را داخل جبیش فرو برد گوشی خوش مدلش را درآورد و در حالی که به صفحه ی آن خیره شده بود گفت: - اصال آنتن نداره. و در حالی که به سمتم می گرفت گفت: -حواست باشه هر جا یک ذره هم آنتن داد بهم بگو. بعد دوباره رو به من گفت: -طالیه جان،چرا خودت رو باختی من پیشتم! تو دلم گفتم“حاال دیگه بدتر خدا بهمون رحم کنه.“که کوروش ادامه داد: -گوش هاتو تیز کن ببین صدای آب رو از کدوم طرف می شنوی؟اگر 127 رودخونه رو پیدا کنیم یه مقدار که جلو بریم بهشون می رسیم. در حالی که هم از ترس و هم از سرما تمام وجودم می لرزید.سرم را تکان دادم و سعی کردم چشمهامو ببندم و ببینم صدای اب کجاست آن قدر صدای جیر جیرک ها و پرندگان زیاد بود که نمی شد تشخیص داد ولی من آن قدر در این مدت که تنها زندگی کرده بودم و مرتب گوشم به طبقه ی پایین بود حساس شده بودم که هر صدایی را تشخیص می دادم انگار فضول بازی هام همچین بی حسن هم نبود کمی گوش دادم تا بالخره چیزی دستگیرم شد ولی شک داشتم به کوروش گفتم: -اوهوم.یعنی چی دقیقا...؟!؟!؟!؟ و به سمتی اشاره کردم او که دنبال چیزی می گشت گفت: -تو چیزی برای نشانه همراهت نداری اینجا بذاریم تا گیج نشیم اگه اشتباه تشخیص داده باشی! در حالی که به ذهنم فشار می آوردم سر تا پایم را برانداز کردم یک دفعه یاد گل سرهایی که به موهایم بود افتادم همیشه برای این که موهایم را جمع کنم مجبور بودم دو سه تایی گل سر استفاده کنم.سریع همه را از سرم جدا کردم و به دستش دادم.کوروش هم که لبخندی می زد گفت: -آره خیلی خوبه! یکی را به قسمتی از بوته های روی زمین زد و سپس گفت: -گفتی این طرف بریم؟! با سر حرفش را تایید کردم گفت: -فکر کنم درست باشه خودم هم به همون سمت شک داشتم. بعد مرا که هاج و واج نگاهش می کردم به دنبال خود کشید از این که با مردی در دل جنگل تنها بودم می ترسیدم ولی صدایی درونی بهم اخطار می داد: - آن قدر خنگ هستی و به قول شیدا سریع می روی تو هپروت که بعید نیست یک موقع گم بشوی و وسط این جنگل خدا می دانست چه اتفاقی می افتاد ساعت داشت از چهار بعد از ظهر هم می گذشت هوا به قول کوروش امکان داشت تاریک بشود و باید هر طور بود قبل از تاریکی به بقیه ملحق می شدیم ولی چطوری؟آن سمت را هم که من گفته بودم صد متر دویست متر نمی دانم چند متر ولی کلی رفتیم و هیچ اثری از رودخانه نبود و بدتر از آن که هیچ صدایی هم نمی آمد هر لحظه دلهره و اضطرابم بیشتر می شد و نگرانی در چشمهای کوروش هم مشهود بود 128 ولی به روی خودش نمی آورد و به من دلداری می داد خیلی سردم بود بغض راه گلویم را بسته بود و نزدیک بود اشک هایم جاری بشود به شدت خودم را کنترل می کردم و مدام در دلم به خودم و سر به هوایی ام لعنت می فرستادم که هیچ وقت نمی توانستم مثل بقیه دخترها زبر و زرنگ باشم کافی بود سوژه ای برای حرف زدن پیش بیاید چنان زمان و مکان فراموشم می شد که خودم را هم گم می کردم.کوروش که مرتب نگاهش به ساعت مچی اش و آسمان بود چشمهایش را بست،انگار می خواست به صدای آب گوش بدهد ولی وقتی دوبار این کار را کرد فهمیدم بی نتیجه بوده کوروش در حالی که یکی دیگر از گل سرهایم را به شاخه ای آویزان می کرد گفت: -بهتره این طرف بریم. و دوباره به راه افتادیم او که متوجه لرزش بی از حد دست هایم شده بود کاپشن فوق العاده گرمش را در آورد و گفت: - بهتره اینو تنت کنی،اون قدرها هم هوا سرد نیست ها. در حالی که امتناع می کرد گفتم: -نه نمی خواد خودتون چی؟ کوروش آستین های سوئی شرتش را پایین تر آورد و گفت: -من زیاد سردم نیست. و در حالی که کالهش را تا روی گوش هایش می کشید گفت: -کالهت رو بکش پایین. و وقتی متوجه بی حرکتی دست هایم شد طوری که دست هایش با صورتم پیدا نکند با لبخندی دلگرم کننده کالهم را محکم پایین کشید و کمک کرد تا کاپشنم را تنم کنم و موهایم که حاال گل سر نداشت و باز شده بود،زیر کاپشن پنهان کردم و در حالی که به چشمهایم نگاه عمیقی می کرد.گفت: -حاال گرم می شی. خودش هم مرتب با دم دهان دست هایش را گرم کرد در آن لحظه انگار برادرم شده بود آن قدر بی منظور کمکم کرد که دیگر احساس بدی نسبت بهش نداشتم و با خیال راحت در کنارش راه می رفتم.کوروش که سعی می کرد مرتب حرف بزند گفت: -فکر کنم داریم درست می ریم ببین صدای آب داره هی واضح تر می شه. احساس گنگی می کردم و بیشتر از همه چیز دوست داشتم به یک جای گرم برسم حتی حس حرف زدنم نداشتم که بعد از چندصد متر راه رفتن کوروش گفت: -دیدی گفتم،رودخونه اوناهاش خداروشکر باید 129 تا هوا تاریک نشده پیداشون کنیم. من که بارقه ای از امید به قلبم تابیده بود در دلم فقط خدا را شکر می کردم و نذر و نیازهایی که در طول مسیر برای پیدا کردن راه کرده بودم از نظر یم گذراندم خالصه بعد از کلی پیاده روی توی سنگالخ ها و مخصوصا کنار رودخانه که هوای سردتری را به صورتم می کوبید از دور متوجه هیاهوی بچه ها شدم و بی اختیار اشک هایم روان شد کوروش که خیالش راحت شده بود لحظه ای ایستاد و در حالی که از سرما دماغش کامال قرمز شده بود آهسته گفت: -اشکاتو پاک کن،ببین طالیه االن اون ها حسابی نگران شدن و امکان داره هر حرفی هم بزنن اوال مسئولیت همه چیز رو من گردن می گیرم دوم هم این که اگر هر چی گفتن تو فقط سکوت کن.سوم هم اصال لزومی نداره اشک های تو رو ببینن اشتباهی بوده که پیش اومده خدا رو شکر همه چیز به خیر گذشته. و در حالی که با نگاهش مطمئنم می ساخت مرا به دنبال خودش کشاند وقتی بچه ها از دور ما را دیدند در حالی که انگار هر کدام به دیگری خبر می داد با خوشحالی به سمتمان دویدند شیدا که معلوم بود حسابی نگران بوده به سمتم دوید و در حالی که مرا می بوسید گفت: -کجا بودی دختر،صد بار مردم و زنده شدم. مریم که معلوم بود گریه کرده و چشمهایش قرمز بود گفت: -وای طالیه فقط خدا رو شکر،آخه شما کجا یک دفعه غیبتون زد؟ و بقیه دخترها و پسرها هر کدام چیزی می گفتند که شیدا گفت: -بابک و شایان همراه رضا رفتند این دور و بر رو بگردن.حدس زدیم گم شده باشین. کوروش که از سرما دشات یخ می زد کاپشنی را که نهال بهش داده بود پوشید و کنار آتش ایستاد و انگار به نهال گفت مرا هم کنار یکی از آتش ها ببرن.بچه ها به جای ان که مرا بنشانند فقط سوال های بی خود می پرسیدند نهال که از این کار آن ها عصبی شده بود سریع همه را پخش و پال کرد و در حالی که به مریم می گفت در کاسه آش بریزد مرا کنار کوروش که حاال کلی هم پتو رویش ریخته بودند جای داد و مثل او مرا هم پتو باران کرد ویک کاسه آش به دستم داد این طور که شیدا می گفت،تازه نیم ساعت بود فهمیده بودند ما گم شدیم این وسط شایان خیلی 131 موضوع را شلوغ کرده بود و شیدا از دستش عصبانی بود.یکی از پسرها به سراغ بقیه که به دنبال ما رفته بودند رفت و خبر پیدا شدن ما را داد.شایان به قدری عصبانی بود که از همان چند متری قرمزی صورتش معلوم بود و یکراست به سمت کوروش رفت و با فریاد گفت: -شما نمی دونین این ها همه امانت هستن؟!به چه حقی طالیه رو برداشتی با خودت بردی؟اصال از همون اول نباید اجازه می دادیم یه غریبه وارد جمع ما بشه. بچه ها سعی در آرام کردن شایان که زیادی تند رفته بود می کردند و او را عقب می کشیدند نه...ولش کنید ببینم میخواد چیکار کنه...؟!؟!کوروش که کمی حالش جا آمده بود بلند شد و در حالی که محکمرو به روی شایان می ایستاد گفت: -بله من مقصرم نبیاد زیاد دور می شدیم ولی حواسمون رفت به گفتگو در مورد دانشگاه های خارج از ایران حاال نمیخواد گزارش کار بدی که...!اینجا هم که همش یک شکل بود گم شدیم االن هم از همه جمع معذرت می خوام که باعث شدم تفریحتون خراب بشه.امیدوارم جبران کنم. و بعد در حالی که رو به رضا و مریم می کرد ادامه داد: -امیدوارم لیدرهای عزیز بنده رو عفو بفرمایید. مریم و رضا در حالی که خیلی متواضعانه لبخند می زدند سری تکان دادند و مریم گفت: -این حرف ها چیهامکان داره برای هر کسی پیش بیاد از قصد که گم نشدین!حاال خداروشکر که اومدین من فکر بدترش رو کرده بودم که می ترسیدم حاال که همه چیز به خوبی و خوشی ختم به خیر شد. و رو به رضا گفت: -درسته آقای ابطحی؟ رضا که همیشه نگاهش به دهان مریم بود.گفت: -بله باز هم خدارو شکر،حاال بهتره آش رو بین همه تقسیم کنیم که ما وقتی فهمیدیم شما نیستید پاک همه چیز رو فراموش کردیم. کوروش که لبخند پیروزمندانه ای به شایان می زد و انگار با مخاطب قرار دادن مریم و رضا می خواست به شایان بگوید به تو ربطی ندارد،رویش را به بچه ها که حاال همه برای خوردن اش سر و صدا راه انداخته بودند کرد و گفت: -حاال یک لحظه توجه،توجه! همه سکوت کرده و به کوروش نگاه کردند که کوروش با همان ایجاز کالمش گفت: -خب حاال به خاطر این که از دل همه بیرون بیاد برای 131 چهارشنبه سوری همه خونه ی ما مهمونی دعوت هستید مطمئن باشید خیلی خوش می گذره. بچه ها که انگار فراموش کرده بودند تا چند دقیقه ی پیش چقدر استرس داشتند همه جیغ کشیدند و گفتند: -هورا به افتخار خان دایی! کوروش که از لفظ خان دایی سرش را تکان می داد رو به من لبخندی زد و گفت: -امروز بهترین روز زندگیم بود با همه ی اون تلخی هاش. من که خجالت کشیده بودم گفتم: -یعنی ترسیدن این قدر لذت بخشه؟ کوروش با شیطنت نگاهم کرد و گفت: - آره ترس بعضی وقت ها لذت بخشه.یعنی.... شیدا همان لحظه با جستی ماهرانه پرید کنارمون و در حالی که با شیطنت نگاهمون می کرد گفت: -مثل این که مزاحم گم شدنتون بین این همه ادم شدم. لبخند زد و تا کوروش خواست حرفی بزند ادامه داد: -ببین خان دایی جون،که می دونم از این واژه چندان هم دل خوشی نداری،ولی قرار نشد به هوای نهال کارت داره سر ما رو بکوبونی به طاق و سوگلی ما رو قاپ بزنی این دفعه عفوی،دفعه ی بعد تعهد کتبی،دفعه ی بعد اخراج. کوروش که می خندید گفت: -حاال پس خدارو شکر یک بار دیگه وقت داریم. شیدا که آهسته حرف می زد گفت: -اون قدر از دست این پسره احمق شایان،لجم دراومده یه طوری بلوا به پا کرده بود،انگار از روی عمد شما غیبتون زده،اگر یه خورده دیگه ور می زد می خواستم برم بکوبم تو دهنش.شانس آورد شماها اومدید،بدجور خونم کثیف شده بود. هوا کامال تاریک شده بود که وسایل را جمع و جور کردیم البته من که نه بقیه،چون من هنوز گیج گم شدنمان بودم و حتی هنوز زانوهایم سست بود و به قول مریم هنوز حالم جا نیامده بود و احتیاج به استراحت داشتم و دلیل اصلی هم این بود که تحمل نگاه های مالمت گر شایان را که می فهمیدم منتظر موقعیتی است که تنها پیدایم کند نداشتم. بعد از خداحافظی پر رنگ بچه ها و ابراز این که به همه خیلی خوش گذشته و گم شدن،ما هم یک خاطره شده وبه یک میهمانی حسابی افتادن می ارزید،خداحافظی کردیم.کوروش که با نگاهش مرا جستجو می کرد تا از بین حلقه ی بچه ها رها شدم،کنارم آمد و اهسته گفت: -این مهمانی فقط به افتخار 132 توست،دوست دارم زودتر ببینمت. در راه برگشت،بعد از این که شیدا کلی سر به سرم گذاشت تا از شوک گم شدنم بیرون بیایم و با حرف ها و اصطالح های مخصوص به خودش کلی از شایان چقلی کرد و به عکس تمجید کوروش را ولی من حسابی تو خودم گم شده بودم.کوروش آن قدر خوب بود که هر کسی عاشقش می شد.واقعیت این که من هم تحت تاثیر قرار گرفته بودم.ولی نمی دانم چرا یک لحظه هم نمی تونستم از فکر اردوان بیرون بیایم.باالخره هرچی باشد،اردوان صولتی شوهرم بود و من اعتقاداتی داشتم،با این که اردوان فقط یک اسم در شناسنامه ام بود ولی عذاب وجدان داشتم و اگر می خواستم هر فکری در مورد کوروش داشته باشم،باید اردوان را از زندگیم حذف می کردم که این ها فقط در حد یک فکر بود و در واقعیت خیلی سخت می شد این کار را کرد و با توجه به خانواده ی متعصب و آبرومندم تقریبا غیرممکن بود.خالصه نمی دانم چقدر فکر کردم و برای این که شیدا دیگر حرفی نزند چشمهایم را بستم و به صندلی عقب تکیه دادم.با ترمزی که شیدا کرد،به خودم آمدم و چشمهایم را گشودم ساعت نزدیک نه شب بود و می ترسیدم اردوان خانه باشد.اگر مرا با آن ریخت و قیافه که شال و کاله به سر داشت،با موهای پریشان و کال یک تیپ غیر از آنچه تصور می کرد می دید چه می شد؟به همین خاطر سری به پارکینگ زدم ماشینی نبود،چند شبی بود دیر وقت به خانه می آمد سریع با خیال راحت در را باز کردم و از آسانسور باال رفتم آن قدر خسته و زار بودم که حتی میل به خوردن شام هم نداشتم و بعد از این که کمی به ماجراهایی که از صبح پیش آمده بود فکر کردم و همه را هم داخل دفتر خاطراتم ثبت کردم به خواب رفتم. روز میهمانی کوروش برای چهارشنبه سوری تعیین شده بود.این طور که نهال گفته بود،میهمانی یک چیزی فراتر از حد تصور ما بود و به قول خودش باید از همین االن می رفتیم سراغ لباس و هر چه نیاز بود مخصوصا من که لباسی در خور چنین میهمانی نداشتم.به قول شیدا باید خودمان را شرمنده ی اخالق نیکویمان می کردیم.پس قرار شد شیدا که همه جا را بلد بوددنبالم بیاید و به همراه 133 مریم برای خرید برویم.البته به جز خریدن لباس مجلسی می خواستم برای عید هم خرید کنم،هر چند که تصمیم نداشتم این عیدنزد خانواده ام بروم و طی نامه ای با اردوان هماهنگ کرده بودم که او هم به خانواده اش بگوید به سفر می رویم،راستش خجالت می کشیدم این سری هم بی حضور شوهرم عید را بگذرانم یعنی،تحمل نگاه های نگران آقا جون اینها را نداشتم،این طور فکر می کردند مسافرتیم،از آن گذشته،حوصله ی دو هفته فیلم بازی کردن و از شوهری که یک بار هم به طور کامل ندیده بودمش وآن قدر که با کوروش تنها بودم و حرف زده بودم با شوهرم نبودم تعریف کنم را نداشتم،به همین خاطر نرفتن،بهترین کار بود حتی امکان داشت به اصرار مامان،آقا جون اینها تصمیم بگیرند به خانه دخترشان بیایند که دیگر اوج رسوایی بود هر چند کامال بعید بود چون غرور آقا جونم را خوب می شناختم.حاال که دامادش افتخار نداده بود به قول آقا جون یک شب را حداقل بد بگذراند،او هم هیچ گاه به منزلش نمی آمد.تا آنجایی که از حرف های مامان فهمیده بودم،آقا جون دیگر مثل سابق هم با پدر اردوان صمیمیت نداشت ولی حرفی به من نمی زدند که مثال دختر عزیزشان از زندگی مشترکش سرد نشود. آن روز کلی لباس،از کیف و کفش گرفته تا عطر و وسیله آرایشی و هر چی به ذهنمان می رسید تهیه کردم از نگاه های کنجکاو مریم و همین طور شیدا می فهمیدم که تعجب کردند.فقط به گفتن این که یک سال است هیچ خریدی نکردم بسنده کردم وآنها هم آن قدر خانم بودند که اهل کنکاش نباشند و هر وقت می فهمیدند قصد توضیح ندارم سکوت می کردند.خالصه هر کدام برای شب میهمانی لباسی خریدیم من یک لباس ماکسی مشکی که کامال پوشیده بود،خریدم با این که خیلی ساده بودولی خیلی شیک به نظر می رسید و با این که کلی پولش را داده بودم ولی به قول مریم می ارزید و قرار شد برای مراسم میهمانی همگی برویم آرایشگاه. صبح روز سه شنبه،در حالی که تا عید پنج روز بیشتر نمانده بود به سبزه هایم که تازه جوانه زده بودند آب دادم و لباسم را همراه پالتوی گرانقیمتی که خریده بودم با کیف و کفش 134 مخصوصش برداشتم با تک زنگ شیدا از خانه بیرون رفتم.شیدا مثل همیشه که منتظرم می ماند سرش را به پشتی صندلی تکیه داده و چشمهایش را بسته بود با باز کردن در ماشین نگاهی به من کرد و گفت: -چه عجب تو یا بار زود اومدی! و در حالی که می خندید گفت: -بله امشب به افتخار ایشون ما هم با کل کالس یک سور مفتی افتادیم باید هم هول باشن. -اوال سالم،دوما واسه خودت نبر و ندوز که کامال در اشتباهی. شیدا که از کوچه و پس کوچه ها می رفت تا به ترافیک نخورد گفت: - حاال همه چیز آوردی؟دوباره نرفته باشی تو هپروت چیزی جا گذاشته باشی!عمرا بشه چند ساعت دیگه از این خیابون ها گذشت،چنان ترافیکی می شه که حالت تهوع بهم دست می ده. من که ساک دستی همراهم را بررسی می کردم گفتم: -نه همه چیز برداشتم. شیدا به ساعتش نگاه کرد و گفت: -با مریم یه ربع دیگه سر ایستگاه قرار گذاشتم خدا کنه لفت نده که زود برسیم این آرایشگر مرده بدعنقه،حوصله ی غر غرشو ندارم. من که می دانستم وقتی شیدا دلشوره دارد بهتره حرفی نزنم سکوت کرد بودم و از این که بعد مدت ها قرار بود به یک جشن بروم آن هم جشنی حسابی خوشحال بودم البته کمی هم دلشوره داشتم و به شیدا که دستش روی بوق بود و از دست راننده جلویی حرص می خورد و سعی می کرد ماشینش را به شکلی به طرفی بکشد که رها شود.در حالی که زیرلب به راننده جلویی فحش می داد گفتم: -شیدا؟ -امر بفرمایید ملکه ی امشب. با خنده گفتم: - لوس نشو! -خب ملکه ی فردا شب بگو!حرفت رو بگو!کشتی منو! می دونستم که اگه سریع حرفم را نگویم،شیدا عصبانی می شود سریع گفتم: -ازت خواهشی دارم،امشب یه لحظه هم منوتنها نذار یعنی می دونی...! شیدا که فکر کرده بود به خاطر گم شدن توی جنگل می ترسم چون اون ما رو تنها گذاشته بود.لبخندی زد و گفت: - ای ترسو،نکنه این خان دایی جان غلط اضافه ای کرده آمار نمی دی؟ اما من که حرفم به خاطر تجربه ی قبلیم از میهمانی بود گفتم: -نه بابا،اتفاقا برعکس دکتر خیلی مرد خوبیه شاید باورت نشه تو جنگل نگاه چپ هم بهم نکرد وقتی اومدیم 135 پیش بقیه جسورتر شده بود،ولی تو جنگل هرگز. شیدا با حالت خاصی نگاهم کرد و گفت: -به به از االن جناب دکتر!خوبه وا... پس به سالمتی بادا بادا مبارکه؟! پریدم وسط حرفش و گفتم: -چی می گی!شیدا اصال تو امروز چت شده یک کلمه گفتم همین طوری منو از دم خونه برداشتی همون طور هم بذار،دیگه حرفی نمی مونه. شیدا که همچنان می خندید گفت: -گرفتم بابا،یم نگاه بنداز اونور خیابون ببین مریم اومده،عالمت بده بیاد این.ر خیابون.بخوام دور بزنم یک ساعت باید پشت ترافیک بمونیم. سرم را از پنجره بیرون کرده و متوجه مریم شدم که با آن هیکل تقریبا تپلی اش دارد به سمت ما می دود.برایش دست تکان دادم و سرم را داخل ماشین کردم و گفتم: -داره می یاد.تو که به اون ور خیابون مسلط تری به من می گی عالمت بدم. شیدا که قفل اتوماتیک در را می زد منتظر شد و بعد از رسیدن مریم که آن ساک بزرگ را با خودش آورده بود و در حال نفس نفس زدن بود.گفت: -چی باز با خودت بار کردی دیگه پیک نیک که نیست. مریم که می خندید گفت: - سالم،چیزی نیاوردم فقط لباسم ایناست و لباس راحتی،آخه بنده رو دیگه اونوقت شب خوابگاه راه نمی دن باید بیام خونه ی تو دیگه. شیدا که می خندید گفت: - بله!پس خودت رو دعوت کردی؟ می دونستیم شیدا خیلی ماهه و هر دو زدیم زیر خنده و شیدا راه افتاد به سمت آرایشگاه. حسابی خوشگل شده بودیم.من که وقتی لباس سرتا پا مشکی ماکسیم را پوشیدم به قول مریم و شیدا بی نظیر شده بودم.مریم در حالی که لب هایش را جمع می کرد.گفت: -بی خود!من با این نمی یام،باعث مسخره می شم پیش مردم،می گن این دختره چه اعتماد به نفسی داره با این هیکل کنار این سرو خرامان راه می ره! لپش رو کشیدم و گفتم: -خیلی هم دلشون بخواد تازه باید قول بدی از کنارم جم نخوری. مریم که سریع لب هایش به خنده باز می شد گفت: -جدی می گی؟!به نظرت من هم خوب شدم،رضا امشب ببینه؟ -ماه شدی مخصوصا اون چشمهای جام عسلیت می درخشه. شیدا که معموال تیپ های پسرانه می زد.ٱن روز هم یک کت و شلوار خیلی جذب قشنگی پوشیده 136 بود که حسابی بهش می آمد گفت: -گفته باشم،نه تو و نه تو،ببینم مثل پیک نیک جلف بازی دربیارید خودم به خدمتتون می رسم. من به عالمت بله قربان دستم را باالی سرم بردم،اطاعت کردم.مریم هم که می خندید گفت: -فقط از االن گفته باشم ها!یک جایی می شینیم که به رضا دید داشته باشیم که چشم چرونی نکنه! ما که می خندیدیم گفتیم: -وا،بذار راحت باشه بنده خدا! -بی خود کرده چشمهاشو از کاسه در می یارم. گفتم: -خدا امشب رو به خیر کنه. پالتو به تن کردم و شال ظریف مشکی رنگی را هم که قرار بود در طول مهمانی روی سرم باشد بر سر انداختم و به سمت آدرسی که نهال داده بود حرکت کردیم. شاید اگه همسر اردوان نشده بودم و دانشجویی بودم که همان طور به یک باره از خانه ی پدرم وارد خانه پدربزرگ نهال می شدم حسابی شوکه می شدم هر چند که حاال هم دست کمی از آن حالت نداشتم ولی پیش مریم که بدجوری متحیر شده بود و همه جا را با حیرت نگاه می کرد.خیلی معمولی بودم،خانه نگو،بگو کاخ!حیاطش اندازه ی پارک بود.ساختمان سفید که از دور خودنمایی می کرد،شبیه هتل بود.اگر بگویم فقط آشپزخانه اش به اندازه ی خانه ی ما در اصفهان بود.بی ربط نگفتم.خالصه از آن همه جالل و شکوه آدم سر گیجه می گرفت.مریم که بیچاره فقط تا دقایقی مبهوت بود.در و دیوارها را که با اجناس لوکس و تابلوهای قیمتی مزین شده بود نگاه می کرد و بعد هم دیگر طاقت نیاورد و در گوشم گفت: -طالیه اینجا خونه ی نهال ایناست؟! من که سری تکان می دادم گفتم: -خونه ی مادربزرگشه. مریم که همچنان با دهان باز همه جا را نگاه می کرد.گفت: -یعنی خونه ی خودشونه. در حالی که چشمهاشو گرد کرده بود گفت: -شبیه کاخ می مونه! من که خنده روی لب هایم آمده بود گفتم: -حاال زشته بعدا..... با ورود نهال به همراه کوروش سکوت کردم و از جا بلند شدیم انگار ما خیلی زودتر از حد معمول امده بودیم.از بس که این شیدا گفت ترافیک بشود،دوازده شب هم نمی رسیم،من ترافیک های چهارشنبه سوری را می دانم،حاال جز اولین میهمان ها بودیم.ولی انگار نهال خودش گفته بود زودتر بیاییم.وقتی کوروش به 137 سمتمان آمد در نگاهش چنان برق تحسین نمایانگر بود که قلبم را می لرزاند.وقتی به ما رسید در حالی که سر تا پایم را برانداز می کرد گفت: -به به،خوش اومدید میهمان ویژه ی امشب ما. نهال که مشغول گفتگو با شیدا بود،با لبخندی رو به من گفت: -تو که یه تیکه ماه شدی،بذار خانم بزرگ ببیندت! و در حالی که توجه ما را به خودش که در لباس شبی بنفش رنگ می درخشید جلب می کرد گفت: -من هم خوب شدم؟ من که با لذت نگاهش می کردم گفتم: -ماه چیه؟!بی نظیر شدی!اصال تو،فعال خورشید شدی خانم. مریم که اخم کرده بود گفت: -پس من هم ستاره ام ها؟گفته باشم. شیدا خندید و گفت: -باشه بابا،تو هم ستاره من هم سیاره،حاال بگو چرا ما رو به این زودی کشوندی اینجا؟هنوز که کسی نیومده! نهال به ساعت بزرگ شالن که به حالت کمدی با پاندول های طالیی رنگ و بلند بود از همان ساعت های اشرافی،نگاهی انداخت و گفت: -تا نیم ساعت دیگه همه می رسن.گفتم زودتر بیایید که شما رو به خانم بزرگ معرفی کنم،تا ببینه چه دوست های صمیمی دارم. کوروش همان طور محو من شده و معذبم کرده بود.انگار به خودش آمده باشد،گفت: -باز که رفتید تو کهکشون!اگر نهال جون می خوای دوشیزه ها ی محترم رو به مادر معرفی کنی زودتر برید باالتر. ما تازه فهمیده بودیم خانم بزرگ،مادر کوروش است.پشت سر نهال به راه افتادیم،کوروش هم با کت و شلوار سفید فوق العاده زیبا که بی همتایش کرده بود پایین ماند و ما را از پایین نظاره کرد،سعی می کردم قدم هایم را محکم بردارم یک موقع زمین نخورم. وقتی به طبقه ی باال رسیدیم آنجا را هم سالنی بسیار مجلل و بزرگ یافتیم.که کامال به پایین دید داشت به سمت اتاقی رفتیم و نهال دو بار به در زد تا خانمی که لباس یک دست سرمه ای به تن داشت در را باز کرد و گفت: -بفرمایید! مریم خنگ که فکر کرده بود او مادر بزرگ نهال است.چنان احوالپرسی گرمی با آن خانم که خیلی هم کم حرف بود می کرد اما تا چشم غره ی شیدا را دید به یک باره ساکت شد.وقتی از راهروی دومتری گذشتیم،اتاقی بسیار بزرگ که با پجره های بلند به حیاز دید داشت و با پرده های 138 زرشکی رنگ خیلی مجلل تزیین شده بود نمایان شد.دو دست مبل استیل که شاید در اتاق خواب که چیه توی پذیرایی های ادم پولدارهای معمولی هم دیده نمی شد و همچنین تخت خواب قشنگی که به نظرم از حد معمول تخت خواب ها بزرگ تر نشان می داد و به حالت سلطنتی بود و حسابی کلی خرت و پرت مجلل دیگر که من فقط در فیلم ها دیده بودم،به چشم می خورد.خانم مسنی که رویش به سمت پنجره بود توجه مان را جلب کرد نهال در گوش خانم بزرگ چیزی گفت و صندلی چرخدارش را به سمت ما برگرداند جو آن خانه با آن همه تجمالت ما را گرفته بود.هر کدام سالمی کردیم و به ترتیب نیم خیز شدیم،به قول شیدا که بعدا می گفت آخه این حرکت رو شما از کجاتون در آوردید ولی به نظر من که همان جو گرفتگی باعثش بود.خانم مسن که موهایش به طرز زیبایی آرایش داده شده بود و جواهرات خیلی خیره کننده ای انداخته بود با سرَسالم مان را پاسخ داد و در حالی که مرا از سر تا پا به دقت نگاه می کرد با صالبت و با صدایی تقریبا ضخیم و قوی گفت: -طالیه تویی؟ من که توقع نداشتم او یک باه من را به اسم صدا کند در حالی که آب دهانم را قورت می دادم گفتم: -بله خانم. شیدا چشم غره ای بهم رفت یعنی خودتو جمع و جور کن مگر جلوی کی وایستادی که این قدر از خود بی خود شدی؟کمی حواسم را جمع کردم که باز نروم تو دنیای خودم و پیش همچین آدمی سوتی بدهم.هرگز خودم را نمی بخشیدم که خراب کاری کنم نهال گفت: -خانم بزرگ ایشون هم مریم جون)در حالی که شیدا را هم نشان می داد(و دوست دیگرم شیدا. خانم بزرگ که انگار وجود شیدا و مریم برایش زیاد مهم نبود.فقط مرا نگاه می کرد و بعد رو به نهال گفت: -از حسن سلیقه ات خوشم اومد. و رو به ما با همان صدای زمخت گفت: -خانم ها از این که در دانشکده نوه ی منو همراهی می کنید سپاسگزارم.می تونید بریدَخدا نگهدار. رو به نهال عالمت داد که به سمت پنجره برگردانداش که نهال همان کار را کرد.ما هم که مثل منگ ها رفتار عجیب و غریب خانم بزرگ را نگاه می کردیمَبه هم دیگر نگاه مبهوت و استفهام انگیزی انداخته و 139 پشت سر نهال که جلو می رفت راه افتادیم.مریم بیچاره که همیشه می خندید ساکت شده بود.شیدا هم طبق معمول مه از کسی یا چیزی خوشش نمی آمد یک ابروشو باال می برد گوشه لبش را که بعد از یک سال دوستی باالخره رژ لب کم رنگ را ما بهش دیدیم می جوید.من هم مثل آدم کوکی ها دنبال همه راه می رفتم. وقتی رفتیم پایین،انگار همه میهمان ها عهد کرده بودند با همدیگر برسند که سالن شلوغ شده بود ما سه تا که از حضور نهال معذب بودیم و به قول مریم منتظر بودیم تنهامون بگذارد شروع بع غیبت کنیم.در قسمتی از سالن به دور میزی نشستیم.انگار هیچ کدام نمی دانستیم نهال در چنین خانواده ی اشراف زاده ای زندگی می کند.حتی برخورد آن روز کوروش هم این جوری بیان نمی کرد.من که فکر می کردم خیلی آدم راحتیه ولی تازه دیوار بزرگی که بین ما و امثال آن ها بود را حس کرده بودم.طوری که انگار همان موقع رفتارمون نسبت به نهال کمی رسمی تر شده بود و انگار نه انگار این همان نهال است که توی دانشگاه می زدیم تو سر و کله ی هم،در همین افکار بودم که نهال گفت: -منو ببخشید،می رم به میهمانان خوش امد بگم. و ما را ترک کرد.ما سه نفر که انگار از سرازیری پرتابمان کرده بودند و هر کدام زودتر می خواستیم برسیم با اشاره ی چشم و ابرو به یک دیگر گفتیم“دیدید“.شیدا که هنوز عصبی بود گفت: -تو خفه“بله خانم“ این چه طرز حرف زدن بود مگه تو مستخدمشون هستی که این جوری حرف زدی؟ من که احساس کردم باز هم خرابکاری کردم و حقیقتش برخورد با این جور آدم ها را بلد نبودم،گفتم: -راست می گی! شیدا که اخم هایش را در هم کشیده بود گفت: -نه دروغ می گم!آدم که با امثال این از خود متشکرها نباید وا بده،سرتو باال می گرفتی و با غرور می گفتی“ بله طالیه هستم امرتون“ من که واقعا جسارت چنین کاری را که شیدا می گفت نداشتم گفتم: -من عمرا بتونم مثل تو پر شهامت،اون هم جلو همچین کسی حرف بزنم. شدا که هنوز اخم هایش درهم بود گفت: -زنیکه با اون صداش“خدانگهدار“ انگار ما مستخدمشونیم. و با عصبانیت رو به مریم که هنوز گیج بود کرد و گفت: -تو هم 141 همین طور فرق مستخدم و مثال خانم بزرگ رو تشخیص نم دی!اون جور تا حال نوه،نتیجه یارو رو می پرسی؟ مریم که ریز می خندید گفت: -وا،چی بگم خونه ننه مون مستخدم داشتیم،یا بابامون؟!من چه می دونم کی به کیه.نهال گفت ”اتاق خانم بزرگ“ من هم دیدم اون خانم در رو باز کرد کت و دامن شیک هم پوشیده بود گفتم البد خودشه دیگه! شیدا که تازه لب هایش به خنده باز شده بود گفت: - زهرمار،حاال اینها هیچی،برای چی جلوش اون جوری تعظیم کردید من هم مجبور شدم یک تعظیم نصفه و نیمه برم.من جلو بابام هم تعظیم نکردم.وای از دست شما خنگول ها. مریم که هنوز می خندید گفت: -راستش منو همچین جو گرفته بود که ولم می کردی یه دستمال برمی داشتم شیشه های اتاقش رو می شستم.همین که از این کار ها نکردم خدا رو شکر کنید. در حالی که با تعجب چشمهای عسلی رنگش را باز می کرد گفت: -اتاقشو دیدید؟پذیرایی خونه ی ما هم این جوری نیست. و در حالی که می خندید گفت: -خونه ی ما که هیچ،خونه ی پولدارترین های خانوادمون که مادر شوهر دخترداییمه اینطوری نیست. شیدا که به سادگی مریم می خندید گفت: -خب حاال،پشت سرت،شاهزاده ی اعظم لیدر بزرگ تشریف آوردند. من که از آن موقع چشمانم دنبال بچه های دانشگاه می گشت متوجه رضا شدم که به همراه بابک و سپهر و چند تا از دخترها و پسرهای روز پیک نیک وارد شدند. نهال و کوروش که صاحب میهمانی بودند جلوی در به آن ها خوش آمد می گفتند.آن ها هم انگار از دور ما را دیده بودند در کنار میز و صندلی های ما نشستند از شایان خبری نبود این طوری که مریم سریع با عناصر خبریش مخابره کرده بود به قول خودش گفته بود من صد سال سیاه به میهمانی همچین آشغالی نمی یام اگر می توانستم جلوی رفتن بقیه ی بچه ها را هم می گرفتم که به قول مریم مقصود از بقیه بچه ها من بودم،که خدا رو شکر نمی توانست. اکثر میهمان ها آمده بودند و سالن آن قدر شلوغ شده بود که نمی شد نفس کشید مریم که بین دومیز سرش می چرخید.شیدا هم که با حضور بابک کمی از خشمش فروکش کرده بود.من هم که 141 ابراز لطف نهال و کوروش که بعد از پایین آمدن ما،رنگ و رویش بهتر شده بود و خوشحال تر می نمود سعی می کردم از جایم تکان نخورم.تنها کسانی که توی آن مجلس به آن بزرگی حجاب داشتند من و مریم بودیم.حتی شیدا هم اهل حجاب و روسری نبود.ولی هیچ دخالتی به کار من و مریم نمی کرد با این که هم کوروش و هم نهال بارها ازمون خواستند به دیگران ملحق بشویم،اما هیچ کدام موافقت نکردیم.به قول شیدا ما را منگنه کرده بودند به صندلی و خیال بلند شدن نداشتیم.به قول مریم خوبه نشسته بودیم ولی نگاه های خریدارانه و ستایشگر خیلی ها روی میز ما بود که اهمیت نمی دادیم.مریم که با خنده گفت: -من تپلی رو که نمی خوان با چشمهاشون بخورن این شیدا هم که چنان گاردی به ابروهاش می ده کسی جرات نگاه کردن نداره می مونه تو طالیه که باعث جنگ و دعوای دختر و پسر ها میشی. و می خندید در همین حال بودیم و رفتار عجیب و غریب خانم بزرگ فراموشمون شده بود که نهال در حالی که به دو به سمتمون می آمد گفت: - بچه ها میهمان افتخاریمون هم اومد. ما که فکر می کردیم دیگر کسی قرار نیست بیاید نگاهی به هم انداختیم و بهد گفتیم: -کی می خواد بیاد! نهال که سعی می کرد مارا در جریان قرار بده تا به بقیه بچه های کالس هم نظرش را بگوییم گفت: - راستش اردوان صولتی..... -راستش اردوان صولتی،دوست صمیمی دایی کوروش،االن اومد خواستم به بچه ها مخصوصا پسرها بگید برای امضا و این حرف ها جلو نرن.زیاد خوشش نمیاد. من که انگار یک پارچ آب سرد رویم ریخته باشند بی اختیار رو صندلی ولو شدم.شیدا که می خندید گفت: -بپر مریم آمار رو زود به میزهای اطراف پیج کن. مریم که ذوق زده شده بود گفت: -وای خدای من یعنی واقعا خود اردوان صولتی اومده اینجا!چه باحال!خوبه اومدیم من عاشق اردوان صولتی هستم. و سریع با شوقی بچگانه به رضا و بقیه گفت و چنان توضیح می داد که برای امضا جلو نروند انگار رئیس جمهوری آمده و جالب اینجا بود که هر کدام از بچه های کالس وقتی می فهمیدند چنان ذوق زده می شدند که بیا و ببین انگار آمدن اردوان برای همه 142 مهیج بود که هیچ کس متوجه رنگ پریده و حال زار من نشده بود.جز شیدا که گفت: -پاشو ولو نشو!همه دارن برای ورود قهرمان جان دست می زنن. من که واقعا روی پا بلند شدنبرایم حکم باال رفتن از یک کوه مرتفع را داشت،به سختی با آن پاشنه های بلند برخاستم.جمعیت یک پارچه مشغول تشویق بودند که چهره ی اردوان در حالی که کت و شلوار زیبایی بر تن داشت و صورت اصالح کرده اش برق می زد در بین جمعیت درخشید و با دیدنش انگار که قلبم را هم جمعیت بین دست هایشان می فشردند.وقتی در کنارش گالره را با لباسی فوق العاده باز و آرایشی که دیگر واقعا به قول شیدا داشت می چکید احساس کردم چشمم دارد سیاهی می رود ولی به زور خودم را نگاه داشتم و در حالی که دست هایم حسابی عرق کرده بود گالره را که در جایگاه من قدم برمی داشت و با نهایت غرور و فخر به همه نگاه می کرد با غمی افزون تر می نگریستم انگار به قلبم نیشتر می کشیدند که نفسم باال نمی آمد با این که مریم از قول نهال کلی سفارش کرده بود که کسی از او امضا نگیرد ولی انگار یکی دوتا از پسرهای کالس به گوششون نرفته بود و هم برای امضا جلو رفتند و بدتر این که با گوشی هاشون با اردوان عکس می گرفتند احساس می کردم سالن به دور سرم می چرخد و من قادر به نگاه داشتنش نیستم.در حالی که حسابی رنگ و رویم پریده بود آهسته به شیدا گفتم: -اگه ممکنه بریم کمی تو حیاط قدم بزنیم. شیدا که متعجب نگاهم می کرد.گفت: -تو چت شد یه دفعه؟! در حالی که دیگر تحمل نداشتم گفتم: -من می رم بیرون بیا تورو خدا. شیدا که متوجه وخامت حال من شده بود،در حالی که دستم را می گرفت از سالن خارج شدیم وقتی هوای آزاد بیرون به صورتم خورد کمی بهتر شدم شیدا مرتب ازم می پرسیدم: -چت شده؟می خوای برات چیزی،آبی،قرصی بیارم؟ من که سرم را به عالمت منفی تکان می دادم گفتم: -تو رو خدا فقط چند دقیقه هیچی نگو و کنارم باش. شیدا که عمیق نگاهم می کرد و کنجکاوی و تعجب در نگاهش موج می زد در حالی که دست های سرد اما عرق کرده ام را گرفته بود ساکت کنارم نشست.یک ربعی نشسته بودیم که 143 حالم بهتر شد و در حالی که با خودم فکر می کردم این مسئله چرا باید منو ناراحت کند و حرف هایی را که همیشه با خودم با صدای بلند تکرار می کردم در دلم گفتم، تا آرامشم را به دست آوردم و در حالی که در آیینه کیفی کوچکم خودم آ برانداز می کردم و خیالم از قیافه ام راحت شد به شیدا که هنوز چشمانش متعجب بود ولی سکوت کرده بود گفتم: -خب،بریم یه لحظه اون قدر شلوغ شد که سرم گیج رفت. شیدا که انگار حرفم را باور نکرده بود در کنارم به راه افتاد وقتی وارد سالن شدیم نهال که انگار دنبال ما می گشت گفت: -اوا طالیه،شما کجایید یک ساعت دنبالتون می گردم! در حالی که مارا به دنبال خودش می کشید گفت: -بیایید می خوام شما رو با اردوان صولتی آشنا کنم.چندوقته به قول دایی کوروش از شماها تعریف کردم حاال نیستید.آنقدر گفتم بچه های دانشگاهمون،بچه های دانشگاهمون که حد نداره. من اصال دوست نداشتم با اردوان،آن هم کنار گالره رودر رو بشوم ولی هرچی به مغزم فشار می آوردم تا بهانه ای بیاورم بی فایده بود و قبل از آنکه من فکری بکنم مقابل اردوان بودیم.اردوان ابتدا نگاهی گذرا به شیدا انداخت و سپس روی من خیره ماند و وقتی نهال گفت: -این دوستم کمربند مشکی داره اردوان خان. اردوان که انگار تا به حال آدم ندیده چنان مرا نگاه می کرد که از خجالت سرم را پایین انداختم و حسابیی ترسیده بودم که منو دیده بوده و حاال شناخته و خالصه هزار جور فکر و خیال دیگر.نهال داشت در موردم چیزهایی می گفت که اصال نمی شنیدم ولی نگاه اردوان چنان تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود که داغ شده بودم و اصال متوجه گالره چون قدش کوتاه بود و مشغول صحبت با تلفن نبودم،در همین حین کوروش هم آمد و در حالی که نگاهی به ما می کرد گفت: -دنبالتون می گشتم. وسپس رو به نهال گفت: -دوستات رو معرفی کردی نهال جان؟درست نیست سرپا نگهشون داشتی! نهال که لبخندی بهمون می زد گفت: -بچه ها بیایید بریم. اصال متوجه اطرافم نبودم فقط همین چندتا کالم را شنیدم و دوباره رفته بودم تو فکر و خیال و هپروت،نمی دانم من فکر می کردم اردوان محو من شده یا واقعا این 144 گونه بود که شیدا عصبی راه می رفت.شستم خبردار شد اتفاقی افتاده که حدسم درست بود و تا تنها شدیم با خشم گفت: -واه واه چه دختر آکاه ی پررویی بود همچین نگاهمون می کرد انگار می خوایم نامزدش رو از دستش دربیاریم.دختره ی بی ریخت و ایکبیری،انگار نامه ی فدایت شوم برایش فرستادیم.گردنش رو تکون می ده با اون حالت)شیدا که ادای گالره رو در می آورد اضافه کرد(“ببخشید پاپام زنگ زده وقت آشنایی ندارم“بعضی ها از خود راضی هستند با اون موهای جفنگش حالم بهم خورد.واقعا آدم واسه ی این جور آدم های مطرح با این انتخاب هاشون متاسف می شه،دختره ی جلف،حاال به خدمت این نهال هم می رسم کی گفته ما رو به این از خودمتشکرها معرفی کنه که خانم وقت مارونداشته باشه! من که تازه فهمیده بودم گالره چه حرفی زده و چه برخوردی کرده در سکوت به شیدا که مثل گندم برشته می پرید نگاه می کردم که سرم فریاد زد: -حاال تو چرا ماتت برده؟ من که اصال حال و هوای جالبی نداشتم گفتم: -شیدا خواهش می گکنم بس کن،من اصال حالم خوب نیست. شیدا که به یک باره ساکت شده بود و لحن صحبت اش هم عوض شده بود با نگرانی گفت: -دوباره حالت بد شد می خوای بریم بیرون اصال نباید امشب می اومدیم اینجا،این ها دیگه چه جور آدم هایی هستن؟!وای که من از این قشر آدم ها حالم بهم می خوره فکر می کنم حالت تهوع تو هم به همین خاطره! من که در نگاه اردوان غرق بودم.از حرف شیدا خنده ام گرفت،گفتم: -نه...من حالم خوبه،بیا بریم اون سالن انگار دارن برای شام دعوت می کنند بهتره بعد از شام دیگه بریم. شیدا که حرفم را تایید می کرد گفت: -اگر این وروجککه با آقا رضا غیبش زده دل بکنه زود می ریم آخه قراره شب بیاد خونه ی ما. من که سعی می کردم لبخند بزنم گفتم: -اگرنیاد مجبوریم تحمل کنیم و بمونیم. شیدا که می خندید گفت: - البت به شرطی که این دختره نهال دیگه ما رو برای معارفه جایی نبره. من که لبخند می زدم متوجه مریم شدم که سرورویش خیس عرق بود.کنارمان جا گرفت و در حالی که انگار کشف بزرگی کرده باشه گفت: -به به،طالیه خانم همین یک دل 145 مانده بود که ببری اون هم بردی! من که هاج و واج نگاهش می کردم گفتم: -چی می گی دختر؟ مریم که صداشو پایین می آورد گفت: -طرف رو می گم. من و شیدا هر دو از لفت و آب دادن مریم شاکی شده بودیم که من با ناراحتی گفتم: -اه بگو دیگه اعصابم خورد شد. شیدا هم که سرشو جلو آورده بود گفت:-منظورش اینه که بنال دیگه! مریم حالتی به ابروهایش داد و از برخورد ما ناراحت شده بود گفت: - اردوان صولتی همین فوتبالیسته رو می گم دیگه. من که حسابی غافلگیر شده بودم گفتم: -اردوان چطور مگه؟ مریم که می خندید گفت: -هیچی یک ساعته دارم نگاهش می کنم چشم ازت برنداشته. من که منتظر خبر موثق تری بودم گفتم: - همین مسخره؟! مریم که با جدیت حرف می زد گفت: -به خدا شک ندارم حتی آن دختر الغره کنارش انگار یک بار هم بهش یک چیزی گفت و اخم کرد فکر کنم که دعواش کرد و به سمت شما اشاره کرد من از قصد اونجا وایستادم تا مطمئن بشم بیام گزارش بدم. من هم انگار حرف مهمی نشنیده بودم به فکر فرو رفتم یعنی همان طور تو هپروت خودم که شیدا می گفت فرو رفته بودم و با خودم فکر می کردم یعنی حرف های مریم واقعیت دارد یعنی می شد واقعا اردوان که عاشقش بودم از من خوشش آمده باشد هرچند مشکل عالقه ی اردوان نبود مشکل من بودم اصال نکند واقعا مرا شناخته بود و برایش عجیب بود.در همین افکار بودم که مریم زد زیر دستم و یک دفعه به خودم آمدم که مریم گفت: -حاال ببین تا حواس اون دختره پرته چطوری چشم هایش دنبال تو می گرده حاال هی تو بگو اشتباه می کنی ولی من به حرفم مطمئن هستم تو که می دونی من تو این چیزها رادارهام خوب می گیره. شیدا گفت: -حاال پاشید انگار همه رفتند برای شام. در همین هنگام نهال به همراه کوروش که از اول میهمانی مجال تنها حرف زدن با من را پیدا نکرده بود و انگار کمی هم دلخور شده بود آمدند و ما را برای شام تعارف کردند. کوروش با نهایت احترام ما را بر سر میزی که اردوان و گالره نشسته بودند دعوت کرد و تعارف کرد و در حالی که خودش کنار اردوان می نشست رو به گارسونی که دور و برش 146 می پلکید گفت: -میز رو برای ما بچینید. انگار ما از بقیه خونمون رنگین تر بود که همه خودشان می رفتند و غذا می کشیدند و ما برایمان،حاضر و آماده می چیدند.جرات سر بلند کردن نداشتم چون دقیقا مقابل اردوان و همچنین گالره بودیم و با هر نگاه به یاد روزی که اردوان و او را در خانه دیده بودم می افتادم و قلبم از احساست زنانه که بهتره بگویم حسادت تیر می کشید اصال حرف های هیچ کدام را نمی شنیدم انگار همه چیز در سکوتی گنگ فرو رفته بود و فقط لب هایشان بهم می خورد وای که چقدر از این حالتم بیزار بودم ولی ارادی نبود خیلی زود مثل احمق ها گنگ می شدم تا چیزی باعث تعجب یا شوکم می شد من هم گیج می شدم در همین افکار بودم که کوروش در حالی که سعی می کرد رسمی تر حرف بزند گفت: -شما میل کنید؟ من که با پای محکمی که شیدا بهم زده بود به خودم آمده بودم گفتم: -زیاد میل ندارم ممنون. کوروش که نگاه عمیقی به چشمهایم می کرد گفت: -این طوری که نمی شه،انگار خیلی کم غذا هستید. مریم که به سختی لقمه دهانش را قورت می داد تا از جوابی که در نظر داشت عقب نماند گفت: -اتفاقا نه خیلی هم خوش خوراکه دکتر جان خبر ندارید که خانم یک پیتزا رو به تنهایی می خوره که من با این هیکلم نمی تونم! من که از دست مریم متعجب شده بودم نگاهی بهش انداختم که انگار نگاه شیدا مثمر ثمرتر بود چون مریم بیچاره انگار تازه فهمیده بود نباید جلوی غریبه ها چنین حرفی بزند خواست حرفش را اصالح کند گفت: -این جوری خوبه دیگه،تازه هر دلش می خواد می خوره ولی یه ذره هم چاق نمی شه و هیکلش هم قشنگه. گالره که انگار با چشم هایش می خواست هم من را بکشد هم مریم را پشت چشمی نازک کرد و در حالی که با تکه ای جوجه بازی می کرد رویش را برگرداند انگار از این که با ما هم سفره شده منزجره که کوروش گفت: -چه خوب پس برای این که به همه ثابت کنید با وجود خوب خوردن اینقدر اندام ایده آلی دارید شروع کنید. با این که زیر حرف ها و نگاه های آن ها ذوب می شدم خودم را مشغول کردم که گالره رو به کوروش گفت: -دکتر جان تا به حال ندیده 147 بودم نگران غذا خوردن دختر خانم ها باشید؟ به قول شیدا می خواست خیال اردوان را راحت کندکه دکتر چشمش دنبال توست و اردوان خیاالت برش ندارد که کوروش گفت: -گالره خانم آخه ایشون از دوستان خیلی عزیز نهال جان هستن. گالره که دوباره پشت چشم نازک می کرد گفت: -ولی دکتر جان انگار یک خورده بیشتر از دوست های نهال جان برای شما عزیز هستند این طور نیست؟ اردوان از اینکه گالره با این حرف کوروش را در بن بست قرار داده بود نمی دانست چه بگوید.عصبیه و نگاهی غضبناک به گالره انداخت و گفت: -بهتر نیست شما غذاتون رو میل بفرمایید. چشم های گالره که انگار توقع چنین برخوردی را از اردوان نداشت رنگ خشم به خودش گرفت.من با این که از دستش عصبانی شده بودم و می خواستم جوابی دندان شکن به خاطر حرف زشتش بدهم ولی وقتی اردوان آن طور با غیظ ساکتش کرد خیالم راحت شد و فقط نگاه سنگینی بهش انداختم که از صدتا فحش برایش بدتر بود طوری که بقیه غذایش را مثل بچه ها پس زد و خیلی بی ادبانه گفت: - شما هم که انگار امشب سیرمونی نداری؟ اردوان که انگار در برابر ما می خواست از خجالت زمین دهان باز کند و او را فرو ببرد،لحظه ای صورتش به رنگ ارغوانی درآمد درست مثل روزی که برای مراسم عقد آمده بود و از شدت عصبانیت نمی توانست نفس بکشد چنان رفتن گالره را نگاه کرد که من و مریم و شیدا دلمان به حالش سوخت از نگاه های کوروش هم انگار تاسف می بارید که چرا اردوان با کسی مثل گالره دوست شده،ولی انگار نه انگار چنین حرف هایی اتفاق افتاده و ما طوری بی خیال برخورد کردیم که انگار اصال این حرف ها را از دهان گالره نشنیدیم کوروش بحث را به سمت دیگری کشید و گفت: -اردوان جان گفتی چندم فروردین جشن تولده؟ اردوان که بیچاره از غذا افتاده بود گفت: -هان؟سوم عید،حتما تشریف بیارید. سپس رو به ما کرد و انگار که می خواست از موقعیت سو استفاده کند گفت: -خانم ها شما هم تشریف بیارین دکتر آدرس دارن البته به نهال جون سفارش کرده بودم اگر میهمان ویژه دارن از طرف ما دعوت بگیرن. من و شیدا و مریم که به هم 148 دیگر نگاه می کردیم گفتیم: -ممنون مزاحم نمیشیم. ولی اردوان گفت: -نه چه مزاحمتی خوشحال میشیم حتما با کوروش و نهال تشریف بیارین. کوروش در حالی که لبخند می زد گفت: -خیالت راحت اردوان جان ما به زور هم که شده می یاریمشون. باالخره از آن جو سنگین که با ترک گالره نگاه اردوان روی من سنگین تر هم شده بود خالص شدیم و قصد رفتن داشتیم که متوجه گالره شدم،او هم پالتوی گران قیمتی را پوشیده و به همراه اردوان در حیاط داشتند از کوروش خداحافظی می کردند،کوروش با دیدن ما رو به اردوان گفت: -اردوان جان خیالت راحت حتما خانم ها رو برای جشن تولد می یارم. گالره که انگار تازه متوجه دعوت گرفتن ما از طرف اردوان شده بود با نگاهی که انگار بیچاره متعجب هم شده بود یک یک ما را از نظر گذراند و در حالی که به سختی آب دهانش را قورت می داد گفت: -البته دکتر جان فقط جشن تولد من نیست در اصال مراسم نامزدی من و اردوان هم هست که پاپا گفته تا اقوام خارج از ایرانمون هستند بگیریم. من که بعد از آن نگاه های گرم اردوان و حرف هایی که مریم در مورد عالقه ی اردوان گفته بود و این که خودش روز خواستگاری گفت،عاشق زن های امروزی اجتماعی و راحت است دلم گرم شده بود که شاید با معضل من کنار بیاید و امید داشتم بلکه عشق جلوی چشمهایش را ببندد و من را قبول کند،با این حرف گالره انگار یک باره تمام آرزوهایم فنا شد و در یک لحظه همه چیزم بر باد رفت.گالره دوباره با غرور گفت: - پس تو مراسم نامزدی ما هم تشریف می یارین؟ و با طعنه ی خاصی حتی گفت: - امیدوارم مراسم نامزدی بعدی برای شما باشه دکتر جان. در حالی که سرم سنگین شده بود نفهمیدم چطور با کوروش و نهال و حتی اردوان که مبهوت ما را نگاه می کرد و در برابر گالره سکوت کرده بود خداحافظی کردم و خودم را به شیدا تکیه دادم و سریع روی صندلی ماشین انداختم.شیدا که از رفتار عجیب من متعجب بود تا خواست حرفی بزند متوجه من شد که سیالب اشک هایم فوران کرد و مثل کسی که عزیزی را از دست داده،همان طور اشک می ریختم.شیدا و مریم که غافلگیر شده 149 بودند در حالی که بر وبر مرا می نگرریستند،سکوت کرده بودند که شیدا خیلی سریع اتومبیل ا روشن کرد و از آنجا دور شد و بعد در حالی که نزدیک خانه ی ما توقف می کرد رو به من که حاال به هق هق افتاده بودم و انگار خودم هم نمی دانستم چرا با این عجز اشک می ریزم کرد و گفت: -چته تو امشب؟طالیه چی شد یک دفعه؟ مریم که قربون صدقه ام می رفت گفت اخ که فدای اون چشمای نازت بشم برای چی گریه می کنی از حرفای اون اکله که گفت با دکتر نامزد بشی ناراحت شدی؟اخه اون می خواست خیال نامزد خودش رو راحت کنه تو چرا به دل گرفتی؟اصال بر فرض هم اینطور باشه مگه دکتر چه عیبی داره؟خونه زندگیشون رو ندیدی؟به نظر من که اصال جواب رد دادن به همچین کسایی کالس هم داره حاال نهال شاید ناراحت بشه اون هم بعدا بهت حق می ده شیدا که به مریم می پرید گفت چی میگی دختر مگه تخم کفتر خوردی ژاکت می بافی طالیه از یه چیز دیگه شاکیه اصال از وقتی این پسره اومد حالش بد شد با حیرت نگاهی به من کرد و گفت طالیه نکنه تو هم مثل دختر ها که عاشق هنر پیشه ها و بازیگر ها می شن عاشق این پسره هستی؟حاال که فهمیدی نامزد داره شاکی شدی؟اگه اینجوریه باید بگم لیاقتت باالتر از این حرفاست درسته این پسره یه خورده سر و شکل داره و معروفه ولی نه این که تو بخوای براش اشک بریزی و در حالی که چندین دستمال می کند و به طرفم می گرفت گفت تو رو خدا گریه نکن طالیه تو این همه خواستگار پر و پا قرص داری اون وقت به حال این داری اشک می ریزی؟دیوانه شدی؟ مریم که انگار مطمئن شده بود حرف های شیدا درسته و من صد در صد عاشق یک شخصیت مشهور شدم گفت اصال ببین طالیه با این سر و شکلی که تو داری همین جناب اردوان خان هم چشم ازت بر نمی داشت اگه بخوای می تونی بهش بگی اون هم از این دختره الغر مردنی با اون شکل و شمایل مثل جادوگر هاس دست می کشه من مطمئنم که اگه بهش بگی از خداشه ولی اخه حیف تو نیست که بخوای خودت رو سبک کنی خدا وکیلی دکتر از هر لحاظ از اردوان صولتی باالتره تازه مگه فقط 151 اونه؟رضا می گه شایان یک دل نه صد دل عاشق طالیه شده تازه خیلی های دیگه هم هستن من که از حرفای دری وری شون که فکر می کردند من انقدر بچه و بی شخصیت هستم خسته شده بودم به سختی بغضم رو فرو دادم و در حالی که اشک هامو با دستمال پاک می کردم با صدایی گرفته گفتم شیدا می تونی امشب با مریم بیاین خونه ی ما بمونین می خوام یه رازی رو بهتون بگم شیدا که کمی فکر می کرد گفت باید به مامانم زنگ بزنم و همان موقع شماره ی همراه مادرش را گرفت و به مادرش گفت طالیه دوستم براش مشکلی پیش اومده من با مریم می ریم اونجا شیدا شماره خانه مرا طبقه ی دوم هم داد و مادرش رضایت داد بعد که شیدا تماسش را با مادرش قطع کرد و در حالی که ماشین را روشن می کرد گفت خب حاال رازت رو بگو ببینم نصفه جون شدم از دست تو امشب مریم که انگار از شیدا بی قرار تر بود گفت راست میگه دیگه زود باش بگو ببینم چی ارزش داره تو این دنیا که اون اشک قشنگت در بیاد؟ من که همش فین فین می کردم گفتم اخه اخه می دونین چیه؟ مریم و شیدا که هر دو انگار دو تا گوش دیگر هم قرض گرفته بودند و به دهان من چسبانده بودند یک صدا گفتند بگو دیگه من که یه جورایی هم هیجان داشتم گفتم اخه اردوان صولتی شوهر منه شیدا محکم کوبید روی ترمز و ماشین به چنان حالت بدی ایستاد که سه نفری به جلو پرتاب شدیم مریم که با بهت نگاهم می کرد گفت نه دروغ می گی مگه می شه؟ شیدا که کامال به سمت من بر گشته بود گفت چی می گی طالیه تو امشب توهم زدی نکنه که قرص مرصی چیزی استفاده کردی؟ من که سرم را پایین انداخته بودم و اشک هایم می چکید گفتم نه به خدا راست می گم ما زن و شوهر هستیم مریم که با تعجب نگاه می کرد گفت مگه می شه ؟اردوان صولتی ؟من که نمی تونم باور کنم شیدا که ساکت شده بود گفت تو مگه شوهر داری؟ در حالی که سرم رو به عالمت مثبت تکان می دادم گفتم اره ولی مریم که باز دوباره از نگاه خودش تجزییه تحلیل می کرد گفت پس بگو امشب هی نگات می کرد مرتیکه می خواست حاله تو رو بگیره شیدا که انگار به 151 نتیجه ای رسیده بود گفت طالیه من نمی فهمم شما االن هم زن و شوهر هستید اون وقت این مرتیکه به این راحتی دست یه دختر رو می گیره و میاره جلوی تو می گه می خوام نامزد کنم تو هم الل می شی ؟هیچی نمی گی؟یعنی اینقدر ذلیل هستی؟ من که دیگه داشت سرم می ترکید گفتم حاال روشن کن بریم خونه همه چیز رو متوجه می شی امشب اردوان نمی یاد سرم داره می ترکه که یه چایی بخوریم براتون همه چیز رو توضیح می دم مریم با ناباوری سرش رو تکون می داد گفت یعنی شوهر توست می گه نامزد دارم و شب هم نمی یاد خونه می ره پیش نامزدش واقعا که بی خود نیست می گن زن ادم مشهور نباید شد فکر می کردم خیلی ناراحت کننده باید باشه ولی نه دیگه اینجوری پس بگو دختره ی جادو گر چرا اون طوری حرف می زد به خاطر اینکه تو رو میشناسه واقعا که برای شوهر احمقت متاسفم زن به این خوبی اخه تو چی کم داری که رفته سراغ اون الغر مردنی ؟صد تا خواستگار برات صف کشیدن من باشم همین فردا صبح میگم بیا طاقمو بده اون وقت شوهری می کنم بیاد اب بریزه رو دستش. در حالی که دیگه خنده ام گرفته بود گفتم نه مریم جان اصال موضوع این طوری ها نیست اگه چند دقیقه دندون رو جیگر بذاری برات می گم فعال چشمام داره از کله ام بیرون می یاد مریم که می خندید گفت اهان از اون موقع ما رو سر کار گذاشتیکه بیایم خونه ی تو پس همه رو دروغ گفتی؟خیلی مسخره ای من گفتم محاله ولی خب تو گفتی باور کردم نگو سر کار بودیم و خودمون خبر نداشتیم حاال شیطون بهمون می خندی؟ گفتم مریم تو رو خدا سرکار چیه؟بس کن شیدا که تو فکر رفته بود و اگر وقت دیگری بود سر مریم یک فریادی می زد که حرف زدن یادش برود ماشین را متوقف کرد و سپس هر سه در سکوت در حالی که وسایلمان را بر می داشتیم به راه افتادیم انگار انها هنوز حرف های منو باور نکرده بودند که نگاه های عجیب و غریبشون روی تنم می ماسید و انگار هر لحظه توقع داشتند بگویم شوخی کردم تا این که مقابل در ورودی واحدمون رسیدیم و من در حالی که کلید را داخل قفل می 152 چرخاندم در را گشودم و مریم و شیدا که ان وقت شب از همیشه هوشیار تر بودند وارد شدند شیدا و مریم با تعجب به عکس های بزرگ قاب گرفته شده ی اردوان و بعضی افراد تیمی اش که در اکثر اتاق ها به چشم می خورد و عکس های اتیله ای که مشخص بود صاحبش فوتبالیست است خیره بودند و حسابی ماتشان برده بود سپس به همه ی اتاق ها و اتاق خواب اردوان که هنوزچند دست کت و شلوار که انگار امتحان کرده کدام را بپوشد روی تخت پخش و پال بود سرک کشیدند با خره جاهای دیگر خانه را که مملو از عکس و پوستر در نهایت سر در گمی و ناباوری نگریستند من که تا انان چرخی در خانه بزنند و به باور برسند چای گذاشته بودم و با تنی خسته در حالی که قرص سر دردی را که هیچ گاه عادت نداشتم استفاده کنم می بلعیدم بر روی مبل راحتی ولو شدم شیدا و مریم که حسابی گیج می زدند کنارم ولو شدند مریم کخ نگاهش رنگ ترحم گرفته بود گفت طالیه یعنی تو امروز می دونستی شوهرت هم با نامزد جادوگرش می یاد مهمونی ؟ گفتم نه اصال شیدا گفت طالیه این جا یه چیزایی دو دو تا چهار تا نمی شه چه طور تو زن اردوان صولتی هستی که جناب دکتر دوست صمیمی اش و هم چنین نهال خانوم شما رو نمی شناسن؟ کمی سکوت کردم و در حالی که سرم پایین بود گفتم اخه خود اردوان هم منو نمی شناسه مریم و شیدا نزدیک بود از تعجب چشمهایشان از حدقه بیرون بزند مریم گفت به خدا طالیه اگه نمی شناختمت می گفتم ما رو به این شکل اوردی اینجا می خوای دروغ بگی و سر کارمون بذاری شیدا که دقیق نگاهم می کرد گفت اره راست می گه نکنه اون که گفتی باهاش زندگی می کنی اردوان صولیته تو هم مارو دست انداختی؟ من که از حرفاشون داشت حالم به هم می خورد گفتم نه اردوان همسر قانونیه منه باورتون نمی شه برم شناسنامه ام رو بیارم ولی و در حالی که به اسانسور اشاره می کردم گفتم پاشید بیاین مریم و شیدا که انگار از حل معما خسته شده بودند با همدیگر به دنبالم راه افتادم و در حالی که با اسانسور شیشه ای باال می رفتیم گفتم این اسانسور سدی بین منو شوهرم اودوانه ما به اصرار 153 خانوادهامون با هم دیگر ازدواج کردیم اردوان انقدر از خود راضی و مغرور بود که حتی راضی نشد به من یک نیم نگاه بندازه منم که غرورم خورد شده بود سعی کردم چنان خود را ازش پوشاندم که در حسرت داشتنم بمونه دوست نداشتم به مریم و شیدا راز اصلی زندگیم را بگویم خجالت می کشیدم و می ترسیدم فکر های بد در موردم کنند تا همین جا هم از حرفایی که زده بودم نگران بودم مخصوصا با دهان لق مریم وقتی شب عروسی منو به این خونه اورد و در نهایت پر رویی و تلخی بهم گفت حاال که به عشق شوهر معروف داشتن زن من شدی لیاقتت اینه فقط اسم منو به عنوان شوهرت داشته باشی محل زندگی تو اینجاست من هم پایین و در نهایت سنگدلی گفت سعی کن زیاد مزاحمم نباشی و رفت پایین حاال هم این زندگیه منه با این که فکر نمی کردم هیچ وقت از این خبر که نامزدی و هر چیز دیگری رو در مورد این ادم مغرور بشنوم ناراحت بشوم ولی خب باالخره شوهرمه و خیلی بهم ریختم با اینکه همیشه به خودم تلقین می کردم برام مهم نیست بازم حالم خراب شد حتی یک بار هم با همین گالره تو خونه دیدمش اینقدر شاکی نشدم که امشب وقتی فهمیدم خیلی راحت بی در نظر گرفتن من که باالخره زنش هستم می خواد نامزد کنه شاکی هستم شیدا که از سر تاسف سرش را تکان می داد گفت خب این چه زندگیه که تو داری؟راحت طالق بگیر طالق برای همین روزاست در حالی که سرم را میان دستانم گرفته بودم با نا چاری گفتم اوال تو خونواده ی ما از این کارا خیلی بده یعنی عقیدشون اینه که وقتی دختر شوهر کرد با لباس سفید بره و با کفن برگرده و طالق رو بد می دونن دوما اگه طالق بگیرم باید قید دانشگاه و درس رو بزنم چون اقا جونم تعصبیه و محدودیت های خاصی برای زن مطلقه قائله و بد تر از این که تا پام برسه به خونه ی اقا جون پای خواستگارای رنگاو رنگ باز میشه و شش ماه نشده باید شوهر کنم که دیگه اصال حس و حالش نیست یعنی خیلی وقته حوصله ی هیچ کس رو ندارم مریم و شیدا که حسابی چهره هاشون رنگ غم گرفته بود در حالی که با ناراحتی من را نگاه می کردند هر کدام در فکر فرو 154 رفته بودند و مریم که روی مو هایم دست می کشید گفت تو این همه مشکل تو دلت بود و هیچ وقت حرف نمی زدی؟ چی باید می گفتم اونقدر این شکل زندگی مسخره هست که خودم هم باورم نمی شد چه برسه به شما ها که اصال منو نمی شناختین مریم که می خندید گفت ولی جون تو اگه از روزه اول این چیزا رو می گفتی می گفتم دختره خالی بنده حاال هم خودت رو ناراحت نکن اون چایی که وعده اش رو داده بودی بیار با یه کیک ,شکالتی چیزی بخوریم که امشب هیچی از شام به ان مفصلی هم هیچی نفهمیدیم بعد که فکرامون باز شد یه فکری می کنیم من که تازه یادم اومده بود پایین چای گذاشتم دستپاچه گفتم وای یادم رفت االن خونه زندگیه اردوان اتیش می گیره سریع از اسانسور پایین رفتم و سپس با سینی چای باال امدم و با گز و سوهان که پای ثابته تنقالت در خانه ی من بود پیششون نشستم شیدا که اشفته به نظر می رسبد با کنترل مرتب کانال ها رو عوض می کرد ولی مطمئن بودم اصال حواسش نیست مریم در حالی که مشغول خوردن بود گفت وای شیدا سرم درد گرفت چه قدر این کانال و اون کانال می کنی خسته نشدی؟ شیدا که اصال انگار حرف مریم رو نشنیده بود و در حالی که به سمت من برمی گشت گفت ببین طالیه تو باید به زندگی و ایندت فکر کنی و من اگر جای تو بودم راضی نمی شدم با روح و جسمم و همه ی اینده ام بازی بشه مگه ادم چند بار می تونه زندگی کنه؟اصال چه لزومی داره وقتی طالق گرفتی برگردی خونهپدرت؟بمون همین جا و به درست برس مگه همین مریم نیومده اینجا و داره درس می خونه؟ انگار که تازه فهمیده بودم که چه قد با زندگیه شیدا فاصله دارم گفتم خوش خیالی ها مگه پدر و مادر من مثل پدر و مادر تو فکر می کنن؟به استقالل شخصیت اجتماعی و این حرفا اصال هیچ رقم کار ندارن و فقط به فکر ابرو و ابن جور چیزا هستن اون هم وقتی دخترشون طالق گرفته باشه انگار جذام می گرفت قابل قبول تر بود اصال اگر اینقدر همیشه محدود نبودم می خواستم بگویم خودم باعث بدبختی خودم نمی شدم که حرفم را خوردم.مریم که می خندید گفت: -پس بابا این مامان 155 بیچاره ی من،که قربونش بشم الهی،خیلی روشنفکره من نمی دونستم. شیدا گفت: - مریم،جون همون مادرت پنج دقیقه مزه نریز ببینم چی کار باید کرد نسالمتی چند روز دیگه مراسم نامزدی شوهر عزیز این دوست خوش خیالته. مریم که بی توجه به حرف های شیدا یک گز دیگر را باز می کرد گفت: -حاال تو هم انگار می خواد فیثاغورث حل کنه،به نظر من که این اردوان،پسرخوبیه حاال مغروره و این حرف ها،جامعه زیادی پرروش کرده طرف مغرور شده تازه این خانم نکرده یه بار خودش رو بهش نشون بده شاید طرف از غرور که چیه از شخصیت هم بیفته جلوش تا زانو خم بشه اگر اون مغرور بوده تو که مغرورتری،تازه اش هم شاید بیچاره تا االن تو فکر ازدواج نبوده مادرش زوری زنش داده بدش اومده.چه می دونم اینم که خودش رو می گه قایم کرده اون هم ماشاهلل سلیقه اش رو دیدی فکر کرده زن تهرونی باب میلشه ولی من مطمئن هستم که امشب اون قدر از طالیه خوشش اومده بود که نمی خواست چشم برداره،اصال من می گم نکنه طالیه!تو رو شناخته باشه.آخه مگه می شه دو نفر ازدواج کنن یه نگاه هم همدیگر رو ندیده باشن. گفتم: -نشناخته مطمئن هستم واال می اومد خونه اش. شیدا متفکرانه گفت: -طالیه ببینم،تو واقعا راست می گی از اردوان چون غرورت رو له کرده و خیلی از خود متشکرتشریف داره بدت می یاد؟! من که نمی توانستم دروغ بگویم ولی راستش هم اگر می گفتم سوال برانگیز می شد گفتم: -دیگه برام مهم نیست اون که نامزد داره انگار خودتون هم دعوت شدید ها؟ شیدا که اخم می کرد گفت: -خوش به غیرتت من به جای تو بودم همین فردا یه دک و پز و ریخت و قیافه ی حسابی برای خودم درست می کردم و می رفتم اردوان رو می کشیدم کنار و می گفتم جناب،بنده همسرت هستم. مریم بلند زد زیر خنده و گفت: -دمت گرم زدی تو خال،من هم دقیقا همین نظر رو دارم مطمئن باش اگه اردوان بفهمه چنین هلویی،با این چشم های افسونگر که امشب درسته داشت می خورد و قورتش می داد زن خودشه از شادی،غرور که چیه خودش رو هم جلوت می کشت. من که در میهمانی خودم هم به این موضوع فکر کرده بودم 156 ولی حاال احساس می کردم موضوع به این سادگی ها نیست گفتم: -پاشید بخوابید بابا سپیده زد،در ضمن من دوست ندارم زندگی دو نفر رو بهم بزنم. شیدا که اخم می کرد گفت: -بدبخت مثل این که اونا دارن زندگی تو رو بهم می زنن. مریم تا خواست نظری بدهد گفتم: -تو رو خدا بچه ها براتون جا می ندازم؛فعال بخوابید بعدا در موردش یه فکری می کنیم. مریم که خمیازه می کشید گفت: -ما رو ببین دلمون به حال کی سوخته فکر کنم خانم االن تو فکر اینه برای مراسم نامزدی شوهر جونش چی بپوشه،چی چشم روشنی ببره. در حالی که دوباره غم به دلم نشسته بود و احساس می کردم چون آن ها همه ی جریان را نمی دانند مشکل را هم نمی توانند حل کنند.گفتم: -نه،من که به اون مهمونی نمی رم راستش وقتی نبینم راحت تر هستم امشب هم چون دیدمشون حالم منقلب شد. شیدا که به سمت دستشویی می رفت گفت: -خاک بر سرت می خوای میدون رو خالی کنی. مریم پشت شیشه تراس را نگاه کرد و گفت: -از اینجا چقدر سپیده صبح قشنگه. و در حالی که به سمتم برمی گشت گفت: -ولی می دونی طالیه من که می گم اصال نامزدی در کار نیست همون جشن تولد الغر مردنیه،منتهی آنقدر امشب از دیدن تو حرصش گرفته بود،خواست بگه ما داریم نامزد می شیم.ولی طالیه می بینی تو رو خدا راست می گن وقتی صیغه عقد خونده بشه ناخودآگاه عالقه به وجو می یاد ببین اردوان بدون این که تو رو دیده باشه امشب نگاهش به تو متفاوت بود. شیدا که با دست های خیس بیرون آمده بود.گفت: -من هم نظرم همینه من می گم هممون باید بریم جشن ته و توی ماجرا رو دربیاریم واال همین خودت تو نادونی می مونی و از فضولی هم دق می کنی. -باشه،اگر خودتون از فضولی دق می کنین باشه،می ریم ولی اگر بخواین اونجا سوتی بدین،من می دونم با شماها! مریم در حالی که کوسن روی مبل را پرت می کرد گفت: -آخ جون طالیه!یه شب نامزدی برای این دختره و شوهر جونت درست کنم حالشو ببرن. -ولی قرار شد رفتار مشکوکی نکنیدها!واال من نمی یام. شیدا که می خندید گفت: -تو بسپر به ما،خیالت راحت. با این که دلشوره 157 عجیبی در وجودم بود برایشان رختخواب انداختم و در حالی که سه تایی نماز صبخمون را می خواندیم و انگار دعای اصل کاری آن ها من بودم و مشکل عجیبم،روز متفاوت و خاصی را پشت سر گذاشته بودیم و به قول مریم چیزهای جورواجور دیده و شنیده بودیم و روی دیگر زندگی خودش را به ما نشان داده بود،همین که شاخ درنیاورده بودند جای شکرش باقی بود و باز هم به قول مریم اگر این موضوع عجیب و غریب را نمی گفتم تا صبح فقط غیبت خانم بزرگ و زندگی نهال و کوروش را می کردیم.با همین افکار به رختخواب رفتیم و هر سه هنوز سرمان به بالش نرسیده خوابمان برد. کالس ها دیگر تعطیل شده بود از شب چهارشنبه سوری چندبار مریم و شیدا پیشم آمده بودند و با هم رفته بودیم بیرون و هول و هوش صحبتمون هم فقط در مورد اردوان بود پیشنهادات و نقشه های اون ها که به نظر من هیچ کدام منطقی نبود ولی به اصرار آن ها یک لباس شب خیلی خاص شیری رنگ زیبا که تمام پارچه ی سنگینش نگین های همان رنگ را داشت و به شکل فوق العاده ای چشم گیر بود خریدیم و البته آدرس آن مزون را شیدا از یکی از دوست های مادرش که می گفت همیشه بهترین لباس های هر مجلسی را می پوشد گرفته بود و با این که به قول شیدا پاتک سنگینی به حساب و پول های اردوان جون زدیم و به قول مریم خرج یک سال زندگیشو تو شهر غربت بابت لباس دادیم ولی از خریدمون خیلی راضی بودیم و مریم به خنده می گفت: -تو باید از عروس خانم مجلس بیشتر بدرخشی آخه نامزدی هووی عزیزته. من هم که واقعا از پایان ماجرا می ترسیدم،حسابی دلهره گرفته بودم و فقط افسارم را به دست آن دو شیطون سپرده بودم.افسار رو برای یه موجود دیگه به کار میبرن....مخصوصا که مریم به خاطر این جشن قید رفتن به شهرش را هم زده بود و به مادرش گفت به خاطر مراسم نامزدی یکی از دوستانم هفته ی دوم عید به دیدنتون می ایم. با این که امسال بیشتر از هر سال د رعمرم خرید کرده بودم ولی انگار شور و حال سال های قبل را نداشتم تک و تنها کنار هفت سین نشسته بودم و نمی دانم پرنده ی خیالم 158 به کجاها که کشیده نمی شد.این که اردوان االن پیش گالره باشد بغض بزرگی را هدیه ی گلویم کرده بود.یک ساعت به سال تحویل مانده بود از سبزی پلو ماهی که برای خودم درست کرده بودم برای اردوان هم یم دیس با کلی مخلفات از نارنج و هویج و همه چیز،توی فر پایین گذاشته بودم و روی خچال هم نوشته بودم“سال نو پیشاپیش مبارک باد“ و این که غذاشو بردارد ولی او که اصال نیامده بود.حتما سال تحویل می خواست پیش گالره باشد.آن هم این وقت شب که شاید یک عده خواب را به کنار هفت سین نشستن ترجیح می دادند،مثل همین مریم خودمون که گفت: -از صبح آن قدر دویدم تا بساط هفت سین کل خوابگاه رو آناده کنم خسته هستم و می خوابم. داشتم فکر می کردم پس چرا آن قدر دویده و همه چیز را حاضر کرده،آن وقت خودش خوابیده انگار بعضی از مردم فکر می کنند فقط باید هفت سین را خرید ولی بقیه رسم و رسومات عید را زیر پا گذاشت. همه ی خانه را به قول معروف خانه تکانی کرده بودم،حتی طبقه ی پایین را آن هم دست تنها،پایین هم به قدری بزرگ بود که از صبح زود تا دیروقت مشغول بودم.باال هم زیاد کاری نداشت چون هر روز تمیز می کردم فقط پرده ها را شسته بودم ولی برای کی!در این مدت حتی پدر و مادرم هم یک بار نیامده بودند،هرچند بیچاه ها کجا رئی خوش دیده بودند که بیایند از شب عروسی به بعد داماد عزیزشان را ندیده بودند،هرچند توی تلویزیون زیاد می دیدند نمی دانم چرا با یاد آقا جون و مامانم اشک هایم بی اختیار سرازیر شد.هیچ وقت آن موقع ها که بچه بودم فکر نمی کردم روزس مجبور باشم تا این اندازه ازشون فاصله بگیرم ولی خب سرنوشت این گونه بود همان طور که همه فکر می کردند با این سرو شکلی که من دارم چه شوهری می خواهد نصیبم شود. حاال شب عید است،همه پیش همسرانشان هستند ولی من تک و تنها نشستم و زانوی غم بغل گرفتم با این که تلویزیون برنامه های طنز گذاشته بود ولی اصال حواسم نبود و داشتم فکر می کردم کل روزهای تعطیل عید تو ی خانه تنها چه کار کنم.شیدا اصرار داشت به همراهشان بروم شمال،نهال هم چند بار تماس 159 گرفه بود که بعد از جشن همراهشان بروم ویالی کرجشان که در منطقه ی خوش آب و هوای چالوس بود ولی گفته بودم به احتمال زیاد می خواهم به اصفهان بروم.هر سه از آن روزی که موقعیت خیلی باالی خانوادگی نهال را دیده بودیم کمی باهاش معذب شده بودیم ولی متوجه توجه های بیش از حد نهال با این که نمی دیدمش بودم. در همین افکار بودم که متوجه به هم خوردن در پایین شدم،دوست داشتم دلم را بزنم به دریا و بروم پایین و به اردوان خوش امد بگویم و بهش بگویم شب عید باید کنار همسرش باشد از آن روز که در میهمانی نهال و کوروش فهمیده بودم از من بدش نیامده،حال و هوایم عوض شده بود،مخصوصا که مریم و شیدا هم سر به سرم می گذاشتند و مرتب توی گوشم می خواندند که اردوان حق توست و باید زرنگ باشی شوهرت را از دستت درنیاورند اینقدر این حرف ها را در این چند روزه تکرار کرده بودند که انگار اردوان را حق مسلم خود می دانستم هر چند که دست آخر بیخیال می شدم ولی وقتی فکر می کردم اردوان بخواهد ازدواج کند و گالره بهش گیر بدهد که زنت را طالق بده،چه کار باید کرد،مخصوصا حاال اگر گالره منو باال می دید و می فهمید من زن اردوان هستم.خیلی شاکی می شد از او که دیگر نمی توانستم خودم را پنهان کنم.تازه می فهمیدم تا همین جا هم چقدر بچگانه فکر کردم معلوم نبود وقتی عذرم را بخواهند چیکار باید بکنم؟قبال فقط همین که از بی آبرویی نجات پیدا کرده بودم برایم کافی بود ولی حاال درسم خیلی برایم مهم شده بود یعنی واقعا شیدا چشمهایم را باز کرده بود.چقدر شیدا منطقی و آینده نگر بود.صحبت هایی که در این چند روز کرده بود بدجوری ذهنم را مشغول کرده و مرا از زن گرفتن اردوان می ترساند هرچند که اردوان آن روز تو یآشپزخانه گفته بود فعال نمی تواند چنین تصمیمی بگیرد ولی خب اگر گالره بهش گیر می داد،صد در صد مجبور بود گوش بدهد ولی نمی دانم چرا همش به خودم امید می دادم آن جشن فقط یک جشن تولدست و اردوان حداقل از خانواده اش جرات چنین کاری را ندارد یعنی اگر به گوش آقاجونم برسد چی؟اینها موضوعاتی بودند که شیدا 161 مرا مجبور کرده بود بهش فکر کنم و موضوع را جدی بگیرم انگار تا االن هم خیلی بیخیال بودم خب من یک دختری بودم که تا قبل از این دست چپ و راستم را نمی شناختم ماشاهلل به لطف مامانم اینها آنقدر همیشه وابسته به آنها بودم که تا سر خیابان هم تنها نمی رفتم برای همین مثل شیدا و خیلی دخترهای زرنگ دیگر،خوب بلد نبودم همه چیز را تا ته اش بفهمم و به قول خودش ختم همه چیز باشم. مثال همین گالره نمی دانم چطور دختری بود با اون سر و شکل یعنی قبال اصال ازدواج نکرده بود؟پس چطور خانواده اش بهش اجازه می دادند اون شکلی بگردد و یا اصال تا آن وقت شب یا تا صبح بیرون خانه باشد واهلل من که خیر سرم شوهر کرده بودم روم نمی شد جلوی اقاجونم هر شکلی خودم را درست کنم.چقدر بین ما فرق بود و شاید همین فرق ها بود که اردوان بین من و او گالره را انتخاب کرده بود. در همین افکار بودم که متوجه آسانسور شدم که با صدایی پایین رفت قلبم به شدت می زد،نمی دانم چرا مثل همیشه نبودم که سریع از جایم می پریدم تا چادرم را بردارم انگار دوست داشتم او مرا ببیند ولی وقتی اسانسور را باز کردم درست حدس زده بودم نوشته بود“به خاطر غذا و سفره ی هفت سین ممنون،عید شما هم مبارک“لحظه ای چشمهایم را بستم و انگار شی با ارزش بهم رسیده برگه کاغذ را بوییدم انگار دست خطش بهم آرامش می داد.کنار هفت سینم رفتم،شمع ها را روشن کردم.برای اردوان مثل همان را چیده بودم،دقایقی بیشتر تا سال تحویل نمانده بود از این که مطمئن شده بودم اردوان تنهاست حسابی خوشحال بودم،آخه تا قبل از این که جواب یادداشتم را بدهد حس موذی در سرم می چرخید که امکان دارد گالره پایین باشد ولی حاال مطمئن بودم که نیست،با شخصیتی که گالره داشت محال بود اردوان از شام تشکر کند و شال نو را هم تبریک بگوید با اندیشیدن به این که وقتی گالره همسرش بشود رفتارش چگونه می شود ته قلبم خالی شد ولی االن دیگر وقت فکر کردن به چیزهای خوب بود،پس در حالی که سوره ی یس را باز می کردم آخرین دقایق سال را به پایان رساندم... 161 روز سوم عید بود.نهال کلی اصرار داشت که به همراه آنها به جشن برویم ولی شیدا می گفت: -اگر با کوروش وارد مهمونی نشیم از لحاظ سیاسی بهتره. من هم که اختیارم دست شیدا بود،موافقت کردم.پس به هر شگلی بود خودش آدرس محل میهمانی که منزل گالره بود را گرفته و نهال و کوروش را هم به قول خودش یک جوری پیچونده بود.حاضر بودیم،ارایش زیبایی کرده بودم به قدری صورتم را قشنگ تر کرده بود که حسابی رضایت داشتم مخصوصا موهایی را که لخت و بلند به دورم رها کرده بودم و سیاهی آن در تضاد رنگ لباسم آنقدر به چشم می آمد که مریم مدام چیزهایی می خواند و به من فوت می کرد و بلند بلند می گفت امشب می خواهیم چشم دربیاوریم،حاال چشمت نکنند!شیدا هم که می خندید گفت: -خودم کورشون می کنم. آنقدر که انها شور و حال داشتند که برای شادی کافی بود اما من که سرتاپایم را استرس گرفته بود سعی می کردم بروز ندهم،یعنی واقعیت اینه که اگر به خودم بود از همانجا بر می گشتم و اصال نمی رفتم ولی االن دیگر وضع فرق می کرد و بیشتر از من،مریم و شیدا مشتاق رفتن بودند از این که بچه های دانشگاه نبودند و فقط ما دعوت داشتیم،هرچند که ماها یک جورایی نیم بند دعوت بودیم ولی به قول شیدا اگر ماجرای من لو نرفته بود اصال به مهمانی انها پا نمی گذاشتیم هر چند که حاال قراربود با کله برویم به قول مریم قیافه ی گالره دیدنی بود چون با یک دعوت خشک و خالی باید ما رو توی جشنش تحمل می کرد. خالصه در حالی که شال کار شده ی شیری رنگم را که مخصوص لباسم خریده بودم که به قول مریم حسابی شبیه تور عروس ها شده بود و خیلی بهم می آمد بر سر انداختم.سوار ماشین شیدا شدیم و به آدرس مورد نظر رفتیم. این بار مثل دفعه ی قبل شیدا اصرار نداشت زود بریم بلکه خیلی هم دیر راه افتادیم تقریبا ساعت نه بود که رسیدیم.شیدا دست گل خیلی زیبایی سر راه گرفته بود و به قول مریم به خاطر این که به گالره بفهمانیم این جشن فقط مناسبتش تولد اونه،نه نامزدیش،با بدجنسی روی هدیه مون که خرس پشمالو و یک عطر به قول شیدا مرد گریز بود 162 مریم که می خندید گفت: - نوشتیم"گالره،تولدت مبارک امیدواریم پیر بشی." دوست دارم یه نامه توش بذارم،شوهر طالیه رو پس بده.! شیدا هم گفت: -من هم بنویسم شوهرکردن زوری نمی شه،پاتو بکش کنار واال من می مونم و تو و یک نانچیکو که بخوره تو اون دماغ بریده ات. من که بی اختیار از دلشوره،از درون می لرزیدم در حالی که می خندیدم گفتم: -تا پشیمون نشدم بیایین بریم تو. داشت حالم از استرس بهم می خورد که مریم رو به رویم ایستاد و گفت: -چند تا صلوات بفرست،چند تا هم نفس عمیق بکش و این رو هم بدون که تو زیباترین دختر امشبی،پس با خیال راحت دست منو بگیر. در حالی که دستش را حلقه می کرد دستم را به دور آن پیچیدم و سپس گفت: -سینه صاف،حاال حرکت. شیدا هم که می خندید در حالی که گل و کادو را در دست داشت از حیاط بزرگ و پر درخت که نشان می داد صاحبش از وضع مالی خوبی برخوردار است گذشتیم.این بار انگار همه ی میهمان ها آمده بودند.سالن حسابی شلوغ بود و حتی هیچ کس متوجه ورود ما نشده بود که نگاهم در نگاهش گره خورد و انگار که انتظار ورود ما را می کشید،لبخند محوی روی لب هایش نقش بست.چه تیپی زده بود،چقدر کت و شلواری که پوشیده بود بهش می آمد موهاشو چقدر قشنگ درست کرده بود.وای که چقدر دوستش داشتم دیگر کامال عاشقش شده بودم و انگار تمام سعی ام برای فراموش کردن او بی فایده بود.مریم که دستم را می کشید اهسته گفت: -خشکت زده!نهال و کوروش دارن می یان. تازه متوجه نهال شدم که در آن لباس زیبا،حسابی قشنگ شده بود و با ذوقی گفت: -وای چقدر دیر کردید زود باشید،اگه می خوایین لباس هاتون رو عوض کنید بیایید اینجا. کوروش با سرفه ای به نهال فهماند یعنی من هم هستم،سپس گفت: -سالم خانم هانمی گین ما اینجا منتظریم اینقدر دیر کردید؟! مریم که می خندید گفت: -سالم جناب دکتر،انگار فقط شماها منتظر بودید صاحب تولد نمی خواد بیاد کادوشو بگیره،ما رو دعوت کنه داخل؟! کوروش که لبخند می زد نگاهی به سمت اردوان و گالره که از دور چون قدش کوتاه تر از 163 اردوان بود نمی دیدمش انداخت و گفت: -تا خانم ها با نهال جان مانتو هاشونو دربیاورن،صاحب مجلس هم می رسه. و در حالی که لبخند قشنگی روی صورتش می مشاند که چهره ی زیبایش را زیباتر می کرد با نگاهش مارا بدرقه کرد.ما هم به همراه نهال به راه افتادیم. شیدا که بهم چشمک می زد اهسته طوری که نهال نشنود،گفت: -دکتر هم دریاب،بدجور خودش رو ساخته ها! مریم که سعی می کرد دهانش را به کناره ی گوشم برساند گفتک -طالیه به نظرم اصال از این اردوان طالق بگیر و زن همین دکتر جون بشو.تازه وقتی اردوان برای طالق بیاد قیافه اش دیدنیه!هرچند وقتی تو رو ببینه دیگه رضایت به طالق نمی ده. سعی می کردم کمی با نهال فاصله بگیرم تا صدایم رانشنود،آهسته گفتم: -آنقدر جلو نهال پچ پچ نکن شک می کنه! مریم که لبخند می زد گفت: -چشم عروس خانم،فعال خواهر زاده ی شوهر زاپاسیت،بدجوری دوست داره دایی خوشگلش رو تو دلت جا کنه،خبر نداره عروس خانم زن دوست داییشونه. مجبور شدم یک نیشگون از مریم بگیرم،به شیدا و نهال که جلوتر رفته بودند رسیدم.نهال وقتی ما را داخل اتاق رساند پیش داییش برگشت تا به قول شیدا اردوان و گالره را خرفهم کند که دوزار شعور داشته باشند بیایند برای پیشواز. با ورود دوباره ی ما به سالن،نهال سریع به سمتمان آمد و در حالی که لبخند رضایتی صورتش را گرفته بود گفت: -وای طالیه این لباس رو از کجا گرفتی چقدر بهت می یاد مثل شاه پری شدی. شیدا که لبخند می زد گفت: - ما هم آدم نبودیم یه تعریفی،چیزی! مریم هم که پشت چشم نازک می کرد گفت: - بیا فعال ما مثل هویج دور غذا هستیم،فعال ایشون سوگلی است و ما هم به خاطر ایشون اینجا تشریف داریم. نهال که می خندید گفت: -حسودها،خب یه نگاه به این ورپریده بکنید بعد شاکی بشید. کوروش به ما رسید و در حالی که به طورنا محسوسی سرتا پای مرا برانداز می کرد گفت: -ببخشید شما قرص زیبایی هر روز صبح مصرف می کنین؟نسبت به دفعه ی قبل انگار هزار باز زیباتر شدید. من که با شیطنت نگاهش می کردم گفتم: -یعنی دفعه ی قبل زشت بودم؟! کوروش یک 164 ابروشو باال برد و گفتک -بنده چنین جسارتی کردم؟!راستش دفعه ی پیش که تو مهمونی خودمون دیدمتون فکر کردم باز هم دوباره نسبت به جلسه ی قبل که توی اردوی دانشگاه دیده بودم زیباتر شدین این یعنی هر بار شما از دفعه ی قبل زیباتر می شین،پس نتیجه می گیریم شما قرص زیبایی مصرف می کنید شما هم هر روز کیلو کیلو نمک مصرف می کنید....!.!.! نهال نگاه حق به جانبی رو به مریم و شیدا کرد و گفت: -بفرما،حاال من.... تا خواست بقیه ی حرفش را بزند اردوان به همراه گالره که لباس صورتی ساتنی بر تن داشت و خیلی هم به خودش رسیده بود و شاید اردون حق داشت خواستار چنین زنی باشد به سمتمان آمدند. گالره با ژست مغرورانه ای که همیشه انگار از بقیه سرتره دستش را جلو آورد گفت: -سالم،فکر نمی کردم بیایید! و پوزخندی زد که یعنی خیلی سبک هستید و کفش هاتون جلو پاتون جفت است.توی دلم حسابی حرص می خورد و از این که این قدر خودم را سبک کردم و به حرف شیدا اینها گوش کردم خون خونم را می خورد اما مریم در حالی که یک ابروشو باال می برد گفت: -اختیار دارید گالره خانم،حتما می آمدیدم،آخه وقتی اردوان خان خواهش کردن تصمیم گرفتیم حتما تو جشن تولد شما شرکت کینم.راستی چند سالتون می شه؟ گالره که معلوم بود ناراحت شده در حالی که پوزخندی می زد گفت: -من و اردوان سه سال تفوت سنی داریم. شیدا جدی نگاهش کرد و گفت: -چه ربطی داشت؟!حاال شد دو تا سوال. رو به اردوان گفت: -اردوان خان شما چند سالتون؟جمع و تفریق کنیم ببینیم اومدیم تولد چند سالگی گالره خانم! اردوان که معلوم بود از برخوردهای گالره راضی نیست گفت: - ایشون امشب می رن تو بیست و پنج سالگی. مریم که ابروهاشو باال برده بود گفت: - اوا،پس بگو من از آن موقع دارم فکر می کنم چرا چهار تا بادکنک رنگی،ماغذ رنگی،چیزی به در و دیوار نخورده،حتما دیگه شما فکر می کنید خیلی بزرگ شدید؟ گالره که رنگ صورتش به قرمزی می زد گفت: -این کارها رو توی شهرستان ها می کنن. و با حالت خیلی زشتی به مریم که انگار کم آورده بود و صورتش رنگ غم 165 گرفته بود که خیلی علنی به خاطر لهجه اش او را شهرستانی خوانده بود نگاه کرد. شیدا که عصبانی شده بود گفت: -راستی اردوان خان،شما اهل کجا هستید؟شنیدم اهل نصف جهان هستید! شیدا با این حرفش خواست به اردوان بفهماند نامزد عزیزش به او هم توهین کرده،صاف در چشمان اردوان که گیج شده بود خیره شد. اردوان که انگار از این بحث خیلی معذب بود.گفت: -بله،درست شنیدید.من اهل اصفهان هستم.چطورمگه؟ شیدا سرش را با بی تفاوتی تکان داد و گفت: هیچی،همین طوری پرسیدم. کوروش که فقط مرا نگاه می کرد و به بحث اهمیتی نمی داد گفت: -بهتره میهمان های گل ما رو به قسمت اصلی راهنمایی کنید تا من با اجازه ی اردوان و گالره جان میزبانشون باشم. گالره که با دیدن کوروش انگار جان تازه ای گرفته بود.گفت: -دکترجان پس خودت به میهمان هاتون برس،ما خیلی امشب سرمون شلوغه. و بی آن که به ما تعارفی بکند دست اردوان را که انگار می خواست چیزی بگوید کشید و به دنبال خودش برد. کوروش که انگار از برخورد گالره متعجب بود گفت: -انگار به این گالره آداب معاشرت یاد ندادن بی خود نیست خانم جان می گه آقای پرنیان خوب دخترش رو تربیت نکرده. سه تایی از این که خانم بزرگ هم خانواده ی گالره را می شناسد تعجب کرده بودیم،مریم پرسی: -مگه گالره جون جلوی خانم بزرگ هم این رفتارها رو می کنه؟ نهال که سرش را تکان می داد گفت: -آره از بچگی همین طوری بود،آخه گالره اینها از فامیل های دور ما هستن اصال با اردوان هم از طریق ما آشنا شد یعنی تو یکی از مهمونی که گالره اینها اومده بودن دایی کوروش هم اردوان خان رو آورده بود که با همدیگه دوست شدن.البته بس که این گالره دور و بر اردوان چرخید.آخه اردوان خان آن موقع ها خیلی خجالتی بود،مگه نه کوروش؟ کوروش لبخندی زد،سرش را به عالمت تایید تکان داد و گفت: -نهال غیبت نکن درست نیست.هر کسی یه اخالق و ظرفیتی داره بعضی ها وقتی باالتر از خودشون رو می بینن اختیار زبون و رفتارشون رو از دست می دن. نهال که می خندید گفت: -آره راست می گه. و در حالی که به سمت من بر 166 می گشت گفت: -ببین پس تقصیر توئه طالیه. من که با تعجب به نهال نگاه می کردم گفتک: -وا به من چه ربطی داره؟مگه نمی گی خانم بزرگ هم گفته! نهال خندید،چشمکی بهم زد و گفت: -ربطش رو خودت می دونی. دستمان را کشید به سمت میزی و گفت: -بیا بشین ناقال! و آهسته زیر گوشم گفت: - امشب واقعا محشر شدی،چرا شالت رو برنمی داری؟ تا خواستم حرفی بزنم گفت: -هر چند نمی خواد برداری اینجوری مثل پرنسس ها شدی،این قدر قشنگ بستیش. من که لبخند می زدم گفتم: -ممنون،خودت هم یه تیکه جواهر شدی شیطون. شیدا که کنارم نشسته بود طوری که فقط خودم بشنوم گفت: -چی زیر گوش هم پچ پچ می کنید حواست به شوهرت باشه که چطور داره با آکله خانم جر و بحث می کنه. به یک باره سرم به سمت اردوان چرخید دیدم اردوان در حالی که اخم هایش در هم گره خورده و رنگ صورتش تغییر کرده،به حالت قهر از گالره جدا شد و در حالی که گالره دستش را می کشید از سالن بیرون رفت.گالره هم به دنبالش.دوست داشتم آنجا بودم و حرف هایشان را می شنیدم ولی افسوس که نمی شد و بدتر از آن کوروش بدجوری شروع کرده بود به حرف زدن و مجبور بودم طوری باشم یعنی همه ی حواسم به حرف های اوست ولی مرتب نگاهم به در سالن بود که اردوان کی برمی گردد.آیا اصال برمی گردد! نمی دانم چقدر گذشت که میهمان ها را برای صرف شام دعوت کردند ولی هنوز اروان و گالره نیامده بودند. کوروش با اجازه از ما به سمت مردی که انگار همان پاپا خان گالره بود رفت ما سه تایی انگار کسی دنبالمون کرده بود شروع کردیم به پچ پچ کردن که شیدا خندید و گفت: -دختره ی پررو الغر مردنی می خواستم چنان بزنم تو دهنش با برف سال دیگه بیاد پایین. مریم گفت: -دختره چشم سفید دلم خنک شد،دیدی اردوان چطور سرش داد می زد؟ من که حواسم به نهال بود و کامال همه ی فیلم را به قول مریم ندیده بودم گفتم: -نه بابا،مگه این نهال و کوروش می ذارن. شیدا که چشمانش از خوشحالی برق می زد گفت: -هیچی من کامال زیر نظرشون داشتم تا از ما دور شدن اردوان که انگار گالره دستش رو به 167 زور کشیده بود با لج دستش رو از دست های گالره بیرون کشید دیگه نمی فهمیدم چی می گه ولی انگار صداشو خیلی بلند کرده بود که گالره هی دستش رو به عالمت هیس جلوی دهانش می گرفت.بعد هم اردوان با عصبانیت زد بیرون گالره هم دنبالش رفت. -یعنی رفت خونه؟ مریم که می خندید گفت: -حتما دختره ی جادوگر هم از خجالتش تو نیومده. هنوز حرف مریم تمام نشده بود که شیدا گفت: - زهی خیال باطل اونجا رو بسو! ما دوتایی به سمتی که شیدا اشاره کرده بود نگاه کردیم،دیدیم اردوان و گالره در حالی که بلند می خندیدند کنار نهال و کوروش و پاپاخانش ایستاده اند من که یک دفعه قیافه ام غمگین شده بود گفتم: -دیدید هیچ امیدی نیست بی خود فقط خودمون رو کوچیک کردیم. شیدا که با حرص نگاهشون می کرد گفت: -معلوم نیست آکله خانم چه وعده هایی به پسره ی بز داده که این جور چونه تکون می ده! مریم که انگار او هم ناراحت بود گفت: -این نهال هم که انگار آدم قحطیه رفته لنگرش رو اونجا انداخته،انگار نه انگار ما آدمیم،هر چند حتما بین این همه آدم اجق وجق ناراحته ما دوستش هستیم. شیدا اخم کرد و گفت: -تو چی بهم می بافی؟بدبخت که از اون موقع پیش ما بود حاال هم نگران نباش کوروش جان داره می یاد اینجا بهتره حواستون رو پرت کنید که نفهمه ما اونا رو زیرنظر داشتیم. و د حالی که م یخندید ادامه داد: -جدا می گی طالیه؟من که باورم نمی شه! چهار چشمی نگاهش می کردم که من چی گفتم که باورش نمی شود و می خندد که کوروش کنارم آمد و گفت: -معلومه خیلی داره بهتون خوش می گذره. تو دلم گفتم"آره خیلی.تو هم همسرت رو کنار یکی دیگه ببینی قیافه ات جالب می شه."واقعا که من چقدر به قول مریم باجنبه بودم،کوروش که می خندید گفت: - آقای پرنیان ول کن نبود ولی من ترسیدم اومدم پیش شما. مریم که با تعجب به کوروش نگاه می کرد گفت: -از چی ترسیدید؟ کوروش به صورتش حالت بامزه ای داد و گفت: -من گفتم ترسیدم؟! مریم عشوه ای به صدایش داد و گفت: -نه من ترسیدم،حاال بهتره دکتر جان بریم یه چیزی بخوریم تا بشقاب ها رو هم نخوردن. 168 کوروش گفت: -بریم. با دست به شیدا و مریم اشاره حرکت کرد.آن ها هم راه افتادند و سپس زیر گوشم گفت: -آره من ترسیدم خیلی هم ترسیدم،از این که این همه نگاه مشتاق از غفلت من سوء استفاده کنند و شاه پری امشب رو بربایند. من که لبخند می زدم گفتم: -شاه پری ولی من اینجا نه شاه می بینم نه پری! کوروش که به عمق چشمانم خیره می شد گفت: -نباید هم ببینی،چون اینجا آیینه قدی نیست که روبه رویش وایستی. من که از تعریف او خوشم آمده بود گفتم: -تو رو خدا این قدر مبالغه نفرمایید مغرور می شم ها! کوروش که با آرامش حرف می زد گفت: - اتفاقا غرور به نگاهت خیلی می یاد برعکس بعضی ها. من که متوجه شدم من را با گالره مقایسه کرده و از آن جایی که دوست داشتم بیشتر از گالره بدانم گفتم: - نهال می گفت شما با اردوان خان خیلی صمیمی هستید بهشون نمی خوره چنین انتخابی!حاال دوست دختر یا نامزدشون چنین دختری باشه به هر حال دوست های صمیمی هفتاد یا هشتاد درصد خلقیاتشون مثل هم است اگه اردوان خان هم مثل شما باشه کمی تعجب داره! در حالی که خودم را به غفلت می زدم گفتم: -ببخشید من پیش داوری یا دخالت کردم آخه همین چند ساعت پیش دیدم دوستتون انگار داشتند جلوی جمع با نامزدشون دعوا می کردند بعد هم از سالن رفتند برایم یه خورده عجیب بود. کوروش که سرش را به عالمت تأسف تکان می داد گفت: -آره درست می گید اردوان خیلی پسر خوبیه واقعیت اینه که زیاد هم با توجه به شناختی که من ازش دارم سلیقه و ایده آلش این نیست یعنی نبود ولی انگار داره با خودش لج می کنه،آخه پدر و مادرش خیلی متعصب هستند و بدون در نظر گرفتن عقیده و سلیقه ی اردوان رفتند براش زن گرفتند،اردوان می گه زشته و فقط به صرف این که زیادی مومن و محجبه بوده به زور براش گرفتن.اردونا می گفت"دوست داشته عاشق یکی بشه بعد ازدواج کنه"ولی آن قدر مادرش نگران بوده که اردوان تو شهر غریب به قول معروف اهل دود و دم نشه و خالصه دسته گل به آب نده برای خودشون بریدن و دوختند در صورتی که اردوان اصال چنین آدمی 169 نبود،خالف سنگینش این بود که وقت های بیکاری تو خونه اش یا ویالی شمالش جمع می شدیم فیلم می دیدم و یا می رفتیم استخری سونایی چیزی بیچاره وقت سر خاراندن نداشت چه برسه به اون کارهایی که مادرش اینها نگران بودند هرچند که اونا هم حق داشتند ولی این کاری که برن یه دختر کامال مغایر با سلیقه ی اردوان بگیرن که طفلک اردوان می گه حالش هم از دیدنش بهم می خوره و روز عروسیش بدترین روز عمرش بوده خیلی ناراحت کننده است.بعد هم دیگه با گالره آشنا شد.گالره هم که می بینی هیچ مضایقه ای در هیچ زمینه ای نداره اردوان هم که احساس می کنه زندگیش رو باخته،خب راه پس و پیش براش نمونده بیچاره همیشه می گفت"دوست دارم یه زنی بگیرم که عاشقش باشم و همه زندگیم رو فداش کنم"ولی چی فکر می کرد چی شد؟! من که از شنیدن حرف های کروش سرخ شده بودم به خودم گفتم"حاال چند دقیقه مثل منگل ها نرو تو هپروت و آمار و گفتم: -یعنی اردوان خان زن داره حاال می خواد نامزد کنه؟ بیشتری بگیر." کوروش سرش را به حالت تاسف تکان داد و گفت: -قضیه ی گالره جدی نبود ولی انگار تازگی ها گیر داده باید باهام ازدواج کنی صیغه ی اردوانه آخه اردوان خیلی خدا پیغمبریست،تا حاال یک رکعت نماز قضا هم نداره ولی خب چه کار کنه از زنش خوشش نمی یاد.با اون تفاسیر هر کسی جاش باشه خوشش نمی یاد،میگه آن قدر دختره حقیر و بی ارزشه با این که اردوان قبل از ازدواج بهش گفته بود ازش خوشش نمی یاد . بره پی کارش و کلی حرف های دیگه که بلکه بهش بربخوره و جواب منفی بده ولی دختره اون قدر سبک بوده که باز به روی خودش نیاورده و قبول کرده،اردوان می گه حتما خیلی زشته و رو دست خانواده اش مونده بود و قبول کرده.من که از قضاوت های مهمل م مسخره ی کوروش و اردوان شاکی شده بودم گفتم: حاال که اینقدر زشته و بده چرا مادر اردوان براش خولستگاری کرده؟باالخره هر مادری دوست داره بهترین دختر رو برای پسرش بگیره!کوروش که سرش را به عالمت نمی دانم تکان می داد گفت: اردوان می گه چون خیلی نجیب 171 بوده اخه به نظر مدرش بهترین دختر نجیب ترینشونه البته من هم موافقم ولی باید سلیقه ی اردوان هم در نظر می گرفتن! من که متوجه حرص صدایم نبودم با حالتی عصبی گفتم: فکر نمی کنید دوست جنابعالی شما خیلی کار زشتی می کنه باالخره اون دختره زنشه! اون وقت ایشون راحت اومده و می گه می خواد یه زنه دیگه بگیره اگه نمی خواست خب نمی گرفت کارد که زیر گلوش نذاشته بودن!من مطمئنم زنش هر چی باشه از تین گالره بهتره! کوروش که با تعجب نگاه می کرد گفت: حاال شما چرا خودتون رو ناراحت می کنید؟معلومه از اون فمینیست های اصیل هستید ها! من که تازه متوجه لحن کالمم شده بودم در حالی که سعی می کردم ارامش خودم را حفظ کنم گفتم: اخه برای من عجیب بود چون یه زن رو چون مادرش انتخاب کرده بگیره و یکی دیگه رو هم به خاطر این که لج بازی کنه بگیره! کوروش که می خندید گفت: نگفتم فمینیست دو اتیشه هستید!اردوان چون خیلی پسره با ایمانیه دوست نداشت حرف پدر و مادرش رو گوش نکنه و به قول خودش دل مادرش رو که یه عمر بزرگش کرده بشکنه و حرفشون رو گوش کرده و زن گرفته این یکی رو هم قرار نیست که حتما بگیره دختره گیر داده اردوان هم از زیرش در میره و یه صیغه ی کوتاه مدته .مثل اینکه جدی جدی به قول دوستتون بشقاب ها هم به ما نمی رسه!حاال بیاین شام میل کنید عصبانی نشین اردوان عاقل تر از این حرفاست. من که از حرفا و طرز فکر اردوان نسبت به خودم شاکی بودم به دنبال کوروش راه افتادم و بشقابی را که او برایم کشیده بود در دست گرفتم و با چشمانم دنبال مریم و شیدا می گشتم که ان ها را در طبقه ی باال یافتم و به سمتشان رفتم .مریم که دهنش پر بود و ظرفش معلوم بود که خیلی پر و پیمان بوده خالی شده بود در حال خوردن انواع دسری که کشیده بود برای خودش بود ولی شیدا که هیچ وقت زیاد غذا خور نبود فقط لیوان نوشیدنی در دست داشت و انگار از دور حواسش کامال به جایی بود که چشماشو جمع کرده بود .مریم گفت: چرا اینجور قیافت زاره ,نبودی ببینی این گالره خانوم چه غذایی دهن شوهر عزیزت می ذاشت! من که با 171 این حرف مریم انگار بیشتر خونم به جوش اومده بود گفتم: ولم کن ,حوصله ندارم! شیدا که معلوم بود زیاد سرخوش نیست گفت: چرا پکری؟تو هم دیدی؟ در حالی که سرم را به عالمت منفی تکان می دادم گفتم: ندیدم ولی حرف هایی در مورد خودم شنیدم که مطمئن هستم از دیدن هر چیزی بد تر بود! شیدا که با تعجب نگاه می کرد گفت: از کی ؟دکتر؟ _اره و خالصه ای از حرف های کوروش رو تعریف کردم .مریم نگاهی به بشقاب دست نخورده ام انداخت و گفت: حاال یه لقمه بخور که از ناراحتی فشارت پایین بیفته!پیش این از ما بهترون غش کنی و یه عمر مسخره ی دستشون بشی! -میل ندارم کاش زود تر بریم! شیدا که هنوز قیافه اش عبوث و خشک بود گفت: باید حد اقل تا کیک رو پخش کنن بمونیم واال دیگه نمی فهمیم چی به چیه! -دیگه برام مهم نیست! مریم گفت: اتفاقا خیلی مهمه تو باید تکلیفت امشب روشن بشه تا بعد ما فکرشو کردیم! من که با بهت نگاهش می کردم گفتم: فکر چی رو؟ مریم که می خندید گفت: این که تو به جناب دکتر هم کم نمی یایی ها! -مریم حوصله ی شوخی ندارم تو رو خدا بس کن . مریم که نوشابه را با نی سر می کشید گفت: تو عقلت به این حرفا قد نمی رسه بهتره که به حرف بزرگترت که ما باشیم گوش بدی! بعد از شام همه دوباره مشغول شلوغ کاری شدند ما هم مثل لشکر شکست خورده یه گوشه نشسته بودیم .کوروش هم کنارمان بود ولی چون از چهره ی ما فهمیدخ بود که حوصله ی حرف زدن نداریم سکوت کرده بود . یک دفعه جناب پاپا جون گالره میکروفون را به دست گرفت او که مرد قد کوتاه و چاقی بود و سرش هم تقریبا خالی گفت: با عرض سالم خدمت مهمان های گلم اول می خواهم بگم که خیلی خوش امدید و مجلس ما را با حضور محترمتان گلستان کردید دوم هم اینکه جشن تولد عزیز دلم ,بی همتای دلم گالره قشنگم رو می خواستم بهش تبریک بگم! و در حالی که به گالره نگاه می کرد گفت: عزیزم بیا باال من برات یه سورپرایز هم دارم . و در حالی که گالره دست اردوان را با خود می کشید کنار پدرش قرار گرفتند.و اقای پرنیان از داخل جیبش دو جعبه ی مخملین در اورد و 172 سپس گفت: خب حال می خواستم از فرصت استفاده کنم و نامزدی دخترم با پسرعزیزم اردوان جان رو هم تبریک بگم !به افتخارشون! حلقه ها را از داخل جعبه بیرون کشید و به دست های گالره که از شدت خوش حالی تا اعماق دهنش معلوم بود و اردوان که انگار جن دیده و خشکش زده بود داد و گفت: به افتخارشون! و همه در نهایت شور شروع به دست زدن کردند و من که مثل ادم های مسخ شده به ان صحنه ماتم بره بود بر روی صندلی مثل مجسمه خشک شده بودم که انگار صد سال است که مرا به انجا چسبانده اند.شیدا و مریم که یک نگاه به من و یک نگاه به انها که کیک را می بریدند دادند ,با نهایت اخم مرا و ان صحنه را می دیدند من که دیگر حوصله ی موندن نداشتم با حرص گفتم: حاال خیالتون راحت شد؟پاشید بریم! مریم و شیدا که انگار حوصله ی بقیه ی دلبری های گالره را نداشتند و رو به نهال که اصال حواسش به ما نبود کردند و بهانه ای اوردند که دیگر خیلی دیر شده و من را هم به دنبال خودشان کشیدند .وقتی لباس پوشیده و حاضر و اماده برای رفتن شدیم کوروش به همراه نهال تا دم در حیاط به بدرقه ی ما امدند.خیلی همل هملکی خداحافظی کردیم و فقط موقع رفتن اهسته به کوروش گفتم: حاال دیدید اردوان خان همچین هم بی میل به اختیار کردن همسر دوم هم نبودند؟ کوروش که معلوم بود زیاد هم خوشحال نیست گفت: مطمئن هستم اردوان تو عمل انجام شده قرار گرفتند واال... وسط حرفش پریدم و گفتم: واال ,بال رو ول کنید همه ی اقایون از تجدید فراش لذت می برن. کوروش که رنگ غمی روی نگاهش بود گفت: شما کامال در اشتباهید چون از شرایط کامل ازدواج اول اردوان نمی دونید وال کلمه ی لذت رو این طوری بیان نمی کردین. من که تو دلم گفتم))اره جون عمه ات هیچ کس بهتر از من شرایط ازدواج اول اردوان خان رو نمی دونه!((پوز خندی زدم و گفتم: این دفعه رو شما اشتباه می کنید! و در حالی که به کوروش خدانگهدار اهسته ای می گفتم به سمت ماشین شیدا روان شدم ان شب مریم و شیدا انقدر ناراحت بودند که کارد می زدی خونشون باال نمی یومد!و می گفتند: خوبه اومدیم و با چشمان 173 خودمون دیدیم خیالمون راحت شد که این برای تو شوهر بشو نیست واال وقتی از خواب غفلت بیدار می شدی که گالره خانوم با یک اردنگی بیرونت می نداخت. شیدا گفت: حاال هم بهتره تو پیش دستی کنی و یه طالق توافقی بگیری و حتی هم چیزی بروز ندی و بساط عقد و عروسی تو با دکتر راه بندازی وقتی هم کار از کار گذشت به خانوادت بگی که اردوان رفت زن دوم گرفت و من هم کجبور شدم طالق بگیرم . حاال هم ازدواج کردم از اردوان ه بهتر ,اون موقع اختیارت دست شوهرته و نه پدر و نه هیچ کس دیگه ای نمی تونن تو رو از دانشگاه و هر چیز دیگه ای محروم کنن. چی می گی شیدا دلت خوشه به همین راحتی ! اصال از کجا معلوم اردوان به خاطر اینکه جلوی مادرش ضایع نشه منو طالق بده بعدش هم از کجا معلوم اصال کوروش از من خواستگاری کنه شاید اون هم فقط برای خوشی داره سرش رو گرم می کنه اون خانواده ای که ما دیدیم همین طور کشکی ,کشکی بدون اینکه تحقیق کنن و تو بوق سرنا نکنن که کوروش داره زن می گیره می یان عروس بگیرن!دلت مثل اینکه خوشه !تازه اسم یکی دیگه هم تو شناس نامه ی عروس خانوم باشه اون هم کی؟اردوان صولتی!دوست صمیمیش و خانوادگیشون. مریم که بغضش گرفته بود با ناراحتی گفت: الهی من بمیرم واسه ی اون دل شکسته ی تو اخه این چه اقبالی بود که تو داشتی!راست می گن ,خدا شانس بده خوشگلی به چه دزدی می خوره!شیدا که محکم می زد روی فرمان گفت:-اوال که غلط کرده طالقت نده همین اکال خانوم رو می ندازیمش به جونشبعدش هم ,کوروش با من ,خیالت راحت,منتت رو هم می کشه.درسته که ازدواج کرد ولی بین شما که چیزی نبود !و در ثانی کوروش بچه که نیست دنبال تحقیق و این حرف ها باشه اگه باهاش حرف بزنیم همه چیز حله!از لحاظ این که یک دل نه صد دل عاشقت شده باشه هم شک نداشته باش من همون روزی که رفتیم اردو از دلشوره ای که برای سالمتی و سرما نخوردن تو داشت و جلوی شایان و همه خودش رو مقصر جلوه داد فهمیدم .اصال دختر تو مثل تو اینه یه نگاه به خودت نکردی ! من که اگه قیافه و اندام تو رو داشتم از همه 174 نسخ می کشیدم ,کی می تونه از تو دل بکنه که جناب دکتر بتونه از خداش هم هست غمت نباشه اون با من,فقط یه جوری از این نامه نگاری ها با اردوان بکن که راضی به طالق توافقی اون هم مخفیانه از پدر و مادراتون بشه ,بقیه اش رو بسپار دست من ,تازه جناب دکتر از اردوان هم بهتره!,تازه اون هم نشد این همه خواستگار یکیش هم همین شاهروخ خودمون از اون روزی که یک نظر تو رو تو اتاق من دیده صد بار بهم گفته که تو عجب خواهری هستی!چرا برای من استین باال نمی زنی؟من اگه تا االن بهت نگفتم به خاطر این که منتظر یه موقعیت درست و حسابی بودم که فکر نکنی که از دوستی یاهات سواستفاده کردم بعد هم که این جریانو گفتی ولی از همین االن شاهرخ ما رو هم جزوه خواستگارات بدون هم خوشگل,هم درس خونده,هم پولدار به شکر خدا هم اخالقش رو من تضمین می کنم .دیگه چی می خوای؟من که تا االلن فکر نمی کردم شیدا چنین خواب هایی برای من دیده بود و چه قدر مهربان است که حرفی نزده تا مرا معذب نکند بی اختیار اشک هایم روان شد.مریم و شیدا که هر کدام به طریقی بهم دلداری می دادند و ان شب را هم با اجازه از مادر شیدا باال پیش من ماندند و تا صبح کلی بهم دلداری دادند و دوباره مثل همان شب میهمانی نهال نماز صبحمان را خواندیم و کلی رازو نیاز کردیم و بعد خوابیدیم ,یعنی بی هوش شدیم !یک هفته از میهمانی کذایی گذشته بئد .مریم که رفته بود شهرستان ,شیدا هم که جریان خواستگاری برادرش معلوم شده بود برای مسافرت شمال زیاد اصرار نکرد که معذب نشوم ولی کلی سفارش کرد و انقدر بهم اعتماد به نفس داد که غصه ی هیج جیز را نخورم و همه چیز را طبق نقشه بعد از عید درست کنیم.نهال و کوروش هم که دیدند من به ویالیشان نرفتم خودشان هم منصرف شدند و نرفتند و هر روز نهال می خواست به بهانه ای مرا بیرون ببرد و یا به خانه شان بکشاند که به توصیه ی شیدا گفتم که دارم می روم اصفهان !سر خودم رو به برنامه های تلویزیون گرم می کردم و برای خودم فال حافظ می گرفتم به امید اینکه یک بار هم که شده یوسف گم گشده باز اید به کنعان غم مخور در بیاید که 175 هیچ وقت هم در نمی امد !بد جوری دلم برای اردوان پر می کشید از وقتی از ویژگی های خوب و حسن اخالق و نماز خوان بودن اردوان شنیده بودم ,احساس وابستگس بیشتری نسبت بهش داشتم نمی دانم چرا همه ی فکر و ذکرم اردوان بود؟اخه ناسالمتی شوهر عقدیم بود دوستش داشتم.راتش حاال دیگه مطمئن بودم اردوان زیاد هم از گالره خوشش نمی یاد و نامزدیش هم دقیقا تحمیلی بودهعروز ها و ساعت ها می رفتم در اتاقش و لباس ها و وسایلش را بو می کردم و اشک می ریختم از این که بعد از تعطیالت به قول شیدا بعد از جواب کردن صاحب خانه باید خودم فلنگ را می بستم بد جوری غصه دار بودم تا اینکه روز دوازدهم فروردین هم فرا رسید از صبح حسابی حوصله ام سر رفته بود یاد سال هایی که توی خونه ی اقا جونم برای سیزده به در همه اماده می شدیم کاهو می شستیم ,تخمه ی هندونه و خربزه بو می دادیم کلی اجیل و میوه و خرت و پرت های دیگر اماده می کردیم مادر هم از شب قبل شوید پلو باقالی با مرغش را دست می کرد و اقاجون هم سکنجبین اماده می کرد و شب زود می خوابیدیم که صبح زود تا ترافیک شروع نشده به خارج از شهر برویم حسرت به دلم می انداخت وای که چه قدر با رها اینها وسطی و هفت سنگ بازی می کردیم . انروز ها اقاجون اینها هم بچه می شدند و قاطی بازی ما می شدند و تا عصر خوش می می گذراندیم که وقتی می رسیدیم خانه ,نای عوض کردن لباس های بوی دود اتش گرفته مان را هم نداشتیم ولی انروز هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم خانه که تمیز بود پایین هم انقدر اردوان این چند چند روزه نیومده بود کاری نداشت .البد او هم با نامزد جونش رفته بود سفر تا بعد از تعطیالت .من چه قدر بد بخت و تنها بودم .رفتم حموم و دو ساعت توی ان خوابیدم و وقتم را با اب بازی و ساییدن خودم کشتم ,بعد هم اومدم بیرون حوله به تن یک چای داغ خوردم و از روی بیکاری کلی با بیگودی هایی که خرید مثال عروسیم بود موهامو درست کردم بعد هم نشستم به ارایش کردن صورتم ,خیلی هیجان انگیز بود بود و باعث نشاطم می شد ,به قول مریم ارایش برای ادم خوش بر و رو تفریح خوبیه چون 176 نتیجه ی خوبی داره ,کار لذت بخشی می شود .انگار راست می گفت چون من هم یک ساعتی بود انواع و اقسام چیز هایی که توی لوازم ارایشم بود استفاده می کردم و از قیافه ی خودم توی اینه غرق لذت می شدم .خالصه بعد از ان تصمیم گرفتم از خودم چند تا عکس بگیرم حیف بود هنر دست خودم را ثبت نکنم یک دست لباس قشنگ هم پوشیدم و در حالی که مرتب دوربین گوشی موبایلم را که عکس های خوبی می گرفت تنظیم می کردم در جای جای خانه ی قشنگم از خودم عکس انداختم .نمی دانم چی شد تصمیم گرفتم بم پایین هم چند تا از خودم عکس بگیرم چون دکوراسیون پایین چیز دیگری بود یعنی راستش باید اعتراف کنم می خواستم عکس یادگاری از فضای خاطره انگیز پایین برای خودم ثبت کنم اهمیتی نداشت چند ساعت است,اردوان که در این چند روز خانه نیامده بود نمی امد حتی شب ها هم می توانستم تا صبح در اتاقش با خیال راحت بخوابم مثل کاری که چند روز پیش سر ظهر کردم و انگار با خوابیدن توی رخت خواب او حضورش را حس کرده بودم به همین خاطر با اسانسور پایین رفتم .اول به عادت همیشگی چرخی توی اتاق خواب او زدم و سپس چند تا عکس از اتاقش برای یادگاری انداختم و بعد هم دوباره دوربین را تنظیم کرده و از خودم عکس گرفتم و چون خسته شدم روی مبل راحتی جلوی تلویزیون ولو شدم .نمی دانم کی و چطور چشم هایم سنگین و خواب چشمانم را ربود.فقط وقتی به خودم اومدم که صدای چرخیدن کلید را ر قفل در چوبی شنیدم .من که تازه به خودم امده بودم سریع از روی مبل بلند شدم خواستم به سمت اسانسور بروم و سریع برگردم باال ولی دیگه دیر شده بود و اردوان در حالی که چمدان دستی اش را به داخل هول می داد وارد شد من که حسابی هول شده بودم و قدرت تکان خوردن را هم نداشتم همان طور در وسط سالن به اردوان که شلوار جین روشن با تی شرت سفید رنگ جذبی که عضالت مردانه و زیبا یش را به معرض دید می گذاشت به تن داشت خیره شده بودم .اردوان در حالی که مثل بهت زده ها مرا نگاه می کرد که انگار به چشم هایش شک کرده بود چون دو سه بار ان 177 هارا باز و بسته کرد .در را بست و در حالی که انگار زبانش بند امده بود امد جلو و در نهایت با من من گفت:-شما,شما اینجا چی کار می کنید؟من که هم ترسیده بودم و هم اینکه تازه به خودم امده بودم گفتم:-سالم.......!یعنی ببخشید......!و سریع به سمت اسانسور رفتم.اردوان که با شنیدن حرفی که از دهن من بیرون امده بود حاال مطمئن شد که خواب نمی بیند به دنبالم به سمت اسانسور دوید با تعجب سر تا پای من را که در ان لباس حسابی معذب شده بودم برانداز کرد .پایش را در الی درب اسانسور گذاشت و در حالی که با تعجب نگاهم می کرد گفت:-نگفتید اینجا توی خونه ی من چی کار می کنید؟من که هنوز هول بودم گفتم :-من ,من ,اومده بودم پیش ,پیش.....اردوان با غیظ امد وسط حرفم و گفت:-اهان تو دوست اونی؟؟؟پس چرا قبال چیزی نگفته بودی؟؟من که احساس می کردم رنگم مثل گچ سفید شده و دوست داشتم از دستش فرار کنم ,نگاهی ملتمسانه بهش انداختم .اردوان که حاال منو با اخم نگاه می کرد گفت:-بهش نمی خوره همچین دوستایی داشته باشه !اخه خودش....سپس با پوز خندی که نشان می داد حسابی عصبانی شده ادامه داد :-چیه؟حتما یه مزخرفاتی هم برات سر هم کرده که شوهرم کیه و چیه؟تو هم اومدی ببینی راست گفته یا نه؛حاال فهمیدی دوست جنابعالی راست گفته یا نهفقط بهت نگفته با این مسخره بازی هاش زندگی منو تباه کرده؟ و در حالی که با خشم دندان هایش را بهم می فشرد گفت: -برو بهش بگو.خب حاال که از طریق شما همه چیز رو فهمیده چرا هنوز مونده اینجا؟یعنی زن اردوان صولتی بودن یا این شرایط هم می ارزه؟! اردوان حسابی عصبانی شده بود و طوری فریاد می زد که انگار کسی باالست و میش نود چشمهای عصبانی اش را به من دوخت و گفت: - انگار ماموریت شما هم برای جاسوسی من از طریق کوروش تمام شد.حاال بفرمایید به سالمت" عقب رفت و خدمتشون. و با عصبانیت پایش را کشید و با گفتن" آسانسور در حالی که اشک هایم دیگر روان شده بود مرا به طبقه ی خودم رساند آن روز انگار نحسی سیزده پیشاپیش مرا گرفته بود.آنقدر حرف های اردوان برایم 178 سنگین تمام شده بود که همه ی شب تا صبح را گریه کردم و هر چه هم اشک می ریختم بی فایده بود و عقده های دلم وا نمی شد.اردوان جوری باهام برخورد کرد که هر فکر و خیالی در سرم بود مثل حبابی پوچ شد و آن لحظه تازه مطمئن شدم که اردوان هیچ گاه نخواهد مرا پذیرفت و از همه مهمتر این که حاال مرا به شکل یک جاسوس می دید.جاسوسی که برای زن ندیده اش گزارش می برد و خیلی برایم جالب بود که اردوان با این که منو واضح دیده بود یک درصد هم شک نکرده بود که من همان زنش هستم.یعنی اینقدر ذهنیتش نسبت به من اشتباه بود.در نگاهش آنقدر خشم و غضب بود که اگر فرار نکرده بودم بعید نبود یک کتک مفصل هم بهم بزند.آن قدر چشمهایش سرخ شده بود و رگ گردنش بیرون زده بود انگار زنش که فکر نمی کرد من باشم کلی جاسوس و بپا گذاشته تا او را تحت نظر بگیرند و کلی هم نقشه های عجیب و غریب برایش داشته باشند خالصه آن شب حسابی به خاطر این که سهل انگاری کرده بود و به طبقه ی پایین رفته بودم خودم را سسرزنش کردم و از هرچه عکس گرفتن بود بیزار شده بودم. اولین جلسه بعد از عید خیلی خلوت بود.اکثر بچه ها نیامده بودند ولی فرشته آمده بود و این طور که از حلقه ی تو ی دستش پیدا بود به قول شیدا قاطی مرغ ها شده بود البته این حرف را برای پسرها به کار می بردند ولی شیدا به این چیزها کارنداشت.فرشته حسابی از نامزدش که پسر همکار پدرش بود و مصطفی نام داشت تعریف می کرد و عکس های نامزدیش را که خیلی مختصر در بین دو خانواده بود نشانمان داد ما هم،عید را تبریک گفتیم و هم نامزدی اش را و برایش آرزوی خوشبختی کردیم.مریم زنگ زده بود که برای فردا می رسد نهال هم نه زنگ زده بود و نه آمده بود ما هم که زنگ زدیم برنداشت به قول شیدا شاید برای سیزده به در رفته بودند ویالی کرجشون و خیال برگشت نداشتند. تمام آن روز به تعریف ماجرای خواستگاری و بله برون و مهمانی فرشته گذشت موقع برگشت هم من برای شیدا ماجرای دیده شدنم را تعریف کردم که شیدا گفت: -خدارا شکر فکر کرده تو دوست زنش هستی واال بدتر 179 می شد. و در حالی که می خندید گفت: -این پسره دیوونه چی در مورد زنش فکر می کنه که تو رو خونه اش دیده ولی شک نکرده همون خانم عزیزش باشی؟ من که سرم را به حالت تاسف تکان می دادم و از به یاد آوردن چادر روز خواستگاری خنده ام گرفت و گفتم: -آخه با اون ریختی که من خودم رو درست کرده بودم بیچاره حق داره حتی در مخیله اش نگنجه چنین زنی داشته باشه،اون هم با وضعیت ون روز من،چشمت روز بد نبینه چه لباسی پوشیده بودم حاال خدا رو شکر بهم محرم بود واال از عذاب وجدان تا حاال پس افتاده بودم. شیدا که می خندید گفت: -ای ناقال نکنه از عمد خواستی خودت رو نشون بدی؟! -دیوونه شدی اگه می خواستم همون شب عروسیمون نشون می دادم. شیدا که اخم هایش را درهم کشیده بود گفت: -تو هم به خدا مغز خر خوردی،حاال اصال برای چی نشون ندادی یعنی یه غرور این همه ارزش داره که این همه مکافات بکشی؟! من که خودم بهتر از هر کسی می دانستم جریان از چه قراره،سکوت کردم و سپس گفتم: -شیدا!هیچکس جای کس دیگه ای نیست تا دلیل رفتارهاش رو بفهمه من هم اون موقع دالیل خودم رو داشتم. شیدا که سری به عالمت خودت بهتر می دانی،تکان می داد گفت: -شاید حق با تو باشه. و در حالی که ماشین را متوقف می کرد گفت: -فردا می بینمت به پا فردا موقع بیرون اومدن تو رو نبینه.حاال علت تاخیرهای تو رو صبح ها می فهمم،تا کشیک بکشی زمان می بره. من که می خندیدم گفتم: -پس چی فکر کردی من این قدر بدقولم که تو رو یک ساعت پایین بکارم؟فردای انروز با شیدا واررد دانشگاه شدیم .دانشگاه دیگر حسابی شلوغ بود انگار بچه ها رضایت داده و امده بودند .با شیدا به قول خودش مشغول غیبت بودیم که با صدای شایان که خیلی محکم گفت: -خانوم طالیه یک لحظه کارتون دارم. امدم بگویم سالم سال نوتون مبارک ,در حالی که یک قدم پیش من می امد ایستاد و سپس در حالی که نهایت اخم هایش در هم بود و چشم هایش که به قرمزی می زد به نوعی تنفر و خشم امیخته شده بود زل زد .من که کمی ترسیده بودم گفتم: -اتفاقی افتاده اقای مظفری؟ شایان که دندان هایش را 181 به هم می فشرد گفت: -فکر نمی کردم اینقدر پست باشی!! من که مثل ماست وا رفته بودم گفتم: -ببخشید منظورتون چیه؟؟ شایان به چشم هایم زل زد و گفت: - فکر نمی کردم اینقدر پست و کثیف باشی !البته باید از همون روز که تو جنگل با همون مرتیکه غیبت زد می فهمیدم چه اشغالی هستی ولی افسوس گول این همه مظلوم نمایی هاتو خورده بودم . من که حسابی به هم ریخته بودم و حالم داشت به هم می خورد گفتم: -خجالت بکشید این چه وضع حرف زدنه؟! شایان عصبانی تر شد و تقریبا فریاد کشید و گفت: -من خجالت بکشم با شما که شوهر دارید و ادای دختر ها رو در می یارید؟ و با حالت منزجر کننده ای سر تا پامو نگاه کرد و گفت: - واقعا که خوب گرگی هستی و رفتی تو جلد بره,هیچ وقت نمی بخشمت راحت با وجودم بازی کردی انگار زیادی ابله بودم که وقتم رو برای تو گذاشته بودم .من نباید گول تو رو می خوردم .حیف من که روی تو برای اینده ام نقشه کشیده بودم .تف بهت. من که دیگر حسابی می لرزیدم حتی دیگر نتونستم جوابی بدهم شیدا که حاال کامال متوجه حرف های شلیان شده بود در حالی مرا به عقب می کشید جلویم ایستاد و با فریاد رو به شایان گفت: -تو خیلی غلط اضافه کردی که روی طالیه برای اینده ات نقشه کشیدی تو خیلی بی جا کردی که اینطوری باهاش حرف می زنی مگه طالیه ازت خواسته بود؟مگه تا حاال حرکتی کرده که تو دچار توهم بشی؟اصال به تو چه ربطی داره که طالیه شوهر داره یا نه؟ و در حالی که صدایش از عصیانیت می لرزید گفت: -جواب منو بده تو که تو این مدت با طالیه هم کالس هستی کاری کرده که تو امید وار بشی؟ شایان ساکت بود این بار شیدا بلند تر داد زد : -جواب منو بده تا تو این دانشگاه ابرو تو نبردم جلوی همه! شایان که خواست حرفی بزند شیدا سرش فریاد کشید: -یک کلمه اره یا نه؟ شایان که دیگر دید حریف شیدا نمی شود گفت: -نه,ولی هیچ وقت هم به کسی نگفت که شوهر داره! شیدا که قصد کوتاه امدن را نداشت گفت: -چون فضول نمی خواست ,حاال هم که فهمیدی برو رد کارت ,اگه یک بار دیگه دور بره طالیه می چرخی به والی علی کاری می کنم که از سر 181 خجالت از این دانشگاه بذاری بری ,حاال گم شو و به حرفا و فضولی های بی جاتم فکر کن بی تربیت. و به مسخره ادامه داد : -ببخشید که از شما کسب تکلیف نکردیم که طالیه شوهر کرده ,هم کالسی محترم! شایان که انگار شانه هایش خم شده بود و در حالی که اخمی به شیدا می کرد با غیظ پوز خندی زد و گفت: -تو هم به اون شوهر بی غیرتش بگو به جای اینکه با اون مترسک سر جالیز بگرده بیاد به جای تو وکیل مدافع زن عروسکش بشه ,واال توقع نداشته باشه که صاحب پیدا نکنه! با عصبانیت از ما فاصله گرفت ,من که تحمل شنیدن اون حرف ها و ایستادن روی پایم را نداشتم همان جا کنار دیوار نشستم . شیدا که حل و روزی بهتر از من نداشت با عصبانیت گفت: -کدوم سگ پدری این خبر رو به این عوضی جغله سوسول داده؟! این لفظی بود که شیدا برای پسر های مزاحم به کار می برد .و در حالی که کیفش را با حرص روی زمین پرتاب می کرد گفت: -فقط اگه مریم گفته باشه من می دونم و اون دهن لق که هیچ وقت نخود تو دهنش نمی خیسه! شانه هایم افتاده بود و زارتر از ان بودم که به شدا بگویم به مریم چیزی نگوید و زمانی که مریم که مریم گفت: -من فقط به رضا گفتم. نزدیک بود شیدا بد جوری باهاش درگیر بشود ولی با وجد فرشته که مثل اسمش فرشته بود .انها را از هم جدا کردیم و چون دیگر روی ایستادن در دانشگاه را نداشتم به شیدا گفتم: -من می رم خونه! شیدا که هم حالی بهتر از من نداشت همراه من راه افتاد .مریم هم که به قول خودش رفیق نیمه راه نبود بی تعارف از شیدا سوار شد و تا دم در خوابگاه گریه و زاری کرد و گفت: -من فکر نمی کردم که رضا حرفی بزنه من قسمش داده بودم ! و خودش را نفرین کرد .بی چاره کلی معذرت خواهی کرد .من هر چی می گفتم اشکال نداره اشک می ریخت و مرتب خودش رو لعن و نفریت می کرد .شیدا هم که انگار نه انگار مراعاتی سرش می شد و نه تعارفی سر مریم فریاد زد : -بسه دیگه اینقدر زق و زق نکن ,گندی رو که نباید می زدی رو زدی ,این چیزا هم دیگه برای طالیه ابرم نمی شه اصال تقصیر این طالیه بود که اون شب همه چیز رو جلوی تو 182 گفت! مریم که گریه اش شدت گرفته بود گفت : -به خدا حق دارین هر چی بگین ,اصال هر کاری که می خواهید با من بکنید به خدا من فقط خواستم به رضا پز بدهم این اردوان صولتی ,اردوان صولتی که می کنند شوهر طالیه ست تازه طالیه هم تحویلش نمی گیره ,اون شب هم که به خاطر این که حرص طالیه رو در بیاره با اون دختره اومده بود به خدا من فکر نمی کردم که اینطوری بشه . شیدا که عصبانی بود گفت: -خب همین دیگه این سوسول هم فکر کرده که طالیه از این دخترای بی بند و باره که به شوهر روی خوش نشون نمی ده و هرز می پره واقعا مریم برایت متاسفم تو گند زدی به هرچی دوستی و راز داریه,اخه دختر تو نمی دونی طالیه می خواد مخفیانه از اردوان جدا بشه و هیچ کس هم چیزی نفهمه. و ئر حالی که صورتش را مهربان تر می کرد و انگار عجز در البه های مریم درونش اثر کرده بود گفت: -اخه دختر خوب تو که همه چیزو می دونستی حاال اش نخورده و دهان سوخته ,حاال ببین چی می گم می ری پیش رضا و یه جوری که باور کنه می زنی زیر همه چیز و می گی این دروغ سیزده بوده ,چرا تو باور کردی چه می دونم خالصه هرچی به ذهنت رسید بگو که باورش بشه و بره و برای اون اهمق های ردیف اخر بگه .بگو وقتی که شایان اومده و این حرف ها رو زده اونقدر خندیدیم و مسخره اش کردیم که دل درد گرفتیم زود همه چی رو درست کن تا این دختره نهال نیومده و همه چیزو نذاشته تو کف دست داییش و اردوان ! فهمیدی؟ مریم که به فین فین افتاده بود .گفت: -باشه مطمئن باش که کاری می کنم که خودم هم باورم بشه ,اصال می گم دختره نامزد اردوان شده و ما هم با نهال رفتیم نامزدیش,باور نمی کنی از نهال بپرس.تازه عکس های نامزدیشونم هم خودم دارم می یارم نشونتون می دم . و سپس در حالی که برای صدمین دفعه عذر خواهی می کرد از ماشین پیاده شد و به شیدا قول داد که تا فردا همه چیز را درست کند. وقتی مریم رفت به شیدا گفتم: - بیچاره گناه داشت !چرا باهاش اینجوری کردی؟اون هم فکر نمی کرد که رضا دهن لقی کنه! شیدا که محکم دنده را عوض می کرد و ناراحتیش را روی گاز ماشین 183 خالی می کرد گفت: -حقش بود اگه جریانو شوخی می گرفتیم ,اون می رفت همه چیز رو درست کنه که همه باورشون بشه و جناب شایان خان هم فردا بدای معذت خواهی بیاد جلو و نهال جان هم بویی از ماجرا نبره! من که حاج و واج شیدا رو نگاه می کردم گفتم: -یعنی تو فکر می کنی باورشون بشه؟؟ شیدا که سرش را تکان می داد گفت: -چرا که نه!مگه نه اینکه مارو تو جشن نامزدیشون شرکت کردیم عکس هم گرفتیم .مریم حتی اگر شده عکس ها رو هم ببره و به رضا نشون بده همه چیزو درست می کنه تازه ازدواج تو و اردوان ان هم با ان جشن مفصلی که جناب دکتر ترتیب داده بودو شما ها در کمال غریبگی و ناشناسی با هم برخورد داشتین.انقدر که غیر واقعی به نظر می رسد که واقعی نیست,پس به حرف من ایمان داشته باش دختر عاصال هم خودت رو به خاطر اون حرفای اشغال که تنگار تو ارثیه ی باباش بودی و حاال از دستش رفتی ناراحت نکن .می دونی ما سریع خودمونو باختیم! گفتم: -یعنی تو می گی فردا بریم دانشگاه؟ شیدا که لبخند می زد گفت: -اره اون هم در نهایت خوشحالی ,هر وقت هم که اون اشغال با اعتماد به نفس رو هم دیدیم بهش می خندیم یعنی دستش انداختیم! من که به حرفای شیدا مطمئن نبودم گفتم: -باشه هر چی تو بگی ولی می ترسم فردا بیام دانشگاه! شیدا ماشین رو در کنار خونه ی ما نگه داشت و گفت: -حتی فکرش رو هم نکن ,اگه نیای انگار که همه چیز رو تایید کردی . سری تکان دادم و گفتم : -شیدا ازت خیلی ممنونم که جلوی شایان ایستادی ,اگه تو نبودی شاید من بی هوش شده بودم ,هیچ وقت تو زندگیم دوستی مثل تو نداشتم ازت خیلی ممنونم از این که یک دوست دانا و مهربون . با عقل وشعور دارم خدا رو شکر می کنم . شیدا که می خندید گفت: -اخه من بادیگاردتم ,اخه می دونی بس که تو قلبت مثل دریا پاکه ,منو خوب می بینی واال من که کاری نکردم ! من که از داشتنس حسابی خوشحال بودم و حتی جریان صبح دیگر برایم مهم نبود ازش خداحافظی کردم و با خودم فکر کردم که راست می گویند ))دشمن نادان به از نادان دوست(( واقعا به قول اقا جونم اگر ادم دشمنش هم 184 دانا باشد بهتر است چون کاری نمی کند که هم برای خودش بد باشد و هم برای طرف مقابلش ولی اگر دوست ادم نادان باشد باعث می شود که از روی کم عقلی چوبی الی چرخت گیر کند که تا ابد چرخت چمبل بشود به قول شیدا امروز هم مریم حکم دوست نادان را برایم داشت که با یک ندانم کاری ابرویم را برد.شیدا هم حکم دوست دانایم را که با درایت امیدار بود همه چیز را درست کند .من هم بهش ایمان داشتم در این مدت دوستیمان هر چه گفته بود همان شده بودفردای آن روز با این که از برخورد شایان و بقیه بچهه ها حسابی دلشوره داشتم،می ترسیدم احتماالت شیدا درست از کار در نیاید.وارد دانشگاه شدم مثل کسی که جنایت بزرگی کرده باشد سرم را پایین انداخته بودم و هر چه شیدا می گفت: -قیافه ی خندون به خودت بگیر. بی فایده بود.شیدا که عصبانی شده بود،گفت: -ببین طالیه جان،همه چیز بستگی به خودت داره اگر امروز مثل یه هنرپیشه خوب بازی نکنی دیگه قید آبرو همه چیز رو بزن.من با مریم صحبت کردم می گفت انگار همه باورشون شده تازه شایان خیلی هم از دست خودش و همچنین رضا که الکی این حرف ها رو زده شاکی شده بود.پس مثل کسی که از سرکار گذاشتن دیگران غرق خوشی شده بپر تو کالس،بقیه اش هم بسپر به خودم فقط از این قیافه ی بق کرده بکش بیرون. من که احساس می کردم باید چند ساعتی از جلد خودم خارج بشوم گفتم: -ولی شیدا خودت حواست باشه اگر شایان دوباره بخواد توهین کنه من که تحمل ندارم و گریه ام می گیره. شیدا که در چشم هایم عمیق می شد گفت: -آره اون که پررو بشه خودم ادبش می کنم،تازه الزم نیست با اون خوب برخورد کنی به نظر من که اصال با اون حسابی سرسنگین باش اون به هیچ عنوان حق نداشته با تو اون طوری حرف بزنه،اصال بهش نذار با بقیه بگو و بخند. سری تکان دادم و گفتم: - باشه،حاال مریم کجاست؟ شیدا که به ساعتش نگاه می کرد گفت: -نمی دونم قرار بود بیاد اینجا،البته ده دقیقه پیش حتما باز خواب مونده. در حالی که می خندید گفت: -آخه بیچاره دیروز خیلی براش روز پر مشقتی بود به خاطر اون زبان درازش 185 تنبیه شد. پنج دقیقه ای منتظر شدیم که باالخره مریم نفس نفس زنان رسید و در حالی که صورتش گل انداخته بود و خنده روی لب هایش نشسته بود،با شور و شوق گفت: -سالم،به جون خودم همه شو درست کردم،حاال اگه بری قسم بخوری بگی اردوان شوهر طالیه است باورشون نمی شه و مسخرتون می کنن. شیدا که لبخند می زد گفت: -آفرین دختر خوب،لطفا مِن بعد اون زبون سرخ رو بهتر حفظ کن تا باعث دردسر،سر سبزت نشه. مریم که گونه هایم را می بوسید گفت: -خدا منو ببخشه اگر باعث ناراحتی تو شدم از دیروز تا حاال اون قدر حرف زدم و فیلم بازی کردم تا مُخ رضا رو زدم.شاید باورت نشه آخر سر می گفت مریم از اول هم باور نکرده بودم ولی اون قدر جدی گفتی باورم شد درسته طالیه خیلی خوبه ولی خب امثال اردوان هم دنبال دخترایی هستند که خیلی مایه دارن و سرشناس،من هم گفتم آره اصال طالیه از چنین مردهای معروف خوشش نمی یاد. مریم در حالی که انگار می خواست آن همه حرف را تو همان چند قدم توضیح دهد گفت: -اگر بدونی شیدا،شایان به غلط کردن افتاده از دیروز ده مرتبه زنگ زده به من که شماره ی تلفن شیدا خانم و طالیه رو بده من ازشون عذرخواهی کنم. شیدا اخم هایش را درهم کشید و گفت: -غلط کرده یه موقع دهن لقی نکنی دوباره شماره ی ما رو بدی،از دیروز اونقدر ازش بدم اومده!کل گروهشون از چشمم افتادن. مریم بیچاره که کمی ترسیده بود،به حالت معمول لب هاشو جمع کرد و گفت: -نه به خدا من غلط بکنم،چنین کاری سر خود بکنم همون یه بار هم که باعث ناراحتیتون شدم برای هفتاد پشتم بسه. من که دوست نداشتم بیشتر از این مریم رو مالمت کنم گفتم: - اشکال نداره حاال که درستش کردی بیایید بریم دیگه،االن استاد می یاد. و آهسته زیر گوش شیدا گفتم: -مطمئنی کل گروه از چشمت افتادن؟! شیدا که رنگ صورتش کمی تغییر کرده بود گفت: -تو فعال دیگه ساکت که از دست تو هم شاکی می شم ها! با خنده گفتم: -تو که گفتی باید بخندیم. شیدا که اخم هاشو باز می کرده و چشم های مشکی خوش حالتش برق قشنگی می گرفت گفت: -یک دو سه... 186 حاال بچه ها فیلم شروع می شه. و به سمت کالس راه افتاد و من و مریم هم که به رفتارهای ضد و نقیض ولی مهربان و خوب شیدا عادت کرده بودیم،شانه ای باال انداتختیم و در حالی که هر دو لبخند می زدیم به دنبال شیدا به قول مریم سرگروهمان راه افتادیم،فرشته که برامون دست تکان می داد گفت: -سالم،کجایید شماها؟دوبار اومدم تا سلف دنبالتون نبودید. مریم که می خندید گفت: -هیچی بابا رفتیم پیش دکتر معین و استاد ببینیم امروز کالس تشکیل می شه یا نه؟ فرشته که انگار باور کرده بود گفت: -خب چی شد؟نکنه امروز هم کالس تعطیله؟ مریم خندید و گفت: -ای خرخون فکر کنم تو کل دانشگاه ببخشید تو کل دانشگاه های ککش.ر،فقط تو یه نفر از تشکیل نشدن کالس ناراحت می شی! فرشته چهره ی محجوبش را کمی جمع کرد و گفت: -آخه این همه راه هی می یایم می گن کالس تشکیل نمی شه. سرکالس همه ی بچه های همیشگی آمده بودند،یک لحظه نگاهم به شایان و بابک و سهیل که ته کالس نشسته بودند افتاد.شایان معلوم بود خیلی ناراحت است و سرش را پایین انداخته بود.بابک هم داشت آمار ما را به او گزارش می داد که نگاهش به رو به رو بود ولی دهانش تکان می خورد که استاد وارد و شد و دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم. بعد از کالس داشتیم با خوشحالی هرچهارتای بیرون می رفتیم که شایان از پشت سر گفت: -ببخشید طالیه خانم! به روی خودم نیاوردم و قدم هامو محکمتر برداشتم که شایان دوباره گفت: -خانم شیدا اگر ممکنه چند لحظه می خواستم وقتتون رو به من بدید؟ شیدا یک لحظه توقف کرد به سمت رضا برگشت و با ناراحتی در حالی که چشمهای شایان را نگاه می کرد محکم گفت: - بفرمایید امری داشتید؟! شایان که سرش را پایین انداخته بود گفت: -من فقط می خواستم بگم،خیلی متاسفم من نباید زود قضاوت می کردم. شیدا که یک ابروشو باال برده بود گفت: -باشه قبول،دیگه امری ندارید؟ شایان که انگار از طرز صحبت او راضی نبود گفت: -ولی من می خواستم از طالیه خانم هم شخصاً معذرت خواهی کنم.... شیدا که همان طور بی احساس با او حرف می زد گفت: -ولی آقای مظفری 187 بعضی کارها با عذرخواهی قابل جبران نیست اگه احساس می کنید با گفتن همین یه جمله همه اون حرف ها از ذهن طالیه پاک می شه بفرمایید این هم طالیه. و رو به من گفت: -طالیه،بیا جلو آقای مظفری می خواد بگه ببخشید. شایان که بیچاره می خواست جو را عوض کند گفت: -می تونم دو دقیقه خصوصی صحبت کنم؟ شیدا که دوباره مقابل شایان قرار گرفته بود گفت: -متاسفم شما دیروز بیشتر از دو دقیقه ما رو خجالت دادید االن هم وقت نداریم. شایان به خودش جسارت بیشتری داد و گفت: -ولی من با طالیه حرف زدم. شیدا که عصبی شده بود گفت: -کشمیش هم دم داره،در ضمن ماهمه حرف هاتون رو شنیدیم فعال خداحافظ. شایان از کنار شیدا با حرص رد شد و روبه رویم ایستاد و گفت: -ببین طالیه جان،من!من خیلی وقته از شما خوشم اومده دیروز هم وقتی اون حرف ها رو شنیدم یه لحظه دیوونه شدم،تو رو خدا منو ببخشید به خدا من.... در حالی که بقیه حرفش را درز گرفت گفت: -تو رو خدا بهم حق بدید من آخه.... وسط حرفش پریدم و گفتم: -شاید حق با شما باشه ولی ازتون یه خواهش دارم. شایان که انگار یه دفعه شور و شوق به صورتش دمیده بود گفت: -بفرمایید،هرچی باشه به روی چشم! آهسته گفتم: -لطفا دیگه به من فکر نکنید من اصال قصد ازدواج ندارم. شایان رنگ غم حسابی صورتش را نقاشی کرده بود و گفت: -ولی من گفتم....! -ولی من ازتون خواهش کردم. سپس رو به شیدا کردم و گفتم: -فعال خداحافظ. و شایان را با آن حالت مستاصل و شاکی جا گذاشتیم.نهال یک هفته ی اول بعد از عید را نیامده بود.بعداً که آمد گفت: -حال خانم بزرگ خراب بوده و در این مدت مجبور شدند در ویالی کرجشان بمانند.ولی به قول شیدا جریان چیز دیگری بود چون حداقل می تواست یک زنگ بزند ولی نزد. حسابی سرگرم درس ها شده بودم.شیدا اصرار داشت هرچه زودتر تکلیف خودم را روشن کنم ولی می ترسیدم،آخه جلوی آقا جون اینها چی می گفتم؟تو این مدت اکثر روزها مامان زنگ می زد و حالم را می پرسید،دلشان خیلی تنگ شده بود دل من هم همین طور هر موقع هم از اردوان سوال می کرد برای آن که خیالش راحت 188 باشد آن قدر ازش تعریف می کردم که حد نداشت دوست نداشتم غصه ی مرا بخورند.آخرین باری که با مامان حرف زدم گفت: -علی دیگه بچه ام طاقت دوری نداره،مادر گوشی رو بده به اردوان ازش خواهش کنم یه روزه بیایید و برگردید. ولی من عذر و بهانه آوردم که باید خودم را برای امتحانات آماده کنم اردوان هم االن سرش شلوغه هر موقع وقت شد خودم می یام.حتی یک تعارف هم نزدم که مثال شما بیایید می دانستم اگر بیایند همه چیز لو می رود.به بن بست رسیده بودم.بدجوری زیر فشار بودم.شیدا خیلی چیزها را نمی دانست،حتی نمی دانست که من نمی توانم از اردوان دل بکنم و حتی به همین شکل زندگی هم قانع هستم و با هر شکل و زبانی بود برادرش شاهرخ را پیش می کشید.شاهرخ پسر خوبی بود درست شبیه شیدا،تازه انگار این تیپ قیافه ها به جنس مردانه بیشتر هم می آمد که شاهرخ آن قدر به چشم می آمد.به قول شیدا این دخترها بودند که دلشان می خواست با او ازدواج کنند.البته با اون ماشین و سر و وضع زندگیشون دور از انتظار هم نبود انگار یک دل نه صد دل عاشق هم به قول شیدا عاشق من شده بود کم کم داشت این قضیه بین من و شیدا فاصله می انداخت ولی هیچ کدام متوجه نبودیم مخصوصا که با شروع امتحانات فاصله ی ما بیشتر هم شده بود.چون من که فقط در تنهایی هایم درس را می فهمیدم.شیدا هم که تا به من می رسید دهانش برای نصیحت و بدگویی از اردوان و تعریف از خان داداشش باز می شد به همین خاطر ترجیح می دادیم کمتر با هم حرف بزنیم و بیشتر درس بخوانیم شایان هم دیگر از ان روز به بعد کمتر دنبالم بود ولی یک وقت هایی وقتی او را می دیدم که دورادور دنبالم بود اعصابم بهم می ریخت.از قضیه آن روز فقط یک شایعه مانده بود همین که بچه های کالس خودمون باور نداشتند ولی به بقیه دانشگاه رسیده بود و با یک کالغ چهل کالغ دانشجوها تبدیل به سوژه ای بین دانشجوها شده بود حتی یکی دوبار تو حیاط دانشگاه بعضی دخترها یا پسرها برای آن که از صحت و سقم جریان مطمئن جریان مطمئن بشوند،می آمدندو از خودم سوال می کردند و من با این که 189 از خدام بود با افتخار بگویم بله،من همسرش هستم ولی تکذیب می کردم تا این که باالخره امتحانات هم تمام د و برای آن که از دست شیدا که ازم قول گرفته بود بعد از پایان ترم به طور جدی از اردوان تقاضای طالق کنم به دروغ گفتم همان شب برای اصفهان بلیط دارم.آن هم به این خیال که می روم مقدمات را آماده کنم و برگردم با خوشحالی ازم جداشد.مریم هم که تا امتحاناتش تمام شد سریع به شهرشان رفت چون عروسی دختر خاله اش بود و من هم تصمیم به رفتن داشتم چون دیگر طاقت دوری مامانم اینها را نداشتم،مخصوصا علی که حسابی دلش برایم تنگ شده بود.تصمیم داشتم برایش یک دوچرخه هم بخرم و بگویم از طرف شوهرمه ولی می ترسیدم،این بار دیگر جداًخجالت می کشیدم توی چشم های آقاجونم نگاه کنم و بگویم داماد عزیزش نیامده با این حال برای سه روز دیگر بلیط گرفتم خودم هم نمی دانستم چه کار کنم شاید حق با شیدا بود و قبل از اخراج از آن خانه که شیدا بهش می گفت خانه ی معلق،باید خودم می رفتم تا حداقل با نقشه باشد. تا آن روز....صبح زود بیدار شده بودم خرید خاصی برای خودم نداشتم بیشتر برای اقاجون اینا می خواستم سنگ تموم بذارم و مثال از طرف اردوان برایشان سوغات بگیرم هر چند که سری قبل اقاجون اصال هیچ استقبالی از چیز هایی که برایش گرفته بودم نکرد ولی با این حال کلی خرید کردم ظهر هم به تنهایی به رستوران رفتم همش دلشوره داشتم که شیدا منو ببیند و ابرویم برود .هر چند که به دروغ گفتم کارهایم طول کشیده چند روزدیرتر می خواهم برم .ولی شیدا خیلی زرنگ بود و به قول خودش فرق حرف راست و دروغ را خوب می فهمید ,ان هم از من که وقتی می خواستم یک دروغ بگویم کلی تابلو بازی در می اوردم به قول شیدا بهتر بود در هر موقع من حرفی را می خ.استم دروغ بگویم اصال پنهان کنم و نگویم چون خودم را لو می دادم و این پیشینه ام شده بود . خالصه بعد از صرف یک پرس از ان مرغ های سوخاری که خیلی بهش عالقه داشتم و اولین بار شیدا ما را به ان رستواران برده بود ,به خانه برگشتم .از دیدن سر و وضع اشفته ی طبقه ی 191 خودم یک لحظه نزدیک بود غش کنم .همه جا شلوغ بود و همه ی گلدان ها و وسایل تزئینی روی زمین خرد شده بودند و تمهم کف زمین را خورده های شیشه پر کرده بود وضعیت اشپز خانه هم که دیگر افتضاح تر از بیرون در بعضی از کابینت ها باز بود و انگار که کسی به عمد کاسه بشقاب ها را پایین ریخته باشد.تکه های وسایل همه جا پخش شده بود و بد تر از ان وسایل و کتاب های درسیم که بعضی هم پاره بودند کف اتاقم ولو شده و خالصه انقدر همه چیز اشفته بود که اشک هایم بی اختیار روان شدند.انگار زمانی که شیدا جوشش را می زد و به من ابله هم هشدار می داد فرا رسیده بود می توانستم حدس بزنم این کار چه کسی است ولی په طور اردوان اجازه داده بود !من چه تقصیری داشتم .در همین افکار بودم که تلفن زنگ خورد .در حالی که بغضم را فرو می دادم با خیال اینکه مامان است به سمت تلفن رفتم ولی ناگهان گفتم : -بله! صدای اردوان که از خشم می لرزید در گوشی پیچید . -چه عجب تشریف اوردید ؟معلومه شما کدام گوری هستید؟ من به لکنت افتاده بودم چون این اولین باری بود که تلفنی با اردوان حرف می زدم و از لحن خشمگین صدایش حسابی ترسیده بودم و به من من افتاده بودم گفتم: -مگه اتفاقی افتاده ؟ خواستم بگویم این جا همه چیز بهم ریخته که اردوان فریاد کشید و با غیظ گفت : -ببینیدخانوم من قبال با شما صحبت کرده بودم که حد و حدود خودتون رو بدونید ولی انگار شما نخواستید حرف منو جدی بگیرید ولی حاال باید تکلیفتون رو روشن کنم . من که از شدت اضطراب می لرزیدم و صدایم هم حسابی به لرزه افتاده بود گفتم: -مگه من چه کار کردم ؟ اردوان که انگار می خواست که همه ی حرصش را با نفس بلندی بیرون کند صدایش داخل گوشی پیچید .گفت: -دیگه چی می خواستید بشه؟کی گفته برید همه جا بشینید و بگید من عاشق دل خسته ی شما هستم کی گفته بود که من و شما ازدواج کردیم رو همه جا جار بزنید؟مگه من نگفتم به زندگی خصوصی من کاری نداشته باشید؟شما به چه حقیرفتید بین دانشجو ها گفتید که 191 ما با هم هستیم و از زندگی خصوصی من خبر بیرون می برید.اصال مگه من چند بار تو این چند وقته از نزدیک با شما رو در رو شدم؟ من که حسابی می لرزیدم با لکنت گفتم: -من این حرفا رو نزدم ,دروغه اصال من به شما چی کار دارم؟خودتون که بهتر می دونید که من تو این مدت حتی یک بار هم مزاحمتون نشدم ! من که دیگر گریه ام حسابی اوج گرفت.اردوان که خشم خود را کنترل می کرد و انگار که داشت با کسی حرف می زد گفت: -حاال دیدی من کاری بهش نداشتم؟! انگار که ان طرف گالره بود که صدای گریه اش می اومد و اردوان که خیلی عصبانی بود .در حالی که سرش فریاد می کشید گفت: -حاال خیالت راحت شد باز بشین بگو که فالنی این حرفو گفته فالنی اون حرفو گفته! انگار دوباره با من حرف می زد گفت: -در هر صورت خانوم ,من نامزد دارم حتما به گوشتون رسیده ,تا االن هم به خاطر پدر و مادرم و ابرو شون کاری نکردم ولی اگر بفهمم که شما این چرندیات رو گفتید... در حالی که بقیه ی حرفش را باقی گذاشت کمی مکث کرد و اهسته گفت: -ولی همه چیز رو خودتون خراب کردید هم شما پیش پدر و مادرتون ابرو دارید و هم من .به همین خاطر مراعات می کردم ولی دیگه باید تکلیفتون رو ,روشن کنم . در حالی که گریه اجازه حرف زدن بهم نمی داد .تموم نیرویم را جمع کردم و گفتم : -اردوان خان اصال بهتره ما از هم جدا بشیم من هم راستش از این وضعیت خسته شدم.می دونم برای شما هم درد سر شده ام من اصالذ نمی خوام زندگی شما به مشکل بخوره . تازه فهمیده بودم باید زود تر از این ها ,حرف های شیدا را گوش می کردم و موضوع را جدی می گرفتم و این اشفته بازی که روبه رویم قرار داشت و حرف های درشت اردوان که پای تلفن شنیدم تازه شروع پیش بینی های شیدا است.و اگر می خواستم به همان وضعیت ادامه دهم بدتر از این هارا باید تحمل می کردم به همین خاطر در همان لحظه تصمیم نهاییم را گرفتم تا همه ی حرف ها و نقشه هایی را که شیدا داشت اجرا کنم .به همین خاطر فرصت را غنیمت شمردم و سکوتم را شکستم و هر چه 192 به ذهنم می رسید رای مقدمات جدایی ان هم به طور توافقی گفتم . اردوان که انگار خیلی عصبی تر شده بود با غیط گفت: -حاال فهمیدی؟پس ابروی ... در حالی که مکثی کرذ ادامه داد : -انگار هیچی حالیت نیست!اصال برای چی از اول ,این کار رو کردی؟فقظ می خواستی با ابروی من بازی کنی؟!می مردی همون اول کار قید منو می زذی؟فکر کرده بود بهت اون حرف ها را دروغ گفته بودمو حاال خیالت راحت شد. دیگه نمی توانست راحت حرف بزندو جلوی گالره بگوید حق طالق نداری چون چون مادرم می فهمد و پدرم را در می اورد.گوشی را قطع کرد .انقدر غرورم له شده بود که دوست داشتم همان لحظه بمیرم و او انطور ناجوانمردانه و یک طرف دروغ هایی رو که گالره تحویلش داده بود باور نکند و ان طور هر چه به دهانش می امد نثارم نکند.انقدر قلبم فشرده شده بود و انقدر احساس بد بختی می کردم که حد نداشت .و بیشتر از این شاکی بودم که شیدا باز هم همه چیز را درست پیش بینی کرد بود و من نخواسته بودم که قبول کنم .و تازه واقف شده و به این علم رسیده بودم ادامه ی این بازی چون من هر روز عاشق تر هم می شدم جز رسوایی و حقارت ,همان حقارتی که کوروش در موردش حرف می زد و به من اطاق می کرد می کرد چیزی نمی توانست باشد.این بدترین حالت برایم بود.من مقصودم از این ازدواج خریدن ابرویم بود که به مقصودم تا همان لحظه هم رسیده بودم دیگر درس و دانشگاه و هر چیز دیگری چه ارزشی داشت می توانستم برم پیش خانواده و خیلی راحت بگویم اردوان ان چیزی نبود که من فکر می کردم و حاال هم امدم چون نامرد کرده و من می خواهم ازش جدا شوم انقدر اقاجونم مهربان بود که کمکم کند حتی برای اثبات حرفم هم به قدر کافی مدرک و شاهد داشتم .نمی دانم چه قدر در ایت افکار فرو رفته بودم و همه ی شرایط را سبک و سنگین می کردم که صدای اسانسور اومد که پایین رفت دوباره دچار استرس شدم ,سریع به دنبال چادرم که اماده همیشه می گذاشتم رفتم ولی پشیمان شدم.اصال چه لزومی داشت همسرش را نبیند اصال نیرویی در وجودم زبانه 193 می کشید و دوست داشتم حاال دیگر او بی هیچ حجابی مرا ببیند و در چشم هایش هم زل بزنم و بگویم ازت متنفرم و غرور از دست رفته ام را نجات بدهم و اگر دفعه ی بعد خواست در موردم به کوروش بگوید حاال اون حقیر شده باشد . حتما گالره هم با او بود اگر می خواست جلوی او تحقیرم کند دیگر تاب تحمل نداشتم ولی بعید بود که او هم همراش باشد .اردوان امده بود تا حرف هایی را که جلوی گالره نتوانسته بود بزند و بگوید . تمام این افکار به قدر زمانی که اسانسور تا باال امد در مغزم پیچید.سریع به اتاقم رفتم و رو به روی اینه ی اتاقم اشک هایم را پاک کردم .لباسم با این که خیلی مرتب نبود و با این چشمانم اشکی بود ولی هنوز زیبا به نظر می رسید .به قول مریم وقتب چشمانم بارونی می شد بیشتر جلب توجه می کردم.شاید این اولین باری بود که اردوان می خواست زن قانونی و عقده ای اش را ببیند پس باید در نظرش زیبا می امدم.ولی با ان حال و روزی که داشتم زیاد مقدور نبودم . دوست داشتم طوری وانمود کنم که فکر کند که متوجه باال امدنش نشدم پس روی تخت نشستم و سرم را میان دست هایم گرقتم قلبم به شدت می کوبید و با صدای هر قدمش نفسم باال نمی امد در همان یک لحظه بی حجاب و بی پوشش نشسته بودم پشیمان شدم و دوباره مصمم شدم .از برخوردش می ترسیدم ولی باز به خودم دلداری می دادم و خودم را باالخره به خدا سپردم. سر تا پای وجودم را اضطراب و دلهره گرفته بود که در اتاق به شدت باز شد که اردوان که هنوز چهرهاش برافروخته بود در چهار چوب در نمایان شد و با لحن سرد و طلب کارانه ای که بی شباهت به لحن صحبتش در روز خواستگاری و عروسیمان نداشت گفت: -اومدم تکلیفمون رو با هم ..........در حالی که هنوز حرفش به پایان نرسیده بود،سرم را بلند کردم.اردوان که انگار به وقل شیدا رفته بود تو هپروت و جمله اش نصفه مانده بود همان طور زل زده بود به من و مات و مبهوت مرا نگاه می کرد. من هم با این که به خودم کلی گفته بودم طالیه باید محکم باشی و شخصیت خودت را حفظ کنی ولی اختیار اشک هایم که معلوم نبود 194 از کجا می آیند با آن همه قذرت روی صورتم روان شده بود.اردوان که انگار با دیدن اشک های من کمی به خودش آمده بود جلو آمد و کلماتش را بریده بریده ادا کرد و گفت: -شما.... و بعد از مکثی ادامه داد: -تو،تو زن من هستی؟یعنی همون دوستِ.... من که با پشت دست اشک هامو پاک می کردم بی توجه به اردوان که هنوز گنگ و حیران بود از روی تخت بلند شدم و یه سمت کمد لباس هایم رفتم که خیلی مرتب و منظم چیده شده بود و انگار گالره وقت بهم ریختنش را پیدا نکرده بودو هر کدام را به ترتیب برمی داشتم و داخل چمدانی که آماده کرده بودم تا خریدهای آن روز برای خانواده ام را در آن بگذارم می گذاشتم.اردوان که حاال کامال به خودش آمده بود در حالی که به وضوح لرزش دست هایش را حس می کردم بازویم را گرفت و با قدرت به سمت خودش برگرداند. از شدت حرکت اردوان نزدیک بود تعادلم را از دست بدهم،تا به حال هیچ گاه از این فاصله مقابلش قرارا نگرفته بودم.حتی روز عروسیمون،چه بوی خوبی می داد،چقدر دوست داشتم در آن لحظه بگویم خیلی دوستت دارم با تمام وجود،به قدری که حاضرم به خاطرش غرورم،آینده ام و همه چیزم را زیر پا بگذارم و به همان شکل در جوارش یعنی فقط نزدیکش زندگی کنم.ولی افسوس که باید ازش می گریختم باید از او که شوهر واقعی و رسمی و مال خودم بود فرار می کردم به همین خاطر در حالی که از دیدن نگاه عمیق و زیباییش سیر نمی شدم،سرم را پایین انداختم.اردوان که تا آن موقع سکوت کرده بود گفت: - سرتو بلند کن. من که اگر یک بار دیگه به ان چشم های جذاب و سیاه خیره می شدم دیگر نمی توانستم ازش بگریزم همان طور که سرم پایین بود.آن قدر آهسته که فقط خودم می شنیدم گفتم: -من باید برم.برات دادخواست طالق می فرستم. اردوان فشار دست هایش را که حاال یکی هم به چانه ام بود تا سرم را باال بگیرد بیشتر کرده بود به حالت تاکیدی گفت: -گفتم سرت رو بلند کن و تو چشم های من نگاه کن. و با حرکت محکمی چانه ام را باال آورد و حاال دوباره چشم در چشم هم خیره شده بویدم.اردوان که انگار آدم ندیده،چنان به چشم هایم،چشم دوخته بود که 195 احساس می کردم گونه هایم سرخ شده و تنم گُر گرفته و تمام اعضا و جوارح وجودم دست به انقالبی زده اند که تنم را بر لرزه وامی داشت.نگاهم را رو به پایین گرفتم می ترسیدم از چشم هایم بخواند به حرفی که می زنم هیچ اعتقاد و ایمانی ندارم و مجبورم با تمام عشقی که نسبت بهش دارم ازش بگریزم.اردوان با تحکم گفت: -این بازی ها برای چی بود؟ من که دیگر بیشتر نمی توانستم زیر نگاه دلفریبش طاقت بیاورم با حرکتی خودم را از دستانش بیرون کشیدم و گفتم: -هرچی بود تموم شد.به محض این که برسم براتون دادخواست طالق می فرستم. اردوان که چهره اش حسابی برافروخته شده بود در حالی که دوباره مرا که برای جمع آوری لباس هایم می رفتم به سمت خود می کشید با لحن تندی گفت: -اگر می خواستی بعد از یک سال و نیم طالق بگیری پس چرا قبول کردی عقد کنیم؟ و با فریاد ادامه داد: -این مسخره بازی ها برای چی بود؟تو که این شکلی همه جا می گردی پس اون ریخت و قیافه چی بود که روز خواستگاری جلوی من درست کرده بودی؟! من که سعی می کرده به خودم مسلط باشم خیلی محکم گفتم: -من هم نمی خواستم عقدت بشم،من که اصال قصد ازدواج نداشتم. اردوان که پوزخندی می زد گفت: - ببخشید!اون وقت چرا با اون همه حرفی که من بهت گفته بودم قبول کردی ازدواج کنیم؟ من که سرم پایین بود و سعی می کردم تمام اعتماد به نفسم را جمع کنم محکم گفتم: -چون زور بود،شما روز خواستگاری گفتید جواب رد بهتون بدم.ولی قبل از این که شما چنین درخواستی داشته باشید من می خواستم با التماس و استغاثه ازتون بخوام برید سراغ یه دختر دیگه،دختر که براتون قحط نبود.من می خواستم درسم رو بخونم به همین خاطر اصال دوست نداشتم منو ببینید و یه موقع بپسندید.ولی وقتی شما اون طوری گفتید و رفتید من هم هر چی به خانواده ام گفتم نمی خوام ازدواج کنم قبول نکردند و گفتند باید خئاستگارت یه ایرادی داشته باشه تا جواب رد بهشون بدیم.چون فرنگیس خانم و حاج آقا صولتی بهشون بر می خوره و هر چی التماس کردم بی فایده بود.شما هم که هیچ تالشی نکردید حتی 196 نماندید حرف های من رو هم بشنوید.من به عمد اون ریختی اومدم جلوتون تا بلکه به ذوقتون بخوره و جواب رد از شما باشه ولی شما فقط بلد بودی برای من که هیچ کاره بودم خط و نشون بکشی و پیش بزرگترهامون طوری رفتار کردی انگار منو کامال پسندیدی و همه چیز رو سپردی دستشون و خودتم هیچ مخالفتی نداری.هر چی من،به مامانم اینها گفتم داماد راضی نست اون هم زن نمی خواد خانواده اش زورش کردند باور نکردن.اونا فکر کردن من دارم دروغ می گم که از ازدواج فرار کنم و حتی تایکد کردند که این اراجیف زاییده ی ذهن خودمه جلوی مادر یا پدرت نگم و آبروشون رو نبرم،شما هم که تو اون مدت حتی یک با رنیومدید،حتی یه زنگ هم نزدید که من بگم تو چه مخمصه ای گیر کردم بلکه خودتون بیایید و یه فکری بکنید ولی شما فقط فرار کردید و من رو با مادرتون فرنگیس خانم که انگار براش قحطی دختر دم بخت اومده بود و مامان خودم که فکر می کرد جواب رد به پسر دوست آقا جونم یعنی آبروریزی و عدم صالحیت و خالصه هر چی فکرش رو بکنی برای خانواده ی شما،تنها گذاشتید.من هم وقتی هر چه مقاومت کردم بی نتیجه ماند،تسلیم شدم ولی آن قدر شما بهم اهانت کردید و یک طرفه و بی مخاطب به قاضی رفتید که وقتی هم آمدید دوست نداشتم ریختتون رو ببینم چون کار از کار گذشته بود و آن چیزی هم که نمی خواستم شده بود.پس ترجیح دادم دیگه اصال نبینمتون و به آرزوم که دانشگاه رفتن بود برسم. کلمه به کلمه این حرف ها را که تمام شب های تنهایی هایم با خود تمرین کرده بودم تا روزی که به اردوان بگویم و غرور از دست رفته ام را اغنا کنم آنقدر پیش خودم تکرار کرده بودم که باورم شده بود مثل ضبط صوتی پخش کردم و سپس برای آن که دق و دلی تمام حرف هایی را که تابه حال ازش شنیده بودم و غرور لگد مال شده ام را دربیاورم و با اعتماد به نفسی که از بیان آن حرف ها به دست آورده بودمبه چشم هایش خیره شدم و با نهایت پررویی گفتم: -اگر واقعیت امر رو بخوای من ازت متنفر بودم مخصوصا از اون غرور کاذبت که فکر می کردی حاال چون دنبال توپ بی خاصیت می دویی و پول 197 مفت می گیری تحفه هستی! دوباره خیره تر نگاهش کردم و چشم هامو جمع کردم و با نهایت قدرت گفتم: -آره ازت متنفر بودم و هستم تا االن هم فقط به خاطر آبروی آقا جونم اینها تو این وضعیت سر کردم ولی دیگه نمی تونم شاهد کثافتکاری های مردی مثل تو که مثال خیر سرش زن داره و راحت می ره سراغ یکی دیگه و با کمال وقاحت نامزد اختیار می کنه باشم.نه فکر کنی چقدر برام مهمه و ناراحت می شم،نه،هرگز اگه این طوری بود اصال برای جشن نامزدیتون نمی آمدم بلکه به خاطر این می ترسم که به گوش خانواده ام برسه و آبروشون بره ولی حاال که این شرایط پیش اومده،اصال بهتره همین موضوع رو بهشون بگم و ازت جدا بشم و با خیال راحت و به درس و مشقم برسم. اردوان که همچو بادکنکی سوزن خورده به یک باره تمام باد غرورش خوابیده بود،روی تخت نشست و دست هایش را حائل صورتش کرد تا اوج شکسته شدند را نبینم و بعد از دقایقی با تحکم گفت: -ولی تو حق نداری با آبروی من بازی کنی. من که کامال اشک هایم متوقف شده بود و از این که اردوان را خوار و درمانده کرده بودم خشنود بودم با لحن کنایه امیزی گفتم: -مطمئنی که آبرو داری؟! و نگاه تحقیر آمیزی بهش انداختم.اردون که دوباره نگاهش همان نگاه مغرور و کمی هم خشن شده بود گفت: -همین که گفتم،درسته که هیچ کدوم میلی به این ازدواج نداشتیم ولی االن به خاطر پدر و مادرهامون هم که شده باید تحمل کنیم. من که اخم هایم درهم رفته بود با صالبت گفتم: -متاسفم من هم تا امرور فکر می کردم فقط با کمی گذشت می تونم به این زندگی با این شرایط پیچیده ادامه بدم و خیلی راحت به همه ی خواستگارهایم هم مثل همین کوروش خان دوست صمیمی جناب عالی روی خوش نشون نمی دادم و سعی می کردم طوری رفتار کنم که مشکلی پیش نیاد ولی انگار با توجه به نامزد شما که شرایط روحی مناسبی هم نداره... و در حالی که به وضع سالن اشاره می کردم دوباره در چشم های اردوان دقیق می شدم و ادامه دادم: -نمی شه به این وضعیت ادامه داد،شما باالخره االن نامزد کردید ولی فردا که عروسی کنید فکرشو کردید که خانمتون 198 چطور می خواد حضور یم زن دیگه هرچند اٌخی و بد از نظر شوهرش رو تحمل کنه.آن وقت کار سخت تر می شه. اردوان که انگار از بردن اسم کوروش و خواستگارهای دیگر چهره اش کمی در هم رفته بود.گفت: خب اگر.... در حالی ککه انگار از گفتن بقیه حرفش تردید داشت کمی مکث کرد و بعد ادامه داد: -اگه هردومون به کل قصد ازدواج نداشته باشیم! اردوان که حاال لبخند شیطنت آمیزی می زد گفت: -البته شما که اگر هم بخواهید نمی تونید،من هم به خاطر آبرو قید ازدواج رو می زنم. من که انگار به یک باره نور امید توی قلبم درخشید و از این پیشنهاد حسابی راضی بودم به روی خودم نیاوردم و گفتم: -فکر نمی کنم عملی باشه باالخره که نمی تونیم با آینده همدیگه بازی کنیم. اردوان که رنگ نگاهش تغییر کرده بود گفت: -ولی فکر کنم شما گفتید هدفتون برای آینده درس خوندنه. از این فکر که او را درمانده و کمی هم حسود البته از نظر خودم می دیدم حسابی غرق لذت شده و گفتم: -درسته ولی نه تا همیشه،آخه باالخره چشم بر هم بزنیم درس های من تموم می شه و شاید کسی مد نظرم باشه و بخوام برم دنبال همون همسر ایده آلم. اردوان که حاال کامال عصبی بود گفت: -یعنی تا االن به این چیزها فکر نمی کردید؟حاال یادتون افتاده البد هم کوروش کیس مورد نظره. من که وقتی او را آن گونه آشفته می دیدم انگار توی دلم جشن عروسی برپا می شد خونسرد گفتم: -نه...این چه حرفیه من اصال.... وسط حزفم آمد و با اخم گفت: -یعنی تو روت می شه از من طالق بگیری و بری زن دوست صمیمیم بشی؟حاال اون هر چقدر خوب باشه،یا بین من و تو هم هیچ چیز نباشه،باالخره از تو شناسنامه ات که نمی تونی اسم منو عوض کنی! من که از گفتن تو،به جای شماهای گذشته حسابی خوشم آمده بود گفتم: -شما اشتباه می کنید فکر کردید من فقط همین یه خواستگار رو دارم که بخوام به قول شما چنین خجالتی رو به جان بخرم؟! اردوان که حسادت کامال در چهره اش عیان شده بود با غیظ گفت: -اصال چه معنی داره شما همچین خواستگارام،خواستگارام می کنید،انگار نه انگار یک زن شوهر دار هستید 199 واقعا قباحت داره! من که برای این طور حرف زدنش غش و ضعف می رفتم با همان حالت بی تفاوتی گفتم: -ولی انگار این کار برای شما چندان هم بی معنی نیست! اردوان گفت: -شرایط زن و مرد فرق داره بهتره یادآور بشم شما اگه بخواید هم ازدواج کنید فعال نمی تونید. در حالی که اخم هایم را درهم می کشیدم گفتم: -مثل این که متوجه عرایض بنده نشدید من گفتم می خوام از شما جدا بشم به خاطر همین مسائل دیگه. و در حالی که لحن صدامو خونسردتر می کردم گفتم: -شما هم بهتره به جای فکر به آبروی پدر و مادرتون و این که امکان داره حاال چند وقت از دست شما شاکی بشن به آینده و همسرتون.... و با پوزخندی که می زدم ادامه دادم: -ببخشید منظورم نامزدتون فکر کنید. اردوان با خشم دستم را کشید و مرا رو به رویش قرار داد و در حالی که در چشم هایم خیره می شد و حاال دیگر من هم با نهایت پررویی به آن چشم ها خیره شده بودم.گفت: -من دارم ازت خواهش می کنم اصال بهرته با همدیگه در موردش بعدا تصمیم گیری کنیم و به نتیجه برسیم و اگر هم منظور شما گالره است...چند نفر دیگه مگه هستن...؟ در حالی که با کالفگی سرش را تکان می داد گفت: -اون...یعنی می دونید....گالره به زور خودشو تو زندگی من انداخته یعنی می دونید من اصال قصد این که اون شب با هم نامزد کنیم رو نداشتم،اون فقط.... در حالی که کامال فهمیده بودم اردوان از من خوشش امده و کوروش درست گفته بود که احساسش نسبت به گالره الکی است و حاال مطمئن شده بودم گفتم: -شما چه قدر آدم جالبی هستید!در مورد همه چیز این جوری فکر می کنید؟به زور یکی می یاد همسرتون می شه و به زور هم یکی دیگه می یاد نامزدتون می شه،فکر نمی کنید آخر و عاقبتتون خدا به خیری داره؟به نظر من این قدر زیر بار زور نرین. و پشت چشمی برایش نازک کردم.اردوان که لبخند قشنگی روی لب هایش نشسته بود با شیطنت گفت: -شما هم که ماشاهلل کم زبان ندارید!ولی تو این مدت با نامه نگاری با من در ارتباط بودید. من عم که از حرفش لبخندی رو ی لب هایم آمده بود مظلومانه گفتم: -بخشید مجبور بودم یک وقت 211 هایی یادداشت بذارم،مخصوصا اون روز که یک دفعه آقا رحیم رو دیدم نزدیک بود از ترس سکته کنم. اردوان که حاال بلند می خندید گفت: -اتفاقا خدا رو شکر که ترسیدید. با چشمهای پرسشگرم نگاهش کردم و او ادامه داد: -آخه بعد از اون اوضاع بر وفق مرادم شده بود و بنده،یک دلی از عزا در آوردم و به آرزوم یعنی خوردن غذاهای خونگی رسیدم. من که با شیطنت نگاهش می کردم با لحن کنایه آمیزی گفتم: -چرا شکمتون عزادار بود مگه نامزدتون نمی دونه شما غذای خونگی دوست دارید؟! اردوان که به یک باره خنده از روی لب هایش محو شده بود گفت: -اون زیاد از این کارها بلد نیست،یعنی اصال موضوع.... سری تکان داد و چیزی نگفت.من که تاسف بار بهش نگاه می کردم گفتم: -ناراحت نباشید یاد می گیره. اردوان با اخم نگاهم می کرد و گفت: -ناراحت نیستم و فعال نگران چیزهای دیگه ای هستم. من که با شیطنت نگاهش می کردم گفتم: -مثال چه چیزهایی؟! اردوان این بار جدی تر نگاهم کرد و گفت: -ولش کن،به صورت مختصر مربوط به آبروی خانواده هامونه ولی فعال بهتره یه چایی بخوریم بعد با هم صحبت می کنیم.آخه از صبح اون قدر که حرف زدم دهنم کف کرده. و بعد با نهایت مهربانی ادامه داد: -اگر ممکنه زحمتش رو بکشید. من که از این پیشنهاد اردوان روی پاهایم بند نبودم و دوست داشتم جیغ بکشم و بپرم بغلش و بگویم تو جان بخواه همین االن برات شام هم درست می کنم ولی باز هم خودم را کنترل کردم و گفتم: -ببخشید با این وضعیت که نامزد جناب عالی درست کردند معذورم. اردوان نگاه شرمنده ای بهم انداخت و گفت: -بابت این کاش معذرت می خوام،گالره وقتی عصبانی می شه اختیارش رو از دست می ده،من نمی خواستم بیاد باال ولی تو یه حرکت پرید تو آسانسور و اومد باال بعد هعم در آسانسور رو باز گذاشته بود که من نتونم بیام وقتی هم که اوم م باال بی فایده بود هرچند حداقل اجازه ندادم اتاق هاتون رو بهم بریزه. من که با حرص نگاهش می کردم گفتم: -خدا بهتون صبر بده. اردوان خندید و گفت: -عجب،پایین که دیگه همه چیز سرجاشه اگر ممکنه اونجا یه چایی تحویل بنده بدین. و در حالی که انگار 211 از جادوی چشم هایش باخبر بود به چشم هایم خیره شد و گفت: -اندازه یه چایی که تمکین می کنید؟به عنوان همسر بنده! من که انگار دمیا به کامم شده بود گفتم: -بله حتما،فقط به یه شرط. اردوان که چشم هایش حاال دیگر می خندید گفت: -چه شرطی؟ -باید خرابکاری های نامزد عزیزتون رو درست کنید. انگار منتظر بود من ظرط بذارم تا او هم درخواستی داشته باشد.گفت: -اون وقت باید یه شام هم تمکین کنید،بدجوری گرسنمه از دست این دختره ناهار هم نفهمیدم چی خوردم. من که لبخند می زدم گفتم: -قبول. اردوان هم لبخند روی لب هایش نشست و چشم هایش هم به نظرم حسابی می خندید.گفت: -خوب پنالتی به نفع خودتون می گیریدها! بعد برای اولین بار با همدیگه داخل آسانسور شیشه ای شدیم و پایین رفتیم... انگار که اردوان به قصد جانم باال اومده بود که سوئیچ و موبایل و هم چنین کفشاشو هر کدام به سمتی پرتاب کرده بود از این که چه فکری می کرده و چه شده ناگهان لبخندی روی لبهایم نقش بست که دور از چشم اردوان نموند و گفت: - چیه؟!مسخره می کنید؟!مثال می خواهید بگید که من خیلی شلخته هستم؟ من که لبخندم پر رنگ تر شده بود گفتم: -نه!اصال چنین جسارتی نکردم فقط با خودم گفتم))خدا عجب در و تخته رو خوب جور کرده((! اردوان که با شیطنت خاصی نگاهم می کرد و گفت: -اره اون هم چه جوری!... از حرص لب پایینم رو جوییدم و بی انکه حرفی بزنم به سمت اشپز خانه ی اردوان رفتم و بساط چای را اماده می کردم .اردوان که انگار قصد نداشت از دور و برم کنار برود اومد روی صندلی اشپز خانه نشست و با حالت دستوری ولی مهربان گفت: -برای شام لطفا زرشک پلو با مرغ ! من که با اخم نگاهش می کردم ,از پشت اشپز خانه ی اردوان همان پستویی که مخفیانه همان شب کذایی بود یک جارو و خاک انداز برداشتم و در حالی که به دستش می دادم گفتم: -لطفا با دقت!بعد هم وسایل خسارت دیده رو تهیه کنید! انگار خنده ترین جک سال را برایش کفته باشم بلند زد زیر خنده و گفت: -این 212 دفعه رو باشه ولی وظایف یه مرد تو خونه این نیست ها!گفته باشم! من هم که دوست داشتم لجش رو در بیاورم گفتم: -بله واقفم ولی اگر دفعه ی بعدی در کار باشه مثل اینکه من در مورد تصمیمم برای اینده همین چند لحظه ی پیش باهاتون حرف زدم. به یک باره خنده روی لب های خوش ترکیبش ماسید و با لحن سردی گفت: -مثل اینکه این هدف ,هدفی که می کنید بیشتر جواب به خواستگارانه تا درس خواندن چون من بهتون گفتم با خیال راحت می تونید همه جا درس بخونید! من هم که از دیدن رنگ ارغوانی اش تا حرف خواستگار وسط می یومد توی دلم قند اب می کردم؛گفتم: -ولی من هم تمام مشکالت و معضالت سر راه شما و خودم رو برشمردم ! در حالی که چای دم کشیده بود با نهایت دقت و سلیقه توی فنجان ها می ریختم روی میز گذاشتم و خودم هم روی صندلی مقابلش نشستم . اردوان متفکرانه با فنجان چای بازی می کرد ولی من حس می کردم یک جور هایی بی قرار است گفت: -تو اگر نگران من هستی به این چیز ها کار نداشته باش و یه مدت به من مهلت بده من خودم همه چیز رو درست می کنم .در ضمن یک خورده هم به فکر ابروی پدرت باش ,من شنیدم پدرت خیلی ادم محترم و سر شناسیه ,فکر نمی کنم راضی باشی با خودت مهر طالق موجبات موجب ناراحتی و سر افکندگی شون رو فراهم کنی ! اردوان که جمله ی اخر را با کنایه ی خاصی بیان می کرد انگار فکر مرا خوانده بود که به فکر ابروی پدر و مادرم راضی به هر کاری هستم و انگار که سکوت من نشانه ی قدرت او و نقطه ی ضعف من بود کمی لحن کالمش قدرت گرفت و ادامه داد: -در هر صورت میل خودته اگه اینقدر نگرانه جواب به خواستگارات هستی می تونیم برای طالق اقدام کنیم ولی اگر به من اعتماد کنی هیچ وقت نه ابروی پدر و مادر شما می ره و مادر من دلش می شکنه! من که خودم بیشتر از اردوان به این شکل زندگی رضایت داشتم و اگر تا اخر عمرم هم وضع به همان صورت می گذشت شکایتی نداشتم در حالی که فکر می کردم گفتم: -پس بهتره حد و حدود هایی برای هم قائل بشیم که هیچ کس از حد خودش تجاوز نکنه 213 و باعث ناراحتی و درد سر دیگران نشه. اردوان که چایش را تمام کرده بود دست هایش را ستون چانه اش کرد و مستقیم به من که رو به رویش نشسته بودم نگاه کرد و گفت: -بفرمایید من سرا پا گوشم برای حفظ ابروی خانواده ام و مخصوصا نارات نشدن مامان فرنگیسم راضی هستم هر کاری بکنم. من که تو دلم می گرفتم اره جون خودت به خاطر انها همین چند ساعته پیش بود که با تحدید گفتی))تکلیفت رو روشن می کنم و دیگه خودت نخواستی((و این حرفا ,حاال واسه من مامان فرنگیس جون شده بیچاره فرنگیس خانوم سال تا سال ,ماه تا ماه حسرت دیدن شازده پسرش رو داشت اردوان خان یک سر نمی زد حاال عزیز شده ولی در این باره چیزی نگفتم.سپس در حالی که سرفه ای می کرد م تا صدایم صاف شود گفتم: -اول اینکه دیگه این نامزد عزیزتون حق نداره به طبقه ی من پا بذاره چون من برای خودم حریم خاصی قائلم و به یک سری چیز ها اعتقاد دارم مثال روی همان فرشی که ایشون امروز با کفش اومدن و دق و دلشون رو سر وسایل من خالی کردن من نماز می خوندم .دوم اینکه حق ندارید به صرف شنیدن یک سری دروغ و شایعه تحت تاثیر نامزدتون قرار بگیرید و زنگ بزنید به من و تن و بدنم رو مثل امروز بلرزونید .خودتون بید مسائل خصوصیتون رو حل کنید چون اگر یک بار دیگر تکرار بشه من دیگه فکر ابرو و این حرفا رو نمی کنم .سوم این که نه شما به مسائل خصوصی من کاری داشته باشید و نه من به مسائل خصوصی شما کار دارم .چهارم هم اینکه حد اقل برای اینکه خانواده ی من بیشتراز این شک نکنند بعضی مواقع باهاشون تلفنی صحبت بکنید .اخه در تمام این مدت من جلوشون فیلم بازی کردم که مثال با شما خوشبخت هستم و حضور نداشتن شما هم به خاطر درگیری های شغلی عنوان کردم . لحن صدایم حالت ملتمسانه ای به خود گرفته بود با طمانینه ادامه دادم : -اخه می دونید راستش من خجالت می کشم تنهایی برم پیششون اون ها فکر می کنن شما از این ادم هایی هستید که خیلی خودتون رو گم کردید و اصلتون رو فراموش کردین. من که با این حرفم دوست داشتم حرف دل خودم رو به 214 اردوان زده باشم ته دلم حسابی خنک شد ولی سرم رو زیر انداختم و گفتم : - ببخشید این حرف رو زدم اخه اون ها از شب عروسی به بعد حتی یک بار هم با شما صحبت نکردند ,اقا جونم اینها حرفی نمی زدند که شما چرا نمی رید خونشون ولی خب یک تلفن خشک و خالی که دیگه..... بقیه ی حرفم رو نا تموم گذاشتم و گفتم: -حاال این شرایط منه ,اگه نخواستید و هر چند می دونم که این وضعیت هم چندان دوام نداره بهتره همین االن همه چیز رو تموم کنم یعنی حقیقت اینه که من االن خوب سوژه ای برای .... اردوان که تا ان موقع در نهایت ارامش به حرف هایم گوش داده بود یک دفعه امد وسط حرفم و بعد با لحن طعنه امیزی گفت: -حاال نترس سوژه ی خوبت رو از دست نمیدی ! من که برای خودم کلی نوشابه باز کرده بودم که اردوان عاشقم شده و قید گالره رو می زنه با این حرفش انگار یه باره همه ی ارزوهایم ویران شده بود که زبانم را کوتاه کردم و پیش خودم گفتم))حاال نکنه اصال پشیمان بشه ((و سکوت کردم .اما اردوان گفت: -باشه شرایط قبول ولی من هم یه شرطی دارم . من که همه ی وجودم گوش شده بود گفتم: -خب ,چه شرطی؟ اردوان که دوباره نگاهش شیطنت امیز شده بود گفت: -باید مثل همه ی زن ها ی دیگه برام شام و ناهار درست کنی! در حالی که خنده ام گرفته بود گفتم: -ولی من که تو این مدت .... اردوان پرید وسط حرفم و گفت: -اره,درست می کردی ولی فرقش اینه که باید نظر خودم رو هر روز بپرسی نه با سلیقه ی خودت . با تعجب نگاهش می کردم و تو دلم می گفتم))حتما بعضی از غذا ها رو دوست نداشته و تو سطل اشغال می ریخته((ولی از فرنگیس خانوم سوال کرده بودم از این فکر که فرنگیس خانوم با ذائقه ی پسرش اشنا نبوده و اشتباهی حرف زده ناراحت بودم اما اردوان که منو حسابی تو فکر دید گفت: -یعنی اینقدر سخته من چهار تا شرط سخت شما رو پذیرفتم ولی شما.... به خودم امدم و گفتم: -نه اصال پس قرار داد منعقد شد ؟! اردوان جارو و خاک انداز رو برداشت و گفت: -حاال بنده باید از کجا شروع کنم؟ از شدت خوش حالی لپ هایم گل انداخت و گفتم: -نه نمی خواد 215 شوخی کردم خودم االن می رم درستش می کنم . اردوان به سمت اسانسور رفت و گفت: -ولی انگار ,زرشک پلو با مرغ رو فراموش کردین! انگار بهترین پیشنهاد عمرم رو شنیده بودم با خوش حالی به سمت یخچال اردوان رفتم و وسایل الزم رو برداشتم و دست به کار شدم . وقتی همه چیز را اماده کردم باال رفتم تا به اردوان کمک کنم عاز این که اردوان اینقدر سریع همه چیز را مرتب کرده بود حسابی تعجب کردم گفتم: -خسته نباشید! به چهره ی مردانه ی او که حسابی عرق کرده بود خیره شده .اردوان هم خندید و گفت: -چیه تا به حال فوتبالیست کارگر ندیده بودی؟! از حرفش خنده ام گرفته بود و گفتم: -نه اخه فکر نمی کردم شما هم .... اومد وسط حرفم و گفت: -مثل اینکه تا قبل از اینکه شما تشریف بیارید من زندگی مجردی داشتم ها! -البته با کمک اقا رحیم! اردوان اخم کرد و گفت: مثل اینکه اون ماهی یک بار هم نمی اومد ها!البته بهتره بگیم اقا رحیم بیشتر نیمکت نشین بود ! همه جا را که مرتب شده بود از نظر گذراندم و گفتم: -حتما اون طوری یه که می گین یعنی نتیجه ی عملتون این رو می گه!اردوان سرشو تکان داد و گفت: -چیز هایی رو هم که خسارت دیدن براتون فردا تهیه می کنم . در حالی که با دمم گردو کشکستم گفتم: -نه نمی خواد الزم نیست! اردوان به چشم هایش حالت خاصی داد سپس اشاره ای به طبقه ی من کرد و گفت: -الوعده وفا بنده کارم رو انجام دادم یعنی نود دقیقه تمام شد ,رفتیم تو دقت اضافه! من که حسابی ذوق زده بودم گفتم: -فقط یه نیم ساعت می خوام که برنج دم بکشه اخه قید زمانی که نداشتیم مگه تایم فوتبال بوده به من نگفتید! اردوان با شیطنت نگاهم کرد و گفت: -حیف نبود که ابن زبان رو همیشه بسته نگه داشته بودی!! و در حالی که دستی به مو های پر پشتش می کشید ادامه داد: -خب پس بین دو نیمه یه دوش بگیرم از این وضعیت در بیام .در ضمن شما هم قید زمانی رو به جا بیارین! شپش برای دومین بار با اسانسور شیشه ای پایین رفتیم .من که احساس می کردم شاید دارم ان شب بهترین شب زندگیم رو می گذرونم چند بار خودم رو نیشگون گرفتم که خواب نباشم ! 216 وقتی اردوان با حوله ی سفید رنگش بیرون امد .تازه به یاد اوردم که چند وقت پیش از دیدنش به همین حالت در کنار گالره چقدر حسرت خورده بودم ولی باید حد و حدود خودم رو می دونستم تا وقتی می توانستیم زیر یک سقف بمانیم که اردوان متوجه گذشته ی من نشه و این تا زمانی که حریم بین ما حفظ می شد میسر بود کامال طبق قرار داد عمل کنم . در همین افکار بودم و داشتم با سلیقه ی خاصی ساالد کاهو درست می کردم که اردوان وارد اشپز خانه شد و دماغش را به حالت بو کشیدن عمیقی باال کشید و گفت: -انگار بوی غذا وقتی در حال درست کردنش برسی بیشتر اشتها رو تحریک می کنه ,تا دیدن غذای اماذه توی یخچال ! متوجه مقصودش شده بودم بنا بر این گفتم: -ولی قرار داد فقط غذای اماده طبق نظر شماست نه چیز دیگه ای! اردوان به حالت تفکر سرش کمی سرش را تکان داد و خاراند و گفت: -ببخشید من اشتباه کردم پس باید این رو هم اضافه کنم! یکی از ابروهامو باال بردم و گفتم : -نه اصال ,نه شرطی اضافه می شه و نه شرطی کم درسته قرار داد غیر کتبی بود ولی محکمه پس هیچ دخل و تصرفی جایز نیست ! اردوان باز هم لبخند روی صورتش نشست و گفت: -نه واقعا هر چی می گذره بیشتر پی می برم چقدر حیف شد ه تو این مدت خاموش بودین! من که کی خندیدم گفتم: -البته امشب شام رو به مناسبت عقد قرار دادمون با هم صرف می کنیم ولی من بعد طبق قرار داد عمل می کنیم . اردوان هم خندید و گفت: -انگار جدی جدی ما شدیم یه شوهر قرار دادی تمام عیار ! دوباره با خنده ادامه داد: -تا حاال فوتبالیست قرار دادی بودیم زندگیمون دست خودمون نبود وای به حال اینکه شوهر قرار دادی هم بشیم! با لبخند گفتم: -امید وارم تمام بند های قرار داد رو به خوبی اجرا کنیدواال فسخ قرار داد فسخ عقد نامه هم هست! اردوان اخم کرده و گفت: -انگار قضیه ی اون تنفره که اول گفتی چندان هم غیر واقعی نیست ,من رو بگو همش خودم رو نوید می دادم که همش از سزر ناراحتی زیاده . از اینکه اردوان تمام حرف های من رو یادش مونده اون هم کلمه ی ازت متنفرم رو خجالت کشیده و سکوت کردم و خودم رو مشغول 217 چیندن میز شام نشان دادم .اردوان هم که انگار حسابی پکر شده بود به اتاقش رفت و بعد در حالی که یک شلوارک و تی شرت پوشیده بود ,بی توجه به من تلویزیون را روشن کرده و حواسش را از من پرت نشان می داد .من که از حرف خودم تا حدی پشیمان شده بودم ولی چون نمی توانستم از حد مجازم فراتر بروم بی توجه به بحثی که دقایق پیش بین ما بود .بلند گفتم: -الوعده وفا بفر مایید شامتون حاضره به وقت اضافه هم نکشیدهاردوان که نگاهش پر از دلخوری بود،سر میز نشست و در حالی که انگار از دیدن غذای مورد عالقه اش کمی حالش تغییر کرده بود نگاه سپاس گزارش را به صورتم دوخت.من سعی می کردم از نگاهش فرار کنم،کفگیر را برداشتم و برایش مرغ و سپس مرغ ریختم.آخ که من چقدر آرزوی رسیدن چنین روزی را داشتم ولی دنهایت باید پا روی احساسم می گذاشتم. اردوان که انگار از قحطی فرار کرده بود در چشم برهم زدنی بشقابش را که خالی بود با لبخندی به طرفم گرفت و گفت: -بی زحمت برام بریز. یک لحظه همه چیز را فراموش کردم و او را که مثل بچه هایی که از مادرشان طلب غذا می کردند با هیجان می نگریستم.گفتم: -همه شو خوردی! اردوان با لبخند سرش را تکان داد و گفت: -اشکالی داره؟اون قدر امشب گرسنمه که هر چی بهم بدی می بلعم. و نگاه شیطنت بارش را بهم دوخت.با آن نگاه انگار روی ابرها راه می رفتم.سریع بشقابش را دوباره پر کردم،دوست داشتم همان طور خیره بنشینم و غذا خوردنش را نگاه کنم ولی زشت بود،خودم را مشغول غذا خوردن کردم که اردوان گفت: -خیلی خوشمزه شده،برای فردا ظهر هم برام همین رو دست کن. من که همیشه می دیدم اردوان ظهرها خانه نیست با تعجب گفتم: -مگه ظهرها هم می یایی؟ اردوان با اخم نگاهم کرد و گفت: -مثل این که به این زودی قرارداد یادت رفت! -نه،آخه معموال ظهرها خونه نبودی! اردوان خندید و گفت: -پس آمار رفت و آمد من رو داری؟ دوباره لبخند دلنشینی زد و من در حالی که سر تکان می دادم گفتم: -آخه صدای در،باال می یاد. اردوان همان طور که برای خودش آب می ریخت 218 گفت: -آخه اون موقع ها هیچ غذایی انتظارم رو نمی کشید. -ولی آخه... اردوان وسط حرفم آمد و گفت: -شوخی کردم بعضی روزها نمی تونم ظهرها خونه بیام،اما خبرش رو بهت می دم. من هم سری به عالمت تفهیم شد تکان دادم و گفتم: -در هر صورت برای فردا همین غذا می مونه می ذارم تو یخچال. اردوان که ساالدش را هم تا ته خورده بود و با دستمال به حالت قشنگی دهانش را پاک می کرد،گفت: - بی زحمت،یه چای هم درست کن قول می دم دیگه ازت هیچ چیزی نخوام. من که دوست داشتم تا صبح هر چه می خواد فراهم کنم سریع کتری را روی گاز گذاشتم و ظرف میوه را هم آماده کردم و روی میز قرار دادم. اردوان در نهایت سکوت پنج دقیقه ای می شد که مرا زیر نظر داشت وقتی متوجه نگاهم شد سرش را به طرف تلویزیون گرفت،دیگه احساس می کردم باید بروم باال و ماندنم لزومی ندارد،هرچه زودتر چایم را نوشیدم.گفتم: -اگه کاری نداری من باید برم. اردوان که تازه یادش افتاده بود که ما،در عین کنارهم بودن از همدیگه جداهستیم گفت: -می تونم یه سوال ازت بکنم؟ با این که توقع چنین چیزی را نداشتم و دوست داشتم زودتر به تختخوابم پناه بروم و هر چه زودتر به اتفاقاتی که از ظهر بر من گذشته بود،غافلگیری اردوان وقتی مرا دید،نگاه گرمش،حضورش و خالصه هر چیزی که او در آن نقش داشت،فکر کنم گفتم: -بفرمایید! اردوان که کمی خیره نگاهم می کرد گفت: -بین تو کوروش چیزی هست؟ من که توقع شنیدن این سوال را اصال نداشتم در حالی که یک دفعه خیلی هول شده بودم گفتم: -مثل این که قرار نبود تو مسائل خصوصی.... وسط حرفم آمد و گفت: -فقط همین یه مورد،اگر هم نگی مجبورم از کوروش سوال کنمٰ ،اونم که فعال از شرایط من و تو هیچی نمی دونه و خیلی راحت همه چیز رو می گه. جمله ی آخرشو با شیطنت خاصی بیان کرد یعنی بهتره خودت بگویی،من که قصد داشتم کمی اذیتش کنم گفتم: -از کجا می دونی شاید هم همه چیز رو بدونه. یک دفعه چای تو گلویش پرید و به سرفه افتاد و با تعجب ابروهاشو باال برد و باخشم گفت: -یعنی این نارفیق همه چیز رو می دونسته و ه جای این که 219 به من حرفی بزنه،خودشو به تو نزدیک کرده؟! اصال فکر نمی کردم اردوان تا این حد رگ غیرتش ورم کند و عصبانی شود.طوری که صمیمی ترین دوستش را نارفیق خطاب کند آن هم آدم متشخصی مثل کوروش را،وقتی دیدم دارد با عصبانیت به سمت تلفن می رود و انگار می خواهد بهش زنگ بزند.گفتم: -نه اون هیچی نمی دونه،شوخی کردم.جواب سوالت هم این که من فقط از طرف نهال با جناب دکتر آشنا شدم،اون فکرهایی برا یخودش داره ولی من شرایطم رو بهتر از هر کسی می دونم. اردوان از نصفه راه برگشته و روی مبل ولو شد و نفس راحتی کشید،صورتش را که معلوم بود حسابی طبق گذشته ها ارغوانی شده به سمتم نگرفت و آهسته گفت: -بهتره همیشه همین طور عاقل باشی. و سکوت کرد.در همین افکار بودم که یک دفعه تلفن طبقه ی پایین زنگ خورد.اردوان فکر کرده بود گالره است و با دستش عالمت داد که ساکت باشم من که به یک باره انگار نیشتر به قلبم زدند،در حالی که از ناراحتی اشک به چشم هایم هجوم آورده بودو با خودم گفتم"دیگر زیادی پررو و متوقع شدی به همین حد هم راضی باش."سکوت کردم و کلی به خودم دلداری های دیگر دادم که صدای اردوان که به من نزدیک شده بود به گوشم رسید گفت: -نه مامان،حالش خوبه،آره به خدا همین جا کنارم نشسته،باشه االن می گم زنگ بزنه. با این حرف اردوان تازه یادم افتاد برای امشب بلیط هواپیما داشتم و قرار بود به اصفهان بروم،روی پیشانیم زدم و گفتم: -وای خدای من،چرا یادم رفت آخه؟ تو دلم می گفتم"دختره شوهر ندیده یه شب چشمت به شوهر نصفه نیمه ات افتاد پاک همه چیز یادت رفت.مثال امشب منتظرت بودن،بیچاره ها خبر نداشتند تازه بعد از این هخمه وقت دختر بیچاره شان امشب با شوهر یه شام خورده و اونقدر حواسش پرت شده که تاریخ تولدش رو هم فراموش کرده چه برسد به پرواز شبش." اردوان که با گوشی بی سیم به سمتم می آمد گفت: -تو امشب قرار بوده بری اصفهان؟! با خجالت از فراموشکاریم به چشم های اردوان نگاه کردم و گفتم: - آره،نمی دوم چرا یادم رفت،امروز اونقدر... اردوان وسط حرفم امد و با لبخند شیطنت 211 باری گفت: -مثل این که خیلی نگرانت شدن،به موبایلت هم زنگ زدن برنداشتی،تلفن رو هم انگا رجواب ندادی،زنگ زدن به مامان من تا از من خبری بگیرن.حاال خوبه یه امشب رو من ازت باخبر بودم واال چه سوتی می شد! من که تلفن بی سم را از دستش می گرفتم،گفتم: -اگر امشب شما حواسم رو پرت نمی کردی،هیچ وقت کار به اینجا نمی رسید. اردوان یک ابروشو باال برده و گفت: -خوبه هنوز هیچی نشده همه تقصیرها افتاده گردن من!خدا آخرش رو به خیر کنه،زودتر یه زنگ بزن بگو مثال اردوان مشکل داشته یعنی یه کاری براش پیش اومده نتونستم بیام. با تمسخر نگاهش کردم و گفتم: -حاال نه این که همیشه شما کار نداشتی و همراهم بودی!اونها هم خوش باور می گن،خب مگه همیشه این شوهر عزیزت کار نداره؟ اردوان که ردی از شرم در نگاهش نشسته بود،گفت: -خب،بگو اردوان گفته وایستا خودم دو سه روز دیگه می برمت. لحظه ای چشم هایم گرد شده و از شنیدن این حرف اردوان شوکه شدم و انگار به گوش هایم شک کرده باشم،گفتم: -یعنی این که شما هم همراهم می یای؟! انگار به حرف خودم شک کرده بودم گفتم: -یعنی الکی بگم شما می یای؟!آخه بعد هی می خوان بگن پس چرا... اردوان وسط حرفم پرید و گفت: -خب می یام،به خاطر شرط آخری که جای هیچ شک و شبهه ای براشون باقی نمی مونه،شما هم نگران نمی شی که هی به خواستگاران عزیزت فکر کنی.در ضمن باید یه سری هم به مامان فرنگیس اینها بزنم. و زیر لب چیزی گفت که فقط حسن سلیقه شو از جمله اش شنیدم. حتی نمی تونستم حرف های اردوان رو باور کنم.با این حال شماره ی خانه ی آقاجونم را گرفتم و منتظر شدم تا تماس برقرار شود،مامان که بیچاره نگرانی از الو گفتنش معلوم بود با اولین زنگ گوشی را برداشت من که نمی دانستم چه بهانه ای برای این سهل انگاریم بیاورم گفتم: -سالم مامان جون. مامان که از شنیدن صدای من خیالش راحتش ده بود گفت: -سالم طالیه،مادر تو کجایی؟!نباید یه زنگ به ما بزنی که نمی یایی،حداقل گوشیتو جواب بده. انگار با فرنگیس خانم حرف زده بود.گفتم: -ببخشید،راستش اردوان حالش زیاد 211 خوب نبود،یعنی مریض شد و دیگه نمی شد تنهاش بذارم. مادرم که انگار خیلی نگران شده بود گفت: -نکنه مادر سر امدنت حرفتون شده؟اگر می بینی شوهرت راضی به اودنت نیست نمی خواد بیایی. همیشه احساس می کردم مادر فکر می کند اردوان زیاد راضی نیست من پیششون بروم ولی با آن حرف هایی که اردوان زد خیالم راحت شده بود با خیال ی آسوده گفتم: -نه مامان جون،اتفاقا اردوان گفت یکی،دو روز صبر کنم با همدیگه بیاییم،آخه یه خورده کارهاش سبک شده. مامان انگا ریک دفعه همه ی نگرانی هایش فراموش شده بود.چون فوری گفت: -راست می گی زالیه؟!چه فکر خوبی،راستش رو بخوای دیگه آقاجون بهش برخورده که چرا دامادش یه بار هم نیومده هر چی هم من بهش می گفتم دامادش سرشناسه،گیر و گرفتاره به گوشش نمی رفت،مادر خیلی کار خوبی می کنید.پس ما منتظریم!قبلش حتما یه زنگ بزن که من تهیه ببینم مادر،آخه ناسالمتی اولین باره داماد عزیزمون می خواد بیاد! از آن همه شور و شعف مادرم،از این که تا این حد خوشحال شده بودم لبخند رضایت روی لب هایم نقش بسته بود و گفتم: -باشه،حتما زنگ می زنم،علی رو ببوس دلم خیلی براش تنگ شده. اردوان که انگار با شنیدن نام علی گوش هایش کمی تیز شده بود بعد از این که تماس را قطع کردم گفت: -چی شد؟!خیالشون راحت شد؟ -آره،اصال نمی دونم چرا یادم رفت!هیچ وقت تا به حال این طوری نبودم. اردوان مرموز نگاهم کرد و گفت: -علی همون برادرت ود؟! با خنده گفتم: -نه،پسرعموم بود. با این حرف رنگ نگاهش تغییر کرده و با حالت خاصی گفت: -پسرعمو؟ دیدم دوباره بد نگاه می کند گفتم: -نه بابا،برادرمه. اردوان تا خواست حرفی بزنه تلفن دوباره زنگ خورد.اردوان که می خندید گفت: -حتما االن مامانت به مامان فرنگیس خبر رفتن من به اصفهان رو داده و مامان فرنگیس هم زنگ زده مطمئن بشه. به طرف تلفن رفت ولی انگار حدسش اشتباه بود چون دستش را به حالت هیس جلوی دهانش گرفت من که مطمئن شدم گالره است از روی مبل بلند شدم و در حالی که به عالمت بای بای برایش دست تکان می دادم به 212 سمت آسانسور رفتم شاید آن لحظه داشتم از شدت حسادت می میردم و می خواستم فرار کنم اما اردوان در حالی که گوشی به دست دنبالم می آمد دستم را گرفت و با حالت انگشتش مثال گفت یک دقیقه صبر کنم،دوست نداشتم شاهد گفتگوهایش با گالره باشم ولی اردوان نگاهم داشته بود و نمی توانستم حرفی هم بزنم.سرم را پایین انداخته بودم و سکوت کرده بودم و لی کتمال واضح می شنیدم که اردوان گفت: -می دونستم با اون همه قرص که خوردی حاال،حاالها خوابیدی. نمی دانم گالره چی گفت که اردوان گفت: -روی کارهات فکر کن می فهمی. و دوباره در حالی که انگار عصبی شده بود گفت: -دارم بهت می گم باشه،گفتم باشه. نمی توانست راحت حرف بزند در حالی که بهم اشاره می کرد صبرکنم به سمت اتاقش رفت.من که حوصله ی دیدن و شنیدن این حرف ها را نداشتم و دوست نداشتم شبی را که برایم به آن قشنگی بود با شنیدن مکالمه اردوان خراب کنم.دکمه آسانسور را زدم و به طبقه ی خودم رفتم.اصال من مگر بله قربان گوی او بودم که به حرفشش گوش کنم و بمانم و عذاب بکشم. با دیدن طبقه ی خودم که با دست های اردوان دوباره تمیز شده بود،لبخند روی لب هایم نشست و سعی کردم به تلفن چند دقیق پیش اصال فکر نکنم.آنقدر چیزهای خوب اتفاق افتاده بود که قادر بودم دقایق آخر را از ذهنم ساسنور کنم.همین که قرار بوداردوان همراه من به اصفهان بیاید مثل یک معجزه بود ولی یک لحظه از این که منصرف شود ترسیدم.با این که نمی خواستم بهش فکر کنم ولی مدام داشتم به خودم می گفتم"آنها االن دارند بهم چی می گن یعنی اردوان بهش می گه مجبور شدم خرابکاری هاتو درست کنم؟"وای که اگر این را بهش می گفت،چقدر عالی می شد.دختره ی روانی چی سر خونه زندگی من آورده بود. در همین افکا بودم که متوجه شدم اردوان به شیشه ی اسانسور می زند.در حالی که از اتاقم بیرون می رفتم اردوان که در آسانسور منتظر اجازه ی ورود من ایستاده بود گفت: -ببخشید خواب بود؟! -به این زودی خوابم نمی بره. اردوان که انگار معذب شده بود گفت: -می خواستم بگم،بگم...اگر ممکنه شماره 213 ی موبایلت رو داشته باشم. گوشی اش رو از جیبش درآورد و بعد شماره ام را گفتم و اردوان وارد کرد و گفت: شماره ی منو داری؟ -نه متاسفانه. خندید و گفت: -االن شماره ات رو می گیرم که شماره ی من هم برای تو بیفته. بعد صدای زنگ موبایلم از اتاق آمد.اردوان که فکر می کرد به خاطر گالره ناراحت شدم بی مقدمه گفت: - گالره بود،می گفت.... وسط حرفش پریدم و خیلی قاطع گفتم: -مطمئنا به من ربطی نداره. -آخه... -لزومی نداره برای من توضیح بدید باالخره ایشون نامزدتونه اگر امروز هم اینجا رو بهم ریخته دالیل خودش رو داره،شماهم که قول دادید دیگه هرگز تکرار نشه. هروقت صحبت و فکر گالره پیش می امد دوباره خودم را دور می دیدم و لحن صحبتم حالت رسمی می گرفت بعد به خاطر این که فراموش نکند رابطه ی ما فقط برای آبروی خانواده هامون یک قرارداده،گفتم: -من می دونم شما برای آبریو خانواده تون راضی به این مسائل شدین،پس اصال احتیاج نیست شرایط زندگی خصوصیتون رو بهم بریزین در ضمن به خاطر این که قرار شد بیایید اصفهان ممنونم. اردوان که چهره اش کمی کالفه نشان می داد سری تکان داد و گفت: - نه،واجب بود خودمم یه سری بزنم. چون می ترسیدم بعد از تماس گالره پشیمان شده باشد گفتم: -فقط لطفا زودتر خبرش رو بهم بدید که به خانوادم بگم کی می ریم. کمی فکر کرد و گفت: -همین پس فردا صبح حاضر باشی،کارهامو می کنم که بریم. ناخودآگاه لبخندی روی صورتم نشسته و گفتم: -همین پس فردا؟! اردوان از خوشحالی من چشم هایش برق زد و گفت: -اصال چرا پس فردا!همین فردا عصری می ریم من تا ظهر کارهامو تموم می کنم تو شاعت پنج بعد از ظهر منتظر باش. دوست داشتم بگویم دستت درد نکنهَعاشقتم.اما فقط گفتم: -پسَمن فردا صبح به مامانم اینها خبرش رو می دم. انگارا ردوان خیال نداشت برود به گمانم برای او هم امروز با همه ی روزهای عمرش فرق داشت.وقتی خمیازه مرادید هرچه سعی در مهارش کردم بی فایده بوود.لبخندی زد و گفت: -شماره ی موبایلت رو گرفتم که فردا اردو شام رو بدم ولی انگا رمن باید تو رو مهمون کنم. لبخند پیروزمندانه ای 214 زدم و گفتم: -دوست دارید یه چیزی درست می کنم. اردوان لبخند زد و گفت: -با این که از شام دستپخت شما نمیشه گذشت ولش شام فردا باشه با بنده. و در حالی که وارد آسانسور می شد گفت: -طالیهَمن... بعد از مکثی گفت: -هیچی،هیچی،فعال خداحافظ و شب بخیر. و پایین رفت.در حالی که خنده ام گرفته بود گفتم: -خدا رحم کرده فقط اومده بود یه شماره بگیره واال تا صبح می موند. از این که قرار بود فردا با او بروم از شادی جیغ کوتاهی کشیدم و پریدم هوا...!ساعت چهار بعد از ظهر بود,از صبح که بیدار شده بودم از خوش حالی انگار روی ایر ها راه می رفتم حال و هوای به خصوصی داشتم .حمام کرده بودم و خیلی با وسواس حاضر شده بودم و بهترین شال و مانتویی را که داشتم به تن کرده بودم .لباس هایی هم که داخل چمدان گذاشته بودم بهترین هایم بودند بعضی از ان ها را فقط خریده بودم و حتی فرصت نشده بود بپوشم . انقدر ذوق زده بودم که قلبم به شدت می زد صبح زود به مامان گفته بودم که چه ساعتی از عصر عازمیم ,ان هم انگار مثل من خوش حال بود البته شاید هم بیشتر ,ولی نه هیچ کس توی دنیا ان لحطه مثل من شاد نبود.اگر بگویم بیست بار در ان یک ساعت اخر جلوی اینه رفتم دروغ نگفتم می دانستم که اردوان از دیدنم تعجب می کند دیشب که اصال مرتب نبودم دل نمی کند برود حتی وقتی گالره زنگ زد راستی به گالره می خواهد بگوید داریم می رویم اصفهان؟امید داشتم خدا به خیر کند ,نکند لحطه ی اخر بگوید نمی ایم .در همین افکار بودم که گوشیم زنگ خورد شماره ی خودش بود.سعی کردم سعی کردم ارامشم را حفط کنم تا صدایم از خوش حالی نلرزد گفتم: -بله! -سالم من پایین منتظرم! -االن می ام . سریع چمدان و ساک بزرگ سوغاتی هایم را داخل اسانسور گذاشتم و پایین رفتم .اردوان که دم در مشغول در اوردن کفش هایش بود تا سرش را بلند کرد یک لحظه مثل کسی که برق بهش وصل کردند مات نگاهم کرد و سپس در حالی که امگار اصال یادش رفته بود چه می خواهد بگوید با لکنت گفت: -من گرسنمه ,سالم! از بهت و حیرتش خنده ام گرفته بود اما خودم را کنترل کردم و گفتم: -سالم !مگه 215 ناهار نخوردی؟! در حالی که سعی می کرد بیشتر نزدیکم بشود گفت: -خوردم ,نه نخورم می شه گرمش کنی؟تا من یه دوش بگیرم یه خوره برای من هم مثل خودت رخت و لباس برمی داری؟ به چمدان هایم اشاره کرد .من که هنوز باورم نمی شد به همراه او می روم ,غذا رو گذاشتم گرم بشه و خواستم به سمت اتاقش برم تا برایش لباس بردارم که دیدم اردوان هنوز ایستاده و مستقیم مرا نگاه می کند یک دفعه نگاهم در نگاهش گره خورد و مستاصل مانده بودم که چی کار کنم ؟اردوان هم بد تر از من انگار ماتش برده بود و خیال رفتن نداشت ,اهسته گفتم : -تو که هنوز اینجایی! مگه نمی خواستی بری حموم؟ اردوان که به قول شیدا انگار رفته بود تو هپروت ,اهسته گفت: -طالیه!تو چقدر... از بقیه ی حرفش منصرف شد بود که گفت: -چقدر چیز میز,برداشتی؟ من که نگاهم به چمدانم افتاده بود گفتم : -نه ,یکیش سوغاتی یه ,اخه وقت هایی که تو نمی اومدی یه چیز هایی می گرفتم و می گفتم تو براشون فرستادی ,این دفعه رو هم فکر نمی کردم که با هم برویم از قبل خرید کرده بودم . اردوان به چشم هایم خیره شد و گفت: -چه فکر خوبی! سری تکان دادم . گفتم : چه می دونم یه جور هایی اجبار بود دیگه تازه این دفعه هم به علی گفته بودم که تو گفتی اگه شاگرد اول یا دوم و یا سوم بشه برایش دوچرخه بگیری .مثل اینکه اون هم شاگرد سوم شده و بیشتر از دیدن من دلتنگ خریدن دوچرخه اشه ! او که با اشتیاق به حرف هایم گوش می داد گفت: -چه خوب تا رسیدیم براش می خریم ! در حالی که غرق شادی بودم با خده گفتم : -ولی اینطور که تو حاظر می شی شب هم نمی رسیم! اردوان که نگاه مشتاقش را از من گرفت و گفت: -من همین االن می یام. به سمت حمام رفت .داشتم تند تند هر کدام از لباس های اردوان رو که به نظرم قشنگ می اومد بر می داشتم که متوجه زنگ موبایلش شدم با این فکر که شاید فرنگیس خانوم یا مامان اینا باشند به سمت تلفت همراهش رفتم و متوجه اسم گالره شدم که روی صفحه ی موبایلش افتاده بود اهمیت ندادم و درباره مشغول به کار شدم و مسواک و حوله ی بزرگ و همچنین کوچکی هم داخل 216 چمدان جای دادم و سپس درش را بستم و به سمت اشپز خانه رفتم و غذای اردوان را در داخل دیس ریختم ,خودم هم ناهار نخورده بودم ولی اشتها نداشتم سریع برایش ساالد درست کردم که اردوان از حموم بیرون اومد .و در حالی که اب موهایش را با حوله می گرفت گفت : -چمدون من رو هم بستی؟ با تشویش گفتم: - اره بستم ! می ترسیدم که دوباره گالره زنگ بزند و اردوان رو پشیمان کند انگار اضراب خیلی در صورتم مشهود بود که گفت: -چرا اینطوری شدی؟ من که متوجه منظورش نشده بودم گفتم : -چه طوری؟ اردوان که مشغول خوردن شده بود گفت: -هیچی انگار استرس داری! -اخه دیر شده می ترسم به تاریکی بخوریم . به سرعت خوردنش افزود و گفت: -به تاریکی که می خوریم ولی نترس من دست فرمونم خوبه! اما نگرانی من به خاطر چیز دیگه ای بود که گفتم: -میشه عجله کنی؟ - اردوان در حالی که با اشتها غذایش را می خورد گفت: -چشم االن تموم می شه لطفا مسواک و ژیلتم رو هم بردار. -مسواکت رو برداشتم ولی وسیله ی اصالحت رو نه!هر چیز دیگه رو که می خوای بگو که بردارم! -اهان یه ژل مو هم بردار -باشه! مثل زنی که سال ها در کنار شئهرش زندگی کرده سریع به سراغ وسایلی که گفته بود رفتم اما با صدای زنگ موبایلش انگار به یک باره تمام دلشوره های عالم روی دلم ریختند اردوان گفت: -بله!نمی دونم که گالره چی گفت که اردوان گفت: -می گم که مامانم مریضه. و بعد محکم تر گفت: -نمی شه نمی فهمی؟ می دونستم گالره التماس می کند که به اصفهان نرود و من با تمام وجودم می خواستم که اردوان پای حرفش بماند .تمام وجودم مخصوصا گوش هایم خارج از اتاقبه حرف های اردوان بود .اردوان هم صداشو انقدر اهسته کرده بود که نمی شنیدم داشتم می مردم سریع وسایل رو جا دادم و از اتاق خارج شدم. تردوان گوشی را قطع کرده و اخم هایش در هم رفته بودبه یک باره بند دلم پاره شد سکوت کرده بودم انگار منتظر بودم که بگوید نمی شود برویم .دیس غذایش را داخل سینک گذاشت و در حالی که من همان طور پر از تشویش نگاهش می کردم از اشپز خانه بیرون رفت و 217 گفت: -برداشتی؟ با حالت متفکرانه ای بهم خیره شد دستپاچه شدم و گفتم: -اره دیگه چیزی نمی خوای؟ -نه نمی خوام! صدایم می لرزید و به سختی سعی می کردم معلوم نشود .اردوان سری تکان داد و با تعجب و در حالی که با خودش فکر می کرد گفت: -االن لباس می پوشم. به سمت اتاقش رفت .من هم به اشپز خانه رفتم و سریع همه چیز را جابه جا کردم و شستم و همه چیز را مرتب کردم و بیرون امدم . اردوان شلوار جین روشن و تی شرت ابی رنگ پوشیده بود و در حالی که ادکلنش را روی خودش خالی می کرد بیرون امد.من هم در حالی که موهایم را جمع می کردم شالم رو سرم کردم اردوان هنوز چهره اش در هم بود از داخل اسانسور چمدان های مرا بیرون اورد و سپس چمدان خودش را برداشت و به سمت پارکینگ رفتیم. من اولین باری بود که بعد از شب عروسیمون کنار هم توی ماشینش می نشستیم .البته ماشینش رو عوض کرده بود و حاال صاحب ماشینی بود که من نه تا به حاال دیده بودم و نه اسمش برایم اشنا بود ولی خیلی قشنگ بود و معلوم بود که خیلی خاص و بی نظیره. اردوان چمدان ها رو جای داد و گفت: -خب نگفتی چرا رنگت پریده بود! و نگاهی زیر چشمی بهم انداخت .من که مشغول خوندن ایت الکرسی قبل از سفر بودم ,با دست اشاره می کردم که یک لحظه صبر کند .سریع بقیه اش را خواندم و در حالی که تو دلم می گفتم ))خدایا خودمون رو به خودت سپردم((به سمت اردوان برگشتم و گفتم: -چیزی گفتی؟ -هیچی گفتم چرا من تا رفتم حموم و برگشتم اونقدر منقلب شده بودی؟ نمی دانستم چه بهانه ای بیاورم اما گفتم: -من؟! -اره شما خانوم طالیه صولتی! از بردن نامم همراه فامیل خودش قلبم مالش رفت و با لکنت گفتم: -راستش ,راستش ترسیدم با زنگ ,زنگ موبایلت پشیمون بشی اخه به مامانم اینا قول داده بودم که حتما می اییم! اردوان در حالی که سرش را تکان می داد با شیطنت گفت: -اهان !پس میس کالم رو دیده بودی؟ و با حالت با مزه ای ادامه داد: -زود بخور دیر می شه به تاریکی می خوریم ,جریانات داشت! و خندید .از این که اردوان به راحتی مثل شیدا مچم رو گرفته بود 218 خجالت زده شدم و سکوت اختیار کردم !اردوان گفت: -ببین طالیه خانوم تو این سفر رسما خانوم صولتی هستی ! در ضمن من وقتی قول بدم زیرش نمی زنم ,پس دیگه نگران این چیز ها نباشوقتی گفتم می ریم اصفهان تا مامان فرنگیسم رو ببینم و هم پدر و مادرت از خیاالت بیرون بیان مطمئن باش که می ریم . از جمله ی اولش که مثال می خواست بگوید فقط در این سفر می توانم به همه بگویم اردوان شوهر منه نه بعد از ان کمی دلخور شده بودم ولی از بقیه ی حرفش که به خواسته ی گالره اهمیت نداده بود خوش حال بودم گفتم: -ممنون . اردوان صدای موسیقی ماشینش را کمی زیاد کرد .همیشه عاشق این اهنگ بودم نمی دانم اردوان از روی عمد قبال این اهنگ رو انتخاب کرده بود یا همین طوری به قید قرعه به نام این ترانه افتاده بود که حرف دلم رو می زد شاید هم حرف دل اردوان ولی من را به حال و هوای دیگری که از هر چه چیز های عجیب در زندگیم بود فارغ شده بودم . من نیازم تو رو هر روز دیدنه از لبت دوست دارم شنیدنه صدای اردوان که این قسمت ها را خودش هم همراهی می کرد شعفی وصف ناپذیر ایجاد کرده بود . اگر مردهای تو قصه بدونن که اینجایی برای بردن تو با اسب بالدار می تازندانگار مقصود اردوان واقعا من بودم که آنقدر با احساس واژه ها را بیان می کرد.دوست داشتم همانجا ازش خواهش کنم گالره را رها کند و مرا با این که دختر نجیب و پاکدامنی که او تصور می کرد نیستم بپذیرد ولی انگار محال بود اگر گالره را هم رها می کرد من نمی توانستم.... کولر ماشین روشن بود و هوای خنک داخل ماشین با هوای گرم خرداد ماه حسابی در تضاد بود ولی من از درون گر گرفته بودم و گونه هایم گل انداخته بود و در افکار قشنگ و شیرین خودم فرو رفته بودم. نیم ساعتی از مسیر رارفته بودیم و دیگر از شهر خارج شده بودیم. ... همیشه عاشق جاده بودم.دوست داشتم هرچه بیشتر می رویم راه بیشتر بشود و هیچ وقت از به مقصد رسیدن راضی نبودم با این که این بار فرق می کرد و با این کارم،آقا جون اینها رو خرسند می کردم ولی از این که در یک محیط کوچک با او نفس می 219 کشیدم و با موسیقی به ناکجا آباد پرتاب می شدم پایانش برایم خوشایند نبود. در همین افکار بودم که گوشیم به صدا درآمد.در حالی که سریع از داخل کیفم بیرون می کشیدم،متوجه اسم شیدا شدم.اردوان انگار تمام هوش و حواسش به موبایل من بود.نمی خواستم جواب بدهم،آخه گوشی موبایلم طوری بود که صدا کامال توش پخش می شد و می ترسیدم شیدا طبق روال این چند وقته شروع بع بدگویی از اردوان کند و یا شروع به نصیحت و یا این که در مورد شاهرخ حرف بزند.ولی با نگاه پرسشگری که اردوان داشت سریع گفتم: -بله! اردوان صدای موسیقی را حسابی کم کرده بود تا بهتر بشنود.شیدا گفت: -سالم خوبی؟! آهسته گفتم: -سالم،تو چطوری؟دلم برات تنگ شده. شیدا بلند زد زیر خنده و گفت: -آره جون خودت وقت نمی کنم تلفن هاتو جواب بدم.حاال این تعارف شاه عبدالعظیمی ها رو ولش کن. در حالی که صدای خنده اش می آمد گفت: -مامانت اینها خوب هستن؟ -آره،سالم می رسونن.تو چه کار می کنی؟ -طالیه یه نفر اینجاست خیل یدلش برات تنگ شده. من که می دونستم منظورش کیهٰ ،در حالی که نمی توانستم راحت با شیدا حرف بزنم و مانده بودم چه جواب دوپهلویی بدهم که اردوان متوجه نشود.گفتم: - ممنون.من چند روز دیگه برمی گردم. شیدا که هنوز می خندید گفت: -چی می گی دختر؟!شاهرخ دلش برات تنگ شده،از اون وقت که رفتی منو کشته بهت زنگ بزنم. می دونستم صدامون کامال پخش می شود و مجبور بودم همه چیز را برایش تعریف کنم. گفتم: -شیدا بس کن انگار جریان منو نمی دونی! -مگه چه جریانی هست!من همه چیز رو بهش گفتم،اصال مهم نیست.پدر عاشقی بسوزه که این خان داداش ما بعد از خان دایی نهال زنبیل گذاشته،البته باید ما رو تو اولویت قرار بدی چون خان داداش من پارتیش کلفت تره. متوجه عصبانیت اردوان که آن را سر گاز ماشین پیاده می کرد شده بودم.گفتم: -شیدا چی می گی؟!می دونی که من نمی تونم.....)با کمی مکث ادامه دادم(بی خودی امیدوارش نکن،نمی شه. -تو همه چیز رو بسپر به من کار نشد نداره،اومدی اینجا با چشم های بی صاحبت این بیچاره رو مجنون 221 کردی،حاال هر موقع هم من حرف می زنم می گی امیدوارش نکن.من نمی دونم زود پا می شی می یای تهران،اصال مامانم می خواد باهات صحبت کنه. -نه،اصال شیدا این کار رو نکنی،من معلوم نیست کی از اصفهان برمی گردم.آخه قراره ما یک هفته دیگه بریم شمال. شیدا که می خندید گفت: -یه کاری نکن ما پاشیم بیاییم اصفهان!زودتر برگرد.من هم دوریت رو تحمل کنم این خان داداشم بی قراره. با آن سرعتی که اردوان از شدت عصبانیت پیدا کرده بود نزدیک بود پرواز کنیم که از ترس سریع خداحافظی کردم و رو به اردوان گفتم: -اردوان یواشتر،چرا این طوری می ری؟! اردوان که انگار تازه به خودش آمده بود.کم کم سرعتش را کم کرد.اولین باری بود که او را به اسم صدا می کردم ولی او اصال محل نگذاشت و نیم نگاهی هم بهم نکرد.می دانستم که از حرف های شیدا که کامال شنیده می شد ناراحت شده.ولی به من چه ربطی داشت که داداش شیدا دلش برایم تنگ شده من که حتی بهشون گفته بودم شوهر دارم.در همین افکار بودم که اردوان گفت: -این شیدا کدوم دوستته؟ من که منتظر یک حرفی از طرف اردوان بودم تا همه چیز را بگویم و خیالش را راحت کنم.آرام گفتم: -همان قد بلنده که توی میهمانی نهال و نامزدی شما هم بود. اردوان که فکر کرده بود از روی عمد گفتم نامزدی شما که بهش بگویم به تو ربطی نداره به خواستگارهای من کاری داشته باشی.با فریاد و خشم گفت: - نامزدی شما،نامزدی شما،یعنی اون قدر فهم نداشتی که متوجه بشی اون مرتیکه ی خیکی من رو جلوی اون همه آدم گذاشت تو معذورات تا حلقه دست دخترش کنم؟ و محکم کوبید رو فرمان و ادامه داد: -دیشب بهت گفتم هیچ کدوم حق ازدواج نداریم،تو هم قبول کردی،پس به این خواستگارهای سمجت هم بگو گم بشن. و در حالی که اخم هایش را درهم می کشید و با غیظ دندان هایش را بهم می فشرد به رو به رو خیره شد.گفتم االنه که گریه اش بگیرد ولی مغرورتر از این حرف ها بود.گفت: -چرا به این دوستات نگفتی شوهر داری که برات لقمه نگیرن؟ در حالی که سعی می کردم خونسردیم را حفظ کنم چون این حرف ها و رفتارهای اردوان 221 بیشتر منو خوشحال می کرد تا ناراحت.گفتم: -خب،مگه تو نگفته بودی کسی نفهمه؟ -لزومی نداشت حتما بگی من شوهرت هستم.فقط می گفتی شوهر دارم اصال تو چرا حلقه دستت نمی کنی که همین دوستات هم بی خیال بشن. من که خودم را ناراحت نشان می دادم گفتم: -دوست های صمیمی من هستن.هر روز با من می رن و می یان اون وقت نمی گن این شوهر خوش غیرتت چرا یه بار نمی یاد دمبالت؟!چرا یه زنگ نمی زنه،اینها که دیگه پدر و مادر نیستند که تو یه شهر دیگه سه ماه یه بار هم منو نبینن.تازه مامانم اینها خیلی ساده و زودباورن.ولی این شیدا خانم به قول خوش نگاهش می کنم می دونه تو مغزم چی می گذره.تازه جهت اطالع شما شیدا می دونه من شوهر درام،حلقه ی صوری هم خرش نمی کنه. اردوان که با بهت و تعجب نگاهم می کرد گفت: -می دونه و برای برادرش ازت خواستگاری می کنه. من که سعی می کردم بهش نگاه نکنم گفتم: -آره می دونه،همه چیز رو هم می دونه به هیمن خاطر هم مرتب بهم سفارش می کنه تا نامزد شوهرت با اردنگی از خونش بیرونت نینداخته زودتر طالقت رو بگیر.اصال به خاطر گیرهای شیدا برای طالق گرفتنمه که بهش گفتم یه هفته است اومدم اصفهان. اردوان از شدت عصبانیت دوباره رنگش ارغوانی شده بود و دندان هایش را بهم می سائید و با این کارش منو یاد شب عروسیمون می انداخت.پوزخندی زد و گفت: -بی خود حاال که ما با هم قارمدار گذاشتیم خیل یراحت بهش زنگ می زنی و می گی به داداشش بگه شوهرت طالقت نمی ده برا یزندگی خودش نقشه بکشه.اصال اگه نمی تونی االن خودم بهش زنگ می زنم و می گم دفعه ی آخرش باشه به تو کار یاد می ده،فکر آقا جونت رو کردی حرف این دخترهای بی آبروی تهرانی رو گوش می دی؟آی آی...!توهین نکنا...!بی تربیت... در حالی که سکوت کرده بودم سرم را به سمت پنجره گرفته و بیرون را نگاه می کردم با خودم فکر کردم یعنی اردوان عاشقم شده که این گونه عجز و البه می کند یا این که فقط به خاطر آبروی خانواده هایمان بود ولی نه این کارهای ادم عاشقی بود که از حق خودش محروم شده ولی در هر حالتی اجازه 222 نداشت به شیدا بی احترامی کند.شیدا دوست صمیمیم بود خیلی هم قلب پاکی داشت و تمام حرف هایی را هم که زده بوداز روی دانایی و به قول خودش عاقبت اندیشی اش بود و بد من را نمی خواست. اردوان سکوت کرده بود و می راند گاهی هم زیرچشمی مرا که اخم هایم در هم گره خورده بود نگاه می کرد.آهسته گفت: - ببخشید اگر به دوستت بی احترامی کردم ولی این که ادم کسی رو تشویق به طالق کنه،به خاطر این که بیاد زن داداشش بشه خیلی کار زشتیه. در حالی که همچنان رویم به سمت پنجره بود و سعی می کردم بهش بی تفاوت باشم،خونسرد گفتم: - شیدا،اصال چنین آدمی نیست.چون شرایط ما رو می دونه می گه. اردوان آهسته گفت: -در هر صورت معذرت می خوام ولی قول و قرارمون رو فراموش نکن.آخه یه لحظه از این که مامان فرنگیسم خبر ازدواج عروسش رو بشنوه حالم بد شد.به این دوست هات هم بگو شرایط رو بهتر درک کنند واال دفعه ی دیگه کارت قرمز دارن.سری تکان دادم و باز هم سکوت کردم.برای اردوان نمی دانم ولی برای من شیرین ترین لحظات عمرم بود.انگار همه چیز رنگ دیگری داشت.آخه من با تمام وجود عاشقش بودم ولی او را مطمئن نبودم.یعنی همه ی ناراحتیش از ادواج من فقط به خاطر مادرش بود؟از طرفی هم به خودم نهیب می زدم که اگر به خاطر مادرش بود پس چرا دیروز با قصد روشن کردن تکلیفم به سراغم آمد و آن موقع فکر آبروی خانواده و مادرش نبود.نمی دانم چقدر مسیر طول کشید که اردوان کنار یک رستوران که مقابلش تعداد کثیری اتومبیل ایستاده بود نگاه داشت و گفت: - اینجا غذاش عالیه،صاحبش هم باهام رفیقه. داخل پارکینگ مخصوصی که مسئولش تا اردوان را دید جایی را برایش مشخص کرد شدیم.مسئوت پارکینگ که سالم و احوالپرسی گرمی با اردوان می کرد.گفت: -قدم روی چشم ما گذاشتید جناب صولتی بفرمایید باال،بفرمایید. و سپس شخصی را به نام مجید صدا زد که ما را همراهی کند و اردوان هم بعد از کمی خوش و بش با او به دنبال همان مجید نام راه افتاد. قسمت دنج و خلوتی را برای ما در نظر گرفتند،رستوران حالت سنتی داشت و 223 تقریبا اتاق،اتاق بود و هر اتاق دو سه تخت داشت که به خاطر اردوان در اتاق ما هیچکس نبود و به قول همان اقا مجید که لباس سنتی مخصوصی بر تن داشت و کاله نمدی بر سر،آنجا را غُرُق کرده بودند.چون ناهرا نخورده بودم از بوی خوش غذاها معده ام مالش می رفت ولی رویم نمی شد چیزی سفارش بدهم اما انگار احتیاج به سفارش ما نبود چون بعد از چند دقیقه سفره ای روی تخت پهن کردند و انواع و اقسام غذاها از شوید باقالی با ماهیچه گرفته تا انواع کباب و انواع دسرو نوشیدنی رو به رویمان چیده شد و در حالی که می گفتند امر دیگه ای نیست از اتاق خارج شدند و حتی درهای چوبی که شیشه های رنگارنگ بزرگ آن را به شکل زیبایی درآورده بود برایمان بستند. **از دیدن ان سفره و از این که چه قدر اسراف می شود عذاب وجدان گرفته بودم اما پیش خودم فکر می کردم بهتره یه جوری بخورم که دست خورده نشه!تا حد اقل کارگر های بیچاره بخورند.اردوان که با چشم های نافذش بهم خیره شده بود گفت:-هنوز از دستم ناراحتی؟-وای که صدا و این لحن صحبت کردنش خیلی خوب بود مثل ملودی که بهم ارامش می داد .کاش خدا زمان را متوقف می کرد و ما تا ابد در ان اتاقک می ماندیم .-نه,ولی چرا این همه غذا گرفتی؟اردوان لبخند زد و گفت:-مگه دوستشون نداری؟-چرا ولی خیلی اسراف می شه یه پنجمش هم کافی بود!حداقل یه جوری بخور دست خورده نشه.اردوان که انگار قصد پلک زدن هم نداشت گفت:-باشه حاال شروع کن.و در حالی که تکه ای کباب به دستم می داد گفت :-بیا بخور این مدل کبابش خیلی خوش مزهاس ببین دوستش داری؟انقدر گرسنه بودم که چشم هایم تار می دید اگر سنگ هم بود می گفتم ))عالیه(( نمک و فلفل هم بهش می زدم ولی انگار اردوان راست می گفت خیلی عالی بود مخصوصا حاال که کنار شوهرم بهترین غذای عمرم رو می خوردم .,عالی تر هم می شد!اردوان حسابی خوش خوراک بود کلی از غذا ها رو خورد ,از حرف خودم که می گفتم نسفش می ماند برای کارگر های بیچاره خنده هم گرفته بود ولی باالخره اون قد و هیکل باید هم اینقدر غذا بخورد توی دلم 224 گفتم))نوش جانش(( اردوان به من که متعجب نگاهش می کردم لبخند زد و گفت:- البته به پای دست پخته تو نمی رسه ولی خیلی خوش مزه اس!و خندید من که باز هم خجالت کشیده بودم سرم را پایین انداختم .باالخره اردوان رضایت داد و دست از خوردن کشید توی دلم گفتم))حاال خوبه ساعت پنج ناهار خورده وگرنه منم می خورد ((از این فکرم لبخند روی لب هایم نشست.اردوان هم با شیطنت گفت:-خب هاال منو مسخره می کنی؟در حالی که از حرفش وا رفته بودم داشتم فکر می کردم این دیگه کیه انگار از شیدا هم زرنگ تره گفتم:-نه برای چی؟اردوان خندید و گفت:-جون من بگو داشتی چی مو مسخره می کردی و می خندیدی؟من که مونده بودم چی بگم ارام گفتم:-هیچی داشتم می گفتم که حاال خوبه ساعت پنج ناهار خوردی واال...با خنده وسط حرفم اومد و گفت:-اره واال تو رو هم یه لقمه چپت می کردم.دوباره از خجالت سرخ شده بودم که اردوان گفت:-حواست باشه یه موقع منو گشنه نذاری ها من تو شکم با کسی رو در وایسی ندارمَ!به خاطر اینکه حرصش رو درارم کمی ارغوانی بشه و من لذت ببرم گفتم:-این هارو به نامزدتون بگید که از االن به فکر باشن!و با حالت حق به جانبی نگاهش کردم ولی انگار اردوان از من زرنگ تر بود .به چشم هایم خیره شد و گفت:-اره حتما باید بهش بگم واال اونو یه لقمه چپ می کنم!من که توقع شنیدن این حرف را نداشتم یک لحظه وا رفتم انگار حاال این او بود که رنگ ارغوانی منو می دید و لذت می برد که گفت:-انگار تو عصبانی می شی چشم هات رنگش بیشتر می شه!و با خنده ای بلند تر ادامه داد :-اصال رعد و برق می شهارخ خوات که طوفانی بشه چشم هات رعد و برق می زنه!سپس در حالی که توی چشم هایم دقیق تر می شد با شیطنت گفت:-انگار بارون هم میخواد بیاد اره؟و در حالی که معلوم بود غرق خوشی شده همان طور بلند بلند خندید.من که حسابی از دست خودم شاکی بودم .من چه قدر ساده و احمق بودم می خواستم زرنگ تر از شیدا رو سیاه کنم .هم یک جواب دندون شکن بهم داد و هم اینکه با روانشناسی چشمی که کرد بهم فهماند از حرص دارم می ترکم و حتی گریه ام 225 گرفته اخ که من قدرت مقابله با او رو نداشتم.اردوان همچنان می خندید و من هر لحظه بیشتر حرصم می گرفت .با کنایه گفت:-حاال تا بارون نگرفته بریم که جاده لغزنده می شه!نمی دونم مجید از کجا فهمید که سریع درو باز کرد و به همراه مردی که کت و شلوار بر تن داشت داخل شد.و در حالی که سالم می کرد با اردوان حسابی دیده بوسی و حال و احوال کرد پیش خودم فکر کردم دوستی و یا اشنایی است که فهمیدم مدیر رستوران است و برای عرض ارادت اومده است .و هر چه که اردوان اصرار کرد که پول غذا ها را حساب کند نذاشت.حاال بهتر می فهمیدم که همسر عزیزم چقدر برای خودش کسی است.بی خود نبود که اون همه اعتماد به نفس داشت و با غرور حرف می زد ولی در اخر اردوان چک پول درشتی که فکر می کردم در برابر قیمت غذا ها بود در جیب همان اقا مجید گذاشت.و سپس خارج شدیم.اردوان که لبخند می زد گفت:-خب اینم از شامی که قولش رو داده بودم امید وارم شما هم روی حرفتون باشید.در حالی که سوار ماشین می شدم گفتم:--بهتره زودتر بریم اقا جون اینا نکران می شن تلفن هم اینجا انتن نمی ده.اردوان که حسابی سر کیف بود و کمر بسته بود به قتل غرور من که با شیطنت گفت:-این دفعه هم نگرانی واقعا به خاطر اقاجونته و یا می ترسی که از اینجای کار دور بزنم و برم؟من که دیگه حسابی از غرور اردوان شاکی شده بودم گفتم در حالی که دندوم هام رو بهم می فشردم و دیگر نمی توانستم تحمل کنم با غیظ گفتم:-حاال اگه خیلی ناراحت هستید می تونید منو برسونید برگردید انگار خیلی دلتنگی اذییتون میکنه دق و دلی شو رو سر من که باعث و بانی جدایی شدم خالی می کنید.در حالی که سرم رو روبه سمت پنجره می کردم سکوت کردم .اردوان که متوجه شده بود بیشتر از کوپنش حرف زده و اگر یک کلمه دیگه حرف بزنه از ماشینش پیاده می شوم دیگر هیچ چیز نگفت.فقط همان موقع معلوم نبود انتن از کجا به موبایلش رسیده که تلفش زنگ خورد و انگار خود جن بو دادش بود که تا مو شو اتیش زدیم زنگ زد.اردوان خیال برداشتن نداشت ولی وقتی نگاه چپ چپ منو دید گوشی رو 226 برداشت. بر عکس گو شی من اصال هیچ صدایی نمی اومد .فقط حرف های اردوان را می شنیدم .انگار گالره پرسیده بود که رسیدی؟که اردوان جواب داد:-هنوز نرسیدم.به گمانم پرسید شام خوردی؟-اره خوردم.باز پرسید کجا یا همون رستورانه که اردوان گفت:-اره همون جا.نمی دونم که چی گفت که اردوان گفت:-اره جای شما خالی..بعد هم انگار می گفت,رسیدی زنگ بزن که اردوان گفت:-باشه,باشه.اخر سرهم گفت:-باشه زنگ می زنم برو خطرناکه دارم رانندگی می کنم .نمی دونم گالره چی گفت که اردوان زیر چشمی منو نگاه کرد و گفت:-االن چه وقته این حرفاست؟دارم رانندگی می کنم .ولی انگار گالره سمج تر از این حرف ها بود که اردوان چند تا الو ,الوی الکی گفت و قطع کرد.داشتم از شدت حسادت می مردم داشتم دیوونه می شدم .اصال داشتم می ترکیدم ولی با خودم گفتم)وجود گالره رو نمیشه انکار کرد اصال خیلی از چیز هارو نمی شه انکار کرد من خودم همه چیزا رو می دونم این بچه بازی ها هم بی معنی ان .من خودم از با چشم باز همه چیز رو قبول کردم همین قدر که پیش اقا جونم اینا می اومد و یک سر بهشون می زد برایم کافی بود .پس نباید توقع بیجایی ازش داشته باشم(اصال نباید برای خودم خیال بافی کنم .اردوان هم زندگی خودش را داشت من که خیال نزدیکتر شدن به او را نداشتم ,پس فضولی اضافه هم موقوف بود .با نهایت قدرت خودم را کنترل کردم و بعد رفتارم رو خیلی عادی نشان دادم یعنی من می دانم تو نامزد داری اصال هم برایم مهم نیست اردوان که زیر چشمی مرا زیر نظر داشت تا بفهمد خیلی حرصم در اومده یا نه گفت:-همیشه با هواپیما می اومدی اصفهان؟در نهایت خونسردی تازه خیلی هم صمیمی گفتم:-اره راستی خوب شد پرسیدی تا حاال دو بار اومدم یکی برای تعطیالت عید و یکی هم قبل از دانشگاه باز بشه و هر بار هم تو اردو بودی ولی خیلی سالم رسوندی از این جور حرف ها ,راستی وقتی دانشگاه قبول شدم برام این موبایل رو به عنوان هدیه خریدی دیگه همین ,کال حواست رو جمع کن سوتی ندی!اردوان که سرش را تکان می داد ولی انگار از خونسردی من بیشتر حالش 227 گرفته شده بود .حاال با لحن خاصی که انگار می خواست مرا بسنجد گفت:-راستی خونتون انتن می ده؟از حرفش خنده ام گرفته بود می خواستم بگویم نه فقط خونه ی شما انتن می دهد ولی در نهایت خونسردی گفتم:-اره بابا خیالت راحت باشه تازه تلفن خونمون هم هست .متوجه نمی شن که با کی حرف می زنی ,هر موقع خواستی بگو دوستمه زنگ بزن .مامان اینا اصال توی این خط ها نیستند یعنی خیلی ساده هستند.و توی دلم گفتم))بس که ساده هستند منم مثله گیج ها بزرگ شدم ((ولی سکوت کردم اردوان که حاال دیگر معلوم بود که از بی تفاوتی من رنج می برد اما خبر ندارد که خودم از گفتن ان حرف ها چه رنجی می برم .گفت:-راستی رشته ات چی بود؟می دونستم میداند .چون دیشب که کتاب هامو جمع کرده بود صد در صد فهمیده بود .چون روی همه کتاب هایم هم اسمم را نوشته بودم و هم رشته ی تحصیلی ام را .ولی می خواست بی اعتنایی من رو با بی اعتنایی جواب بدهد .گفتم:- مدیریت بازرگانی.سرش را مغرورانه تکان داد و گفت:-تازه سال اول هستی؟اره؟- اره,دو ترم خوندم می خواستم ترم تابستونی بردارم زود تر تموم بشه که هیچ کدوم از دوستام حوصله ی کالس رو نداشتن من هم نگرفتم .راستش قبل از این قول و قرار ها تصمیم داشتم اگه دیشب می اومدم تا اخره تابستون بمونم.اردوان که احساس کرده بود الکی حرف می زنم گفت:-اون وقت مامانت اینا نمی گفتن چرا شوهرت رو ول کردی اومدی سه ماه اینجا چی کار؟با خونسردی گفتم:-نه می گفتم برای اردو رفتی یه جای دور منم تنها موندم و اومدم اینجا االن هم اگر لطف کنی وسه ماه بیع نامه رو معلق کنی من می تونم راحت پیش خانواده ام بمونم مخصوصا که حاال شما رو هم ببینن هیچ شکی و شبهی نمی مونه یعنی اصال بهتره خودت مثال زنت رو به دستشون بسپاری و بگی که داری می ری سفر.و با خواهش گفتم:- تو رو خدا می شه معلق بشه؟اردوان که معلوم بود همان رنگ ارغوانی که دلم می خواست شده گوشه ی لبش را می جوید و گفت:-نه قرار دادمون همونیه که بود! سکوت مرا که دید با طعنه ادامه داد: -انگار این دوستتون گفته می یاد اصفهان!اگر 228 هم خودت برنگردی قضیه اش جدیه!بهتره با خودم برگردی،خیالم راحت تره که به هر کی به نفعت باشه بگی شوهر دارم و به هر کی به ضررت باشه هیچی نگی. من که ازبی اعتمادی و لحن کالمش شاکی شده بودم سکوت کرده بودم اما اردوان گفت: -ببینم اینجا که به کسی نگفتی شوهر دار یا بی شوهری که تو صف خواستگاری منتظر و وردستت باشه؟ با عصبانیت گفتم: -نه خیر شیدا رو هم مجبور شدم وگرنه نمی گفتم.تازه اینجا خانواده ام هستن.... اردوان که با کنایه حرف می زد گفت: -پس معنی مجبور شدن رو هم می فهمی!خوبه. می دانستم منظورش نامزدی خودش و وجود گالره است اما دلم نم یخواست سر به سرش بذارم و تا خواستم جوابش را با تندی بدهم دوباره گوشیش زنگ خورد انگار هر موقع گوشیش زنگ می خورد قلب من را له می کردند و خونش را هم می مکیدند که اردوان در حالی که به صفحه اش نگاه م یکرد گفت: -جواب بده. من که مثل خنگ ها نگاهش می کردم همان طور با تعجب گفتم: -من! -آره تو! و با پوزخند گفت: -نترس،اگر نامزد عزیزم باشه نمی ذارم از یک کیلومتری گوشیم رد بشی مامانمه. با این حرفش بغض توی گلویم نشست ولی به روی خودم نیاوردم و گوشی را برداشتم فرنگیس خانم بود که با نهایت شادی و گرمی احوالپرسی می کرد.بعد گفت: -کجایید؟ -نمی دونم بذارید بپرسم. هنوز نپرسیده اردوان که مثل سنگ غیرقابل نفوذ شده بود گفت: -تا یک ساعت دیگه می رسیم. به فرنگیس خانم حرف اردوان را گفتم و فرنگیس خانم و گفت: -به مادرت یه زنگ بزن گوشیت آنتن نمی ده،نگران شده. -باشه،االن زنگ می زنم. اردوان که در سکوت رانندگی می کرد.نمی دانم انگار افکار مرا خوانده بود که م یخواهم با همان گوشی خودم زنگ بزنم که گفت: -خب با همون شماره بگیر. من هم بی آن که حرفی بزنم با گوشیش با مادرم صحبت کرده و قطع کردم.اردوان با من نیازم تو رو کنترل همه آهنگها را جابه جا کرد و دوباره همان آهنگ را گذاشت." هر روز دیدنه...."انگار داشت جواب منو که گفتم سه ماه بمانم را می داد و دوباره شروع به خواندن کرد. با این کارش چنان منقلبم می کرد که نمی توانستم نفس 229 بکشم ولی آن قدر از دستش ناراحت بودم که حد نداشت و گذشته از آن از ناراحتیش لذت هم می بردم به همین خاطر وقتی آهنگ تمام شد و معلوم نبود روی چه سیستمی گذاشته که دوباره همان آهنگ شروع شد و اردوان هم تا آخر باهاش خوند که کمی صدای موسیقی را کم کردم و گفتم: -آدرس ما رو که بلدی؟! اردوان سرش را تکان داد و همان طور بی تفاوت بی آن که نگاهم کند خواست دوباره آهنگ را زیاد کنه که توی دلم گفتم"حاال موقعشه تا کامال جواب کارهایت رو و د رنهایت خونسردی با طعنه گفتم: -حاال هر روز این نیاز برآورده شده بگیری." این یکی دو روزه رو هم شما تحمل بفرمایید،اتفاقی نمی افته این قدر خودتون رو ناراحت نکنید. با این حرف من انگار یک کوه آتش شد،تابه حال این طوری ندیده بودمش،حتی روز عروسیمون در حالی که با نهایت خشم نگاهم می کرد.چنان زد روی دستگاه موسیقی که گفتم خرد شد و خاموشش کرد. من که ته دلم حسابی شاد بود و از خوشحالی غنج می رفت نگاهی بهش کردم و شانه باال انداختم و سپس گفتم: -حاال چرا ناراحت شدی؟حرف حساب تلخه؛گفتم فقط دو روزه ایم که ناراحتی نداره. اردوان که حاال هی گوشه ی لبش را می جوید فقط سکوت کرده بود و من از این که تازه راه مقابله با او را پیدا کرده بودم شاد شدم ولی دیگر حسابی نزدیک خانه ی آقاجونم می شدیم.راستش،حاال دیگر به غلط کردن افتاده بودم.اگر جلوی آقاجونم اینها می خواست این طوری رفتار کند،حیثیتم می رفت.اگر بعد از این همه وقت با اخم و تخم و مثل برج زهرمار می رفت آنجا خیلی زشت می شد ولی نمی دانستم چطوری از آن حالت دربیارمش.کاشکی اصال حاضرجوابی نکرده بودم،روزی صد مرتبه شیدا به مریم می گفت زبان درازی سر سبز را به باد می دهد ولی انگار این چیزها به گوشم نرفته بود دیگر کامال نزدیک به خانه بودیم و اردوان همان طور که اخم هایش را درهم کشیده بود به سرغت خیابان ها را طی کرد و حتی نیم نگگاهی هم به من نمی کرد.مجبور بودم حرفی بزنم بلکه اخم هایش بازبشود،آهسته گفتم: -اردوان! انگار نشنید محلم نگذاشت.بلندتر گفتم: -اردوان! باز 231 هم متوجه نشد،دفعه ی آخر با فریاد گفتم: -اردوان با توام. زد رو یترمز و ماشین با صدای مهیب کشیده شدن روی آسفالت ایستاد و سپس در حالی که رویش را به من می کرد گفت: -چیه باز؟!یه خورده دیگه فکر کردی ببینی چی بگی منو بیشتر بهم بریزی؟ یک لحظه واقعا ازش ترسیده بودم و داشتم فکر می کردم اردوان یک وقت هایی چقدر ترسناکه.گفت: -خب بگو دیگه می شنوم. در حالی که بغض کرده بودم و بریده بریده حرف می زدم گفتم: -فقط،فقط می خواستم بگم ببخشید تو مسائل خصوصی زندگیت دخالت کردم.اصال منظوری نداشتم. اردوان که هنوز ناراحت بود گفت: -خب دیگه؟ در حالی که سعی می کردم در نهایت طمانینه حرف بزنم گفتم: -خب آخه،اگر با این حالت بعد از این همه مدت بخوای بیایی خونه ی آقا جونم فکر می کنن من به زور آوردمت.یعنی... و در حالی که صدایم از بغضی که د رگلویم بود می لرزید گفتم: -خواهش می کنم این بار رو یه جوری جلوشون نقش بازی کن خیالشون نسبت به رابطه ی ما راحت باشه آخه بعد از این شایعه که شما خودت رو می گیری و بعد از این سفر شاید دیگه شما رو نبینن ولی همین یه بار برخوردتون تا مدت ها توی ذهنشون می مونه. اردوان در حالی که در سکوت مرا نگاه می کرد آرام گفت: -حاال چرا گریه می کنی؟ متوجه اشک هایم که روی صورتم چکیده بود نبودم.یعنی حداقل فکر می کردم تو تاریکی شب معلوم نیست.سعی کردم بغضم را فروبدهم،وای که چقدر سخت بود ازش خواهش کنم،کاری که وظیفه اش بود مثل آدم انجام بدهد.انگار او از من طلبکار بود.حاال مگه چی بهش گفته بودم،اصال حقش بود بی خود کرده زن گرفته.بی لیاقت فکر کرده کیه،همش می رود توی ژست،راستش اگر نیم خواستیم برویم خانه آقا جونم صد سال التماسش را نمی کردم. اردوان که دستمال کاغذی به دستم می داد گفت: -من که چیزی نگفتم گریه می کنی! اردوان که فهمیده بود رفتارش از صدتا حرف بدتر بوده،با مهربانی گفت: - نمی خوای که آقاجونت با دیدن چشم های بارونیت فکر کنه من دختر یک ییکدونه اش رو اذیت کردم. در حالی که همان طور فین فین می کردم اشک هامو پاک کردم 231 اردوان که به حالتی یعنی خیلی بچه هستی بهم می خندید.گفت: -ببخشید اشتباه داوری بود.حاال بخند،مثال من شوهر خیلی خوبی هستم.اصال عاشق زنم هستم و دیگه دوست ندارم اشک هاشو ببینم. سری تکان دادم و اردوان که شیشه ماشین را پایین می داد گفت: -حاال بذار یه خورده زنم هوابخوره حالش جا بیاد نره پیش مامانش اینها چغلی من رو بکنه. حالم بهتر شده بود و توی دلم خدارا کر می کردم دم این سالح زنانه که اردوان کثل اول راه،اخالقش خوب شده با خودم می گفتم" گرم که چه خوب همه چیز را درست کرد."انگار اردوان،آن قدرها هم ترسناک نبود برعکس چه قلب مهربانی داشت با دیدن دوقطره اشک چه قدر حالش بد شده بود انگار خون دیده بود.بی خود نبود آن روز پای تلفن آن چنان فریاد می کشید.اشک های گالره را دیده بود. در این افکار بودم که اردوان روبه روی خانهی اقاجونم توقف کرد از حافظه ی اردوان تعجب کرده بودم.گفتم: -چطور با یک بار آمدن اینجا رو یاد گرفتی؟ خندید و گفت: -مثل این که شوهرت رو دست کم گرفتی ها! از این کلمه اش بی اختیار لبخند رو ی لب هایم نشست.هیچی نگفتم و لبخند زدم.اردوان گفت:گ -پیاده شو خانمم. از این کالم چشمانم برقی زد که از دید او پنهان نماند و گفت: -موقتیه زیاد چشم هات برق نزنه. با حرص نگاهش کردم و گفتم: -خیلی هم دلت بخواد. اردوان که زیرچشمی نگاهم می کرد و سرش را تکان می داد گفت: - بفرمایید پایین خانمم،مادرزن گرامی منتظرند. در حالی که با عشوه ی خاصی پیاده می شدم گفتم: -چشم اقامون. بلند زد زیر خنده ریموت ماشین را زد و به دنبالم آمد. .. وقتی زنگ را به صدا در اوردم مادر که انگار طبق معمول پشت در ایستاده بود .در را به رویمان گشود و در حالی که نی نی از چشمانش می خندید مرا در اغوش کشید و گفت:-اومدی مادر!و در حالی که پشت سرم اردوان را می دید گفت:-خوش اومدید بفرمایید اردوان خان .علی از پشت سر مامان که چادر گلدارش را به سر داشت دوید و گفت:-سالم ابجی !و سریع خودش را در اغوشم انداخت چقدر دلم برایش تنگ 232 شده بود .چنان مرا بوسه بارون می کرد که نفسم بند اومده بود .اقا جون در استانه ی در پیدایش شد و با سالم بلندی به سمتمان امد و در حالی که با اردوان دیده بوسی می کرد با طعنه گفت:-چه عجب اردوان خان راه گم کردید ؟اینجا یه کلبه ی درویشی بود که قدم روی چشم ما بگذارین انگار ما رو قابل نمی دونستید .ما دیگه حسرت دیدن یکی یکدونمون رو داشتیم ,نگفتین که اینجا یه پدر و مادری هست که چشم به در این خونه نشستند بلکه حاصل یک عمر زحمتش بیاد تو ,همه به ما می گفتند یه دختر می دید یه پسر هم روش تحویل می گیرید اما پسری که ندیدم ,دخترمون رو هم از دستمون گرفتند.اقا جون که همان دم در اردوان را تیر باران کرد,مامان چشم غره ای بهش کرد و گفت :-حاال بعد از این همه وقت اردوان خان افتخار دادند سر پا نگاه داشتی گالیه می کنی مرد.اقا جون خندید و گفت:-بله خانوم چرا گالیه نکنم ,می دونی این اقا پسر چه قدر حسرت به دل گذاشته بود.نمی گم خدا بهتون بچه های بی معرفت بده ولی می گم یه بچه ای بهتون بگه که حال دل ما رو درک کنید که اینفدر دیر به دیر نیایید .اردوان که پیشانی پدر را می بوسید گفت:-بیشتر از این دیگه شرمنده ام نکنید ,اقاجون من واقعیتش خیلی گرفتار بودم .حق با شماست ولی خب شما تشریف می اوردید اونجا هم منزل خودتونه البته اگه ما رو. به فرزندی قبول دارید .اقا جون صورت اردوان رو بوسید و گفت:-ببخشید دلم پر بود .حاال بابا جون برو پسرم تا من در رو باز می کنم ماشینت رو بیار تو حیاط یه موقع اتفاق نیفته.تا اردوان رفت برای ماشین من که حسابی دلم برای اقاجون تنگ شده بود چنان بغلش کردم و او پیشانی من رو بوسید که که گریه ام گرفت ولی اون گریه از نهایت خوش حالی بود از این که بعد از چند وقت ان ها را خوش حال می دیدم و دیگر ان حس حقارت از نیامدن مرا نداشته و خوش حال بودند .مامان که مرتب ازم سوال می کرد .مادر دانشگاهت چی شد؟مادر اردوان باهات خوب رفتار می کنه؟مادر... که نمی دانستم چی جوابش را بدهم .اردوان ماشین را پارک کرده بود و به همراه اقا جون وارد سالن شده بود وقتی چشم های 233 اشکی منو دید سریع اومد کنارم و گفت :-خانومم چرا گریه می کنی؟ من که از لفظ خانومم غلیظش خنده ام گرفته بود گفتم:-هیچی!از خجالتم سرم را پایین انداختم.مادر که با گز و شیرینی وارد می شد که گفت:-بفرمایید خستگی تون رو در کنید .اردوان چای را برداشت و گفت:-دست مادر زن جان درد نکنه واقعا که االن این چایی خوردن داره .مادر که از لفظ مادر زن جان اردوان غرق لذت شده بود گفت:-نوش جونت پسرم .اردوان چای را سر کشید و گفت:-نه مثل اینکه طالیه چای درست کردنش مثل خودتونه خیلی می چسبه!و سپس در حالی که نگاهی به خصوص به مادرم می کرد همانطور ادامه داد.:-الحق که دست پخت همسرم هم عالیه رو دستش نیست ,فکر کنم اون هم به خودتون رفته!درسته؟و در حالی که می خندید گفت:-هر چند که این سوال رو باید از اقاجون بپرسم .سپس رو کرد به اقا جون که با لبخند به اردوان نگاه می کرد .اما اقاجون با نفسی اسوده گفت:-الهی به پای هم پیر شید بابا,قدر هم دیگه رو بدونید و قدر جوونیتون رو بیشتر بدونید .اردوان اخم کرد و گفت:-اقا جون نخواستین حرف دلتون رو بزنین یه جواب دیگه دادید .و رو به مامان کرد و گفت:-انگار اقاجون زیاد هم از دست پختتون رضایت نداره ها!از دیدن رفتار اردوان که خیلی صمیمی و مهربان برخورد می کرد انگار روی ابر ها نشسته بودم گفتم:-اردوان جان تا اقا جون اینا رو دعوا ننداختی بس کن تو رو خدا.اردوان خندید و گفت:-مگه من چی گفتم ,اقا جون من حرفی زدم؟اقا جون گفت:-نه پسرم خب اصل حالت چطوره؟بعد از دقایقی انگار حرفشون حسابی با اقا جون گل انداخته بود که اهسته حرف می زد مامان هم همین طور یک ریز حرف می زد .با اینکه تمام هوش و حواسم به اردوان که موقع حرف زدن با اقا جون هرزگاهی دستی به مو های مجعد و پر پشتش می کشید ,بود و گاهی می خندید و گاهی سر تکان می داد .به حرف های مامان هم گوش می دادم .مامان که اصال باورش نمی شد و فکر هم نمی کرد که اردوان اینقدر خوش رو باشد اهسته گفت:- چنین داماد خوش سر و زبونی داشتیم از ما پنهون می کردی دختر؟لبخند زدم و 234 گفتم:-نه مامان جون ,خدا رو شکر یه خورده کار های اردوان سبک تر شده .مامان گفت:-فردا شب فرنگیس خانوم اینها رو وعده گرفتم ,بنده خدا اون هم دلش برای اردوان تنگ شده حق داره پسر به این حسن اخالق ,خب دیر به دیر سر بزنه به خدا ادم دق می کنه .مادر تو به گوش اردوان بخون یه خورده بیشتر به مادرش سر بزنه.گفتم:-چشم ,فردا شب فرنگیس خانوم و حاج اقا می یان؟مامان گفت:-اره گفتم دختر خانوم ها رو هم بیارن ولی گفتند اینشاا... یه وقت دیگه .نمی دونی بیچاره چه قدر خوش حاله از دیشب تا حاال چند بار به من زنگ زده .-خب مامان چقدر گفتم خودشون بیان تهران ,اردوان رو که میشناسی یه سر دازه هزار سودا!مادر که سرش را تکان می دا گفت:-حاال که خوب موقعیتی پیش اومده بیشتر بیاین فرنگیس خانوم هم نمی تونه حاجی رو تنها بداره بیاد تهران .حاجی هم که پای اومدن به تهران رو مثل اقاجونت نداره.خالصه داشتیم صحبت می کردیم که اردوان صدایم زد.وقتی رفتم پیشش گفت:-خانومم خوش می گذره ؟اگه ممکنه دستشویی رو نشونم بده .به صورتش لبخند بزرگی زدم و اهسته گفتم:-ازت ممنونم ,باز هم ببخشید تو ماشین از مفاد قرار پامو دراز تر کردم.اردوان خیره به چشم هایم نگاهم کرد و با این نگاهش حسابی بی قرارم کرد و گفت:-ولی دیگه دل اقاتون رو نشکن.سری به عالمت چشم تکان دادم و گفتم:-االن برات حوله می یارم.سریع به سمت اتاقم که چمدون ها رو اونجا گذاشته بودند رفتم و از الی وسایل اردوان حوله اش رو برداشتم و به سمت دستشویی رفتم .اردوان که وضو گرفته بود وقتی منو پشت در منتظر دید انگار خوش حال شده بود گفت:-دستت درد نکنه حوله بود.با نهایت عشق به چشم هایش خیره شدم و در حالی که حوله رو به دستش می دادم گفتم:-االن برایت جانماز می یارم .به سمت جانماز اقاجونم رفتم و تازه یادم افتاد که من هم نمازم رو نخوندم انگار که ما ادم ها تا خدا هر چی دلمون بخواد بهمون می ده دیگه فراموش م کنیم که تا دیروز در خانه اش را از جا در می اوردیم که خدایا ابروم رو جلوی خانواده ام حفظ کن.اردوان برای نماز ایستاد .من هم سریع وشو 235 گرفتم و به اتاقم رفتم و جا نماز دوران تجرد و قبل از ازدواج رو باز کردم .هنوز بوی یاس هایی که ان وقت ها ,الی جانمازم می ریختم مشامم را پر می کرد .دوباره یاد اون شب کذایی مهمونی فریبا افتادم چقدر خدا تا ایتجای کار بهم رحم کرده بود و همه جوره بهم لطف داشته به سجده ی شکر رفتم و نماز را شروع کردم.صدای اردوان می اومد ,انگار با علی که ان موقع خجالت کشیده بود و در اتاقش قایم شده بود حرف می زد در ال به الی حرف هایش شنیدم که می گوید .-من سرم بره قولم نمی ره ,همین فردا برایت یه دوچرخه می خرم .از این که یادش مونده بود چه قولی به علی دادم خنده روی لب هایم جا خشک کرد .از اتاق بیرون رفتم.اردوان که نگاهش به من افتاد با رضایت سر تا پایو نگاه کرد و گفت:-قبول باشه خانومم .در حالیکه داشت خودمم باورم می شد که راستی راستی ما چه زن و شوهر پر تفاهم و خوبی هستیم گفتم:-برای شما هم قبول باشه.اردوان با شیطنت خاصی گفت ما رو هم دعا می کردی!اهسته گفتم :-یکی باید خودم رو دعا کنه .اردوان نگاهش رنجبده شد و گفت:-خب من هم تو رو دعا می کنم .علی انگار با بودن با اردوان غرق شادی بود .سوال های عجیب و غریبی در مورد فوتبال می کرد که من هم سر در نمی اوردم ولی از خنده ها و شادیش من هم انرزی گرفته بودم .همانطور که مثل ادم ادم ندیده ها اردوان و علی را نگاه می کردم مامان اومد و گفت:-مادر اردوان خان خسته است جاتون رو توی اتاق خواب خودت انداختم برید استراحت کنید خسته ی راه هستید من که اصال به اینجای کار فکر نکرده بودم،آه از نهادم بلند شد.تا آن لحظه فکر می کردم چون اردوان میهمان آقا جون اینهاست باید پیش آقاجونم بخوابد مثل همیشه که میهمان می آمد خانه ی ما و به قول مامان زنانه،مردانه اش می کردیم.نمی دانم چقدر در بهت فرو رفته بودم و مثل خنگ ها مامانم را نگاه کرده بودم که مامان گفت: -اوا طالیه جان،حواست کجاست؟آقا اردوان سرپاست. نگاهم به نگاه شیطان اردوان که خنده ی شیطنت باری می کرد افتاد قلبم داشت از سینه ام بیرون می زد.خواستم چیزی بگویم ولی به معنای واقعی کلمه شوک شده بودم.یعنی 236 من باید شب تا صبح کنار اردوان می خوابیدم،واقعا که اگر می دانستم؛به اصفهان نمی آمدم.داشتم با خودم فکر می کردم آخه چرا رسم خانه ی ما عوشض شده،همیشه زنانه مرداه بود و به خودم غر می زدم که آخه چرا زودتر به مامان نگفته بودم.یعنی به این بهانه که دلم برایش آن قدر تنگ شده که می خواستم شب پیشش بخوابم وای که من واقعا ابله بودم و هیچ وقت مثل شیدا که چهارتا حرکت جلوتر را می خواند یک حرکت را پیش تر نمی دانستم.حاال باید تا صبح چه کار می کردم.اصال آیا اردوان قابل اعتماد بود،اصال...حخالصه از فاصله ی سالن تا اتق خواب آن قدر فکر و خیال های جورواجور کردم که مادر از آشپزخانه با لیوان و پارچ اب یخ برگشت و در حالی که سینی را به دستم می داد شب بخیر گفت و در را بست و رفت. واقعا انگار آن لحظه خیلی قیافه ام مسخره بود که اردوان زد زیر خنده اما بی صدا می خندید و با حالت شوخی گفت: -مگه آف سایدت رو گرفتن؟چرا قرمز شدی؟نکنه فکر کردی جلوی آقا جونت اینها از آقاتون باید دور بشی،و مامانت اینها هزار جور فکر و خیال کنن که مثال چرا دختشون نو داماد عزیز رو تنها گذاشته! من که با اخم نگاهش می کردم و با غیظ گفتم: -من که خوابم نمی یاد تو م یتونی بخوابی. اردوان دوباره پقی زد زیر خنده و گفت: -آره از چشم هات که اون قدر خمار شده معلومه. راست می گفت هر موقع خیلی خوابم می آمد چشم هایم حالت خمار می گرفت،آن رو زهم از ذوق سفر با او صبح خیلی زود بیدار شده بودم و تا همین دقایق پیش دوست داشتم هرچه زودتر آقا جون اردوان را برای خواب صدا کند،من هم راحت ولو بشوم.ولی االن وضعیت فرق می کرد اگر اردوان فکر و خیالی داشت!خب من هم زن رسمی و قانونی اش بودم،چی می توانستم بگویم اصال جلوی آقا جون اینها،وای که از هرچی آدم احمق مثل خودم بود،بیزار شدم. در این افکار بودم که اردوان گفت: -خانمم،چیه حاال ترسیدی؟ و با حالت مهربانی گفت: -طالیه! در حالی که بهش ملتسمانه نگاه می کردم گفت: -یعنی در مورد من این قدر بد فکر م یکنی؟!بیا راحت بخواب. در حالی که بالش برمی داشت نگاهی اطمینان بخش بهم 237 انداخت و بعد شمدی را هم که مادر بر روی تشک کشیده بود برداشت و گفت: - حاال راحت بخواب،من هم اون طرف اتاق م یخوابم. از لحن کالمش آرامش عجیبی در قلبم تابید و احساسا کردم دور از ادب است که اردوان اولین شبی که میهمان ماست روی زمین بخوابد،کاشکی مامان اینها تختم را جمع نکرده بودند ولی حاال هم اردوان نباید با آن وضعیت م یخوابید.گفتم: -نه،احتیاج به این کار نیست.شما همین جا بخواب،من روی زمین هم خوابم می بره. اردوان چنان در چشم هایم خیره شد که احساسا کردم صدامو نمی شنود.گفتم: -اردوان خواهش می کنم. اردوان که انگار تازه به خودش آمده بود.گفت: -چیزی گفتی؟ -حواست کجاست؟! با حالت شوخی در حالی که چشم هامو تنگ کرده بودم گفتم: -فکرهای پلید ممنوع واال.... اردوان که می خندید گفت: -مثال فکر پلید کنم می خوای چی کار کنی البد می خوای جیغ بکشی؟! و درحالی که دستش را زیر سرش می گذاشت و روی تشک دراز می کشد گفت: -اینجااتاق تو بوده؟ راستش یه ذره خجالت کشیدم تو اتاقم هیچ اثری از خیلی چیزهایی که در اتاق دخترهای دیگه مثل شیدا و نهال به چشم می خورد وجود نداشت یک تخت چوبی هم که داشتم حاال مامان زیره اش رو گذاشته بود تو ایوان و رویش شیشه های ترشی جاتش را گذاشته بود.با شرمندگی به عالمت مثبت سری تکان دادم. اردوان که م یخندید گفت: -یادته اولین بار قار شد صحبت کنیم اومدیم تو همین اتاق. چشم هایش را تنگ کرد و گفت: -اینجا یه تخت کنار دیوار نبود؟ -چه حافظه ای داری!با اون حالت عصبی که داد و بیداد راه انداخته بودی این چیزها رو از کجا یادته؟! ادوان نگاه دقیقش را بهم دوخت و گفت: -یادم می یاد به نظرم خیلی چاق اومدی،رژیم گرفتی هیکلت این قدر خوب شده؟ من که می خندیدم گفتم: -نه بابا،آخه دوست نداشتم.... در حالی که سعی می کردم حالتی به صدایم بدهم که خالی از غرور نبود ادامه دادم: -که تو هیکل قشنگم رو ببینی و دل ازم نکنی،یه لباس گل و گشاد پیدا کردم و پوشیدم،تازه دور کمرم هم کلی چادر پیچیدم. اردوان که با تعجب نگاهم می کرد گفت: -جدی م یگی یعنی تو این قدر.... 238 بقیه حرفش را ناتمام گذاشته بود،بعد مکثی گفت: -دیشب این حرف ها رو زدی باورم نشده بود ولی انگار تو با همه دخترها خیلی فرق داری! خمیازه بلندی کشیدم و گفتم: -حاال کجاشو دیدی خیلی مونده تا فرق های منو بفهمی. اردوان با شیطنت به اندام من اشاره کرد و گفت: -آره فعال دارم یکی یکی،فرق های اساسی خانمم رو م یبینم. در حالی که با اخم نگاهش م یکردم گفتم: -چشماتو درویش کن ها،یه کاری نکن به هوای گرما برم بیرون. اردوان یه ابروشو باال برد و گفت: -آبروی خودت می ره برو حاال،مگه من گفتم تو رو خدا این جا بمون؟! اخم هایم بی اختیار درهم رفت و ساکت شدم.اردوان تی شرتش را درآورد و گفت: -حاال بهتره جنابعالی چشماتو درویش کنی. یک دفعه جیغ کوتاهی کشیدم و گفتم: -این چه وضعیه؟ اردوان بی اهمیت به من زیر پتو رفت و گفت: -شرمنده،من عادت ندارم با لباس بخوابم،ناراحتی نگاه نکن. با عصبانیت هرچه بیشتر رویم را ازش به تندی برگرداندم و گفتم: -حداقل م یگفتی،اصال محرم و نامحرم حالیت نیست؟! اردوان که م یخندید گفت: -کی گفته ما نامحرمیم؟ با حرص گفتم: -من. اردوان که معلوم بود داره بهم می خنده گفت: -طالیه! همان طور که رویم به طرف دیوار بود گفتم: -بله؟ -حاال خودت رو لوس نکن برگرد،زیر پتو هستم. -مطمئنی؟ -آره به خدا،برگرد کارت دارم. برگشتم و پرسیدم: چی کار داری؟ دوباره از نگاهش قلبم لرزید.اردوان که به پارچ و لیوان آب اشاره می کرد،نشست و به دیوار تکیه داد و پتو را تا شانه اش باال کشید و گفت: -یه لیوان آب بده. برایش آب ریختم،دستم از تماس با لیوان سرد که یخ ها آن را خنک کرده بودند یخ زده بود ولی در درونم داغ داغ بود.دیدن اندام ورزشکاری و بی نهایت خوش تراشش که مردانگی و قدرت از آن داد می زد وجودم را لبریز از احساس می کرد.دیگر دوست نداشتم نگاهش کنم،آن قدر آدم خوددار و قویی نبودم با این که شوهرم بود ولی بین ما سدی سنگی قرار داشت مخصوصا وقتی که لیوان آب را الجرعه سر کشید و سپس گفت: -م یدونی طالیه،تو یه فرق دیگه ای هم با دخترهای دیگه داری! من که سراپا گوش شده بودم.گفتم: -خب بفرمایید! اردوان که 239 انگار چشم های سیاهش راز بزرگی کشف کرده بود با هیجان گفت: -تو چسمات یه نحابتی خونه کرده که تو چشمای خیلی دخترها نیست. من که از این طرز فکرش داغ از شرمندگی شده بودم،سرم را زیر انداختم و گفتم: -شاید هم تو این جوری فکر م یکنی. اردوان سرش را تکان داد و گفت: -من کمتر اشتباه م یکنم هرچند که تازگی ها متوجه شدم یه اشتباه بزرگ کردم. -چه اشتباهی؟ اردوان دوباره دراز کشیده و گفت: -اون قدر بدون که خیلی پشیمونم. من که حدس می زدم منظورش من هستم،ساکت شدم و اردوان دوباره گفت: -چیه رفتی تو فکر؟! خمیازه ی عمیقی کشیدم و گفتم: -تو مثل این که عادت داری آدم از خمیازه بمیره باز حرف بزنی. اردوان قیافه ی معصومی به خودش گرفت و گفت: -یعنی مزاحمم! من که حاال به سمت دیگر اتاق می رفتم و بالشم را زیر سرم می گذاشتم و مالفه رویم می کشیدم گفتم: -حاال اهل خر و پف که نیستی واال جوراب تو دهنت می کنم. اردوان با اخم نگاهم کرد و گفت: -من رو بگو می خواستم بهت محبت کنم این پتو رو زیرت بندازم کمر درد نگیری. با محبت گفتم: -نه،مرسی تو راحت بخواب من خوبم. اردوان که با محبت نگاهم می کرد گفت: -تو ناراحت بخوابی،خوابم نمی بره. -نه تو مثال میهمانی،نمی شه. -این طوری راحت ترم. سپس بلند شد و پتوی مالفه شده ی مامان را که بوی پاکیزگی از آن مشامم را نوازش می کرد،چهارالیی کرد که با نگاه به باالتنه ی لختش سرم را پایین گرفتم و اردوان خیلی سریع پتو را زیرم پهن کرد و چادرم را برداشت و در حالی که چراغ را خاموش می کرد گفت: -شب بخیر،دیگه مزاحمتم رو کم می کنم. آرام گفتم: -شب تو هم بخیر و ممنون. اردوان که حاال تو تاریکی اتاق چشم هایش مثل تیله م یدرخشید گفت: -طالیه،آقا جونت اینها خیلی خوشحال شدند،خیلی هم آدم های خوبی هستند. آرام تر گفتم: -آره خب،خوبی هم از خودتونه. با لحن رنجیده ای گفت: -یعنی خیلی مزاحمم دیگه؟ -نه بگو،هنوز خوابم نبرده. خمیازه ای کشیدم.اردوان که سعی می کرد آرامتر از من حرف بزند گفت: -می گم نکنه صبح بیان ببیند ما هر کدام یه جا خوابیدیم. -نه نمی یان،مامان 241 آدم صبوریه،تازه خودش هم گفت تا هر موقع خواستید بخوابید. اردوان آهسته خندید و گفت: -می گم طالیه هوز بیداری؟ من که چشم هامو از خستگی بسته بودم گفتم: -اوهوم بگو. اردوان که حاال لحن صداش جدی شده بود گفت: -اوهوم چیه دختر؟ و با حالت بامزه ای ادامه داد: -چه راحت هم خوابیده نمی ترسی!من آن قدرها هم کبریت بی خطر نیستم ها! من که با این حرفش کمی خواب از سرم پریده بود در حالی که با چشم های ترسیده در جایم می نشستم گفتم: -یعنی چی؟مگه خودت قول و قرار نذاشتی؟حاال هرچند کتبی نیست. اردوان در حالی که بی صدا می خندید بلند شد و در جایش نشست و بعد از این که یک دل سیر قیافه ی ترسیده و مسخره ی من خندید گفت: -نترس،با این که مسائل شرعی وجود نداره که جلومو بگیره ولی قولم ثوله خیالت راحت. دوباره خیالم راحت شد و با غیظ گفتم: -در هر صورت من تو خواب هم هوشیارم،حاال هم بگیر بخواب،کمتر بخند دل درد نگیری. اردوان باز هم خندید و گفت: -تو انگار هر شب دوست داری منو به خاطر خواب دک کنی،یه جورایی از شوت بلند خوشت می یاد. با خمیازه گفتم: - اردوان تو این همه رانندگی کردی خسته نشدی؟!ساعت از یک هم گذشته،شوت بلند و کوتاه چیه دیگه! اردوان لحن صدایش حسابی رنجیده بود اما گفت: -فقط در یک صورت اجازه داری بخوابی. -خب بگو. خندید و گفت: -باید بگی تا حاال عاشق شدی یا نه؟ من که داشتم بیهوش می شدم گفتم: -بعدا راجع بهش حرف می زنیم. بی صبرانه گفت: -نه،االن بگو چون خوابت می یاد نمی تونی هی فکر کنی و دروغ تحویلم بدی. -برای تو چه فرقی می کنه؟ اردوان خیال خوابیدن نداشت چون دوباره گفت: -می خوام در مورد زنم اطالعات داشته باشم. -زن قراردادی و اصال الکی اطالعات نمی خواد. اردوان که عصبی بود گفت: -یه کلمه بگو،آره یانه؟ -پس اول تو بگو. اردوان کمی مکث کرد وسپس گفت: -به عشق توی یه نگاه باور داری؟ -نه چندان. -ولی من دارم. -نپرسیدم به چه جور عشقی اعتقاد داری،به قول خودت آره یا نه؟ اردوان با شهامت گفت: -من آره،اون هم خیلی آره،اون قدر که االن دارم برای 241 بال،بال می زنم که پیشم باشه. از این که اردوان این قدر رک گفت،دوست دارد گالره نزدش باشد خواب از سرم پرید.با کمال پررویی گفت که دارد پرپر می زند تا گالره پیشش باشد سکوت کردم و بی اختیار قطره اشکی از گوشه ی چشمم فرو چکید. فکر کرده بودم نامزدیش تحمیلی بوده.همیشه عادت داشتم خوش باور باشم انگار روی اردوان هم زیادی حساب باز کرده بودم،بیچاره خودش قبل از ورود به خانه گفته بود گول حرف ها و رفتارهای مهربانش را جلوی آقا جو اینها نخورم ولی انگار من به خودم برداشته بودم ولی باید از این به بعد روی رفتارم دقیق تر می شدم و سعی می کردم دلبستگی هامو نسبت بهش کم کنم ولی آخه مگه می شد پیش اردوان باشی و به جای عاشق تر شدن،تازه از عشقت کم بشود اصال ممکن نبود.ولی از خدا خواستم تا کمکم کند.در همین افکار بودم که متوجه اردون شدمَدر حالی که بالشش را به سمتم پرتاب می کرد گفت: -خوابت برده؟!تا جواب منو ندادی حق نداری بخوابیَزودباش اعتراف کنَآره یا نه؟ من که تصمیم گرفته بودم نهایت سعیم را در مقابلش بکنم بالش را به شمتش انداختم و گفتم: -بخواب دیگه اردوان با سماجت گفت: -تا نگی خواب بی خواب. با حرص گفتم: -نه،نه،نه. اردوان که حرصش درآمده بود،با غیظ گفت:- معلومه خیلی سنگدلی. -حاال خوش به حال تو که نیستیَشب بخیر. معلوم بود لجش درآمده،با لج گفت: -شب بخیر. و دیگر هیچ چیز نگفت توقع داشت همه عاشقش باشند.خودش هرچه دلش م یخواست می گفت و دوست نداشت کسی حرفی بزند که بابا میلش نیست با این که خیلی ناراحت شده بودم ولی واقعا خسته بودم و بی هوش شدم. صبح وقتی به زور چشمهایم را باز کردم فراموش کرده بودم دیشب با اردوان در یک اتاق خوابیدم.وقتی اردوان با چشم های باز نگاهم می کرد سریع در چشمهایم نشستم و به خودم آمدم.نمی دانستم ساعت چنده؟انگار تازه عقل به کله ام زده بود و از تنها بودن شب تا صبح با اردوان ترسیده بودم.دیشب آن قدر خوابم می آمد که قدرت فکر کردن هم نداشتم ولی چقدر مرد خویشتن دار و خوبی بود.وقتی متوجه بهت من شد یا به قول شیدا تو 242 هپروت رفتنم به شوخی گفت: -خانمم مثل این که بنده صبحانه می خواهم ها!گرسنه ام،تو هم که ماشاهلل تو خواب هفتم هستی. موهامو که پریشون دورم ریخته بود.جمع کردم و گفتم: -سالم،صبح بخیر. اردوان لبخند زد و گفت: -چقدر می خوابی؟ -تو هم چقدر می خوری؟ اردوان قیافه ی معصومانه ای گرفت و گفت: - بی انصاف از دیشب تا حاال چیزی نخوردم. درحالی که ابرومو باال می بردم گفتم: - مگه تو،تو خواب هم چیزی می خوری؟ اردوان خندید و گفت: -یک وقت هایی. بعد دوباره جدی شد و گفت: -حاالپاشو دیگه گرسنمه. با اخم گفتم: -خب چرا نرفتی بیرون؟ اردوان با ناچاری به جاهامون اشاره کرد و گفت: -با این وضعیت تابلو کجا برم! سریع بلند شدم تا به قول خودش من را یک لقمه چپ نکرده صبحانه را حاضر کنم و او هم در چشم بهم زدنی جاها را جمع کرد و گوشه ی اتاق گذاشت و به شوخی گفت: -خانمم اگر قصد رفتن به نیمه ی دوم رو دارید از رخنکن دل بکنید. و با حالت عصبی گفت: -چقدر لفتی دختر! اقا جون رفته بود سرکار،علی هم خواب بود.سماور که قل قل می کرد،از پنجره پیدا بود.مامان از آشپزخانه خارج شد و رو به من که منتظر بودم اردوان از دستشویی بیرون بیاید که صورتم را آب بزنم گفت: - بیدار شدی مادر؟بساط صبحانه رو توی حیاط چیدم،روی تخت.اردوان خان بیدار شده؟ -صبح بخیر،آره،االن می یاییم. مادر که دوباره به آشپزخانه می رفت.گفت: - االن براتون نیمرو هم می یارم. اردوان حوله به دست از دستشویی بیروان آمد و گفت: -چند دقیقه دیگه نمازت قضا می شه خانمم،انگار دقیقه نودی هستی؟! در حالی که وارد دستشویی می شدم گفتم: -جانماز آقا جون رو از مامان بگیر. سریع وضو گرفتم.داشتم فکر م یکردم این اردوان بد مسلمانه،خاک بر سر من که همیشه این طوریم،به قول اردوان لحظات آخر به یاد نمازم می افتادم.آن هم نمازی که انگار فقط به دلم برای دعاهای آخرش صابون می زدم.وقتی از دستشویی بیرون آمدم اردوان که نمازش را خوانده بود گفت: -من تو حیاطم. -برو فکر کنم االن از سوء تغذیه غش کنی. اردوان خندید و گفت: -تو هم این قدر شوهرت رو اذیت می 243 کنی.برو به درگاه خدا استفغار کن. با اخم گفتم: -چرا؟!مثال چه اذیتی؟ اردوان یه ابروشو با شیطنت باال برد و گفت: -تو استغفار کن علت داره،بعدا بهت می گم. خواستم حرفی بزنم که به ساعتش اشاره کرد که یعنی دیر شده،من هم با اخم نگاهش کردم و به اتاقم رفتم و از دیدن رختخواب های کنار دیوار که او بسته بود،بی اختیار لبخند زدم و شروع به خواندن نماز کردم شاید دفعه ی پیش که به خانه ی آقاجونم آمده بودم هرگز فکر نمی کردم دفعه ی بعد همراهم باشد.همه ی اینها لطف خدا بود.پس دوباره خدا را شکر کردم و بعد از نماز به حیاط رفتم.هوای سرد صبح وقتی صورتم را نوازش می کرد.خیلی خوشایندم بود. اردوان چنان با مامان گرم گرفته بود،انگار صدساله با هم آشنا هستند یک دفع دلم گرفت،اگر مامان می فهمید که بین من و اردوان هیچ چیز نیست و تمام این مدت ما مثل غریبه ها زندگی کردیم و حتی اردوان مرا در این مدت مرا ندیده بود،چه می کرد؟یا چه م یگفت؟یادم می آید اول دبیرستان که بودم یک بار خانه ی خاله اینها میهمانی زنانه ی دوره ای بود و خاله سیمین یه خانمی را که م یگفتن چهر شناسی بلده دعوت کرده بود.وقتی به من نگاه کرد،جمله ای گفت که حاال با زندگیم جور درآمده بود،اول خانمه گفت: -زندگیت مثل چهره ات زیبایی مرموزی داره. وقتی هم ازش توضیح خواستم خنده ای کرد و گفت: -معنی اش را بعدها می فهمی. انگار درست گفته بود.این روزها در حین زیبایی برایم مرموز و عجیب بود با همین افکار روی تخت نشستم ماشاهلل اردوان همه ی سفره را درو کرده بود،خدا رحم کرده بود هر روز اینجا بود واال آقا جونمورشکست م یشد. مامان در حالی که لبخند می زد و استکان چای را جلویم می گذاشت.گفت: -مادر کاش علی رو هم بیدار می کردی. - بذار بخوابه مدرسه که نداره بچه،این خواب دم صبح خیلی هم براش لذت بخشه. مامان نان تازه را جلویم گذاشت و گفت: -آخه اردوان خان می گه می خواد جایی ببردش. با تعجب به اردوان نگاه کردم و پرسیدم: -کجا؟ اردوان چای دیگری را که مادر برایش ریخته بود نوشید و گفت: -بهش قول دادم که بریم دوچرخه بخریم،تو 244 هم حاضر شو یه سر هم به مامانم بزنیم.شاید تا شب طاقت نداشته باشه البته به قول مادرزن عزیزم. به چایم شکر اضافه کردم و گفتم: -کار خودته علی رو بیدار کنی،تا من حاضر بشم. و خیلی سریع صبحانه ام را تمام کردم و حاضر شدم.علی از هیجان خرید دوچرخه سرحال و قبراق توی ماشین اردوان نشسته بود و انگار توی این دنیای خاکی نبود و رو ابرها سیر می کرد. اردوان هم مثل او بچه شده بود و طوری باهاش برخورد می کرد انگارهم سن و سال اوست.نمی دانم چه رازی بین شان بود که یک وقت هایی پچ پچ می کردند ولی هرچه بود،اصال برایم دانستنش مهم نبود.فقط شادی علی و دیدن این همه مالطفت اردوان دلپذیر بود. وقتی دوسه تا مغازه ی دوچرخه فروشی را گشتیم که هرکدام نهایت لطف را نسبت به اردوان داشتند.باالخره یکی را اردوان و علی پسندیدند و علی که از هیجان حسابی ذوق زده شده بود چندیدن بار اردوان را بوسید و سپس مرا و چنان تشکر م یکرد که خندمون گرفته بود و اردوان آهسته گفت: -خوش به حالش،چقدر دنیای کوچکی داره!و چقدر دنیای کوچکش زیباست. بعد از آن اردوان یک وانت گرفت و دوچرخه را سوار کرد و سپس علی را هم که حواسش فقط به دوچرخه اش بود،فرستاد خانه و ازش قول گرفت که توی خیابان های شلوغ نرود.آدرس را به راننده ی وانت داد و از علی خداحافظی کردیم و اردوان کرایه وانت را حیاب کرد و گفت: -علی بگو یه مقع مادر زن عزیزم ناهار تهیه نبینه،ما شب همراه مامان فرنگیس می یاییم. خالصه خودم،هم به علی سفارش کردم و هم با موبایلم به مامان زنگ زدم و خبر دادم.اردوان وقتی کنارم داخل ماشین نشست گفت: -خب حاال بهتره،بریم یه سر پیش مامان فرنگیسم که مثل مادرزن جانم خوشحال بشه. با لبخند گفتم: -دستت درد نکنه،علی خیلی خوشحال شد. -تو این سن و سال که بودم عاشق دوچرخه بودم،یه دوستی داشتم که تو همین محل با هم مسابقه می گذاشتیم. حاال فهمیدم چرا اردوان آن قدر خوب آدرس خانه ی ما خاطرش مانده محب بازی بچگی هایش بوده.گفتم: -اِ...؟کی؟فامیلشون چی بود؟ لحظه ای فکر کردم یک یاز همسایه ها 245 باشد و بشناسم،اردوان که با اخم نگاهم می کرد.گفت: -تو نمی شناسیش،اسمش کاوه بود.خیلی ساله رفتند کانادا زندگی می کنند.اون موقع ها تو،توی قنداق بودی. با اخم نگاهی بهش کردم و گفتم: -خوبه حاال فقط هفت،هشت سال از من بزرگتری؟ اردوان که می خندید گفت: -اوال هشت سال،تازه خودش یه عمره،تو که به نظر من خیلی کوچولویی،حاال کو تا تو بزرگ بشی! ... هنوز جمله اش تمام نشده بود که صدای زنگ موبایلش از داشبورد ماشین بلند شد.من که انگار صدای صور اسرافیل به گوشم خورده بود،چنان با دهان باز به داشبورد نگاه می کردم انگار بمب ساعتی اونجا گذاشتن. اردون ماشین را به گوشه ای مشید و توقف کرد.ولی تا گوشیش را بیرون کشید تماس قع شده بود.اردوان نگاهی به صفحه ی نمایشگر گوشی کرد و آن را گذاشت در محفظه ی جلوی دنده،حاال می فهمیدم چرا از دیشب تا حاال با موبایلش حرف نزد،نگو اصال با خودش داخل خانه نیاورده بود.کمی که دقت کردم دیدم کل یمیس کال روی گوشی افتاده،انگار کلی هم پیام نخوانده داشت صد درصد گالره بود.ولی چرا اردوان فراموش کرده بود گوشی اش را همراهش بیاورد،یا عمدی نیاورده بود.حتما فهمیده آن قدر که گالره زنگ می زد،جلوی اقا جون اینها تابلو می شه،در همین افکار بودم که با لحن خاصی گفت: -دیشب فراموش کردم گوشیم رو بیارم،بیچاره گالره حتما نگران شده! زیر چشمی همان طور که از خشم دوشت داشتم خفه اش کنم نگاهش کردم.نهایت سعیم را کردم خونسرد باشم و همانجا دق و دلی ام را سرش خالی نکنم و ترجیح دادم و هیچ چیز نگویم،چون از صدایم می فهمید چقدر لجم درآمده.تو دلم گفتم"بیچاره گالره"انگار اون زنش بود و حاال من آمدم.بیچاره طالیه.داشتم به این فکر می کردم اگر گالره خانم زیرپای اردوان بشینه و اردوان تصمیم به بیرون کردن من بگیرد و تمام حرف های شیدا طبق معمول درست از آب دربیاید،چه غلطی بکنم.با این طرز برخورد و رفتارهایی که از دیشب داشته،آقا جونم اینها چطور باور می کنند من به خاطر چی دارم طالق می گیرم با خودم گفتم"اصال به جهنم،نهیات 246 همان کاری را می کنم که شیدا می گه،مخفیانه جدا می شم." غرق در افکار بودم که گوشی اردوان زنگ خورد،این بار بیشتر از قبل حرصم درآمد مخصوصا وقتی اسم گالره روی گوشیش نقش بست.آن قدر بی ظرفیت بودم که دوست داشتم همانجا گریه کنم. اردوان در حالی که می گفت: -جانم! دوباره ماشین را متوقف کرد.نمی شنیدم گالره چه می گوید ولی اردوان چند دقیقه ای فقط گوش کرد.سعی کردم یک طرف دیگر را نگاه کنم یعنی اصال برایم مهم نیست ولی از درون داغون بودم مخصوصا که اردوان با مهربانی بهش گفت: -گوشیمو تو ماشین جا گذاشته بودم گلم،این که ناراحتی نداره. و بعد مهربان تر از قبل ادامه داد: -حاال تو آروم باش گلم. زیرچشمی نگاهم کرد،انگار نمی توانست راحت حرف بزند،از ماشین پیاده شد و خالصه ده دقیقه ای همان طور کنار خیابان راه می رفت و حرف می زد.من در حال انفجار بودم و خون خونم را می خورد و عذاب می کشیدم ولی فقط با خودم می گفتم"طالیه خونسرد باش از اول همین قرار بوده فقط بهتره بیشتر چشماتو مثل آدم عاقل باز کنی و وابسته ی اردوان نشی که جز آبروریز،بدبختی و دردسر،هیچ چیز برات نمی مونه"نمی دونم چقدر حرص و جوش خوردم و خوذم،خودم رو نصیحت کردم که اردوان با لبی خندان سوار شد.با این که قبل از آن هزار بار به خودم گفته بودم وقتی برگشت بخند و بگو نباید گوشیتو فراموش می کردی ولی فقط به زدن لبخندی اکتفا کردم.اردوان ماشین را روشن کرد و گفت: -شما زن ها هم پاش بیبفته خوب صداتون از مردها هم بلندتر می شه ها! باز هم سکوت کردم یعنی چیزی نداشتم بگویم،اردوان دوباره در حال یکه زیرچشمی نگاهم می کرد گفت: -یادت باشه امشب دیگه گوشیم رو جا نذارم که تیکه بزرگم گوشمه. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و به طعنه گفتم: -آره حتما،امشب یادت می ندازم حداقل از خمیازه نمی میرم. اردوان که حاال نگاه بدی بهم می کرد دیگر سکوت کرد.من که توی دلم هم از "گلم" گفتن هایش و هم از توصیه هایش عصبی بودم با بی تفاوتی مشغول نگاه کردن خیابان ها شدم تا این که اردوان جلوی خانه اشان 247 نگاه داشت و بی آن که به من هم بگوی پیاده شوم خودش پیاده شد و زنگ را به صدا درآورد من هم دست از پادرازتر پیاده شدم.وقتی فرنگیس خانم در را بر رویمان گشود آن قدر خوشحال بود که حتی از مامانم هم خوشحال تر به نظر می رسید و چنان ما را در بغلش می فشرد که انگار انار آبلمو م یکند،من هم به پاس اخالق خوبی که دیشب اردوان یا خانواده ام داشت یعنی فیلم خوبی که بازی کرده بود تمام ماجرای چند دقیقه پیش را فراموش کردم و آنقدر با اردوان دوستانه و صمیمی حرف می زدم که نگو و نپرس ولی اردوان زیاد تحویل نمی گرفت بچه پررو!من هم بهش هیچ اهمیت ندادم و همان طور مثل دیشب خودش خوب آرتیستی شده بودم هر چند که د رواقع من فرنگیس خانم اینها را خیلی دوست داشتم.فرنگیس خانم بیچاره فکر کرده بود من به خاطر اردوان چادر را برداشتم چون وقتی من را با آن مانتو و روسری دید قیافه اش خیلی جالب بود.آهسته کنار گوشم گفت: -آفرین مادر جون،آدم باید طبق نر شوهرش لباس بپوشه،ما که م یدونیم تو چه این طوری بگردی و چه با چادر،اصل نجابته که داری. باز با آوردن کلمه ی نجابت عرق شرم روی پیشانیم نشست و هیچ چیز نگفتم.فرنگیس خانم فکر کرده بود من و اردوان سر پوشش من با همدیگر مشکل داشتیم که هیچ وقت با هم نبودیم.فرنگیس خانم حسابی خوشحال بود و دائم از ما پذیرایی می کرد.بعد از نیم ساعت در حالی که از داخل جعبه ای کوچشک گردنبندی بیرون می کشید.گفت: -بیا عروش قشنگم که تا نداری،بیا بنداز به گردنت ببینم چطور می شی! با چشمانی گرد از تعجب گفتم: - آخه این کارها چیه؟ فرنگیس خانم با نهایت لطف گردنبند زیبا را که به نظر خیلی قدیمی می آمد و فیروزه های مرغوبش می درخشید به طرف من گرفت،از دستش گرفتم خیل یزیبا بود.گفتم: -مرسی،آخه چرا زحمت کشیدید! فرنگیس خانملبخند پر محبتش را به رویم پاشید و گفت: -ناقابله،این نسل به نسل به عروس بزرگ خانواده می رسه.انشاهلل به گردن زن پسرت بندازی. سپس رو به اردوان کرد و گفت: -مادر ببند به گردن زنت ببینم چطوره. اردوان که انگار هنوز به وقل معروف جن 248 هایش دور نشده بودند با اخمی که چاشنی ژستش کرده بود با اکراه گردنبند را گرفت و در حالی که مقابلم قرار می گرفت و یک ابروشو باال برده بود.گفت: -سرتو خم کن. من هم که مقل بچه های کالس اول گوش حرف کن شده بودم سرم را پایین انداختم.اردوان در حالی که لرزش محسوس دست هایش را کامال حس می کردم و آنقد ربهم نزدیک شده بود که گرمای نفس هایش گردنم را قلقلک می داد موهای بلندم را کناری زد و گردنبند را بست،دوست نداشتم به چشم هایش نگاه کنم،ولی از سنگینی نگاهش حس می کردم جوری نگاهم می کرد انگار ازم طلبکاره،بعد از مکثی کنار رفت.فرنگیس خانم گفت: -عروس خانم مبارکت باشه،انشاهلل شکم اولت برا سرویس طال می خرم. از خجالت گونه هایم داغ شده و سرم را پایین انداختم و به سمت آیینه قدی راهرو رفتم تا گرنبند را ببینم. گردنبند طالیی رنگ روی پوست گردنم انگار زیباتر از قبل به چشمم می آمد.لبخند پررنگی به تصویر توی آیینه زدم.تصویری که از زیبایی جمال واقعا بی نظیر بود ولی انگار بیچاره،شانسش بی نظیر نبود با این افکار خنده ام گرفت اما تا برگشتم،اردوان را که دست به سینه ایستاده بود و خیره نگاهم می کرد دیدم.تو دلم گفتم"از این به بعد م یدونم باهات چطور رفتار کنم اگر سرد بودن و اخمو بودن برایت لذت بخشه من هم بلدم،فقط بذار از خونه ی این زن بیچاره که این قدر نگرانه بریم بلدم چطور حالتو بعد در حالی که از کنارش رد می شدم گفتم: -اردوان جان گوشی موبایلتو بگیرم" که فراموش نکردی از ماشین بیاری؟ و لبخندی لج درآر تحویلش دادم.انگار تیرم به هدف خورده بود که مثل گندم برشته با خشم نگاهم م یکرد و گوشه لبش را جوید و سکوت کرد. فرنگیس خانم که با سینی چای وارد می شد گفت: -مادر جون ناهار چی دوست دارید براتون درست کنم؟ اردوان به سمت اتاقش رفت و گفت: -هرچی خودتون دوست دارید،برای من فرقی نداره.من دیشب خوب نخوابیدم تقریبا نزدیک صبح خوابم برد اون وقت هم که برای نماز بیدار شدم.یه چرت می زنم. فرنگیس خانم به من نگاه کرد و گفت: -حما جاش عوض شده بد خواب شده بود،تا ما یک 249 ناهار عروس پسند درست کنیم اون هم بیدار می شه. فرنگیس خانم همان طور حرف می زد و از کودکی اردوان،از بزرگی و خالصه هر چی که فکرش را می کرد ولی من تمام هوش و حواسم پیش اردوان بود که دیشب وقت یمن خواب بودم اون بیدار بود.از این که یک وقت تو خواب حرف زده باشم و یا خروپفی کرده باشم حسابی ترسیده بودم.هر چند که تا حاال سابقه نداشت.تا ساعت دو بعد از ظهر که ناهار فرنگیس خانم حاضر شد،هزارجور فکر و خیال کردم.بوی زرشک پلو با مرغ که انگار فرنگیس خانم هم به عشق پسر شاخ شمشادش درست کرده بود همه جا پیچیده بود که فرنگیس خانم گفت: -مادر اردوان رو بیدار کن،ناهار حاضره. تردید داشتم به اتاق اردوان بروم و با آن اخمی که لحظه ی آخر بهم پاس داده بود رو به رو بشوم،با وجود فرنگیس خانم که گفت: -پس بگو بیاد دیگه غذا رو کشیدم. به سمت اتاق اردونا رفتم،قبال به اتاقش نرفه بودم یک تخت دونغره ی بزرگ خیلی زیبا که با کمد ستش کنار هم قرار داشت و با روتختی و پرده های آبی،به آدم آرامش خاصی می داد.در و دیوارها پر از عکس های خودش و فوتبالیست های مشهور بود،چند تا عکس هم در حالی که اردوان لباس رزمی بر تن داشت گرفته شده بود و در کنارش مدال طالیی رنگ بود.حاال م یفهمیدم چرا اردوان چنین هیکل قوی و مردانه ای دارد.چون فقط به صرف ورزش فوتبال نمی توانست چنین تناسب اندامی داشته باشد بلکه رزمی کار هم بوده.در حالی که همه این ها را در نگاهی خالصه م یکردم کنار تختش نشستم.انگار واقعا دیشب نخوابیده بود.چنان در خواب عمیقی فرو رفته بود که دلم نمی آمد بیدارش کنم.موبایلش روی میز کنارش خاموش بود.انگار قبل از خواب دوباره با گالره حرف زده و بعد خوابیده بود احساس کردم با توجه به جریان صبح که گالره خیلی عصبانی بود،اردوان گ.شی شو خاموش کرده حتما گفته م یخوام بخوابم نمی دونم چقد ردر همان حالت به فکر فرو رفته بودم که فرنگیس خانم آمد و گفت: -هنوز بیدار نشده! آهسته گفتم: -انگار خیلی خسته است،دلم نیومد بیدارش کنم. فرنگیس خانم لبخند پهنی صورتش را نقاشی کرد و 251 گفتم: -نه مادر،بیدارش کن،هنوز نشناختیش،به خاطر شکم از خواب که سهله از نفس کشیدن هم می گذره،دلت نیاد بیدارش کنی بیدار بشه کفری می شه که از دست شما زخم معده گرفتم. و به سمت آشپزخانه رفت.من که خنده ام گرفته بود تا خواستم اردوان را بیدار کنم خودش چشم هایش را باز کرد و در حالی که لبخند می زد،گفت: -بازهم مادرمون مگه به فکرمون باشه به شما زن ها که امیدی نیست. -اگر دیشب اون قدر بیدار نمی موندی و حرف گوش می کردی االن بی هوش نمی شدی. اردوان کمی به خودش کش و قوس داد و خستگی در کرد و گفت: -من مثل تو نیستم تو هر شرایط ساعت بخصوصی خمیازه ات در می یاد و چشم هات خمار می شه. -مثال چه شرایط براتون ایجاد شده بود که نمی توسنتید بخوابید. اردوان از جایش بلند شد و گفت: -خب چی بگم،یه چیز تو مایه های کرنر. من که زیاد از اصطالحات فوتبالی چیزی نمی فهمیدم مثل خنگ ها نگاهش کردم و گفتم: -یعنی چی اون وقت؟! اردوان توی جاش نشست و خستگی در کرد بعد خندید و گفت: -یه موقعیت نصفه نیمه و بی شانس ولی یه جورایی با امید. در حالی که اخم هامو درهم می کشیدم گفتم: -یعنی من باعث این موقعیت نصفه نیمه و کم شانس شدم. اردوان خندید و گفت: -یه جورایی. با ناراحتی از اتاق بیرون رفتم و گفتم: -بیا فرنگیس خانم غذا رو کشیده،بجنب سرد می شه. پشت سر من با اون چشم های پف کرده وارد آشپزخانه شد.با دست هایش فرنگیس خانم را که قد کوتاهی داشت از زمین بلند کرد و گفت: -قربون مامان خوشگلم برم دست و پنجه ات درد نکنه. چند ماچ آبدار تقدیمش کرد فرنگیس خانم که از شادی اردوان شادتر شده بود گفت: -بیا مادر بشین وای که چقدر تو این چند وقته که الحمداهلل رفتید سر خونه زندگیتون،آرزو داشتم مثل امروز در بزنید و دوتایی بیایید تو،شما هم که یا طالیه درس داشته و یا تو تمرین داشتی،یکبار هم نیومدید ولی حاال خدارو شکر تابستون شد،طالیه درسش تموم شده و تو دستش رو گرفتی و آوردی. و دست هاشو باال برد و گفت: -الهی که با نوه ام بیایید چشمم رو،روشن کنید. و رو به من نگاهی کرد و 251 گفت: -مادر هنوز نمی خوای یه نوه برام بیاری؟ از خجالت نمی دانستم باید چه بگویم،زن بیچاره چه دل خوشی داشت به اردوان که پوزخندی می زد و سرشو تکون می داد نگاه کردم که بلکه ا زبان درازش را بچرخاند و بگوید فعال چنین قصدی نداریم،یا حال حاالها باید درس بخواند.ولی اردوان که انداخته بود روی شوخی و از عصبانیت قبل از خوابش اثری در او نبود،در حالی که با ولع غذاشو می خورد گفت: -آفرین مامان بهش بگید دیگه،من که حریفش نمی شم،هرچی می گم بچه به تو چی کار داره من خودم بزرگش م یکنم به خرجش نمی ره که نمی ره انگار نه انگار من عاشق بچه هستم. از حرف های اردوان شاکی شده بودم و می خواستم کله اش را بکنم و هر چی هم برایش چشم و ابرو می آمدم که بس کند،خودش را م یزد به آن راه و به مسخره بازیش ادامه می داد.طوری که فرنگیس خانم فکر کرد شازده پسرش عاشق بچه است و عروسش مخالفت می کنه.چنان رفته بود باالی منبر و با احساس می گفت: -نمی دونی مادر شدن چه لذتی داره و وقتی به سالمتی مارد بشی می فهمی. و با لحن زیبایش به اردوان اشاره می کرد.گفت: -اصال همین شوهرت اگر بچه بیاد دیگه برات مهم نیست فقط فکر و ذکرت می شه همون. اردوان با اخم مسخره ای به مادرش نگاه کرد و گفت: -یعنی به همین راحتی از چشمش می افتم! فرنگیس خانم که انگاری من بچه هستم و می خواد سرم کاله بگذارد با اشاره چشم ابرو به اردوان فهماند یعنی دارم الکی می گم بلکه زنت راضی بشه تو نگران نباش. هم دلم به حال فرنگیس خانم که چقدر الکی ما بازیش داده و بودیم و خبر نداشت آقا پسرش خیلی راحت رفته نامزد کرده و چقدر راحت سرکارش گذاشته می سوخت و هم از دست اردوان که حاال فلش همه ی تقصیرها را برا یبچه دار نشدن سمت من گرفته بود،شاکی بودم.فقط منتظر بودم با اردوان تنها بشوم و یک حال اساسی بهش بدم تا دیگه دهنشو جمع کنه.بی تربیت! اردوان بی توجه به من فقط هر و کره می کرد و سر به سر فرنگیس خانم می گذاشت و می خندید.اصال نمی دانم چش بو یک دقیقه اخم می کرد مثل برج زهرمار و یک دقیقه آنقدر بشاش 252 بود و از خوشحالی چشم هایش برق می زد،انگار صحبت قبل خوابش با گالره کارساز بوده وقتی باالخره غذاشو تمام کرد.گفتم: -اردوان جان می شه کامپیوتر اتاقت رو وصل کنی من می خواستم نتایج دانشگاه رو ببینم. اردوان که دستم را خوانده بود با خنده شیطنت باری گفت: -اون رو نمی شه وصل کنی،االن لپ تابم رو می یارم همین جا کنار مامان فرنگیس کارهاتو انجام بده. من که حرصی شده بودم گفتم: -نمی خواد،لطفا کامپیوتر اتاق رو وصل کن. اردوان قیافه ی بامزه ای به خودش گرفت و آهسته گفت: -به خدا به مامانم می گم ها. در حالی که به تهدید سری برایش تکان دادم گفتم: -من می رم تو اتقت بیا درستش کن. بلند شدم،فرنگیس خانم خوش باور هم که باور کرده بود من کار اینترنتی دارم گفت: - مادر پاشو درست کن براش،کار داره. اردوان از روی صندلی بلند شد و با شیطنت آهسته گفت: -از االن ببخشید! هر چه به اتاق نزدیک تر می شدیم به مسخره می گفت: -به خدا غلط کردم. تا پاشو گذاشت تو اتاق در را پشت سرش بستم و با غیظ گفتم: -این چه حرف هایی بود که تحویل فرنگیس خانم دادی نمی گی از فردا مامانم را هم توجیه می کنه،می ریزن سر من. اردوان خندید و گفت: -حاال من یه شوخی کردم جنبه داشته باش. از این حرفش بیشتر حرصم درآمد،با حرص بیشتری به چشم هایش خیره شدم و گفتم: -خیلی خوشت اومده به جای این که از من مایه بذاری و مامان هامونو از این به بعد که دیگه شما تشریف نمی یارین اینجا و من مجبورم تنها بیام،بندازی به جون بنده،بهتره از نامزد جونت،همون خانم گلم،گلم مایه بذاری و بگی براشون یه نوه بیاره. در حالی که از حرص دندان هایم را به هم می فشردم با حرکت عصبی به سمت پنجره که حیاط بزرگ خانه را به نمایش می گذاشت،برگشتم. اردوان که انگار دوباره ارغوانی شده بود و عصبانی به نطر می رسید سکوت کرده و مثل من به نمای زیبای حیاط زل زد اما صدای نفس های بلندش که نشانه ی اوج ناراحتیش بود را می شنیدم که بعد از دقایق طوالنی گفت: -آدم بده حسود باشه،در ضمن به خودم مربوطه با چه القابی صدا شکنم.حاال یا گلم یا جیگرم 253 یا خوشگلم و یا هرچی که دلم بخواد.من فقط یه شوخی کردم تو خیلی کم جنبه هستی و عادت کردی هر چیزی رو به چیز دیگه ای ربط بدی. از شدت عصبانیت و احساس حقارت می خواستم گریه کنم،چون دقیقا همان حالی را پیدا کرده بود که در روز خواستگار و عروسیمون داشت.واژه های گلم،خوشگلم و جیگرمش توی گوشم زنگ می زد و حرصم را لبریز می کرد.به سختی خودم را کنترل کردم و بعد با غیظ گفتم: -این که با چه مزخرفاتی گولش بزنی و دروغ تحویلش بدی هیچ اهمیتی برای من یکی نداره،اینو مطمئن باش هیچ وقت تو زندگیم حسود نبودم و نیستم.اون هم به کی؟یکی مثل تو که جز غرور و خودخواهی چیزی حالیش نیست،یا یکی مثل اون دختره ی الغر مردنی که به زور خودشو آویزون امثال تو می کنه و ماشاهلل بابای بی غیرتش زورکی جشن نامزدی می گیره و حلقه می ندازه انگشت امثال خرفت و بی جربزه هایی مثل تو که اختیارشون دست خودشون نیست،اگر هم ناراحتم که چرا این دری و وری ها رو تحویل مادرت دادی واسه اینه که از این به بعد دیگه خونه ی مامانم اینها هم بخوام بیام مرتب می خوان نصیحت کنند که برای شوهر قالبی و مسخره ام بچه بیارم چون دوست داره،تو که نیستی تحمل کنی،من باید روزی هزار بار دهنم رو باز کنم و صدجور دروغ و راست تحویلشون بدم اون هم به خاطر حرف های جنابعالی که خیلی راحت می تونستی آب پاکی رو بریزی روی دستشون و بگی تا تمام شدن درس طالیه ما به بچه فکر نمی کنیم.تا اون موقع هم دیگه هر کدوم رفتیم سمت زندگیمون و همه چیز خیلی راحت تغییر کرده و اینها هم هر کدوم راحت با قضیه کنار می یان. آن قدر با حرص این جمله ها را بیان کرده بودم که داشتم می لرزیدم به سمت در اتاق رفتم که اردوان محکم دستم را گرفت و با غیظ ولی آهسته گفت: -وایستا.همین طوری نگو وبرو!بازی رفت و برگشت داره عزیزم. آن قدر محکم دست م را کشید که احساس کردم دستم دارد می شکند.اردوان حسابی برافروخته بود و در حالی که دندان هایش را بهم می فشرد گفت: -مثل این که خوب برای پایان تحصیلت نقشه کشیدی،چی با خودت فکر 254 کردی یه چند وقتی سر همه شیره می مالم که ما زن و شوهریم،بعد هم خیلی راحت یه بهانه ای می یارم و م یگم باهاش نمی سازم و طالق می گیرم و می رم پی همون خواستگارهای محترمم،انگار دوستات خوب بهت یاد دادن.چیه؟!چند نفر رو توآب نمک خوابوندی که بعد الزم شد روشون کنی و راحت یه لگد به آبرو و حیثیت من بزنی و بری،ولی کور خوندی ببین چی دارم بهت می گم حق ندرای با آبروی من بازی کنی قرارمون هم همین بود،یادته که؟!کسی حق اردواج نداره،مخصوصا توةحاال من مَردم از این چیزها هم برا یمردها پیش می یاد ولی تو که زن شوهرداری چنین غلطی نمی تونی بکنی در ضمن این رو هم بدون من به خاطر آبروی مامانم که شده طالقت نمی دم،پس بی خود پسرهای مردم رو اسیر خودت نکن چون بی فایده است واون روزی هم که پای سفره ی عقد گفتی بله،باید فکر همه چیز رو می کردی حتی اگر به زور بود می تونستی همه چیز رو بهم بریزی و بگی نه. در حالی که صدایش از خشم می لرزید ادامه داد: -دیگه هم نبینم شرط و شروط ها فراموشت بشه،دیگه نبینم توی روابط خصوصی من دخالت کنی چون هیچ ربطی به تو نداره فهمیدی؟ با اعتراض گفتم: -تو هم حق دخالت نداری،پس فضولی پسرهای مردم رو نکن شاید نتونم طالق بگیرم و راحت برم سراغ زندگیم ولی می تونم مثل تو راحت با هر کی دلم خواست.... هنوز جمله ام تمام نشده بود که اردوان چنان کشیده ی محکمی توی صورتم زد که بر روی تخت پرت شدم و اشک هایم روان شد. اردوان هم بی اهمیت به من در حالی که در اتاق را می بست بلند فریاد زد: -مامان طالیه خسته است،خوابیده تو اتاق نرو. وبیرون رفت.آن قدر صورتم می سوخت و چشمه ی اشک هایم که به روی آن جاری شده بود سوزشش را تشدید می کرد که حد نداشت بدتر از آن هم دلم بود که حسابی سوخته بود.همه ی حرف های شیدا درست بود،می گفت به خاطر گالره خوار می شی،حقیر می شی،شاید به خاطرش کتک هم بخوری،انگار این شیدا غیب گو بود که همه چیز را پیش بینی می کرد ولی حاال من چه کاری می توانستم بکنم اردوان که می گفت هرگز طالقت نمی دم 255 نقشه ما هم توی طالق توافقی بود.یعنی حاال باید می نشستم و راز و نیازهای عاشقانه اردوان و گالره را گوش می دادم و دم نمی زدم و بدتر از این که شاهد عشق و عاشقی هاشون باشم.اصال غلط کرده از خیر درس و دانشگاه می گذرم و نامزد کردن اردوان را به آقا جونم می گویم فقط کاشکی این دفعه باهاش به اصفهان نیامده بودم با این برخورد گرم و دوستانه ای که اردوان داشت چطور می توانستم مامانم اینها را قانع کن.نمی دانم چقدر به این چیزها فکر کردم و اشک ریختم که با صدای اردوان که خشک و سرد بود چشم هایم را گشودم.اردوان که سعی م یکرد به چشم هایم نگاه نکند گفت: -بلند شو،حاجی اومده می خواهیم بریم خونه ی مامانت جهنم که شک اینها،پاشو سر و صورتت رو بشور مامانم شک کرده. تو دلم گفتم" کرده بره از پسر جونش بپرسه چه غلط اضافه ای کرده و چه خوش خوراک و خوش اشتهاست که هم می خواد من رو نگه داره و هم اون ایکبیری رو،چه دسته گلی به آب داده"اردوان با حرص پتو را از رویم کشید و گفت: -بهت م یگم پاشو مامانت دوبار روی گوشیت زنگ زده،گفتم االن بیدار می شی. از یادآوری این که مامامن بیچاره دیشب چقدر خوشحال بود و آقا جونم که چقدر نگاهش با سری های قبل فرق کرده بود،توی دلم به گالره و اردوان و هر کسی که به ذهنم می رسید فحش و ناسزا می گفتم.اردوان که هنوز چهره اش ارغوانی و عصبانی بود ولی حفظ ظاهر می کرد در حالی که پشت سرم می آمد مرا به سمت دستشویی برد.ز دیدن خودم در آیینه بیشتر لجم درآمد،چقدر چشم هایم ورم کرده بود حاال جواب مامان اینها را چی می دادم. چندین بار آب به صورتم زدم و از دستشویی یبرون امدم.اردوان که مثل مامورهای زندان منتظر ایستاده بود،نگاه پرمالمتی بهم انداخت و با حرص ولی آهسته گفت: -از این کوفت و زهرماری ها بمال به صورتت تابلو شدی،انگار عزای منو گرفتی! در حالی که سعی م یکردم نگاهش نکنم به اتاقش برگشتم،ماشاهلل خوب هم به همه چیز وارد بود،کمی به توصیه اردوان خان آرایش کردم.ورم چشم هایم هم کمتر شده بود،دیگر با آن آرایش آثار گریه تا حدی کمرنگ شده بود و آبروریزی 256 نبود. اردوان به اتاق آمده و گفت: -ساعت داره هشت می شه پاشو دیگه مامانت اینها منتظرن. بی توجه به او وسایلم را بداشتم،حوصله ی دیدن پدرشوهرم را آن هم بعد از این همه وقت با این حال و روز نداشتم که دیدم نیست،به فرنگیس خانم که لباس های پلوخری شو پوشیده بود،سالم کردم وگفتم: -حاج بابا کجا هستن؟! فرنگیس خانم صورتم را بوسید و گفت: -اردوان گفت ایشون بره یه جعبه شیرینی بگیره ما هم بریم دم در خونتون همدیگر رو ببینیم. تو دلم گفتم"خدا رو شکر حداقل تو سپس مانتو و روسری ام را پوشیدم و به همراه اردوان که جمع رویارویی راحت تره" انگار حمام رفته بود و کلی هم به خودش رسیده بود به سمت خانه آقا جونم رفتیم.حاجی سر خیابان ما تو ماشینش منتظر بود.وقتی ما رو دید به راه افتاد و پدر و پسر ماشین هایشان را پارک کردند و پیاده شدیم.من هم با این که خیلی ناراحت بودم ولی یک طوری با حاجی دیده بوسی و حال و احوال کردم که خدا رو شکر شک هم نکرد چقدر دلم از دست پسرش خونه. وارد خانه شدیم.مامان اینها کلی تهیه و تدارک دیده بودند.من هم به جای این که بمانم و به مامانم کمک کنم دنبال اردوان راه افتاده بودم پی کتک خوری،بگذریم که مامانم کلی غذا و دسر درست کرده بود و چقدر دو خانواده از دیدن بچه هاشون با همدیگه و کنار هم شاد شده بودند.طوری که مامانم می گفت: -تو این چند وقته هیچ وقت این قدر دلم خوش نشده بود.حتی وقتی با فامیل مسافرت هم رفتیم دلم پیش طالیه بود! حاجی رو به اردوان کرد و گفت: -اردوان جان تو چند روز وق نداری با هم یه مسافرت بریم بابا!ما که خیلی وقته آرزو به دل موندیم همراه پسرمون یه کنار دریا بریم،این زنت هم گناه داره،االن هوا برای دریا خیلی مناسبه من نمی دونم پس ویال خریدی چی بشخ؟ اردوان کمی به فکر فرو رفت خوب می دانستم چقدر جلوی خواهش های پدر و مادری ضعیف است گفت: -چرا که نه؟!اصال یکی از همین روزها همگی بریم شمال. من که مثل جن زده ها از حرفش متعجب بودم،ماتم برده و دوباره به هپروت رفتم و متوجه نگاه های شاد و خوشحال بقیه نشدم که علی چنان پرید تو بغلم و 257 گفت: -آخ جون آبجی دریا. نگاهم به نگاه مشتاق اردوان که منتظر عکس العمل من بود گره خورد.ولی اون قدر از دستش شاکی بودم که رد آن لحظه می خواستم سر به تنش نباشد البه ناگفته نماند که ته قلبم دوست داشتم بپرم بغلش و ازش تشکر کنم ولی در نهایت با همه ی این ها اخمی بهش کرددم و طوری که کسی نبیند صورتم را برگرداندم. آن شب شام و پذیرایی مامان که تمام شد،حاجی بلندشد که به همراه فرنگیس خانم بروند.فرنگیس خانم که م یخندید گفت: -طالیه جان برو لباس بردار باید امشب بیایی پیش ما. و رو به مادرم که لبخند به لب داشت گفت: -یه شب سهم شما بود،امشب هم سهم ما هستند،باالخره نوبت باید رعایت بشه. من که هاج و واج نگاه م یکردم آمدم وسط و گفتم: -آخه.... اما مامانم گفت: -ما حق و نوبت سرمون می شه،باشه طالیه جان برو وسایلت رو بردار،انشاهلل شب های بعدی همگی پیش هم هستیم. هیچ رغبتی به رفتن نداشتم دوباره آمدم حرفی بزنم که اردوان در حالی که با آقا جون خداحافظی می کرد و فهمیده بود االنه که یک بهانه بیاورم و حتی خودش را هم دیگر نگذارم بماند محکم گفت: -طالیه تو ماشین منتظرتم،زودبیا گرمه. آخ که اون لحظه دوست داشتم کسی نبود یا حداقل پدر و مادرم نبودند می گفتم"منتظر گالره جونت باش،همون جیگرت،خوشگلت،گلت"ولی با صدای مامان که م یگفت: -زودباش دیگه طالیه،اردوان منتظرته. به اتاقم رفتم و از داخل چمدان یک دست لباس راحتی پوشیده زیبا و همچنین مسواکم را برداشتم و بعد از کلی سفارشات مامان و آقاجون،از مامان اینها خداحافظی کردم و از خانه بیرون رفتم. اردوان توی ماشین منتظر بود و باز همان آهنگ نیاز را روشن کرده بود انگار م یخواست لج منو دربیاره و خیلی زبانم را کنترل کردم تا نگویم تو که این قدر دلت تنگ شده بی خود م یکنی قرار شمال می گذاری ولی ترجیح دادم سکوت کنم و هیچ اهمیتی ندهم. با این که در همین چند روزه به خودم اعتراف کرده بودم که دیگر واقعا عاشقش شدم و نمی توانم فراموشش کنم ولی از بعد از ظهر به بعد که آن حرکت را کرد و اون حرف ها رو زد به این نتیجه رسیده بودم که خیلی راحت 258 باید فراموشش کنم و به کمک شیدا یک تصمیم درست و حسابی بگیرم و تا بقیه ی گفته های شیدا درست از کار درنیامده یک فکری برای زندگیم کنم.با این تفاسیر باید ازش فاصله م یگرفتم تا موفق بشوم ولی با این برنامه ی سفر شمال آن هم جلوی پدر و مادرهامون نمی داسنتم چه غلطی باید بکنم.انگار اردوان به این نتیجه رسیده بود هر چی بیشتر کنار خانواده ی من باشد من نمی توانم خیلی راحت مامان اینها را برای طالق متقاعد کنم و خیلی راحت می توانست رویم نفوذ داشته باشد.وای که من چقدر بدبخت بودم و بی دست و پا،مطمئن بودم اگر شیدا جای من بود کاری می کرد اردوان که سهله گنده تر از آن هم جلوش دست به سینه بنشیند،بیچاره خبر نداشت آن قدر احمقم که از دست هرز اردوان هم مستفیض شدم و در همین افکار بودم که اردوان داخل حیاطشان ماشین را متوقف کرد طبق معمول تو هپروت جا خوش کرده بودم و قصد پیاده شدن نداشتم که اردوان گفت: - پیاده شو مامان اینها شب زود می خوابن. در حالی که با اخم نگاهش می کردم خیلی محکم گفتم: -گفته باشم من تو اتاق تو نمی خوابم،بهتره خودت به مامانت یه توضیحی بدی. اردوان با اخم بهم نگاه کرد و گفت: -مثال چی باید بگم؟!بگو تحویلشون بدم. -چه م یدونم بگو م یخوای پیش آقا جونت باشی. اردوان با حرص لبش را جوید و گفت: -چرند نگو،فعال تا بیدارن توی یه اتاق می مونیم بعد من می رم بیرون شما راحت باشی. و زیر لب ادامه داد: -فکر کرده تحفه است،دیشب هم مجبور نبودم صد سال اونجا نمی موندم وبرمی گشتم خونمون. کاشکی خفه می شدم اصال حرف نمی زدم،هرلحظه احساس می کردم حقیرتر می شوم چقدر از خودم بدم آمده بود،پسره ی از خود راضی مزخرف،حتما م یخواست با این رفتارش بهم بفهماند هیچ کاری نمی توانم بکنم.در حالی که از حرص و ناراحتی اخم هایم درهم گره خورده بود وارد ساختمان شدم. فرنگیس خانم و حاج آقا با دیدن ما،دوباره گل از گلشون شکفت انگار اولین بار بود که ما را می دیدند،نمی دانم چرا این قدر روابط ما برایشان مهم بود.انگار آن چند بچه ی دیگرشان مهم نبودند و فقط 259 اردوان را می شناختند.دلم بازهم به حالشان سوخت،چطور با لذت از سفر شمال حرف می زدند و حتی غذاهایی را هم که می خواستند درست کنند برنامه ریزی می کردند.آن قدر در خودم گم شده بودم که متوجه زنگ موبیال اردوان نشدم ولی به اتاقش رفت.این فرنگیس خانم هم " اردوان د رحالی که می گفت"آنتن نمی ده حسابی چونه اش گرم شده بود و خبر از دل بی قرار من نداشت که همه ی هوش و حواسم به اردوان بود که داشت با گالره حرف می زد.نیم ساعتی گذشت و از اردوان خبری نشد.فرنگیس خانم که می گفت بهتره زودتر بخوابیم،فردا بیاد تدارکات سفر را مهیا کنیم،بهم گفت: -فکر کنم اردوان رفته با دوستش حرف بزنه خوابش برده،تو هم برو بخواب. حاج آقا هم که زودتر خداحافظی کرده و رفته بود به فرنگیس خانم گفتم: -من سرمایی هستم می شه یه پتو اضافه بهم بدین. فرنگیس خانم به سمت کمد مخصوص رختخوابش که اندازه ی یک گردان آدم بود رفت و در حالی که م یگفت: -آره مادر کولر شده بالی جون،این اردوان هم گرمایی. یک پتوی مالفه شده ی گل دار دستم داد و در حالی که شب بخیر می گفتم به سمت اتاق اردوان رفتم.اردوان تا من را دید از جایش بلند شد و نشست و رویش را از من برگرداند و دوباره مشغول صحبت شد.پتویی را که در دستم بود کنار تختش روی زمین انداختم حتی دوست نداشتم از بالش های تختش بردارم حاال دیگر جای معدن رختخواب ها را هم یاد گرفته بودم آهسته بیرون رفتم و برای خودم یک بالش و پتوی دیگر برداشتم و رفتم توی آشپزخانه و لباس راحتیم را که آورده بودم پوشیدم و آهسته دوباره به اتاق اردوان برگشتم.انگار صدای پای منو نشنیده بود،چنان قربان صدقه ی گالره می رفت که ناخوادآگاه اشک هایم سرازیر شده بود.خدارا شکر رویش به من نبود اتاق هم تاریک بود فقط یک آباژور آن هم سمت اردوان روشن بود در را بسته و آهسته روی زمین کنار تختش دراز کشیدم. برعکس دیشب اصال خوابم نمی آمد،آخه بعدازظهر کلی خوابیده بودم. اشک هایم روی گونه هایم سر می خورد و روی بالشم می چکید حتی حوصله ی خودم را هم 261 نداشتم کاشکی یک طوری مسافرت لغو می شد و ما برمی گشتیم تهران،اصال کاشکی گالره به اردوان گیر بدهد و عذر و بهانه بیاورد تا همه ی برنامه ها کنسل بشود،دیگر تحمل دیدن اردوان را با این حالت نداشتم،واقعا که وقیح بود.صدای پچ پچ هاشو می شنیدم ولی چه ربطی به من داشت آن قدر حرف بزند تا خسته بشود.اصال از اول نباید خودم را بهش نشان م یدادم آن موقع حداقل شاهد این کارهایش نبودم تا این قدر حرص بخورم. یک ربعی گذشت و من د رافکارم غرق بودم که اردوان گوشی را قطع کرد و آباژور را خاموش کرد و در حلی که در جایش غلت می زد گفت: -پاشو بیا رو تخت بخواب من پایین می خوابم. اهمیتی ندادم و فقط سکوت کردم و خودم را به خواب زدم.اردوان که از جایش بلند می شد گف: - می دونم خواب نیستی،عصر اون همه خوابیدی تازه چشمات هم نیم ساعت پیش برای خواب دست و پا نمی زد،پس پاشو روی تخت بخواب،بی خود منو سیاه نکنةدیشب تو میهمان نوازی کردی حاال نوبت منه،پاشو. باز هم چیزی نگفتم.اردوان باالی سرم آمد و گفت: -بهت می گم پاشو باال بخواب،اصال من می رم بیرون. با یک حرکت دستم را کشید که گفتم: -آخ دیوونه،این چه کاری بود که کردی! و دستم را که حسابی درد م یکرد با دست دیگرم گرفتم.اردوان با اخم نگاهم کرد،در آن تاریکی هم چشم هایش برق می زد،بی تفاوت گفت: -بروبخواب. و من را به سمت تخت هول داد.حوصله ی جر و بحث نداشتم چیزی نگفتم و پتوشو که هنوز بوی خودش را می داد روی سرم کشیدم و چشم هایم را روی هم گذاشتم.هنوز چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که دوباره اردوان بلند شد،داشتم با خودم می گفتم حتما باز م یخواهد مثل دیشب حرف بزند،هرچند امشب به جای حرف می خواست غر بزند،اگر یک کلمه می خواست دری و وری بگوید،قصد داشتم هر چه از دهنم درمی آید بهش بگویم.ولی اردوان بی توجه به من فقط بالش روی تخت را برداشت و بالشی را که زیر سر من بود پرت کرد روی تخت این کارش دیگر خیلی بیشتر آزارم داد و دوباره اشک هایم روان شد،یعنی این قدر از من بدش آمده بود که حتی....دیگر 261 نخواستم بهش اهمیت بدهم و در حالی که به روزهای قشنگی که با شیدا و مریم و فرشته گذرانده بودم فکر می کردم،به خواب رفتم... صبح قبل از اینکه اردوان بلند شود بیدار شدم و نمازم رو خوندم و سراغ فرنگیس خانوم رفتم .مشغول ریختن چای برای اقاجون بود با دیدن من گفت: -به به!خانوم خوشگل صبحت بخیر عزیزم بیا بشین برات چایی بریزم. و حاج اقا هم سالم و صبح بخیر منو جواب داد و گفت: -بیا طالیه جان بشین. من هم با لبخندی روی صندلی نشستم و گفتم: -چشم! حاج اقا چای را مقابلم گذاشت و گفت: -بابا جون برای برنامه ی شمال حاضری؟ سری تکان دادم و گفتم: -البته !کی قراره بریم؟ فرنگیس خانوم که خنده روی لب هایش خشک شد گفت: -امان از دست اردوان حتما می خواسته این چیه ؟!اهان سوپریزت کنه! من با تعجب نگاهش نگاهش کردم و گفتم: -چرا؟؟!! فرنگیس خانوم که خودش برایم لقمه ی کره و مربا گرفته بود گفت: -مربا شو خودم درست کردم بخور مادر! 262 در حالی که طعم خوب مربای هویج را توی دهنم مزه می کردم گفتم: -چی سورپرایز بوده؟ فرنگیس خانوم که بین گفتن و نگفتن گیر کرده بود گفت: -هیچی راستش رو بخوای االن مادرت اینا میان که راه بیفتیم. من که یکدفعه هول شدم گفتم: -همین!همین االن؟اخه من ... فرنگیس خانوم یه لقمه دیگه به دستم داد و گفت: -اره عزیزم همین االن چمدون هاتونم هم االن می رسه تا اردوان بلند شه! من که دوست داشتم که این برنامه بهم بخوره گفتم: -خود اردوان گفت که االن بریم؟ فرنگیس خانوم نگاهی به حاج اقا و سپس به من گفت: -اره دیگه دیشب خودش گفت که ساعت نه راه بیفتیم!از دست شما جوون ها!پسره نمی گه که شاید زنش بخواد چیزی برداره و یا حاضر بشه.چی بگم واال! در حالی که بهم لبخند می زد گفت: -حتما دوست داره زنش رو غافلگیر کنه تو هم به روی خودت نیار! بیچاره فرنگیس خانوم نمی دانست که اردوان حتی حوصله ی حرف زدن با من رو هم نداشته,من رو بگو که سر نماز چه قدر از خدا خواستم این برنامه ی سفر بهم بخوره تا دیکه شاهد رفتار های اردوان و حرف هایش با گالره نباشم ولی انگار باید می ماندم زجر می کشیدم تا برایم درس عبرت شود.می خواستم دوش بگیرم ولی 263 خانه ی انها رویم نمی شد که متوجه اردوان شدم که حوله ای روی دوشش بود بی انکه حرفی بزند نیم نگاهی بهم انداخت و بی توجه رفت. من هم یک لحظه فکری به ذهنم خطور کرد سریع به دنبال حاج اقا که کفش هایش را می پوشید دویدم و گفتم: -حاج اقا اگه ممکنه بایستید تا من هم باهاتون می یام. سریع در حالی که مانتو و شالم را برمی داشتم به فرنگیش خانوم گفتم: -راستش یه وسیله ای می خوام که باید از خونه بردارم با مامانم اینا برمی گردم . فرنگیس خانوم مهلت نکرد حتی حرفی بزند تنهایش گداشتم و از پله های حیاط به طرف حاج اقا که توی ماشین منتظرم نشسته بود دویدم . وقتی مامان منو دید گفت: -همه چیز هاتو برداشتم نمی خواست بیای ! در حالی که مانده بودم که چی بگم گفتم: -نه فقط روم نمی شد خونه ی اردوان اینا حموم برم اومدم اینجا . -پس زود باش ! -مامان جلوی اونا چیزی نگی ها زشته ! مامان که همه ی وسایل مورد نیاز منو جمع کرده بود گفت: -نه مادر !مگه عقلم کمه!می گن ما رو محرم نمی دونن.حاال زودتر برو تا وسایل رو بچینیم پشت ماشین حاجی تو بیرون اومده باشی! سریع دال حموم رفتم.زیاد حال و حوصله ی حسابی نداشتم .از فکر به اینکه باید در این چند روز حرف ها و کار های اردوان رو تحمل کنم اعصابم بهم می ریخت .خدا 264 رو شکر اردوان جلوی بقیه خویشتن داری می کرد و حرفی نمی زد که ناراحت شم .نمی دونم چه حسی توی وجودم بود ولی همین که از حموم بیرون می اومد و می دید که من نیستم و می فهمید که من بله قربان گویش نیستم و برنامه ی خودم رو دارم برایم کافی بود . بعد از حموم تند تند حاضر شدم انگار دنبالم کردند ولی از نتیجه اش راضی بودم اخه دوست داشتم جلوش خیلی بهتر به نظر برسم .اقا جون و حاجی توی حیاط نشسته بودندذ مامان هم با احتیاط گاز ها رو می بست و به اقا جون می گفت: -بهتره شیر فلکه ی اب رو هم ببندی! علی هم دلش نمی اومد از دوچزخه اش جدا بشه اون رو توی اتاقش گذاشته بود گفت: -ابجی ای کاش می شد دوچرخه ام رو هم بیارم اقا جون می گه که توی ماشین جا نمی شه! بهش لبخند زدم و گفتم: -علی جون االن می خوایم بریم کناره دریا !اونجا خواب می شه !اونجا هم تا دلت بخواد وسایل تفریحی هست که تو به دوچرخه ات هم الزم نداری! سری تکان داد و گفت: -هر چی تو بگی! به حیاط رفت.داشتم چمدونم رو وارسی می کردم که چیزی از قلم نیفته.اما یک دفعه متوجه اردوان شدم که با اخم وارد اتاقم شد.من که توقع دیدنش رو نداشتم یک لحظه زبانم بین سالم اینجا چی کار می کنی گیر کرد که اردوان در حالی که با خشم در و می بست گفت: 265 -تو معلومه که با اجازه ی کی اومدی اینجا؟ از خشم و ناراحتی اش خوش حال بودم ولی اخم هایم رو در هم کشیدم و گفتم: -از کی تا حاال از کسی اجازه می گرفتم که این دفعه ی دوم باشه؟!! و توی دلم به اینکه قیافه اش چه شکلی شده وقتی فرنگیس خانوم گفته من نیستم خنده ام گرفت .اردوان که پوزخندی می زد گوشی موبایلم را به سمتم گرفت . گفت: -بفرمایید بهشون یه زنگ بزنید انگار بد جوری بی قرار هستند از صبح تا حاال بیست بار زنگ زدن. من که گوشیم را می گرفتم و از حرف اردوان متعجب بودم نهال سه بار زنگ زده بی تفاوت به اردوان از کنارش که منتظر نشسته بود همان موقع به نهال زنگ بزنم گذشتم و از اتاق خارج شدم. فرنگیس خانوم در حالی که کنار مامان نشسته بود و به دستش یه بادبزن بود و مرتب خودش رو باد می زد .وقتی منو دید گفت: -طالیه جان انگار موبایلت رو جا گذاشته بودی .چند بار هم یکی زنگ زد . -بله نهال دوستم بود! اردوان بهم داد. مامان که انگار منتظر بود که ما از خونه بیرون بیایم در ها رو قفل کنه گفت: -مادر پس چرا نمی یاین؟دیر شد! -بریم ما حاضریم. اردوان که چمدون ها رو بیرمن می اورد زیر چشمی نگاهی به من کرد و بی اهمیت به ما داخل حیاط رفت.ما هم پشت سرش .خیلی دوست داشتم که یه جوری حالش 266 رو بگیرم پسره ی پررو و از خود راضی ))کی بهت اجازه داد((یادش رفته ماه تا ماه اصال نمی دونست من باالی خونش مردم یا زندم !تو برو امار همون اکله رو بگیر .خالصه همگی سوار ماشین شدیم و من و علی و اردوان توی ماشین اردوان نشستیم و مامان اینا جدا داشتم فکر می کردم که توی ماشینش نباشم که یهو نهال زنگ زد!با خوش حالی گوشی ر برداشتم : -جانم! نهال سالم کرد و گفت: -چطوری بی معرفت خانوم ؟ -تو خوبی؟چطوری یادی از ما کردی؟ نهال که می خندید گفت: -اره خوبم ولی بعضی ها خیلی بدن در ضمن ما همش به یاد شما هستیم !شما یادی از ما نمی کنید! -نه به خدا من هم دلم براتون تنگ شده بود! -صبح چند بار زنگ زدم جواب ندادی!خواب بودی؟ -نه حموم بودم! نهال انگار می واست حرفی بزند اما در تردید بود باال خره گفت: -طالیه جونم راستش دایی کوروشم باهات کار داشت به خاطر همین صبح زود زنگ زدم اخه می خواست بره سر کارش ولی اگر ممکنه بهش زنگ بزنم بگم که االن هستی و خودش بهت زنگ بزنه! 267 نگاه اردوان رو که خیلی شاکی بود روی خودم ثابت دیدم خدا رو شکر کردم که علی توی ماشین ماست و نمی توتند هر چی دوست داره بگه !و از طرفی هم دوست داشتم تالفی کار های دیشبش رو در بیاورم گفتم: -نهال جان تو نمی دونی که چی کار داره؟ نهال که کمب من من می کرد گفت: -راستش خودش می خواد صحبت کنه من بهش گفتم که اصفهان هستی منتظر بمونه تا برگردی ولی انگار می ترسه که دیر بشه! با حالت خاصی که لج اردوان رو در بیارم گفتم: -چی دیر بشه نهال؟! نهال خندید و گفت: -چه می دونم حاال خودش برات توضیح می ده حاال بگو زنگ بزنه یا نه! خنده ام گرفته بود یعنی حقش بود .چهره اش ارغوئانی شده بود و حرص می خورد کاشکی گوشی اون هم مثل ماله من بود که صدا رو خیلی بلند پخش می کرد با این حال که می دونستم که خیلی حال میده حرف های کروروش رو بشنوه و تالفی دیشبش را سرش خالی کنم ولی می ترسیدم از ظرفیتش خارج باشه و جلوی علی افتضاح شه مخصوصا که امکان داشت علی هم گوش بده و خیلی بد میشه!گفتم: -نهال جان ما االن با انواده تو راه شمال هستیم گوشیم انتن نداره برسم خودم بهت زنگ می زنم . . برای اینکه حال اردوان بیشتر گرفته شود و جواب ان متکا پرت کردن دیشبش رو هم داده باشم و تلفنی حرف زدنش رو ,گفتم: -از طرف من از کوروش خیلی عذر خواهی کن! 268 -نهال گفت: -به سالمتی دارین می رین شمال؟ -اره یه دفعه ای شد! -چه خوب شاید ما هم با عده ای از فامیل هامون تو این چند روزه بیایم شمال !حاال با هم تماس می گیریم اگر شد همدیگر رو می بینیم شما کدوم سمت هستید؟ من که نمی دونستمک گفتم: --حاال باهات صحبت می کنم . -باشه پس منتظریم رسیدی زنگ بزن! -باشه!حتما. نهال خندید و گفت: -طالیه تو مهره ی مار داری !خانوم بزرگ اونقدر ازت خوشش اومده که داره می گه سالم ویژه بهت برسونم ! از یاد اوری اون زن خشک و اشراف زاده لحظه ای سکوت کردم و گفتم: -سالم ویژه ی من رو هم برسون خانوم بزرگ نسبت به من لطف دارن. سپس بعد از خداحافظی گوشی رو قطع کردم وبی توجه به اردوان و چهره ی بر افروخته اش برای اینکه قیافه ی عصبی اش رو نبینم سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشم هامو بستم و توی افکار خودم غرق شدم که خالصه بعد از ساعتی اردوان گفت: -طالیه! کامال بیدار بودم و لی دوست نداشتم جوابش رو بدم دوباره گفت: 269 -بی خودی خودت رو به خواب نزن من خوب می دونم که تو چه وقت هایی خوابت می گیره! خنده ام گرفته بود بد زرنگ بود یعنی چون من هر موقع من حسابی خوابم گرفته بود پیشم بوده!و حاال خوب می دونست من نیم ساعت قبل از اینکه خوابم بگیره چشم هایم به استقبال خواب خمار می شه!ولی با این حال بهش اهمیت ندادم که گفت: -پاشو تا علی بیدار نشده کارت دارم! چشم هامو باز کردم عینک افتابی زده بود و با اون تیپ قشنگش صد برابر خواستنی تر شده بود .ولی چه فایده؟حاال دیگه کامال می دونستم منو نمی خواد و تمام حواسش به گالره اس و هنوز حرف های عاشقانه ی دیشبش تو گوشم بود با نگاهی بهش فهماندم که حرفش رو بگه!اردوان زیر چشمی نگاهم کرد و گفت: -تو مگه خانوم بزرگ رو میشناسی؟ سری به عالمت مثبت تکان دادم قصد نداشتم باهاش زیاد حرف بزنم هنوز صورتم با ضربه ی دیشبش و دلم از کار هاو حرف هایش می سوخت!گفت: -خب بگو! اهسته گفتم: -چی رو؟ اردوان که از خونسردی و حرف نزدن من لجش در اومده بود گفت: -خب بگو خانوم بزرگ که سال تا سال کسی رو ادم حساب نمی کنه و جواب سالم کسی رو هم نمی ده چطور شده برای شما سالم ویژه می فرسته؟ -اگه یادت باشه اصال قرار نبود تو مسائل ...... 271 وسط حرفم اومد و گفت: -قصد دخالت ندارم چون یه جورایی موضوع مربوط می شه به خواستگارت و این حرف ها برام مهم شده. -ولی من دلیلی نمی بینم توضیجح بدم این که مربوط به موضوع خواستگاره .برای شما که موضوعتون به نامزدی ختم می شه هم جای فضولی نمی مونه چه برسه به این مسائل ودر هر صورت اگه می شه یه شرط دیگه رو هم اضافه کنیم! اردوان با اخم نگاهم کرد و گفت: -مثال چه شرطی؟ -لطف کنیم دیگه نذاریم هیچ کدوم از این مسائل خصوصی رو طرف مقابل متوجه بشه تا کمتر مشکل درست بشه موافقی؟ اردوان که همان طور می راند و در حالی که قوطی نوشیدنی در دست داشت و اون رو مزه مزه می کرد نیم نگاهی به من انداخت وپوز خندی زد و گفت: -انگار خیلی دست کم گرفتمت !بد مارمولکی هستی !دلم می خواست بکونم تو دهنش و از ماشین پیاده بشم اما اخمی کردم و دیگه هیچی نکردم ولی اردوان خیال سکوت نداشت!گفت: -چیه؟بهت برخورد؟!؟! خواستم بهش بگم که نگه دار می خوام برم تو ماشین اقا جونم که گوشی موبایلش زنمگ خورد از فکر اینکه گالره باشه دوست داشتم بلند علی رو بیدار کنم تا صدامو بشنوه و حالش گرفته شه!ولی اسم کوروش روی صفحه ی نمایشگر خودنمایی کرد نمی دونم چرا اینقدر ترسیدم انگار ما رو با هم دیگه می دیدکه من اینقدر دگرگون شدم اردوان در حالی که انگار با کوروش دشمنی داره با لحن تندی گفت: 271 -بله؟ نمی شنیدم که کوروش چی می گفت ولی انگار حال گالره رو می پرسید که اردوان در حالی که زیر چشمی منو می پایید گفت: -گالره هم خوبه !سالم می رسونه اتفاقا همین صبح حالتو می پرسید . می دونستم که می خواد حرص منو در بیاره !بهش اهمیت ندادم و اینه ی ماشین رو پایین کشیدم و خونسرد مشغول نگاه کردن به خودم شدم انگار زمانی که ادم هول هولی حاضر می شه تا وقت هایی که یک علم وقت صرف می کنه قشنگ تره در همین افکار بودم که اردوان چهرهاش در هم رفته و با تعجب پرسید: -شمال!برای چی شمال؟کی می خوای بری؟ باز هم نمی دانم که کوروش چی گفت که اردوان گفت: -نه حاال من بهت زنگ می زنم . باز هم نمی دونم کوروش چی گفتم که اردوان گفت: -گالره گفت؟کی؟ و سپس گفت: -نه بی خود!من خودم با گالره حرف می زنم. و بعد چند با رگفت: -نه ....نه ...نه! نمی دونم کوروش چه سوال هایی کی کرد که جواب همش نه بود!و سپس اردوتان در حالی که با حرص گوشی رو قطع می کرد اون رو روی داشبورد انداخت و رو به من با خشم گفت: 272 -می مردی کهبه این سمج خان نمی گفتم که شمال هستی؟هر جند انگار کرم از خود درخته! و با شدت دنده رو عوض کرد می توانستم حدس بزنم کوروش گفته ما می ایم شمال ولی نمی دونم گالره چی نقشی داشت .اردوان در حالی که دوباره گوشی اش رو بر می داشت شروع کرد به شماره گیری .بعد از این که چند بار شماره رو گرفت و من مطمئن بودم که شماره ی گالره رو می گیره با حرص گوشی رو گذاشت و گفت: -لعنتی از اون موقع تا انتن می داد االن قطع شد! خدا چه خوب جوابش رو می داد پسره ی بی چاک و دهن فکر کرده بود صاحب همه هست داشتم با خودم فکر می کردم که این نهال عجب خبر گذاری داره!توی همین چند دقیقه فکر کنم شیدا و مریم هم فهمیده اند که ما داریم می ریم شمال!بعید نیست که شیدا با شاهرخ و مریم هم با رضا و شایان هم بیایند شمال !حاال خوبه اسم مریم بیچاره بد در رفته ** **حاج آقا در حالی که راهنما می زد ماشین را به گوشه ی خاکی کشید و اردوان هم به دنبالش و سپس هر دو ماشین متوقف شدند و آقا جون به همراه بقیه ایستاد.هرکدام در حالی که به دست و پاهاشون کش و قوسی م دادند پیاده شدند.اردوان هم در حالی که گوشی موبایلش را چک می کرد که آنتن می دهد یانه،پیاده شد.من در حالی که تصمیم داشتم بقیه مسیر را بروم تو ماشین حاج آقا از ماشین پیاده شدم سه ساعتی می شد که بی وقفه می راندیم انگار همه هوس چای کرده بودند که مامان فالکس چای را درآورده و برای همه چای ریخت و فرنگیس خانم گز به دستمان داد ولی اردوان همان طور شماره م یگرفت انگار باالخره موفق شد و در حالی که چایش را روی سقف ماشینش می گذاشت از ما دور شد. **چی می شد همانجا جلوی همه آبروشو می بردم ولی هیچ وقت این کارها از من برنمی آمد.واقعا که پخمه و بی دست و پا بودم شاید هم 273 بیش از حد آبرودار و مراعاتی بودم دوست نداشتم حتی یک لحظه هم یکی از پدر و مادرهایمان را که آنقدر شاد و یرحال بودند ناراحت کنم تا نگران ما شوند.اصال از مزه ی چای و گز هیچ نفهمیدم فقط اردوان را نگاه می کردم،درحالی که با موبایلش صحبت م یکرد قدم م یزد و سرش را تکان می داد ولی چهره اش را نمی دیدم.خیلی دوست داشتم از موضوع سر دربیاورم اگر به خودم بود دوست داشتم به کوروش زنگ بزنم و ته و توی قضیه را بفهمم حتی یک جوری بفهمم گالره هم قراره بیاید شمال که اردوان این قدر منقلب شد ولی اگر می آمد چه حالی می داد ما را باهم می دید او که نمی دانست من زن اردوان هستم حتما می خواست قاطی کند و همه جارا بهم بریزد،آن وقت با مامان و بابای اردوان طرف بود،تازه بعدش هم که می فهمید زن مورد نظر بنده هستم سکته م یکرد،دوباری که دیده بودمش،آن قدر توی چشم هایش از من نفرت داشت که دلش می خواست خفه ام کند،آن موقع قیافه اردوان دیدنی بود.حتما می خواست طرفداری گالره را بکند ولی جلوی مامان جونش نمی توانست آن قدر به گالره و واکنشش فکر کردم تا همه قصد سوار شدن داشتند چهره ی اردوان عصبی تر شده بود،صد در صد مربوط به تماسش با گالره می شد من که می دونستم االن دق و دلیش را سر من درمی آورد.گفتم: **-مامان جون،فرنگیس خانم بیایید پیش ما تنها نباشیم. **علی که انگار دیگر حوصله ی مارا نداشت گفت: **-پس من می رم پیش آقاجون. **مامان و فرنگیس خانم هم نگاهی بهم دیگه کردند و از خداخواسته سریع تو ماشین ما سوار شدند.اردوان که انگار خودش را آماده کرده بود مغز مرا بخورد نگاه شماتت باری بهم انداخت و با غیظ گفت: **-بده آدم از ترس،سیاست به خرج بده!باالخره که تنها م یشیم. **دیگ مطمئن شدم یک خبرهایی هیت واال اردوان حداقل جلوی مامان هامون این قدر عنق نمی نشست.برای این که مامان اینها متوجه رفتارهای سرد اردوان نشوند حسابی باهاشون گرم صحبت شده بودم و از هر دری که فکرش را می کردم از دانشگاه گرفته تا بیوگرافی تک تک دوست هایم حرف می زدم و مخصوصا از عمد 274 روی وجه ی اجتماعی و موقعیت خانوادگی شیدا و نهال مانور بیشتری کردم و به خاطر این که اردوان بیشتر لجش بگیرد،جریان خواستگاری و گیر دادن های شایان را هم تعریف کردم،فقط با کمی خالی بندی که مثال من هر چی گفتم من شوهر دارم همکالسیم قبول نمی کرده تازه آخر هم با وساطت شیدا پسره بی خیال شده، فرنگیس خانم با تشر به اردوان که تا گوش هایش قرمز شده بود گفت: **-خب اردوان جان آدم یه همچین زنی داشته باشه باید حواسش رو بیشتر جمع کنه و یه وقت هایی یه خودی نشون بده که مردم بفهمند طرف صاحب داره. **من که از قبل منتظر این حرف ها بودم جواب تو آستینم آماده کرده بودم و گفتم: **-نه آخه اردوان بنده خدا نمی تونه زیاد این طور جاها بیاد،باالخره معروفیت هم دست و پاگیره. **اردوان فقط با نگاهش از من زهره چشم می گرفت و تو چشم هایش می خواندم که می گوید به خدمتت می رسم،حاال ماجرای عاشق شدن پسرهای کالستون رو تعریف می کنی ولی سکوت کرده بود و همان طور طمانینه م یراند که دوباره اقا جون اینها ماشین را به کناری کشیدند.البته این بار کنار یک رستوران،با دیدن رستوران بود که دلم ضعف رفت آخه دیشب هم شام درست و حسابی نخورده بودم.تصمیم گرفته بودم که جونش را به لبش برسانم،حاالکه اینجوری قلبم را می شکست،من هم قلبش را اگر نمی شکستم،بلد بودم به لرزه دربیاورم. **تا ماشین ایستاد،بی توجه به اردوان سریع پیاده شدم و در حالی که نفس عمیقی می کشیدم گفتم: **-آخ جون چه هوایی! **و مثل دختر بچه های شاد و بازیگوش روی یکی از صندلی هایی که کنار آبشار مصنوعی قرار داشت نشستم.مامان اینها که فکر کرده بودند چقدر این سفر برای روحیه ی من الزم بوده به اردوان غر می زدند که یک خورده از کار و مشغولیاتش کم کند و به زن و زندگیش برسد.من که انگار به حرف های آن ها گوش نم یدهم وقتی گارسون برای سفارش آمد سریع غذای دلخواهم را سفارش دادم و حتی از اردوان نپرسیدم تو آدمی یا نه؟خدا را شکر هیچ کس هم حواسش به این برخوردهای من نبود جز اردوان که دیگر رنگ ارغوانی صورتش 275 بادمجانی شده بود و من سعی می کردم یک لحظه هم باهاش تنها نباشم تا حرصش را سرم خالی نکند.تو دلم م یگفتم"اردوان خان بفرما گهی پشت به زین و گهی زین به پشت،حاال هم بخور تا دیگر آن طوری جلوی زنت با نامزد جونت راز و نیازهای عاشقانه نکنی." **بعد از ناهار وقتی همگی می خواستند سوار بشوند این بار اردوان که م یدانست نقشه دارم باهاش تنها نباشم گفت: **-طالیه،انگار حاجی و آقا جون دارند بهمون تو دلشون فحش م یدهند که زن هاشون رو قرض گرفتیم. **مامان و فرنگیس خانم که حواسشون به این حرف ها نبود و فکر می کردند که اردوان دارد شوخی می کند گفتند: **-بلکه یه خورده دوریمون،دلتنگشون کنه. **و با خنده دوباره به سمت ماشین اردوان راه افتادند من لبخند پیروزمندانه ای به اردوان زدم و تا فرنگیس خانم خواست صندلی پشت بنشیند،گفتم: **-لطفا شما جلو بشینید من یه خورده خوابم می یاد بهتره آدم هوشیار کنار دست راننده بشینه. **فرنگیس خانم گفت: **-آره خوشگلم یه خورده استراحت کن. **و در صندلی جلو جای گرفت حاال دیگر رنجیدگی اردوان در نگاهش مشهود بود ولی من بی توجه بهش با این کارها می خواستم بگویم هرکاری بخواهم می کنم.در صندلی عقب قرار گرفتم و هنوز ماشین راه نیفتاده در حالیکه تو آیینه ماشین پوزخندی بهش می زدم چشم هایم را روی هم گذاشتم و خیلی زود خواب چشمانم را ربود و تا وقتی که وارد ویالی اردوان شدیم چشمانم را باز نکردم. **مامان که تکانم می داد.گفت: **-مادر بیدار شو رسیدیم. **از دیدن آن ویال به آن بزرگی که مال شوهرم بود لحظه ای مثل ندید و بدیدها به درخت های نارنج و آن همه گل و سبزه که فضای خیلی قشنگی را ایجاد کرده بود خیره شدم و تازه حیرتم زمانی بیشتر شد که ساختمان ویالی بسیار بزرگ دو طبقه فوق العاده لوکس را دیدم که کنار دریا مثل نگین می درخشید. **آقا جون اینها که فکر نمی کردند داماداشان تا این حد اوضاع مالی اش خوب باشد رو به من گفتند: **-شما یه همچین جایی دارید بابا یه وقت هایی بیایید آب و هوا عوض کنید.اون تهران چی داره،چپیدید توش و ریه 276 هاتون رو پر سم می کنید. **من سری تکان دادم و گفتم: **-آقا جون به اردوان به بگید من که حرفی ندارم. **این هم تالفی آن موقع که به مامانش می گفت" طالیه بگویید بچه دوست نداره."اردوان با حرص چمدان ها را پایین نی آورد و فک رکنم امروز از بس حرص خورده بود اندازه ی ده کیلویی الغر شده بود گفت: **-آقا جون دیشب به سرایدار سفارش کرده بودم گوشت و مرغ برای غذا بگیره همه چی تو یخچال هست دیگه زحمت شام با خودتون هر چی دوست دارید مهیا کنید. **و با این حرف خواسته بود مسیر صحبت عوض بشود که موفق هم بود چون حاال مامان اینها و آقا جون داشتند درباره ی برنج گذاشتن و سیخ کردن جوجه برای ناهار فردا بروند شهر ماهی بخرند و با ماهی نارنج می چسبد و این چیزها حرف می زدند. **اردوان کلید انداخت و در چوبی و بزرگ و یال را باز کرد.تا به حال چنین ویالیی ندیده بودم از خوب که چه عرض کنم،از عالی هم باالتر بود.یک طرف ویال رو به دریا قرار داشت که تمام شیشه ای بود،کنارش دیوارهایی که نصفی کاغذدیواری نصفی هم چوب بود،باز دوباره نمایی شیشه ای که به سمت باغ بود.کف تماما پارکت قهواه ای با اثاثیه ای زیبا و گرانقیمت خیلی شیک تزئین شده بود،شومینه ای که ان قدر بزرگ بود و تجمالتی من توی فیلم ها دیده بودم.آشپزخانه که دیگر نگو چنانا کابینت هایی خورده بود که فقط سه تا سینگ داشت نمی دانم این همه سینگ ظرفشویی آن هم تازه با یک ماشین ظرف شویی برای چی بود خداراشکر اردوان رفته بود باال چمدان ها را بگذارد واال قیافه ی من و مامانم و آقا جونم و بدتر از همه علی که به سیستم پیشرفته ی صوتی و تصویری مثل بهت زده ها نگاه می کرد و آهسته می گفت: **-آبجی چه تلویزیون بزرگی! **خیلی تابلو و مسخره بود و تا اردوان بیاید پایین،ما هم از آن حالت در آمده بودیم.راسته می گویند هرچیزی اولش تازگی دارد بعد عادی می شود چون روز آخری که از ویال برمی گشتیم آن ساختمان و دورنش با باغ و استخر سرپوشیده و روباز،سونا و جکوزی برایمان عادی شده بود. **خالصه وضعیت باال را هم که توضیح ندهم بهتره،هشت تا اتاق خواب 277 بود که هرکدام یک سرویس بهداشتی جداگانه داشن.مامانم بیچاره اول فکر کرده بود فقط دستشویی و حمام د راتاقی که به آنها اختصاصا دادیم وجود داره و آهسته بهم گفت: **-مادر بهتر نیست یه اتاق دیگه به ما بدید؟این طوری سخته هرکسی بخواد شب و نصفه شب بیاد اتاق ما. **هم دلم به حالش برای این که از این چیزها خبر نداشت سوخته بود و هم خنده ام گرفته بود.آهسته گفتم: **-مامان چی م یگی!همه ی اتاق ها همین طوره. **مامان که در صورتش کمی خجالت از دختر خودش نقش بسته بود.با خنده گفت: **-خب مادر زودتر بگو،کلی نگران شدم.طالیه!ولی شوهرت انگار خیلی اوضاعش خوبه ها،بی خود نیست شما نه تفریح دارید و نه تعطیلی،حاال خوبه رضایت داده چند روز آوردتت واال آدم این همه مال داشته باشه استفاده نشه چه فایده داره؟ **-مامان جون حاال وقت بسیاره باالخره سر اردوان هم خلوت می شه. **مامان که انگار ثروت دامادش کمی هم ترسانده بودتش گفت: **-مادر زودتر یه بچه بیار،جا پات سفت می شه. **من خندیدم و گفتم: **-مامان جون اون زندگی که بچه بخواد سفتش کنه به درد من نمی خوره. **مامان سری به حسرت تکان داد و گفت: **-آره حق با توئه،برم به این علی سفراش کنم آبروریزی نکنه. **طفلک مامان انگار یک دفعه معذب شده بود توی چشم هایش می خواندم که حاال تازه فهمیده چرا دامادش تو این مدت کالس گذاشته و خانه اشان نیامده بود هرچند اصال نقل این حرف ها نبود و مامانم خبر نداشت بیچاره دخترش اصال جاپا ندارد که بخواهد سفت باشد یا شل،هرچند که به قول معروف این چیزها خوشبختی نم یآورد.همان طور که اردوان وضع زندگیش این قدر بهم ریخته و آشفته بود که خودش هم وسطش گیر کرده بود... بلند شدم و به اتاقی که اردوان چمدان های خودمان را داخلش گذاشته بود واتاق خصوصی خودش بود رفتم تا لباسم را عوض کنم.صدای اردوان از پایین می آمد.یک 278 ساعت خودم را با مامان سرگرم کرده بودم تا اردوان پایین برود،بعد واردو اتاق بشوم.یک لحظه وقتی وارد اتاق شدم این گفته که می گویند پاهایم به زمین چسبید واقعیت پیدا مرد انگار دریا با آن عظمتش وسط اتاق بود چون نصف اتاق با همان شیشه ها پوشیده شده بود و طوری مهندسی سازی شده بود که ساحل معلوم نمی شد.وقتی روی تخت می نشستی فقط آبی دریا بود که در چشمت جا می گرفتانگار تخت توی آب بود.چقدر زیبا،آدم ناخودآگاه قلبش لبریز از شور و نشاط خاصی می شد.یعنی حداقل من که این طور بودم.یک تخت زیبا هم که چهار ستون داشت و با توری زیبا تزئین شده بود حسابی آن را رویایی می کرد.طرف دیگر هم که تا ساعت هایی از شب می شد بهش خیره باشی و متوجه دقایق نشوی،یم آکواریوم بزرگ بود که با ماهی های خیلی بزرگ پر شده بود یک طوری که من تا چند ساعت اول مرتب می ترسیدم شیشه اش بشکند و ماهی های بزرگ بیایند بیرون،یک شومینه ی شیشه ای زیبا از دیزاین مبلمان و سیستم صوتی و تصویری،پرده ها و قاب های اتاق هم که همه چیز با رنگ آمیزی آبی و سفید طراحی شده بود به رنگ دریا،هر چه بگویم کم گفتم کاشکی یک بار می توانستم مریم و شیدا را بیاورم اینحا،خودم هم باورم نمی شد اینجا مال شوهرمه چه برسد به آنها. **دید زدن ها کافی بود اگر اردوان می آمد و می دید من هنوز دارم گیج می زنم خیلی آبروزریزی بود.سریع چمدانم را باز کردم و لباسهامو توی قسمتی از کمد چیدم.اتاق های دیگر،همه کمد دیواری هایش خالی بود ولی این اتاق همان یک قسمتش خالی بود و بقیه پر بود از لباس های اردوان،عینک ها،کاله ها و وسایل ورزشی و خالصه هر چیزی که می شد فکرش را کرد.واقعیت این بود که تازه آن روز فرق زمین تا آسمان اردوان با خودم را درک می کردم بی خود نبود آن قدر غرور و تکبر اردوان را گرفته بود که خیلی رک می گفت تو در حد و اندازه ی من نیستی،بیچاره همین قدر هم که منو تحمل می کرد خیلی لطف داشت.یعنی ما کجا و اون کجا درسته سر و شکل خانه ی مادر و پدرش تو اصفهان خیلی خوب بود ولی خب مثل خیلی خانه های سنتی اصفهان کار 279 شده بود و شاید به همین خاطر این طرح فوق العاده مدرن ویالیش این قدر آدم را جوگیر می کرد،البته خانه ای هم که در تهران زندگی م یکردیمخیلی عالی بود،با این که آنجا هم به پای این ویال نمی رسید اول که واردش شده بودم فقط طبقه ی باال که یک سوم مساحت طبقه ی پایین بود،کلی گیجم کرده بود طوری که یک ماه اول سرگرم بودم. **در همین افکار بودم و تند تند وسایلم را در همان فضای محدود می چیدم اول قصد داشتم بروم وسایل را اتاق دیگری بچینم چیزی که اینجا زیاد دیده می شد اتاق بود ولی خیلی مسخره بود توی اتاق خواب مثال من و اردوان همه چیزها متعلق به اردوان باشد و هیچ اثری از آثار من نباشد.حاال حتی اگر مامان اینها بدانند که تا به حال وقت نشده دخترشان به سفر شمال بیاید. **داشتم مانتوهایم را هم آویزان می کردم که اردوان وارد شد،از دیدنش دروغ نگویم اول یک خورده حس حقارت کردم ولی بعد به خودم نهیب زدم جز پولش هیچ ارجحیتی نسبت به من ندارد.پس در حالی که با اعتماد به نفس جلوش وامی ایستادم تا فکر نکند خیلی این دم و دستگاهش رویم تاثیر گذاشته خیلی خونسرد گفتم: **- ویالی قشنگی داری! **اردوان که حاال پوزخندی می زد گفت: **-حاال نبودی ببینی آقاجونت چی می گفت. **من که یک دفعه ترسی آقا جونم حرفی زده باشد حمل بر ندید و بدید بودنمان،یک لحظه قلبم لرزید.ولی آن قدر آقا جونم را می شناختم که ظواهر دنیوی زیاد وسوسه اش نمی کند و غالم زر و سیم نمی شود،حاال مامانم یک خورده ظاهربین بود ولی آقا جونم اصال،بااین حال با تردید گفتم: **- مثال چی می گفت؟! **اردوان با حالتی خودش را روی تخت ولو کرده بود که دست هایش پشت سرش گره خورده و پاهایش را که دراز کرده بود روی هم انداخته و با خنده گفت: **-هیچی،می گفت چرا شب عروسیتون یک راست نیومدید اینجا؟خبر نداشت دختر خانمش چه چادر و چاقچوری کرده بود که مبادا شوهر عقدیش یک مظر ببیندش. **خیالم راحت شد آقا جونم حرف بدی نزده باعث ریشخند اردوان شده باشد،نفس آسوده ای کشیدم و گفتم: **-البد چون داماد زیادی هول بود مثل 281 دامادهای دیگه دونمای عروس رو بده!عروس بیچاره خواسته با اون همه چادر و چاقچور هیجان کار رو بیشتر کنه ولی خبر نداشته جناب داماد سفره ی عقد رو با زمین چمن بازی اش اشتباه می گیره و توش شوت می زنه. **سپس مثل خودش پوزخندی زدم.اردوان که م یفهمیدم وقتی جوابش را می دهم حسابی لجش در می آید گفت: **-آخه م یدونی چیه بعضی عروس ها بیشت ردوست دارند نقش عروس مخفی ور بازی کنند تا باالخره ازدواج پایان کارشون نشه،تا سد راه خواستگارها و چه م یدونم همکالسی های بیچاره نباشند. **می دانستم اگر این بارهم جوابش را بدهم کار به جاهای باریک می کشد بی توجه بهش مقابل میز توالت زیبای اتاق نشستم و د رحال یکه موهایم را که هنوز هم نمدار بود باز می کردم برسم را برداشتم و مشغول برس کشیدن بهش شدم خودم م یدانشتم موهیایم بی نهایت زیباست هرکسی بازش را م یدید محال بود شروع به تحسین نکند.توی این چند روزه اغلب موهایم را جمع کرده بودم ولی در آن لحظه دوست داشتم در مقابل ثروت مالی،ثروت زیبایی خودم را به رخ بکشم،انگار موفق هم بودم چون اردوان در حالی که پاهاشو جمع کرده و روی تخت می نشست همان طور محو تماشایم شده بود و من با این که همیشه از غرور زیادی دوری می کردم ولی در آن لحظه در نهایت غرور بهش خیره شدم و گفتم: **-چیه؟!آدم ندیدی؟ **اردوان به خودش امده و کمی خودش رو جمع کرد و در حالی که دستش رو توی موهای پر پشتش می کرد گفت: **-ادم به پر رویی تو ندیده بودم !خب خوب رفته بودی باالی منبر واسه ی مامان بیچاره ی من از همکالسی های عزیزت نطق می کردی .این شایان مظفری دیگه چه خریه؟ **اخم هامو تو هم کردم و گفتم: **-تو حق نداری به همکالسی های من توهین کنی مگه من تا به حاال به اشناهای تو توهین کردم؟ **اردوان از جانب داری من بیشتر عصبانی شد و گفت: **-خوبه!طرفداریشون رو هم می کنی مثل اینکه خیلی برات لذت بخش شده که تو دانشگاه راحت می ری راحت می یای به هیچ کس هم نگفتی که شوهر داری.......... **بی توجه به حرف 281 هایش رو به روی دیوار شیشه ای قرار گرفتم و به دریای ارام نگاه کردم .یک دفعه متوجه حضورش پشت سرم شدم که گفت: **-اصال باید بری به همه بگی که نامزد کردی. **و رد حالی که بت خودش فکر می کرد گفت: **-راستی کی دوباره این دانشگاهت باز می شه؟ **-مهر ماه! **اردوان که حاال مکثی کرده بود گفت: **- خوبه حاال خیلی مونده ولی وقتی برای تر بعد رفتی یه جعبه شیرینی می بری پخش می کنی و می گی که نامزد کردم اینطوری دیگه این مامان من ماللت نمی کنه که بی غیرتم و چرا نیومدم و خودی نشان ندادم تا مثال زنم رو از دستم در نیارن. **پور خندی زدم و گفتم: **-اگه به گفتن باشه که به یه سری از دوستام گفته بودم ولی اردوان خان هیچ کسی باور نمی کنه خیالت راحت نمونه اش همین پسره شایان وقتی به گوشش رسید که من شوهر دارم می دونی چی گفت؟؟! **اردوان با حرص منو به سمت خودش بر می گردوند و با غیظ گفت: **-وقتی حرف می زنی تو چشم های من نگاه کن حاال چه زری زده؟! **من هم که نمی خواستم که ازش کم بیارم زل زدم توی چشم های سیاهش که همیشه ی خدا برق می زد اما زبونم بند اومد .اردوان که زیادی منتظر بقیه ی حرفم بود با حرص گفت: **-خب بگو چه غلطی کرده؟ **مسقیم و جسورانه نگاهش کردم و از حرصی که می خورد لذت می بردم و گفتم: **-هیچی به شیدا که از من طرفداری کرده بود و به قول همین اقای مظفری شده بود وکیل مدافع من گفت به اون شوهر بی غیرتش بگو که به جای گشتن با اون مترسک سر جالیز بیاد به جای تو وکیل مدافع زن عروسکش بشه واال توقع نداشته باشه صاحب پیدا نکنه. **اردوان لحظه ای سکوت کرده انگار به گوش هایش شک کرده بود و بعد در حالی که دندون هاشو با غیظ به همدیگه می فشرد گفت: **-یعنی همچین هدم های پست و کثافتی توی کالستون هست که به زن شوهر دار هم نظر دارن؟مثل اینکه اینطور نمی شه باید بیام تو اون خراب شده معنی بی غیرت و بی صاحب رو نشونشون بدم تا صاحب خودش هم بی قالده یادش بره. **تا حدی ترسیدم ولی به روی خودم نیاوردم و 282 محکم رو به رویش بایستادم و گفتم: **-نمی خواد!به قول مریم چون زیادی به خودش وعده و عیده داده بود و ه می دونم ادعای عاشقی می کرده وقتی چنین خبری رو شنیده قاطی کرده و هر چی که تو دهنش اومده گفته!چون فردای اون روزی که اومده بود برای معذرت خواهی گفت حالش مساعد نبوده می شناسمش اصال اهل این حرف ها نیست که بخواد بد چشم باشه !پسر یکی از کارخانه دار های اصیل و بزرگ خیلی هم چشم پاک یعنی ما که تا حاال ندیدیم به هیچ دختری حتی نگاه کنه. ** اردوان که حاال به شکل عاقل اندر سفیهی بهم نگاه می کرد و از این نگاه بیشتر لج من به جای خودش در اورده بود با خونسردی گفت: **-خوش به حال تو با اینکه می دونی توی شناسنامت اسم یکی هست برای تنها کسی که دلبری نکردی تا به دامش بندازی خواجه حافظ شیرازیه! **از حرصم و بی تفاوتیش پوز خندی زدم و گفتم: **-چرا یه نفر دیگه رو هم یادت رفت نام ببری! **اردوان که با تعجب بهم نگاه می کرد انگار که واقعا هست و اون خبر نداره گفت: **-کی مثال؟! **با خنده گفتم: **-شوهرم !همون کسی که فقط تو شناسناممه برای اون هم دلبری نکردم تا به دامش بندازم. **و در حالی که دوباره به سمت دریا بر می گشتم ادامه دادم : **-یعنی می دونی چیه؟!ماشاا.. اون به قول خودش اندازه ی مو های سرش دلبر داره مخصوصا که یکیشون بد دلبره!به زور جشن نامزدی می گیره پیش خودم گفتم مزاحم دلبر ها و دنبال دلبر رو ها نباشم. **پشتم بهش بود ولی می تونستم رگ های ورم کرده ی گردنش و همان رنگ ارغوانی مخصوصش رو ببینم و می دونستم که دیگه جای من تو اون اتاق لوکس و تماشایی نیست و تا بخواد عکس العملی نشان بهد در حلی که می گفتم: **-من می رم پایین حاال فکر نکنند داریم تالفی شب عروسیمون رو در می یاریم . **فرار رر بر قرار تر جیح دادم مامان اینا بساط عصرانه رو مهیا کرده بودند از چای و بیسکوییت بگیر تا گز و سوهان و اجیل و کاهو سکنجبین معلوم نبود که جدی جدی فکر های دیگری کردند که دنبالمون نیومدند. **هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که اردوان هم از 283 پله ها پایین اومد از اینکه این همه بهش متلک گفته بودم هم خوش حال بودم و هم اینکه تحمل دیدن غم بزرگی رو که حاال توی چشم هایش جا خوش کرده بود رو نداشتم ولی با این حال حقش بود حاال حاال ها نمی تونستم به خاطر سیلی مفتی که دیروز خورده بودم ببخشمش. **مامان اینا که حاال دیگه میلی به خوردن نداشتند گفتند: **-ما می ریم توی باغ و ساحل قدم بزنیم. **اقا حون هم که انگار به یاد دوران جوونی هاش افتاده بود گفت: **-یعنی بی یار می خواهید برید؟ **فرنگیس خانوم خندید و گفت: **-اوا حاج اقا ما کی تا حاال بی یار قصد تفریح داشتیم که این بار دوم باشه؟! **مامان که هم می خواست از فرنگیس خانوم کم نیاره و اقا جون جلوی حاج اقا خجالت نکشه گفت: **-مثل اینکه بعد یه عمر همسراتون رو نشناختید بی شما اصال خوش نمی گذره. **اقا جون و حاج اقا که کبکشون به قول فرنگیس خانوم خروسمی خوند به دنبال مامان اینا از درب ساختمان خارج شدند. **اردوان که حاال مقابل من در سکوت نشسته بود چنان حسرتی تو نگاهش موج می زد که اگر کار به دعوا نمی کشید حتما بهش می گفتم که غصه نخور تو هم یه روزی با گاره جونت می تونی همین طوری در نوشابه باز کنی ولی ترجیح دادم که الل باشم.اردوان روی مبل کنارم نشست و با لحنی ارام و بدون خصومت گفت: **-من نمی دونم که تو در مورد من چه فکری می کنی درسته که روز خواستگاریمون اون حرفارو بهت زدم ولی اونها همش به خاطر این بود که اون موقع قصد ازدواج نداشتم قبال هم بهت گفته بودم..... **تا خواست بقیه ی رفش رو بزنه وسط حرفش پریدم و گفتم: **-اره یه چیزییی یادمه!زیاد به خاطر حرف های اون روزت این حرف ها رو نگفتم بیشتر به خاطر مشاهداتم بود. **و قبل از اینکه بهش اجازه ی حرفی بدهم سریع از روی مبل بلند شدم و گفتم: **- ببخشید من هم هوس کردم مثل بقیه روی شن های ساحل یه قدمی بزنم. **و بی انکه منتظر جوابی از طرفش باشم خیلی سریع از در چوبی ویال بیرون زدم. **می دونستم از اینکه ذهنیتم نسبت بهش خراب است خیلی ناراحت شده.با این حال 284 حقش بود که نتواند از خودش دفاع کند اصال زیادی خود خواه بود که هر غلطی می خواست جلویم می کرد تازه دست اخر دوست داشت فکر کنم پاک ترین مرد دنیاست واقعا که توقع بی جایی داشت. **در همین افکار بودم و بی توجه به خیس شدن شلوار جینم راحت کنار دریا قدم می زدم و حتی از اینکه پاهایم تو شن فرو می رفت و زیر پایم خالی می شد و موجودات ریزی پاهامو گاز می گرفتند غرق لذت می شدم .واقعا زنگی به این لذت بخشی چنین طبیعی ارزش ناراحتی و غصه خوردن رو نداشت چه اهمیتی داشت که اردوان مرا بخواهد یا نه!اصل این بود که خدا ابروی مرا از جانب او خریده بود و امروز حد االقل جلوی خانواده ام سر افکنده نبودم و به خاطر همین خدا رو شکر می کردم . **نزدیک غروب بود چه قدر دریا وقتی طالیی می شد قشنگ بود انگار همه چیز طال می شد و کم کم خورشید می خواست همه ی اب دریا رو یک جا بخار کند که رنگ ذوب شدن می گرفت و بعد خیلی راخت خورشید هم تو دریا گم می شد و هیچ کس هم نمی فهمید چه نیت شومی داشته.نمی دونم که چه فدر کنار دریا نشسته بودم و از زمین و زمان غافل بودم .من همین جوریش هم وقتی دریا نبود از زمین و زمان غافل بودم چه برسه به حاال که دیگر دربست در اختیار هپروت رفته بودم که علی در حالی که یک سگ سفبد کوچولو در دست داشت کنارم اومد و گفت: **-ابجی اق اردوان می گه هوا تاریک شده بیا تو. **بلند شدم و پشتم رو که شنی شده بود تکاندم و گفتم: **- اینو از کجا اوردی؟ **علی خندید و گفت: **-می بینی ابجی چه باهاله؟اسمش گلی شلی دیگه! **با تعجب گفتم: **-این چه جور اسمیه دیگه؟ **علی قالده اش رو تو دستش جمع کرد و گفت: **-وا ابجی مگه چون همیشه گلی و شلی می شه خودت اسمشو نذاشتی؟ **قیافه ام کشیده شد و یک لحظه قفل کردم و نمی دونستم اصال چه جوابی باید بدهم خدا رو شکر علی زیاد تو باغ نبود واال سوتی از ان سوتی های حسابی بود .نمی دونم که چرا اردوان چنین دروغی گفته بود .ولی خدا رو شکر علی خندید و گفت: **-ابجی اسم های عجیب و غریب خودت هم یادت 285 می ره؟! **-ولش کن بیا با هم کنار ساحل قدم بزنیم. **علی از پیشنهادم خ.شش اومد و گفت: **-باشه.بیا دنبالم. **کلی باهاش دنبال بازی کردم .و در حالی که دیگر حسابی به نفس نفس افتاده بودم روی شن ها ولو شدم .علی خندید و گفت: **-ابجی راست گفتی دوچرخه ام رو نیارم اینجا خودش دوچرخه داره. **-می دونی علی اگه همیشه حرف بزرگترت رو گوش کنی ضرر نمی کنی. **علی خندید و گفت: **-مثال حرف اقا اردوان رو هم گوش کنم؟ **-اره !چرا که نه!؟البته یه خورده هم روش فکر کن. **علی گفت: **-اخه ابجی اقا اردوان می گه که سعی کن هیچ وقت تو چشم های طالیه خیره نشی! **و در حالی که دست روی سر سگ می کشید ادامه داد: **-مگه تو چشم هات خیره بشم چی می شه؟! **پقی زدم زیر خنده و گفتم: **-هیچی خوتسته باهات شوخی کنه! **علی با تعجب نگاهم کرد و گفت: **-نه ابجی اصال شوخی نداشت جدی بود تازه بعدش هم وقتی گفتم چرا؟؟گفت))ادم رو از زندگی راحت می ندازه(( **چون فهمیده بودم که این حرف ها رو به علی گفته که به گوش من برسونه حرصم در اومد .پیش خودم با لجبازی گفتم))اگه نگاه من از زندگی راحت می ندازدت هر دقیقه زل می زدم تو چشمات تا یه روز خوش نبینی((.ولی به علی گفتم: **-شاید بزرگتر شدی بهتر این حرف هارو بفهمی ولی بهتره االن حتی بهش فکر هم نکنی .اردوان هم قصد مزاح و شوخی داشته تو رو گیر اورده .حاال هم پاشو بریم تو ببینم چه خبره! **علی که نه از حرف های من سر در اورده بود و نه از حرف های اردوان در حالی که سری تکان می داد دنبالم راه افتاد. **وقتی که وارد ویال شدیم اقا جون و حاح اقا چنان بوی جوجه کبابی راه انداخته بودند که احساس کردم که از گرسنگی روی پاهایم بند نیستم و تصمیم گرفتم بروم داخل اتاقمان و باس هامو عوض کنم چون حسابی کثیف شده بودم . **مامان و فرنگیس خانوم هم توی اشپز خونه بودند و نمی دونم راجع بع چی حرف می زند که با ورود من حرفشان را قطع کردند و گفتند: **- مادر می ری باال اردوان رو هم بیدار کن. **توی دلم گفتم ))خدا به خیر کنه البد 286 تا صبح می خواد بیدار بمونه و وراجی کنه((بعد در حالی که با خودم گفتم))شاید هم مثل دیشب با گالره...((اما فکرم رو نیمه رها کردم چون دیگه نمی خواستم بهش فکر کنم حیف این فضا نبود به خاطر گالره خرابش کنم با بی تفائتی شهنه باال انداختم و وارد اتاق مشترکمان شدم. **اردوان خواب خواب بود ودوست داشتم بشینم و ساعت ها نگاهش کنم چه قدر توی خواب معصوم و مهربان بود کاش همیشه تو خواب بود و من هم راحت نگاهش می کردم و نمی فهمید که توی دلم چی می گذره . **اهسته بلند شدم و یک شلوارک سفید که انتخاب شیدا بود با یک باال تنه ی سفید و صورتی که ست شلوار بود انتخاب کردم اون روز که چمدان می بستم فکر نمی کردم که به کارم بیاید ولی همه بهم محرم بودند و مخصوصا که حاال دوست داشتم اردوان بهم خیره بشه همانی که ازش می ترسید و اگر با خیره شدن به من زندگی راحت از دستش می رفت .بهتره که زود تر ناراحت بشه و اینقدر تو طالق دادنم مصر نباشه .حاال چه عاشقش باشم چه نباشم باید یه روز می رفتم دنبال زندگیم چون اینجوری نمی شد همه ی عمر او را با یه نفر دیگه تقسیم کنم و چیز هایی که از جنبه ام خارج است ببینم و بشنوم تازه اینها تا وقتی است که گالره با تیپا بیرونم نکرده. **در حالی که توی حموم لباس هایم رو تعویض می کردم کیف ارایشم رو هم باز کردم و کمی به خودم رسیدم حسابی عالی شده بودم مخصوصا وقتی که مو هامو دورم رها کردم اهسته از حموم خارج شدم و کمی عطر هم زدم حاال باید بیدارش می کردم .اهسته کنار تخت نشستم دلم برایش ضعف می رفت ولی خودم رو کنترل کردم.سعی می کردم صدایم نلرزد اخه وقتی بهش خیلی نزدیک می شدم یه وقت هایی دست و پایم رو گم می کردم. **-اردوان **خواب بود این طوری که بیدار نمی شد دوباره بلند تر گفتم: **-اردوان بیدار شو! **وقتی اصال تکان هم نخورد فهمیدم ماشاا... خوابش سنگین تر از این حرف هاست شانه هایش رو تکان دادم و گفتم: **-اردوان شام حاضره! **اردوان که به نظر می اومد یادش رفته کجاست و من باالی سرش به جای گالره چی کار می کنم با تعجب 287 گفت: **-تو!!!!!!!!!! **سپس در حالی که دوباره به ذهنش مسلط شده بود .گفت: **-چرا بیدارم کردی؟داشتم یه خواب خوب می دیدم!!! **خیلی سرد و اخباری گفتم: **-شام حاضره!مامانت صدات می کنه! **و سریع از روی تخت بلند شدم و قصد رفتن کردم که خمیازه ای کشید و نشست .سپس کش و قوسی به بدنش داد . گفت: **-خب وایسا با هم بریم االن شک می کنن . **با اینکه خنده ام گرفته بود و با خودم می گفتم ))به چی شک می کنند((ماندم.در اتاق هیچ نوری نبود فقط اباژور باالی سر اردوان روشن بود که نورش رو به صورتش می پاشید .وقتی چشم هایش پف داشت انگار هزار مرتبه خوشگل تر می شد اصال حواسم نبود که حاال من بهش خیره شدم که اردوان به تالفی همان عصر گفت: **-چیه ادم ندیدی؟ ** به خودم اومدم و از لحن صدایش اخمم در هم رفته و با خرص گفتم: **-تو چرا..... **وسط حرفم اومد و گفت: **-می شه یه لطفی بکنی؟ **من که منتظر در خواستش بودم چنان نگاهش کردم که گفت: **--چراغ رو روشن کن که حداالقل من هم بتونم اون چشم های طلبکارت رو ببینم و بتونم بفهمم که توی مغزت چی می گذره! **لبخندی زدم و چراغ رو روشن کردم و گفتم: **-زیاد هم الزم نیست که منو ببینی و به قول خودت از زندگی راحتت بیفتی. **اردوان که با تعجب بهم نگاه می کرد گفت: **-عجب !پس با سرعت نور این پسره حرف های منو بهت رسوند فکر نمی کردم که جاسوس دو جانبه ای باشه و گلی به خودم بزنه! **با اخم نگاهش کردم و با حرص گفتم: **-اصال هم علی جاسوس نیست اون هم دو جانبه!فقط داشت از توصیه هایی که جناب عالی بهش کردی و او هم می خواد گوش کنه حرف می زد من هم متوجه شدم .در ضمن بهتره که دیگه بین خواهر و برادر و با این حرف ها بهم نزنب! **اردوان از ایش بلند شد و گفت: **-عجب!پس تو زیر زبود کشی کردی! **با حرص گفتم: **-انقدر برام مهم نیست که از این کارا بکنم! **و خیلی خونسرد تمام حرف هایی که بین من و علی رد و بدل شده بود بازگو کردم.اردوان مشغول حالت دادن موهایش شده بود و در نهایت صبوری خیلی 288 آرام به حرف هایم گوش می کرد و گاهی هم تو آیینه که تصویرم را نشان می داد،نگاهی به سمتم می انداخت و دلم را می ارزاند و کمی هم از لباسی که به تن داشتم معذبم می کرد.وقتی حرف هایم تمام شد،هیچ چیز نگفت،از عمد همه چیز را توضیح داده بودم که فکر نکنه علی پسر دهن لقی است بعد گفتم: -لطفا دیگه چیزی رو هم بی آن که باهام هماهنگ کنی،از جانب خودت نگو،حاال علی زیاد حواسش نیست ولی بقیه خیلی راحت متوجه می شن.اگر قیافه ی منو موقعی که علی گفت،مگه خودت اسمشو نذاشتی می دیدی حسابی دیدنی بود. اردوان که بعد از کلی ور رفتن به موهایش حاال یک کاله اسپرت محکم روی سرش می کشید،گفت: -چشم،حاال بریم من حاضرم. فکر کردم بعد از این همه وساواس برای درست کردن موهاش این چه کاری بود!اما هیچی نگفتم و در حالی که تو آیینه به لباس تقریبا بازم نگاهی می انداختم مثل کودکی حرف گوش کن به دنبالش راه افتادم،البته کامال پشت سرش،چون آن لباس برایم عادی نبود. فرنگیس خانم دیس پلوی زعفرانی زده را به دستم داد و گفت: -مادر جون کجایید یک ساعته؟ خواستم حرفی بزنم که گفت: -شام رو روی میز حیاط چیدیم ببر بیرون. من هم سریع به حیاط رفتم اردوان در حالی که تیکه ای جوجه کباب به دندانش می کشید به سگی که دست علی دیده بودم می گفت: -گلی،گلی بیا. انگار که شگ با اسمش زیاد هم اُخت نباشد زیاد توجه نشان نمی داد که اردوان در حالی که استخوان را پرتاب می کرد گفت: -گال،گالةبپر. سگ سفید و پشمالو این بار با اشتیاق پرید هوا و استخوان را گرفت.حاال فهمیدم که اسم اصلی سگ،باید گالره باشه که اردوان نخواسته من بفهمم.آن قدر حرصم درآمده بود که با وجود اشتهای شدیدی که چند دقیقه پیش داشتم حاال کامال بی میل بودم و فقط برای آن که مامان اینها متوجه من نشوند کمی غذا خوردم. اردوان حسابی مشغول بازی با همان سگ بود که به عشق گالره جونش اسم ان را هم گالره گذاشته بود.همان لحظه از شگ بدم آمد و دیگر حوصله ی بازی باهاشو نداشتم انگار آن شده بود آیینه ی دقم که تصویرگالره را برایم به 289 وضوح زنده م یکرد و حتما یاد و خاطر گالره را هم برای اردوان به همراه داشت بی اختیار باز هم رفته بودم تو خودم،همان هپروت معروف که با صدای فرنگیس خانم به خودم آمدم که گفت: -طالیه جان امشب چقدر قشنگ تر شدی این لباس ها چقدر بهت می یاد. حاال از لباسی که پوشیده بودم حسابی پشیمان شده و دوست داشتم همانجا درش بیاورم اما از روی احترام گفتم: -ممنون،چشم هاتون قشنگ می بینه. حاج آقا وسط حرفمان آمد و گفت: -فرنگیس خانم پاشو یه مشت اسپند بیار بریز روی این باربیکیو میگن!این جوونها چی می گن همون منقل خودمون عروس خوشگلم رو چشم نزنند. فرنگیس خانم فرز بلند شد و گفت: -چشم حاج آقا،معلومه خیلی نگگران عروس قشنگت هستی! حاجی که انگار آب و هوای شمال حسابی بهش ساخته بود و تغییر روحیه داده بود گفت: -حاال می خوام به افتخار عروس قشنگم یه دهن بخونم. در این مدت،زیاد به خلقیات حاج آقا آشنا نشده بودم،خنده ام گرفته بود که فرنگیس خانم با یه مشت اسفند آمد و و دور سر من و اردوان و بعد بقیه گرداند وگفت: -حاجی بخون که دود از کنده بلند می شه. حاج آقا که منتظر یک اشاره بود چنان زد زیر آواز و واسه خودش،چهچه می زد که من دیگر حسابی خنده ام گرفته بود.مامان که حاال سبد میوه را روی میز م یگذاشت گفت: - انگار داماد گلم فکر همه جا رو کرده بود از شیرمرغ تا جون آدمیزاد تو ویال فراهم کرده. بعد نوبت آقاجون شده بود که به اصرار حاجی زد زیر آواز.علی چشم هاشو خواب گرفته بود و چرت می زد اون هم چشم هایش مثل من بود وقتی خوابش می آمد چشم هایش خمار می شد.من و علی بیشتر شبیه آقا جونم بودیم.حتی هیکلمون و فقط موهای من به مامان رفته بود ولی علی موهایش هم مثل آقاجون بود که مادربزرگم همیشه می گفت"وقتی علی رو می بینم یاد کودکی رضا می افتم."اسم پدرم غالمرضا بود ولی همه بهش می گفتند آقا رضا. چقدر دیدن شادی آقا جون اینها لذت بخش بود.حتما در این مدت خیلی ناراحت بودند و به روی خودشان نمی آوردند.رفتار اردوان آن شب اول که حسابی سنگ تمام گذاشته بود 291 باعث شد کسی به رابطه ی خراب ما شک نکند.ولی از دیروز که زده بود تو گوشم یک جور دیگر شده بود حتی مامان اینها هم فکر می کردند چون فکر و ذکرش پیش کارهاشه یک خورده کم حرف شده. در افکارم غرق بودم که مامان علی را برد به اتاقش خوابشان تا بخوابد ما هم به پیشنهاد حاج آقا رفتیم کنار ساحل تا کمی قدم بزنیم. اردوان سعی می کرد ککنار من راه برود ولی با این که تمام روح و قلبم پیشش بود دوست داشتم با خودم کنار بیایم که مال من نیست و باید عادت کنم که به او فقط به چشم یک دستاویز نگاه کنمَولی مگر می شد؟ انگار اردوان کامال مرا زیر نظر داشت و مثل شیدا فکرم را خوانده بود که آهسته گفت: -برای چی یک ساعته از من فرار می کنی،مشکلی پیش اومده؟ چقدر کنارش قدم زدن آن هم در آن هوای دل انگیز که نسیم دریا موهامو نوازش م یکرد و رایحه ی دلنشین تنش را به مشامم می رساند و حسابی حالم را منقلب می کرد لذت بخش بود.گاهی با خودم فکر می کردم کاشکی این قدر بهش نزدیک نشده بودم.حاال هم دل کندن از او سخت بود و هم دیدن رابطه اش با گالره ولی شانه ای باال انداختم و گفتم: -من که همین جا هستم کنارهمه،جایی نرفتم که مثال از تو فرار کرده باشم. اردوان سرشو تککان داد مثل همان موقع ها که چشم هایش می خندید گفت: -مطمئنی از من فرار نمی کنی؟! داشتم با خودم فکر م یکردم،یعنی بعضی آدم ها این قدر باهوش هستند که فکر دیگران رو هم می خوانند واقعا که این اردوان زده بود روی دست شیدا یعنی اینها خیلی زرنگ بودند یا من خیلی ساده و احمق بودم در هر صورت باز هم سعی کردم بیشتر خودم را بی تفاوت نشان بدهم گفتم: -فرار نکردم ولی عقل سلیم می گه از پسرهایی مثل تو یک خورده فاصله گرفتن بد نیست! اردوان دوباره لبخند روی لب هایش ماسید و با اخم گفت: -می دونم اون مهمالتی که تو ذهنته خودم باعثش شدم ولی بهتره فکرت رو بشوری چون خیلی مسموم فکر می کنی. با اخم گفتم: - چشم،حتما می شورم،دیگه فرمایشی نیست؟ خواستم به سمت بابا اینها که از ما جلوتر بودند بروم که باز دستم را کشید و گفت: -تو چقدر زود ناراحت می شی!من 291 که چیزی نگفتم،فقط منظورم این بود... من پسر بدی نیستم به خدا،فقط.... با خنده گفتم: -می دونم چی م یخوای بگی. یک لحظه دلم به حالش سوخت و به حالت همدردی باهاش ادامه دادم: -خب عاشق شدی. اردوان با تعجب نگاهم کرد و برق شیطنت در چشم هایش دوباره درخشید و ادامه دادم: -ببین اردوان من حد و حدود خودم رو می دونم تو نگران نباش،خب باالخره تو زندگی خصوصی خودت رو داری من هم درکت می کنم.هیچ وقت هم از اول قصد نداشتم که برات دردسر ساز بشم یعنی،می فهمی که منظورم چیه؟ مستاصل به چشم هایش نگاه کردم و از شدت بغض لب هایم جمع کرده و ادامه دادم: -می دونم نگران آبروی مادرت اینها هستی،خب من هم هستم،ولی مطمئن باش نه تو رابطه ی عاشقانه ی تو با گالره،خللی ایجاد می کنم و نه آبروتو جلوی خانواده ات می برم یعنی خبال ازدواج ندارم،تو هم این قدر از حضورم نترس.االن اینجا هستیم مجبوریم هی با هم باشیم و فیلم بازی کنیم، یه خورده سخت شده وقتی برگردیم دوباره زندگیمون می شه مثل قبل.لطفا االن هی بهم بی احترامی نکن من زیاد با جنبه نیستم یعنی یه جورهایی بهم بر می خوره،آخه آقا جونم هم تا حاال نگفته باالی چشمت ابروست تو کامال خیالت راحت باشه تو از روز اول گفتی نامزد داری من هم درکت می کنم،چند شب پیش هم با طرح سوال بهم فهموندی عاشقشی باز هم درکت می کنم.... در حالی که دستی توی موهایم می کشدیم که بازیچه ی دست نسیم شده بود بهش خیره شدم اردوان که دیگر نگاهش تقریبا مات شده بود به راه افتاد من هم در کنارش آهسته گام بر می داشتم. اردوان سکوت کرده بود.آسمان خیلی قشنگ بود پر از ستاره یک تکه ابر هم نبود خیلی دگرگون بودم یک جورهایی از حرف هایی که زده بودم ستش بریزم و جا خالی کنم ولی از طرفی هم دوست نداشتم بیشتر زا آن غرورم لگدمال بشود.در همین افکار بودم که اردوان گفت: -طالیه! آهسته به طرفش برگشتم.گفت: -می تونم دستاتو بگیرم؟ و بی آن که من اجازه بدهم دست هامو گرفت.اولین باری بود که دست هایم را در دستش می گرفت.یک حال بخصوصی داشتم نمی دانم 292 دستم می لرزید یا نه!ولی اردوان دست هایم را محکم تر گرفت و گفت: -طالیه،به خاطر دیروز معذرت می خوام،نمی دونم چرا ولی اینو بفهم،باالخره تو ناموس من حساب می شی نمی تونم یک سری چیزها رو تحمل کنم.دیشب با این که اون حرکت رو کرده بودم ولی تا آخر شب هم دق و دللیم خالی نشده بود و با خنده گفت: -دوست داشتم همان نصفه شبی کله اتو بکنم.شانس آوردی دلم به حالت سوخت،آخه درسته که خیلی حرکت زشت و وحشیانه ای انجام دادم ولی این قدر از اون حرف ناراحت و عصبانی شدم که با اون کار هم حرصم خالی نشده بود و احساس م یکردم باید بیشتر تنبیه بشوی. با طعنه گفتم: -پس باید خداروشکر کرد،دلبر گذامیتون زنگ زد و حالتون خوب شد. در حالی که با ترس نگاهش می کردم گفتم: -وای خدای من آخه... و بعد از کلی من من گفتم: -راستی موبایلت،نکنه زنگ بزنه و ناراحت بشه. اردوان معصوم نگاهم کرد و ستاره های توی چشمش برقی زدند و گفت: -نگران نباش،اصال هر وقت پیشم هستی نگران هیچ چیز نباش،من حواسم به همه چی هست. و سپس دوباره به چشم هایم خیره شد و گفت: -طالیه،دیگه هیچ وقت گریه نکنَتو گناهی نداری که اشک هات بالش رو خیس کنه من مقصرم،خودم حواسم به همه چیز هست ولی طاقت دیدن این که تو این وسط اذیت بشی برام سخته،اون وقت یه کاری می کنم همه چیز بدتر می شه ها! حاال فهمیدم دیشب،چرا بالشم را پرتاب کرده بود،آخه روش گریه کرده بودم،چقدر غد بود به جای این که دلداریم بده شاکی هم شده ود ولی برای من همه کارهایش قشنگ بود فقط کاش گالره این وسط نود آن وقت می نشستم باهاش صحبت م یکردم و حقیقت را می گفتم،کاشکی فقط مطمئن می شدم گالره را زیاد دوست ندارد ولی کارهایش چیز دیگری را نشان می داد. .. آن قدر تو خودمون غرق بودیم که بقیه یک ساعتی می شد رفته بودند و ما متوجه نشدیم.من که دلم نمی آمد از آن فضای زیبا دور بشوم ولی اردوان گفت: -بریم دیگه،چراغ اتاق مامان فرنگیس اینها خیلی وقته خاموش شده. من باز هم مثل گیج 293 و منگ ها تازه به خودم آمده بودم و به یزهوشی اردوان که حواسش به همه جا بود غبطه خوردم.وقتی وارد اتاق شدیم اردوان که چشم هایش به شیطنت نشسته بود،خندید و گفت: -باز هم می خوای مارو آواره کنی هان؟ -من به تو چه کار دارم تو راحت بخواب تو جات،اصال من می رم تو یه اتاق دیگه،این همه اتاق خالی،در رو هم قفل می کنم مامان اینها زا کجا متوجه می شن من صبح از کدوم اتاق بیرون می یام.تو وقتی همه رفتن ۰ایین به من زنگ بزن بیام بیرون. در حالی که از فکر خودم حسابی ذوق کرده بودم گفتم: -آره این طوری خیلی خوبه. از داخل کمد لباس شلوار راحتی برداشتم و گفتم: -شب بخیر.اردوان که متعجب نگاهم می کرد گفت: -نه،نه،این چه پیشنعادیه،اومدیم و نصفه شب یه اتفاقی افتاد اون وقت همه می فهمن توپیش شوهرت نبودی. با بهت نگاهش کردم و گفتم: -وا،اردوان چی می گی؟!چه اتفاقی بیفته؟ اردوان پریشون شده و دستی داخل موهایش کشید و گفت: -چه می دونم،مثال....مثال این که.... اصال نمی دانست چطور جمله اش را تمام کند گفت: -مثال این که خواب بد ببینی و یه دفعه جیغ بکشیو خندیدم و گفتم: - محاله،من اصال بد خواب نیستم،چه حرفی می زنی ها! اردوان که انگار هول شده بود،گفت: -تورو خدا نرو یک وقت همه چیز خراب می شه. من که لحن ملتسمانه اش را می دیدم و از طرفی خودم هم چندان راغب به رفتن نبودم.گفتم: -پس دیگه غر ممنوع. اردوان که انگار خیالش راحت شده بود با شوق گفت: -تو رو تخت بخواب من همین پایین می خوابم،راحت باش. بعد سریع برای خودش جایی انداخت و لبخندی زد،من هم رفتم حمام،لباس مناسبی که هم راحت باشد و هم پوشیده به تن کردن.و وقتی بیرون آمدم اردوان را دیدم که روی تخت ولو شده و با کنترل تلویزیون کانال ها را عوض می کند.با ناراحتی گفتم: -من پایین م یخوابم. -نه من می خوابم. -آهان!پس چرا باالیی؟ اردوان به سمتم برگشت و گفت: -حاال می خواهیم حرف بزنیم نخوابیدیم که. -آهان پس گوش مفت گیر آوردی؟ اردوان سری به حالت تایید تکان داد و گفت: -ای،همچین. -پس برای حرف زدن الزه نیست به 294 عادت دیرینه اتون بپردازید. اردوان که متوجه منظورم شده بود،شیطنتی در چشم هایش نشست و گفت: -برای شما چه فرقی داره؟! اخم کرده و ادامه داد: -نه،باشه هرچی شمات بفرمایید اصال االن کاپشنم رو می یارم. با خنده کنارش نشستم.گفت: -خدارو شکر چشمات خیال خواب نداره،آخه من اصال خوابم نمی یاد. با طعنه گفتم: -اگر من هم خوابم برد،شما مثل دیشب مشغول راز و نیازهای شبانه بشید. اردوان با اخم نگاهم کرد و گفت: -عادت داری چند وقت یه بار حال منو بگیری ها! -شوخی کردم،فقط یه راهکار بود. اردوان که صدای تلویزیون رو حسابی پایین می آورد گفت: -عصری داشتم از خواب می مردم،نفهمیدم چطور خودم رو رسوندم باال. -من که تو ماشین بی هوش شدم. -آره،از روی عمد که قیافه ی مارونبینی،اون قدر چشماتو رو هم گذاشتی تا خوابت برد. -خواستم راحت باشی،یه جوری نگاهم می کردی انگاری طلبکاری! اردوان که به سمتم بر می گشت گفت: -خب هستم. با ج گفتم: - ببخشید٬چی طلب داری اون وقت؟ اردوان نگاهی عمیق به سرتا پایم کرد و با شیطنت گفت: -خودت نمی دونی؟ با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم: -خیلی پررویی. اره میدونم یه پرروی دیوونه. پس بهتره من.... وسط حرفم پرید و با شیطنت گفت : نه غلط کردم شما بزرگواری کنید و ببخشید. به مسخره گفتم : دفعه اخرت باشه تکرار نشه چشم خانومم. ان شب تا نزدیکی های صبح با اردوان مثل دو تادوست صحبت کردیم. اردوان از عالقه اش به فوتبال و تیمش گفت که یک جورهایی عاشقانه تیمش را دوست دارد. میگفت روزی که میبریم حسابی خوشحالم و روزی هم که میبازیم به زمین و زمان بد و بیراه میگویم. از این که سعی میکند همیشه بهترین باشد و خالصه انقدر از فوتبال و هیجانش گفت تا من که اصال از فوتبال سردر نمیاوردم هم عاقه مند شدم.من هم که حرفی برای گفتن نداشتم فقط گوش میکردم. بعد هم طبق قرارمون رفت پایین تخت خوابید من هم روی اون تختخواب که خوابیدن توش خالی از لطف نبود بی هوش شدم . صبح با صدای اومواج دریا و نسیم مالیمی که به صورتم میخورد،چشم هامو باز کردم. اردوان 295 درحالیکه پنجره ها را باز کرده بود روی تخت نشسته و مجله میخواند. سعی کردم خستگی عضالتم را در کنم. نشستم و لبخندی زدم و گفتم : ساعت چنده ؟ اردوان به رویم خندید و گفت : نزدیک یازده، خیلی خواب الو هستی ها! مگه تو کی بیدار شدی ؟ اردوان با نگاهی مملو از محبت خیره به من نگریست گفت : یک ساعتی میشه میخواستم برم بدوم و لی حوصله ام نگرفت،گفتم وایستم تا تو بیدار بشی بعد بریم . صبحانه خوردی؟ اردوان که نگاه مخصوصی میکرد گفت: نه، میگم هنوز از اتاق بیرون نرفتم، اون وقت تو میگی صبحانه خوردی! پس پاشو با هم بریم. سریع دست و صورتم را شستم و لباس مناسبی پوشیدم و به همراه اردوان پایین رفتیم. هیچکس تو سالن نبود معلوم بود مامان اینها خیلی سحرخیز بودند چون تا داشتمبرای اردوان چای را که روی میز اماده بود میریختم،مامان اینها با کلی خرید وارد شدند و درحالی که مارا مسخره میکردند، اقاجون گفت : واقعا باز هم جوانهای قدیم کهما باشیم ما صبح رفتیم،گشتیمف اب تنی هم کردیم و دوش گرفتیم،صبحانه خوردیم االن هم بساط ماهی و سبزی پلو برای ناهار را گرفتیم شما تازه دارید صبحانه نوش جان میکنید.. اردوان خندید و گفت ک اقا جون داشتیم ! یعنی باید ما رو بفرستید کمیته انظباطی. مامان که الکی میخندید و خریدها را روی کابینت میگذاشت گفت : رضا بچه ها رو اذیت نکن. فرنگیس خانم هم گفت : بچم همین چند روز رو تعطیله . حاج اقا که دوباره برای خودش زده بود زیر اواز گفت : خوش باشید بابا جان، خوش باشید که چشم به هم بزنید گرد پیری نشسته روی صورتتان. من و اردوان که هر دو سرخوش بودیم ، لبخندی به همدیگر زدیم انگار جفتمان از کنار هم بودن ، که باعث خوشحالی پدر و مادرهایمان شده بودیم یک حس مشترک و زیبا داشتیم که قبل از این سفر تجربه نکرده بودیم . اردوان چنان صورتش غرق شادی بود که وقتی با عصبانیت هایش مقایسه میکردم بیشتر خنده ام میگرفت و شاد میشدم . کنار یکدیگر با لذت صبحانه خوردیم . تازه اردوان به مادرش سفارش شیر موز هم میداد، ان بنده خدا هم انگار تو دنیا هیچ چیز لذت 296 بخش تر از اجرای اوامر اقا نبود،سریع اجرا میکرد. اردوان گفت : من میرم استخر، بدجوری هوس شنا کردک. بعد روبه من با مهربانی گفت : طالیه تو کاری با من نداری؟ نه برو منم االن میام کنار استخر. به اتاقم رفتم و یه کاله برداشتم و سریع پشت ساختمان کنار استخر ویال رفتم . گوشی موبایلم را هم برداشتم. دیروز کامال فراموش کرده بودم که به نهال قول داده ام وقتی به شمال رسیدیم، حتما بهش زنگ بزنم با خودم تصمیم داشتم یک زنگ هم به نهال بزنم. وقتی کنار استخر رسیدم اردوان و علی مشغول شنا بودند.. اردوان چنان شیرجه هایی میزد و شنایی میکرد که خجالت میکشیدم بگویم من شنا بلد نیستم. خالصه فرنگیس خانوم و مامان هم پارچ شیر موز به دست به ما پیوستند.انگار خیالشان دیگر راحت شده بود که من و اردوان فقط به خاطر مشغله های اردوان در این مدت به دیدنشان نرفتیم. بعد از این که اردوان شنایش تمام شد من که زودتر رفته بودم، برایش حوله اوردم چنان نگاه قدرشناسانه ای کرد که دوست داشتم زمان متوقف شود . ناهار ماهی بود. کنار همدیگر صرف کردیم اشتهایم خیلی زیاد شده بود و هرچی میخوردم سیر نمیشدم.. حتی اردوان به صدا در امد و اهسته گفت : طالیه جان اشتهات باز شده ! من همیشه اشتهام باز بود . تو این مدت اون قدر اذیتم کردی که از غذا افتاده بودم. اردوان خندید و گفت : پس همیشه باید اذیتت کنم وگرنه خونه خراب میشم. ای اصفهانی! اردوان با شیطنت خندید و گفت : همچین میگه انگار خودش اصفهانی نیست. ما اصلیتمون اهوازیه ! اردوان با تعجب نگاهم کرد و گفت : اِ هیچوقت نگفته بودی خواستم حرفی بزنم که گوشی موبایلم زنگ خورد، سریع از جیبم بیرون کشیدم اسم نهال افتاده بود. سریع گوشیمو باز کردم و گفتم : بله! نهال گفت : خیلی بدقولی مگه قرار نبود دیروز زنگ بزنی تازه من صدبار زنگ زدم چرا جواب نمیدی؟ دلم شور افتاده بود. من که میدانستم االن کل مکالمه را همه میشنوند، سریع از سر میز بلند شدم. اردوان که نگاهش دنبالم بود ابروهایش در هم رفت، از تیر رس نگاهش دور شدم و گفتم : ببخشید نهال جان گوشیم جا مونده بود حاال 297 خودت خوبی؟ از پله ها باال رفتم و سریع خودم را به اتاق رساندم و میخواستم در را پشت سرم ببندم که اردوان پشت سرم وارد شد و خودش در را بست من که توقع چنین چیزی را نداشتم روی تخت نشستم او هم کنارم نشست و با نگاه جسورانه اش بهم زل زد. نهال داشت میگفت : دیروز کلیمنتظر زنگت شدیم بعد هم هی تماس گرفتیم که جواب نمیدادی دلواپس شدیم. تورو خدا ببخشید، ادم میاد سفر کم حواس میشه معذرت میخوام. نهال خندید و گفت : نه بابا این حرفها چیه! راستش کوروش خیلی نگران بود. حاال شما کجای شمال هستید ؟ ما ویالی دوست پدرم هستیم، درست جاش رو نمیدونم،چطور مگه؟ نهال که حسابی شادی از صدایش معلوم بود با هیجان گفت : اخه ما هم االن اومدیم شمال، یعنی دیشب سر غروبی راه افتادیم. کوروش میگفت ادرس بگیریم بیایم دنبالت. من که همانطور هاج و واج نگاهی به اردوان کردم که با اخم اشاره میکرد قطع کنم. ولی من بیتوجه بهش گفتم |: اخه من، راستش..... در یک ان اردوان گوشی را از دستم کشید و قطع کرد. من که از حرکتش ماتم برده بود، گفتم : وا ، این چه کاری بود کردی؟ اردوان عصبی شده بود و گفت : کار درستی کردم، تو اینها رو نمیشناسی، االن بلند میشن و میان اینجا، ویالشون همین پایینه. با حرص و مثل طلب کارها به چشمهایش خیره شدم . بی توجه به نگاهش گفتم : اردوان زشته ! نهال ناراحت میشه، این چه مسخره بازیی که راه انداختی؟ اردوان با اخم نگاهم کرد و با غیظ گفت : نهال یا کوروش این چه حرفیه، بعدا بهش چی بگم همین جوری هم نگران شدند. اردوان رو به رویم ایستاد و گفت : هیچی بگو اینجا انتن نداره،اصال االن گوشیت رو از دسترس خارج میکنم. نه اینطوری به خدا زشته، بذار یه زنگ میزنم و یه بهانه ای میارم. اردوان ذوباره صورتش ارغوانی شده بود و گفت : تو نمیفهمی کوروش رو نمیشناسی اون اگر بخواد یه کاری بکنه، میکنه. حاال تو هر چی بگی یه چیزی میگه مخصوصا تو این شرایط. چه شرایطی ؟ چرا اینجوری میکنی؟ فقط یه زنگ میزنم و سریع قطع میکنم. اردوان که حسابی حالش دگرگون بود تا خواست دوباره حرفی بزند 298 گوشی زنگ خورد؛ گفتم : اردوان خواهش میکنم من ابرو دارم و با خشم گفتم : مگه من به کارهای تو با دوست هات دخالت میکنم که تو اینطوری میکنی، خب زشته دیگه! اردوان که حسابی عصبانی شده بود ؛ گوشی را با ناراحتی پرت کرد روی تخت و از اتاق بیرون رفت و در را محکم بست. سریع گوشی رو جواب دادم و به هر زحمتی بود گفتم : ببخشید قطع شد ، راستش فعال نمیتونم ببینمت. نهال که دست بردار نبود گفت : تا عصر زنگ میزنم یه جوری ردیف کن یه ساعت هم شده بیای پیش ما. باشه سعی میکنم فعال که مامانم نمیذاره جایی برم. نهال که سعی میکرد صداشو پایین بیاورد گفت: اخه این گالره لوس اینجاست، یعنی با ما اومده میخواستم حالش رو بگیری. من که با شنیدن نام گالره حسابی منقلب شده بودم گفتم : باشه یه کاری میکنم. گوشی رو قطع کردم. حاال به فکر فرو رفته بودم یعنی گالره امده بود شمال، انوقت اردوان اینجا بود ، یعنی نمیخواست پیشش برود. سریع از " حسابی خوشحال شدم و با خودم گفتم " اردوان به خاطر من نخواسته بره پله ها پایین رفتم. همه جا سرک کشیدم ، اردوان نبود از فرنگیس خانوم سراغش را گرفتم و گفت : تو تراس باال نشسته. ودرحالی که سینی چای و بیسکویت را به دستم میداد گفت : میری اینها رو هم ببر عزیزم از پله ها باال رفتم و از قسمت انتهایی راهرو که دری به تراس داشت وارد تراس شدم . اردوان مغموم روی صندلی طرح حصیری نشسته بود و به دریا خیره نگاه میکرد . سینی چای رو روی میز گذاشتم و کنارش نشستم . و من هم به دریا خیره شدم . انگار سکوت بینمان خیلی طوالنی شد که اردوان گفت : چیه! سمج خان باالخره باهات حرف زد ؟ سعی کردم خونسرد باشم گفتم : اصال اینطوری نیست، فکر کنم خوب نمیشناسیش. اردوان با اخم بهم خیره شده و با غیظ گفت : خودت رو به اون راه نزن، کوروش رو میگم، چی گفت؟ من با کوروش حرف نزدم با نهال حرف زدم اون هم قانعش کردم که نمیتونم ببینمش. اردوان پوزخندی زد و گفت : به همین راحتی اون هم این همه راه بیاد شمال، اون وقت راحت بگه باشه نیا! حاال که به همین راحتی قبول کردند. 299 چای را به دستش دادم و گفتم : اردوان خواهش میکنم اینقدر به خاطر چیزهای الکی اعصاب خودمون رو خرد نکن به خدا تو اخم میکنی مامان اینها شک میکنند. با التماس ادامه دادم. توروخدا اینقدر همه چیز رو بهم ربط نده، گفتم بنمیشه دیگه، اگه هم زنگ زدند دیگه جواب نمیدم. راضی شدی؟ اردوان حالت چهره اش را به زور عوض میکرد و گفت : من برای خودت میگم، اگر اونها این طرف بیان همه چیز لو میره ، حتی جلوی خونواده هامون، تو مثل اینکه همه چیز رو به شوخی گرفتی! سعی کردم لحن صدایم را مهربان کنم و کمی باهاش حرف زم و قانع شد. خدارو شکر اردوان سریع قضیه رو فراموش کرد . دوست نداشتم بگویم گالره اونجاست شاید هم میدانست و نگفته بود شمال هستم. باد خیلی شدید شده بود و نشستن تو تراس دیگر خوشایند نبود گفتم : بهتره بریم، باد داره اذیتم میکنه. اردوان نگاهی به من انداخت و گفت : موهات بلنده اذیت میشی؟ اره باید برم کوتاهشون کنم، خیلی به خاطرش اذیت میشم اردوان با نوعی نگاه مالکیت بهم خیره شد و خیلی جدی گفت : نه، نبینم بهش دست بزنی،حتی از این رنگ، منگ ها چیه؟ از اونها هم نکنی. در حالی که میخندیدم گفتم: چشم شوهر عزیز در حالی که توی دلم میگفتم " از به اتاق رفتیم . حسابی خوابم می امد؛ نقش شوهذی فقط گیرهاشو خوب بلده" دیشب هم نخوابیده بودم صبح هم کسل بیدار شدم. اردوان که ار حالت چشمهایم فهمیده بود گفت : بریم یه خورده استراحت کنیم، انگار خوابت میاد با کمال میل پذیرفتم و سریع به اتاف ذفتیم و قبل از انکه اردوان روی مبل راحتی ولو بشه من روی تخت بی هوش شدم . نمیدانم چقدر خوابیده بودم ولی وقتی بیدار شدم هوا تاریک بود . از این که صحنه غروب را از دست داده بودم غمگین شدم ولی حداقل حسابی خستگی ام در رفته بود نگاهی به اتاق انداختم ، اردوان نبود . معلوم بود زودتر از من بیدار شده . سریع پایین رفتم. مامان و فرنگیس خانوم همه تو اشپزخانه جمع بودند وقتی من را دیدند همگی گفتند ساعت خواب، مامان یک چای جلوم گذاشت. من که با چشمانم دنبال اردوان میگشتم گفتم : اردوان کی بیدار شد ؟ 311 فرنگیس خانوم گفت : اردوان خیلی وقته، اخه با همون دوستش که بهت گفته قرارش جور شد. سپس رو به حاج اقا گفت : اردوان گفت شب ما شام بخوریم، دری میاد. حاج اقا که مشغول بازی شطرنج با اقا جون بود گفت : اره ، میدونم البته به من گفت شاید اصال نیاد، اخه ویالی همون مدیرشون رفته که خیلی از اینجا فاصله داره. من انگار یه پارچ اب سرد روی سرم ریخته بودند وارفتم و به ساده لوحی خودم لعنت فرستادم و انقدر ناراحت و عصبانی شدم که دوست داشتم بنشینم و گریه کنم. پس از روی عمد همه این کارها را کرده بود و از قبل با گالره اینجا قرار داشت و انوقت طوری با من حرف میزد و عاشقانه رفتار میکرد که فکر کردم به خاطر من نخواسته پیش گالره یره، باز هم من احمق خوش باور اسیر احساسم شده بودم حتی نکرده بود به من بگوید میرود. انوقت توقع داشت من هر غلطی اون دلش میخواهد بکنم . ولی حاال من هم میدانستم چه کار کنم. به اتاق رفتم و سریع شماره نهال را گرفتم. نهال که حسابی خوشحال شده بود گفت : طالیه تویی؟ چند بار زنگ زدم جواب ندادی. من نمیفهمیدم نهال چطور زنگ میزند که میس کال نمی افتد. حتما این هم کار خودش بود. هر لحظه از دستش کفری تر میشدم گفتم : نهال برو یه جایی که کسی پیشت نباشه. نهال به اهستگی گفت " بگو هیچ کس نیست برای چی؟ همین طوری، اخه میخواستم امدنم سوپرایز بشه و گالره یه دفعه منو ببینه نهال از خوشحالی جیغ کشید و گفت : مگه میای؟ اره به زحمت متمتنم رو راضی کردم فقط کی اونجاست؟ نهال که هنوز خوشحالی از صدایش معلوم بود گفت : هیچکس، فقط من و کوروش هستیم با افراسیاب و اسفندیار پسرخاله هام و زن هاشون و برادرزنش و گالره و نامزدش اردوان. من که تا ان لحظه به خودم میقبوالندم اشتباه کردم و اردوان نرفته، حاال با این شکل معرفی نهال میخواستم از حسودی و حرص بترکم ولی هیچی نگفتم. در حالی که نفس عمیق میکشیدم، دوباره به فکر فرو رفتم. نهال که متوجه سکوت طوالنی من شده بود گفت : همشون خیلی باحالند فقط گالره یک خورده لوسه که اون هم محلش نمیدیم به خدا بیای 311 خیلی خوش میگذره. باشه من االن با اژانس میام. نهال خندید و گفت : نه بابا اژانس چیه؟ تو شهر غریب امنیت نداره ما االن خودمون میاییم دنبالت، فقط ادرست رو بده ببینم اصال کجا هستی! خیلی دوری کجایی؟ نهال نمیخوام کسی بفهمه من دارم میام، فقط خودت بدون. نهال صداشو کمی اهسته کرد و گفت : اخه من باید به کوروش بیام شاید راه دور باشه. پس فقط به کوروش بگو، کسی متوجه نشه. خیالت راحت باشه بابا،تو ادرست رو بده ببینم کجاست؟ وایستا،االن میپرسم بهت زنگ میزنم. نمیدانستم ادرس را از کجا بیاورم، اگر میخواستم از حاج اقا اینها بپرسم شاید دستم رو میشد. به مغزم رسید یک قبض تلفنی،ابی،برقی از ویال پیدا کنم و ادرسش را بخوانم. دست به کار شدم، در همه کمدها را باز کردم و از پایین تا باال رو گشتم یک یک کشوها رو باز کردم ولی همه چیز بود اال قبض که یک دفعه یک لباس خواب زنانه قرمز رنگ از انهایی که خیاطش حسابی پارچه کم اورده بود،پیدا کردم. پس گالره خانوم اینجا امده بود. از حسادت رنگم مانند لباس شد ، مخصوصا که هیچ قبضی پیدا نکرده بودم. صدبار به خودم فحش دادم که چرا وقت امدن، خواب بودم حداقل اسم این خطه رو میفهمیدم. این طور که اردوان میگفت ویالی نهال اینها نزدیک بود و لی باید میگفتم کی و کجا بیایید دنبالم.. سریع از پله ها پایین رفتم و به دروغ گفتم: اردوان زنگ زد االن خانوم دوستش میاد دنبالم. مامان که با خوشحالی لبخند میزد گفت : چه خوب که دوستش زن و بچه اش همراهش بودند، تو هم میتونی بری. فرنگیس خانوم که لبخند میزد گفت : بهش گفتم دو روز با زنت اومدی کنار هم باشید . گفت ، قرار کاریه نمیتونم طالیه رو ببرم، حاال خوبه خانوم دوستش هم بود سریع فرستاد دنبالت. من میرم باال حاضر شم. سریع از پله ها باال رفتم. خودم هم نمیدانستم کاری که میکنم درسته یا نه ؟ حسابی دلشوره داشتم و برو حرصش رو در بیاور تا میترسیدم ولی انگار دیدن لباس خواب بهم میگفت " دیگه خودش دنبال حال خودش نباشد و برای من رئیس بازی در بیاره" یک شلوار جین تنگ سرمه ای با یک تی شرت جذب قرمز جیغ برداشتم، لباسم ساده بود ولی 312 چون مارک معروفی داشت خیلی زیبا به نظر میرسید ؛ یعنی بهم خیلی می امد پوشیدم و سپس یک شال و مانتو مشکی هم برداشتم و خیلی سریع صورتم را به شکل خوبی میکاپ کردم و از ان ارایش هایی که خیلی جلب توجه میکرد هر چند خوشم نمی امد ولی از عمد این کار را کردم و بعد شماره نهال را گرفتم. نهال که انگار منتظر بود با زنگ اول برداشت و گفت : چقدر طولش دادی ما تو ماشین منتظریم تا تو زنگ بزنی راه بیفتیم. از این که این قدر براشون مهم بودم تشکر کردم و گفتم : فقط نهال چون همراه کوروش هستید نمیخواد تا دم ویال بیایید، سر خیابون منتظر من باشید. نهال که میخندید گفت : باشه حاال کجا بیاییم؟ یک دقیقه گوشی. سریع رفتم پایین و به حاج اقا گفتم : اینجا ادرسش چیه ؟ انگار خانوم دوست اردوان ادرس دقیقش رو نمیدونه. حاج اقا حواسش به شطرنج بود اما سریع ادرس را گفت. من هم ادرس ره به نهال که معلوم بود خیای خوشحال است گفتم. نهال گفت : این که همین جاست تا ۲ دقیقه اونجاییم. تو حاضری؟ خیلی نزدیکه پس بیا سر خیابون دهم. من که حسابی هول و دستپاچه بودم سریع از مامان اینا خداحافظی کردم و از ویال بیرون رفتم و درحالی که حسابی به نفس نفس افتاده بودم شماره خیابان ها را نگاه کردم. بعد سر همان خیابان دهم ایستادم. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که کوروش و نهال رسیدند. من فکر میکردم همه ادم ها من را نگاه میکنند و همه دارند امار مرا میگیرند ، سریع سوار شدم و گفتم : لطفا سریع راه بیفتید. کوروش که از حرکات من متعجب شده بود خیلی سریع گاز داد و به سمت ویالی خودشون حرکت کرد. هنوز قلبم به تندی میزد و نمیتوانستم راحت نفس بکشم .وقتی کمی نفسم باال امد گفتم : ببخسید ، اخه من گفتم نهال تنها میاد دنبالم ترسیدم یک موقع کسی ببینه و دچار سوءظن بشه. کوروش که میخندید و تو ایینه منو نگاه میکرد گفت : سالم، خواهش میکنم، همین که اومدید خیلی عالیه. نهال که توی صندلی جلو به سمتک کامال چرخیده بود گفت : دختر دلم برات تنگ شده بود چه خوب کردی اومدی. من که شرمنده کوروش شده بودم گفتم : ببخشید 313 اونقدر اضطراب داشتم سالمم رو خوردم، معذرت میخوام. کوروش باز از ایینه نگاهم کرد و گفت : شوخی کردم این چه حرفیه! حاال خوبه ویالی دوستتون به این نزدیکیبود. نهال دقیق نگاهم کرد و گفت : طالیه خانوم معلومه تعطیالت خیلی بهت ساخته چه ماه شدی. تو هم همینطور، حال خانوم بزرگ چطوره؟ ایشون نیومدند؟ نهال گفت :خانوم بزرگ هم خوبه، سالم ویژه خدمتتون رساندند. منتهی زیاد اهل سفر نیست البته حالشون مساعد نیست. کوروش که روبه روی ویالی بزرگی ماشین را متوقف میکرد و ریموت در را میزد گفت : االن بچه ها تعجب میکنند، ما گفتیم میریم برای شام خرید. لبخند زورکی زدم اما توی دلم اشوب بود و حتی پشیمان هم شده بودم که چرا امدم، ولی سکوت کردم و به لبخندی اکتفا نمودم. نهال گفت : طالیه این زن پسر خاله ام خیلی باحاله ، تازه از فرانسه اومدن. اصال هم از گالره خوشش نمیاد. اخه میدونی، میگه برای اسفندیار کرم میریزه، حاال جریانات داره بعدا بهت میگم میخوام حسابی حال گالره رو بگیریم. وای نه نهال، من نمیتونم. نهال که میخندید گفت : تو کاریت نباشه اصال احتیاج نیست تو هیچ کاری بکنی، گالره هر وقت تورو میبینه ناخوداگاه حالش گرفته میشه. کوروش هم با خنده گفت : نهال جان ، طالیه خانوم رو اذیت نکن اومده اینجا خوش بگذرونیم نه اینکه .... نهال وسط حرفش پرید و گفت : خی، ما هم میخواهیم خوش بگذرونیم دایی جون. من که تو دلم میگفتم دقیقا خودم هم به همین منظور امدم به خودم دلداری میدادم که خودم را جمع کنم و محکم باشم تا جلوی اردوان ابروریزی نشود . دوست داشتم عکس العملش را ببینم و یک پوزخند بهش تحویل بدم تا اون باشه من را قال نگذارد. به همراه کوروش و نهال وارد ویالی بسیار زیبای نهال اینها شدیم. مثل ویالی اردوان زیاد نوساز و مدرن نبود بلکه قدیمی ولی خیلی شیک و بزرگ بود. داخل سالن هیچکس نبود انگار همه رفته بودند کنار ساحل. نهال که لبخند بزرگی روی صورتش بود انگار در این بازی برنده شده بود گفت : طالیه جان بریم تو اتاقت لباست رو عوض کن. به همراه نهال به اتاق رفتیم و مانتوام را در اوردم و در ایینه 314 نگاهی به خودم کردم. هنوز دلشوره داشتم به حالت خاصی شال مشکی رنگ ررا روی سرم انداختم که به قول مامانم اینطور حجاب به درد عمه ام میخورد، ولی تو اون شرایط به این چیزها فکر نمیکردم.کوروش که با اون شلوارک و تیشرت استین حلقه ای که عضالت پر و مردانه اش را حسابی به نمایش گذاشته بود و حسابی به چشم می امد بهمون گفت : بچه ها بیایید دیگه. نهال در ایینه نگاهی به خودش انداخت و به خنده گفت : ما که به پای تو نمیرسیم بهتره بریم که کوروش تحمل دوری نداره. لبخند زدم و از شدت اضطراب حاال دیگه دست هایم میلرزید به همراه انها از در دیگر ویال به سمت ساحل رفتیم. اتش بزرگی برپا بود و صدی ساز و گیتار که کسی هم باهاش میخواند تمام ساحل را پر کرده بود . من که سعی میکردم پشت کوروش قدم بردارم تا از دور اردوان متوجه حضورم نشود، اهسته به دنبال نهال و کوروش که انگار خودشان هم همین قصد را داشتند به راه افتادم. لحظه ای از دیدن گالره که راحت کنار اردوان نشسته بود میخواستم همان جلوی جمع یکی بزنم تو گوش اردوان و بگویم حالت ازت بهم میخوره ولی خودمو کنترل کردم. چه تو دهنی براش باالتر از این که منو با کوروش ببیند، هنوز رنگ ارغوانی صورتش و رگ های متورم گردنش یادم نرفته بود. حاال کاری میکنم از حرص بمیرد. هیچ غلطی هم نمیتواند بکند. امهم جلوی گالره جونش. پسره پر رو میخواسته منو بگذارد ویال و خودش راحت بیاید اینجا بعد هم بگویم شب نمیتونم بیام.اصال دیگر چه لزومی داشت این شکل زندگی! بهتر که همه اتوها را جمع میکردم و به موقعش میرفتم دنبال زدگیم. به قول شیدا امثال کوروش که خیلی امروزی و فهمیده هستند و با هر شرایطی هم منطقی برخورد میکنند. حاال هم که شانس من انگار حسابی ازم خوشش امده بود که تو ماشین منتظر بودند تا من ادرس بدم ؛ یعنی اگر هر جای شمال بودم دو سه ساعت رانندگی میکردند و می امدند دنبالم! ولی اردوان خان فقط بلد بود برای من اخم و تخم کنه، حتی بزند توی گوشم، بعد هم ببینم با این اکله راز و نیاز کند، این شکل فجیع هم غش کنند تو بغل همدیگه، حیا رو خورده ابرو رو 315 قی کیردند. از جمع هم خجالت نمیکشند، هر چند اینها چه میدانند خجالت چیه وقتی میداند اردوان زن دارد و باز دور و برش است، کاشکی یک عکس ازشون میگرفتم و هر موقع نیاز داشتم به فرنگیس خانوم جونش نشون میدادم. در ان چند قدم که باالخره باالی سر اردوان اینها رسیدیم همه افکارم مثل برق از ذهنم گذشت که یکدفعه افراسیاب و کاوه که گیتار میزدند اهنگ را قطع کردند و در حالی که میخندیدند گفتند : ای دروغگوهاا! شما که رفته بودید..... دیگر بقیه حرفش را متوجه نشدم فقط اردوان را دیدم که با ناباوری منو که هرکدام از افراد جمع باهام سالم احوالپرسی میکردند و دو زن پسرخاله های نهال مرا در اغوششان میکشیدند مات و مبهوت نگاه میکند و گالره هم همچین دست کمی از اردوان نداشت و یک جوری نگاه میکرد امگار جدی جدی میداند هوو اش را نگاه میکند. من هم بی توجه به انها فقط یک سالم خشک و خالی کردم و کنار نهال و مینا و بهاره نشستم و طوری قرار گرفتم که مقابل اردوان باشم بلکه از ان وضعیت خجالت بکشد. مثل اینکه چندان هم بیفایده نبود.چون چیزی به گالره گفت که گالره اخم هایش را در هم رفت و خودش را جمع و جور کرد. کاوه درحالیکه انگشت هایش را روی گیتار میلغزاند گفت : به افتخار دوست نهال خانوم که انگار خیلی هم برای نهال خانوم و همچنین کوروش جان ما که تا به حال اینطور ندیده بودیمش عزیز و مهمه میزنیم. سپس به همراه پسرخاله نهال،افراسیاب که در یک نگاه متوجه شدم پسر خوبیست شروع به نواختن کرد. اردوان کامال چهره اش ار غوانی رنگ مخصوص خودش شده بود که تو دل شب هم کامال میشد تشخیص داد و یک جوری دندان هاشو بهم می سایید که میدانستم تنها گیرم بیاورد یک تو گوشی دیگر دارم ولی با خودم گفتم جلوش وا می ایستم. اصال به اون چه ربطی داشت تو زندگی خصوصی من دخالت کند. اصال چنین قراری نداشتیم. تازه من که نمیخواستم ازدواج کنم فقط امده بودک پیش دوستم؛ پس بهش پوزخندی زدم و بی تفاوت رویم را برگرداندم. افراسیاب و کاوه چند اهنگ دیگر را هم زدند و خواندند که گالره بلند شد و گفت: 316 اردوان بیا قدم بزنیم. اردوان که انگار میلی به رفتن نداشت گفت: پام درد میکنه باشه برای بعد. اما گالره توقع داشت هرچی میگفت اردوان بپذیرد با اخم گفت : وا یعنی چی؟! و بدون مالحظه جمع گفت : ارد.ان برای چی بابات اینها رو اوردی ؟ من میخوام برم ویالی خودمون. انگار نیشتر به قلبم میزدند نگاهی به اردوان کردم و سرم را به سمت کوروش برگرداندم که گفت : گالره جان اینجا هم ویالی خودتونه ، قابل بدونید. گالره با حالت بدی گفت : اخه من تو مسافرت زیاد از مهمونی بازی خوشم نمیاد. بهاره و نهال که از حرص کارد میزدی خونشون در نمیومد نگاهی به همدیگر انداختند. کوروش هم که انگار حسابی شاکی شده بود و میدانست منظور گالره من هستم با خنده گفت: خوبه خودت، خودت رو دعوت کردی حاال واسه من خوشم نمیاد خوشم نمیاد راه انداختی. رو به اردوان که سرش پایین بود و خدا میدانست چه حالی دارد نگاهی انداخت و اهسته گفت : اردوان جان این نامزد عزیزت انگار دردش فقط ویالی توئه نه خود تو. اردوان که سکوت کرده بود باز هم نگاهی از روی خشم به بهم انداخت و هیچی نگفت که کوروش گفت : اردوان اگه خوابتون میاد برید تو بخوابید. صبح بیدارتون میکنم. گالره جان هم کمتر ناراحت میشه. ازدوان که صدایش از خشم خشک و خشن شده بود گفت : نه من شب باید برم ماماننم اینها منتظرن. گالره با ان صدای مسخره اش پرید وسط و با اخم گفت : اواا اردوان یعنی چی؟! چی برای خودت میگی؟! باید بمونی من نمیذارم بری بعد این همه روز دیدمت ، حاال هم میخوای بری؟ اردوان نفس عمیقی کشید و با همان حالت خشک گفت: گالره اینقدر نق نزن، هرکار صالح باشه میکنم. اردوان طوری تاکیدی جمله اش را بین کرد که یعنی خفه، اخ که چقدر دلم خنک شده بود ولی اگر من نمی امدم هم قرار بود برود؟ این طوری میگفت جلوی خونواده هامون رعایت کنیم ؟ یعنی مامان اینها شک نمیکنند!!!! بعد نود و بوفی اومدیم مسافرت انهم اردوان بگذارد و برود. حاال خوب میدانم چیکار کنم. هرچی هم بیشتر انها را با هم میدیدم حرصم بیشتر میشد که یک کاری کنم کارستون و این اردوان را سرجایش 317 بنشانم تا دیگر برایم رئیس بازی در نیاورد. افراسیاب گیتارش را روی شن ها گذاشت و به سمت نهال برگشت و گفت : انگار تعریف هایی که از طالیه خانوم کردی همش درست بود ، فکر میکردم اغراق میکنی. نهال لبخندی به افراسیاب زد و گفت : حاال دیدی بیخودی من از کسی تعریف نمیکنم افراسیاب که نگاه مهربانی به نهال میکرد گفت : تو هیچ وقت حرف الکی نمیزنی نهال خانوم ، ولی از اینکه دوستت اومد پبشت خیلی خوشحالم که خوشحالی انگار بین نهال و افراسیاب رابطه عاشقانه ای بود. توی چشم های جفتشان عشق فریاد میزد . ولی جای مریم خالی بود که استاد این حرفهاست و خوب میتواند امار بگیرد با این حال پیش خودم میگفتم " چقدر بهم می یان" اسفندیار هم که رفته بود با هنوانه ای برگشت و با لبخندی گفت : _خودت قسمت کن که از دست کوروش بیشتر میچسبه مخصوصا که االن کبکشم خروش میخونه. کوروش که وقتی خجالت میکشید به صورتش حالتی میداد که لپ هایش چال می افتاد ، و ژست خاصی گرفت و با حالتی یعنی اذیت نکن. گفت : _اسفندیار خواهش میکنم. اسفندیار هم کنار بهاره نشست و گفت : _اصال به من چه، من که زن خودم رو دارم. ونگاهی اجمالی به جمع انداخت و ادامه داد : _ببین این وسط فقط توی خجالتی، بی نصیبی ها! بعد در حالیکه میخندید و کوروش خجالت بیشتری میکشید گفت: _غصه نخور خودم یه فکری به حال اون دل پر توقعت میکنم. دوباره زد زیر خنده و همه با او همراه شدند و خندیدند به جز من که از خجالت قرمز شده بودم و گالره که برای همه و کوروش که از خجالت خودش را مشغول بریدن هندوانه کرده بود و بدتر از همه اردوان که دیگر بادمجانی رنگ شده بود و طوری بهم نگاه میکرد که انگار همان موقع قصد "اول یه نگاه به حال خفه کردنم را داردپشت چشمی نازک کرد ولی تو دلم گفتم : در همین افکار بودم و از خودت بکن بعد هم به جای پررو بازی خجالت بکش" دست کوروش که با نهایت محبت بهم خیره شده بود و هندوانه تعارف میکرد و به قول معروف سهمم را از هندوانه گرفتم.نمیدانم اردوان در گوش گالره چی گفت و به 318 سمت ویال رفت. گالره هم در حالیکه اخم هایش در هم رفته بود و انگار روی صندلی لم دادنش را ازش گرفته بودند نشست و با کلی ادا و اطوار چنان به یک قاچ هندوانه دندان میزد که انگار یک هندوانه درسته دستش دادند و تمام شدنش باید ده ساعت طول بکشد تو همین افکار بودم و از دستش حرص میخوردم که موبایلم زنگ خورد. با نام اردوان سریع گوشی را باز کردم ، چون میدانست صدا میپیچد، اهسته گفت : _برو اون طرفتر صدا پخش نشه. خنده ام گرفته بود که چه خوب موقع عصبانیت هم ذهنش کار میکند و مثل من نیست که گیجی ویجی بزند. گفتم: _سالم مامان جون،اره رسیدم ! و از جمع فاصله گرفتم با فریاد گفت : _کی گفت تو بلند ش بیای اینجا؟ مگه بهم نگفتی دیگه با نهال حرف نمیزنی؟! و همانطور که عصبانی حرف میزد با غیظ ادامه داد : _چیه مثل اینکه خیلی دلت برای کوروش جون تنگ شده بود که سریع خودت رو رسوندی؟ اصال چی به مامان اینها گفتی؟ خجالت نکشیدی با این مرتیکه راه افتادی اومدی؟ ببین طالیه چی میگم همین االن میگی مامانم زنگ زده گفته یه اژانس بگیر بیا،فهمیدی چی گفتم ؟ در حالیکه خیلی خونسردیم را در مقابل اردوان که تند تند حرف میزد حفظ کردم ، محکم و قاطعانه گفتم : _متاسفم بهت گفتم با نهال حرف نمیزنم در صورتیکه تو هم منو نپیچونی بیای پیش عشقت. اردوان که باز هم صدای فریادش تو گوشم میپیچید گفت : _برای چی؟ اصال تو....! میان حرفش پریدم و دوباره با خونسردی چون نمیخواستم پیش فریادهایش کم بیاورم و ان هم به لطف دریا نمیگذاشت لرزش صدایم پیدا شود مهیا بود ، اهسته گفتم: _به خاطر این که به قول خودتون مامان اینها شک میکنند که بعئ از این همه مدت اومدیم خیر سرمون مسافرت شما بروید پی دوست بازی، من هم مجبور شدم بگویم شما خانوم دوستتون رو فرستادید دنبالم که بلکه شک نکنند. و با لحن خاصی شک نکنند را نکرار کردم. اردوان که معلوم بود به قول شیدا اچمز شده، گفت: _اصال من هم میام برو حاضر شو من میگم سر راه میرسونمت. با خنده گفتم : _جلوی گالره خانوم فکر نمیکنی، همون 319 موقع بکشتت! اردوان که انگار خودش هم نفهمیده بود چی گفته ، نفسش را محکم بیرون داد و گفت : _پس چه میدونم ، من میرم بیرون بعد تو بیا. ن_نهال اینها هیچوقت همینجوری من را تنها نمیفرستند ، اومدنی هم میخواستم اژانس بگیرم گفتند نه، خودمون می اییم. اردوان هم ساکت شده بود ، گفت: _پس میخوای همون طوری اونجا با کوروش دل و قلوه رد و بدل کنی؟! خیلی خونسرد گقتم : _اردوان فکر نمیکنی داری خارج از قراردادمون میشی؟ من که نمیخوام با کوروش ازدواج کنم ، تو اینطور جدی گرفتی! در ضمن حاال تو به من چیکار داری برو سراغ گالره که االن هم پا شد بیاد سراغت ، اصال تو کجایی؟ _به جهنم که میاد، مثال اومدم دستشویی. خوشم امده بود که حرصش دادم و گفتم : _در هر صورت اردوان من میخوام پیش دوستانم باشم مثل خودت که این رو ترجیح دادی به خیلی چیزهای دیگه و ابروی مامانت، این حرفها حداقلش اینه که من، مثل تو بدون فکر کردن کاری نکردم و حتی کاری کردم که همه چیز طبیعی جلوه کنه ، فعال خداحافظ کوروش داره میاد پیشم، گوشی من هم که میدونی چه رسواییه. گوشیموقطع کردم . کاشکی خودش را گم و گور نکرده بود تا بلکه قیافه ماتم زده بادمجانی رنگش را میدیدم و لذت میبردم. حاال وضع فرق میکرد و تا برگشتم دیدم کوروش که حاال تا یک قدمیم رسیده بود گفت : _مشکلی پیش امده؟ لبخندب زدم و گفتم : _نه فقط به زحمت از مامانم اجازه گرفتم شب همینجا بمونم. کوروش که یک دفعه لب هایش به خنده نشسته بود گفت : _وای چه خوب، پس انگار روز شانس منه! _شانس؟! کوروش حالت قشنگی به چشم و ابرویش داد و گفت : _پس بهتره وقت رو مغتنم بدونم. بعد دستی الی موهایش کشید و گفت : _میشه قدم بزنیم؟ حسابی غافلگیر شده بودم و دوست داشتم حداقل جلوی اردوان باهاش قدم میزدم ولی هیچ خبری از اردوان نبود. در حالیکه سعی داشتم خونسرد جلوه کنم و مکنونات قلبیم رو نشنود با کوروش هم قدم شدم. کوروش گفت : _انگار نهال باهاتون صحبت کرده بود که من میخوام باهاتون خصوصی صحبت کنم. حاال دیگه 311 حسابی رنگم پریده بود ولی کوروش که حسابی حرف هاشو اماده کرده بود ، خیلی راحت صحبت میکرد و در نهایت خونسردی گفت : _طالیه خانوم من قبال هم یه چیزهایی در مورد شرایطم بهتون گفتم ولی حاال میخواستم خیلی رسمی ازتون خواستگاری کنم. و در حالی که لبخند میزد ادامه داد _راستش من به شما عالقه مند شدم و از بابت موقعیت کاری هم باید بگم پزشک ارتوپدم،خونه شخصی که انگار امروزه مالک جوان ها شده دارم، اتوموبیلم را هم که دیدید، اونقدر هست که تو خیابون نذارتمون. سپس خندید و باز ادامه داد. _شنیدم موقع خواستگاری کردن رسمه در مورد این مسایل حرف میزنند، راستش زیاد وارد نیستم ولی منظورم اینه اوضاع مالیم رو به راهه و قصدم از ازدواج یک زندگی ارام و خوبه که همه وقت زندگیم رو فدای همسرم کنم ، یعنی فدای...... در حالیکه مکثی کرد ادامه داد _فدای شما ، فقط همین رو میخوام. انگار دیگر مثل قبل نبود و حرف های اماده اش تمام شده بود . و شاید هم از جمله اخرش خجالت کشیده بود. بعد از کمی من من کردن تو چشم هایم خیره شده بود و با حالت خودمانی تری از جمالت قبلی گفت: _اصال میدونی چیه طالیه، من همه فکرهامو کردم چند وقته تصمیم گرفتم ازت تقاضای ازدواج کنم، یعنی به نهال هم گفتم خدمت خانوتده محترمتون هم برسیم ولی واجب دیدم قبال با خودتون صحبت کنم. وبعد انگار از جواب مثبت من مطمئن بود گفت : حاال میشه بفرمایید بنده را به غالمی قبول میفرمایید یا خیر؟ از این که اینقدر سریع حرفهایش را زده بود و به طور رسمی ازم خواستگاری میکرد همان اتفاقی که اردوان ازش انقدر میترسید ، حاال که اینقدر سریع همه چیز را کوروش بریده بود و میدوخت، راستش خودم هم احساس خطر کرده بودم و انگار اردوان چندان بی ربط هم نمیگفت که من موضوع را جدی نگرفتم. اگر نهال اینها خودشان سرخود می امدند خواستگاری معلوم نبود چی بشود برای این که زیادی خراب کاری نکنم گفتم: _راستش کوروش خان باید منو ببخشید این حرف من دلیلش این نیست که شما مشکلی دارید، بلکه به نظرم خیلی هم از هز لحاظ ایده 311 آل هستید ولی من االن شرایطی دارم که حتی نمیتونم به درخواستتون فکر کنم باید منو... کوروش وسط حرفم پرید و گفت : _اصال منظورتون رو متوجه نمیشم! راستش من با خانوم بزرگ هم.... _نه،نه اصال منظورم این نیست، راستش.... درحالی که حسابی به من من افتاده بودم گفتم: _خواهش میکنم ، نمیتونم دلیل اصلیش رو توضیح بدم. موضوع خیلی پیچیده تر از این حرف هاست . اگر میشه توضیح نده؟ کوروش که دیگر ان خونسردی قبل، تو صورتش نبود گفت : _ولی من میخوام دلیلش رو بدونم. وبا حالت نگرانی گفت : _پای کس دیگه ای وسطه؟ مستاصل نگاهش کردم و گفتم : _نه موضوع این نیست متاسفم ولی نمیتونم فعال حرفی بزنم، شاید یه وقتی تونستم..... کوروش که انگار نفس راحتی میکشید گفت : _خب،با این که همچین کم سن و سال نیستم ولی تا اون موقع صبر میکنم اما میخوام بدونید که من تحت هر شرایطی به شما عالقه مندم. میخواستم بگویم منتظر نباش،محاله که باهات ازدواج کنم ولی پشیمان شدم. عقالنیش این بود که کوروش خیلی کیس خوبی بود مطمئن بودم انقدر درک دارد که هر شرایطی را بپذبرد. درسته کوروش از لحاظ قیافه و خصوصیات دیگر از اردوان سرتر بود ولی خوب، دل ادم ها به این جور چیز ها توجه ندارد و من عاشق اردوان بودم . حاال که وضعیت میخواست به این شکل پیش برود و چاره ای هم نبود. پس بهتر دیدم پلهای پشت سرم را خراب نکنم. و درمقابل به کوروش که چشم های خوش حالت و به خصوصش را که کامال هم شبیه چشمان نهال بود و با دنیایی التماس به چشم هایم دوخته بود لبخند زدم و این کار باعث شد کمی اعتماد به نفسش بیشتر بشود و گفت: _حداقل امشب خیلی سبک شدم و تا حدی هم خیالم راحت شد که... دیگر با این حرف کوروش حواسم حسابی از بقیه پرت شده بود، اصال این کوروش صدایش مثل یک الالیی بود که ادم ره به خواب میکشید و شاید هم من ان طور فکر میکردم چون پاک حضور اردوان و بقیه را فراموش کرده بودم اما یک ان اردوان که معلوم بود خیلی خودش را کنترل میکند تا عادی باشد از پشت سرم گفت : _کوروش بیا یه فکری برای شام 312 بکن، انگار ما مهمان تو هستیم ها! کوروش که معلوم بود زیاد هم از پایان دادن به این گفتگو راضی نیست و متوجه لحن خشک و غیر عادی اردوان نشده بود گفت: _حاال نمیشد خودتون یه فکری بکنید ، اخه بچه به تو یاد ندادند مثل قاشق نشسته نپری وسط یه جاهایی که دخلی بهت نداره؟ اردوان که مثل سنگ سفت شده بود و سعی میکرد خونسرد جلوه کند ولی من توی تاریکی ساحل میدیدم رگ هایش منقبض شده و دوست نداشت حتی نیم نگاهی بهم بیندازد و فقط به کوروش نگاه میکرد ، اما کوروش به شوخی زد روی شانه اردوان و گفت : خوبه وقتی تو هم اون باالهایی من بزنم تو پرت ؟ اصال نفهمیدم اردوان چی گفت، فقط فکشو یه تکانی داد و رویش را برگرداند و گفت: _کوروش زودتر بیا من میخوام برم. کوروش حاال پشت سر او به راه افتاده بود و من هم به دنبالشان گفت: _عجب،پس ما امشب فقط یه مهمون داریم! اردوان که حاال با بهت برگشته بود و به ما خیره شده بود در حالیکه یک لحظه یادش رفته بود تو چه موقعیتی هست گفت : _یعنی چی؟! کی مهمونه؟ کوروش که فکر کرد بهت اردوان به خاطر گالرست ، خندید و گفت : _هیچ کی بابا، ما به گالره خانوم کاری نداریم اصال وردار با خودت ببر، بچه ها هم بیشتر بهشون خوش میگذره منظوره اصلی من طالیه بود که امشب افتخار دادن و میهمان هستند. اردوان به چشم های من خیره شد و بی اختیار رگ های گردنش بلند شده و اخمی کرد و گفت: _کوروش تو ویال منتظرتم. سریع از ما فاصله گرفت. کوروش با تعجب به من نگاه کرد و گفت : _این چش وبد؟! من که تمام وجودم را اضطراب گرفته بود، شانه ای باال انداختم که ادامه داد _حتما دوباره با این گالره حرفش شده. سپس گفت : _بزن بریم و اال دوباره این دو تا میپرند بهم. ولی من که گوش هایم تیز شده بود گفتم : دوباره! کوروش با خنده سری به تاسف تکان داد و گفت : _اردوان بیچاره تو بد هچلی افتاده این گالره هم دست از سرش بر نمیداره. _انگار خودش دنبال گالرست ، به گالره چه ربطی داره؟! _چی بگم، من که از حرف های اردوان چیزی 313 سر در نمیارمریال هرچی نصیحتش میکنم بی فایدست. همین سر شبی قبل از اینکه بیایم سر این که گالره گیر داده بود باید شب بمونی و اصال چرا میخوای بری پیش مامانت اینها و اصال باید منو بهشون معرفی کنی چنان دعواشون شد که بیا و ببین؛ جلوی بچه ها چه ابرو ریزی به پا کرده بود . حاال نمیدونم چی شد تا رفتیم و برگشتیم اونطوری جن هاشون دور شده بود . از شنیدن ان حرف ها حسابی حالم منقلب شده بود ، به همراه کوروش وارد وبال شدیم حاال میفهمیدم اردوان در چه حالیه ، پس گالره وادارش کرده بود . وای که اردوان چی کشیده وقتی گالره گیر داده من را ببر پیش خانواده ات ولی حقش بود، این شکل زندگی کردن بهتر از این هم نمیشد در همین افکار بودم که تا من و کوروش وارد شدیم بچه ها شروع کردند به دست زدن، حاال حسابی شرمنده و خجالت زده از اردوان که مثل مسخ شده ها نگاهم میکرد شده بودم. سرم را پایین انداختم و اهسته به کوروش گفتم : _کوروش خان خواهش میکنم . من اصال از این رفتارها خوشم نمیاد. میخواستم بگویم که اگر این کارها ادامه پیدا کند همین االن میروم ولی کوروش خیلی سریع به همه اخمی کرد و گفت : _یعنی چی؟! بچه ها طالیه خانم رو معذب نکنید اتفاقی نیافتاده! و درحالیکه به سمت اسفندیار و کاوه میرفت گفت : _یعنی شماها بلد نبودید چهار تا جوجه سیخ بکشید میفرستید دنبال من؟! اسفندیار با خنده به کوروش نگاهی کرد و گفت : _ما به تو چه کار داریم شازده؟! کوروش به سمت اردوان که حسابی چهره اش رنگ غم گرفته نشسته بود نگاهی کرد و گفت : _مثل اینکه اردوان بدجوری روده کوچیکه اش روده بزرگش رو داره میخوره، بریم بساط شام رو اماده کنیم. افراسیاب،اسفندیار بجنبید،زغال با شما. و سریع به اشپزخانه رفت . من هم به مینا و بهاره که ساالد درست میکردند و انگار ساالد درست کردن فقط بهانه ای بود برای پچ پچ کردن و به قول خودشان غیبت پیوستم، بهاره با دیدن من سریع صندلی میز ناهارخوری اشپزخانه را کنار کشید و در حالیکه اشاره میکرد بنشینم گفت : _چه خوب شد اومدی اینجا. بهاره که حاال میخندید و گازی به خیار توی دستش میزد 314 ادامه داد : _ایکبیری رفت باال ؟ با تعجب نگاهش کردم و مانده بودم منظورش واقعا گالره است یا نه ، گفتم : _کی رو میگی؟! بهاره که حرص میخورد گفت : _اینجا کی از همه ایکبیریتره ؟ خندیدم و گفتم : _چرا همه ازش بدتون میاد؟ و تو دلم "فکر نکنم هیچکس اندارزه من ازش متنفر باشه" که نهال گفت : _بس که گفتم : پررو و وقیحه،اصال ما نمیخواستیم بیاریمش ولی به زور خودشو دعوت کرد. بهاره وسط حرف امد و گفت : _حتما فهمیده اسفندیار میاد گفته از غافله عقب نمونه. مینا خندید و گفت : برو خدارو شکر کن که جناب اردوان تشریف اوردند و اال تا بیوه ات نمیکرد دست بردار نبود. بهاره اخم کرد و گفت : _بعید هم نبود، با اون رفتارهایی که تو راه میکرد و اینجا هم اونقدر پشت چشم نازک میکنه و ژست میگیره یکی ندونه فکر میکنه انده بیوتیفولیه. مینا به نهال نگاه کرد خندید و گفت : _ولی نهال تو هم شیطونی هستیا ! خوب کسی رو اوردی اینجا ، قیافشو ندیدی من زوم کرده بودم روش وقتی طالیه رو دید دهنش یه دفعه کش اومد، فکر کنم االن چونه اش اومده جلو. بعد ریز خندید. نهال ابروشو باال برد و گفت : _بدجوری به طالیه حسادت میکنه انگار خودش هم واقعا طالیه رو خیلی قبول داره و احساس میکنه اگه جلوی همه حرفی برای گفتن داشته باشه پیش طالیه کم میاره. فقط به حرف هاشون گوش میکردم و دوست داشتم بیشتر بدانم که بهاره گفت : _طالیه جان دستت درد نکنه اومدی،وقتی قیافه اش رو کش اومده میبینم حسابی کیف میکنم . ابروهایم را در هم کشیدم و گفتم : _مرسی من کاری نکردم ولی بیچاره پناه داره چی میگید یه سره ،مگه چکار کرده که اینقدر منفوره ؟ بهاره که صداشو پایینتر می اورد گفت : _غلط کرده گناه داره ! عفریته داشت نامزدیمون رو بهم میریخت . شانس اوردم این فوتبالیسته پیداش شد . _چطور؟ بهاره که انگار دلش خون بود گفت : _اخه اولین دوست پسرش اسفندیار بوده ، خانوم وقتی هم ما از فرانسه اومدیم راه به راه می امد پیش اسفندیار هی غمیش میومد . منو ببر ارایشگاه، منو ببر خرید، امروز بابا گفته بیا ، فردا عمه ام اومده و این حرف ها، من 315 هم اون موقع با اسفندیار در حد دوست بودیم یعنی اومده بودیم اینجا پیش خانواده هامون تا ازدواج کنیم، راستش ما توی دانشگاه فرانسه با هم اشنا شده بودیم. من خر هم غافل از همه جا فکر میکردم هی میگه دختر فامیلمون ، دختر فامیلمون یه دختر بچست ، بعد که خانوم رو زیارت کردم تازخ فهمیدم جریان از چه قرارخ. خالصه یک هفته با اسفندیار قهر و مصیبت داشتم تا خودش رو از دست گالره نجات داد.. **اهسته خندید و گفت : **_البته اسفندیار بیچاره تقصیری نداشت می گفت حریفش نمیشه چنان برنامه و قرار تنظیم میکنه که نمیتونه بگه نه . ولی الحمداهلل سریع نامزد کردیم و از دستش راحت شدم. **سپس رو به نهال کرد و ادامه داد : **_دیشب هم اگر گفته بودی گالره میخواد بیاد صدسال نمی اومدم، همش تقصیر توئه. **نهال که از سر بیکاری حسابی ساالد بیچاره را تزئین میکرد گفت: **_من چه میدونم این کوروش بدبخت زنگ زده بود به اردوان، گوشی اش در دسترس نبود زنگ زده از گالره بپرسه اردوان کجاست که اون هم اون قدر فضولی کرده بود که چیکارش داری و این حرفها که کوروش گفته میخوام برای شمال برنامه ریزی کنم . اون هم از جانب خودش گفته روی ما هم حساب کن. من و اردوان می اییم، حاال در صورتی که اردوان با خانواده اش شمال بوده و بیچاره روحش هم خبر نداشته، وقتی هم اردوان بدبخت فهمید گفت نمیام نمیشه خونواده ام رو تنها بذارم، ولی بعد نمیدونم گالره زنگ زد چی گفت که پسره بدبخت دوئید اومد. **مینا خندید و گفت : **_راستی چی میگفت باید منو به خانواده ات معرفی کنی مگه نامزد نیستند؟! **نهال صدایش را اهسته کرد و گفت : **_نه بابا ! نامزد چیه !مگه اردوان احمقه اینو بگیره ، جشن تولد گرفته بود، باباش دو تا انگشتر دراورد گفت، من دخترم رو میسپارم به تو اردوان. **مینا که محکم میزد به صورتش میزد گفت : **_وای خاک عالم، به همین راحتی؟ میگم فوتبالیسته همش عنقه! **بهاره خندید و گفت : **_مثل عنکبوت میمونه وقتی طرف رو می اندازه توی تور حسابی گیر می افته . **مینا که یه 316 ابروشو باال برده بود گفت: **_ببخشیدها ! حاال اسفندیار رو نمیدونم ولی مگه میشه این پسره خودش نخواد دختره اویزون بشه . حتما طرف خودش میخواد، مثال االن همه رفتند تو حیاط دارند غذا درست میکنند جناب باالست ، خوب نتیجه چی میشه ؟ **و با خنده ادامه داد : **_ خب دیگه....! **من که حرفهای مینا رو قبول داشتم ، حسابی دلم پر درد شده بود و در سکوت به انها که بی وقفه حرف میزدند گوش میدادم که کوروش همراه بقیه با سینی پر از جوجه کباب وارد شدند. نهال با تعجب نگاه کرد و گفت : **_مگه حاضر شد ؟! **کوروش خندید و گفت : **_به به خانم ها همینطور نشستید ! **مینا و بهاره فرز از جا بلند شدند . سریع بشقال و لیوان ها را روی میز قرار دادند . کوروش و افراسیاب که میخندیدند گفتند: **_حاال نمیخواد عجله کنین! همین طوریم میخوریم . **و هر کدام یه سیخ به دست گرفتند و کوروش که به سختی لقمه داخل دهانش را قورت میداد گفت : **_وای خدا، یکی بره اردوان اینها رو صدا کنه، این همه هم عجله داشت و گرسنه بود. **بهاره خندید و مخلفات چیپس و خیارشور و گوجه فرنگی ها رو روی میز گذاشت و به طعنه گفت: **_گرسنه باشه میاد، حتما سیر شده. **من که حاال تمام وجودم پیش اردوان بود نمیتوانستم لب به غذا بزنم که کوروش گفت : **_من برم صداشون کنم. **بعد از کلی تاخیر گالره و اردوان سر میز حاضر شدند انگار هر موقع انها می امدند همه رفتارشان یک شکل دیگر میشد نمیدانم چرا ولی انگار همه معذب میشدند . **گالره لباسش را عوض کرده و یک پیراهن که بی شباهت به لباس خواب نبود و به رنگ بنفش تند که با رمگ پوستش که به شدت برنزه شده بود یک طور خاصی میشد بر تن کرده بود و رفتارهایی از خودش بروز میداد که اگر امروزی بودن این معنا را میداد میخواستم صد سال ادم امروزی نباشم . دختر قشنگی بود اما انقدر جلف که همه از چشم هاشون معلوم بود حالشون بهم میخورد. بهاره که با تازگی از اروپا امده بود یک شومیز معمولی با یک شلوار جین ساده پوشیده بود و همینطور نهال که اصال ایران به دنیا نیامده بود و نصف عمرش را ایران 317 نبود یک شلوار نخی سفید ساده گشاد و یک تیشرت رنگی معمولی برتن داشت، مینا هم که دیگر از همه ساده تر یک دامن بلند مشکی با یک پیراهن گشاد طالیی رنگ ، خالصه همانطور که داشتم با غذایم بازی میکردم که کوروش کنارم نشست و اهسته گفت : **_اینقدر دستپختم بده؟! درحالیکه با غیبت اردوان احساس میکردم دیگر روی اردوان هیچ حسابی نمتوانم بکنم و باید خیلی جدی حتی اگر پیش خانواده ام رو بشود جدا بشوم نگاهی بهش کردم و گفتم : ** _نه خیلی هم خوبه دارم میخورم. **کوروش برایم نوشیدنی ریخت و ادامه داد : ** _بیا عزیزم بخور اشتهات باز میشه. **چنگالش را داخل جوجه کباب کرد و به دستم داد . اردوان مثل بازنده ای که بهش گفتن کیش و مات شده ای نگاهمان میکرد و چشم های حسرت بارش را به ما دوخته بود . من هم که تو رودروایسی کوروش مشغول خوردن بودم کامال حالم خراب شده بود و دیگر حوصله ماندن انجا را نداشتم . اول برای شیطنت و لج در اوردن اردوان رفته بودم ولی حاال کامال از دل و دماغ افتاده بودم مخصوصا وقتی اردوان بی تفاوت به من، همراه گالره باال رفته بود. ** حتی انقدر ارزش قائل نشده بود که جلوی من اینقدر با گالره خلوت نکند. **زیاد هوش و حواسم به جمع نبود فقط یک وقت هایی که همه میخندیدند من هم میخندیدم . یعنی حواسم هست ولی واقعا تو باغ نبودم. بعد از شام بچه ها مشغول بازی شدند، چند نفر تخته نرد، کوروش و مینا شطرنج، من هم کنارشون نشسته بودم و بقیه هم تلویزیون میدیدند. چقدر جو سنگین بود با این که تلویزیون برنامه طنز نشان میداد ولی کسی نمیخندید . گالره هم که بدجوری روی مغزم بود و هرچی سعی میکردم بهش بی تفاوت باشم نمیشد تا این که انگار همه رفتارهایش برای جلب توجه من بود و دست اخرش وقتی دید من به هیچ میگیرمش و وقتی کمی محیط ساکت بود با کلی غشوه که به سروگردنش میداد گفت : **_شما باید موهات پر موخوره باشه درسته ؟ **یک لحظه فکر کرده بودم با کس دیگه ای حرف میزند و منظورش من نیستم ولی وقتی دیدم همه ساکت 318 شدند تا من جواب بدهم گفتم : **_با من هستید ؟ ببخشید متوجه نشوم چی گفتید؟ **گالره که عشوه ای می امد با حالتی که صداشو تغییر میداد تا ظریفتر باشد گفت : **_گفتم شما حتما باید به خاطر این روسری که دائم روی سرتونه موهاتون پر از موخوره باشه. **من که توقع چنین حرفی را نداشتم و بیشتر سعی میکردم ساکت باشم گفتم : **_نه برعکس خوشبختانه هیچوقت موهام موخوره نداشته . **دوست داشتم یک جواب دندان شکن بدهم که حالش گرفته شود ولی هیچی به ذهنم نمیرسید که نهال دید همه جمع حواسشون به گفتگوی ما جمع شده گفت : **_وای چی میگی گالره ؟ اگر موهای طالیه رو ببینی فکر میکنی کاله گیسه که اینقدر قشنگه، موخوره چیه ؟ **بهاره که منتظر بود حرصش را سر او خالی کند ادامه حرف نهال را گرفته و گفت : **_گالره جان شاید فکر کردی مثل موهای خودته! راستی چرا اینقدر وز کرده!؟ **گالره چشم هاشو به سمت بهاره گرداند و با حال زشتی گفت : **_کسی از شما نظر خواست بهاره خانوم؟! **و درحالیکه روشو با حالی برمیگرداند گفت : **_من موهام توی هوای شرجی اینطوری میشه و اال هیچ مشکلی نداره، لین هم که به ایشون گفتم چون احساس کردم این همه تو همه مجالس موهاشو رو میپوشونند عیب و علتی داره . **نزدیک بود اشک هایم سرازیر بشود کاشکی زودتر از انجا میرفتم . همه مخصوصا اقایون یک طوری بهم نگاه میکردند که انگار امکان دارد حرف های گالره درست باشد . اروان هم مثل سیب زمینی نشسته بود و انگار که اصال من را نمیبیند، خودش را مشغول تلویزیون کرده بود. **نهال گفت : **_گالره جان بعدا تو اتاق موهای طالیه رو ببین تا بفهمی من چی میگم. **گالره با ان کفش های پاشنه بلند که همه با دمپایی ابری و راحتی میچرخیدند او با ان کفشها به سختی راه میرفت و از جایش بلند شد و درحالیکه پوزخندی به نهال میزد گفت : **_انگار فقط تو یک نفر میخواهی ماست مالی کنی. **وبا یک حرکت شالم را از سرم به شکل خیلی زننده ای کشید . موهایم به یک باره رها شد و به دورم مثل ابشاری روان ریخت . لحظه 319 ای در مقابل چشم های بهت زده جمع که از کار گالره و همچنین زیبایی چشمگیر موهایم ماتشان برده بود وا ماندم و بی اختیار چشمانم به طرف اردوان که تازه حواسش به ما جمع شده بود و یک نگاه به من و یک نگاه به گالره و یک نگاهی به بقیه مردها که همانطور خیره انگار فیلم سینمایی نگاه میکردند کرد و سپس با خشم از روی مبل بلند شد و سریع شال را از دست های گالره که احساس حسادت و حقارت کامال در چشمهایش مشهود بود کشید و با غیظ به دستم داد و رو به گالره گفت: **_این چه کاری میکنی؟ **سریع شالم را به سرم انداختم و چشمهایم را که حاال خیس شده بود به گالره که خودش را جمع میکرد دوختم که گفت: **_وا حاال شوخی کردیم، چرا شلوغش میکنی؟ **وبا لحنی خاص ادامه داد : **_میخواستم بدونم این امل بازی ها برای چیه ؟ **با این حرفش اشکهایم که از موقع تنها شدن با اردوان در قفس چشمانم حبس کرده بودم سرازیر شد و برای اینکه کسی متوجه نشود سریع خودم را به اتاقی که در بدو ورود به انجا رفته بودم رساندم . صدای غمگین کوروش را شنیدم که گفت : **گالره واقعا برات متاسفم، تو اصال اداب معاشرت بلد نیستی . **نهال که صدایش از خشم میلرزید گفت : **_گالره میدونی برای من تو این جمع از همه عزیزتر طالیه است.کلی ازش خواهش کردم تا بیاد، اگر ناراحت بشه باید سریع اینجا رو ترک کنی . من تحمل بی احترامی به دوست عزیزم رو ندارم. **بعد به سمت اتاق امد. گالره که معلوم بود خیلی حرصش درامده، حوصله تغییر صداشو نداشت و شاید هم فراموش کرده بود گفت : **_وای خدای من ، اینقدر از موش مردگی زنها بیزارم ، من فقط یه شوخی ساده کردم دورهم بخندیم. **بهاره که صدایش ماشاءاهلل مثل بلندگو حسابی بلند بود گفت: **_ادم باید بدونه با هرکسی چه شوخی بکنه. **مینا هم درحالیکه مثل معلم ها حالت خاصی به صدایش میداد گفت: **_من جای شما بودم سریع میرفتم از ایشون عذرخواهی میکردم هر چند طالیه جان تا انجایی که من فهمیدم،شخصیتشان هم مثل چهره اشون ممتازه،صد در صدر نیازی به عذرخواهی 321 شما نداره. **کوروش که حاال به اتاق امده بود همانطور کنار نهال که مرتب عذرخواهی میکرد ایستاد و گفت : **_به خدا نمیدونم اصال چی بگم،فقط باید مارو ببخشید. **سعی کردم خودم را ارام نشان بدهم و گفتم : **_نه، این چه حرفیه من اصال ناراحت نیستم،باالخره بعضی ها تربیت درست حسابی نشدند، خودتون رو ناراحت نکنید. **کوروش که اندام قشنگش در ان لباس ورزشی زیبا،بیشتر نمایان شده بود گفت: **_میخوای بگم اردوان ببردتش؟ **_نه اصال اینطوری کار من به مراتب بدتر از اونه،اگر ممکنه بریم بیرون و دیگه فکرش رو نکنید. **وقتی از اتاق خارج شدم نهال و کوروش هرکدام با حالتی به گالره نگاه کردند که از صدتا فحش براش بدتر بود. ولی به قول مینا پرروتر از این حرفها بود و گوشه چشمی نازک کرد و رو به اردوان گفت: **_من میرم باال بخوابم تو هم رسیدی زنگ بزن. **و بیخداحافظی از پله ها باال رفت . هرکسی به فراخور خودش حرفی برای دلداری و یا کمرنگ نشان دادن کار کودکانه گالره میزد ولی من فقط داشتم به این فکر میکردم که اردوان اگر بخواهد برود با این وضعیت چه بگویم ، اصال چه جور بروم،حالم حسابی بهم ریخته بود . چه شب نحسی بود کاشکی اصال نمی امدم و چنین فضاحتی نمیشد. اردوان هم مثل سنگ سفت و خشن شده بود.حسابی مستاصل همین االن یه زنگ میزنم بودم که گوشیم توی جیبم لرزید. اردوان نوشته بود. **" جواب بده الکی حرف بزن،بعدش هم بگو مامانم گفته باید برگردی،هرچی اصرار کردند قبول نمیکنی. فهمیدی؟" **هنوز فکرم مشغول پیغام بود که اردوان زنگ زد. سریع گوشی را باز کردم و همانطور که اردوان گفته بود گفتم : **_اخه چرا ؟ **وبعد از مکثی ادامه دادم. **_چرا حالش بد شده؟ باشه،باشه االن میام.خداحافظ. **گوشی را قطع کردم. کوروش و نهال که جفتشان منتظر با چشمهای باز نگاهم میکردند با هم گفتند ، اتفاقی افتاده؟ **با اینکه اصال حوصله فیلم بازی کردن نداشتم گفتم : **_نهال جان، اگر ممکنه یه اژانس برای من میگیری حال پدرم بد شده باید برگردم. **کوروش که با نگرانی نگاهم میکرد گفت 321 : **_چی شده ؟ چه اتفاقی براشون افتاده؟ **_زیاد مهم نیست حال پدرم بهم خورده اگر کنار مادرم باشم بهتره. **نهال گفت : **_حاال خدارو شکر اتفاق ناجوری نیست االن میرسونیمت. **اردوان که سوییچ به دست ایستاده بود گفت : **_من ایشون رو سر راه میرسونم. **کوروش گفت : **_نه من خودم میرسونمتون. **ولی اردوان که با لحن محکمی حرف میزد گفت: **_ولی کوروش چه کاریه خب من که دارم میرم ایشون رو هم میرسونم. **نهال با دلهره نگاهم کرد و گفت : **_اتفاقا ویالشون نزدیکه ویالی خودتونه. **کوروش که مضطرب بود گفت : **_دستت درد نکنه. **سپس رو به من گفت: **_اگر کاری چیزی پیش اومد حتما به ما زنگ بزن ما بیداریم. **خیالم راحت شده و درچشم برهم زدنی مانتوام را پوشیدم و از همگی خداحافظی کردم و خیلی سریع به دنبال اردوان که اهسته چیزی به کوروش میگفت به راه افتادم. **تو قلبم خوشحال بودم که از ان جمع بیرون امدم ولی حاال باید به اردوان جواب خیلی چیزها را پس میدادم. ترس وجودم را گرفته بود ولی با خودم گفتم اصال اون باید جواب پس بده،جواب رفتارهای زشت گالره و خیلی کارهای دیگر اصال همین که بیخبر از من راه افتاده اموده،خودش انقدر مقصر بود که حرفی برای گفتن نداشن . اصال در هر صورت باید دست پیش را میگرفتم تا به قول معروف پس نیفتم به همین خاطر با نهایت اعتماد به نفس داخل ماشین نشستم. اردوان که با یک من عسل هم نمیشد خوردش با نهایت عصبانیت دنده را عوض کرد و از ویال خارج شد.نه او حرفی برای گفتن داشت نه منو هردو در سکوتی تلخ فرو رفته بودیم. چقدر در همین چند ساعته بینمان فاصله افتاده بود دیگر احساس میکردم هرگز نمیشناسمش با این که ذره،ذره وجودم او را میطلبید ولی به خودم نهیب میزدم دیگر این بازی موش و گربه را تمام کن و اردوان اگر خیلی برایت ارزش قایل بود یک چیزی به گالره میگفت و یا خیلی کارهای دیگر . پس فکر کردن هم بهش دور از عقل بود چه بهتر که در مورد اینده ام به شکل بهتری فکر کنم اصال اردوان چقدر احمق بود که با وجود دختر روانی 322 مثل گالره که من بهش هیچ کاری نداشتم اینطوری کرده بود میخواست بازهم به این وضعیت ادامه بدهد. گالره حتی نمیتوانست من را یک ساعت تحمل کند چه برسد به این که بداند اون زن که در این مدت در طبقه باال خانه نامزدش بوده من هستم. صد در صد با دست هایش خفه ام میکرد پس چه بهتر به اردوان بگویم و همه چیز را پایان بدهم. به قول شیدا عقالنی و درنهایت تفاهم جدا میشویم. یک مدت هم میرفتم پیش مریم و بعد یک تصمیم اساسی میگرفتم. درهمین افکار بودم که اردوان اتومبیل را کنار جاده که تا دریا چندمتین متر بیشتر نبود نگه داشت. **از ویال زیاد فاصله نداشتیم ولی ان وقت شب ان هم در ان سکوت وهم تنگیز،مخصوصا که باران هم نم نم شروع شده بود از رفتار احتمالی اردوان ترسیدم. اردوان دقایقی را در سکوت گذرانده و برف پاک کن های ماشین را به حرکت دراورد. باالخره وقتی باران کامال شدت گرفت سرش را به سمتم برگرداند و اهسته گفت : **_از این که بلند شدی اومدی اونجا خودت راضی هستی؟ **هیچ جوابی ندادم و دوباره گفت : **_گفتم از این که سرخود بلند شدی اومدی خودت راضی هستی؟ **داشتم فکر میکردم که چه جوابی باید بدهم که فریاد کشید : **_نمیشنوی چی گفتم ؟ مگه بهت نگفته بودم این جریان شوخی بازی نداره؟ مگه نگفته بودم کوروش سمجتر از این حرفهاست. گفته بودم یا نه ؟ **وقتی جوابی نشنید دوباره فریاد زد. **_گفته بودم درسته؟ ولی تو گوش نکردی بهم دروغ گفتی که دیگه جوابشون رو نمیدم، درسته؟ بعد خیلی راحت تا امدن دنبالت راه افتادی اومدی اینجا! **اردوان در حالی که با خشم چشمهاشو تنگ میکرد ادامه داد._چیه میخواستی امار منو بگیری؟ حاال خوب شد ؟ **تا امدم حرف بزنم با غیظ گفت : **نمیخواد چیزی بگی شاید هم میخواستی به این سمج خان برسی؟ اره! حاال رسیدی، بله دیگه وقتی یک ساعت با هم ور میزنید باالخره یه نتیجه گیری هایی هم باید باشه، بیخود نبود همه براتون کف میزدند به افتخار شاه داماد و عروس خانوم. **اردوان که دیگر صورتش واقعا تغییر کرده بود ادامه داد : **واقعا برات 323 متاسفم، واقعا خجالت نکشیدی نه؟ نگفتی کوروش جون اسمم تو شناسنامه همین دوست خرفتت که بغل دستت وایستاده، نوشته شده؛ یعنی واقعا فکر میکنی وقتی بفهمه هم همینطور باهات برخورد میکنه؟ فکر نمیکنی مثل یه دستمال کاغذی پرتابت میکنه توی جوب؟ **وقتی حرفش به اینجا رسید دیگه نتونستم خودم را کنترل کنم و با فریاد گفتم : **_دیگه به تو ربطی نداره به زندگی من کار داشته باشی من و تو هیچ ربطی بهم دیگه نداریم، ائال که اره از این که اومدم خیلی هم خوب راضی هستم اول به خاطر این که فهمیدم با چه جور ادمهایی طرفم مثال همین نامزد جونت،کامال فهمیدم یه بیمار روانیه که باید بره دکتر قرص بخوره،فهمیدم که با وجود اون باید هرچه زودتر و به هرقیمتی که شده حتی ابروریزی پیش خانواده ام از زندگی تو برم بیرون چون امکان داره قصد جونم رو بکنه، مطمئنم بعید نیست وقتی هیچی نمیدونه مثل مالیخولیایی ها این رفتار رو داره وای به حال اون زمانیکه بدونه این همه مدت من تو خونت بودم و تازهچند شب هم تا صبح پیش هم بودیم، حاال به هر شکل،دوم،اگر کوروش سمج هم باشه که اصال نیست حداقل برام احترام قائله که وقتی به یک دلیل واهی بهش گفتم نمیتونم بهت جواب مثبت بدم خیلی راحت همه چیز روپذیرفت و قبول کرد که صبر کنه، سئوم، ائنی که باید خجالت بکشه تو و اون نامزد مزخرفتی که حبا رو خوردید و ابرو رو قی کردید و جلوی چشم همه هر غلطی دلتون میخواد میکنید. من هیچ خجالتی نمیکشم به صرف اینکه اسمت تو شناسنامه ام باشه که خیلی راحت خط میخوره از هیچ کس ابایی ندارم مگه بین من و تو چی بده و هست که خجالت بکشم، یه ازدواج زوری. **نفسی کشیدم و محکم ادامه دادم. **_اصال این مسخره بازی پایان خوبی نداره باید هرچه زودتر تمومش کنیم اصال کاشکی قبل از اینکه خانواده هامون ما رو با هم ببینند تمومش میکردیم ولی حاال دیر نشده تا قبل از اینکه زندگی خصوصی تو و اینده من فنا بشه باید تمومش کنیم.در ضمن محض اطالعت میگم هیچ وقت کسی منو مثل دستمال کاغذی دور نمیندازه چون نه زوری 324 خودم رو به کسی تحمیل میکنم و نه بیمار روانی هستم که الکی بپرم به مردم و خلق همه رو تلخ کنم فهمیدی جناب اردوان خان صولتی. در ضمن بهتره یه فکری هم به حال خودت بکنی که به خاطر جلف بازی های مترسک جونت، شدی سوژه مسخره مردم نه من، برو ببین پشت سرت چی میگن؟! **اردوان مثل لبو قرمز شده بود، انگار شنیده حقایق حسابی برایش تلخ و ناگوار بود. من هم حال و روز بهتری نداشتم دندان هامو انقدر محکم به هم فشار داده بودم که درد گرفته بود گلوم هم میسوخت انگار سرب داغ توش ریخته بودند . چشم هایم هم که حسابی اشکی شده بود ولی بهش اجازه خروج نمیدادم باید غرورم را حفظ میکردم به همین خاطر بلند نفس میکشیدم و سکوت کرده بودم وقتی اردوان سکوتم را دید با حرص گفت : **_پس تصمیمت جدائیه درسته ؟ بعد البد هم میخوای زن اون مرتیکه بشی ؟ **با خونسزدی گفتم : **_فعال فقط تا جدائیش و رهایی از دست تو و اون نامزدت فکر کردم بقیه اش رو بعد تصمیم میگیرم. **اردوان با اخم تو چشم هایم زل زد و گفت : **_باشه فردا صبح خودت بهشون بگو، اصال هر عیب و علتی هم خواستی بذار. **من که با نهایت اخم تو چشمهایش خیره شده بودم گفتم: **_چرا فردا؟ میریم تهران بعد اقدام میکنیم اصال لزومی نداره فعال چیزی بدونند، درضمن قصد خراب کردن تورو هم ندارم . **اردوان که فریاد میکشید گفت" **_اها البد میخوای به اسم اینکه زن من هستی پنهونی طالق بگیری و هرغلطی خواستی بکنی، من هیچ مسئولیتی نمیپذیرم فردا که افتادی تو چاه اقا جونت بیاد یقه منو بگیره و بگه تو شوهرش بودی چرا به ما نگفتی که دخترمون رو طالق دادی. **وپوزخندی زد و گفت: **_فکر کردی زرنگی؟ ولی به هرکسی اینها رو یادت داده بگو که خودش احمقه نه اردوان صولتی. **_باشه،ناراحت نشو،وقتی علت طالق رو مامان فرنگیس پرسید، زنگ میزنم گالره جونت بیاد اونطوری هم خیلی بیشتر ابروت میره هم گالره خانومت چشمهاتو از کاسه درمیاره. **اردوان که به فکر فرورفته بود گفت : **_حق نداری اسم اون رو وسط بیاری و اال تا گیس هات 325 مثل دندون هات سفید بشه طالق در کار نیست. **از لحن خشمگین صدایش حسابی ترسیده بودم ولی تا خواستم حرفی بزنم گوشیم به لرزش و صدا درومد تا به صفحه اش نگاه کردم اسم و شماره کوروش افتاده بود . اردوان که پوزخندی میزد گفت : **_خوبه از االن تنهات نمیذاره ! **من هم با بی تفاوتی گوشیمو باز کردم و گفتم : **_بله. **کوروش اهسته حرف میزد گفت : **_سالم عزیزم خوبی؟ **_سالم؛ممنونم. **صدایم کمی میلرزید نمیتوانستم خودم را کنترل کنم نفس عمیقی کشیدم که گفت : **_اتفاقی افتاده ؟ چرا ناراحتی؟ میخوای من خودم رو برسونم؟ **_نه چیزی نیست. **اردوان با اخم و در سکوت نگاهم میکرد. احساس کردم حاال توی چشم هایش هم حسادت و هم حس غم نشسته . با ناراحتی و در سکوت به مکالمه ما که باید گوش هاشو تیز میکرد تا صدای ارام کوروش را بشنود همانطور نگاه میکرد . کوروش که انگار سر درد دلش باز شده بود بت مهربانی گفت : **_طالیه واقعا به خاطر رفتار وقیح این دختره بی سر و پا معذرت میخوام. میدونی اون چون مادر نداره و پدرش هم فقط پول و هرچی خواسته در اختیارش گذاشته و هیچوقت نبوده چندان درست بار نیامده. **نگاه پرمالمتی به اردوان کردم و گفتم : **_مهم نیست بعضی ها این کارها رو نشونه امروزی بودن و اجتماعی بودن یه دختر میدونن و لذت میبرن. **کوروش خندید و گفت: **_ادم باید دیوونه باشه که اینطوری فکر کنه من که حالم از امثال دخترهایی مثل گالره که با رفتارها و حرف زدن های مشمئزکننده اعصاب ادم رو داغون میکنن بهم میخوره. میدونی چیه طالیه من همیشه ایده الم یکی مثل تو بده، خانم،باشخصیت،نجیب. **این حرفش کمی مرا ترساند ولی چه فرقی میکرد اصل این بود کهکوروش داشت من را در مقابل اردوان به امثال گالره ترجیح میداد من هم با افتخار در سکوت به ادامه حرف هایش که میگفت : **_تو مثل یه گوهر گرانبها هستی که الی یه صدف قشنگ محفوظ موندی و به هرکسی اجازه ورود نمیدی،به نظر من که انقدر رفتارهایت متین و قشنگه ادم لذت میبره،وقتی تو رفتی همه داشتند از خانمی و اخالقت 326 تعریف میکردند. اونقدر بچه ها ازت خوششون اومده بود که میگن حتما باید فردا بیایی اینجا. نگران گالره هم نباش به اردوان زنگ میزنم بیاد یه فکری به حالش بکنه. **ارام گفتم: **_همه و تو لطف دارید ولی ما فردا صبح زود داریم برمیگردیم. **ونگاهی به اردوان کردم که انگار با این حرفم خیالش راحت شده بود و اهسته سرش را گذاشت روی فرمان. کوروش که انگار ناراحت شده بود گفت: **_پس طالیه قول میدی رسیدی بهم زنگ بزنی، من طاقت دوریتو ندارم همه اش انگار یه گمشده ای دارم. **_ولی کوروش خان من که بهتون گفتم نمیشه پس ادامه این کالمات هم درست نیست. **کوروش با لحن ملتمسانه ای گفت : **_ولی من هم گفتم تا حل شدن مشکلتون صبر میکنم. **_ولی مشکل من شاید به این راحتی ها حل نشه و یه جورهایی که شاید..... **امد وسط حرفم و گفت : **_این را مطمئن باش که هر چی باشه برای من فقط فقط خودت مهمی و فقط به رسیدن به تو فکر میکنم، نه به هیچ هیز دیگه. **اردوان سرش را دوباره بلند کرده و چشم هایش را که نمیدانم چرا اما فکر کنم به خاطر بی خوابی قرمز شده بود بهم دوخت. دیگر خجالت میکشیدم بیشتر از این به حرف های عاشقانه کوروش جلئی اردوان گوش بدهم،من مثل اون نبودم که راحت و بی مالحظه باشم بنابر این گفتم : **_ببخشید کوروش خان من باید قطع کنم. **کوروش اهی کشید که صدایش توی گوشی پیچید گفت: **_فقط یه چیزی. **_بفرمایید! **_چقدر موهای قشنگی دارید،خیلی خوبه که از چشم همه میپوشونید اگر همسر من بشی نمیذارم هیچکس بهش نگا کنه، میدونی طالیه به نظر من تو بهترین و قشنگترین دختری هستی که تا حاال دیدم، یه وقت هایی که با خودم فکر میکنم میترسم من لیاقت تورو نداشته باشم،امشب وقتی در مقابل این دختره سبکسر سکوت کردی فهمیدم خیلی با گذشت تر از اونچه فکر میکردم هستی. من هیچ وقت قصد ازدواج نداشتم یعنی هیچوقت دلم جایی اسیر نشده بود ولی بعد از دیدن تو به خودم اعتراف کردم که دیگه گمشده ام،پیدا شده، اینها رو همون روز که تو 327 جنگل یه بار شما رو دیده بودم به خودم گفتم. اهان راستی من هنوز گل سرهاتون رو یادگاری دارم،هر روز به یادتون نگاهش میکنم، شاید باورتون نشه از اون روز به بعد دیگه یه لحظه از خاطرم دور نمیشین. **چهره اردوان که پر از رنجیدگی بود،نمیدونم چرا به یک باره دلم برایش سوخت، شاید به خاطر این که انشب من با اینکه حرفهای گالره را نمیشنیدم داشتم از ناراحتی دق می کردم،ولی اردوان که مثل من عاشق نبود تا ناراحت بشه،فقط یه خورده چون زن اسمی اش بودم رگ غیرتش ورم کرده بودم. با این حال دیگه بیشتر نمیتوانستم به کوروش مجال حرف زدن بدهم گفتم : **_بخشید کوروش خان من باید قطع کنم. درضمن خیلی امیدوار نباشین و به این چیزها فکر نکنین، من امشب بهتون گفتم....... **کوروش اهی کشید و درحالی که نمیخواست ادامه حرفم را بشنود گفت: **_باشه مواظبه خودت باش. **بعد با نهایت احساس گفت: **_طالیه خیلی دوستت دارم،هیچوقت تو زندگیم کسی نتونسته بود اینطوری اسیرم کنه. ببخشید..... اما اینو گفتم که زودتر مشکلت رو حل کنی و بدونی یکی منتظرته. **وقتی دوباره به اردوان که سرش را به ستون کناری ماشین تکیه داه بود و به حرفهامون گوش میداد نگاه کردم بی هیچ حرفی گفتم: **_خداحافظ.... وگوشی رو قطع کردم. اردوان بعد از اینکه باز هم بی صدا مثل مسخ شده ها نگاهم کرد بی انکه حرفی بزند از ماین پیاده شد و کنار دریا رفت. بارون به شدت میبارید با اینکه تو ماشین هیچ صدایی نمی امد و سکوت حکومت میکرد ولی بیرون قیامتی برپا بود.دریا کامال طوفانی شده و باران چنان شدت اشت که هر لحظه فکر میکردم االنه که شیشه ماشین را بشکند. **دوست داشتم من هم همراه باران گریه کنم چقدر شب سختی بود کاش سرنوشت هیچ وقت پامو تو زندگی اردوان باز نکرده بود نه نمیتوانستم برای همیشه فراموشش کنم و نه این مثل هرزنی که خودش را مالک شوهرش میداند باشم. حاال دیگه هردو موافقت کرده بودیم به زودی از همدیگر جدا بشویم. عقالنی اش هم همین بود. نمیدانم چقدر مثل احمقها رفته بودم تو فکر و 328 خیال و اشک میریتم که دیدم هنوز اردوان برنگشه،میدیدمش تو ساحل نشسته ولی برایم سخت بود بعد از این که انقدر با گالره صمیمی دیده بودمش بازهم مثل قبل باهاش رفتار کنم.باز هم نمیدانم چقدر با خودم جنگیدم،تاباالخره راضی شدم بروم سراغش، انقدر بارون دیده بود که تا پاهامو بیرون گذاشتم تا ساق پاهام توی گل و شل فرو رفت. با این که قیافه ام درهم رفته بود و به سختی گام برمیداشتم باالخره کنار اردوان که کامال خیس شده و انگار دوش گرفته بود قرار گرفتم. **اردوان که متوجه حضور من شده بود اهسته گفت: **_طالیه خانم، میبینی یه وقتهایی دریا به این بزرگی هم قاطی میکنه،اونوقت ماها فکر میکنیم وقتی کسی بزرگ شد،نباید ناراحت بشه نباید عصبانی بشه اصال نباید حرف بزنه. **نمیفهمیدم چی داره میگه اصال چه ربطی داشت زیر شرشر بارون تو کلی شن نشسته بود و تمام جونش کثیف شده بود انوقت حرفهای فلسفی میزد که حوصله اش را نداشتم. ارام گفتم: **_پاشو بریم، دیر وقته. **اردوان که انگار اصال صدامو نمیشنید گفت: **_میبینی دریا هم شبها جو میگیردش تا کجاها پیش میاد ولی هنوز افتاب نزده وقتی همه جا روشن و واضح میشه میترسه کم بیاره میره عقب، عقب انقدر که خودش هم از بی وجودی خودش، حالش بهم میخوره و کف میکنه. **احساس کردم اردوان کامال قاطی کرده و داره هذیون میگه. ارام گفتم : **_اردوان خواهش میکنم پاشو خطرناکه، نصفه شب ما اینجا نشستیم پاشو اگر خواستی میریم ساحل وم ویالی خودت. **اردوان که به حرفم اهمیت نمیداد دستم را گرفت و گفت: **_بشین یه خورده هم به حرف های من گوش بده، البته من مثل اون مرتیکه بلد نیستم اونطوری برات لفظ قلم حرف بزنم و بهت وعده قهرمانی بدم. شاید بگه با همه شرایط کنار میاد ولی خب فکر اینجاشو نکرده که تو زن من هستی،مطمئن هستم اگر بفهمه کنار میکشه پس نباید زیاد روش حساب کنی. **و درحالیکه انگار حاال دلشت با خودش حرف میزد ادامه داد: **_هرچند شاید هم کنار نکشه شاید بگه گور بابای اردوان، گور بابای دوستیمون اره،مرتیکه زابراه تر از این حرفهاست. **درحالی که صداشون بلند 329 میکرد با فریاد گفت : **_تو بهم گفته بودی با کوروش هیچ رابطه ای نداشتی ولی حاال خاطرات جنگل و اون چیزهارو با هم مرور میکنین....! **اروم گفتم: **_بعدا برات توضیح میدم،موضوع اون جوری که تو فکر میکنی نیست. **اردوان سرش گیج رفت و روی شنها ولو شد،دیگر نمیتوانستم تو اون شرایط بمانم درحالی که نهایت زورم را میزدم تا از روی زمین بلندش کنم گفتم: **_اردوان پاشو دیروقته. **وبه هزار زحمت و زور بلندش کردم و به سمت ماشین هولش دادم،به سختی پشت فرمان نشست و ماشین به ان قشنگی اش با ان همه شن کثیف شد،حاال بماند بی لیاقت و شلخته" ولی خوب با همه این که توی دلم چقدر بهش گفتم " حرفها،اردوان که مثل موش ابکشیده شده بود تا ویال که چند دقیقه ای بیشتر فاصله نداشت رانندگی کرد و من فقط توی دلم صلوات فرستادم و ایت تاکرسی خواندم که با ان وضعیت تصادف نکنیم خودم که رانندگی بلد نبودم. چقدر این شیدا همیشه بهم میگفت" بیا من بهت یاد بدم،بده دختر هیچی از رانندگی ندونه". ولی راستش من میترسیدم سوار مال امانت بشوم ار بچگی هیچ وقت دوست نداشتم وسابل دیگران را استفاده کنم یعنی این اقاجونم اینطوری بارم اورده بود . خالصه به هر بدبختی بود رسیدیم خدارو شکر هم خیاابان ها خیلی خلوت بود و هم راه خیلی نزدیک. **اردوان که حالش خوب نبود و به زحمت زیر شانه اش را گرفته بودم سریع از پله ها باال بردم. ویال در تاریکی فرورفته بود و انگار ساعت ها میشد که همه خوابیده بودند. در حالیکه همه لباسهایش خیس بود داخل حمام هلش دادم و رفتم پایین سریع برایش ش یر داغ کردم و برگشتم. با حوله روی تخت ولو شده بود و از موهایش اب میچکید به زور لیوان شیر را به خوردش دادم و اب موهایس را حسابی با حوله خشک کردم و به زور ربدوشامبرش را تنش کرده و خواباندمش و پتو را تا روی سرش کیپ کردم. اردوان هم دیگر یک کلمه حرف نزد و چشم هایش را بست . خودم هم حال و روز جالبی نداشتم، همه لباسهایم کثیف و خیس شده بود. سریع عوض کرده و جایم را پهن کردم. انقدر خسته بودم و انقدر شب بدی را گذرانده بودم 331 که سریع به خواب رفتم ولی هنوز یکی دو ساعتی بیشتر نخوابیده بودم که کامال احساس خستگی می کردم که با ناله های اردوان چشم هایم را که انگار توش خورده شیشه ریخته بودند و حسابی میسوخت،باز کردم اول فکر کردم خواب میبینم ولی انگار همه چیز در بیداری بود و تازه همه شب ان شب مثل فیلم به خاطرم هجوم اورد. **متوجه نمیشدم اردوان چه میگوید ولی جمله های نیمه تمام و گنگی میگفت که زیاد قابل فهم نبود وقتی دستم را روی پیشانی اش گذاشتم انقدر داغ بود که هیچوقت ندیده بودم تب کسی انقدر باال باشد هرچی صدایش کردم اصال متوجه نبود هرچی هم تکانش دادم انگار نمیخواست بیدار شود یعنی حالتی بود بین خواب وب بیداری نمیدانستم باید چه کار کنم با اینکه میدانستم نصفه شبی مامان را زا به راه میکنم ولی چاره ای نداشتم باید میرفتم بیدارشون میکردم. خودم حسابی دست و پایم را گم کرده بودم ونمیدانستم باید چیکار کنم. سریع بخ سمت اتاق مامانم رفتم و در زدم ولی انگار خوابشان سنگینتر از این حرفها بود . حدود چند دقیقه ای بود که در میزدم و مامان و بابا در را باز نمیکردند. درحالیکه حسابی پریشان بودم سراسیمه به اتاق فرنگیس خانم اینها رفتم ولی انگار هرچه در اتاق انها را هم میزدم کسی بیدار نمیشد. دوباره درحایکه از نگرانی نفسم باال نمیومد و همان حالتی بود که همیشه وقتی خیلی بیش از حد میترسیدم و یا نگران مبشدم بهم دست میداد به سمت اتاق اقاجون اینها رفتم و بعد از یکی دوبار در زدن سریع در را باز کردم و داخل شدم ولی در کمال ناباوری دیدم همه تخت ها مرتب است چمدان هاشون هم گوشه ای از اتاق بود ولی خودشان نبودند. ان لحظه اصال نمیتوانستم حدس بزنم که کجا رفته اند فقط دویدم به سمت تراس که شاید ان وقت شب رفته باشند کنار دریا ولی بارون به شدت میبارید و بعید میدانستم اقا جون اینها تو اون هوا بیرون باشند. ان هم انوقت شب. در حالیکه از سر استیصال دستم را روی پیشانیم میگذاشتم برگشتم به اتاق اردوان صورتش حسابی داغ بود و همانطور ناله میکرد نمیدانستم باید چه کار کنم دوباره به اتاق فرنگیس خانوم اینها رفتم ولی انها 331 هم فقط چمدانهایشان بود و خودشان نبودند. مستاصل سریع به اشپزخانه رفتم و همه کمدها و کشوها را به ترتیب گشتم و نگاه کردم تا بلکه قرص تب بری پیدا کنم ولی هیچی نبود به خاطر این که حسابی بد شانس بودم،زمین و زمان بد و بیراه میگفتم و نمیدانستم حدافقل مامان اینها کجا رفتند که مارا تنها گذاشته اند. **به سمت تلفن رفتم تا بلکه به موبایل حاج اقا زنگ بزنم با اینکه میدانستم دیر وقته ولی چاره ای نبود . کنار تلفن یاد داشتی را که دست خط اقاجونم بود دیدم. **"طالیه جان ما داریم میریم منزل یکی از دوستان حاجی که در رامسر کلبه جنگلی دارد. شما هم اگر فردا یادداشت را دیدید تماس بگیرید. ادرس بدهم بیایید،هرچند ادرس را مینویسم شاید موبایل تو جنگل انتن ندهد" **و ادرس را با کروکی گذاشته بودند. اه از نهادم درامد. دیگر اگر هم میتوانستم باهاشون تماس بگیرم تا می امدند دیر میشد. سریع از روی تلفنهای ضروری تقویمی که کنار تلفن بود شماره اورژانس را پیدا کردم و به امید این که بتوانم امبوالنسی بگیرم سریع شماره گرفتم ولی نه یک باز بلکه ده بار دیگر زنگ زدم و اشغال بود. حسابی حرص میخوردم و با خودم حرف میزدم و شاید صد بار طول سالن را قدم زدم تا اخر خط ازاد شد . صدایم میلرزید تا اقایی گوشی را برداشت گفتم: **_ببخشید اورژانس؟ **مرد که انگار عصبانی هم بود گفت : **_بله. **_ببخشید شوهرم انگار سرماخورده حسابی تب کرده میشه یه ماشین بفرستید؟ **مرد که انگار خیلی از همه جا شاکی بود با فریاد گفت: **_نداریم خانم. **_اقا خواهش میکنم کی میاد ؟ **مرد که عصبانیتر شده بود گفت: **_چی میگی خانم تو این بارون چندتا ماشین داشتیم که رفتن تو جاده برای تصادفات جاده ای خانم! اون وقت شما شوهرت سرما خورده زنگی زدی **_اخه حالش خیلی بده هذیون میگه. نمیدونید کی برمیگردند؟ **با لحن بدی گفت: **_وقت گل نی خانم! وقتی تو این بارو برن صدها کیلومتر اونوتر که مشخص نیست که میان **_یعنی چی اقا این چه طرز حرف زدنه شوهره من اردوان صولتیع! **با پوزخندی گفت: **_هرکی میخواد 332 باشه . ماشین نداریم یه خورده پاشویه کن خوب میشه. **وگوشی را کوبید. انگار ان یک جمله ار را هم فهمید همسرم اردوان لطف کرد و گفت سریع باالی سر اردوان رفتم از قبل هم بدتر شده بود. نمیدانم چرا حاال دندانهایش بهم کلید کرده بود دیگر ناخوداگاه اشکهایم سرازیر شده بود . تا به حال هیچ کسی را به ان حالت ندیده بودم. هیچ کاری از دستم بر نمی امد حاال باید از کجا دکتر گیر بیاورم. همانطور که با خودم غر میزدم حاال چه وقت کلبه جنگلی رفتن بود یاد کوروش افتادم. ان لحظه دیگر به هیچ چیز جز سالمتی اردوان که انطور سخت نفس میکشید و هر لحظه دیگر به هیچ چیز جز سالمتی اردوان که انطور سخت نفس میکشید و هر لحظه وخامت حالش بیشتر میشد فکر نمیکردم با اینکه میدانستم کاری که میکنم برای خودم از همه بدتره حتی به قیمت از دست دادن کسی مثل کوروش ولی شماره اش را گرفتم. **گوشی دو سه بار زنگ خورد داشتم پشیمان می شدم که کوروش در حالی که حسابی صدایش خواب آلود بود گفت: **-بله شما؟ **صدایم می لرزید فقط مانده بودم چی بگویم در حالی که صدای نفس هایم حسابی بلند شده بود مثل کسی که دنبالش کردند گفتم: **-الو کوروش خان. **کوروش که امنگار تازه حواسش جمع شده بود گفت: **-طالیه توی!اتفاقی افتاده؟ **به سختی گفتم: **-نه،یعنی آره،ولی....می شه،می شه یه لطفی بکنید؟ **کوروش با نگرانی گفت: **-آره،من در خدمتم دارم لباس می پوشم،چی شده؟حال پدرتون بد شده،خب آدرس رو بفرمایید من دارم می یام. **من که دستپاچه شده از تماسم پشیمان بودم با خودم گفتم"بهتره بپرسم چی کار کنم و بگم نیاد"گفتم: **-نه،نمی خواد شما زحمت بکشید فقط بگید باید چیکار کنم حالش خیلی بده،تب داره و هذیون می گه و دندان هایش بهم چسبیده و سخت نفس می کشه. **کوروش کمی مکث کرد و گفت: **-چی می گی دختر داره تشنج می کنه باید خودم باشم. **من که حاال واقعا ترسیده بودم گفتم: **- واقعا!پس خودتون تشریف بیارید. **کوروش گفت: **-دارم می یام،تو االن دست 333 هاشو بکن تو آب یخ. **من که موبایلم کنار گوشم بود سریع دویدم تو آشپزخانه و چند تا کاسه و قابلمه پیدا کردم و سریع رفتم تو حمام و پر آب سرد کردم.کوروش که همان طور پشت تلفن داشت رانندگی م یکرد همه ی کارهایی را که قبل از رسیدنش واجب بود انجام بدهم بهم می گفت و من هم انجام می دادم.کوروش که رسید سر همان جایی که عصر قرار داشتیم گفت: **-طالیه من رسیدم سر دهم،حاال کجا بیام؟ **در حالی که صدایم از نه چاه بیرون می آمد گفتم: **-بیا ویالی اردوان. **کوروش که انگار به گوش هایش شک کرده بود گفت: **-کجا؟ **دوباره بلندتر گفتم: **-بیا ویالی اردوان،مگه بلد نیستی؟ **کوروش کهخ یک لحظه ساکت شده بود و حتی با این که جلوی رویم نبود ولی اوج تعجب را در صدایش حس می کردم و حتم داشتم االن نزدیکه شاخ دربیاورد و گفت: **-یعنی چی؟مگه تو اونجایی؟! **من که خجالت می کشیدم و شرم و صد تا حس بد دیگر که نمی دانم چی بود وجودم را تصرف کرده بود و نفسم باال نمی آمد گفتم: **-زود باش.اردوان حالش خیلی بده. **گوشی را قطع کردم.هنوز دقیقه ای نگذشته بود که با دیدن تصویر بهت زده کوروش پشت آیفون تصویری در را باز کردم و سپس کورو در حالی که کیف بزرگی همراهش بود و چون مسیر حیاط را طی می کرد کمی خیس شده بود رو به روی من که کنار در چوبی شاختمان ایستاده بودم ظاهر شد،قدرت نگاه کردن به چشم های متعجبش را نداشتم.سالم آرامی کردم و گفتم: **-دنبالم بیا. **سریع از پله ها در تاریکی باال رفتم و در اتاق را برایش باز کردم.اردوان همان طوری بی حال بود.کوروش که انگار با دیدن حال وخیم اردوان همه ی سوال های بزرگی را که در همین چند دقیقه توی ذهنش نشسته بود از خودش دور می کرد سریع کیفش راب باز کرد و بعد از تزریق چند آمپول و وصل کردن یک سرم دستش را روی پیشانی اردوان گذاشت و انگار که نفس راحتی می کشید رو به من که مانده بودم حال چی باید به خواستگار محترم بگویم کرد و گفت: **-به خیر گذشت. **من هم نفس راحتی کشیدم و گفتم: **-خدارو شکر. 334 **کوروش با نگاهی که مالمت و کمی هم حیرت در آن نشسته بود براندازم کرد و با طعنه گفت: **-چیه باید خوشحال می بوید که تقاص پس داده؟ **یک لحظه متعجب نگاهش کردم و پیش خودم فکر کردم کوروش همه چیز را می دانسته و به من پیشنهاد ازدواج داده،خواستم چیزی بگویم که کوروش ادامه داد: **-هیچ وقت فکر نمی کردم اردوان چنین پسری باشه منو بگو به سرش قسم می خوردم. **و در حالی که سرش را تکان می داد گفت: **-ولی انگار مقصر خود خرم بودم که بهش اطمینان کردم و تو رو به دستش سپردم هرچند شاید واقعا نتونسته از تو... **آهسته به سمت من آمد و ادامه داد: **-تو خیلی مهربانی ولی اردوان خیلی اشتباه کرده،و شاید هر کس به جای تو بود.... **وسط حرفش آمدم و گفتم: **- چی داری می گی کوروش؟!اردوان اصال.... **کوروش که با اخم نگاهم می کرد گفت: **-یعنی تو با خواسته ی خودت آمدی اینجا و به زور نیاوردتت؟ **-اصال موضوع چیز دیگه ایه. **کوروش که عصبانی شده بود با فریاد گفت: **-کدوم موضوع؟فقط یه کلمه بهم بگو اتفاقی هم برات افتاده یا نه؟ **-اصال موضوع.... **وسط حرفم آمد و گفت: **-فقط بگو غلط اضافه کرده یا نه؟ **-نه،ولی موضوع.... **باز میان حرفم پرید و در حالی که نفس راحتی می کشید گفت: **- هیچ موضوع دیگه ای مهم نیست،فقط خدا را شکر می کنم..... **این دفعه من وسط حرفش پریدم و گفتم: **-چی داری می گی واسه خودت؟موضوع اینه که.... **کوروش که به چشم هایم خیره شده بود گفت: **-پیش آمده،اشکالی نداره،خوب حاال اردوان رو بهتر شناختم. **سرم را پایین انداختم و محکم گفتم: **-کوروش،اردوان شوهرمه تو چی می گی؟! **کوروش با چشم هایش که از بهت و تعجب حسابی باز شده بود نگاهم کزد و من ادامه دادم: **-همون زنی که می گفتی خیلی زشت و بدهیکله که زن اروان شده من هستم،طالیه. **کوروش روی مبل اتاق وارفته بود و با ناباوری گفت: **-یعنی تو همون دختری!پس چطور اردوان تو رو نشناخته؟!مگه می شه! **-اردوان هیچ وقت منو نگاه هم نکرده بود که 335 بشناسه. **کوروش همچنان با تعجب نگاهم کرد و گفت: **-پس چرا قبول ردی زنش بشی؟دختر تو چی کم داری که.... **وسط حرفش آمدم و گفتم: **-موضوع این حرف ها نیست،ما یه ازدواج اجباری داشتیم. **-یعنی تو،یعنی شما دوتا.... **سرم را پایین انداختم و گفتم: **-آره،اردوان چند روزه فهمیده. **کوروش که انگار به یک باره همه کشتی هایش غرق شده بود مات و مبهوت نگاهم کرد و من با خونسردی،تمام ماجرا برایش تعریف کردم و حتی به خاطر این که بهش ثابت بشه بین من و اردوان هیچ چیزی نیست به رختخواب بغل تخت اشاره کردم و که حاال با خودم فکر می کردم خوبه مامان اینها نبودند واال آن قدر هول شده بودم و استرس داشتم شاید باعث شکشون می شد. **کوروش سرش را میان دست هایش گرفته و به فکر فرو رفت.سریع به آشپزخانه رفتم و با دوفنجان چای برشگتم.ابتدا باالی سر اردوان رفتم تا سری بهش بزنم که دیدم آرام خوابیده و با یک ساعت پیش کلی فرق کرده.دستم را روی پیشانیش که موهای قشنگش بهش چسبیده بود گذاشتم انگار کمی بهتر بود و بعد در مقابل کوروش که هنوز در عالم خودش غرق بود نشستم.کوروش که با حضور من سرش را بلند کرده بود،نگاهی به سرتاپایم انداخت و گفت: **-اردوان مقل برادرم می مونه،از این که در موردش اون طوری فکر کردم خودم رو نمی بخشم ولی این رو هم باید بگم واقعا براش متاسفم،خیلی بی لیاقت و کم سلیقه است. **کمی صدایش را پایین آورد و گفت: **-اگر انتخاب اردوان گالره است تو هم باید زندگی شخصی خودت رو انتخاب کنی یه وقت هایی آبرو و این حرف ها فقط دست بند دست و پاهاست ولی اینها همه تا وقتی کاربرد داره که انتخاب اردوان گالره باشه که من بعید می دونم.حاال معنی اون نگاهاشو می فهمم. **سرش را تکان داد و گفت: **-آره،حاال معنی خیلی چیزها رو می فهمم. **بعد رو به من گفت: **-اگر واقعا این طور باشه که من فکر می کنم اردوان همیشه مثل بادرم عزیزه و شما هم مثل خواهرم ولی اگر غیر از این باشه اردوان مثل برادرم می مونه ولی روی تو دیگه اون جوری فکر نمی کنم و روی پیشنهام هستم. **کیفش 336 را برداشت و اسم چندتا دارو رو روی یک کاغذ نوشت و گفت: **-همشو صبح بگیر داروخانه دور میدونه من هم فعال رازدار خودتون بدونید تا بعد.فعال من می رم تو هم بهتره یه خورده استراحت کنی. **و با طعنه گفت: **-دیشب خیلی پریشون بودی. **به خاطر این که تا حدی طعنه ی حرفش را بپوشاند اشاره ای به پنجره کرد و گفت: **-آخه دیگه صبح شده. **لبخندی زد و به سمت در رفت،من در سکوت به دنبالش تا پایین رفتم.لحظه ی آخر نگاه عمیقی بهم کرد و گفت: **- مواظب این رفیق ما باش،بعضی موقع ها تب عشق بیشتر از هر چیزی آدم رو از پا در می یاره. **آهسته گفتم: **-کوروش اذیت نکن،اردوان همه فکر و ذکرش گالره است. **کوروش که پوزخندی می زد گفت: **-یعنی اردوان این قدر احمقه من خبر ندارم!بهتره بدونی خیلی خوب می شناسمش،باور کن. **لبخند تلخی زد و گفت: **-خداحافظ. **-لطف کردی آمدی،واقعا مجبور شدم واال شما رو اذیت نمی کردم. **کوروش سری تکان داد و گفت: **-به حرفت ایمان دارم. **من که حاال آرامش از دست رفته ام را نا حدی به دست آورده بودم قدرشناسانه گفتم: **- کوروش خان همیشه نمی دونم چرا وقتی با شما حرف می زنم،خیلی احساس سبکی می کنم. **کوروش نگاهی به چشم هایم که از خجالت به زیر افتاده بود کرد و گفت: **-من هم بعد از حرف زدن با شما خیلی احساس های بخصوصی دارم ولی بهتره سربسته بمونه تا نتیجه گیری اساسی اردوان خان. **و بی آن که دیگر حرفی بزند به حالت دویدن از البه الی درخت های انبوه حیاط گم شد. **نمی دانستم کار درستی کردم یا نه ولی خدا را شکر می کردم که ادوان در کمال آرامش خواب بود .ساعت پنج و نیم صبح را نشان می داد،بدنم خسته بود ولی آن قدر اتفاقات عجیب و غریب افتاده بود که تیتروار هم می خواستم به آن بیست و چهار ساعت فکر کنم ساعت ها طول میکشد.دمای بدن اردوان را چک کردم و سپس کمی اتاق اردوان را که هر گوشه اش دستمال یا سطلی افتاده بود مرتب 337 کردم و دوباره دمای پیشانی اش را چک کرده و کنارش نشستم تا اگر مشکلی پیش آمد متوجه شوم..... از ظهر خیلی گذشته بود که با تکان ­های دست اردوان، سریع از خواب پریدم، یک لحظه با این فکر که اتفاقی افتاده باشد و من متوجه نشده باشم، قلبم فرو ریخت، ولی با دیدن اردوان که در صحت و سالمت، کنار تخت نشسته بود و با لبخند گفت: - ساعت دو ظهره، نمی­ خوای بلند شی؟ خیالم راحت شد. اردوان که دیگر اثری از بیماری در چهره اش نبود، گفت: - مردم از فضولی، پاشو ببینم چه خبر بوده که خانم افتخار دادن و توی رختخواب من خوابیدن! با یادآوری آنچه دیشب، گذشته بود، دوباره احساس خستگی کردم. خمیازه ای کشیدم و در جایم نشستم، بعد گفتم: - اگر به اون سرمی که تو دستت بود، توجه می کردی، می فهمیدی دیشب چه خبر بوده. اردوان خندید و گفت: - یعنی به بهانه ی سرم، خودت رو مهمون رختخواب من کردی. اخم کردم و بالشت کوچکی را به سمتش پرتاب کردم که جاخالی داد و در حالی که بلند می خندید، گفت: - آن قدر دیشب حرصم دادی، تو خواب هم این کوروش ننه مرده رو می دیدم که تو اتاقم داره چرخ می زنه و مرتب صداش، تو گوشم بود. با اخم نگاهش کردم و گفتم: - نه خیر، خواب ندیدی اردوان خان! فقط با مریضی بی موقع تون، یکی از خواستگارهای خوبم رو پروندی. اردوان که بلندتر می خندید و انگار بیش از حد تصور شاد بود. گفت: - عجب! فکر کردی من شلغم بنفشم که خانم برای خودشون بساط عروسی راه بیندازن. مثل خنگ ها به اردوان که خیلی راحت به حرف های من گوش داده بود و به جای بدخلقی، می خندید، نگاه کردم و گفتم: - چیه، نامزد جونتون عیادت اومدند که این قدر با دُمت گردو می شکنی. اردوان بلندتر خندید و گفت: - وقتی حسودی می کنی، قیافت خوشگل تر می شه، ولی محض اطالع خانم، دوست عزیزم، دکتر کوروش، یک ساعت پیش 338 اومدند عیادتم و حالم رو حسابی خوب کرد. جداً وقتی که می گن دست دکتر شفاست، درسته، االن انگار دوپینگ کردم، این قدر شادم. **حاال می فهمیدم چرا اردوان، آن قدر سرحال شده، حتماً فهمیده کوروش دیگه پاشو از زندگی من بیرون کشیده، سکوت کرده و در فکر فرو رفته بودم که اردوان حسابی نزدیکم شده و دستی به موهایم کشید و با خنده گفت: - دیشب، خیلی به زحمت افتادی، ممنونم. از این که دست به موهایم می کشید، معذب شده و با اخم موهامو از زیر دستش کشیدم و گفتم: - خواهش می کنم برای سپاسگزاری از حسن رفتار خودتون و همسر آینده تون، دیشب پیش دوست هام بود. هر چی می گفتم، اردوان می خندید. با نگاهی دوباره، دست به موهام کشید و گفت: - حاال برای هر چی بوده، ممنون. با اخم دست هایش را پس زدم و گفتم: - نکن. اردوان به چشم هایم خیره شد و گفت: - دوست دارم، مثل ابریشم لطیفه، خوشم می یاد، نوازشش کنم، حالم رو بهتر می کنه. با لحن خاصی گفتم: - به قول نامزدتون که صد در صد پر موخوره است. اردوان چشم هایش خندید و گفت: - هر کی همچین زِری زده، یعنی به موهای خانمم، حسودی کرده. صورتم کِش آمده و با حالت مات نگاهش کردم. اردوان با لحنی خاص، گفت: - چیه؟ زیاد خوشحال نشو، خواستم یه خورده برات نقش یه شوهر مهربون رو بازی کنم، ترسیدم یادت رفته باشه، آخه مامان اینها تماس گرفتند، بریم پیششون، کلبه ی جنگلی حاجی عزیزی. من که آرزوم بود، اردوان همیشه آن قدر مهربان باشد. اصالً به روی خودم نیاوردم و گفتم: - حاال چی شده یه دفعه رفتن اونجا، دیشب پدر منو درآوردن. اردوان خیره نگاهم کرد و گفت: - آخی، ولی بد تیکه ای رو از دست دادی، جون من دکتر کوروش، اوه اوه، حسرت و آرزوی همه ی دخترهای غریب و آشنا، فکر کن وقتی اومده و تو رو اینجا دیده چه حالی شده. و دوباره زد زیر خنده و ادامه داد: - فکر کن، وقتی فهمیده ما زن و شوهر هستیم، قیافه اش چه شکلی شده!؟ کاشکی حالم خوب بود،می دیدمش، باور کن صد بار قیافه اش رو تجسم کرده بودم، بعد از این که یک روز تو چشم هایش 339 نگاه می کنم و می گویم طالیه همسر منه، چه شکلی می شه، ولی افسوس که این صحنه رو از دست داد. و دوباره قاه قاه خندید. از این که به راحتی یک رقیب قَدَر را از میدان به در کرده و آن قدر سرخوش شده، حرصم درآمده بود. گفتم: -حاال چندان هم خوشحال نباش، شاید به زودی اون پشت سر تو بخنده که چه راحت صاحب ... به یک باره، خنده هایش قطع شد. **اما حس رضایت در وجود من، جان گرفت. با جدّیت به چشم هایم خیره شد و گفت: - این طوری دوست داری؟ وقتی سکوتم را دید، با لحن عصبی گفت: - این آرزو رو به گور می بره، شک نکن عزیزم. با ناراحتی به سمت کمد لباسش رفت و با حرص گفت: - بجُنب، مامان اینها منتظرند. به سختی از جایم بلند شدم و گفتم: - من باید حمام کنم، خیلی اوضاعم بی ریخته. با حرص حوله ام را برداشتم و وارد حمام شدم، که گوشی اردوان زنگ خورد. بین رفتن و ماندن، گیر کرده بودم. از یک طرف دوست اشتم بفهمم کیه و چی می گه و از طرفی اردوان منتظر بود از شرّ من راحت بشه تا با گالره حرف بزنه. ولی من هم یک بار شده باید خودم را به پررویی می زدم و کنارش می ماندن و مثل خودش که راحت به مکالمات من گوش می کرد و برای از بین بردن هر کسی، هر کاری صالح می دانست، انجام می داد. به همین خاطر از نصف راه رفته، برگشتم کنارش، اردوان با بهت نگاهم می کرد. اما من خونسرد و حوله در دست نشستم و به چشم هایش زل زدم و گفتم: - نمی خوای جواب بدی؟ اردوان پررو تر از من بود، گفت: - شما نمی خوای بری حمام؟ به چشم هایش نگاه کردم و گفتم: - شما به کارت برس. ازدوان که انگار مغلوب شده بود، باالخره گوشی شو جواب داد. با این که گوشی اردوان هیچ گاه صدا رو پخش نمی کرد، ولی معلوم بود گالره چه جیغ های بنفشی می زد که من هم یک چیزهایی متوجه شدم. تا اردوان بیچاره گفت: - بله. گالره فریاد کشید: - معلومه از دیشب کدوم گوری هستی؟ مگه نگفتم تا رسیدی زنگ بزن. صدبار از دیشب تا حاال زنگ زدم، دیگه می خواستم بلند شم بیام اونجا، معلومه تو اون ویال چه خبره که گم و غیب شدی!؟ نکنه داری یه غلط هایی می کنی. ** 341 اون از دیشب که اومدی پیش من، تمام هوش و حواست یه جای دیگه بود، بعد هم که باهام تنها می شی، می گی سرم درد می کنه، پام درد می کنه، می خوابی، نه حرفی می زنی، نه بهم توجه می کنی، اصالً معلوم نیست جدیداً چه غلطی می کنی. ببین اردوان، همین االن بلند می شی می یای اینجا، واال من کار ندارم. مامانت هست، بابات هست، خودم بلند می شم، می یام اونجا ببینم کی می خواد جلومو بگیره. اردوان که فکر نمی کرد، من چیزی از حرف های گالره بشنوم، خنده مصنوعی کرد و گفت: - باشه، هر چی تو می گی درسته عزیزم، حاال خودت رو ناراحت نکن. گالره که از آن طرف جیغ می کشید، گفت: - همین!؟ تو درست می گی عزیزم!؟ من دارم می گم پاشو زود بیا پیشم، من دیگه حوصله ی تحمل این عوضی ها رو ندارم، همچین بعد از جریان دیشب برام پشت چشم نازک می کنند، انگار به اسب شاه گفتم یابو، انگار اون دختره ی اُمّل، تحفه بوده، از صبح که پاشدم، همه دهن گشادشون را باز می کنند، هی زِر زِرشو می کنند. اردوان دیگه طاقت تحمل کردنشون رو ندارم، اگه نمی تونی منو ببری ویال، باید بیایی بریم هتل، من االن زنگ می زنم یه اتاق رزرو می کنم. اردوان نگاهی به من انداخت و سعی کرد آرام حرف بزند، یعنی هیچ اتفاقی نیفتاده، گفت: - نه عزیزم نمی شه، من االن دارم می رم خونه ی دوست پدرم، دعوت دارم. در حالی که از فضولی من کالفه شده بود، از جایش بلند شد و صداشو پایین آورد و از اتاق خارج شد و سپس آهسته گفت: - مگه من گفتم بیایی؟ چقدر گفتم نیا، من .... من که دیگر بقیه ی حرف هاشو نمی شنیدم، می خواستم پررو بازی در بیاورم و دنبالش بروم، ولی خجالت کشیدم و داخل حمام شدم. همین قدر که فهمیده بود بین شان شکرابه و دیشب اردوان باهاش خوب تا نکرده، کافی بود. پس سریع دوش گرفتم و از حمام خارج می شدم، متوجه اردوان که لباش هاشو به تن کرده و به نظرم کمی هم بی قرار بود، شدم که با دیدن من، یک دفعه مثل آدم ندیده ها، ماتش برد، سرتا پای خودم را که حسابی داخل حوله پوشیده بودم، نگاهی کردم تا مشکلی نداشته باشم، گفتم: - چیزی 341 شده؟ اردوان که تازه به خودش آمده بود، دستپاچه گفت: - نه، فقط بجُنب، مامان اینها منتظرند. **عینک و کالهی برداشت و رو به من ملتمسانه گفت: - طالیه خیلی سریع حاضر شو، من تو ماشین منتظرتم. من که با تعجب نگاهش می کردم، گفتم: - حاال بعد ناهار می ریم، چه عجله ای ... اردوان وسط حرفم پرید و گفت: - بهت می گم زود باش دیگه، حتماً دلیل داره، از اتاق خواستی بیایی، درش رو قفل کن، کلید رو هم بردار. از اتاق خارج شد. حاال می دانستم علّت آن همه استرس که در نگاه اردوان موج می زند، گالره است. حدس زدم حتماً می خواد تهدیدش را برای آمدن به ویال عملی کند که اردوان می خواهد هر چه زودتر، از این مکان برویم. سریع هر چی الزم داشتم، برداشتم و یک تیپ اسپورت خوب زدم و به گفته ی اردوان در اتاق را قفل کردم و از ساختمان بیرون رفتم. اردوان تو حیاط داخل ماشین نشسته بود تا سوار شدم. سریع ریموت درب را زد و گفت: - طالیه اگر اشکالی نداره چند لحظه سرتو پایین بگیر. من یک جورهایی بهم برخورده بود، نگاهی اخم آلود بهش انداختم و صندلی ماشین را خواباندم و خودم هم رویش خوابیدم. با سرعت زیاد که باعث کشیده شدن الستیک ها روی آسفالت می شد، سریع از آن منطقه گذشت و بعد گفت: - بیا باال خطر رفع شد. ساکت بودم و بعه قول شیدا، چهره ام همیشه قبل از خودم ناراحت می شد. صندلی را به حالت اولیه درآوردم و چشمانم را به طبیعت زیبا که با باران سخاوتمندانه ی دیشب، به نظرم خیلی دلنوازتر شده بود، دوختم. اردوان که مثل همیشه حین رانندگی زیرچشمی نگاهم می کرد، گفت: - چیه، پکری؟ چیزی نگفتم، بی تفاوت گفت: - ممکن بود گالره بیاد دم ویال، یعنی گفت دارم می یام، معذرت می خوام، مجبور شدم بگم سرت را بدزدی. نگاه چپ چپی بهش انداختم و گفتم: - خب زنگ بزنه چی! اردوان با تمسخر دنده را عوض کرد و گفت: - این وقت ها یه حرکتی هست که بهش می گن از دسترس خارج کردن، که االن گوشیم تو همون وضعیته. - ولی این حرکتی که می گی کار خیلی زشتیه، شاید.... آمد وسط حرفم و گفت: - حرکت های زشت 342 یه وقت هایی کارآمدتره. **دیگر چیزی نگفتم و اردوان هم سکوت کرد و به رانندگی خودش ادامه داد. باز دوباره ژستی گرفته بود که قلبم را می لرزاند، اصالً نمی دانستم این آدم چه چیزی در وجودش داشت که قلبم را لبریز می کرد، شاید کوروش، به مراتب خیلی بهتر و جذاب تر از اردوان بود، ولی تأثیری که اردوان رویم می گذاشت، خیلی عمیق تر بود. که اردوان بعد از دقایقی جلوی یک رستوران که در کنار جاده بود و محلی به نظر می رسید، نگه داشت. دیدن بسته های کلوچه، کاله و سبدهای حصیری و اجناس چوبی و خالصه بوی به خصوصی که توی این جور جاها هست، در دل طبیعت سبز، حسابی حس و حالم را عوض کرده بود و انگار دیگر هیچ چیز و هیچ کس به جز من و اردوان وجود نداشت. مثل بچه مدرسه ای ها، داخل مغازه های کنار رستوران می دویدم و هر چیزی را با سرخوشی بر می داشتم و نگاه می کردم. **اردوان که انگار او هم یاد کودکی هایش افتاده بود، دنبال من راه می رفت و هر چه را که می دیدم، سریع برمی داشت و روی میز فروشگاه می گذاشت. صاحب مغازه که حسابی با اردوان گرم گرفته بود و تقاضای عکس گرفتن با گوشی همراهش را داشت، با لهجه ی شیرینی اجازه حساب کردن به اردوان نمی داد و می گفت: - اینجا متعلق به خودتونه. اردوان هر چه اصرار کرد، قبول نکرد و باالخره مبلغی گذاشت و به رستوران کنار آن وارد شدیم. بوی پلو کباب و میرزا قاسمی که با سیر فراوان طبخ شده بود، با باقال قاطُق، بی قرارم کرده بود و صاحب رستوران که از ورود اردوان حسابی شاد شده بود، از انواع و اقسام غذاهایی که داخل آشپزخانه اش داشت به همراه کلی مخلفات از سیر و زیتون و ماست محلی گرفته تا ترشی و فلفل و ... برایمان چید. من که اصالً نفهمیده بودم، شب قبل چی خوردم، صبحانه هم نخورده بودم، چنان با اشتها مشغول شدم که اردوان با خنده گفت: - تو که دست ما رو از پشت بستی، یه مهلتی هم به من بده، اسم ما بد در رفته. بی توجه بهش مشغول خوردن پلو کباب با مخلفاتش که از غذاهای شمالی مورد عالقه ام بود، شدم و گفتم: - ببخشید، دیشب چنان بد نگاه می کردی که اصالً 343 غذا نخوردم، بعدش هم همچین من بیچاره رو تا صبح سیلون و ویلون کردی که هیچ انرژی برام نمونده. به زور لقمه ی داخل دهانم را قورت دادم و گفتم: - راستی دیشب فیلم بازی کردی؟چطور شد که یهو سُر و مُر و گنده شدی ! نکنه منو گذاشته بودی سرکار که این کورش بیچاره رو از میدون به در کنی؟ اردوان که آن هم انگار از قحطی آمده بود، گفت: - آخه صبح وقتی دیدم، یه پری کنارم خوابیده، ناخودآگاه همه ی دردهامو فراموش کردم. و در حالی که می خندید، ادامه داد: - تازه، عمل انرژی زا وقتی بود که کوروش اومد، دیگه توپ توپ شدم، اصالً رفتم رو هوا، تو فضا. با تعجب نگاهش کردم، دوباره ادامه داد: - ولی جداً دیشب مرگ رو جلو چشمام دیدم، نمی دونم چرا این قدر حالم خراب شده بود! - بله دیگه، وقتی آدم مثل خُل ها تو اون بارون، یک ساعت بشینه تو ساحل، بهتر از این نمی شه، شانس آوردی تنها نبودی و اال دنبال کفن و دفن بودند. **اردوان که چشم هایش دوباره شیطون شده بود، گفت: - دلت می یاد؟ لبخند زدم و گفتم: - چرا که نه، حقت بود، بس که هم فضولی، هم تو مسائلی که به تو ربط نداره، دخالت می کنی. اردوان سری تکان داد و گفت: - الحمدا... دیگه آن مسائل منتفی شد و رفت پی کارش و خیال من هم راحت شد. پشت چشمی برایش نازک کردم و گفتم: - زیاد هم امیدوار نباش، در ضمن ما دیشب به نتیجه هایی رسیده بودیم، قرار بود امروز ... وسط حرفم آمد و گفت: - مثل اینکه دلت تنگ شده، دوباره مریض داری کنی ! با لحن جدی گفتم: - باالخره که چی؟ اردوان ما باید از هم جدا بشیم، مثالً همین االن اگر گالره سر می رسید، چی کار می کردی؟ مطمئناً با ناخن هاش چشم هامو در می آورد. اروان دوغ محلی را که داخل پارچ سفالی بود، داخل لیوان ریخت و گفت: - تو مثل این که خیلی گالره رو جدی گرفتی، بابا اون نیمکت نشینه. به چشم هایش خیره شدم و گفتم: - برعکس، تو خیلی دست کم گرفتیش. من حوصله ی یک سری مسائل رو که قبالً دوستم شیدا هم پیش بینی کرده، ندارم. اردوان چشم هاشو تنگ کرد و گفت: - کی پیش بینی کرده؟ همون که می خواد تو رو لقمه بگیره واسه خان 344 دادشش، اون وقت در مورد زندگی خصوصی من چی گفته؟ من که دوست نداشتم، اردوان در مورد شیدا این جوری صحبت کنه، گفتم: - اوالً که تو زندگی خصوصی شما دخالت نکرده، فقط هر آنچه حُکم عقل بوده، گفته، مثالً گفته به محض این که نامزد شما بفهمه زنتون من هستم با یه تیپا منو از خونه ی شما پرت می کنه بیرون، گفته هر چه زودتر با یک طالق توافقی هر کدوم بریم سراغ زندگیمون خیلی بهتره. اردوان که سرش رو تکون می داد، گفت: - خب، ایشون دیگه چه خرده فرمایشاتی داشتند؟ - بقیه خصوصیه و برای بعد از طالق توافقیه. اردوان که با خونسردی غذاشو می خورد، گفت: - اوالً هیچ کس چنین حقی نداره، زن قانونی منو بیرون کنه، دوماً هم من شما رو طالق نمی دم، قبالً هم گفتم ولی علت این که مکرراً تکرار می کنی رو نمی فهمم. - اردوان خودت دیشب قبول کردی ! اردوان خندید و گفت: - من غلط کردم، راضی شدی؟ نگران هم نباش، هیچ مشکلی برای تو پیش نمی یاد. - آره دیدم، مثالً همین قایم موشک بازی امروزت، فکر می کنی تو تهران هم می تونی این کارها را بکنی؟ اگر تو این چند وقت قضیه سرّی مونده بود، به خاطر این بود که قیافه ی منو نه تو می شناختی نه نامزدت، ولی االن کافیه یک بار من رو ببینه، خدا می دونه چی می شه. **اردوان که دیگه حوصله اش سر رفته بود، با اخم گفت: - تو مشکلت گالره هست؟ سکوت کردم، که گفت: - اگه گالره مشکلته، من منتفی اش می کنم. به گوش هایم شک کردم. گفتم: - چی کار می کنی؟! اردوان انگار خیلی خوشش می آمد، سر به سرم بگذارد، گفت: - هیچی می گم بره پی کارش، خیالت راحت شد؟ من که حلّاجی آنچه می گفت، برایم سخت بود. گفتم: - چی می گی تو ! مگه نامزدت نیست؟ پوزخندی زد و گفت: - خب زنم مهمتره، نامزدی رو می شه بهم زد، ولی عقد که باطل شدنی نیست. به چشم هایم خیره شد و جدی گفت: - دیگه فیلم بازی کردن بسه، من عاشقت شدم طالیه، حاضر نیستم یک تار موی سر تو رو با دنیا عوض کنم، چه برسه به گالره که آدم نیست. به گوش هایم شک کرده بودم و هر آن منتظر بودم بگوید شوخی کرده و 345 مثل همیشه دارد اذیت می کند.همان طور ماتم برده بود.اردوان چشم ها و لب هایش با هم خندید و گفت: -چیه باور نمی کنی از همون روزی که تو مهمونی کوروش دیدمت جذبت شدم،انگار یه آهن ربا گذاشته بودی تو چشمن هات و منو باهاش هر طرف که می رفتی می کشوندی،تصمیم گرفته بودم هر طور شده مال خودم بشی هی از کوروش در موردت سوال می کردم.اصال کوروش دیگه مشکوک شده بود،خودم هم نمی دونم چطور جرات کردم برای جشن تولد گالره دعوتت کنم ولی انگار اختیار زبانم دست خودم نبود فقطتو رو می خواستم،نمی دونم چرا ولی تو همون نگاه اول عاشقت شدم.یادته بهت گفتم عشق در یک نگاه رو قبول داری؟ اردوان حاال سرش رو تکان می داد و گفت: -تا اون روز هر کی از عشق و عاشقی حرف می زد به نظرم مسخره بود ولی حاال عاشق شده بودم تو ذهنم می گفتم باید هر چه زودتر تا از دستم نرفته ازش خواستگاری کنم ولی وقتی آن شب این پدر و دختر اون طوری گیرم اندختن،مونده بودم چه کار کنم تو فکرم بود زودتر تکلیف مثال زنم رو،روشن کنم و بعد بیام سراغت ولی بعد،آن شب با خودم گفتم حاال این دختره راجع به من چه فکری می کنه،امشب اومده مراسم نامزدی بعد بگم یه زن هم دارم حتما تف می کنه به صورتم،خالصه داشتم می مردم،دنبال یه راه حل بودم که اون روز تو رو تو خونه خودم دیدم،شاید باورت نشه ولی اول فکر کردم خیاالتی شدم و از بس بهت فکر کردم دارم می بینمت،ولی وقتی فهمیدم واقعی هستی و حتما دوست زن ندیده ام،نزدیک بود سکته کنم.گفتم،حتما تو رو مامور کرده فکر کردم حاال هم جریان زنم رو می دونی و هم نامزدم و خالصه قاطی کرده بودم،چند وقت خواب و خوراک نداشتم تا این که اون جریان پیش اومد و گالره کهمدتی بود به زور تحملش می کردم شاکی شده بود و اومد خونه و زندگیتو بهم ریخت،من هم دنبال این بودم که اول زنم رو بفرستم بره و بعد هم یه فکری به حال گالره کنم که همه ی خبرها به گوش کسی که عاشقش بودم برسه و بعد از یه مدتی اقدام کنم،آمدم باال مثال سراغ زنم که وقتی تو رو دیدم وا رفتم،باز هم اول فکر کردم 346 چشم هام اشتباه می بینه و کسی رو که همه جا توی رویاهام بود به جای زنم دارم می بینم ولی بعد که تو به حرف اومدی باورم شد. اردوان که حاال تمام وجودش صداقت شده بود و چنان نگاهم می کرد که تا عمق جانم تاثیر گذاشته بود ادامه داد: -.... اضافه شد... نمیدونم انگار دوپینگ کرده بودم،تو ابرها بودم،هر لحظه میخواستم از خواب بیدار بشم. شبش که تو اصرار داشتی بری بخوابی من میترسیدم بخوابم،میترسیدم ازت جدا شم،میترسیدم صبح بیدار شم ببینم همه چیز خواب و رویا بوده.ولی وقتی میدیدم خدا چقدر بهم لطف داشته و چیزی رو که فکر میکردم حاال حاالها به دست نمیارم،مال خودم بودم از ذوق داشتم میمردم. فقط یه نگرانم کرده بود میترسیدم پای کس دیگه ای درمیون باشه که منو به هیچ گرفته بودی به همه فکر میکردم،اصل فکرم هم به کوروش میرفت. خالصه همش تو هول و ال بودم،سعی میکردم زیر زبونتو بکشم تا چیزی دستگیرم بشه داشتم میمردم، اگر بدونی دیشب وقتی اومدی اونجا،چی کشیدک. وقتی دیدم با هم دارید یک ساعت دم ساحل حرف میزنید و وقتی اومدید تو ویال همه دست زدند،باورت میشه یک لحظه بلند شدم جلوی همه بگم طالیه زن منه،باور نمیکنید رم شناسنامه هامون رو بیارم ولی میدونستم کارم منطقی نیست البته اگر بیشتر بهم فشار می اومد صد درصد این کارو میکردم. **برای اینکه اوضاع خرابتر نشه رفتم باال حداقل نبینمت ولی وقتی اومدم پایین و گالره اون حرکت رو کرد و ان عوضی ها هم انگار دوتا چشم داشتند و چهارتاهم قرض کرده بودند و نگاه میکردند ،دیگه خون خونم رو میخور. فقط تو دلم صلوات می فرستادم که خراب کاری نکنم. باالخره از اون خراب شده بیرون اومدیم بعدش هم با کوروش که زنگ زده بود صحبت میکردی داشتم سکته میکردم،دستم رو دراز کردم گوشی رو ازت بگیرم و بهش فحش بدم ولی باز هم نتونستم،وقتی از خاطرات جنگل و این حرف ها گفت دیگه دیدی چی به روزم ومد. لبخندی زد که هزاران بار از همیشه اش قشنگتر بود . گفت: _میترسیدم تو عاشقش باشی ولی وقتی صبح اومد و جریان رو تعریف کرد و من هم باهاش درد و 347 دل کردم بهم اطمینان داد که زنم منو دوست داره اخه گفت..... اردوان که صدایش را لوس کرده بود ادامه داد. _میگفت تو حسابی ناراحت بودی و دست و پاتو گم کردی،خودم وقتی فهمیدم بی اهمیت از لو رفتم موضوع کوروش رو خبر کردی خیالم راحت شد. **حاال بگو درست فکر کردم یا نه خیالم باطله؟ولی طالیه اصال هیچی نگو اگر بخواهی بگی اشتباه کردم میمیرم،نمیدونی تو این مدت چقدر زجر کشیدم. اردوان با نگاه عاشقش بهم خیره شد و گفت: _طالیه میخوام به همه بگم تو زنم هستی و من حاضرم برات جون بدم همش ت این چند وقت منتظر بودم یک جوری خیالم راحت بشه بعد همه چیز رو بهت بگم. در نگاه عاشقش غرق شده بودم و با خودم میگفتم حاال باید چیکار کنم یعنی اگر حقیقت رو بگم راحت قبول میکنه،یعنی انقدر عاشقم هست که چشم پوشی میکنه،اصال باید کمی صبر میکردم باید یه خورده فکر میکردم،یعنی انطور که اون صداقت داشت و همه چیز رو راحت گفت،من هم میتوانستم به عشقم اعتراف کنم و همه حقایق را بازگو کنم؟ نمیدانم چقدر در خودم گمشده بودم که اردوان گفت: _طالیه کجایی؟ من فقط یه کلمه پرسیدم من رو برای همیشه به همسری قبول داری یا نه؟ من دهانم خشک شده بود و فکردم کار نمیکرد،مقداری دوغ نوشیدم و بعد گفتم: _اردوان من یه خورده غافلگیر شدم،اگر اجازه بدی یه خورده باید کر کنم. اردوان نگاهش رنجیده شد و گفت : _یعنی.... خواستم حرفی بزنم که اردوان با اوج ناراحتی نگاهی بهم انداخت و بعد گفت: _ولی تو زنمی، من هم دوستت دارم،به چی میخوای فکر کی؟ نکنه اشتباه کردم تو کوروش رو.... حاال احساس کردم کمی چشمهایش خیس شده،گفتم: _نه،اصال موضوع کوروش نیستو من هیچ وقت به کوروش فکر نکردم فقط با توجه به..... حسابی لکنت افتاده بودم و نمیدانستم باید چه بگویم،لحن صدامو کمی محکم کردم و بعد گفتم: _ببین اردوان من باید در مورد یک سری مسائل بیشتر فکر کنم،تو شاید خیلی راحت هر کسی رو به زندگیت می یاری و میبری ولی من باید در موردش فکر کنم. اردوان که فکر کرده بود مشکل من گالره است با تحکم گفت: 348 _به خدا من هیچوقت به گالره حس خاصی نداشتم اون فقط... چطور بگم... اصال من همین االن جلوی چشم خودت زنگ میزنم و میگم دیگه نمیتونم باهاش ادامه بدم و دارم با زن رسمی و قانونیم زندگی میکنم. _احتیاجی نیست،فقط به من مهلت بده بعد خودم همه چیز رو برات توضیح میدم. **اردوان سری تکان داد و گفت: _باشه،فقط... درحالی که چم هایش کمی شیطون شده بود گفت: _زودتر توضیح بده چون من زنم رو میخوام،اگر بخواهی زیاد لفتش بدی نمیتونم بهت قول بدم که... من که گونه هایم از خجالت قرمز شده بود گفتم: _درهر صورت من یک ماه وقت میخوام که ببینم تو با زندگیت چه کار میکنی تا من هم تصمیمم رو بگیرم،تو این مدت هم طبق قرارداد عمل میکنیم. اردوان لبخند بزرگی صورتش را نقاشی کرده و به ساعتش نگاه کرد و گفت : _پس فعال علی الحساب خانومم پاشو بریم که منتظرند. من به میز غذا که هنوز دست نخورده بود نگاهی کردم و گفتم: _کجا هنوز گرسنمه. بعد از حرفهای اردوان داشتم از خوشحالی بال در می اوردم دوست داشتم جیغ بکشم و به مریم و شیدا همه چیز را گزارش بدهم ولی نمیتوانستم چون انها میگفتند پس منتظر چی هستی،میدانستم اردوان انقدر اسیرم شده که هر حرفی بزنم بپذیرد ولی باید صبر میکردم تا پای گالره به طور کلی از زندگیم قطع شود. بعد موضوع را به اردوان میگفتم، ولی نمیدانستم تا اون روز در مقابل اردوان که از چشم هایش معلوم بود چقدر مشتاق وصاله میتوانم دوام بیاورم یا نه. در کل مسیر اردوان فقط در گوشم نجواهای عاشقانه داشت و چیزی که کمی باعث اضطراب و نگرانیم شده بود فقط حرف های اردوان در مورد نجابتم بود،چنان اغراق امیز از متانت و نجابت چشم هایم صحبت میکرد که یک موقع هایی میخواستم زبان باز کنم و حرف هایی که تو این مدت ازارم میداد به زبان بیاورم ولی سکوت میکردم و سعی میکردم به خودم دلداری بدهم که اردوان همه جوره من را میپذیرد. انقدر به حرف های اردوان و افکار خودم غرق شده بودم که متوجه پیچیده شده ماشین داخل فرعی کنار جاده نشدم وقتی به خودم امدم اردوا در مسیر 349 مارپیچی که همه جایش سبز سبز بود ماشین را پیش میبرد. انگار ادم پا گذاشته بود توی رنگ سبز مداد رنگی،انقدر درختها بلند و درهم پیچیده بودند که احساس میکردی اسمان هم به رنگ سبز درامده. از این که کنار اردوان که صدای موسیقی را زیاد کرده بود و خودش هم باهاش میخواند. من نیازم تورو هر روز دیدنه از لبت دوست دارم شنیدنه گوش و دل سپرده بودم،غرق لذت شده و محو اردوان که چقدر در همین دقایق برایم عزیزتر شده بود و خودش را مالمت میکرد که چرا حداقل روز عروسیمون یک بار به عروس قشنگش نگاه نکرده شده بودم. اردوان گفت: _میدونی طالیه چند روز پیش وقتی اومدیم اصفهان وقتی تو نبودی چنان مامانم رو بغلم گرفتم و بوسیدم و ازش به خاطر حسن سلیقه اش تشکر کردم که مامانم بیچاره گفت "اردوان داری بابا میشی؟ چی شده حاال داری این حرف هارو میزنی؟! نه به اون که اونقدر اخمو بودی نه به حاال!" گفتم: _اهان پس خودت رو سر ناهار لوس میکردی من عاشق بچه هتم و این حرف ها از تخیالت مامان جونت سرچشمه گرفته بود. **اردوان زیر چشمی نگاهم کرد انقدر تحت تاثیر قرار گرفته بودم که دوست داشتم همانجا با تمبم وجود بلند فریاد بزنم که دوستت دارم. گفت: _نه اصال همان شبی که دیدمت میخواستم یک جوری برم تو جلد مامانم و مامانت که مجبورت کنند بچه دار بشیم. ابرویی باال انداختم و گفتم: _چه خوش خیال، حاال همچین هم فکر نکن همه چیز درست شده، من که هنوز توافقی باهات نکردم که تو واسه خودت خیالبافی هم کردی. ما هنوز قرارداد قبلی رو داریم که االن بنده در خدمتم وقتی بریم تهران باید بری سراغ زندگی خودت. اردوان با شیطنت نگاهم کرد و گفت : _به همین خیال باش،چه اینجا،چه تهران زنمی باید پیشم باشی. حاال یک فرصت چند روزه خواستی تا من تکلیف گالره رو مشخص کنم که میکنم. اردوان انقدر محکم این حرف ها را میزد که که من ترس برم داشته بود. دقیقا همان ترسی که ان زمان از وجود خواستگاران رنگارنگ پیدا کرده بودم. با اخم گفتم: _اصال اینطوری نیست،برای خودت نبر و ندوز. وقتی خواستم فکر کنم دلیل به این نیست 351 که جوابم مثبت باشه من االن بهت فقط به چشم یک خواستگار نگاه میکنم که بخوام بهت جواب بدم،حاال تو یه خورده پارتیت کلفت تره . ولی نه اینکه حتما بهت بله بگم. اردوان پوزخندی زد و گفت : _محض اطالع سرکار خانم، شما قبال بله را به بنده گفتی،اون هم چه بله ای،بی خود هم این حرف ها رو نزن که اون چند روز مهلت رو هم ازت میگیرم،فکر کردی چی؟ بچه بازیه؟! تو زنم هستی و من هم فقط دارم به احترامت صبر میکنم نه چیز دیگه ای. صدایش عصبی شده بود و ادامه داد. _دیگه از این مزخرفات نشنوم. تو زندگی تو فقط یک مرد هست اون هم شوهرته. بی خودی هم اعصاب منو بهم نریز که اون وقت کار دستت میدم. از لحن خشک و جدی اردوان حسابی ترسیده بودم و احساس میکردم این بازی دیگر از کنترلم خارج شده. با اخم گفتم: _مثال چه کاری؟ اردوان که با تحیر نگاهم میکرد با جدیت گفت: _خودم میدونم. لجم درامده بود به اطر همین با لج گفتم: _هیچ کاری نمیتونی بکنی. اردوان که انگار حسابی ناراحت شده بود گفت: _میرم دادگاه خانواده ازت شکایت میکنم. _خیال کردی به همین راحتیه؟ اردوان با قدرت و مستقیم نگاهم کرد و خونسرد گفت: _اره از اونی هم که تو فکرشو بکنی راحت تر، هر چند کار به اونجاها نمیرسه ،تو عاقلتر از این حرفهایی. من هم اونقدرها که تو فکر میکنی به عرضه نیستم. ا **نقدر حرصم درامده بود که دندانهایم را بهم فشار میدادم،ساکت شدم. اردوان با لحن خشکی گفت: _ببین طالیه من نمیدونم داری به کدوم اشغالی فکر میکنی و به خاطر کی این حرف ها رو میزنی،ولی مطمئن باش من طالقت نمیدم که بخوای هر غلطی خواستی بکنی،از این به بعد هم قضیه گالره رو تموم شده بدون، و از این به بعد همه حواسم به تو و روابطت و کارهاته،پس فکر نکن میتونی قصر در بری، اون دوره که من شوهرت بودم و خودم نمیدونستم گذشت، بیخود فکرهای باطل نکن. من هیچ جوره قصد عقب نشینی ندارم بفهم چی میگم،اصال هم ادم صبوری نیستم،حاال کم کم بهتر منو میشناسی وقتی چیزی رو بخوام هرچند دست نیافتنی به دست میارم. تو که دیکه دم دستمی و مال خودمی. 351 از شدت عصبانیت داشتم خفه میشدم برای چی با من اینطوری حرف میزد،انقدر احساس تملک میکرد انگار من را هم خریده بود. دوست داشتم همانجا توی گوشش بزنم و بگویم هیچ غلطی نمیتوانی بکنی و لی انقدر عاشقش شده بودم که از همین احساس مالکیتش هم خوشم میامد و دوست داشتم دو دستی همه هست و نیستم را تقدیمش کنم ولی اخه چطوری بهش میفهماندم مشکل اصلی کجای کاره، حاال میترسیدم خیلی هم میترسیدم قبل از شنیدن حرف هایم ابرویم برود باید تا چند وقت به خاطر گالره دست به سرش میکردم تا حسابی عاشقم بشه،اینطوری که حرف میزد احساس میکردم واقعا عاشقم شده ولی احتمال این که تحت تاثیر زیبایی من قرارگرفته باشد و اینطور احساس عاشقی کند هم بود،واقعیت اینکه توی تضاد قرار گرفته بودم از طرفی دوست داشتم رک و رو راست همه چیز را بگویم،از یک طرف میترسیدم قبول نکند یعنی باید حداقل تا ازپیش مامان اینها رفتن صبر میکردم و بعد حرفم را میزدم،امکان داشتهمانجا جلوی مامان اینها رسوایم کند و ابروریزی وحشتناکی بشود. حسابی در خودم و افکارم فرورفته بودم،هیچ کس به جز خودم از این راز باخبر نبود که بتوانم ازش کمک بگیرم،کاش زودتر برمیگشتم تهران اصال نباید تا اینجای کار جلو میرفتم،کاش حداقل ا پایان دانشگاه صبر میکردم ولی انگار تقدیر چیز دیگری بود. اردوان که حاال ماشین را کامال متوقف کرده بود، نگاهی به من که تو هپروت گم شده بودم و تو دلم میگفتم شیدا همه چیز را پیش بینی کرده بود غیر اینجای کار که اردوان خیلی راحت بیخیال گالره بشه و به من ابراز عشق کند با این همه فکر چیزی به مغزم خطور کرد . اره درسته،اصال من باید فعال یکجوری موضع میگرفتم که یعنی بهت شک دارم. اردوان چند تا پتویی را که در صندلی پشت ماشین بود برداشت و ارام گفت: _این حرف ها رو نزدم که بری تو ژست،خواستم حساب کار دستت بیاد که موضوع جدیه، یعنی این که ما زن و شوهر هستیم،شوخی نیست. **با اخم گفتم: _حاال چه شوخی چه جدی، من نمیتونم با اینده و زندگیم بازی کنم،ان هم با ادمی مثل تو که همین االن از دست نامزدش 352 قایم شده خودش هم نمیدونه تکلیفش چیه! سریع در ماشین را باز کردم تا پیاده بشوم که محکم دستم را کشید و با خشم گفت: _صبر کن ببینم تو چی داری میگی؟! قایم شده یعنی چی؟ خوبه همه چیز رو برات گفتم این حرف ها چیه میزنی مثل اینکه خیلی عصبانی شده بود که رنگ صورتش دوباره ارغوانی شده بود و چشم هایش ترسناک با اخم نگاهم کرد طوری که هر لحظه میگفتم ، االنه که بزنه تو گوشم! )تایپست: کال عقل نداره که،کتک خورش ولی ملسه( ارام و با طمانینه و با ترس،بدون این که بهش نگاه کنم گفتم: _من شوهر نصفه نیمه رو نمیخوام،از کجا معلوم گالره به همین راحتی کنار بره،اون که من دیدم به زور حلقه نامزدی دستت میکنه،شاید فردا هم به زور ببرتت عقدش کنی،اون وقت تکلیف من چیه؟ اردوان با حرص گوشه لبش را محکم فشرد و گفت: _دارم بهت میگم جریان گالره تموم شده بدون،برسم تهران بهش زنگ میزنم میگم میخوام با زنم زندگی کنم،االن هم نمیگم به خاطر اینکه اونقدر کله شق و نفهمه فردا بلند میشه می یاد دم ویال و حیثیتم رو میبره. من که از ضعف اردوان شاکی شده بودم گفتم: _اره دیگه باید هم بترسی وقتی خانوم تا دیروز ویال رو متعلق به خودشون میدونسته و لباس هاش هنوز تو کشوهای اونجاست مطمئن باش به همین راحتی کنار برو نیست. تو هم بیخود برای من فیلم بازی نکن که جریانش تموم شده،همچین که یک ساعت بری پیشش همه چیز یادت میره مثل دیشب که جلوی چشم این همه ادم فقط دنبال اون بودی،اینجور زنها خوب بلدن خودشون رو تحمیل کنند که تو اگر هم خدت بخوای راه عقب نشینی نداشته باشی،اون وقت این وسط فق با زندگی من بازی کردی که اون هم برات مهم نیست چون همین االن احساس مالکیت داری که خب زنم هستش،به کسی چه ربطی داره، ولی اردوان خان این رو بدون من هیچوقت بازیچه دست امثال تو نمیشم این رو باید تو این مدت که زنت بودم و حتی خودم رو به اقای معروف نشان هم ندادم،خوب میفهمیدی. اردوان که دستش را به سرش گرفته بود گفت: _مگه من غریبه ام که تو این حرف ها رو میزنی،ناسالمتی خوبه شوهرتم 353 یکی حرف های مارو میشنید فکر میکرد من دارم اغفالت میکنم بهت صدبار گفتم باز هم میگم تا بریم تهران موضوع گالره رو تموم میکنم. **با اخم گفتم: _فعال برای من، تو حکم شوهر فرضی رو داری،پس اینقدر خودت رو دست باال نگیر،من هنوز هیچ جوابی بهت ندادم تا ببینم چی میشه،جریان گالره رو هم من نمیگم تمامش کنی خودت میدونی پس به خاطر حرفهای من این کار رو نکن. فردا پس فرداها پشیمان بشی من..... اردوان که حاال به چشم هایم زل زده بود گفت : _حق داری این حرفها رو بزنی من نمیدونم چطور افکارت رو شستشو بدم،خودم همیشه حدس میزدم که مجاب کردن تو برای این که در موردم به اطمینان برسی سخته،حاال خوبه زنم خودت بودی واال توجیه این که حداقل نسبت به زنم هیچ حسی نداشتم دیگه سخت تر بود. پوزخندی زد و سری تکان داد و گفت: _پاشو یه خورده پیاده روی داره. پیاده شدم و همراه اردوان که کوله پشتی خیلی بزرگی هم به دوشش بود و دو سه تا پتو هم به دست راه افتادم. همه فکر و ذکرم شده بود که ایا همه چیز را به اردوان بگویم یا نه،باالخره باید میگفتم.پس تصمیم گرفتم وقتی رفتیم تهران اگر اردوان همانطور که گفت از گالره جدا شد حقیقت را بهش بگویم به همین خاطر بیخیال از همه چیز از طبیعت زیبای کوه و جنگل و صدای زیبای گنجشک ها و جیرجیرک ها غرق لذت شدم. وقتی رسیدیم مامان اینها ما را که دیدن انگار از سفر قندهار برگشتیم چنان سر و صدایی به پا کرده بودند که باز دلم به الشون سوخت که تو این مدت اینقدر تنهاشون گذاشته بودیم. اردوان هم تحت تاثیر قرار گرفته بود اهسته زیر گوشم گفت: _فکر میکنی بتونی اگر من رو هم نخوای اینها رو متقاعد کنی که ازم جدا بشی! نگاه طلبکارانه ای بهش کردم و گفتم: _اون موقع قرار نیست تا چند وقت اینها متوجه بشن. اردوان که میخندید سری تکان داد و گفت: _فکر کردی، من اولین نفری به اقا جونت میگم طالیه چه افکار پلیدی داره. چشم غره رفتم و گفتم: _من هم علتش رو فاش میکنم اون هم با مدرک. درحالیکه جواب پوزخندش را میدادم ارام گفتم: 354 _نامزد و اینها. اردوان که انگار مقلوب شده بود صدایش را لوش کرد و گفت: _خیلی بدی این کارو بکنی میکشمت. _نه اگر عاقل باشی با هم به توافق برسیم که دل من صندوقچه اسراره، اگر شیطونی کنی و دهنت لق بشه گفتم. اردوان که جدی شده بود گفت: _بیخود کردی اصال حق نداری با حرف هایت تو دلم رو خالی کنی. خندیدم و گفتم: _من که شروع نکردم خودت پر رو بازی دراوردی. ناگهان اردوان چهره قشنگش که دلم برایش ضعف میرفت رنگ غم گرفت و گفت: _نه طالیه تورو خدا اذیتم نکن دوباره مثل دیشب رو به مرگ میشم ها! اون وقت مجبوری به اب و اتش بزنی تا حالم خوب بشه. و با طعنه ادامه داد. _میدونم که تو بیشتر از من عاشقی و داری ناز میکنی. _خیلی پررو و پرمدعا و اعتماد به نفسی. اردوان خندید گفت: _ولی کوچیک تو هستم ،خانوم قشنگم. ان شب را در کلبه اقای عزیزی ماندیم از رودخانه نزدیک انجا ماهی گرفتیم و کباب کردی. انقدر جای قشنگی بود که ادم سر ذوق می امد. مخصوصا که اردوان حسابی شاد بود و با همه میگفت و میخندید و انقدر براشون جک میگفت و حرف میزد و با نگاه عاشقانه اش مرا ستایش میکرد که احساس میکردم از خوشحالی دارم غش میکنم. از این که همان روز اول عاشقم شده بود یک حس خوبی داشتم که از وصف ان عاجز بودم ولی من هم بیتوجه به همه چیزهایی که ناراحتم میکرد و دست و پامو میبست مثل بقیه شاد بودم و میخندیدم مامان اینها میگفتند این بهترین مسافرت تو کل عمرشون بوده و من همه را مدیون حضور اردوان میدانستم. انشب را در کلبه جنگلی خوابیدیم و خدا رو شکر انجا یک طوری بود که اتاق جداگانه نداشت. با ان نگاه های عاشقانه اردوا و اعتراف به عشقش حاال دیگر از تنها بودن باهاش ترس داشتم ولی در ان کلبه همه چیز رویایی بود. بخصوص صبحانه محلی که انجا خوردیم به جرات میتوانم بگویم بهترین صبحانه عمرم بود. ان روز ناهار را همانجا ماندیم و حسابی بهم خوش گذشته بود و تنها چیزی که کمی باعث ازارم میشد حرف های اردوان در مورد نجابت چشمهای اسب اقای عزیزی و شباهتش به نجابت چشم های من بود . 355 اصال هر وقت اردوان از نجابت و این چیزها در موردم حرف میزد حالم بد میشد و احساس خائنی را داشتم که هر لحظه امکان داشت دستم رو شود... در راه برگشت به ویال اردوان خیلی نگران بود گالره بخواد بیاد ویال به همین خاطر با کوروش تماس گرفت که حواسش تا فردا به گالره باشد انگار کوروش هم گفته بود خودت زنگ بزن و بگو رفتی تهرا و سرت خلوت بشود باهاش تماس میگیری واال هرکاری بگی از گالره برمیاد. **اردوان هم به گالره زنگ زد،معلوم بود گالره خیلی عصبانیه چون صدای جیغ و دادش از پشت گوشی می امد اردوان از ماشین پیاده شد و بعد از کلی صحبت که نمیدانستم چه میگوید و فقط تو ماشین داشتم حرص و جوش میخوردم. باالخره اردوان گوشی را قطع کرد و امد. از کنجکاوی داشتم کالفه میشدم ولی اردوان انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده جوری رفتار میکرد که من دیگر حسابی حرصم درامده بود اخرش هم انقدر هیچی نگفت که با عصبانیت پرسیدم _نمیخوای بگی نامزد جونت چی گفت؟ اردوان که کمی چهره اش گرفته بود گفت: _فکر نمیکنی اگر میخواستم بدونی همیین جا توی ماشین حرف میزدم. **من که حسابی غرورم لگدمال شده و حسودیم به اوجش رسیده بود،فقط سکوت کردم و تا ویال یک کلمه حرف نزدم و حتی در مقابل سواالتش فقط با سر یا اره و نه جوابش را میدادم. **اردوان که کامال متوجه شده بود از دستش ناراحتم ولی باز هم به روی خودش نمی اورد و سعی میکرد کاری کند من فراموش کنم. حتی تو حرف هایش هم یک جوری بهم فهماند فقط برای برداشتن چمدان ها به ویال برگشته و چون مجبور هستیم تا فردا صبح صبر می کنیم واال از همان راه برمیگشتیم تهران. **تمام شور و حالی که توی کلبه جنگلی داشتم یک باره فروکش کرده بود ،نمیدانم چرا اصال حال و حوصله نداشتم و به خاطر این که مامان اینها متوجه 356 نشوند به بهانه سر درد رفتم تو اتاق و درحالیکه از همه جا و هیچ جا ناراحت بودم اشک به چشمانم غلتید. خودم هم نمیدانستم ناراحتم یا نه؟ ولی بغض گلویم را میفشرد. احساس میکردم حریف گالره نیستم،احساس میکردم دلم از همه چیز گرفته. **هنوز مدتی از باال امدنم نگذشته بود که اردوان سینی غذا به دستش وارد شد. حوصله اردوان را هم نداشتم از این که انطوری جوابم را داده بود دلگیر بودم و دوست داشتم خودم را به خواب بزنم،ولی اردوان سینی غذا را روی تخت گذاشت و گفت: _پاشو پاشو شام بخوریم. اهمیتی بهش ندادم. پتو را پس زد و گفت: _طالیه پاشو هرچیزی ارزش دونستن نداره. چرا خودت رو لوس میکنی؟! محلش نگذاشتم و پتو را روی سرم کشیدم. اردوان خندید و گفت: _پاشو دختره نازک نارنجی. باز هم بهش اهمیت ندادم که گفت: _پاشو مثل دخترهای خوب شامت رو بخور . همه چیز رو برات تعریف میکنم تا از فضولی سردرد نگیری. دوست نداشتم بهش اهمیت بدهم ولی دوباره پتو را پس زد و موهامو نوازش کرد و گفت: _اخه دختر خوب تعریف کردن حرف های صدتایه غاز گالره کلی حرف زشت و مزخرف چه اهمیتی داره که تو حتما باید بشنوی! با بغض و ناراحتی گفتم: 357 _سرم درد میکنه مزاحم نشو اردوان. **احساس میکردم از وقتی به عشقش اعتراف کرده دیگه اصال تحمل وجود گالره رو ندارم و کم صبر و کم جنبه شده ام نمیخواستم خودم را لوس کنم اما دست خودم نبود. اردوان کمی موهایم را کشید و گفت: _پاشو شام بخور سرت خوب میشه. درجایم نشستم. اردوان با اخم به چشم هایم نگاه کرد و گفت: یعنی این واقعا ارزش داشتن که؟! اردوان با عصبانیت، هر لحظه به شدت سرعتش اضافه می کرد، درست مثل شب عروسیمون، ساکت شد. من هم از سرعت وحشتناکش ترسیده و سکوت کرده بودم و در صندلی ماشین فرو رفته بودم که پلیس، دستور توقف داد. اردوان که حاال به خودش آمده بود، ماشین را سریع نگاه داشت و پلیس بعد از دیدن چهره ی اردوان گفت: **- آقای صولتی، شما باید الگو باشید، این چه وضع رانندگی کردنه! **اردوان سری تکان داد و گفت: **- شرمنده، یک لحظه حواسم از عقربه سرعت پرت شد. **پلیس که خیلی آدم محترمی بود، گفت: **- آقای صولتی فکر نمی کنید، ورزش ما به امثال شماها خیلی نیاز داره، خدایی نکرده با این سرعت، امکان داره، پشیمانی به بار بیارین. **اردوان که سکوت کرده بود، سری تکان داد و گفت: **- ار تذکّرتون ممنونم، دیگه تکرار نمی شه. **پلیس خندید و گفت: **- خدا نکنه، چون ورزشکار خوبی هستی و ما هم تیمت رو دوست داریم، این دفعه برو، و اال ماشین باید می رفت پارکینگ. **اردوان تشکر کرد و در حین حرکت، طوری نگاهم کرد، انگار منو مقصر می دونست، سریع به سمت خانه راند و خیلی زود به محل زندگی مون که خیلی دلم برایش تنگ شده بود و حاال هر شب با خیال راحت تو اتاق قشنگم می خوابیدم، رسیدیم. **حوصله ی هیچ حرف و سخنی با اردوان نداشتم، سریع در حالی که می گفتم: **- چمدانم را بعداً بذار تو آسانسور. **به 358 طبقه ی باال رفتم. همه چیز سر جایش بود، حتی شیشه خورده هایی که دسته گل گالره خانم بود و توسط اردوان داخل سطل زباله مانده بود. خسته بودم ولی خوابم نمی آمد، حسابی تو ماشین خوابیده بودم. دوست داشتم کمی با کتاب ها و دفترچه خاطراتم، وقت بگذرانم. برای دل سفید دفترچه خاطراتم آن قدر حرف داشتم که نمی دانستم از کجا شروع کنم، پس مشغول شدم و همه چیز را مو به مو داخلش ثبت کردم، نزدیک غروب بود، از بس که نوشته بودم، از خستگی و گرسنگی از روی تخت بلند شدم، تازه یادم افتاد، ناهار هم نخوردم. پس چرا هیچ صدایی نمی آمد! متوجه نشدم بیرون رفته باشد. در هر صورت، وظیفه ی من، غذا درست کردن بود، نمی دانم چرا هوس قرمه سبزی کرده بودم، یعنی آن قدر این چند روزه، کباب و حاضری خورده بودم، حسابی دلم یک خورشت خانگی می خواست. سریع محتویاتش را آماده کردم و داخل زودپز ریختم و بعد برنج گذاشتم، بیشتر از آن تحمل نداشتم و نمی دانستم اردوان گرسنه هست یا نه، اصالً خانه هست یا بیرون رفته؟ با آن مشاجره ای که کردیم، دوست نداشتم سراغش بروم. پس تا حاضر شدن غذا باید صبر می کردم، بعد به هوای این که غذا برایش پایین ببرم، می توانستم یک سر و گوشی آب بدهم. از این که اسم گالره را به جای اسمم استفاده کرده بود، زیاد ناراحت نبودم، پیش می آمد، بیشتر از حرف های دیگرش ناراحت بودم. اصالً نمی دانم چرا هر موقع حرف گالره وسط می آمد، کنترلم را از دست می دادم. آخه یاد یک سری چیزهایی می افتادم و فکر و خیال هایی می کردم که آزارم می داد. راستش باور این که این همه مدت دوستی، فقط یک عالقه ی یک طرفه از سمت گالره باشد، برایم غیرقابل باور بود. **برای آن که حوصله ام سر نرود، یک زنگ به موبایل شیدا زدم. شیدا حسابی خوشحال شده و ابراز دلتنگی کرد. برای فردا، باهاش قرار گذاشتم و با گفتن این که یک عالمه حرف های مهم و عجیب و غریب دارم، گذاشتمش تو خماری تا فردا. **همه ی خانه را بوی خورشت قرمه سبزی گرفته بود. دیگر اشتهای خودم هم تحریک شده بود. توی سینی برای اردوان غذا کشیدم و 359 با ساالد پایین بردم. هیچ صدایی نمی آمد و همه چراغ ها خاموش بود. چمدان هامون هم همان جا، جلوی در بود. وقتی سکوت خانه را دیدم، آهسته به سمت اتاق خواب اردوان رفتم. خواب خواب بود. آهسته چمدانم را داخل آسانسور گذاشتم و سینی غذا را روی میز آشپزخانه و برای این که هم حرصش در بیاید و هم یادش بیاید شرایط قرارداد تو این خانه چطوریه، برایش یادداشت گذاشتم به این شکل. **"اگر غذا یخ شده بود، داخل مکروفر بگذار، غذای فردا ظهرت هم زیر همین یادداشت بنویس." **آخ که از این کارم چقدر راضی بودم و دوست داشتم قیافه شو موقع خوندن یادداشت ببینم. ولی حیف که نمی شد. با این حال سریع باال رفتم و بعد از خوردن شام که تنهایی اصالً نچسبید، شروع کردم به باز کردن چمدانم. اکثر لباس هایم را باید می شستم. حسابی کثیف شده بود، بقیه را هم جا به جا کردم و داخل کمد گذاشتم و با خودم گفتم کاش چمدان اردوان بیچاره را هم که کلی لباس چرک داشت، جا به جا می کردم، او نمی توانست ولی بعد به خودم گفتم " تا به حال، کی کارهاشو می کرده، هر چند تا حاال هم معموالً خودم لباس هاشو آماده در همین افکار بودم که یک دفعه دکمه آسانسور زده شد و آسانسور می کردم" پایین رفت و بعداز دقایقی، اردوان در حالی که چشمانش از خواب زیاد، پف کرده بود وارد و با نهایت